شنبه، 26 دیماه 1383 | January 15, 2005

و هم‌چنان اين تنها صدای مرگ است که شنيده می‌شود.

safilan.jpg
(عکس يادگاری برای آغاز سال تحصيلی در مدرسه‌ی روستای سفيلان از روزنامه‌ی شرق)
از کودکان بی‌پناه اين سرزمين نفرين شده بارها نوشته‌ايم، از مرگ‌شان زير دست والدين، از قوانينی که مجوز کودک‌آزاری و حتا قتل فرزندان توسط والدين را صادر کرده است، از کار کودکان در بدترين و غيرانسانی‌ترين شرايط کاری، از تن‌فروشی دخترانی که هنوز عادت ماهانه نشده‌اند، از کودکان رها شده‌ی بم و اکنون سيزده گل پرپر شده در روستای سفيلان از توابع شهرستان لردگان در استان محروم چهار محال و بختياری...
در گله‌ی فيل‌ها يا ساير گروه‌های حيوانی که تازه متولدها نياز به مراقبت دارند ميزان مشارکت جمعی برای حفاظت از اين تازه واردين بيش‌تر از مراقبتی است که اکنون جامعه‌ی ايرانی و حکومت ايران از کودکان به عمل می‌آورد. مرگ کودکان و ناهنجاری‌های روانی براثر وجود خانواده‌های متشنج و از هم‌گسيخته استثنایی با درصد کم نيست که قاعده‌یی مسلط شده است. نمی‌دانم اين جامعه هزارپاره به کجا می‌رود و چه سرنوشت شومی برای‌اش رقم خواهد خورد اما می‌دانم تا وقتی حکومت اين است و اپوزيسيون آن؛ تا وقتی مردم اين‌گونه کرخت شده اند و مانند انسان‌هايی که در اردوگاه‌های مرگ يکی يکی می‌ميرند خيره تن به سرنوشت شوم خود داده‌اند... سعادتی برای‌شان متصور نيست...
هميشه از من حرف‌های اميدوار کننده شنيده‌ايد. به آن اميد باور داشتم به اين ياس نيز... من نااميدم! در زنده‌گی‌ام در اوج کشتارهای سال‌های شوم دهه‌ی 60 اينقدر نااميد نبودم؛ وقتی هزاران و ميليون‌ها آدم مسخ شده برای پيشوا هلهله می‌کشيدند و شکم سفره می‌کردند من اميدم را به اين مردم به کودکانی که در بطن مادران‌شان جوانه می‌زدند از دست ندادم؛ اما اکنون... به کجا می‌رويم؟
هميشه به دوستانی که از نظر سياسی يا مسايل شخصی مايوس و نااميد بودند مثالی می‌زدم که کاش امروز کسی پيدا شود به خودم بگويد... می‌گفتم در کوه وقتی جز صخره‌های بلند چشم‌انداز ديگری جلوی چشم نيست و پنداری تا ته دنيا همين‌طور است بعد از گذشتن از پيچی يا عبور از تپه‌یی ناگهان منظره و چشم‌اندازی وسيع گسترده می‌شود... اميدوار باشيد به پيج بعدی دل‌ببنديد و از رفتن خسته و نااميد نشويد که هيچ وضعيتی بدتر از ماندن و ماندآب شدن نيست...

January 15, 2005 01:55 PM | TrackBack

Cristian Nolen 10:48 @ Sat, 13 Jan 07

A musical


فيلم 22:30 @ Fri, 11 Feb 05

AUTHOR: فيلم
EMAIL:
IP: 62.240.41.166
URL:
DATE: 02/11/2005 10:30:00 PM


نوشی 1:24 @ Mon, 17 Jan 05

من هم همراه همه شما بخاطر اين حادثه متاسفم و اندوهگينم...

اولی نيست. آخری هم نخواهد بود. اين غم منو تشديد ميکنه...


