|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
جمعه، 10 تیرماه 1384 | July 01, 2005
● اندر حکايت مردم خندان!
گويند روزی انسان نيازمندی با توپ پر، نيمه شب، به مسجد رفت و شروع کرد رو به آسمان به مجادله با
سلام دوستان. فکر می کنم اينک به جای اين بحث ها بهتر است هر چه سريعتر به فکر کاری برای اکبر گنجی باشيم. شيرين عبادی در مصاحبه ای با راديو آمريکا وضعيت او را نگران کننده خوانده و از لحن صحبت هايش که مستقيم پخش می شد کاملا هويدا بود که شرايط گنجی وخيم است. او قادر به تکلم درست هم نبوده و هنوز در انفرادی نگهداری می شود. گويا بعد از انتخابات او و زرافشان را به باد فراموشی سپرده ايم.
پيام آيت الله منتظرى به مناسبت پايان نهمين دوره انتخابات رياست جمهورى (لینک)
سیاوش و سعید عزیز!. ... من الان برای یه کار کوچک، آنلاین شدم و فوری باید بروم. ولی حتما تا فردا، اگه شبحی ناز، نارحت نشه، سعی میکنم مختصر و مفید، گرهگاه سئوالات شما را توضیح شفّاف بدهم. در ضمن، سعید عزیز. تمام تلاشهای من در راستای آفرینش متافیزیکی می باشد که برای راست و ریس کردن معضلاتمان به آن محتاجیم. دیگر اینکه، بحث فلسفه ی تاریخ که من از آن می نویسم، دقیقا در راستای پیکار سر سختانه با حافظه ی تاریخی ایرانیان می باشد، برای گسستن از آن در راستای پیوستن به آنچه دیگران فقط حرفش را می زنند؛ ولی معنایش را هرگز نمی فهمند. منظورم همان « مدرنیته » می باشد. من حدود سه سال پیش، مقاله ای در این راستا نوشتم با عنوان « بازکاوی میراث پیشینیان و آگاهبود تاریخی ما ». ولی به جان عزیزت تا همین امروز، هیچکس آن را نفهمیده است. دیگه اینکه، متدهایم، یکی دو تا نیستند. من از روشهای متنوّعی استفاده می کنم. نوع روشهای من البته به موضوعی بازبسته است که خودم را با آن گلاویز فکری می کنم. من از متفکّران جهان، روشها را آموخته ام برای روبرو شدن با معضلات ایرانی و پیکار بار آور با آنها. بگذریم. حتما در باره مطالبت می نویسم. تا بعد. ///
hatman inja ro bekhon!!!
محمود احمدی نژاد در قتل قاسملو شرکت داشته است
محمود احمدی نژاد در قتل قاسملو شرکت داشته است
مرسي که بهم سر زدي. نظر خيلي باحالي دادي.
ياد کشته شدگان ۱۲ تير گرامی باد ... کاسا
ياد کشته شدگان ۱۲ تير گرامی باد ... کاسا
از حکایت مردم ایران سر درنمی آورم .من یکی که نه تنها با مردم بلکه با درخت و تیربرق و همه و همه چیز مشکل دارم . تعدادی کمی از اطرافیان را مثل خودم می بینم . وقتی جماعت هنرمند به دریوزگی قصابان میروند و برایشان « رای » از مردم گدایی میکنند ! چه انتظاری از سایرین باید داشت؟ شبح جان نامه ی عباس کیارستمی به احمـــدی نژاد را دیدی: (پسرم وقتی ۵ساله بود روزی مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستی از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتی به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيشتر نداشت. بلاتکليف به هر دوی ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسی بده که بيشتر دوستش داری." بهمن نگاهی به هر دوی ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيشتر دوست دارم اما دلم میخواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمیدانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر ۵سالهام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگری داد، که کمتر از من دوستش میداشت. ولی من دليلی دارم که چرا رأیام را به ديگری خواهم داد.
