سه شنبه، 15 دیماه 1383 | January 04, 2005

سوسياليزم چيست؟

بعد از نوشتن مطلب قبلی تحت عنوان "آرزوهای بزرگ" که دردودلی از سر دل‌تنگی‌های اين روزها بود بحثی که می‌توان عنوان آن را "سوسياليزم چيست؟" در بين دوستان در گرفت. دوستی که با نام جوان سوسياليست در نظر خواهی نظر می‌دهد با ايميل مطلب نسبتا مفصلی در اين باره نوشته است که طبعا امکان درج‌اش در نظرخواهی نبود به همين دليل در ادامه آن را می‌آورم. از شما چه پنهان که خودم هنوز اين متن را نخوانده‌ام تا فردا شب هم فرصت نمی‌کنم آن را بخوانم اميدوارم اين مطلب بحث روشن‌گرانه‌یی را موجب شود. هر چه در مورد آينده‌ی مورد انتظارمان از زوايای مختلف حرف بزنيم کم است. از همه‌ی دوستان تقاضا می‌کنم آکادميک و غيرشعاری و محترمانه در بحث شرکت کنند.

نظامات اجتماعی

بخش اول

وقتی بحث بر سر آلترناتیو نظام موجود است سوسیالیزم مطرح میشود. قبل از هرچیز باید تفاوت این «دو نظام» را پیدا کرد. با پی بردن به اصلی ترین تفاوت های این دو نظام است که میتوان کشف کرد این دو واقعاً دو نظام متفاوت میباشند.
ماتریالیزم تاریخی به ما نشان میدهد که روند تکامل جوامع بشری تجربه پنج نظام اجتماعی- اقتصادی( از این به بعد فرماسیون اجتماعی) را در خود نهفته دارد. نخستین فرماسیون اجتماعی حاکم بر زندگی بشر کمون های اولیه بود. انسانها در این دوران به صورت کمونی و اشتراکی زندگی میکردند. قبیله های کمونی به صورت اشتراکی شکار، تولید، و کشت میکردند و به همین روش از محصولات کار خویش بهره برداری میکردند. همه چیز به همه متعلق بود و حفظ شرایط زیست همه وظیفه همگانی. خانواده به صورت کنونی وجود نداشت، هر زنی مادر همه کودکان و هر مردی پدر همه کودکان محسوب می شد. یک خانواده وسیع که گرسنگی هر فرد در آن معضل همه خانواده و شادی هر فرد برای همه اعضاء خانواده بود. ( برای مطالعه بیشتر در این خصوص رجوع شود به کتاب منشاء خانواده، فردریش انگلس)
فرماسیون اجتماعی کمونیستی اولیه، به دلیل عدم رشد دانش و پارامتر های فراوان دیگر نتوانست دوام بیآورد و به این ترتیب جامعه بشری وارد مرحله جامعه « طبقاتی شد».
جامعه طبقاتی تا کنونی در سه فرماسیون اجتماعی، برده داری، فئودالیزم و سرمایه داری مسیر تکاملی خود را طی کرده است. نظام برده داری اولین فرماسیون اجتماعی « طبقاتی» است که از نفی نظام اشتراکی اولیه بیرون آمد. در این نظام دیگر همه چیز اشتراکی نبود. جامعه انسانی به دو طبقه برده و برده دار تقسیم شد. برده دار نیروی کار برده را با زور و بر خلاف میل او به تصاحب خویش درمیآورد و وظیفه داشت در قبال کار او برایش غذا و محل خواب و پوشاک فراهم کند تا زنده مانده باز برای او کار کند.
رشد نیرو های مولد ( نیروی کار، ابزار آلات و تکنولوژی،تولید و...) آنگاه که نتواند دیگر مثل سابق در چارچوب مناسبات تولیدی( شیوه تولید، مثلاً برده داری و جز آن، اداره و مدیریت تولید، چگونگی توزیع و ...) قرار بگیرد، پوسته خود را میترکاند. این تعریف را میتوان تعریفی اقتصادی از « انقلاب اجتماعی » دانست.
