شنبه، 18 تیرماه 1384 | July 09, 2005

امروز 18 تير است.

"بگذار زنده‌گی بميرد. مرگ نبايد زنده‌گی کند." کارل مارکس
شايد در هيچ عبارت موجزتری نتوان وضعيت "زنده‌گی" ما را که در اين سال‌ها "مرگ" را زنده‌گی کرديم بهتر از آن‌چه مارکس گفته است نشان داد. "زنده‌گی" زير دستگاه با ده‌ها شلنگ و سرنگ، بی‌شادابی "زنده‌گی" واقعی، بی‌جنب و جوش، بی‌عشق، بی‌شور و دل‌داده‌گی، زنده‌گی زير سايه‌ی مرگ با مرگ و هم‌آغوش با مرگ.
"مرگ بر اين زنده‌گی" اين فرياد دانش‌جويان معترضی بود که 18 تير را به تقويم مبارزات آزادی‌خواهان جهان اضافه کردنند تا برعليه سانسور و اختناق فرياد برآورند و حق زنده‌گی شرافت‌مندانه و آزادانه‌ی‌شان را طلب کنند.
زنده باد؛ ياد و خاطره‌ی زنان و مردان از جان گذشته‌یی که به "تاعون آری نگفتن" و چون عزت ابراهيم‌نژاد دست از جان شستند تا نگذارند "مرگ زنده‌گی کند."
بر مردمی که از ترس مرگ، مرگ را زنده‌گی می‌کنند سعادتی مقدر نيست. تاريخ آزادی انسان تاريخ انسان‌های آزاده‌يی ست که از آزادی‌شان دست شستند تا آزادی سب‌کننده‌گان آزادی را سلب کنند. متبرک باد نام و خاطره‌ی‌شان!
"فرزانه‌گان علی‌رتبه، بوروکرات‌های مصلحت‌انديش که در خلوت و ناعادلانه درباره‌ی خود به همان ترتيبی فکر می‌کنند که پريکلس آشکارا و به حق به خود می‌باليد: "من مردی هستم که هم نيازهای دولت و هم هنر رشد دادن آن‌ها را می‌دانم" – اين صاحبان آباواجدای هوش سياسی شانه‌های خود را بالا می‌اندازند و با آداب‌دانی غيبی خاطرنشان می‌کنند که مدافعان آزادی تلاش‌های بيهوده‌ای می‌کنند زيرا يک سانسور ملايم بهتر از آزادی خشن مطبوعات است. ما به آنان با واژه‌های اسپرتياس و بوليس اسپارتی خطاب به والی ايران، هيدارنس پاسخ می‌دهيم:
"هيدارنس، تو در پندی که به ما می‌دهی، هر دو جنبه‌اش را به‌يکسان ارزيابی نمی‌کنی، زيرا آن جنبه‌ای که پند می‌دهی، آزاموده‌ای، اما جنبه‌ی ديگرش را به بوته‌ی آزمون نکشيده‌ای. تو می‌دانی برده بودن چه معنایی دارد اما هرگز آزادی را آزمايش نکرده‌ای که بدانی شيرين است يا نه. زيرا اگر آن را می‌آزمودی، به ما پند می‌دادی که برای آن نه تنها با نيزه‌های‌مان بلکه با تبرمان مبارزه کنيم."[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص 132

July 9, 2005 11:08 AM | TrackBack

شفق 20:46 @ Tue, 12 Jul 05

سلام گزارشات درگیری های امروز حتما بخونید!!!!


شبح 17:04 @ Mon, 11 Jul 05

سعيد جان!(21)
از برخورد منصفانه‌ي تو و آريای بسيار نازنين تشکر می‌کنم.
متاسفانه من نمی‌توانم کامنتی را حذف کنم! (حالا بل نگيریا!) بايد منتظر بشم نسرين عزيز بياد که اونم فعلا مسافرته!