خسن آقا عزيز(17)، دوست من، اين نكته را كه چند ميليون نفر در انتخابات شركت كردنند، بر من و شما و ديگرون نامحرم اين حكومت، همچنان نامعلوم خواهد ماند. اما بنا بر شواهد دوستاني كه مشاهدهات خود را بيطرفانهاي نگاشته بودنند، شركت در انتخابات كم و بيش وجود داشته و تحريمي از طرف مردم عادي به كار گرفته نشده بود. با همه اين احوال، اگر اين انتخابات با شركت 100% مردم هم صورت ميگرفت، براي من يكي، مشروعيتي و يا حقانيتي نميتوانست داشته باشد، به اين دليل ساده كه انتصابات در اين انتخابات دخيل است و نه غير(كه البته اين به معني تحريم انتخابات درست است و يا خير نيست). انتخابات بر اصول دمكراسي تعريف خاص خود را دارد كه با انتخابات ج. ا. كاملن در تضاد است.
سلام آريا جان! ميخواستم بگم دوران دبستان يك آموزگاري داشتيم كه فكر ميكرد مشكل نوشتن يك انشاي خوب را كشف كرده و آن را به ما اين گونه ياد داده بود كه براي هر موضوع انشايي ميبايست، يك مقدمه، يك توضيح و در آخر يك نتيجهگيري نگاشته بشه و براي مقدمه هر موضوع انشايي هم يك مقدمه همهگير و كلي ياد داده بود به اين گونه كه براي نمونه اگر موضوع انشا آب يا گاو بود، ميتوان نوشت كه، سرچشمه تمام زندهگي آب و يا گاو است و غيرو. حالا مقصود از اين مقدمه اين بود كه، شما دوست عزيز براي هر درد جامعه ايراني امروز، يك نسخه فرهنگي ميييچيد. براي نمونه اوضاع نايسماني و فلاكتبار كارگران ايراني ندانستن "زايش آفرينش و ابديت وحود" كارگران و يا كارفرمايان ميدانيد. در حالي كه اين معضل به نبودن و نداشتن يك قانون كار است(و نه صرفن هر قانون كاري) كه ميبايستي جوابگوي يك حداقل زندهگي آسودهاي براي كارگر فراهم آورد تا هيچ كارگر و يا كارمندي احساس كار خرحمالي نكند. آرياي عزيز، شما خود خوب واقفيد كه فرهنگ و فرهنگ سازي شرايط اجتماعي خاصي را طلب ميكند. در اجتماعي كه قانون زور حكمفرماست، نميتوان از شهروندانش توقع فرهنگ قانونمندي را آرزو كرد، اما ميتوان فرهنگ زورستيزي را ستايش نمود.
ارنستو جان!(22) آرش جان!(20) آوای زمين نازنين!(18) يلدای نازنين!(23) آريای و سعيد عزيز!
آرياجان؛ باز هم مرسي از بذل توجّهت !
باز بگم چرا...؟!
من سه نكته را خدمت آرياي هوشمند بگم؛ منتها در طول روزها و نه يكجا درين كامنت و تازه اينهمه وعده من به نقد روش او از ديدگاه برهان گودل نيست؛ هر چند بايد معترف باشم كه زمينه بحثشو بدينترتيب در صدد ايجادم: من اخيرا بطور آزار دهنده اي متوجّه شده ام كه تو بيش از حد متوقّع تاريخ ايراني و پاسخهايش هستي و حتّي درينباره تا بدانجا و افراطي به پيش ميري كه انگاري همين تاريخ بتنهائي قادر به حلّ و بحث و يا حتّي فصل كدخدائي مسائل و مشكلات متافيزيكي ما نيز هست. حال آنكه اقناع آدمهائي نظير من (كه تا حدّي سروكار با براهين رياضي و ارائه كار با زباني دقيق و موجّه داشته و همچنين طعم سختي يافتن علل تجربي را در آزمايشگاه شيمي يا فيزيك با عرق جبين و بوي بد زير بغلش حس كرده آنهم وقتي كه از عهده به انجام رسانيدن يك آزمايش ساده و با نتايج معلوم برنيامده و در ضمن نگران محدوديّت وقت و مثلا ارائه مشتي اعداد و ارقام كسل كننده است واسه استادش...) با اين روشي كه تو پيش گرفتي آرياجان چندان سالم و مقصودبخش بنظر نمياد. ادامه:. . .
سلام شبح جان...شگفت مردماني داريم!! و شگفت آورتر روشن(!!!!)فكراني! اگر تحريمي ها تمام اعضاي خانواده طرفداران اصلاحات رو جلوشون يكي يكي سر ميبريدن اينقدر مورد خشم و غضب و درشت گويي قرار نمي گرفتن كه حالا!!