اولین نظام طبقاتی در تاریخ تکامل انسان در ادامه تکامل طبیعی خود و در ادامه تخاصم فی مابین دو طبقه برده و برده دار، شورش های مداوم برده ها، به انهدام این نظام منجر شد و به این ترتیب جوامع انسانی از یک فرماسیون اجتماعی طبقاتی وارد فرماسیون اجتماعی دیگری شد به نام فئودالیزم. اساسی ترین نقطه اشتراک این نظام با نظام گذشته در عنصر طبقاتی بودن جامعه نوین بود. یعنی خروج از یک نظام طبقاتی و وارد شدن به نظام طبقاتی جدید. نظام طبقاتی جدید هرچند در نوع خود مترقی بود زیرا که نظام میرنده و غیره ترقی خواهانه را نفی می کرد؛ اما عامل حفظ طبقات در جامعه توسط این نظام خود عنصر و نطفه میرندگی آن را با خود متولد می کرد.
در این فرماسیون اجتماعی، دیگر برده مثل سابق خرید و فروش نمی شد. برده دار نیز دیگر نیازی به خریدن برده و تامین معاش او نداشت. برده دار به فئودال تبدیل می شد و از طریق مالکیتش بر زمین میتوانست نیروی کار همان برده را به عنوان رعیتی که روی زمین او کار میکند در اختیار خود قرار دهد. رعیت 9 ماه در سال را برای فئودال (صاحب زمین) کار میکرد و سه ماه بر روی همان زمین برای خودش به عنوان محصول کار نه ماه اش کار میکرد. روش های دیگری به موازات این روش نیز معمول بود. کار بر روی زمین ارباب یا صاحب زمین و پرداخت سهم ارباب به همراه انواع مالیات های مرسوم و... خصوصیت مهم این شیوه تولید ( فئودالی) انباشت کالا بود. صاحبان زمین محصولات تولید شده توسط رعیا را به صورت کالا به عنوان موجودی خود انباشت میکردند. رعیا اگر چه ظاهراً مانند برده در تملک صاحب خود نبودند اما مکانیسم این شیوه تولیدی به گونه ای بود که رعیایی که در ملک فئودال کار میکردند در کنار همه کالا ها و زمینی که فتودال داشت، بخشی از مجموعه ثروت فئودال محسوب می شد. به طوریکه فئودال هنگام فروش زمین خود به دیگری، آن را با رعیت هایی که بر روی زمینش کار میکردند می فروخت و رعیتی که زمین اربابی را رها کرده و برای تهیه نان به سراغ زمین اربابی دیگر می رفت به عنوان یاقی از او استقبال نمی شد.
در دل این شیوه تولیدی که عمدتاً متکی به کشاورزی بود شیوه تولیدی جدیدی نطفه می بست. نیاز به رشد صنعتی بخش مهمی از رشد و تکامل طبیعی نیروهای مولد را ایجاد میکند. بر این اساس بود که کارگاه های صنعتی رفته رفته رو به رشد بود و در این کارگاه ها استادانی که عمدتاً نطفه نسل بعدی بورژوازی را تشکیل میدادند شاگردانی به گرد خود جمع کرده به تولیدات صنعتی مشغول می شدند. اولین نطفه های تولیدات صنعتی در کارگاهای کوچک با تعداد کمی شاگرد بسته می شد. تکنولوژی و تخصص و مهارت نیروی کار عمدتاً در حول و هوش استاد و خانواده و کارگاه او محصور بود. شاگرد استاد این شانس را داشت که با ازدواج با فرزند استاد و از همین طریق گسترش تولید اما همچنان محصور در حدود فامیل، روزی جایگاه استاد را به دست بیآورد.
نیاز به تولیدات صنعتی و استفاده از آن حتی در کشاورزی، نیاز به نیروی کار صنعتی را افزایش می داد و این خود سبب تخاصم بین نظام فئودالی با آنچه که در دل خود میپروراند می شد.
طبقه جدیدی در دل این نظام نطفه بسته بود که توانست با رشد کمی و نسبتآ کیفی خود بعنوان یک طبقه مستقل در مقابل نظام کهنه شده فئودالیزم قد علم کند.