Saeed 17:04 @ Mon, 11 Jul 05

شبح جان؛
منظورم ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ بود!
ميبخشي،
سعيد


Saeed 16:57 @ Mon, 11 Jul 05

شبح جان؛
من از تو درخواستي عاجلانه دارم. لطف كن و دو كامنت ۱۶ و ۱۷ مرا درينجا حذف بكن. من راستش بدون مراجعه به ياهو ميل خود، آنهم بعلّت نفرتم از دريافت مسجهاي ناخواسته، از عدم علاقه آريا در نامه بتاريخ Sat, 9 Jul 2005 16:12:58 +0200 (CEST) به كامنتگذاري درينجا كه لطف كرده و مرا در جريان گذارده بود خبر نداشتم.
بهرحال، اخلاق منصفانه و اصالت رفاقت من با او منهاي فهمهاي متفاوتمان مر جهان و مافيهاش حكم ميكند كه وقتي او مايل به كامنتگذاري نه تنها درينجا بلكه هيچ جاي ديگر نيست از تو بخواهم كه مطالبم درباره آخرين گفته اش را پاك كني.
مرسي،
سعيد


roospi 2:42 @ Mon, 11 Jul 05

روز گار خوشی بود!آتش!ضد شورش!بد و بیراه!.....
اوقات فراغت نبود!
اما حالا هست!
در این مملکت و این مردم نباید مرد!
باید کشت!
باید رفت!


مهرداد 1:51 @ Mon, 11 Jul 05

سلام شبحی!
این حرف‌ها آیا باز هم خریدار دارد؟! مردم زنده‌گی گدایی می‌کنند و تو از آزادی می‌گویی؟!
چیزکی درباره‌ی هجده تیر امسال نوشتم. خواست بخوان؛ همین!
موفق باشی.


Saeed 19:48 @ Sun, 10 Jul 05

** نقد آريا از ديدگاه متافيزيك:
آنچه را آريا ”اكنون=حال“ ميداند و لذا بي سرآغاز و نامنتها در متافيزيك چيزي شبيه همان مقوله ”ديمومت“ است در برهان حركت جوهري ملّاصدرا كه دست بر قضا شديدا پلاستيك/قابل اتسّاع است و عجيب شانه ميزند با تئوري نسبيّت خاصّ انيشتين درباره زمان. نخير منظورم ابدا اين نيست كه ملّاصدرا به ويژگي فيزيك زمان پرداخته است و يا سرش ازين مقولات رياضي ـ فيزيكي درميامده و يا نظريّات فلسفي نسخه ديگري از تئوريهاي علمي هستند و بالعكس منتهي بزباني ديگر. منتهي انيشتين در علم همانرا درباره فضا/مكان و حركت كشف كرد كه ملّاصدرا قبلا در عالم عقل محض. يعني دوچرخه هيچوقت بهم نرسيده (فلسفه)**(عـلــم) تا بوده داستانش همين بوده. فلسفه مادر علم است و علم فرزند تخسي كه دائما مادرش را به چالشهاي جديد مي طلبد. اتم توسّط برهان عقلاني دموكريتوس وجودش به اثبات رسيد و بعدا نوبت علم و راترفورد رسيد تا مورد بمباران الكتروني قرار بدهند و ببينندش؛ بگذريم! حالا بدون ورود به مطالب فنّي و علمي بذاريد با پنج مثال ساده اتسّاع فوق را كه ممكنه در حالتي خاصّ اصلا دربرگيرنده ازل تا ابد باشه و همان ”آن“ واسه خدا و يا ”ابديّت“ نزد ما؛ براتون نشون بدم:
۱. در دنياي اقتصاد و بازار بورس و قيمت سهام ممكنه يك ثانيه باشه يا چند هفته.
۲. در دنياي سياست ممكنه ماهها و سالها و قرنها باشه.
۳. در حالت تصادف رانندگي ممكنه اين انقباض/گرفتگي زماني كسري از ثانيه باشد.
۴. در پرشهاي انرژي كوانتائي بريد توي اتّساعهاي نانو سكندي!
۵. و البتّه سفينه به فضا فرستاده شده تخيّلي انيشتن و تجربه انقباض و انبساط آنات/لحضات زمان نزد مسافرانش در مقايسه با ساعت زمينيان و كذا.

