|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
یکشنبه، 12 تیرماه 1384 | July 03, 2005
● نفی در نفی
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست؛
هليا ۹۲ ، کی می خواد به کانادا دعوتش کنه ؟ تو یا سعید ممتیکی ؟؟
اردشیر عزیز!. ... اتّفاقا همون مقولهی روشنگری که استاد جمالی به آن اشاره کرده، زائیده ی انگیخته شدن از تفکّرات فیلسوفان باختر زمینی می باشد عزیز جان. یعنی چی؟. یعنی اینکه تفکّر اساسا مرز نمی شناسد و جهانشمول می باشه. فقط نکته ای که بایستی دقیق آن را پیش چشم داشته باشی، اینه که هر متفکّری می تواند ایده ها و افکار و آرای دیگر متفکّران جهان را از تجربیات و زبان و فرهنگ و تاریخ مردم خودش، نتیجه گیری کند تا هم بتواند به سنجشگری معضلات دست و پا گیر مردم خود بپردازد هم بتواند به سنجشگری و تاثیر گذاردن بر ذهنیّت متفکّران جهانی مدد رساند. اصلا و ابدا، تفکّرات استاد جمالی و حتّا خود من که یکی از شاگردان پیزوری او هستم، ابعادی جهانی دارند؛ ولی در حوزه ی زبان و فرهنگ و تاریخ ایرانزمین به معنای وسیعش روی می دهند. درست مثل دیگر متفکّران جهانی که در تاریخ و زبان و فرهنگ مردم خودشون می اندیشند؛ ولی بعدی جهانی دارد افکار آنها. /// هلیای عزیز!. .... راستش را بخواهی، مشکل من آمدن به کانادا یا خطبه خواندن برای تعدادی از علاقمندان نیست به خدا. مسئله کتابهایم نیز برمی گرده به اینکه وقت برای تایپ کردن آنها کم دارم. زیرا در یادداشتهای مختلفی پراکنده اند که باید آنها را راست و ریس کنم و طبقه بندی؛ وگر نه هیچکس نمی فهمه چی به چیه. متاسفانه کار دوازده ساعته ی روزمره، برایم وقت اندکی را باقی میذاره. در همین فواصل نیز صدها فکر به ذهنم خطور می کنه که مسئله ی ضیق وقت را شدّت بیشتری میده. اگر بیکار بودم حداّقل برای دو سال، مطمئن باش که تمام یادداشتهایم را به صورت کتاب، منتشر می کردم. تیراژ نیز برایم مهم نیست. اصل اینه که منتشر بشن. بالاخره روزی روزگاری شاید فرصت انتشار عمومی پیدا کنند. نمی دانم. مرسی از توجه ات. مرسی. سعی می کنم یه مقدار تعجیل کنم و وقت بیشتری برای تایپ کردن مطالبم بذارم. ///
آريا عزيز
متآسفانه ...www.iran-chabar...فيلترينگ شده است. و من فعلا موفق به خواندن مقاله نشده ام!
آريای گرامی. با تشکر نسبت به مقاله جالبی که سفارش کرديد. در سر آغاز مقاله چنين آمده است که [« « روشنگری » آن نيست که ما بتوانيم با نوری که « ديگري» به پديده ها و تجربيات و رويدادها ميتابد ، آنهارا ببينيم . « روشنگری » آنست که ما بتوانيم با نوری که از خود ، از بُن آفريننده خود ، به پديده ها و رويدادها و آزمونها می تابيم ، آنها را به بينيم . ] اين ديدگاه را اگر بخواهيم با واقعيت های کنونی ايران تطبيق دهيم در بسياری از موارد قابل قبول است. کم نبودند و باز هستند روشنفکران چپی که يک عمر مشغول کپی برداری و کليشه برداری تجارب انقلابات و جنبش های مبارزاتی در کشور های مختلف بوده اند. از انقلاب روسيه و چين گرفته تا جنگ چريکی در کوبا ، حتی عده ای کعبه ايدئولوژيک خويش را در کشور روستايی/ دامپروری آلبانی سوسياليستی يافتند و اين گونه کپی برداری های ايدئولوژيک چه فجايعی به بار نياورد !!
من ،- به گمانم همه ی خوانندگان نیز- هنوز هم منتظریم. منتظر خواندن دو کلام حرف حسابی ، حتی المقدور کوتاه و مختصر ، از اساتید فن (حفظهما الله ) که در این وبلاگ مآوا گرفته اند، تا جوابشان را بنویسیم . ولی حضرات، به جای معلومات، کم کم کرامات و کمالات دیگرشان را به رخمان می کشند! زهی سعادت ایشان را! که من یکی، کمانکشی در این آوردگاه جدید را نتوانم!
حسين خان! ... فقط آن شعور را نداشتی که متوجه شوی در این نمایشنامه ای که آریا و سعید بازی می کنند، خوانندگان وبلاگ شبح می خواستدند بدونند که چه کسی نقش « دلقک » را بازی می کنه؟. از اینکه خودت را به « عنوان دلقک نمایشنامه «، معرفی کردی، حتما همه خوشحال و خندان می شوند. گوش کن ببین چی میگم. معمولا آدمهایی که از ضعف شدید استدلالی و منطق سخنگویی در عذابند و به فقر فکری شدیدی نیز مبتلا هستند، سعی می کنند در هر وبلاگی، نقش دلقکها و متلک پرانها را به عهده بگیرند. مثل سیاه لشگرها و کتک خورای سینما. مرد حسابی. من یکی حاضر نیستم یه تار موی گندیده ی « سعید نازنین » را با ابلهان از خود متشکری مثل تو، عوض کنم. سعید و من، اگه هزار بار نیز پوست از سر یکدیگر بکنیم، باز دوستان صمیمی همدیگه می مونیم. من شخصا سعید را خیلی دوست دارم؛ زیرا اهل استدلال و منطق و فهمه؛ گیرم که صدها خطای فکری نیز داشته باشه. او انسانیست که شعور گفتگو و استدلال را داره. بعدش. پسر خوب!. تو مگه مرا می شناسی یا به خانه ی من آمده ای که سیر تا پیاز مرا دیده باشی و ادّعا کنی که من چیزی ننوشته ام؟. تو از کجا می دونی؟. علم غیب داری یا جاسوس نامرئی هستی و معجون فراکائناتی می نوشی در غیب کردن پیکرت؟. از اون تیپ دکترهای گوساله ای که دکترا در رشته ی فلسفه گرفته اند و بویی از فلسفیدن نبرده اند، سراسر دنیا مثل پشگل، ریخته است از جمله ایران خودمون. اون بابابی هم که گفتم چیزی از هایدگر نفهمیده، شعار نیست. طرف خیلی هم آدم متکبّر و باد به غبغب اندازیه که بیا و ببین. از من نیز متنفره؛ زیرا خریّتش را در فهم افکار هایدگر در حضور اونایی که قیافه براشون می گرفت، اثبات کردم. بحث من و سعید در باره ی مدرنیته، ای همه چیز دان، بر سر یک سری شناختها و پرنسیپهاست که هر کداممان دلایل فردی خودمون را داریم. منظورمون نیز از اینهم زد و خورد، روشن کردن مطلبه. سعید به من میگه بیا و در باره ی خود مدرنیته صحبت کن بدون الم و بلم. من بهش میگم. فرض کن مدرنیته همون سکس آزاد و مینی ژوپ پوشیدن باشه. خوب تو بیا و اول یه کاری کنیم که فاطومه خانوم در منزل پدری اش، چادر و مقنعه را از روی خودش برداره بعد جرات کنه بیاد تو کوچه بدون داشتن احساس شرم یا روسپی بودن یا چمیدونم کوفت و زهر مار. بعدش من و تو نیز آدمای حیز و چشم چرونی نباشیم که فاطمه خانوم دوباره بدوه توی خونه شون و نه تنها چادر؛ بلکه صد تا پتو به دور خودش بپیچه. یعنی همزمان، ما و فاطی خانوم، متحوّل بشیم. بعدش من و سعید بیاییم در باره ی سکس آزاد روشنگری کنیم و استدلال بیاوریم که هر انسانی همانطور که مجاز و محّقه از مغزش در باره ی نوع زندگی اش استفاده کنه. این حق را نیز داره که در باره ی اندامش و نحوه ی لباس پوشیدنش تصمیم بگیره و ذرّه ای از شرافت و کرامت و حیثیت او کاسته نیز نباید بشه. بعدش که خوب این دو تا مقوله جا افتادند، آنگاه تصمیم فاطمه خانومه که با گوساله ای به نام آریا حال کنه یا با سعید عزیز. یا شاید هم با انسان نازنینی مثل شبح. حالا شیر فهم شدی حسین آقا خان که بحث بر سر چیه یا به فرم دیگه ای اماله کنم؟. ///
نمايشنامه مكان: وبلاگ شبح سعيد 198: آريا جان ، جان عزيزت بيا ما را نصفه/نيمه جون كردى ديگه . شروع كن اين مدرنيته را براى اين خلق بيسواد/نادان توضيح بده و روشنشون كن . بابا به خدا تو حق استادى به گردن/ نك اين ملت/ نيشن، دارى(!) ***
نمايشنامه مكان: وبلاگ شبح سعيد 198: آريا جان ، جان عزيزت بيا ما را نصفه/نيمه جون كردى ديگه . شروع كن اين مدرنيته را براى اين خلق بيسواد/نادان توضيح بده و روشنشون كن . بابا به خدا تو حق استادى به گردن/ نك اين ملت/ نيشن، دارى(!) ***
سعید عزیز! ... چرا قضیه را شخصی گرفتی؟. تو چکار داری با روشهای من؟. چرا در باره ی محتویات فکر نمی کنی؟. آخه نوع راه رفتن من برای تو مهمه یا مقصدی که قرار است به آن برسم؟. فرض کن قراره من به پشت کوه قاف برم. آیا سینه خیز رفتنم، پشتک و وارو زدنم، ورجه وورجه کردنم، تلوتلو خوردنم، دولا دولا رفتنم و امثالهم برای تو مهمه یا اینکه رسیدنم به مقصد؟. اینکه با قاشق یا چنگال یا چوبهای نوع چینی یا نمیدونم کفگیر و ملاقه غذا خوردنم برات مهمه یا سیر شدن شکم صاحاب مرده ام؟. اینکه ویلن، پیانو، کمانچه، تار، تنبک و امثالهم در دست گرفتنم برات مهمه یا شنیدن نوایی دلنواز و آرامبخش؟. کدامیک؟. عجب گیری کردیم به ابوالفضل. ///
آرياجان؛ اينهم از زمزمه من:
ب. من جاي جورج بوش و مشاوران امنيتيش بودم الان همين بن لادن و تشكيلات القاعده رو روي تاج سرم ميذاشتم و ازشون بسيار ممنون ميشدم؛ آنهم بجاي قصد جانشان! چرا؟! واسه اينكه او و تشكيلاتش بسياري از حفره هاي حفاظتي و امنيتي موجود در فرودگاهها و تشكيلات ده پانزده گانه جاسوسي و ضد جاسوسي آمريكا را كه هيچگونه ارتباط ارگانيك و كارساز با هم نداشتند و بروي خطر موهوم روسيه و چين فيكس شده بودند را به دولت او، بوش، شناساند. آنروز كذائي، سپتامبر ۱۱، همين افراد ميتوانستند با خود بمب بيو/شيميائي/اتمي حمل نموده و از طريق بسياري ديگر خطوط هوائي همان عمليات را چنان برنامه ريزي كنند كه مثلا شهري همچون نيويورك از صفحه روزگار پاك ميشد. بابا الان در آمريكا و هر روزه آدمهاي بيشتري از فرط چاقي جان ميدهند تا مثلا تلف شدن در جريان آن برجهاي دوقلو. خوب حالا، اين عمليات القاعده شايد باعث شد تا از بسياري عمليات تروريستي و خونينتر ديگر كه ممكن بود سر آمريكائيها بياد، آنهم بخاطر آن نقطه ظعفها كه آمد، جلوگيري بشود، باز هم بخاطر آن پيشگيريها و سازماندهيها كه بعد از آن واقعه كذا بكار ميبندند. يك چيزي شبيه همين هكينگ توسّط بچّه هاي تخس/نرد ولي فايده نهائيش واسه همين ماهائي كه بخيال خودمان كامپيوترمان سكيور سكيوره و هان باهاش آنلاين خريد ميكنيم آنهم با كارت اعتباري خويش؛ مثلا! ج: همانطور كه القاعده يك نعمت بود واسه جمع و جور شدن اوضاع امنيتي آمريكا؛ همينطور است نقشش در تعويض سياست خارجي آن و شايد بهبود وضع و در افتادن گشايش سياسي در جوامع خاور ميانه. آمريكا درسش را گرفت به اينكه توسيع دموكراسي همان و امنيت همان. قبلا تزش اين بود: حفظ ديكتاتوريهاي نفت خيز همان و بهره وري شخصي از موهبت دموكراسي واسه كشور خودمان. ح. حالا خيلي جالبه كه من هي ميخوام به آرياجان بفهمانم كه گاه در جريان تاريخ انسان ممكنه يكسري جهشهاي غير قابل بازسازي و اشتقاق از دل روال عادي و معمول حوادث يكروز قبل چنان رخ بده كه تمام موازنه هاي فعلي را پنچر بكند، درست همانند مواردش در زيست تكاملي حيات، و ما نتوانيم با صرف پيگيري مشتي مفهوم دگرديسي شده به فهم و بازسازي منطقي آنها نائل بشيم. آرياجان؛ انسان يك موجود عقلاني و عاطفي و سميوتيكي نيست؛ بلكه بيولوژيك نيز هست و هميشه در داخل يك مجموعه جبري/جنگلي خاص/ دارد زندگي ميكند آنهم با تمام توابع عينيش. آخه فرمود: خ. شايد پديده احمدي نژاد هم واسه روشنفكران ما همان نقش القاعده و هكرها رو داشته باشه در سيستم و نظمي كه بزعم خودشان در بازسازي فكري اين ملّت و به اصطلاح رنسانسش در انداخته اند. حالا با توجّه به اين انتخاب شايد بتوانند به نقطه ضعفهاي خود در جهت پروژه تنوير افكار توده ها بهتر و دقيقتر واقف بشن؛ منتهي بشرطي كه خودشان از گيجعليخانيهاي تيپيك و آمال بولهوسانه بدرآيند و يكسري اهداف قابل دسترس و حدّاقلي را با روشهائي معقول و متين و در يك كلام پراگماتيك در هم آميزند و راه بيفتند ديگه. پروژه يا ميم /دموكراسي حدّاقلي/ دكتر سروش واقعا سرانديشه جالبيه و ميشه براحتي ازش وظيفه سازي نمود. خيلي زر زدم سياوش جان؛ ولي اين ميمها دست از سرم برنميدارند منتهي دلم خوشه كه:
حالا اگه بروانشناسي اين انسان بيچاره و رفتارش پس از ضربه فنّي شدن در مقابل گزيده شدن از سوراخهاي نامرئي خوب دقّت كني ميبيني كه پس ازين وقايع زلزالي/توفاني، رياست جمهوري احمدي نژاد مثلا، مياد ميشينه و طبق روال گذشته و انگار نه انگار درسي را كه واقعا نگرفته بوده است از بكار نبستن ريسكها شروع ميكند به ياد گرفتن و واقعا هم فكر ميكند دارد چيزي مي آموزد. يعني همان احمدي نژاد با احتمال رياست بسيار ضعيف و اصلا بدون نام و نشان در تحليلهاي ماقبل زلزله شان الان در تفاسير هايندسايتي/پس امري موفقيّتش قطعي وانمود ميشه و همه ميگن ديدين ما كه گفتيم چه و كذا و درين مسير بطور پوزيتيويستي به دنبال اثبات نظريات خود هستند و البتّه در جعبه هاي مارگيريشان هم اگر نه اژدها و مار بلكه يك كرم خاكي پوسيده و قطعه شده ممكنه يافت بشه ديگه و همينو ميكنن طعمه شكار ماهيان خواننده شان. ۲. حالا توي سياوش ممكنه بگه خوب كه چي و كاربست اين حرفا در عمل روزمرّه چيست؟!
آره سياوش جان؛ نادرجان ميگه بريد كاندومها رو تهيّه كنيد... كه شب زفاف نزديكه. سياوش ميدوني حرف حساب من چي بود خارج از سربسر گذاشتن با نادر درجه يك خودمان كه من خيلي هم دوستش دارم و واسش احترام قائلم چون هر چي باشه از من تنبل مجاهد تره :-)
سعید عزیز!.
آقاي نادر بكتاش عزيز، كامنت 76 را كه حالا خواندم، ييش خودم احساس كردم شايد در آن توهيني احساس شود. اگر اينگونه است كه ييشاييش عذرخواهي ميكنم. باور كنيد كه قصدم از نوشتن آن توهيني نيست و نبود، بلكه تنها يك نظر بر كامنت شما دوست عزيز بود و من كاملن واقفم كه شما مخالف حمله آمريكا به ايران هستيد.
سعيد عزيز، بابا اين نوشته يا كامنت آقاي نادر بكتاش(50) بيشتر شبيه به ورد يك دختر روستائيه، كه نامزدش(آمريكا) به شهر(عراق) رفته تا شايد بتونه يك يولي تهيه كنه و دخترك كه خيلي وقته كه منتظره شب زفافشه، با بيصبري براي آن شب، يك گل محمدي يا همون رز گرفته و هي ميگه ميآد، نميآد، حمله ميكنه، حمله نميكنه، ميكنه، نميكنه.
۴. من بطور مداوم و مستمر دسيپلينهاي مختلف علمي را سعي در خودآموزيشان دارم و اصلا سرگرمي من خودآموزيست. من سعي ميكنم آنچه را كه از روشهاي فهم/درك در دانشگاه و حوزه در رابطه با رشته هائي خاصّ آموخته ام را در ديگر موارد از بخشهاي علوم دقيقه بكار گيرم و بياموزم. در كامنتدوني هم حوصله بيان ريز و درشت معارفي كه بدان واقفم و بدان مطالبم را در صدد عنوانم ندارم و لزومي هم بهش نيست مگر آنكه شخصي واسش پرسشي مطرح بشه. الان در حدود دوساليست و تا آنجا كه اقتضائات زندگي اجازه ميدهد به زيستشناسي دريا و موجوداتش مشغولم و در همين رابطه علاقه بسياري مثلا به لابستر پيدا كردم و شناختنش. آنچه را بنظرم جالب و شيك و حرف حساب بياد ازين دسيپلينها ياد ميگيرم و حوصله غرق شدن در ظرايف بيهوده و جدلي دانشمندان اين رشته ها هم بر سر مسائل سوپر فني و ناقطعي كه در لابلاي مشتي تزهاي خاكخورده در قفسه هاي دانشگاههاست ندارم. اگر واسه تخصصي شدن آكادميك معرفت هم پشيزي ارزش قائل بودم شايد برغم توصيه هاي اساتيدم از پيگيري درس و بحث تا مرحله نهائين دكتري و فوق دكتري آنهم عمدا سرباز نميزدم. به يكيشان گفتم كه اگر در من نبوغي بود و براستي تزي اوريجينال در چنته داشتم كه استادجان توي خينگ الان بايد شاگردم ميبودي! و طرف از خنده روده بر شد! من از تخصّص بيزارم! من مالتي دسيپلينم آرزوست؛ يعني دلم ميخواد روزي قادر باشم تا با كاربستن همه علوم و معارف بشري بسراغ يكايك مشكلات و معضلات خودم و نوع بشر برم. من اصلا از اين جدا افتادگي مشكوك علوم انساني و دقيقه نگرانم و بدنبال راه حلّ سوّمي هستم و مقالي بلند را هم درين رابطه نوشتم و بنظرم جواد طواف سخاوتمند در بلاگش چاپ كرد. مثلا بجاي بيولوژي و سوشيولوژي اميدم به اينه كه رشته اي جديد كه اتّفاقا بقلم تواناي ويلسون زيستشناس پايه گذاري شد در كتاب كلاسيكش بنام ”سوشيوبايولوژي؛ سنتز جديد“ پديد بياد. من اميدم به همگرائي معرفتهاست؛ مستقل از نوع انسانيش و طبيعيش و فلسفيش و دينيش و كذا...! خلاصه من همينم ديگه؛ آرياجان... خوشت نيامد از كلاست ميرم بيرون بابا :-) آخه فرمود:
آريا من سه درخواست عاجزانه دارم كه واقعا هيچ بجز روششناسي مقتصدانه/وافي به مقصود و بنفع شخصي بجز خودت و مخاطبانت نيست: ۲. روانشناسي معرفت را با معرفت بما هي هي نياميز. اينكار تو مايه اتلاف وقت و مستلزم يكسري بازگرديهاي تسلسلي خسته كننده است و بخدا جاش توي كامنتدوني نيست. تو براهين و استدلالهاي ناب خودت را شسته و رفته و بدون عقبگرديهاي ظاهرا نامنتهي و عجيب و غريب بعوالم اسطوره اي ارائه بكن و اگر شخصي با عقل و تجربه و شواهد/مثالهاي ملموس قانع نشد؛ آنوقت يك كلاس خاص واسش بذار و بهش مابقي قضاياي معرفتي و ذهني و رواني انسان را آنهم بمقدار نيازش و در نهايت تا سرآغاز اسطوره ها تفهيم كن. ۳. آرياجان؛ من راستش نيازي به نصيحت بديهي تو مر مراقبتم به حفظ و رعايت تفاوت ميان علوم انساني و دقيقه را نميبينم و تو هم وقتتو خواهشا درينباره تلف نكن. من بارها در همين كامنتدوني به شخص شبح و ديگر دوستان رعايت لزوم اين تمييز را چه در مقام روش و چه در قلمروي اعتبار مطالب گوشزد كرده ام.
پربار ترین و بهترین بلاگی که تا هنوز یافته ام. تبریک میگم به شبح. اینجا به یک دانشکده می ماند.