قسمت 2

بورژوازی با برنامه مترقی خود در مقابل نظام کهنه شده فئودالیزم روز به روز وهرچه بیشتر محبوبیت کسب می کرد. طبقه جدید برای رشد و حفظ حیات خود نیازمند نیروی کار کارگران بود و ناچار بود با ارائه برنامه های انقلابی در مقابل نظام کهنه شده حمایت آنها را جلب کند. اساساً رشد این طبقه مستلزم رشد کمی نیروی کار بود که نمیتوانست مانند سابق در دوره های پیشه وری در حد شاگردان کارگاه ها محدود شود. از اینرو برنامه ها و تبلیغات این طبقه نو پا و مترقی قادر بود که هر روز نیروی کار جدیدی را از کار رعیتی بر روی زمین به کار صنعتی در مانوفکتور ها جلب کند. اما این خود سبب شکل گیری طبقه جدیدی به نام طبقه کارگر در دل همان نظام کهنه می شد. طبقه بورژواها و طبقه کارگر و همچنین رشد تکنولوژی و ابزار کار به موازات هم، به عنوان بخشی از رشد مورد نیاز برای انهدام فرماسیون کهنه شده ظهور پیدا می کرد؛ و نسبت به بالندگی فرماسیون اجتماعی جدید ، سیستم اقتصادی- اجتماعی فئودالیزم میرنده شده؛ و لذا در تکامل طبیعی جوامع انسانی، نظام ارتجاعی فئودالیزم توسط فرماسیون اجتماعی نوین به عقب زده می شد.
پتانسیل موجود در نظام جدید لزوماً پتانسیل انقلابی و مترقی بود که میتوانست ناکارا بودن و در جا زدن نظام قبلی که خود عامل اصلی بازدارنده رشد نیرو های مولده شده بود را به عقب زند.
طبقه بورژوازی توانست با کمک طبقه کارگر نظام کهنه شده فئودالیزم را به عقب زند و شیوه تولیدی سرمایه داری را مستقر کند. این امر در همه جوامع در یک زمان و به یک نسبت صورت نگرفت. کشور های زیادی تا سالهای طولانی پس از اولین انقلابات بورژوا دموکراتیک در کشور های هلند، انگلستان، فرانسه و ... همچنان در نظام فئودالی باقی مانده بودند و در بیشتر کشور های آسیایی، مبتنی بر همین نظام سیستم خاص آسیایی را حفظ کرده بودند. سیستمی که بر همان اساس عمل میکرد اما توسط برگزیده ای به عنوان پادشاه که خود لزوماً فئودال نبود و میتوانست از میان سربازان به عنوان سربازی شجاع انتخاب شود به عنوان پادشاه توسط اربابان انتخاب می شد تا سیاست های همین اربابان را در کل کشور دیکته کند. مثلاً ولایت فقیه کنونی باقی مانده آثار چنین سیستمی است که جنبه مذهبی برای گزینش آن غالب بر جنبه شمشیر زنی آن است و این خود به تبع نفوذ مذهبی، این عامل تا کنون همیشگی حراست از منافع طبقات حاکم در میان توده های مردم است که گزینش « پیشوا» مذهبی را در الویت قرار میدهد تا با فتوای او کسان دیگری شمشر بر فرق مخالفین سیستم یا گاهآ در جنگ ها و مراسم عزا بر فرق خود بکوبند.
بورژوازی توانست با برنامه های آزادی و برابری، کارگران را به عنوان انسان « آزاد» که خود حق بیان و نظر، و آزادی کامل در گزینش کار، با رای برابر و توافق « آزادانه» با سرمایه داران بر سر چگونگی اشتغال و دریافت دستمزد داشته باشند به حمایت از خود جلب کند. اما طبقه کارگر از همان ابتدای شکلگیری خود برنامه مالکیت اجتماعی بر تولید را در دستور داشت و از اینرو همزمان با شکلگیریش به مثابه یک طبقه، فرماسیون اجتماعی سوسیالیستی را پیش میکشید.
طبقه سرمایه دار نو پا خیلی زودتر از طبقات حاکم در نظامات گذشته ظرفیت های ترقی خواهی و انقلابی خود را از دست داد و این نیز ریشه در عمق این سیستم یعنی نیاز به «استثمار» برای بقای سرمایه داری دارد.