امّا آنچه را كه آريا ظاهرا ازش غافله؛ مسئله ميزان تسلّط ماست به هضم سير وقايع و معناي آنها واسه يك امر مهمتر. آن چيست؟!
پديد آورد يا فربه تر كردن خاكي مزروعي به حياتي معنوي و معرفتي كه ازش درختي پر شاخسار و پهناور سردرآورد تا در ظلّ سايه مشترك و همگاني آن و در اثر نسيمش هارموني اركستر گفتمان و گفتگوي ما به ترنّم باران چنان درآميزد تا بر بيگانگي سكوت و ناجماعتي حقيقي غلبه كنيم. باري وقتي بوادي معارفي اينچنيني پا ميگذاريم از يك شرّ و آفت ضروري چاره اي ازش نداريم. آن شرّ لازم اينست:
چون نه اي سبّاح و نه درياييي
در ميفكن خويش از خودراييي


Saeed 19:47 @ Sun, 10 Jul 05

حالا ممكنه با پارادوكسي مواجه بشيم؛ بدينترتيب: خوب پس حالا كه قضيه از يكطرف نسبي است و از طرف ديگر شرح صدر و درس عبرتم آرزوست پس بهتر نيست كه يك مرجع و معيار و مركز و معادله و اتوريته و كذا را بكنيم اين وسط داور و خلاصه تن به يك اطلاق اسطوره اي بديم تا بشود كعبه مقدّس كائنات تجارب انساني و سپس مدارهائي از اجرام دوراني/تاريخي بر گردش بطور حلزوني و منظومانه بچرخانيم؟! پاسخ شما به اين پرسش ميتواند از سر دو موضع و موقف باشد:
۱. اساطيري: يعني همان اسطوره شناسي اعتباري آريا. اعتباري به معناي گزينشي و شايد بهتره بگم قربيلي.

۲. ديني: دست بر قضا هر كه يكدور تورات يا انجيل يا قرآن را خوانده باشد ميداند كه تا چه حد خدا در تضاد خصمانه است با ايندست نگرشهاي اساطيري. خدا اساطير الاوّلين را به باد تمسخر و لذا پرهيز ميگيرد. علّتش هم سخت واضحه و مبرهن به استدلالهاي تئولوژيك.

* نقد آريا از زاويه تـئولوژيك:
آن مرجع مطلق كه قرار بود ميان مكانها و زمانهاي انساني متفاوت و منافع و علقه هاي متضاد مربوطه شان در سيطره تجسّم اساطير قرار بگيرد بايد حالا بياد زير معركه عرش خدا. همان خدائي كه در وراي زمان/فضا است و اصلا آفريننده آن. چون اين كه مسلّمه و اصلا لازمه خلقت مخلوقات است كه به وجودي هنوز درنيامده=نقطه صفر و به آينده اي نيامده=+ و به گذشته اي رفته=- قابل افراز بوده باشند. آنجا كه مثلا خدا در قرآن ميگد ”فاعتبروا يا اولي البصار“؛ سه چيز مفروض است:
۱. مستقل از فضا/زمان متفاوت درسهاي زندگي همچون حباب از بستر تاريخ سيّال غلغلكنان سر بر مي آورند.
۲. اين گيتي برخاسته از يكسري نواميس و قوانين مقدّرانه و حسابگرانه است آنهم ساخته شده بدست خدا كه خانه و ماواي همه ماست تا آخر.
۳. گوهر انساني شما يكيست. يعني سرشت شما الهي است.
پس عبرت ممكن و ضروري و اصيل و بايسته است؛ نه آن عبرت خاصّ يخزده در اسطوره كذا؛ چرا كه خدا در جاي ديگر به كلّ محور زمان قسم ميخورد؛ ”والعصر“ و البته درس حاصلش كه ”انسان لفي خسر“ بوده باشد؛ مستقل از فضا/زمان فلان/بهمان.
باري، اين ماورائي خدا نسبت به فضا/زمان را با آن خداي علّي ارسطوئي و يا جدائي او از صيرورتهاي متغيير فسادگر افلاطوني نبايد اشتباه گرفت. باز بعنوان نمونه خدا در قرآن مثل همه ما دارد ”كار“ ميكند؛ ”كلّ يوم هو في شان“. منظورم اينه كه ميزان بيگانگي و يگانگي خدا با هستي ممكنه نزد مثلا افلاطون حدّاقلي يا نزديك به صفر باشه ولي در ميان اديان ابراهيمي تا آنجا كه من ازشان ميفهمم ارتباط شديدا تنگاتنگ/نامتافيزيكي/تاريخي/اشراقين است. آنچه را آريا از جهت ما انسانها ”اكنون“ ميخواند در ايندست اديان و از منظر آنها ”ابديّت“ ميخوانندش و منظورشان هم بسادگي همانا حضور مشترك و حاضر همه عالم است نزد خداوند همه جا حاضر و ناظر. يعني هيچ چيزي نزد خدا و بر خلاف قوانين ترموديناميك از چيستي و ماهيّتي كه زماني بواسطه مخلوقيّتش داشت انقسام وجودي پيدا نميكند. ترموديناميك صيرورت كون و فساد اين جهان است نزد خود اشياء و نه خدا. اشياء در نفس خودشان يك چيزند و در وراي ناخودشان كه همانا خدا باشد چيز ديگر و البتّه مشمول قوانين ديگر. بعبارت ديگر اين وجود اشياء است كه نزد خداست؛ هر چند كه ما انسانها مثلا وجود مزبور را در قالب فرمول ”موجود=وجود + ماهيّت“ ادراك و پردازش ميكنيم. مثلا هيچ چيز نزد خدا نميميرد. مرگي در كار نيست؛ آنچه هست وفات است. وفات يعني وفاي به عهد. عهد هم در همان عالم ذر از ذوحيات گرفته شده است. اصلا خدا سرجمع حضور مشترك تمامي اشياء عالم است.
ادامه:. . .


