|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
سه شنبه، 17 خردادماه 1384 | June 07, 2005
● جنبش زنان و بازگشت به خود
سلام ... وبلاگ زیبایی دارید به من هم سر بزنید پیروز باشید
حقشون تو سری خوردن و خواری کشیدن مرگ بر جوانهایی که اینروزها دارن با مبالغ نا چیزی خود و کشورشون رو به رسما جانی میفروشن به موضوع ربطی نداشت ولی وقتی عکس هاشون رو میبینم دیوونه میشم
شبح عزيز / من دوباره برگشتم / مطلبی نوشتم در خصوص انتخابات که دوست دارم نظرت را بدونم و با هم در اين خصوص گفتگو کنيم / منتظرم .
.... صدها ساتگین شراب، گوارای وجودت باد، ای سعید عزیز. آفرین بر اون فهم و شعورت. حدا اقل تو یکی می فهمی که من چه دردهایی دارم. اون مسئله ی « روش شناسی »، کاملا درسته. اگر حافظه ام به خطا نرود، گمون کنم در یکی از آثار « نیکلای هارتمان »، آخرین فیلسوف سیستماتیکر آلمانی خواندم که هر گاه، مفهومی از معنا و تاثیر بنیادی اش، خالی می شود، بایستی متفکّر به سرچشمه های همان مفهوم باز گردد و مسئله را بی واسطه در باره اش، از نو بیندیشد تا به کشف حقیقت برسد. مسائل من نیز، دقیقا حول و حوش همین، بازگشت به سرچشمه هاست از بهر نورایی و نو آفرینی یا به عبارت خودمونی تر، « گند زدایی و لایروبی طویله ی اوژیاس ». اینه که باهات موافقم. من اصلا مشکل فکری و گفت – و - شنودی با تو و امثال تو هرگز ندارم؛ زیرا مقولات پایه ای را خیلی عالی می دانید. آفرین. فقط بدبختی من، طیف طّلاب ناشی و هوچیگران ایدئولوژیکی هستن که مثل پارازیتهای موجی می دوند تو اعصاب آدم. مرسی سعید . چشم. با کمال میل. ///
۳. فرض كنيم شخصي به چنين تصويري رسيده باشد كه بله: ”زماني موسي بعنوان ناجي و از وراي جداري ضخيم از خدا عقل مي آموخت؛ بعد خدا در انسان عاشقانه حلول نمود كه حاصلش مسيح شد و در نهايت در كالبد محمّد شخصا به زمين آمد و مسئول حكومت شد. اين از سرنوشت خداي ابراهيم و دگرديسيهايش: /عقل/ به /عشق/ به /مسئوليّت/. اصلا همين است پروسه ميوتيشن/بدالت/تحوّل/تكامل/تلبّس ممتيكي امور عقلي/انتزاعي/قدسي محض در انتقالش از مغز و رخنه اش به قلب و در آنجا آغشتگيش به لطافت عشق/عواطف/زبان و سپس آلودنش در ساحت زندگي به مسئوليّت/عمل/كثافت. (منظورم از كثافت معناي فلسفيش بود و نه آتال و آشغال) “ خوب، حالا اين يك تئوريست كه ممكنه پرسشهاي دينشناسانه را جواب بده يا نه ولي نبايد چنانكه توي آرياي عزيز و عصباني و دلخور دورادور و از قبل مصمّم محكوم ميكني با اينگونه نظريّه پردازيها برخورد پيشيني/فلسفي كرد. بنظر من روش تو در طرد نظريّه پردازيهاي ديني اشتباهيست روششناسانه كه با هدفت در تنازع بقاست. تو در اين مرحله از بلوغ مطالعاتي بايد امعان نظر بيشتري را به آراء ديگران داشته باشي. بجاي صرف بيان افكارت. يعني بايد تن به گفتمان بدي؛ آقاجان. عزيز من هيچ متفكّري از پرهيزهاي متوديك تو نامطّلع نيست؛ حالا ممكنه تو بتوني مچشو در حين خبط كذا و چه آنهم سرخ و داغ بگيري؛ امّا خوب كه چي!!! در مقام فكر خطا ميكنيم كه خودت هم از آن مبرّا نيستي! بله، فنّ منطق واسه همينه ديگه كه حاشيه آندست خطاهاي ذهني را هر چه بيشتر بكاهيم. پايان :-)