از خوانندگان دایمی شما هستم. فقط همین
کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی شماره 91-2005 تاریخ 2/4/1384 کیانوس سنجری بازداشت شد
کیانوش سنجری فعال دانشجویی - سیاسی ساعاتی پیش در منزلش درتهران بازداشت شد. وی در طی تماسی با دبیر کمیته در تهران، با بیان اینکه هم اکنون مامورین با حکم جلب پشت درب منزلش هستند اعلام کرد که آنان قصد بازداشت وی را دارند.همچنین دبیر این کمیته برای دقایقی ازطریق تلفن شاهد هجوم مامورین به منزل وی بود. هم اکنون نیز از وضعیت وی هیچ گونه اطلاعی در دست نیست و تماسهای همرزمان وی با منزل ایشان بی نتیجه میباشد. به نظر میرسد یک روز یش از دور دوم انتخابات ریاست جمهوری ، این بازداشت نشانه ی دور جدید سرکوب و بازداشت فعالین سیاسی میباشد. کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی ضمن محکوم نمودن این قبیل بازداشتهای غیر قانونی ؛ نسبت به سرکوبهای احتمالی بعدی اظهار نگرانی کرده و از تمامی مجامع حقوق بشری در سراسر دنیا خواهان توجه و رسیدگی به وضعیت فعالین و زندانیان سیاسی در ایران میباشد. کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی Komitedefa@yahoo.com
شبح عزيز، ميشه يه کمي توضيح بدي ، چرا ما از اين شاخ به اون شاخ مي پريم ؟ به جاي بررسي همه جانبه اوضاع و تحليل جامع و گروهي از رويدادها، که نياز به کار گروهي دارد و از توان فردي بر نمي آيد، به نمونه برداري از بعضي موارد از رويدادها پرداخته که نتيجه گيري هاي بعضا شتاب زده ي نادرست و گاهي الابختکي درست منجر مي شود . مثال : اکبر گنجي با نوشته هايش و روشنگريهايش مردم را به سمت «آمران» قتلهاي زنجيره اي جلب کرد و همين طور دکتر زرافشان. عقلاَّ با آنها موافق هستم که مي بايست تحقيق مي شد و ريشه هاي محفل هاي به اصطلاح «خودسر» را از راه هاي قانوني شناسائي مي کردند و ..و.. ۸ سال گذشت و افکار روشنفکري و عامي با سمبل هاي عاليجناب سرخ پوش ، اقتدارگرايان ، آبادگران ، اصلاح طلبان حکومتي و..و..عادت کردند واتفاقي هم نيفتاد. سئوال اين جاست که گمان و ظن عمومي مردم از آمران قتلهاي زنجيره اي چه کساني بودند ؟ به نظر من چون هيچ کدام از جناح ها در طول اين سالها در برابر حقيقت جوئي مردم از رو نرفتند و با تمام وجود و با اجماع تمامي جناحها با حفظ اختلافات داخلي همديگر را « لو » ندادند تا کليت نظام حفظ شود در نتيجه معدل فعل و انفعالات انجام شده باعث شد که خاتمي و يارانش از مقبوليت بيفتند و اين پروسه ناکامي اصلاح طلبان حکومتي ،در انتخابات هشتم رياست جمهوري ، شوراهاي شهر و مجلس هفتم به آشکاري ديده شد و چيزي تازه نبود.اما اقتدار گرايان و آبادگران وبقيه راست ها وظيفه ي تاريخي : و با هات ۱۰۰ در ۱۰۰ موافقم که امروز بايد فکر رهائي گنجي و زرافشان و بقيه اسرا باشيم . ماني کشوري
سعید عزیز!.
و 40 درصد از مردم که رای نداده اند. این تعداد رو هم نباید دست کم گرفت. رقم کمی نیست در وضعی که چه دولت و چه احزاب برای رای دادن تبلیغ میکردند. و اگر با آنهایی که به احمدی نژاد رای دادند که به قول شما خواستار تغییر بوده اند جمع زنیم به رقمی بالا میرسیم . جمعیتی که از این وضع ناراحت است و آماده تغییر دادن آن.
و 40 درصد از مردم که رای نداده اند. این تعداد رو هم نباید دست کم گرفت. رقم کمی نیست در وضعی که چه دولت و چه احزاب برای رای دادن تبلیغ میکردند. و اگر با آنهایی که به احمدی نژاد رای دادند که به قول شما خواستار تغییر بوده اند جمع زنیم به رقمی بالا میرسیم . جمعیتی که از این وضع ناراحت است و آماده تغییر دادن آن.
ادامش:. . . ۲. ظاهرا از علم احتمالات و اصول بنيادين آن هيچ نميداني يا بد خواندي درسهات رو. اوّلا؛ مگر همين مقالك شخص تو خارج از تئوري احتمالات است و گوئي مثلا بايد آنرا با روش ديگري وارسي نمود و معتبر دانست؟! ۳. آرياجان؛ هي با تاكيد ميخواد بگد كه بله من نوعي مدرنيته را نميفهمم؛ باشه و خيالي نيست چون هر چه از دوست استاد رسد نيكوست. امّا بگذاريد خدمت او بگم كه آريا هيچ ميدانستي كه يكي از مهمترين ويژگيهاي مدرنيته عدم فهم انسانهاي ساكن مدرنش است به ريسك :-) ؟! و هم اينرا ميدانستي كه ذهن ما در طول حيات تكاملي چندين ميليون ساله خودش چنان بقول ريچارد داوكينز و اسكينر و دانيل دنت شكل گرفته كه بيشتر محتمله كه از خطاهاي تكرار پذير درس بگيرد تا ريسكهاي نامحتمل؟! مثال: آن حيوان خزنده و پيچ درانداز و خوش خط و خال سبز و زرد و مشكين قاعدتا بايد بسيار سمّي و خطرناك باشد؛ پس حذر از او و لذا نخوردنش! دينگ دانگ...خبط بيولوژيكي! دست بر قضا خوش خط و خالي يك مار هر چه بيشتر احتمال زهري بودن سمّش تا نقطه بحراني به هلاكت افكني يك انسان يا مثلا حتّي يك غورباغه كمتر :-) آن تلوّن رنگين پوست؛ يكنوع خالي بندي پيشگيرانه/حفاظي است جانم كه بهش ميگن /آنست ادورتايزينگ/تظاهر طبيعي=صادقانه در بيولوژي :-) يك حدس سعيدي: احتمال آنكه نادر بكتاش و كلّ اعضاي حككا اين نقد مرا فهميده باشند آنهم با توجّه به ضريب هوشي معمول و به نمايش گذاشته اينها در كامنتدوني شبح چيزي در حدود ۰.۵٪ است :-)
يكي نيست به اين نادر بكتاش در ۵۰ بگه آخه دوست غيبت زده حالا نميشد بجاي آنكه از موضع بالا و تو گوئي يكي از سمپاتهاي دست بيستمت مقالت را اينجا الصاق كرده ميامدي خودت متواضعانه و با قبول مسئوليّت حرفت را مستقيم به شبح و ديگران ميزدي و پاش هم از نقد و وارسي واميستادي! من سرم درد ميكنه به پاپيچي و بحث با نادر بكتاش! ايكاش عضو تشكيلات تقّ و لقّش ميبودم بلكه بعنوان يك ادوايزر و كانسالتنت و اسپينر وضع رقّتبار چپرويهاي بدفهم شده كيركيگاردي، جلوزني از تاريخ شتابان رو بسوي آينده ولي ظاهرا رو بعقب نادر: آمريكا به ايران حمله نكند.
خوب؛ آرياجان خوب همين كتابها را الكترونيكي بكن و وسواست را عمومي؛ پابليك! حوصلشو نداشتي؛ بده اميد ميلاني علمدار خودمان كه سرش واسه اينكارهاي فنّي ميخاره بكنه واست! آنهم بتدريج و مثلا به همان روشي كه گفتم. بعد تو بر اساس فيدبك بشين به بازبيني/اديت. واكنش ديگرانه كه مهمّه؛ چون مخاطب كتاب تو نيستي ضمن آنكه تو بايد به موانع و چاه و چاله هاي ذهن ديگران اگر بناي گفتمان داري اوّل خوب واقف بشي و هيچ علم و معرفت خاصّي را در نزد آنها مسلّم و مفروض نپنداري و لذا نكته به نكته و مرحله به مرحله با ارائه تعارف و توضيحات و معاني و بالاخره براهين از فصلي به فصلي و از كتابي به به كتاب ديگر برويم. تو همان وسواس را ضمن حفظ عموميش كن؛ نميگم كوتاه بيا. اصلا فرق كتاب و جستار/ايسي در همينه كه كتابنويس بيشتر در صدد تفهيم و تدريس و تعليم تزشه به اقشاري كه مانند خود او بدنبال آن مسائل نبوده اند هر چند كه واسشون جالب و مهمّه. در حاليكه جستار نويس صرفا ميخواد با فنّيترين روشها و اصطلاحات آنهم خيلي فشرده و عاجل تزي جديد و شايد هنوز ناپخته نزد خودش را به هم رده هاي حرفه اي خود اعلان بكند. يه چيزي شبيه جار زدن مخترعي به هيجان و وجد آمده در خلق مصنوعش! مرسي از تحمّلت؛ من از شدّت بيخوابي دارم رو بزوال ميرم بابا اين روزا ــ مرديم الفاتحه يادت نره :-)
۶. ميگي: ” ... آيا اين توقع تو يا ديگران، احمقانه نيست که من به جای انديشيدن در باره ی ريشه هايم بيايم ... زبان و آداب و سنن مردم صحرای کالاهاری داشت فکر می کرد؟“. اين حرفت از مصاديق بارز سر بي صاحب تراشيدنه؛ جانم! آخه آنچه را كه تو امروز ايراني ميخواني و منظورت به معناي مدرن قضيه يك ملّت (كدام ملّت) و زبان (كدوم زبان) و يك دولت (كدام سيستم) و مرز و بوم خاصّ (كدام كشور) است آرياجان؛ در دنياي كهن نه وجود خارجي داشته و نه تو و نه هيچ شير مادر حلالخورده اي قادر به كشف و ضبط و احيائشه. تو يكسري مفاهيم مدرن رو برداشتي و ازش يك چراغ نفتي لرزان ساختي و ميخواي بري در دل طوفان سرد و باراني سوزن والده گرامي پانصد پشت قبليت كه در حال خيّاطي از انگشتش ميان برّي از خاك و اشغال افتاد و گم شده را حالا واسه ما پيدا كني. بلي، اقوامي پراكنده اونجا و اينجا ( يعني اصلا آنها به جغرافياي محل زندگيشان آگاهي نداشتند تا نسبت بدان ازين دست علايق و عرقهاي ناسيوناليستي و بعضا فاشيستي پيدا بكنند. مادام كه يك سرزميني قابل كشت و زرع و واجد ديگر مواهب طبيعي و قابل دفاع بود خوب حفظش واسشون مهم بود والّا برو كه ميري هر آنجا كه آب و هواش خوشتر و بهتر؛ يك چيزي شبيه همين مهاجرين دنياي مدرن خودمان ديگه! ) بودن و دور هم جمع ميشدن و از براي رفع حاجت شخصي را به رياست و كياست امور مهمتر واميداشتن و كذا و البتّه اطاعتش ميكردن و برو تا چهار صباح ديگر كه قلدري يا نسيمي از طرف ديگري بورزد و وارد يكسري عهد و پيمانهاي جديد و احيانا جنگ و صلحهاي ديگر. من ميگم تو جهاني بينديش و همين مشكلات فعلي ايرانمان را در صدد آدرس باش بدون آنكه بخواهي درين مسير صفرازائي بكني بجاي تغذيه؛ جان من! در ضمن؛ اين واژه /ريشه/ هم عزيز من بطور علمي صحبت كنيم ( و صرفنظر از نگراني به حقّت در باره فهم من از تمايزهاي ميان زمان در ممپلكسهاي مربوطه ) تا اجداد نئاندرتالمان ميشه ازش رفت پائين و بلكه پائينتر؛ يعني از اوندست آسانسورهاست كه وقتي راه افتاد به سمت اسفل السّافلين ديگه برگشتش با خدا=آرياست :-) آرياجان؛ مقام استادي به ازين است كه تو در پيش گرفتي! بيا و از خر شيطون جستي به پائين بزن و كتابنويسي رو شروع كن. در ضمن گفتي جامع المقدّمات و چه و كذا؛ ميخواستم بگم در همان سنين نوجواني كلّ آنرا از عمه ام ياد گرفتم آنهم در ظرف يكي دو تعطيلات تابستاني!