Saeed 19:46 @ Sun, 10 Jul 05

آرياجان؛
شبح بحث انواع زندگي يا چه ميدانم مردگي و يا زندگي در مردگي و بالعكس كرد آنهم از قول ماركس. بهمين مناسبت و از براي گذاردن حيات و ممات در كانتكسي وسيعتر دلم ميخواد در باب زمان كه تو از دست من نسبت به نافهميش عصباني شدي گپي دوستانه بزنيم. قبلا بگم كه من صرفا به تنها سرانديشه بنيادين در كلّ نوشتارت در باره ”زمان“ خواهم پرداخت و نه نقد شواهد مثالت يا چالش در درسهاي روششناسانه مؤخّذ از آن. من سعي ميكنم بطور تحليلي نشان بدهم كه چرا تصوّر تو از ”زمان“ بترتيبي كه صورتنبنديش كردي؛ نارسا و نادرخور است:
آريا: ”در زمان اساطيری و فلسفی و تئولوژيکی، ما هيچ آغاز و انجامی نداريم؛ بلکه فقط « اکنون » وجود دارد.“

سعيد: من علي رغم خواست به حقّم به ارائه چنان برهاني از جانب تو مطالبي را بطور خلاصه ميگم. به لحاظ اسطوره اي كه راستش حاليم نيست آرياجان؛ امّا سرايت اين حكم عام/هگل وار تو در مورد الهيّات و فلسفه را مطلقا نه قبول دارم و نه مفيد ميدانم. منظورت در كدامين مكتب تئولوژيك و در كدامين سيستم متافيزيكي است كه زمان واجد ويژگي فوق است؟! مگر نه اينست كه ما همه امور را از ديدگاه خودمان ميبينيم؛ چه در مقام نسبتشان با ما و چه در مقام پروجكت/انعكاس خاصّ منافعمان در رابطه با آنها و اين نه يك گناه ديني است و نه خبطي فلسفي. خلاصه ما هر چه را كه هست بر حسب مشتي از تصوّرات، تصاوير و صور ادراكي و تصديقي و آنچه مثلا تجربه نام دارد در نفس ما و به شكلي انباشته و خام ادراك ميكنيم ديگه. و باز مگر نه آنست كه ما فضا و زمان را چنان تجربه مي كنيم كه گوئي همين ما واقعا در مركزش هستيم، اينجاي من آنجاي توست و بالعكس و نقاط عطف تاريخ من و تقويم و اوقات من با ديگري متفاوت و تابع شخص ناظر. زمان اكنون من آينده فرداي ديگريست و آنچه من ميكنم تاريخ فرداست و آنچه ديگران كردند تاريخ امروز من و كذا. و اينهمه نه عصيان است عليه خدا و نه در تناقض است با امّهات اكسيومهاي مكاتب متافيزيكي مثلا!