سلام پاراگراف آخر کامنت شماره 19 سعید بسیار قابل تآمل است - البته این را ویژگی و مشخصه ایرانی نامیدن کمی بوی جهان سومی بودن میدهد - این مشخصه انسان خصوصآ انسان در مقابله با مدرنیته است: او در شرایطی که نا امید و ناتوان است - با توجه به پیچیدگی جهان اطراف و ناتوانی او در تحلیل شرایط - رو بسمت رمز و راز و سنت و حتی طنز می آورد.
سعید عزیز! .... می پرسی چرا ما از مسائل اجتماعی خود به سوی ایجاد اجتماعی در خور کرامت و شرافت انسانها و کشور داری بسان دیگر سرزمینها؛ بویژه باختر زمینیان، ترغیب نمی شویم؟. علّتش اینه که تو و بسیاری دیگر بلدند سئوال کنند؛ ولی نمی توانید از پرسشهای خود به پاسخهای فردی انگیخته شوید. مسئله ی پرسش، فقط مطرح کردن آن نیست که ارزشمند می باشه؛ بلکه تلاش برای داشتن ایده ای و فکری از خود و هنر پاسخگویی نیز اصلیست که پرسش را معنا دار می کند. اینکه چرا ما نمی توانیم برغم اینهمه تجربیات تلخ در تاریخ معاصرمان به گستره ای به قول خودت « معقول » گام بگذاریم و مسائل و تنشها و بگو مگوها و کشمکشهای منفعتی و عقیدتی و غیره و ذالک خود را از راه گفت – و – شنودهای مستدل، حلّ و فصل کنیم، ربشه اش برمی گردد به اینکه از خود بپرسیم هر کدام از ما، چقدر می فهمیم و افق فهم ما تا کدامین کرانه هاست؟. کسانی که فقط تا نوک دماغ خود را می بینند، چگونه می توانند مسائل ایران را که به وسعت خاکش می باشد و به گسترده گی فرهنگش، ببینند و بفهمند؟. در جامعه ی ما هنوز که هنوز است، مسئله ای بنیانی به نام « کار » و نقش بسیار متعیّن کننده ی آن در روند « نوزایی و پیشرفت و به قول تو و بسیاری دیگر، مدرنیته » شناخته و ارزیابی نشده است. ما بایستی « کار و ابتکار » را بشناسیم و دریابیم تا بتوانیم هدفمند از نقطه ای نم نم بیاغازیم و سلانه سلانه به جایی برسیم. ولی چرا ما ایرانیان امروزی برخلاف نیاکان دانا و بسیار با شعورمان، « کار » را نمی فهمیم؟. مسئله ی کار و پیشرفتهای اقتصادی و تحوّلات سیاسی و اجتماعی در کشورهای باختری مسیری را رفتند که بحث من فعلا نیست؛ زیرا با تجربه ی ما از « کار و ابتکار » در فرهنگ و روان ایرانی متفاوت می باشه. ایرانی از « کار »، تجربه ی « زیبا آرائی و انگیزشی » داشت؛ یعنی اینکه در « کار کردن »، نوعی زایش و آفرینش و ابدیّت وجود خویش را می دید در مهری که به زندگی داشت. ایرانی، « کار » می کرد تا از ثمره ی کارهایش یاد شود و « یاد آوری نام = یاد - کار = یادگار » او به انگیختن دیگران در « گیتی آرایی و خوشکرداری و تلاش برای بهزیستی دیگران » بیانجامد. از این رو، « کار » برای ایرانی، جنبه ی تجاری نداشت؛ بلکه ابعاد « به آرایی و بهزیستی و بهنامی » داشت. امروزه روز ما رابطه ی خود را با کار و ابتکار از دست داده ایم. به همین دلیل است که کار کردن در اجتماع ما و زبان روزمره، همان « حمّالی کردن » می باشه. کیست که بخواهد شبانه روز فقط حمّالی کنه؟. کار برای ما، زیبا آرایی گیتی و بخشش نیست؛ از این رو، از زیر بار حمّالی کردن گریختن، خودش برای ما ایرانیها، زرنگی به حساب می آید. در جامعه ای که « کار و ابتکار » برای آحّادش، فاقد معنا باشد، خود به خود هر نوع دگرگشت و پیشرفت و تولید اقتصادی نیز ناممکن می باشد. به همین دلیل است که ما مصرف کننده هستیم و همچنان مصرف کننده می مانیم. و ملّتی که هنرش فقط خوردن و مصرف کردنه، معلومه که از کوچه ی کلبعلی نیز نخواهد تونست عبور کنه، چه رسد به شاهراه مدرنیته!؟. ما بایستی در باره ی « معنای کار و ابتکار » از نو بیندیشیم و ذهنیّت و روان مردممان را متحوّل کنیم اگر همچنان دلمون، قیلی ویلی میره برای قورمه سبزی مدرنیته!. ///
شبح جان!