کارل مارکس برای اولین بار به صورت علمی نشان داد که سرمایه دار چگونه میتواند پول خود را از طریق استثمار کارگران به سرمایه تبدیل کند. در این خصوص بحث بسیار مفصل است و صفحه نظر دهی در وبلاگ برای ورود به این بحث و بر رسی همه جانبه آن امکان کافی ندارد. از این گذشته بحث و بر رسی همه جانبه آن نیازبه رجوع به منابع و مقالات و کتابهای مختلف دارد که علاقه مندان به آن با روجوع به آنها خود میتوانند این بحث را تکمیل کنند.
اما در اینجا فقط اشاره به مکانیسم استثمار برای ادامه همین بحث را ضروری میدانم و از اینرو لازم است مختصراً توضیح داده شود؛ استثمار فرد از فرد عبارت است از مالکیت فردی بر ابزار تولید و به کار گماشتن کارگرانی که هیچ مالکیتی ندارند به جز مالکیت بر نیروی کار خویش که با فروش این نیرو کار به صاحب ابزار تولید، روزانه به مدت مثلاً هشت ساعت و دریافت مزد در مقابل آن خود را تا حدی زنده نگاه میدارند که بتوانند روز بعد هم همان کار را تکرار کنند. مالک ابزار تولید از این رهگذر هرچه بیشتر ثروت مندتر میشود. به عبارت دیگر کار مزدوری کردن برای حفظ حیات و زنده ماندن.
صاحب ابزار کار ( صاحب سرمایه) در مقابل هشت ساعت کار، دستمزدی به کارگر میدهد که مناسب فقط مثلاً دو ساعت کار نیروی کار است. شش ساعت نیروی کار به صورت مجانی و بدون دستمزد در اختیار صاحب ابزار کار قرار میگیرد و این بزرگترین منبع کسب ثروت برای او محسوب خواهد شد. صاحب ابزار کار نمیتواند به چنین منبعی برای کسب سود در هیچ جای دیگری دسترسی داشته باشد مگر در شرایطی که مستقیماً یا به طور غیر مستقیم امکان کسب این سود را از طریق مالکیتش تامین کند.
سرمایه دار اداره و مدیریت تولید را به سبب مالکیتش بر ابزار تولید در اختیار گرفته، توسط نیروی کار، کار لازم بر روی مواد خام را برای تبدیل شدن آن به کالا را رهبری میکند و از این طریق کالایی قابل ارائه در بازار را فراهم میکند. این روند به خودی خود پول صاحب ابزار کار را به سرمایه تبدیل نمیکند زیرا این روند خود مستلزم هزینه هایی است که او باید بپردازد. او با پرداخت هزینه هایی برای آماده سازی کالا، کالای آماده شده را در بازار به عنوان فروشنده ارائه میدهد. حتی با فرض آنکه بتواند این کالا را گران هم بفروشد روز بعد خود از همان بازار به عنوان خریدار ظاهر شده و مبلغ به دست آمده دیروز را ناچار است دوباره برای تامین موادی برای تولید پرداخت کند و دوباره با این سیر تسلسل مقدار پولی همواره در دستان عده ای فقط در حال چرخش است، درست مانند بازی بر سر میز قمار. اما چگونه میشود که سرمایه دار هر بار بیشتر از قبل میتواند پول خود را افزایش دهد. این راز سر به مهر را کارل مارکس در کسب «ارزش اضافی» توسط مالک ابزار تولید کشف و افشا نمود. او نشان داد که چگونه مالک ابزار تولید میتواند با پرداخت نکردن مزد برای همه ساعت های کار کارگر ارزش اضافه کار او را به جیب خود بریزد و از این طریق پولش را به سرمایه تبدیل کند. سرمایه دار با بهره برداری از نیروی کار کارگر به چنان منبع عظیم سودی دسترسی پیدا میکند که هیچ کالای دیگری نظیر آن قادر نیست چنین سودی را برای او فراهم کند.