حالا دو گونه ميشود با اينگونه نسبيّت برخورد نمود:
الف- با آغوشي باز و از سر تساهل.
ب- بسته و تنگنظرانه.
بخاطر كوتاه شدن بحث و اتلاف وقت بر روي شمارش خطاهاي بديهي و دائما مورد اشارت آريا يعني از حالت نامطلوب ”ب“ ولي متاسّفانه رايج و معمول نهج معيشت آدميان بگذريم. اگر شرح صدر و وسعت و بالندگي در بطن من نوعي باشد آنگاه من تبعا به همه آن كسان و موجوداتي كه مستقل از زمان و مكان من به مهماني خدايشان/جهانشان نشسته همي بودند با چشماني باز و ذهني پذيرا و توجّهي دقيق و معطوف خواهم نگريست انگاري كه اصلا مهمان خانه وجود من هستند و وظيفه پذيرائي ازيشان نه تنها عين مسئوليّت انساني من بلكه ضرورت آدميّتم.
ادامه:. . .


atash 19:04 @ Sun, 10 Jul 05

راستی شبح جان من شخصا مزه آزادی را چشيده ام .. مثل هسته بسیار شيرين زردالو شکم پاره ........ وای که خيلی زمانش کوتاه بود


atash 19:02 @ Sun, 10 Jul 05

شبح جان چه جالب !!!!!!!
نوشته قسمت آخرت : تو می‌دانی برده بودن چه معنایی دارد اما هرگز آزادی را آزمايش نکرده‌ای که بدانی شيرين است يا نه. زيرا اگر آن را می‌آزمودی، به ما پند می‌دادی که برای آن نه تنها با نيزه‌های‌مان بلکه با تبرمان مبارزه کنيم.

آزادی به تعبیرطبقه خواص به مانند قطره چکاني ست که می توان با آن هدايت و کنترل حیات انسانی را به ميزان قطرات جاری از آن هدایت کرد تا بلکه این نظم نوین جهانی مد نظر را به سهولت و باب طبع خود اداره و کنترل کنند. انها از همه ابزار برای بهتر نشان دادن این نطم مورد اشاره استفاده می کنند از فیلسوفش گرفته تا جامعه شناس و تاریخ شناسش تا بگویند اول جامعه را از فقر فلسفی سیراب کنیم تا ر گه ها ی آزادیخواهی و آزادی طلبی در شریان زندگی به عنوان یک غذای روح و روان سرتاسر محیط را احاطه کند. بیچاره آن کس که گلویش را هزار بار پاره می کند و می دوزد تا بگوید حقوق و آزادی های انسانی برای همه جهانیان ست و اگر ما آن را نچشیده ایم اما مزه آن را از دنیا گرفت ایم و همان را می خواهیم بی کم وکسر ..


Saeed 16:03 @ Sun, 10 Jul 05

من جاي ماركس تكامل نافهم بودم و در همان شرايط و منطق وضعي كه ايشان بقول شبح، سانسور، ميم مزبور را ساخته ميگفتم:
” بگذار همان نبات رشد كند. مرگ برگ آخر تكامل است.“
بعبارتي ديگر:
”در حيات شانسي است كه در مرگ نيست.“ و اين عصاره الگوريتم زيستشناسانه تكامل است.

لابد ماركس اگه جاي خدا يا بعنوان مكانسين او بكار خلقت تكاملي وي گمارده ميشد ما الان اينجا نبوديم ؛-)

ما به چه حقّي و با چه مجوّز اخلاقي و بر اساس كدامين معيار ارزشي و قبول كدامين مسئوليّت بايد بخودمان حق بدهيم كه:
۱. ابتدا حياتي را نباتي تلقّي كنيم،
۲. بعدا حيات نباتي را شان نازلتري از حيات حيواني بنشانيم،
۳. سپس حكم مرگش را صادر بكنيم ؟!

چه خونها و چه حرمانها و چه رنجها كه بواسطه انتشار ميمهاي اينچنيني توسّط اين ايده ئولوگ بي مسئوليّت ريخته شد !!!


ترانه 12:35 @ Sun, 10 Jul 05

شبح جان تصویر واقعی دنیا را ببین!