آريا و شبح؛ و امّا در مورد شبح مهربان؛ بايد بگم كه من اتّفاقا از حالت گيجي و حيراني او، درست مانند آن ضربه سختي كه سالها پيش خواندن كتاب حدسها و ابطالهاي كارل پوپر به من وارد كرد و از خواب جزمي فلسفه صدرائي به يكباره برخاستم، قلبا خوشحالم آنهم واسه منفعت شخص خودش. يك وقت كانت فرمود كه هر انساني يكبار در عمرش بايد از خواب جزمي برخيزد و اصلا اين معنا بنظر من عين خوشبختي اوست. حالا با چه وسيله و تلنگري؛ خوب آن ديگر بستگي دارد به اوضاع و روان و كذاي خود فرد. حرف من در تعبير عقلاني اوضاع پس از انتخابات نسبتا ساده بود؛ وضع ما در دنياي مدرن تقريبا قابل مقايسه است با نئاندرتالها در رقابتشان با كرو مگنونها. ما ظاهرا و همانند نئاندرتالها نميتوانيم خانه و ماوا و آشيانه اي امن در اين دنيا با توجّه به ويژگيهاي مدرنيته اش بسازيم. مثلا ما نميتوانيم حكومتي برخاسته از منافع پراگماتيك خودمان ايجاد كنيم و لذا با پناه جستن به مكانيسمهاي خفي و رازآلود و مصالح و غايات خفي احكام/اصول ديني و مسلمآت عرفيه و يكسري تجارب شيرين اما نقد نشده از پيروزيهاي كاذب قبلي و خلاصه ازيندست مقولات نامحاسب و ناعقلاني و نامرتّب و ناشسته به عقل سليم در صدديم تا نظامي طبيعي و ارثي را حفظ كنيم كه منفعتش و اقتضائاتش ماوراء نقد و وارسي معقولانه و مدرن است. مثلا در واژگان تكراري رهبرش هدفش/آرمانش آوردن ارمغان خوشبختي دنيا و آخره واسه مردمش است :-)
سلام شبح جونم:) اومدی برام نوشتی امیدوار باشم و عاشق... بعد اومدم اینجا رو خوندم دیدم هنوز نه می تونم امیدوار باشم نه عاشق:(
من هنوز یک نکته را نفهمیدم و آن اینکه واقعا چند میلیون در انتخابات شرکت کردند. این که حکومت می گوید که شوخی است ولی اگر آمار درست و حسابی که قابل اعتماد باشد حتی اگر با چند درصد اشبتاه هم باشد بهتر از آمار این رژیم است که از اساس یک رژیم دروغ گو و حقه باز است خواهد بود
سلام شبح عزیز!