۳. آرياجان؛ بجان عزيزت قسم من مطلب درباره زمان و ماهيّتش از نوع فلسفي و تاريخي و علمي و الهيش بگير تا كذايش زياد خواندم و اگر تو به من چيزي بياموزي ممنونم!
سعید عزیز!. بابا به پیر به پیغمبر به صبوری همین شبحی ناز سوگند. من نه از دست تو ناراحتم نه حتّا از دست دیگران. مرد حسابی. من اگر به تو بگم که تا همین امروز، بیش از هفده جلد کتاب نوشته ام که هر کدامش حدود چهارصد صفحه میشه. باورت میشه؟. اینقدر یادداشت، دور و بر من ریخته که حدّ و حساب نداره. ولی آدم خیلی سختگیری هستم و تعجیلی در انتشار آنها ندارم؛ زیرا مطالبم را دائم باز اندیشی و از ابعاد مختلف وارسی می کنم. همون جستارهایی که تا به حال منتشر کرده ام، نقش بسیار خوبی در روشنگری اذهان داشته اند. اصلا تمام گردانندگان وب سایت فرهنگشهر از دستم دلخورند، برای اینکه دیگه جایی مطلب نمی فرستم. سر همین قضیه نیز شبانه روز، فحش است که نثار من بدبخت میشه و منم جوادم دیگه!. بعدش هم پسر خوب!. از کسی قهر نمی کنم. این مباحثی که تو از من می شنوی، فقط قطره ای از مطالب کتابهایم می باشند. صبور باش پسر خوب شاید بعد از مرگم منتشر شدند. تازه خبر نداری که همسرم چی میگه. اون میگه وقتی مُردی. من، کتابخانه ات و مزخرفاتی را که نوشته ای، همه را جمع می کنم یه گوشه ای و لاشه ات را با آتش اونا می سوزونم و به بچه هام نیز می گم که باباتون اصلا از جنس آدم نبود!. خب!. حالا بیا و درستش کن!. من خودم را اصلا و ابدا استاد نمی دانم؛ زیرا سقراط همواره پیش چشمم می باشه. منم چیزی نمی دانم و این به معنای شکسته نفسی یا کتمان دانسته هایم نیست به خدا. تلاش دارم با دیگران به کشف حقیقتی دست یابم آنهم به کمک آنها. بنابر این اگر حرفهای دیگران را برمی سنجم، حمل بر نشان دادن نادانیهای آنها نیست. بلکه می خواهم نشان دهم مسئله، غامضتر از آنست که ما تصوّر می کنیم. در نتیجه بایستی عمیقتر و دقیقتر بیندیشیم و راههایی را برای برورفتن از این فاجعه ی هزاره ای فرهنگ خودمان پیدا کنیم. بابا جون. من یه جوینده ای هستم که تمام تلاشم را گذاشته ام برای آبادانی در بطن ویرانگری. رک و پوست کنده. دارم در سنجشگری فرهنگ و روان و تاریخ و اساطیر ایرانی به زایشی نو می اندیشم در راستای مدرنیته. ذهنیّت و تمام رفتارهای ما ایرانیان، به شدّت اسطوره ای می باشه. منم تلاش دارم که چنین ذهنیّتی را متلاشی کنم و به جایش تفکّر زنده در مفاهیم را بنشانم. ذهنیّت اسطوره ای در تضاد شدید با هر گونه تحوّلی می باشه؛ زیرا در بطن تصاویر ایده آلی، محبوس و مجنون و محسور می باشه. اینه که کار ما دشواره بابا جان. این طورها هم ساده نیست که میگن. از این رو، ما تا نتوانیم از این ذهنیّت اسطوره ای؛ آنهم آگاهانه و مستدل بگسلیم، امکان نداره دنیای مدرن را بفهمیم. لازمه ی گسستن نیز، شناختن آنهاست. اگر تاریخ تفکّر یونان را بخوانیم. می بینیم که سقراط و پیش سقراطیان با اساطیر یونانی گلاویز شدند تا بتوانند تفکّر فلسفی را در دامنه ی مفاهیم بیافریند. امروزه روز، غرب متمدّن و پیشرفته، مدیون زحمات آنهاست. حالا یه آدم پیزوری مثل من اومده و داره تته - تته می کنه و با اینهمه مشکل روبره. شگفتا از ما ملّت! در هر صورت سعید عزیز. اگه شلوغ بازی نکنی. من سعی می کنم مشکلات و موانع گیجسری ما ایرانیان را با حوصله توضیح دهم. صبور باش. مگه شیش روزه به دنیا اومده ای؟. ///
۲. من بيش از چند بار اينو به وضوح گفتم كه تو استاد و من هم شاگرد؛ منتها من نوعي پرسشهايم صرفا از نوع جهل ساده نيست بلكه ممكنه ناشي از جهل مركّب باشه و در مواقعي از سر انتقاد و گاهي ايراد. خوب، اين رفتار طبيعي/فردي اشكالش چي چيه عزيز من؟! آقاجان؛ اين كلاس درس توست و برخي هم شاگردت؛ حالا استاد وسط بحث و جدل با شاگردان قهر نميكنه كه و يا تمام اراده و هنرش را صرف اثبات نافهمي و بيسواتي آنها نميكند؛ قربونت! و اينجا هم كلاس علوم دقيقه مانند شيمي نيست كه مثلا تو بگي آب سنگين مادّه ايست كه بطور نرمال در حالت مولكولي مركّب از دوتا اتم بنام كذا و بهمان آنهم با اين نسبت و خلاص. درين كلاس نوعي امّا آنچه مهمّه ادامه گفتمان و هر از چندي به مقصدي و منزلي دست يافتنه. اصلا انتقاد از يافته هاي استاد هم موتور محرك داد و ستدهاست و هم آزمايشگاه ايده پردازيهاي مطروحه در چنين كلاسهائي! والّا كه عزيز من آخه در كدام آزمايشگاه و زير كدامين ميكروسكوپي و يا با چه ترازوئي كمّي/كيفي بجز بحث ميشود همين پرنسيپهاي تو را وارسي نمود؟! تو اگر اينهمه كه روي اسطوره ها و نقش آنها در شكلگيري عقل و تاريخ و انسان كار كردي حالا اگر ازت انتظار داشته باشيم كه پرسشهاي آلوده ما را به دانسته ها و ندانسته ها از سر صبوري و درايت توضيح بدي امريست خارج از اخلاق استاد و شاگردي؟! مثلا همين چالشهاي من اگر نبود آنوقت فرصتي براي اينكه تو بداني اشكالات علمي يا گير و پيچهاي ذهني ما در كجاست واست پيش ميامد؟! ببين، يك استاد فيلسوف اصلا بقول ويتگنشتاين كارش تعليم چيزي به آن معنائي (مشتي قضاياي تركيبي) كه همتايش در سر كلاس فيزيك به دانشجويانش مي آموزاند نيست بلكه ۸۰٪ از تمام همّ و غم او صرف برداشتن موانع ذهني است در رابطه با پروسه /فهميدن/. پس؛ تو برين نهج سعي نكن كه تمام انرژيت رو صرف اين بكني كه ما صرفا مشتي از اعتقادات شخصي تو را بفهميم و بس. بيا و موانع عقلي را بردار و البتّه در كنارش هم بگو خوب واسه استراحت و در تكميل الباقي كلام بفرما ۲۰٪ از موضع من (يعني از هماندست قضاياي تركيبي) در باب ذهنيّت ايراني از تاريخيش گرفته تا معاصرش يا كذا مثلا.
سلام ....اما این پاسخ را نمیخواهند بشنوند ...