۲. بله، من با تو موافقم كه ما نبايد غافلانه از ميمهاي سنّت گيتاشناسي و آئين كشورداري و كذاي ايراني بگذريم و حرّافي كنيم؛ كما اينكه نوشتم: ” ... حالا مكانيسم فرايند آن در اديان مختلف چگونه و با چه ويژگيهاي خاصّ طي خواهد شد ؟! خوب بايد صبر كنيم و ببينيم كه چه پيش مي آيد. فكر نميكنم مسئله از آندست مقولات فكري پيشيني/فلسفي باشد.“ منتها اين معاني را بايد در حين گفتمان و تجربيات همين عقل امروزين و با توجّه به رابطه تنگاتنگ آنها با حوادث مربوطه در ايران و كشورهاي مسلمان نشين منطقه عرضه نمود. من و بسياري از دوستان كه تا حدّي با افكارت آشنا هستيم از گله و شكاياتت كاملا مطّلع شديم و مثلا تحذيرت در مقام معادلگذاريها يا پرهيز از شتاب در نظريّه پردازي و چه؛ امّا خوب از كجا ميداني من سعيد بدون توجّه نسبت به چنين خطاهائي متوديك دارم فكر ميكنم؟!
آرياجان؛ به خودشيرينيهاي برخي دوستان عجول و حريص نبايد توجّه كرد. اتّفاقا من همچنانكه در متنم آمد و اگر دقّت كني ميبيني كه بر سه نكته تاكيد كردم:
به کانون خلاصی فرهنگی(نیما) بپیوندید.
... منوچهر گرامی. آقا اگه تصوّر می کنی که من حالا میام و این جا را با استدلالهام، بمباران خواهم کرد، باید عرض کنم که بد جوری به خطا رفته ای دوست عزیز. من نه حوصله ی وقت تلف کردن دارم؛ نه اهل جنگ و دعواهای کوچه باراری حزبی هستم. دوران مبارزه ی ایدئولوژیکی که تو و امثال تو در باتلاقش غوطه میخوری نیز ، قرنهاست که سپری شده. دیگه اینکه من از عادات دیرینه ام است که اگه شاهرگم را نیز بزنن، حاضر نیستم با آدمهایی که دوغ را از دوشاب تمییز و تشخیص نمی دهن، سخنی بگویم. آخه آدم خوب!. اندیشیدن در باره ی بنیانی ترین معضلات انسانی، چه ربطی به حکّام داره؟. نه نمی پسندی!. مرد همه چیز دان!. اندیشیدن در باره ی ایده ی سوسیالیسم، چه ربطی به کثافتکاریهای شوروی سابق و اعمال احزاب مزخرف کمونیستی داره؟. بعدش هم مثل اینکه خبر نداری که من خودم از رادیکالترین منتقدان فکری سیستم آخوندی بودم و هستم. خدا خیرت بده مرد مبارز !. ///
يک نگرش شرقی در ۲ بدن. اين آقايان سعيد و آريا واقعا انسان را از خنده روده بر ميکنند٫گرچه انسانهای با نمکی نيستند.اما نگرش ايستا٫مذهبی و ضد مدرنيسمشان انسان را ياد موزه ها مياندازند.اين آقای آريا چند مثال بی ربط از زبان آلمانی ميزند که هيچ ربطی به قضيه(سکولاریسم) ندارد٫بعد از آن شروع میکند به رنگامیزی دنيا-ایران- البته آنطور که ميخواهد و به اين نتيجه ميرسد که مردم در ايران مذهبی هستند و يک سری نتايج غلط ديگر.آقای محترم.مشکل آن رژیمی که شما یواشکی و با تئوریزه کردنش مشغول دفاع از پایه هایش هستید٫همین دین ستیزی مردم است.این رژیم را مبارزه زنان٫کارگران٫پرستاران٫معلمان و ....به ستوه آورده. برخلاف آن عکسی که شما ميخواهيد از جامعه به ما نشان دهيد٫مبارزات مردم اتفاقا برای سکولاريسم است٫برای جدايی دين(لعنتی) از دولت و آموزش و پرورش است.شما آگاهانه يکسری مقولات شرقشناسانه را به خورد مردم ميدهيد که جلوی اين حرکات به ایستيد و يا آنرا باز هم آگاهانه منحرف کنيد.چه کسی گفته سکولاريسم متعلق به غرب است ( يا به گفته شما بيگانگان) و به ما ربطی ندارد؟ چرا هميشه مردم را دنبال آفتابه مسی خودمان٫ تاپاله ده خودمان٫ميفرستيد؟