دنيایی عزيز!(1و9)
آريای نازنين!(4) سعيد جان!(7)
آريای نازنين!(4) سعيد جان!(7)
... اشتباه تایپی./ منظورم علم داد می باشه. ///
... سعید عزیز. بگذار اینطور شروع کنم. اول از همه، مسئله ی شبحی ناز. سعی کن مسائل او را اینقدر تاب نامهربانانه ندهی. چرا؟. درسته که به من میگویی به دامنه ی اساطیر نرو، ولی جانا!. اگر قراره پاسخی درخور به پرسشهایت بدهم، راهی ندارم سوای آنکه از نطفه بیاغازم و به اکنون برسم تا بتوانم معضل سر گیجه آور را دست کم برای خودم و تو یا دیگران، روشن کنم. حالا تا اقدام برای روبرو شدن با آن بماند. اگر مثلا « سیاست نامه » را خوانده باشی، خواهی دید که در همان مبحث آغازین کتاب از « لباس قرمز پوشیدن و پای عَلم دار ایستادن » انسانها سخن گفته می شود. معضل « داد ورزی »، یک ریشه ی قطور به قدمت تاریخ ما دارد. ایرانی نیز می دانست که « داد » را نمی توان واقعیّت پذیر کرد؛ مگر اینکه با « مهر » عجین شود و دست بالا از آن مهر بماند؛ زیرا انسانی که مهر می ورزد، می تواند به آسانی از بسیاری داشته هایش بگذرد بدون احساس پشیمانی. پوشیدن لباس قرمز و ایستادن پای علم دار همانا مسئله ی « مهر ورزی » می باشد؛ یعنی شاکی می خواهد فریاد بزند که من نیز همال خدا هستم و خدا مهرورز است و هیچکس محّق نیست به من، ستمی روا دارد و حقوقم را از من، غصب کند. نیک می دانی که گوهر خدا، یاقوتی می باشد و آتشین. ( پرچم سرخ در جنبشهای کمونیستی ) قرمزی با « قلب مهر ورز » پیوندی بیواسطه دارد. سراسر جنبشهای سوسیالیستی و چپگرا در ایران و جهان، منشا خود را از همین معضل « مهر ورزی » می گیرند. حتِا تفکّرات « مارکس » نیز از ارزشهای دینی و انسانی و حقوقی نشات گرفته اند و در فرمولبندیهای اقتصادی بیان شده اند. بحثش باشه برا بعد. حتّا همون « ارزش اضافی » در تفکّرات مارکس، یک مقوله ی دینی می باشه که من اینجا توضیح مفصّل نمی دهم تا در فرصت مناسب دیگر. بنابر این مسئله ی « شبحی ناز » و انسانهایی امثال او، مسئله ی « مهر ورزی » می باشه. او انسانها را دوست داره و بالاخص زحمتکشان را. اگر فرصت کردی برو و فقط یک نگاه سطحی به لینکهایی بینداز که شبح گذاشته. چه می بینی؟. فریاد انسانهایی که مملوّ از احساسات هستند؛ ولی مغزهایشان نمی تواند « احساسات » را در مفاهیم فکری و تئوریک فرهنگ ایرانی، فرمولبندی کند. از این رو ای سعید عزیز. بحث انتقاد از محتویات ذهنی و روشهای پراکتیکی شبح و انسانهایی بسان او را هرگز نبایستی با « اصل ایده ها و آرمانها و آرزوهای آنها »، خلط و مشتبه کنی. آخه قربونت برم. فایده ی اون جامعه شناسی خشک و خالی که اینقدر حرفش را می زنی، چیه اگه نتونی، باهاش، ریشه ها را دریابی: این تا این جا در باره ی شبحی ناز و دیگر رفقا. و امّا مسئله ی خودت و خودم. ببین سعید جان. من، بینائی چشمانم را و بسیاری چیزهای دیگرم را از دست دادم تا بتوانم روح و روانم را بفهمم و دریابم. آنقدر خوانده ام و جستجو کرده ام و اندیشیده ام که دیگه نای آه کشیدن نیز ندارم باور کن. وقتی قرار است در باره ی ساختارهای فونکسیونالیستی حکومت و ارگانها و سازمانها و موسسه ها و نهادهای یک ملّت ( مثلا ایرانیان ) سخن بگوییم و روشهای کارکردی انسانهای دخیل و سهیم در آنها را بفهمیم، بایستی قبل از هر چیز و مهمتر از هر چیز به سراغ ریشه های اعتقاداتی و دینی و اساطیری و خرافه ای مردم همان سرزمین برویم، گیرم که تا عهد دقیانوس امتداد داشته باشند. مسائلی به نام « خدا و دین و اخلاق و غیره و ذالک و پیوند بسیار پویا و درهمسرشته