۱. آرياجان؛ از دست من دلخور نشو؛ من كه بهت اخطار دادم اون پائينا كه ازت حسابي عصباني ميشم اگه لجت دربياد از خر مگسبازيهام !!! من صدبار گفتم تو مشكل روش داري آرياجان و بازم ميگم؛ ولي تو هي مياي با من بحثهاي محتوائي ميكني كه كاملا اتلاف وقته! واسه همينه كه بجاي تحويل چهارتا كتاب و رساله درست و حسابي درين مقطع از عمرت هنوز مطالبت داره توي يك وبلاگ خاك ميخوره. تو بجاي جستار نويسي كه در واقع اگر ازت خواستن در روزنامه يا مجلّه اي چاپ بشود و تو بدان اقدام كني؛ ميبايست بجاش شجاعانه و از سر صبر و متانت بشيني ديگه منبعد به نوشتن كتاب*. بيا و به اين توصيه من گوش كن؛ با كامپيوترت و فصل به فصل كتابي را كه عشقته بنويس و بلافاصله پس از هر فصل آنرا واسه من و ديگر دوستاني كه قول خواندش و فهمش را بتو ميدن ايميل كن و همجنان ادامه بده تا آخر! ببين محصولش چه ميوه ناب و شيريني از آب دربياد! اگه ضرر كردي من از ادّعاي سيادتم در نوادگي پيامبر دست برميدارم :-)
... اردشیر عزیز!. راستش را بخواهی دوست گرامی. بحث بر سر اختلاف نظر نیست. بلکه بحث بر سر اینه که سعید عزیز اصلا گوش نمی کنه من چی میگم و سعی نیز نمی کنه که در باره ی محتویات و سمتگیریهای فکریم، بیندیشه. من هیچوقت، ادّعای نصّ آسمانی بودن افکار و دیدگاههایم را نداشته ام و ندارم. ولی از کسانی که به همآوردی فکری می آیند، انتظار دارم که دروس ابتدائی تفکّر در مفاهیم را حدّاقل بدانند که من مجبور نشوم توضیحات اضافه بدهم. به جان عزیزت اگر بروم به تمام دوستانم از آکادمیکرش بگیر تا کشیشهایی که با علاقه به حرفهایم گوش می سپارند و نکته های بکر کشف می کنند، بگم که روشنفکر ایرانی هنوز که هنوزه مقوله ی زمان را نمی فهمه؛ ولی عاشق و بیقرار مدرنیته می باشه. به جان عزیزت آبرو برای من نخواهند گذاشت از تمسخر کردن و متلک گفتن. بحث مدرنیته، بحث زمان فلسفیه؛ نه فیزیکی و قراردادی. یعنی تا ما نتوانیم مفهوم زمان را از لحاظ فلسفی بفهمیم، به هیچ وجه نیز نمی توانیم معاصر دیگر کشورها باشیم. ذهنیّت ما ایرانیان در زیر بار حافظه ی تاریخی داره له میشه و خودمون خبر ندارم. آدمی مثل من تلاش دارم که حافظه ی تاریخی را از درون، سنگ به سنگ، متلاشی کنم و به جای آن؛ سنگ به سنگ، آگاهبود تاریخی بیافرینم. منظورم اینه که ملّت ما بایستی از دامنه ی حافظه ی تاریخی به دامنه ی آگاهبود تاریخی وارد شود تا مفهوم همپایی با زمان را بفهمد و ستیز با جهان مدرن نداشته باشه و تفکّر فلسفی دقیقا در راستای همین آفرینش فضای آگاهبود تاریخی داره حرکت میکنه. به عبارت دقیقتر، تفکّرات من؛ یک جنبش ضدّ تاریخیست در گلاویز شدن با ذهنیّت و روان و فرهنگ ایرانی برای تونل زدن به سوی مدرنیته بدون گذر کردن از راههای صعب العبور و ناممکن. این مسئله را فقط کسانی می توانند بفهمند که مفهوم زمان فلسفی را عمیق و مستدل، دریافته باشند. نه کسانی که در امتداد زمان فیزیکی و قرارداری لم داده اند و شبانه روز، کلکلکل مدرنیته می کنن. www.farhangshahr.com ( بخش جستارها ) www.vitaactivacontempelativa.com آدرس وب سایت جدیدم این خواهد بود که به زودی آماده میشه: www.keyhangasht.com
آريای عزيز. عليرغم بعضی اختلاف نظرات و برداشت های متفاوت ، بحث ها و استدلال های جالب و خواندنی شما را با علاقه دنبال کرده ام. هر چند که به لحاظ عدم شناخت و آگاهی لازم در بحث ها شرکت نکرده ام. مسئله مهم هميشه اين نيست که « همه » انسان ها حرف آدم را درک کنند بلکه همينکه حس کنجکاوی دوستان و حتی مخالفان برانگيخته بشود و ياد بگيريند و که ميشه به مسائل از زوايا و پرشپکتيو های متفاوت نگريست . و نسبت به نگرش های متفاوت و ساير انديشمندان و صاحب نظران کنجکاو شدن، اهميت شايانی دارد. آيا از طريق اينترنت مقدوره که با ساير نوشته های شما و دوستان ديگری مانند سعيد آشنا شد !؟ شاد و موفق باشيد !
درکت میکنم شبح جان. توی زمان خیلی بدی زندهگی میکنیم. حق داری زودرنج بشی. بهخصوص اگه راجع به چیزی حساسیت نشون بدی و برات مهم باشه.
آدم از مقايسه ي انتخابات ۲ خرداد ۷۶ با ساير انتخابات به روشني مي بيند که نيروهاي بالنده در دوم خرداد دست بالا را داشتند و اراده کرده بودند نيروهاي واپسگرا را تو طاقچه بزارند و با اصلاحات مبرم جامعه را از سراشيب سقوط نجات دهند. ولي زندگي بار ديگر ثابت کرد که عده اي با همان شعارهاي مردم فقط در ظاهر سوار موج شدند ، تمام بافته ها را پنبه کردند. در انقلاب بهمن هم خيلي ها دم از آزادي و دموکراسي زدند .از جمله غرب! ولي ديديم که دربرابر تمام اعمال ضد حقوق بشر ملاها سکوت کردند .خنده دار ترين جاي مسئله اينست که رژيم هميشه گناه را گردن ديگران انداخت و حالا هم «اصلاح طلبان» ديني که ۸ سال فس فس کردند تا ميليوها راهروان اصلي اصلاحات را خسته و منفعل نمودند. با کمال وقاحت موضوع را به تحريم کنندگان نسبت مي دهند که چرا به رفسنجاني راي ندادند.کيست که نداند دايره نفوذ و تاثير تحريم کنندگان آنقدر نيست که ميليونها جوان و زن دوم خردادي را از صندوق ها دور کند اين از دستاوردهاي خاتمي و يارانش بعداز ۸ سال بي عملي و فرصت سوزي مي باشد.
... سعيد عزيز!. نه سعید عزیز!. جان مادرت. من حوصله ندارم با انسانهایی در باره ی فقه و اجتهاد و غیره و ذالک صحبت کنم که هنوز « جامع المقدمات » را درست و حسابی نفهمیده اند. متاسفم دوست عزیز. خر ما از کرّه گی دم نداشت. من دیگه وارد هیچ صحبتی نمیشم تا تو بری و حسابی ذهن خودت را از اینهمه اغتشاش ،آزاد بکنی. شاید بعدها در یه گوشه ای دوباره به هم رسیدیم. نمی دونم. من از حضور تمام دوستان و شبحی ناز و بسیار دوست داشتنی که صبوری و دوستی کرد در حقّ من، بسیار بسیار سپاسگزارم. خوش و شاد باشید. ///
جنگ آمريکا و ايران ؟ نادر بکتاش
شبح جان عرض کنم که 1: من خواستم خلاصه نویسی کنم و از تفسیر اضافی بگذرم چون اصولا خیلیا حوصله خوندن متن بلند رو ندارن از اون ور هم عرضی که توی قالب برای پستا در نظر گرفتم کمه و یه متن کوتاه رو در ظاهر بلند نشون میده و مردم هم تا ببینن میگن وای چه طولانیه و بیخیال 2:در مورد انتخاب احمدی نژاد هم باید بگم که منظور من این بود که قشر میانه کشور که 76 و 80 به اصلاحات رای دادن الان خودشون رو کنار کشیدن! با نگاهی به نتیجه انتخابات مجلس و شوراها براحتی این موضوع روشن میشه! و اون بخشی هم که تو صحنه موندن به همراه قشر فقیر جامعه که شعارهای احمدی نژاد حرفهایی بود که اونا دوست داشتن, به احمدی نژاد رای دادن!
شبح جان عرض کنم که 1: من خواستم خلاصه نویسی کنم و از تفسیر اضافی بگذرم چون اصولا خیلیا حوصله خوندن متن بلند رو ندارن از اون ور هم عرضی که توی قالب برای پستا در نظر گرفتم کمه و یه متن کوتاه رو در ظاهر بلند نشون میده و مردم هم تا ببینن میگن وای چه طولانیه و بیخیال 2:در مورد انتخاب احمدی نژاد هم باید بگم که منظور من این بود که قشر میانه کشور که 76 و 80 به اصلاحات رای دادن الان خودشون رو کنار کشیدن! با نگاهی به نتیجه انتخابات مجلس و شوراها براحتی این موضوع روشن میشه! و اون بخشی هم که تو صحنه موندن به همراه قشر فقیر جامعه که شعارهای احمدی نژاد حرفهایی بود که اونا دوست داشتن, به احمدی نژاد رای دادن!
آذر نازنين! نازنينترين!(46)
شبح جان. شنبه شب در فاکس نيوز باز مساله ايران را بررسی ميکردند . شارون ميگفت انها ميتوانند مراکز اتمی هفت ناحيه ايران را بمباران کنند مثل همان حمله ای که به مراکز اتمی عراق کردند .نظر ديگر اين بود که از ناحيه افغانستان و عراق ارتش دخالت کند . نظر بعدی اين بود که تنگه هرمز را ببندند و جلوی نفتکش های ايران را بگيرند و فلج اقتصادی ايجاد کنند . نظريه ديگر فرستادن موشک و حمله به پايگاههای اتمی بود از روی ناوهای مستقر در خليج فارس . و اخرين نظر اينکه ايران هيچ خطری نخواهد داشت اگر ج.ا.ا. ازبين برود . رجوی و مجاهدينش در عراق ميگفتند قادرند با ارتش منظم شان حکومت را ساقط کنند . و.......
مريم جان!(31)
سينهچاک عزيز!(39)
ماهیدودی عزيز!(29)
آرش سرخ عزيز!(33)
همنشين بهار عزيز. مرسی بابت کامنت جالب و تحليلی شما !
اگر اشکالی نداشته باشد، مایلم سخنان تو را از منظری دیگر جمع بندی کنم و به نتایجی برسم که قسمتی با نظرات تو فرق می کند.
اگر اشکالی نداشته باشد، مایلم سخنان تو را از منظری دیگر جمع بندی کنم و به نتایجی برسم که قسمتی با نظرات تو فرق می کند.
اين دوستمان ”همنشين بهار“ جدّا سنگ تمام گذاشت و مرسي كه آمد و تفصيلا همه آنچه را كه من بطور فشرده در صدد بيانش بودم (آنهم با تئوري طراوائي دو غشاء فيزيك/مدرنيته و متافيزيك/رازوري) با اين كامنتش در ۳۴ ريخت روي دايره وجدانهايمان و عقول بسته مان :-) در انتها پرسشي جانسوز هم درانداخت و خود خاموش برفت :-) حالا اين پرسش يك پاسخ آريائين دارد و بعهده استاد آريا ولي جوابي كه من به آن مي انديشم به كلّي واجد يك سرانديشه بمراتب د گـــر است( كه در ضمن از آن من هم نيست). باري، آن پاسخ را اگر قادر به صورتبندي شدم درواقع/درضمن نيز متضمّن نقدي است جالب و متين بر روش تحليلي شبح درين مقاطع حسّاس :-) باز هم مرسي از كامنت ”وضوح بخش بصورت مسئله“ همنشين بهار !
آرش سرخ عزيز.احساس ميکنم که با تمام وجودت به حزب کمونيست کارگری و رهبرانش ايمان داری. اما دقت داشته باش که مانند بسياری از رفقای حزبيت متعصب خشک نشوی !! تجربه تلخ هواداران مجاهدين و رشد فرقه گرايی در اين سازمان و فرهنگ رجوی پرستی و کيش شخصيت بايد درس عبرتی برای تمام روشنفکران مبارز باشد. در راهت موفق و پيروز باشی !