nana 20:11 @ Sun, 16 Jan 05

شبح گرامی

متشکرم که متن مرا خواندی .
خودت بهتر از هر کسی ميدانی که من در اين وبلاگستان از روز نخست بدون هيچ پروائی همواره سخنان خود را رک و راست و صريح زده و ملاحضه ای از هيچ کس و هيچ چيز نداشته ام .
و چون خود اين شيوه را دارم به تمامی انسانها هم حق اين گونه برخورد را ميدهم
ولی متاسفانه در مورد اين چهار نفر که نام بردم بازی شکل ديگری بخود گرفته هر چهار اينان در عمل ثابت کردند که چون قادر به بحث متمدنانه با من نيستند و کم مياورند
سعی در منحرف کردن حرفهای منطقی با سخنان خاله زنکی و شخصی کنند و اين سبب شد که من هم با شيوه خود با انان برخورد کنم و حال هم باز اعلام ميکنم همه
آزاد هستند هرچه ميخواهند راجع به من بگويند حتی اين چهار نفر !!!!!!!!
ولی برخورد من با انان بنا به حق آزادی خود من ديگرگونه و متفاوت خواهد بود !!!!!
بنابر اين اگر تمايل داشتند ميتوانند از حق خود استفاده کنند و عواقب آن را هم قبول بفرمايند !!!!!
اين نه تهديد است و نه مغاير با آزادی بيان
اميدوارم متوجه شده باشی .
و در خاتمه برايت مثالی مياورم تا بهتر متوجه منظورم بشوی
تو حق برخورد با هر ادمی را داری . درست
حال تو حق انتخاب نوع برخورد را هم داری درست .
تو در بحث با ارنستو منطق و سخنانی را ارائه ميدهی که احتمالا در برخورد با بقالی
حزب الهی محل زندگيت نميدهی مثلا به ان بقال نميگوئی که خدا را قبول نداری يا راجع به مارکس با او سخن بگوئی احتمالا برای او سئوال راجع به چپاول و دروغگوئی رژيم به وجود مياوری
ايا اينطور نيست ؟
به هر حال من فعلا اين ماجرا را همانطور که نوشتم به تاريخ اينده واگذار کردم و در صورت تخطی انان مدرک را کپی کرده و اينجا برای تو و دوستان خواهم گذارد و بعد ادامه خواهم داد .
و بدان اين بار هم تنها به خاطر تو کوتاه امدم
تا به تو که از حيثيتی در اين وبلاگستان برخوردار هستی و خوانندگانت ثابت کنم که اين من نبوده ام که يک بازی کثيف را شروع کرده ام . والسلام


شبح 19:16 @ Sun, 16 Jan 05

نانای گرامی!(18)
متن شما را خواندم. دوست گرامی من هيچ‌جا شما را بيمار روانی نخواندم گفتم وقتی کسی عصبانی هست نبايد او را تحريک کرد و اين با بيمار عصبی خواندن بسيار متفاوت است. عصبانی شدن اتفاقا نشانه‌ی سلامت روح است. همه‌ی ما عصبانی مي‌شويم و وقتی عصبانی هستيم بهتر است طرف مقابل کوتاه بيايد تا موج عصبانيت فروکش کند. به هر حال برخورد تو و حرف‌ها و فحش‌های ريکی که در وب‌لاگ‌ات به اين و آن مي‌دهی فقط خود تو را فرسوده می‌کند. ممکن است عده‌یی شارلاتان برای‌ات هورا بکشند اما هيچ آدم حسابی که سرش به تن‌اش بيارزد از اين وضعيت خوش‌حال نمی‌شود.
تهديد کردن ديگران که اگر حرفی در مورد تو بزنند تو چنين و چنان خواهی کرد عمل دموکراتيکی نيست. تو که مدافع آزادی بيان هستی داری مي‌گویی هرکس کوچک‌ترين مخالفتی با من بکند من آبروی‌اش را می‌برم. امنيت سخن‌گفتن را از منتقد خود می‌گيری و انتظار داری روی شخصيت تو به گونه‌یی بحث شود که بگويند کار به کار او نداشته باشيد الان يک کلمه‌ی حرف شما موجب عصبانيت‌اش مي‌شود و معرکه به پا می‌کند.
ديالوگ تحکم‌آميز و از موضع بالا موضع آدم را بالا نمی‌برد.
خلاصه دوست گرامی از تو خواهش می‌کنم تمام پست‌هايی که در آن‌ها به اين و آن ناسزا گفته‌یی را پاک کن و سعی کن از اين به پس وقتی عصبانی هستی چيز ننويسی. من نمي‌گويم روحيه شيربرنجی داشته باش يا خاکشير مزاج باش. شور و قاطعيت چيز خوبی است حتا گاهی دادزدن سر اين و آن هم بد نيست اما وقتی از حد بگذرد خاصيت‌اش از دست مي‌رود و تبديل مي‌شود به سلاح کند وبی‌اثر.


12:21 @ Sun, 16 Jan 05

سلام شبح جان ... در اين مملكت مرگ هم گزينيشي عمل مي كند ... ساده ترين و سهل ترين گزينش هم هم ميهنان محروممان در چهارمحال و بختياري ست ...


حميد 12:17 @ Sun, 16 Jan 05

سلام شبح جان ... در اين مملكت مرگ هم گزينيشي عمل مي كند ... ساده ترين و سهل ترين گزينش هم هم ميهنان محروممان در چهارمحال و بختياري ست ...


nana 8:55 @ Sun, 16 Jan 05

شبح

برايت مطلبی نوشته ام و در وبلاگم گذاردم
خوشحال ميشوم بخوانيش . نانا


جوان سوسياليست 3:44 @ Sun, 16 Jan 05

نکاتی درباره براندازی رژيم و قدرت کارگری
htto://www.javaan.net


eqball 1:21 @ Sun, 16 Jan 05

خبر دهشتناکی است. حتا گريه نتوانست نشان عمق غمگينیم باشد وقتی سالها در چنین کلاسی ریاضی و ادبیات و جغرافیا یاد گرفتم و سالها در چنین کلاسی معلم بودم. دوستان اتحاد - مبارزه - انقلاب


were 0:59 @ Sun, 16 Jan 05

www.werneveshteha.blogfa.com


ندا 23:51 @ Sat, 15 Jan 05

دوباره همون حرفهای زمان خاتمی. منتها آزادی که ازش حرف می زنن امروز از آزادی‏ای که هشت سال پيش صحبتش بود يه کم فرق می‏کنه.
اون موقع بيشتر صحبت ماهواره بود اگه يادت باشه.
به هر حال فرقی نمی‏کنه. انتخابات است و بايد از آزادی‏های مردم حرف زد!