گنجي انقدر با اصلاح طلبان تند نيست که تو انها را به باد انتقاد گرفتي...گنجي در زندان است اما هرگز به معين و همفکرانش توهين نميکند....کاسه ي داغ تر از اش نشويم
گنجي انقدر با اصلاح طلبان تند نيست که تو انها را به باد انتقاد گرفتي...گنجي در زندان است اما هرگز به معين و همفکرانش توهين نميکند....کاسه ي داغ تر از اش نشويم
سعید عزیز. واقعا می فهمم که چه می گویی. اگه قرار باشه که تو نیز به قوم گمراه و بحرانزده بپیوندی که دیگه واویلاااااست. اونموقع، « شبحی ناز » خواهد گفت، قبل از اینکه سعید، تلف و حروم بشه، ریختن خونش مباحه. بجنبید دوستان!. فقط برای روشن شدن ذهن خودت و دیگران مجبورم که به مثالی گویا و ساده اکتفا کنم. بحث ناهمخوانی تجربیات ما با تجربیات دیگر ملتها، بحث هویتی ملّتهاست. یه آلمانی وقتی می خواهد بگوید: « من از چیزی یا کسی ناامیدم یا انتظار نتیجه ی مثبت از کارهاش ندارم » می گوید: Ich sehe schwarz = ایش زهه شوارتس = من سیاه می بینم!. » همین مسئله ی را ما در زبان فارسی می گوییم: « چشمم از کسی / چیزی آب نمی خوره .» حکایت نقش روشنفکران ما در گلاویزی با معضلات کشوری و منطقه ای و جهانی برمی گرده دقیقا به همین نفهمیدن دو تجربه ی متفاوت. یعنی اینکه وقتی قراره من به یه آلمانی بگویم: « چشمم آب نمی خوره. »، نبایستی ناشیانه و ابلهانه به معادل نویسی بپردازم و بگویم: « ماین آئوگه ترینک کاین واسر = mein Auge trinkt kein Wasser ». زیرا با گفتن چنین کلمه ای یه آلمانی نه تنها چیزی نمی فهمه؛ بلکه فوری از خنده، روده بر خواهد شد. عکس قضیه نیز صادقه. در نظر بگیر یه آلمانی به فارسی بگوید: « من سیاه می بینم. » ما فوری به او خواهیم گفت. خب معلومه که چشمات ضعیفه. برو پیش چشم پزشک. مسئله ی سکولاریزاسیون و بسیاری از مقولات کشوری و غیره و ذالک ما نیز همینه. یعنی پدیده ای در اروپا، اتّفاق می افته، ما یه دفعه، توهّم برمون می داره که رویداد باختری با رویداد ایرانی، اینهمانی داره و همگوهری آنها، ردخور نداره. در حالی که اینطور نیست. ما بایستی پدیده ی بیپگانه را از تجربیات خودمون نتیجه گیری کنیم. همینطور بیگانگان در رویارویی با ما از تجربیات خودشان. روشنفکر ما سخن از سکولاریته و بی خدایی و دین ستیزی و فلان و بمان سر میده و دائم سمینار و پالتاک و سخنرانی برگذار می کنه و وبلاگنویسی و وبسایتنویسی و نشریات رنگارنگ منتشر می کنه و شبانه روز، قلم می فرسایه و دست آخر متوجه نمیشه که چرا ملّتش با تمام این تفاصیل و شاخه شونه کشیدنها، همچنان به « خدا و دین و دست آخر آخوند جماعت » آویزونه. روشنفکر ما هنوز برغم تمام هیاهوهای شارلاتانیستی خود نمی فهمه که از یه طرف، در آغاز باید، تاریخ و فرهنگ ملّت خودش را عمیق و ژرف بفهمه و به سنجشگری آن از بهر « نوزایی و نو آفرینی » رو آوره و از طرف دیگر، به شناختی وسیع و گسترده از تاریخ تحوّلات فکری و اجتماعی باختر زمینیان در راستای