۳. من اعتراض به ويژگي استاتيكي روششناسي تو ميكنم آنهم در قالب يك مدل كه از قديم گفتن در مثل مناقشه نيست؛ و تو ميگي بابا هان اي سعيد شوت رياضي نافهم و كذا و چه... اصلا همين منظومه ممتيكي سامي خودش روي دو شانه فرهنگي هند و ايران سوار شده!!! تو گوئي من/ديگران منكر چنين امري/زايشي/اشتقاقي/مولودي هست/يم! آرياجان؛ اصلا بر اساس اين حدّ يقف دلبخواهي/شانسي/اعتباري تو چرا فقط به ۷۰۰۰ سال پيش برگرديم و نه به ۷۰۰۰۰۰۰ سال پيش؛ آنهم از وقتي كه بن شاخه اجداد انساني ما داشت بتدريج از ديگر پرايمتها/پستانداران عالي جدا ميشد...؟! تو كه دست به سيّال كردن تاريخت خوبه و خلبان حاذقي هستي در هدايت اين تايم ـ ماشين به عقب، خوب چرا در فلات ايران زمينگير ميشي؟! شما هر كتاب مردمشناسي را باز كني ميبيني پر است از جزاير ماقبل تاريخي فرهنگي/تمدّني و دو تا از درخشانترين نمونه هاش مثلا همان مورد ازتكها در امريكاي لاتين فعلي است كه هيچ ربطي هم با دو منظومه هندي و ايراني ندارد/نميتواند داشته باشد آنهم بخاطر عدم دسترسي بشر آنروز به قطبنما و فنّ اقيانوس پيمائي/كشتيراني! يا آن ديگري آنهم با آن بقاياي سرّي و عجيبش از اهرام و معابد و كلزيومها/محلهاي گرد هم آئي و رايزني ميان اهل قدرت و مردمان عادي آندوره در دل جنگلهاي اندونزي فعلي! خوب كه چي حالا...؟! عزيز من اين كاملا امري/روشي بديهي است كه اگر فرضا ژاپنيها خواستند بدانند كه وامداري تمدنشان عقبه اش به كجا وصله بايد سراغ چين و بلكه برو عقبتر تا هند را بگيرند ديگه ! حالا من بعدا خواهم گفت كه اشكال اين روش بازگرديهاي تسلسلي آرياجانمان به سر منزلهاي به اصطلاح اسطوره اي هم از ديدگاه فقر تاريخيگري بروايت استدلالي كارل پوپر و هم از زاويه تكاملي/ممتيك و هم از منظر رياضي برهان گودل در چيست؛ منتها الان راستش به سكس با يك گادس فربه بيشتر محتاجم تا سربسر گذاري با استاد :-)
آرياجان؛ من بهيچوجه حالت تدافعي ندارم. من نه مسلمان هستم و نه مؤمن بديني ديگر؛ هر چند كه تا حدّي درين زمينه مطالعه دارم. منتهي در همين گفتمانها، آنهم صرفنظر از اعتقادات من؛ تو از وضوح بخشي نسبت به سه امر/نقيصه هي داري طفره ميري: ۲. وقتي ميگم خوب اصلا قبوله؛ پس حالا جداي ازين جستارهاي كلاميت آن الهيّات خودبخود چيست؟ آن متافيزيك نابت بطور مستقل و بخود سازگار و بدون اتّكال به مشتي اسطوره مستوره چيست؟ درين ميان اصلا سخت واسم جالبه كه بدانم نقش تجارب و دستاوردهاي بشر مدرن، مثلا علم و تكنولوژيش بعلاوه نهادهاي اجتماعي/ سياسي/اقتصادي/آموزشي او در كجا مينشينند و بعبارت ديگر فلسفه سيستميك تاريخ تو از نوع انسان چيست؟! . . . آنگاه تو به ازاي اين پرسشهاي ناب و معصومانه من نوعي چي چي تحويل ميدي؟! همچنان مشتي پرنسيپ/اكسيومهاي خاخامي هيللي و بازهم مقاله نويسي و دست بردار هم نيستي! ببين، آريا من هرگز مدّعي نشده و نخواهم شد كه تو آن الهيّات و متافيزيك و فلسفه تاريخ را در جعبه ابزار عقلت نداري؛ نخير و بالعكس من از صميم قلب ميخوام كه تو بجاي اتلاف وقت بر روي ايندست مقالات معمول و بعضا با محتواي تكراري و لطائف احساسي؛ بشيني و با تحميل يك نظم ارتشي بخودت آن ”سنجش خرد ناب “ـت و آن ”سنجش الهّيات ناب“ـت و آن ”سنجش اخلاق ناب“ـت و آن ”فلسفه تاريخ ناب“ـت را يكبار و براي هميشه آنهم قبل از وفاتت بزاياني؛ جان من! آخه چي جوري بگم حاليت بشه؟! يادته در ابتداي اين گفتمانها غرض و مرضم را واضح و بيتعارف در اختيار تو و همگان گذاردم؟! //تحميل نظم به روش و افكارت//! حالا حوصلشو و تمركزشو نداري؛ باشه قبول. پس بيا و تـئوريهاي ناب پشت آن جستارهايت را بيان كن و به معرض حلّ و بحث بگذار! ادامه:. . .
همنشین بهار دلير باش و فهم خويش را به خدمت بگير Dare to think ! Have courage to use your own reason دیدیم که بر خلاف نظر همه کسانی که خیال می کنند پیچیدگی های جامعه ما را می شناسند ، توده های روستائی و کنار شهری ، و اصحاب « طبل و سنج وسينه زنی » ، حرف آخر را زدند و سر و کله احمدی نژاد که از جنس لاجوردی و حاج داود رحمانی ست ، پیدا شد و به ریش و سبیل همه کسانی که پیشداوری می کردند ــ خندید ! احمدی نژاد که كه غالباً سخنان خود را با دعای افتتاح شروع می کرد ، علاوه بر امثال آیه الله صافی و مصباح یزدی و امام جمعه نیشابور ... ، و نیز ُتجار گرام ، با جارو به دستان جنوب شهر هم عکس می گرفت و با طلاب حوزه علمیه و هیئت های مذهبی ، دعای توسل و کمیل و افتتاح می خواند . او پشت اش به جمعیت انبوهی که برای سفره خالی شان بيش از آزادی های فردی نگرانند و برای یک لقمه نان مثل سگ جان می ِکنند ، به آنها که با آهنگران و مسجد جمکران ، بیش از نخبگان و روشنفکران دَمخورند ، به کسانی که به مداحانی چون محمدرضا طاهري، محمود كريمي و سعيد حداديان ... صدها بار از دهخدا و شاملو و و مسکوب و بنان... نزدیک ترند ــ گرم بود . تردیدی نیست که برای روی کار آوردن احمدی نژاد و رو کم کنی از اصلاح طلبان خودی ، آنها که به دروغ از « دولت کریمه » ! دم می زنند ، وسیعاً دغل کاری کرده اند . اما از اینکه بگوئیم همه چیز در دستکاری آراء و تقلب خلاصه می شود و تمام ۱۷ میلیون رائی هم که احمدی نژاد آورده کشک است ! توهین به مردمی ست که نگران نتیجه انتخابات بوده اند . چه فایده دارد واقعیت را کج و کوله ببینیم ؟ بگذریم ... کمتر کسی بود که روی رفسنجانی حساب نکند . حتی روشنگرانی که به درستی معتقد بودند انتخاب هيچ يک از دو نامزد، چاره ساز نيست ، با اشاره می گفتند توان جامعه مدنی و سياسی ايران در آن حد از رشد و تکامل هست که اجازه ندهد بار ديگر راست گرائی افراطی و تحجر بنيادگرايانه بر جامعه ما مسلط شود . [ یعنی احمدی نژاد بازی را ببَرد ! ]
شبح جان! با اجازه اول به دوستی که در مورد کامنت من مطلبی نوشتهاند چيزي بگويم! برای تضمين اينکه با خشونتکنندگان همانند خودشان رفتار نمیشود٬ حزب کمونيست کارگری ايران منشور آزادیهای سياسی پيشنهاد کرده که اگر اوضاع در ايران قاراشميش شد همهی نيروهای سياسی در صحنه تضمين بدهند که يک سری حداقل٬منجمله عدم خشونت و آزادی بيان٬ را تا هر گونه اتفاق ثانوی تضمين کنند. به هر حال٬ خوشحالم که کامنتم را خوانديد و از شما میخواهم٬ به حزب کمونيست کارگری ايران بپيونديد. اگر همانجور که گفتيد حقوق بشر میخواهيد٬اگر آزادی انسانها را میخواهيد٬اگر میخواهيد اعلاميه حقوق بشر که هيچ٬هزار برابر آن هم اجرا شود و اگر میخواهيد کار آدمها آزاد باشد٬به تنها نيروی حاضر در صحنه که اين شعارها را دارد٬بپيونديد. قطار ما به روی همهی مسافرانی که آزادی و برابری و رفاه میخواهند باز است! لنين میگفت هر دموکرات جدی بايد سوسياليست باشد و من میگويم هر آزادیخواه جدیای بايد کمونيست و کمونيست کارگری باشد.
خب مثل اینکه من یه معذرتخواهی بلندبالا بدهکارم. نه قصد جسارت داشتم نه قصد کنایه زدن فقط مشاهدات خودم رو نوشتم و مطلق هم نیست. گفتم که خیلیها هم اینجوری نبودن ولی تعداد کسایی که جوگیرانه به احمدینژاد رای دادن خیلی بیشتر بود وگرنه که هاشمی رای میآورد.
.... سعيد عزيز. ببينم جانم. نميدانم تو چرا اصلا گوش نمی کنی که من چی ميگم. قصه ی تو و تمام اين جملاتی که می نويسي، مرا ياد اون بابايی ميندازه که نخود و لوبيا و عدس و برنج و ماش و سبزی و گندم و جو را در یه گونی ريخته بود و آورد پيش یه آشپز و ازش خواهش کرد که براش قرمه سبزی درست کنه؛ آنهم با آنچه که او همراه آورده بود. آشپز بدبخت نیز یه نگاهی به طرف انداخت و گفت، شما اصلا تا به حال قورمه سبزی را دیده ای یا خورده ای که مخلّفاتش اینا باشه؟. تو از من می پرسی آریای عزیز. خواهش می کنم به من بگو این آدمی که پشت این میله ها نشسته و سفت و سخت در خودش فرو رفته و دیوانه ی تمام عیار شده.، قصّه اش چیه و چرا به این روز افتاده. من اول از همه از تو می پرسم. ای سعید عزیز. واقعا می خوای بدونی که این شخص، کی بوده و چرا اینجوری شده؟. تو میگی آره. خیلی دلم می خواد بدونم. منم میام و دستت را می گیرم و می برمت به کوهها و درّه ها و فلان و بیسار. بعدش تو صدات در میاد که ای بابا. من از تو یه سئوال ساده کردم، چرا مرا اینقدر پیچ و تاب می دهی. ببین سعید جان. این حرفهایی که تو می زنی مرا یاد یه بابای می ندازه که اصرار عجیبی داشت ثابت بکنه، فلسفه ی آلمان؛ یعنی گئورگ ویلهلم هگل. منم تلاش داشتم به او تفهیم بکنم که مرد حسابی. تو اول به من بگو، کانت در کجا می ایستد تا من بتونم باهات حرفی داشته باشم. نه تنها تو که هیچکس روی این کره زمین نمی تواند ادّعا کند که ادیان سامی از فرهنگ هند و ایران، کهنتر هستند. هیچکس نمی تونه هگل را بدون کانت و شلینگ و فیشته بفهمد. هیچکس نیز نمی تواند کانت را بفهمد بدون قرون وسطی و اصحاب کلیسا. هیچکس نیز نمی تواند اصحاب کلیسا را بفهمد بدون ارسطو و افلاطون. هیچکس نیز نمی تواند ارسطو و افلاطون را بفهمد بدون پیش سقراطیان. هیچکس نیز نمی تواند پیش - سقراطیان را بفهمد بدون اندیشیدن در باره ی اساطیر یونان باستان. هیچکس نیز اساطیر یونان را نمی تواند بفهمد بدون آنکه در باره ی روان و تاریخ و فرهنگ و زبان یونان باستان و تجربیات مردمش نیندیشیده باشه. می بینی که مسئله، یک پیوستگی عمیق و ریشه دار در تاریخ فرهنگ و روان دارد قربونت برم. اینطور نیست که با هجرت مثلا محمد از مکه به مدینه، تاریخ بشر بطور عام و تاریخ ایرانزمین به طور خاص، شروع شده باشد. نخیر جانم. در ضمن تفکّرات من نه ربطی به اشپنگلر دارند نه در آن نمودار دکارتی جا می گیرند. اصلا همین ادعای تو نشان می دهد که دکارت و اشپنگلر را مطالعه ی عمیق نکرده ای جانم. منم که نمی تونم در این سیستم نظر خواهی، تمام لم و بم تفکّر فلسفی غرب و ایده های خودم را بنویسم که جانم. تو باید به محتوای مسائل فکری من، دقّت بکنی و کمتر در حالت تدافعی قرار بگیری. نمی دانم چرا اینقدر حالت تدافعی و تهاجمی دایه به جای مطرح کردن پرسش مستدل. نمی فهمم؟. فعلا برم که کار دارم. تا بعد.///
عرض کنم خدمت برادر شبح عزیز که تا حدودی با صحبتات موافقم! اون بخشی هم که اتفاق نظر ندارم باهات(که نظر خودم در مورد انتخاباته) رو اگه وقت کردی یه نگاهی به بلاگم بنداز یه چیز دست و پا شیکسته نسبتا کوتاه نوشتم!