در فرماسیون اجتماعی سرمایه داری ظاهراً کارگر آزاد میشود. او حق دارد هر جا که میخواهد و به هرکس که مایل است نیروی کار خود را بفروشد. اما در باطن وضعیت زندگانی کارگر به مراتب از وضعیت اجدادش در دوره برده داری بدتر میشود. یک برده به عنوان بخشی از تملک برده دار در اختیار ارباب بود و ارباب برای زنده نگاه داشتن او ناچار بود تا جایی برای او غذا تامین کند که برده بتواند انرژی کار کردن برای روز بعد ذخیره کند. ارباب ناچار بود برای برده سقف و مسکنی و پوشاک تهیه کند تا او را زنده و سالم نگه دارد. اما در نظام سرمایه داری، کارگر« آزاد » شده مسئولیت همه این موارد را خود به تنهایی و با اتکا به همانمقدار دستمزدی که در مقابل نیروی کارش به دست آورده باید به دوش بگیرد. این امکان برای کارگر، فقط تا همین مقدار هم مستلزم پیدا کردن خریدار نیروی کار خویش در بازار است. چنانچه برای نیروی کار وی خریداری وجود نداشته باشد او به زودی با مرگ مواجه میشود. کارگری که نتواند برای فروش نیروی کار خویش خریدار پیدا کند به ارتش ذخیره کارگران فرستاده میشود. سرمایه دار برای جلوگیری از طغیان این ارتش با اخذ انواع مالیات ها از کارگرانی که مشغول به کار هستند صندوق ذخیره ای ایجاد میکند تا این ارتش را به عمد و نه مطلقاً به دلیل انسان دوستی حفظ کند؛ زیرا که با وجود این ارتش قادر میشود برای فروش نیروی کار رقابت ایجاد کند و در مقابل درخواست افزایش دستمزد از کارگران شاغل، جای آنها را با نیروی کار در ارتش ذخیره تعویض کند. از این نیروی ذخیره استفاده های دیگری از جمله برای سرکوب هم نوعان شورشی خود همانها، در جنگ ها، و نهایتاً ارتش سرکوبگر خود استفاده میکند.
نظام سرمایه داری در ابتدای حیات خود با شعار « آزادی » وارد میدان شد بدون آنکه آسیبی به ماهیت طبقاتی جامعه بزند و برابری فرصت ها را طرح کرد و این در دوره رقابت آزاد سرمایه داری بود که هرچه سریع تر و به تبع مکانیسم انحصار گرایانه آن به زودی کاملاً منتفی شد. در این نظام بر خلاف نظام پیشین که مبتنی بر « انباشت کالا» بود، اینبار « انباشت سرمایه» پایه تعیین کننده این نظام را تشکیل میدهد. سرمایه دار دیگر نیازی به مالکیتش حتی بر محل تولید ( کارخانه) ندارد.
مارکس 29 ساله و انگلس 27 ساله 156 سال پیش در مایفست کمونیست، بر اساس تحلیلشان از مکانیسم رشد سرمایه نوشتند. « نیاز دائم التوسعه سرمایه داری او را به هر گوشه ای از جهان میکشاند» ( این جمله در ذهنم بود و ممکن است کلمه ای کم یا زیاد باشد اما همین مفهوم را دارد)
آنها به خوبی پایان دوره رقابت آزاد و برابری فرصت ها را پیش بینی کرده و تکامل این نظام تا امروز را تا مرز گلوبالیزاسیون این نظام در همان مقطع توضیح دادند. لنین نیز در اثر مشهور خود ( امپریالیزم به مثابه آخرین مرحله سرمایه داری) دوره گندیدگی این نظام را به خوبی به تصویر میکشد.
رشد نیرو های مولد هر روزه بیشتر از قبل میشود. سیستم سرمایه داری خود عامل اصلی این رشد میشود و تنها در مواردی با رشد مثلاً تکنولوژی به عنوان بخشی از نیروهای مولد مخالفت نمی ورزد که بتواند از آن سود مطلوب خود را کسب کند. با اینحال همین مقدار از رشد عاملی است برای رشد کل نیروهای مولد که نمیتواند جای کافی در مناسبات اجتماعی موجود داشته باشد و لاجرم میرود که این پوسته را منهدم کند.
سفر با کالسکه از نقطه ای به نقطه ای دیگر در گذشته به دلیل رشد تکنولوزی به سفر با وسایلی سریعتر و راحت تر و به همراه شنیدن موزیک تبدیل میشود و اما از این رهگذر بیشترین سود ها را کمپانی های مسافرتی میبرند و به این سبب شرایط پیدا کردن راهی برای مسافرت از این هم راحت تر را فراهم میکنند تا باز شانس بردن سود بیشتری برای خود فراهم کنند.