والد بمانعلی 23:34 @ Sat, 15 Jan 05

هزار حرف نگفته گفته بود گیرم همه اینها را توانستید بکنید اما «با رويش ناگزير جوانه چه می کنید». اگر روزنی از این نوميدی ها به سوی اميد باشد در بزرگ شدن همین گلبرگ هاست٬ گو اینکه خیلی هاشان در رهگذار باد مسمومی که دیری است بر سرزمین ما وزیدن گرفته پرپر شوند.


زمینی 23:33 @ Sat, 15 Jan 05

کسی به فکر گل ها نیست :(


زمینی 23:31 @ Sat, 15 Jan 05

کسی به فکر گل ها نیست :(


ليلاي ساحل افتاده 21:06 @ Sat, 15 Jan 05

کودکانی در آتش می ميرند،کودکانی در سوز سرمای زمستان، کودکانی از بی غذايی ، کودکانی از بی محبتی و کودکانی از درد بی دردی.اين درد کشور ما فقط نيست.دردی همه جايی است.منتها هر جا به نوبه و شيوه خاص خودش.يک جا يک کودک تفنگ بر می دارد پدر و مادر يا همکلاسيها و معلمش رو به رگبار می بندد و يک جا هم يک جور ديگه.


shohreh 18:21 @ Sat, 15 Jan 05

شبح عزيزسلام بغير از اميدوار بودن براي فردايي بهتر و سالمتر و خوشرنگتر و والاتر كار ديگري از دستمان ساخته نيست . گهگاه در مقابل حوادث آنقدر كوچكيم كه فقط بايد انگشت حيرت به دهان بگيريم و به ضعف و ناتواني خودمان آگاهتر بشويم. چاره ايي نيست جز اميدوار بودن و ادامه دادن. در ضمن من آدرس بلاگم عوض شده . با بهترين آرزوها . شب و روز خوش.


هاله 17:34 @ Sat, 15 Jan 05

شبح جان امیدت رو نباید از دست بدهی. این از جانگدازترین اخباری بود که امسال از ایران شنیدم (با اینکه به مسئولین مملکتی مربوط نبود و سرباز معلم هم آنچه به نظرش رسیده، گیرم بی فکر، انجام داده). اگر بنا باشه امیدهامون رو از دست بدیم سالها پیش از دست داده بودیم. باید باشیم تا بهروزی اون مملکت رو ببینیم.


شهلا 17:03 @ Sat, 15 Jan 05

شبح جان دوست گلم؛
مسئله این است که جان آدمی زاد در این رژیم ضد انسانی اهمیت نداره و بی ارزش ترین است.
آره این دور گردونه؟
یا بی دفتی بزرگترهاست که کودکان زنده زنده در آتیش بسوزند!!!!!!!
تا درودی دگر بدرود.


داريوش 15:47 @ Sat, 15 Jan 05

آخ‌خ‌خ‌خ چه بگم ...
من هم در اين‌باره نوشته‌ام ...
... و اين هم سرنوشتِ محتوم ِ ما جهان چهارمي‌ها و پنجمي‌هاي بيچاره ست ديگر، كه صبح ِمان را باخبر كشته شدن هزاران هزار انسان در زلزله شروع و شب ‌ِمان را با خبرِ كشته شدن هزاران هزار انسان در انفجار و سيل به صبح مي‌رسانيم!
اين است ارزش انسان در اين سوي!
...
كار‌مان شده است نوشتن و نوشتن و نوشتن .... يواش يواش داره حال‌ام از خودم به‌هم مي‌خوره !!!
تف بر اين چرخ ِ گردون ، تف!


rouzbeh 14:39 @ Sat, 15 Jan 05

شبح عزيز وقتی خبر ور شنيدم داشتم کتاب می خوندم يهو شنيدن جزغاله شدن اين بچه های بدبخت اومد جلوی چشمم ...نمی دونم چرا از خودم هم بدم اومد .حالم از دنيا به هم خورد


zinc 14:28 @ Sat, 15 Jan 05

تسلیت به خانواده این بچه های بیچاره

چشم آموزش و پرورش روشن

تو هم نا امید نباش شبح جان

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائما یکسان نماند حال دوران، غم مخور






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1273
تعداد نظرات: 24852
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: january 16, 2007 10:06 pm


از کجا آمده‌اند؟