ی آنها از خانواده تا عالی ترین ارگانهای حکومتی » مقولاتی هستند که دگردیسه می شوند؛ ولی نابود و نیست نمی شوند؛ زیرا به گوهر انسانها عجین هستند. از آنجا که « خدا »، ازلیّت – ابدیّت دارد؛ در نتیجه، او، « اکنون » است. به عبارت بهتر؛ « خدا »، Gegenwart / Present / هست. رابطه ی هر نسلی نیز با « خدا » می تواند رابطه ای « بی واسطه » باشد. اگر روشنفکر ایرانی در معنای وسیعش بتواند این معضل کلیدی و راه گشاینده ی « اکنونبوده گی خدا » را تا مغز استخوان و رگ و ریشه اش بفهمد، مطمئن باش ای سعید عزیز که ما، یک شبه، ره صد ساله خواهیم رفت. درک و فهم همین رابطه ی بیواسطه گی با خداست که ما را در « شناخت معضلات خودمان از یک طرف و در ملحق شدن آرام و دوستانه و با گشوده فکری به اقیانوس فرهنگ جهانی از طرف دیگر » مدد می رساند. یک روشنفکر ایرانی – مهم نیست چه گرایش عقیدتی داشته باشد – بایستی بفهمد که مردم را در اعتقاداتشان، روشن و فکور بار آورد؛ نه اینکه در راستای تمسخر و تحقیر و سر به نیست کردن و پایمالی آن اعتقادات گام بردارد. مهم نیست که مردم ما به چه چیزهائی معتقدند. اصل اینست که آنها چقدر از محتویات اعتقادات خود، آگاهی درخور و سنجیده و فهمیده دارند. مهم نیست که شخصی به نام « احمدی نژاد »، رئیس جمهور می شود؛ بلکه اصل اینست که شخص او از مقوله ای به نام « جمهوریّت »، چه چیزی می فهمد. فراموش نکن که منظور من از روشنگری اعتقادات و ذهنیّت مردم، همان سنجشگری بار آور و مثبت می باشد؛ نه تصدیق و تائید آنچه اعتقاد مطلق دارند . خیر!. دیگر آنکه، خواهش می کنم مفهوم خدا را با تصاویر خدا، هرگز اینهمانی نده؛ بلکه بکوش « پرنسیپ و اصل و بُنمایه » را بفهمی و در باره اش بیندیشی. در کشف حقیقت بر آن نباش که لباس جنگاوران را بر تن بپوشی؛ بلکه هنر جوینده گی و پرسنده گی و گستاخی را در خودت بپروران. فرض کن من به تو بگویم، سعید عزیز. بیا و تاریخ معاصر ایران را از دوران مشروطه تا رویداد انقلاب اسلامی برای من بنویس. اگر انسان جوینده ای باشی، نبایستی مثلا شکل گیری حزب توده و سازمانهای چریکی و غیره را نادیده بگیری و فقط، تاریخ رویدادهای 15 خرداد و مجاهدین انقلاب اسلامی و فدائیان اسلام و امثالهم را بنویسی. تو بایستی تاریخ روان یک ملّت را در حالتهای پانورامائی ببینی بدون آنکه از فضای تحقیقاتی حاکم بر دانشگاهها و سیستمهای اجباری حکومتی، تبعیّت و دنباله روی کنی. حقیقت را بایستی با متدهای فردی خودت، کشف کنی تا ارزشمند باشد و شایان ستایش. ما در سرزمینمان به متفکّران جوینده ای نیاز داریم که بتوانند مستقل فکر کنند و دلیر باشند در گفتن و نوشتن حقیقت یافته شده حتّا اگر به بهای ایزوله و منفور شدن در طول قرنها بیانحامد. مگر « جیوردانو برونو و گالیله و امثالهم » چه کردند؟. من امروز که نه!. بیش از بیست سال است که می گویم و استدلال می کنم که معضلات ما را بایستی در بستر تاریخ آنها فهمید؛ نه در واقعیّتهای چه بسا دلخراش و اعصاب خورد کنش. گفته ام و نوشته ام که « خدا » را بایستی در مرکز بحثها و تحلیلها قرار داد و خیلی نیز فحش شنیده ام. ولی ککمم نمی گزه؛ زیرا این راه و مسئله ی ماست؛ گیرم که خیلیها خودشون را به نفهمی نیز بزنن. به قدرت رسیدن اساسا طیف « احمدی نژادها و حامیان آنها »، مسئله ایست ایرانی و روشنفکر – چنانچه مغزی برای روشن اندیشی داشته باشد – باید بتواند چنین معضلی را به عنوان یک « پدیده ی فرهنگی – تاریخی » دریابد و بفهمد و به تحلیلگری آن رو آورد؛ نه با حرفهای ابلهانه ی تقلب و دسیسه و ریاکاری و بند و بستهای مافیائی و بازیهای انتخاباتی و غیره و ذالک بر آن برای همیشه، خط بطلان بکشد و وجدان راحت طلب خودش را توجیه کند. چنین نگرشهایی، سطحی نگری ژورنالیسم از نوع بسیار آبکی آن می باشد که 99% روشنفکران ما، در آن غوطه می خورند. با چنین روشنفکرانی ما به جایی نخواهیم رسید عزیز جان. بقیه اش باشه برا بعد. ///