آنجا که سود وجود دارد سرمایه دار هم موجود میباشد. چه برای ساختن دارو که به نجات جان بیماری میآید و چه در سلاح های اتمی که به مرگ هزاران انسان سالم و بیمار منتهی شود. تکنولوژی در هر دو مورد به یک نسبت بنا بر سودهی آن مورد استفاده سرمایه دار قرار میگیرد.
در کشوی میز سرمایه داران همواره طرح ها و پروژه های فراوانی یافت میشود که یا ارائه نمیگردد و یا به انتظار اشباع شدن بازار مصرف و بردن نهایت سود از پروژه های قبلی صبر کرده تا بعد پروژه های بعدی را به بازار ارائه دهد تا مبادا خود با دست خود هر مورد سودآور را با مورد جدید کهنه نکند. سرمایه انحصاری برای این پروژه ها به متفکرین و دانشمندان کشورهای جهان سومی مزد میپردازد تا آنها بر روی پروژه های مورد نظرش کار کنند. در ظاهر امر عملی خیر خواهانه صورت میگیرد اما باطناً این پروژه ها به جای ثروت مند کردن کشور جهان سومی جایش را با ورود مزدی که تهیه کنندگان آن به کشورشان وارد کرده اند تعویض میشود. از این گذشته کنترل رشد تکنولوژی و امکان بهره برداری از آن به منظور کسب سود در انحصار سرمایه انحصاری باقی میماند. از اینروست که خود سرمایه داری عامل اصلی رشد تکنولوژی است و این مقدار و حتی بیشتر از این رشد تکنولوژی مادام که نتواند سود سرشار سرمایه را تضمین کند نمیتواند در همین حد هم رشد کند. و اما رشد تکنولوژی ابزار آلات نیز به دست خود کارگران و مزد بگیرانی که نیروی کار فکری خود را در مقابل مزد به سرمایه داران میفروشند صورت میگیرد و نه ابداً توسط خود سرمایه دار.
حدود سی سال پیش سیاست تاچری اولین اقدام گلوبالیزه کردن سرمایه را در کشور اندونزی برداشت. ژنرال سوهارتو را پاسدار حفظ سرمایه های کمپانی های فراملیتی در آن کشور کرد و او با کتشار هزاران کارگر مبارز اولین پایه های حضور کمپانی های فراملیتی برای غارت نیروی کار ارزان را بنا نهاد. سالها پس از این کشتار هنوز بودندعده ای که در میان اجساد کشته شدگان به دنبال آثاری از عزیزان خود میگشتند که سیل و زلزله آمد و فقط در این کشور یکجا و بیش از سایر مناطق آسیب خورده بیشترین قربانی ها را گرفت.( هشتاد هزار نفر) بیش از سی سال فروش نیروی کار ارزان نتوانست امکاناتی برای ایمن سازی مردمان فقیر و مزد بگیر فراهم کند و آنها از این به بعد باید به دنبال عزیزان هلاک شده خود در این حادثه بگردند.
روزانه صدها کارگر اندونزیایی بر پشت نوار نقاله مدرن نشسته و کالای مدرن کامپیوتر را برای کمپانی میکرو سافت مونتاژ میکنند بدون آنکه خود بدانند از این وسیله چگونه میتوان استفاده کرد.
تولید هر روز بیشتر از قبل اجتماعی میشود و به همین نسبت مالکیت هر روز بیشتر از قبل انحصاری میشود. تخاصم این دو شدت بحران سرمایه را افزایش میدهد. اما بحران های نظام سرمایه داری مبتنی بر مکانیسم خود همواره به طور ادواری وجود داشته است. دیگر مدتهاست که این بحران های تا قبل چهار ساله و هفت ساله به بحران های دائمی تبدیل شده است.
اساسی ترین تناقض یا تضاد درون خود نظام سرمایه داری بر اساس رشد نیروهای مولد و عدم کنترل و مدیریت مناسبات نظام سرمایه داری در خور این رشد که به عامل گور کن این نظام تبدیل میشود این است که رشد هر روزه تکنولوژی عامل ماشینیزه شدن بیشتر تولید میشود. این عامل موجب بیکار شدن هر چه بیشتر کارگران خواهد شد.