در یک سو توده های میلیونی را می بینی که موج مخالفت با آنچه که به نامْ نظمْ ، برای حفظ منافع سران و گرداننده گان چپاول گر دنیا که « می خواهند» به اجرا در بیاورند، در صحنه هستند همانها که با برگزاری اعتراضات جهانی- کنسرت ها استقبال بی سابقه جهانی، پشتیبان واقعی فقر/استبداد جهانی هستند و در سویی دیگرمنتخبین /منتصبین سودآوری که« داعیه نظم» را در کنفرانس های نا موفق برای بیشترشدن فقر برگزار می کنند.
نه در ایران- بلکه در همه دنیا، روز بروز زنده گی مرگ بار تر خواهد شد اگر نفهمیم دنیا دو قطب بیشتر ندارد!
درود بر آنان که مرگ را شکستن و همیشه زنده اند!


پرنيان 12:00 @ Sun, 10 Jul 05

باور می کنی اصلا یادم نبود که 18 تیر است . چه زود گذشت. چه زود یادمان رفت!


ardeshir 6:30 @ Sun, 10 Jul 05

متاسفانه بسياری از احزاب چپ نسبت به شرايط گنجی و تلاش سيستماتيک برای ياری به او کم اعتنا هستند. آيا علت را بايد در عينکهای ايدئولوژيک جست.


گيسو 2:08 @ Sun, 10 Jul 05

شبح عزيز لطفا از گنجی هم بگو.
يک فراخوان گرد همایی هم برای آزاديش روز سه شنبه جلو دانشگاه است.


حسين م. 0:55 @ Sun, 10 Jul 05

شبح جان! فكر مى كنم در اين باره ( وقايع 18 تير)، شعر شاملو مناسبتر و هنرمندانه تر از ماركس (من شرمنده ى گل روى ماركس هستم!) است:

غافلان
هم سازند،
تنها توفان
كودكان ناهمگون مى زايد.
همساز سايه سانان اند،
محتاط در مرزهاى آفتاب.
وينان
دل به دريا افگنان اند
به پاى دارنده ى آتش ها.
زنده گانى
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه بامرگ
و همواره بدان نام
كه زيسته بودند؛
كه تباهى از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سر افكنده مى گذرد.
كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جوينده گان شادى
در مجرى آتش فشان ها
شعبده بازان لبخند
در شبكلاه درد
با جا پايى ژرف تر از شادى
در گذرگاه پرنده گان.
در برابر تندر مى ايستند
خانه را روشن مى كنند
و مى ميرند.
احمد شاملو/ دشنه در ديس/ چاپ چهارم1376/ صص47 -45 / نشر مرواريد


saeed 23:01 @ Sat, 9 Jul 05

سلام دوست عزيز . ممنون که سر زدی به ما .بدرود


زیتون 21:51 @ Sat, 9 Jul 05

باور می‌کنی روزها رو گم کرده‌ام؟
به این نوشته‌ت لینک دادم شبح جان.


شبح 21:02 @ Sat, 9 Jul 05

بهرام جان!(3)
اين جمله‌ی مارکس در متن بحث او درباره‌ی سانسور است. مارکس وضعيت بيماری را تشريح می‌کند که زنده‌گی نباتی دارد و درواقع زنده‌گی نمی‌کند بلکه اين مرگ است که به جای زنده‌گی و به نام زنده‌گی دارد زنده‌گی می‌کند.
نمی‌دانم فيلم ميليون دلار بيبی را ديدی يا نه؟ آخرين فيلم استيوود در آن فيلم نيز اين وضعيت تشريح شده است.
الان اخبار گفت تنها در ديروز 32 نفر در سواحل شمال کشور غرق شده‌اند. توفانی نيامده است. سونامی هم در کار نيست. اين قوانين ابلهانه است که دارد زنده‌گی را با مرگ برابر می‌کند.


بهرام 17:04 @ Sat, 9 Jul 05

شبح عزیز، در این جمله، اصل را که *زندگی* ست از پای در میاوریم که حتی نصیب فرع یعنی *مرگ* هم نشود. آیا بهتر نیست اصل را فدای فرع نکنیم و بگوییم: *مگذار زندگی بمیرد، مرگ نیز باید زندگی کند.* این به متد دیالتیکی مارکس نزدیکتر است تا آن جمله.


سياهکل 13:17 @ Sat, 9 Jul 05

بگذار زنده‌گی بميرد. مرگ نبايد زنده‌گی کند.:)


zinc 13:10 @ Sat, 9 Jul 05

آزادی...ای خجسته آزادی






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1273
تعداد نظرات: 24852
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: january 16, 2007 10:07 pm


از کجا آمده‌اند؟