عرض کنم خدمت برادر شبح عزیز که تا حدودی با صحبتات موافقم! اون بخشی هم که اتفاق نظر ندارم باهات(که نظر خودم در مورد انتخاباته) رو اگه وقت کردی یه نگاهی به بلاگم بنداز یه چیز دست و پا شیکسته نسبتا کوتاه نوشتم!
آرياجان؛ آن ”الرحمن=بخشندگي“ و ”الرحيم=مهرباني“ را شما بهر كتاب تفسير فكسني مراجعت كني و مستقل از مذهب/گرايش مفسّر همگي دارن با قطع و يقين ميگن كه بله خدا نسبت به تمام اشياء عالم آنهم بطور عام، حالا بگذريم از انسان و حيوان و نبات؛ نخير بلكه تا خردترين ذرّات كوانتائي عالم يا اصلا سوپر رشته هاي ميداني(خوبه ديگه...) فيّاض/بخشنده/دهنده/ذيجود/سخي/ارزاني بخش/هبه كننده/هديه ده است. و بلي از آنطرف آنهم بطور خاص نسبت به ذات ( كه شامل جان + فعل + حق + آبرو + اعتبار + شان + مايملك + ...) مؤمن، ولو كه خطا/گناه بكند، عطوف و مهر ورز و مهربان و لطيف و ملاحظه گر و مواظب و مراقب و كذا است. و اينرا هم بروش خودتفسيري قرآن ربطش ميدن به آن ميم ديگر كه مؤمن در حين نماز و در مقام برخاستن بكار ميبرد: ”بحول اللّه و قوّته اقوم و اقعد“. يعني چون خدا با مؤمنين رفيق و يار و خلاصه در هر امري مددكارشان است لذا در همين حين قيام و قعود ساده همچون عصائي يا نشيمني محسوب ميشود تا بدان عبادت يا معيشت بكنند.
من قبل از درآويختن با ميمهاي شبح با اجازش پاسخي كوتاه خدمت آرياي روحاني بدم؛ تا آنجا كه با من سخن ميگد و مابقيش هم با سياوش كه لابد يا قانع شده و كذا. منتهي با يك مقدّمه:
آريا عزيز، كاشك شما به هم آن اندازه براي واقعيت و ذهنيت يك يرنسيب تره خورد ميكرديد كه براي بنمايههاي فرهنگ يك ملت ميكنيد. آرياي عزيز، مردم ايران ايده اسلام را از واقعيت زور و شمشير به ذهنيت خودش تبديل كرد(ذهنيتي كه همآن عرب با ذهنيت خودش يكي نميداند و آن را كفر ميشمارد)، حال كه حقوق بشر جاي خود دارد. ايده حقوق بشري كه هم واقعيت و هم ذهنيت آن در جامعه وجود دارد، تا آن جايي كه حتا حكومت ضد حقوق بشري هم دست به اقدام تشكيل يك نهاد حقوق بشري به نام حقوق بشر "اسلامي" زدنند. البته ناگفته نماند كه اين ذهنيت كامل نيست و براي كامل شدن نياز به يك يروسه طولاني دارد. اين ذهنيت حتا در جوامع مدرن كه طراح و مطرح كنندهگان اين حقوق بودهاند هم كامل نيست. براي نمونه تا امروز تنها 4 كشور در اين جوامع متمدن وجود دارنند كه حقوق افراد همجنسگرا را با ناهمجنسگرايان يكسان ميشمارنند و به آنان حق ازدواج را قائل ميشوند و غيرو.
مصی عزيز!(23) پويا جان!(22)
انقلاب با اوضاع سواد سياسي اين مردم نتيجه اي جز انقلاب ننگين 26 سال قبل نخواهد داشت. هميشه دزدان قدرتمندي براي دزديدن انفجار نارضايتي مردم وجود دارند. در شرايط كنوني كه هيچ گزينه مناسبي براي جايگزيني اين سيستم بيمار و مزدور وجود ندارد، بهترين حركت تلاش براي ايجاد بينش سياسي درست در بين مردم است تا براي برداشتن قدم بزرگ در تغيير اساسي حكومت آمادگي لازم را داشته باشند.
سلام شبح عزیز !
salam. merc baray hoozoreton.
salam. merc baray hoozoreton.
salam.az ashenaee ba shoma khoshbakhtam.
حسين.م عزيز!(15) مريم جان!(16)
سعید و سیاوش و شبحی ناز! .... متافیزیک از آسمان نمی آید. از دانشگاههای آکسفورد و هاروارد و سوربن و گوتینگن و امثالهم نیز نمی آید. از حوزه های علمیّه نیز نمی آید. از یونان نیز نمی آید؛ بلکه متافیزیک از مغز اندیشنده و آفرینشگری زائیده می شود که دو شریان عظیم فرهنگ میهنی و فرهنگ جهانی در رگهای وجودی او، جاری می باشند. اساسا بحث متافیزیک، یافتن و آفرینش « پرنسیپها و اصلها و بنمایه ها » ییست برای شالوده ریزی هر آن چیزی که مربوط به انسان و در پیوند با انسان است در معنای وسیعش. فرض کن ما در ایران بخواهیم مقوله ای به نام « حقوق بشر » داشته باشیم. با شعار دادن و برگرداندن مثلا اعلامیه ی جهانی حقوق بشر به زبان فارسی و توزیع آن، ما نخواهیم توانست پرنسیپی به نام حقوق بشر در جامعه ی خود داشته باشیم. و دیدیم که حتا مترجم آن اعلامیه را چه بلایی بر سرش آوردند. وقتی ما مصمّم می شویم که « حقوق بشر » را در واقعیّتی بالاخص به نام ایران، واقعیّت پذیر کنیم، بایستی بگردیم و چنان پرنسیپی را از بنمایه های فرهنگ مردم ایران، بزایانیم و تئوریک آن را پرورانیم و سپس در پاراگرافهای حقوقی و قانونی، آن را عبارت بندی کنیم تا ارگانهای کشوری نه تنها حافظ و مجری آن قوانین باشند، بلکه حکومتگران و مردم نیز بدانند که پایمالی چنان پرنسیپی، آسیب زدن به حقوق فردی و تحقیر تجربیات و فرهنگ خودشان می باشد تا بیاموزند که آگاهانه و هدفمند به رعایت و ارجگزاری به آن، ملزم و متعهد باشند. حال می پرسیم چگونه می توان، چنان پرنسیپی را از فرهنگ ایرانی زایاند، طوری که ملکه ی ذهن تک تک ایرانیان بماند و همواره پیش چشم آنها باشد. نخستین گام آنست که بدانیم تجربه ی ایرانی از « حقّ »، چه چیزی بوده است؟. پیش از آنکه متفکّران پا به عرصه ی وجود بگذارند و بخواهند در مفاهیم تئوریک، بحث کنند، انسانها در تصاویر می اندیشیدند و بر شالوده ی آن تصاویر، رفتار می کردند. تصویر ایرانی از مسئله ی « حقّ » با قداست « جان و زندگی »، پیوندی ناگسستنی و سرشتی دارد. ایرانی با نخستین تجربه ی بنیانی و بی واسطه ی خود از به دور افکندن زندگی ( داستان زال در شاهنامه ) و رویارو شدن با خدا در پروردن و نگاهبانی از جان و زندگی ( سیمرغ +زال + سام ) به اصل و پرنسیپ « حقّ و حقوق » پی برد. مسئله ی قداست جان و زندگی در شاهنامه ی فردوسی یدینگونه فرمولبندی می شود: همین تجربه امتداد پیدا می کند و در اشعار سعدی نیز، عبارت بندی می شود: چه خوش گفت فردوسی پاکزاد...... که رحمت بر آن تربت پاک باد در بسیاری از آثار اصحاب کلیسا؛ بویژه در قرون وسطی می توان در باره ی « خوش و شیرین بودن » جان و پیوند آن با خدا، بسیار بسیار خواند و دقیقا همینگونه مباحث بودند که زمینه ها را برای شکل گیری مسئله ی [ حقوق و قانون ] در کشورهای باختری فراهم کردند که فعلا بحث من نیست. ما تا نتوانیم مسئله ی قداست جان و زندگی را در جامعه ی خود از لحاظ تصویری برای عوام و از لحاظ تئوریک برای تحصیل کرده گانمان جا بیندازیم، امکان ندارد که مقوله ای به نام « حقوق بشر » در اجتماع ما واقعیّت پیدا کند؛ گیرم که هزاران سال در رسایش، نوشته و گفته و فریاد کشیده شود. همین مسئله ی قداست جان و زندگی در همان اسلام نیز، امتداد پیدا می کند؛ ولی از آن جا که ما هنوز نمی توانیم « متون » را درست و حسابی بخوانیم و بفهمیم، خود به خود از توضیح و بازشکافی آنها نیز ناتوان و کژفهم و گیجسر نیز هستیم. کثیری از سوره های قرآن با « بسم اللّه الرّحمن الرّحیم »، ، آغاز می شوند. تمام مفسران بی مایه و حرّاف از آخوندهای گندیده مغزش بگیر تا مفسران شیک و پیک آن مثل سروش و امثالهم، همه و همه می نویسند « به نام خداوند بخشنده و مهربان ». تفاوت این دو مقوله را وقتی ندانی، در زایش همان پرنسیپی که من می گویم بایستی از قرآن بیرون بیاید نیز ناکام خواهی ماند. چرا؟. کسی که نتواند از « رحمان و رحیم »، تصویر را کشف کند و ایده را دریابد و در زبان امروزی و تئوریک، فرمولبندی کند، مطمئن باش که با خروارها شعار نیز نخواهد توانست اثبات کند که پدیده ای به نام « اسلام » با « حقوق بشر » تضادی ندارد. برای کشف تصویر و پروراندن ایده، به مغز اندیشنده و فلسفی نیاز می باشه؛ یعنی تا مایه های فلسفی و ذهنیتی گشوده فکر و مبتکر نداشته باشی، امکان نداره ایده ای را بتوانی بپرورانی. بدون تخمک و زهدان نمی توان آبستن شد؛ گیرم که نوزادمان حتّا معیوب نیز به دنیا بیاید. اصل آنست که ما، تخمکی و زهدانی داشته باشیم حالا تا آبستن شدنش. اگر خوب به کلمات « رحمان و رحیم » دقیق شوی به راحتی می توانی تصویر و تجربه ی مایه ای را ببینی. « رحمان با رحم و رَحِِِم » در ارتباط تنگاتنگ می باشه. یعنی چی؟. یعنی اینکه