سلام .... منم امروز درباره شوخی دنيا نوشتم ....عجب روزگاری شده، عجب جماعتی هستیم. این دنیا هم که همش شوخی دارد
این هم یه جور مبارزه است
شبح جان؛
حالا؛ بنظر ميرسد ما دقيقا وقتي ميتوانيم آندسته از رسنها و طنابها و حبلهاي متين و نا متين كه بنحوي انسانهاي ساكن يك فرهنگ ازش آويزانند را در يك پرده سينمائي اسكوپوار و از سر شدّت ظهور و بالعيان مشاهده كنيم كه قاطبه مردم ساكن اين فرهنگ از هر چه وعده و وعيد دنياي مدرن است نااميد بشوند، حالا صرفنظر از خاكبرسري اين و آن و ملامت فلان و بهمان در سوزانيدن فرصتها و برو كه ميري ازيندست لعن و نفرينها كه منهم بموقع عصبي شدن چارتا نثار اين و آن و به حق يا نا حق كردم. بعبارت ديگه در پي مواجهت اين قوم با بحرانهاي سرگيجه آور و ظاهرا بدون پاسخ و در نهايت از سر خستگي انگاري شاهد ”هويّت جوئي“ شان هستيم. ميخوان بگن؛ كارا از وقتي خراب شد كه ما همين خود خودمان را بفراموشي سپرديم. بنظر ميرسد و خيلي جالبه كه درين مواقع آن خطوط مرزي ميان دنياي شهودي و رازهاي عوالم غيبي بشدّت پررنگ ميشود. تو گوئي از دامن آن به اين پناه ميجويند. درست مثل اجداد غار نشينمان كه ميرفتن بيرون در دامن دشت و كوه و جنگل ولي در آنجا مسكن و ماوي نميساختند و همينكه سردي و تاريكي و ترس و خلاصه پيچيدگي اوضاع كلافه شان ميكرد برگشتشان به همان مامن طبيعي، غار، بود كه گوئي آن كوه عظيم دربگرفته چنان غاري نگاهبان و مدافع و گارانتور آنهاست. حالا درسته كه ما در يك جهان ماتريال و مشهود و محسوس و نسبتا معلوم و ظاهرا منظّم و مقنّن نيوتني داريم زندگي ميكنيم امّا تو گوئي برغم بزرگيش بسان آن كشتي غول پيكري ميماند در دل درياي غرّان و موّاج و بيكران نامحسوسات و نامعلومات و رازها و كششها و خيالات و عجائب و غرائب خلاصه. بهرحال آنچه كه سخت بر ما بايد مسلّم شده باشد اينه كه آن عالم متافيزيكي حدّاقل از طريق تونل روان انسان برين جهان فيزيكي تاثير ميگذارد. من فكر ميكنم كه خودكلافگي تحليلگران سياسي ناشي ازينه كه ياد نگرفتن با امور نارشنال، رشنال برخورد بكنند. و من آريا انتظارم از امثال تو اينه اين هنر را بتواني به ديده بانان اين كشتي غول پيكر محسوس منتقل بكني. اينجاست كه اون واژه ”راز“؛ بايد شكافته بشه؛ نه بطور معناشناسانه بلكه بيان مصاديقش. آريا، اگر ما بتوانيم راز را بفهميم آنگاه يك وسعت عقلي بسيار مهم و جالب و فراخ حاصل ميشود كه حدّاقل نتيجش ايجاد خودآگاهي/ديدبيني است در انكار و نفي عوامل ثابت و متغّيير كنترل ناپذير/سرّي/مخفي/بقول خميني امورات خفيّه در مقام مديريّتها و برنامه ريزيها و آكشنهاي سياسي/اجتماعي. مثلا همين انتخاب احمدي نژاد نوعي از طرف قاطبه مردم؛ در واقع چيزي است شبيه همون توسّل جستنهاي قابل انتظار كه معمولا در قالب دعا و نذر و سفره حضرتهاي رنگارنگ و كذا نمود مي يابد. خوب اين از رفتار مردم متديّن ما؛ ولي از آنطرف و بعبارت ديگر روشنفكر ما نه تنها بايد راز را بشناسد بلكه با خلط مناطق راز نيز بايد آشنا بشود و بيخودي و دنكيشوتوار آن اقيانوسي را كه در بالا گفته آمد ابلهانه تشت آب محسوب نكند. ... چي گفتي آرياجونم...؟!