صحبت از این شد که سرمایه به دنبال سود است. وقتی تولید اتومبیلی که قبلاً برای مثلاً 100 دستگاه در روز با وجود مثلاً هزار کارگر در کارخانه صورت میگرفته، با پیشرفت تکنولوژی و ابزار آلات، مثلاً ربات ها، بیشتر از این مقدار تولید با حضور 100 کارگر برای سرمایه دار قابل دسترس میباشد. طبیعی است که 900 کارگر از کارخانه اخراج میشوند. تا اینجا برای سرمایه دار آینده و زندگی این کارگران مهم نیست، مهم این است که با صرف هزینه کمتر میتواند به طور انبوه تولید کند و لذا در رقابت با سایر تولیدات مشابه میتواند مونپول بازار را به دست بیآورد. این همان مسیری است که سایر سرمایه داران نیز میباید طی کنند تا بتوانند حیات سرمایه دارانه خود را حفظ کنند. با این وضعیت به راحتی میتوان تصور که که چه لشگر عظیمی از بیکاران در جامعه با جیب خالی باید به سراغ فروشگاهی بروند و همان تولیدات را خریداری کنند. عدم قدرت خرید این تولیدات از یکسو اشباع بازار از انواع رنگارنگ کالاها از سوی دیگر باعث میشود کالای تولید شده در انبار سرمایه دارها بماند و از اینرو بحران آغاز میشود.
بحران نه به دلیل ورشکستگی سرمایه دار که همواره خود اینگونه توجیح میکند. بحران به دلیل بردن سود کمتر از آن حدی که قبلاً پیش بینی کرده بود. این بحران ها قوی ترین زمینه برای بروز جنگها و میلیتاریزه کردن اقتصاد میشود. پس از یک دوره جنگ های پیاپی و نابود شدن تقریباً همه آنچه که قبلاً تولید شده بود و میتوانست همچنان مورد استفاده باشد، پرچم سفید صلح از سوی یکی از جناحهای سرمایه داری از یک کشور سرمایه داری به بالا میرود. جنگ در حالی پایان میگیرد که طرفین در حال جنگ توانسته باشند ضمن رسیدن به اهداف فوق بر سر تقسیم جهان و بازار های آن نیز به توافق برسند. هنوز دوره رونق آغاز نشده که بحران دوباره آغاز میشود.
کارگران در روند تولید بدون آنکه بدانند برای چه تولید میکنند و چه مقدار از این تولیدات عاید خودشان میشود، چه کسی آن را توزیع میکند و بر اساس کدام نیاز در جامعه تولید میشود، خود را در مقابل محصول کار خویش بیگانه میابد و به این ترتیب خود به کالا تبدیل میشود. ( رجوع شود به فیلم عصر جدید چارلی چاپلین) در هیچ دوره تاریخی انسان این مقدار توسط محصول کار خویش از خود بیگانه نشده بود که در دوره فرماسیون اجتماعی سرمایه دارانه دچار آن میشود.
با هرچه بیشتر اجتماعی شدن تولید جامعه طبقاتی در دوره نظام سرمایه داری هرچه پرولتریزه تر میشود تا جایی که تقریباً بجز کارگر و سرمایه دار قشر دیگری در جامعه یافت نشود. این مقدار اجتماعی شدن تولید در شدیدترین تضاد خود با هرچه انحصاری تر شدن مالکیت قرار میگیرد. تنها راه حفظ وبقای نسل بشر در این شرایط درهم شکستن مناسبات سرمایه داری و از بین بردن مالکیت انحصاری میشود. این نتیجه تاریخی تکامل جوامع انسانی است که نه به عقیده و تصمیم افراد بستگی دارد و نه این یا آن فرد میتواند جلوی آن را بگیرد. تولید اجتماعی نیازمند مالکیت اجتماعی است و این تازه آغاز سوسیالیزم میباشد.
همانطور که تمام نظامات قبلی از دل نظامات ما قبل خود بیرون میآمد، فرماسیون اقتصادی-اجتماعی سوسیالیستی نیز از دل سرمایه داری بیرون میآید اما با این فرق ماهوی نسبت به نظامات قبلی که در تبدیل شدن هر یک از آن نظامات به نظام بعدی، تبدیل شدن یک نظام طبقاتی به نظام طیقاتی دیگر بود و از این رو مسیر تبدیل شدن بسیار هموار. اما نظام سوسیالیستی برخلاف نظامات گذشته تبدیل شدن یک جامعه طبقاتی به جامعه ای عاری از طبقات است. از اینرو بیشترین تخاصمات طبقاتی تاریخ بشر در همین دوره اتفاق میافتد.