اگر به زنان آبستن نگاه کرده باشی، شکم آنها نه تنها محافظ جنین از آسیب دیدن می باشه؛ بلکه پرورنده و بالنده ی جنین نیز هست. از همین جا می توان نتیجه گرفت که « خدا، نگهبان و پرورنده ی انسان » هست. و این دقیقا همان چیزیست که بایستی در اجتماع امروز ما اتّفاق افتد. سیمرغ = خدا = الّله = حکومت = حقوق = قانون اساسی = ارگانهای اجرایی بایستی « حافظ و نگهبان جان و زندگی » انسانها باشند بدون هیچ تبعیضی. اگر مدّعیان تاق و جفت اسلام و یسل کشان احمق و شمشیر کش آن، ذرّه ای شعور بشری داشته باشند، - که تا همین امروز اثبات کرده اند اصلا و ابدا ندارند - و می توانستند مغز خود را به کار اندازند، شاید وضعیّت اجتماع ما امروزه روز، اینقدر فاجعه بار نمی شد. ولی کو آن مغزی که کند فهم؟. همین امروز در باره ی وضعیّت « گنجی و زرافشان و آن جوانی که قرار است چشمانش را از حدقه در آورند » در همه جا نوشته شده است و هنوز می شود. ولی سعید عزیز!. تا این پرنسیپی که من از آن سخن می گویم و تلاش دارم در مفاهیم تئوریک بپرورانمش در ذهنیّت و روان آحّاد اجتماع ما جا نیفتد و بخشی از منش رفتاری آنها نشود، هرگز هرگز هرگز هرگز نخواهیم توانست در ایرانزمین از « حقوق بشر »، چیزی داشته باشیم؛ سوای خروراها کاغذ سیاه کردنها و طومار نویسیهای باطل. این تا اینجا. سر فرصت می روم سراغ حافظه ی تاریخی و آگاهبود تاریخی و مدرنیته و نقش تفکّر فلسفی.///
خب ظاهرا من از نوشتهی شما بد برداشت کردهام. البته خودم فکر میکنم که بد گفتی. ببخشید که رک مینویسم. چون الان که دوباره خوندم باز همون برداشت توی ذهنم اومد. شما مرتب تکرار کردی که مردم انتخاب کردهان. در حالی که انتخاب نبود. توی دور دوم تقریبا بله ولی در دور اول میزان تقلب به قدری زیاد بود که اصلا راجع بهش حرفی نمیشه زد. احمدینژاد قرار بود از صندوق بیاد بیرون و اومد. در دور اول این فقط یه نمایش بود و اما دور دوم:
«...جنگی که آمريکا شعلهاش را برافروخته بود و هشت سال در حالت توازن نگهاش داشته بود... »
«...جنگی که آمريکا شعلهاش را برافروخته بود و هشت سال در حالت توازن نگهاش داشته بود... »
این مطلب را در مورد قتل عام 67 حتما بخوان!!
مريم نازنين!(9) مداد سفيد عزيز!(1)
زيتون جان!(2)
آرش عزيز!(3)
تحلیلت به نظر من جالب نبود. خیلی خوشبینانه بود. یعنی مردم ما همهی این فکرا رو کردن و بعد رای دادن؟ نه. چیزی که من دیدم دقیقا عکس این بود. اکثرا معتقد بودن که باید رای بدن اما نه برای تغییر وضع موجود برای اینکه صرفا کاری کردهباشن. یا حداقل چیزی که من تو اکثر طرفدارهای احمدینژاد( غیر از خود اصولگراها و نظامیها)دیدم درک و شعور فوقالعاده پایین سیاسی و عادت به نیاندیشیدن بود و اکثرشون هم تحت تاثیر تبلیغات فوقالعاده تلوزیون فکر میکردن صرف شرکت در انتخابات کار مهمیه و حتی خیلیهاشون میگفتن به لج تلوزیونهای خارج کشور داریم رای میدیم تا دیگه نشینن کنار و برای ما تز بدن.
شاید این رؤیا اخطاری باشد
نمی دانم کدام حزب را فتح خواهی کرد . نمدانم کدام قطار را سوار خواهی شد ، من شخصا خیلی سوار و پیاده شدم. آخرین قطاری که سوار شدم ، قطار جهانی حقوق بشر بود با تمام الحاقاتش . دیگر به آرمانگرایی آن دوران پر شور جوانی نیستم ، فقط به یه سیستم دموکراتیک ، پایبند به اعلامیه جهانی حقوق بشر معتقدم . به آزادی انسانها با هر عقیده و مرامی . دیگر به دیکتاتوری پرولتاریا اعتقادی ندارم ، ولی به آزادی نیروی کار معتقدم ، به مبارزه مسالمت آمیز معتقدم ، مگر راه چاره را بر ما ببندند . امیدوارم روزی نرسد که بخواهیم با خشونت کنندگان همانند خودشان رفتار کنیم .
مردم چنین ، مردم چنان ، شما هم که خودت یک پا جمهوری اسلامی هستی. حرفهایت را از زبان مردم می گویی. همین است که سوراخ دعا را گم کرده ایم
سلام بر شبح عزیز . در مانیفست دوم آقای گنجی راههای خوبی برای پیشبر مبارزه با اوضاع کنونی پیشنهاد شده بود . با درایت بود و عملی . میخواستم در این مورد شما هم راه کارهایی ارائه بدین . به نظرم باید بیشتر، در این راه گام برداریم . من هم قبل از اانقلاب را دیده و هم بعدش را ، شما هم حتما دیده اید ، پس باید راه های مبارزه را پیگیری کنیم . منتظر راه چاره هستیم .باید دید که اوضاع چگونه پیش میرود تا با تحلیل مشخص راه مبارزه را پیدا کنیم . همیشه دشمن راه مبارزه را مشخص میکند . مدت یک ماه است که تمام تحلیها را خواندم ، فکر میکنم تا کنون در طول تاریخ صد سال گذشته اوضاع به این پیچیدگی و مردم به این سرگردانی نبوده اند .
شبح عزيز! نوشتهی تو نکات بسيار مهمی دارد که بيش از هر چيزی ٬ بی تعارف٬ به ما نشان میدهد که عالمان و دکتر مهندسهای روزنامهی شرق و مردمسالاری دينی کوفتیشان حد آزادیخواهی ايرانيان نبوده. به قول يکی که میدانی کی!٬ کسانی مثل تو و هزاران انسانی که مثل تو امروز حتی نمیتوانند وبلاگ بنويسند و يا شايد حتی معلوم نيست که در کدام گوشهی آن ديار خاک شدهاند٬ اگر از طريق آگهی شغليابی میخواستند در خارج کشور شغل پيدا کنند٬تا بحال همه ژورناليست و سردبير و ام پی(ام پی يعنی عضو پارلمان) شده بودند. شبح جان! خيلی دوست دارم همهی حرفهايت را بخصوص اينکه مردم ديگر آمادهی تغيير هستند باور کنم. و اما رهبری انقلاب... شبح عزيز! دوست دارم بشينيم و صحبت کنيم٬ که چرا فکر نمیکنی انقلاب میتواند به رهبری حزب کمونيست کارگری ايران باشد. با اليت سياسی اين حزب در ايران و البته بر دوش جنبش مردمی. حميد تقوايی خيلی شکايت دارد که چرا هيچ کس٬ کسانی مثل تو٬ يا هر کسی که اين کامنت را میخواند٬ نمیآيند و نظر نمیدهند و به حزب خودشان نمیپيوندند! يا حداقل نمیآيند و نقدش کنند و با آن حرف بزنند. شبح جان! خلاصهی کلام! حزب کمونيست کارگری میخواهد بيايد به قسمت گود استخر. میخواهد بيايد وسط جامعه و به جای مبارزهی! چتی با فلان اتحاديه و فلان سوسياليست و فلان انقلابی٬ به وسط اجتماع برود٬ و با مردم طرف شود. احزاب چپ در طول تاريخ٬معمولا وقتی به وسط آمدهاند يا مجبور شدند اينقدر مواضعشان را راست کنندکه حال آدم به هم بخورد و محافظهکارها را ترجيح دهد(نشانهاش جناب تونی بلر و نيو ليبر که اگر يادت باشد٬خودت انتخابشان را تبريک گفتی و حالا به اين روز افتادهاند) يا گوشه گير شدهاند تا مواضع راديکالی را با هم موعظه کنند! معلوم نيست که در زندگی چه کسی میخواهند تغيير بوجود بياورند. شبح جان! حزب کمونيست کارگری٬حزب هزار آرش مثل من است که میخواهند اين حزب را وسط صحنهی سياست ايران و پيش همهی مردمی که به احمدینژاد رای دادند يا رای ندادند يا هر مردمی! بکشاند و راديکال هم بماند. میخواهد قوی شود و قدرتش در سوسياليسم و راديکاليسمش باشد. فکر میکنم اين هدف را بد آغاز نکرده است. ای کاش تلويزيون انترناسيونال را ببينی. خانمی از ایران زندگ زده بود و میگفت به علی بن ابیطالب قسم که منصور حکمت راه نجات ماست! شبح عزیز! نمیفهمم چرا نمییایی و خودت را درگیر این حزب نمیکنی. فکر کنم با من بی چونه و تعارف و چرا٬ موافق باشی(و اگر نیستی بگو) که اگر قرار باشد حزبی یا سازمانی یا جریانی٬ انقلابی را در ایران رهبری کند یا سازمان دهد٬ یا هر نقش لعنتی در چیزی به نام انقلاب داشته باشد٬ آن حزب٬ حزب ماست و خودت هم میدانی که این حزب از همه به عقاید خود تو نزدیکتر است. بیا و صحبت کن٬ شبح جان! جواب کامنتهای مرا هم بده.(قبلی را ندادی!) شبح جان! سوار این قطار شو و این حزب را فتح کن!
مردم خيلی خستهن... و البته کمآگاه(نمیگم ناآگاه) و غير منسجم... خودمم جزء اين مردم هستم ها...
اکبر گنجی را از یاد مبریم... www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=9&ni=5314 |
![]()
تعداد مطالب وبلاگ: 1273
تعداد نظرات: 24852 تعداد بازديد کنندگان:
Last update: january 16, 2007 10:07 pm
از کجا آمدهاند؟
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||