انگیخته شدن به تفکّر پویا رو آوره. روشنفکران ما، با خواندن سرسری متون دست صدم و پاس کردن مثلا هشت واحد دانشگاهی، تصوّر و به خود تلقین می کنن که « ارسطور و سقراط و افلاطون » دورانند و تمام چم و خم جهان و کائنات را فوت آبند. این بحثهای سخیف و بسیار سطحی طیف روشنفکر ایرانی که نتایج آن به فجایع هولناکی در عرصه ی اجتماع ایرانی از آغاز مشروطه خواهی تا همین امروز مختوم شده است و همچنان ادامه داره، دقیقا برمی گرده به عدم فهمیدن روان و تاریخ بیگانگان و بیگانه و غریب بودن با آنچه تاریخ و فرهنگ خودش می باشه. دیگه اینکه، قربونت برم سعید عزیزم. روشنفکر ایرانی، انسانی رادمنش در گفتار و اندیشه نیست. بیش از هر چیز ماستمالی کن قضیه است تا روشنگر معضل و بغرنج شناس پدیده ها. اینکه می گویی ما در برابر واقعیّتهای عاجل بایستی واکنشی نشون بدهیم، حرفیست که جای تردید نداره. فقط تراژدی قضیه اینه که روشنفکر ایرانی در معنای عام آن، از مریض بودن و مریض شدن انسانها به شناختن مرض و یافتن آنتی مرض، انگیخته نمی شود. بلکه فقط یه بانداژی روی زخم می بنده و یه مقدار هم کلپتره خوانی می کنه و به خودش می قبولانه که بیمار را مداوا کرده. در حالیکه امراض اجتماعی ما، نسل به نسل منتقل میشه و آش همان و کاسه نیز همان می مونه. ما باید ببینیم کدامین ایده ها را مردممان برای شیوه های کشورداری در طول قدمت تاریخش، اندیشیده و ایده آلیزه کرده است. آنگاه با انگیخته شدن از متدها و روشهای بیگانگان به رویارویی با معضلات خودمون رو بیاوریم. با جنجال و جنگ و گریز و آشوبهای گاه – گداری و انقلابهای خونین ما هرگز به جایی نخواهیم رسید؛ سوای تلف شدن تمام نیروهای مستعد و ثروت انسانی ما و سرگردانی ممتد در عرصه ی جهان. ///
salam
salam
طنز انتصخابات http://www.simat.persianblog.com/1384_2_simat_archive.html#3521187
ناصر زرافشان در اعتصاب غذاي نامحدود
خطاب به آندسته از دوستان كامنتنويس/خواننده كه ممكنه ازين گفتمانها دچار سرگيجه شده باشند. شبح و امثالهم دارند به كار و وظيفه تاريخي خويش بر اساس منافع انساني خودشان ميپردازند و هنر امثال آريا صورتبندي آنست و شانس من و نظايرم درين ميان فهم و شناخته ــ يعني برقراري ارتباط /عمل شبح/ و /بيان آريا/ است؛ همين!
آرياجان؛ ممنون از توضيحاتت. براي آنكه از متن شبح دلسوز و نگران بعلاوه اوضاع وخيم روزگارمان هم دور نشيم بذار دو گزاره او، كه در واقع دو بيان از يك معنا و همان هستند، را وارسي كنيم كه در ضمن قلب متنشه: خوب، مگر شبح را در حال كشتي با خداي /جاويدان/ كه اصلا /سروريش/ تابع /حاكميّت مستقل و آزاد/ اوست مشاهده نميكنيم...؟! داد ميزند كه هان اي خدا! تو منزّهي از زمان فلذا جاودانه ولي من نيستم و لذا فاني؛ بختگي اينجا آمدم و تجاربم محدود است و خلاصه ني هستم و نه ني زن! پس حالا لطف فرموده وگرنه با زور=كشتي=تظاهرات=وبلاگنويسي=تومار=افشاگري=... آن حاكميّت را اگر نه در دايره كاسموتيك خلقة/بدعة؛ لااقل در محدوده همين تاريخ سرشار از علايقمان و منافعمان بده بريم پي كارمان كه اوضاع سخت بهم ريخته و آشفته بازاريست اين ايران ما!