آرياجان؛ ... ولي من فكر ميكنم كه قضيه انتخابات اخير را بايد سراغشو در روانشناسي جامعه جست و در همانحال و فعلا هم حوصله چنداني واسه رويكردهاي عقبگردانه تو به دوردست مثل اساطيري، ضمن احترامي كه واسه روشت قائلم، ندارم؛ يعني بلحاظ ذهني توي مووووود آندست مطالب نيستم. و امّا تـئوريم رو بگم جيم فنگ بشم. ادامه:...
شبح عزيز سلام !
این هم حرفیست ... نوبره والله!!
شبحی ناز!. ..... حکایت ایرانزمین و کاراکتر رفتاری مردمش در کلّ، حکایتیست بسیار گفته شده حتّا در حدیث بیگانگان؛ ولی در باره اش از سوی خودیها « اندیشیده نشده ». اینکه ما ملّت در نوع خود، واقعا تحفه ای خاصّ هستیم، مسئله ایه که تمام دنیا می دونن. ولی اینکه چرا ما نمی توانیم در کنار یکدیگر زندگی کنیم بدون هیچ تبعیضی، منشا آن برمی گرده به همان « چند چهره گی و کثیرالّنبش » بودن ایرانیان که درونمروزی و بروزنمرزی اش را شامل میشه. فرق طیف تحصیل کرده و مثلا روشنفکر اجتماع ایرانی در معنای وسیعش با مردم ایران در کلّ، اینه که روشنفکرش از لحاظ پراکتیکی در بستر ذهنیّت و کاراکتر عوام، تنفّس می کنه و همیشه خودش را از مردمش جدا کرده و گسلانده؛ ولی با شعار برای مردم و در کنار مردم بودن، هارت و پورت کرده و همچنان می کنه. از آنجا که زندگی فرد، فرد انسانها نیز در جوامعی مثل ما، پدیده ای عاجل و کنکرت و دو روزه و جزیره سان و دم را بچسب و بی خیالش و کوبیدن بر طبل بیعاری و امثالهم می باشه، خود به خود، هر نوع، دور اندیشی و حساب و کتاب داشتن برای کارها و رفتارها و گفتارها نیز، موضوعی پراگماتیستی؛ آنهم از نوع مبتذلش و حرکتی عاجل و ابزار دم دست به حساب میاد. وقتی که ما می آییم حکومتها را از مردم، منفصل می کنیم و آنها را سوای مردم خودمون می شماریم، متوجّه نیستیم که با چنین کاری، نه حکومتها را درست و حسابی شناخته ایم؛ نه مردم خود را. برای همین نیز هست که هیچکس خودش را مسئول هیچ چیزی نمی داند؛ نه آنانی که حاکم هستند، نه آنهایی که حکم، بر آنها اجرا میشه. در این معادله ی به قول خودت « کائوس / Chaos » وار، نه تنها چیزی به جایی بند نیست؛ بلکه هجوم نابسامانیهاست که مثل اقمار و شهابهای کهکشانی به دور و بر آدم می چرخند و می چرخند و راه به ایی نیز نمی برند. من تا به حال ندیده ام که وبلاگنویسان و وبسایتنویسان ایرانی، آن دلیری را داشته باشند که اخلاقیات ایرانی را در کلّ به گستره ی سنجشگری کشیده باشند و در وبلاگهایشان و وبسایتهایشان، این لابیرنت روان و فرهنگ ایرانی را موضوع تفکّرات فردی خود بدانند. علّتش نیز برمی گیرده به اینکه ما خودمون، هر چقدر نیز در هنر خودفریبی، تبحّر داشته باشیم، باز دست آخر می دانیم که یکی از آجرهای همان ساختمانی هستیم که ازش نفرت داریم و قرار است ویرانش کنیم. کیست که آن دلاوری را داشته باشه، لوله ی تفنگ را بر شقیقه ی خودش بگذارد؟. ///
سلام شبح جان
صبح بخیر شبح جان |
![]()
تعداد مطالب وبلاگ: 1311
تعداد نظرات: 25839 تعداد بازديد کنندگان:
Last update: september 4, 2010 09:42 am
از کجا آمدهاند؟
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||