طومار " نه " به مضحکه انتخابات جمهوری اسلامی را امضا کنيد.
جاى سؤال است كه چرا در اين وبلاگ ،هركس، درباره هرچه دلش مى خواهد مى نويسد و اصلآ به موضوع طرح شده توجه نمى كند؟ انگاربعضى ها RECYCLEBIN كامپيوترشان اينجاست!
I like to share two links with everyone here: The first one is for someone who find her/himself in many heated discussions. Please visit: http://www.hms.harvard.edu/ombuds/g_overview.htm The second one give you a chance to relax a bit before you do or say something in anger that you'll regret latter (for supper busy people who spend their free time on computer): I think everyone should take necessary step to improve their communication skills if we want to reach a better understanding of each other and our differences. I think Aria once very precisely has expressed this concern;
شبح جان.
راست گفتی عزيز . بيش از اچه می شود گفت . باقی می ماند عمل که اميد بدان عمل شود. حضور اميد آفرين زنان در برابر دانشگاه تهران. چه غرور انگيز خواهد بود
راست گفتی عزيز . بيش از اچه می شود گفت . باقی می ماند عمل که اميد بدان عمل شود. حضور اميد آفرين زنان در برابر دانشگاه تهران. چه غرور انگيز خواهد بود
بايد از اين جنبش به طور فعال حمايت کرد.
بايد از اين جنبش به طور فعال حمايت کرد.
از هر تراژدی انسانی جلوگيری ميکنيم.فرشاد حسينی.
.... سعید عزیز.
قدمی دیگر به سوی آینده:)
من اينروزها خيلي عصباني هستم چون هميشه وضع ما ملّت از مقوله ترجيحات بلامرجّح و بنابراين گزينشهايشان محال و ممتنع بنظر مياد؛ حالت آچمز ؛-( هميشه اين وسط گيج و منگيم و انگشت بدهان حيران ! بدترين خيانتي كه هر سيستم حكومتي ممكن است در حق شهروندان مرتكب بشود اسطوره كردن مقامها و مناصبيست كه تن به نقدهاي عاقلانه و دلسوزانه و مجرّب ندهند. مسئوليّت تمامي خرابيها و بلاياي متبوعه هم متوجّه معماران اينگونه بناهاست. ايكاش آية الّله خميني بلافاصله پس از پيروزي انقلاب ميمرد ! آخه پدر بيامرز تاسيس يك جمهوري سرتاپا دموكراتيك، بدون ولايت و رهبر و شوراي نگهبان و كليه نهادهاي انتصابي ديگر، بقول مرحوم بازرگان، اگر هيچ نبود حدّاقل خدمتي به آبروي روحانيّت و اسلام كه بود !!! * حالا تا اينجا چون عصبي بودم چنين گفتم؛ امّا اينرا نيز از درسهاي تاريخ اديان بدانيد كه اگر دين، اسلام، فرايند سكولاريزاسيون را همينطور طبيعي/تاريخي و از فيلتر حكومتهائي اينچنيني طي نكند؛ آنگاه بفرض نبود چنين رژيمي بازهم با مشكلات و بغرنجيها و مصائبي و موانعي كه در حين حكومتش حدّاقل براذهان مردمان آن ديار خواهد داشت، مواجهيم. شما با ديني/مكتبي يكوقت مشكل سياسي/نهادي داري؛ كه برخورد با آن نسبتا آسان است. نهايتش يك كودتاست با قدرت خارجي بر عليه رهبر و سازوكارش ديگر. امّا و در سطحي ديگر كه قضيه سلطه ذهني همان دين/مكتب باشد بر معتقدانشان... و ا و يـلـا... هيهات...! اثبات اين سرآموزه هم يكي ديگر از پروژه هاي آرياي خودمان است.
کاملاً موافق هستم. راه بايد همين باشد. دنبال کسی در اين سيستم رفتن آب در هاون کوبيدن است. يک تبليغ هم بکنم، مخصوصاً اگر تا حال نديدهايد خوشحال میشوم ببينيد: توماس سانکارا
سلام شبح عزيز
شبح جان با این حرکت موافقم.
شبح جان فعلا سبد بذارم تا برم بخونم :)
شبح جان! |
![]()
از کجا آمدهاند؟
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||