بخش دوم
جامعه سوسیالیستی

جامعه سوسیالیستی فرماسیون اجتماعی است که در آن مالکیت خصوصی فرد بر ابزار تولید بر خلاف جامعه سرمایه داری محترم شناخته نمیشود. همه نیرو های پروسه تولید مالک همه ابزار و همه محصولات میباشند. این جامعه طبقاتی نخواهد بود زیرا که امکان آن با از بین بردن قانون مالکیت فردی بر ابزار تولید ملغا میشود. جامعه مدنی در نظام سرمایه داری به « اجتماع انسانی یا انسان اجتماعی شده» تبدیل میشود ( مارکس)
مارکس و انگلس از چنین جامعه ای هم با نام جامعه سوسیالیستی و هم با نام جامعه کمونیستی یاد میکردند. واضح است که نه یک شبه نظام سرمایه داری نفی میشود و نه یک شبه نظام سوسیالییستی میتواند مستقر شود.
مارکس در کتاب خود تحت عنوان نقد برنامه گتا میگوید که نظام سوسیالیستی از دل نظام سرمایه داری متولد میشود و تا مدتی درد این زایمان را با خود به همراه خواهد داشت.
برای ورود به این جامعه،ابتدا کارگران به مثابه یک طبقه در هر حوضه جغرافیایی و همزمان در تمامی جهان بر عیله سرمایه داری متحد شده و مبارزات یکپارچه ای را با این نظام صورت میدهند. پایه مادی این اتحاد سراسری از سراسری شدن نظام سرمایه داری در همه جهان و حضور کارگران به مثابه طبقه در همه جهان ریشه میگیرد. ضعیف ترین حلقه زنجیره سرمایه داری اولین حلقه ای خواهد بود که گسسته خواهد شد. این اتفاق ممکن است بارها صورت بگیرد ولی نظام جهانی سرمایه حداقل برای جلوگیری از گسستن سایر حلقه های زنجیره خود هم که شده با تمام قوای خود به ترمیم حلقه گسسته شده می رورد. در این کار شاید هم موقتاً پیروز شود چنانچه در تاریخ دیدیم چگونه سرمایه داری جهانی با تمام توان و امکاناتش موجبات شکست انقلاب کارگری 1917 روسیه را فراهم کرده و آن را به شکست کشاند. اما این پایان کار نخواهد بود. هرچند نیرو و توان زیادی را از طبقه کارگر جهانی میگیرد. هرچند به دنبال هر شکست یاس و سرخوردگی تا دوره هایی حاکم میشود اما از نگاه تاریخ تکامل جوامع انسانی همه این دوره ها به مثابه لحظه ثبت میشود.
سرمایه داری به موازات هر شکست در هر گوشه دنیا ناچار است توان و امکانات فراوانی را صرف جبران شکست خود کند و این خود توان سرمایه داری را از آنچه که هست و خود جداگانه موجبات فراهم شدن نابودیش بوده را بیشتر از قبل کاهش میدهد.
کارگران با اتحاد خود وارد مرحله انقلاب میشوند. دیر یا زود این گزینه ای است که علیرغم میل آنها به آنها تحمیل میشود. آنها مایلند که بدون هیچ درگیری بتوانند ابتدا قدرت سیاسی را تصرف کنند اما نظام سرمایه با ارتش تن پروری که با مالیات همان کارگران سالها تمرین سرکوب کرده اند بیکار نخواهند نشست و به مقابله با کارگران خواهند آمد. چاره ای نیست، کارگران یا باید برای همیشه زجر هر روزه را تحمل کنند و یا یک بار با جراحی انقلابی این دمل زائده بر جامعه را برای همیشه کنده و دور بیاندازند.
در یک اعتلای انقلابی ( بحران انقلابی که تمامی جامعه را فرا میگیرد) کارگران قدرت سیاسی را به دست میگیرند و از این لحظه ساختن ساختمان سوسیالیزم آغاز میشود.
تا اینجا کارگران تنها توانسته اند قدرت سیاسی را از دست صاحبان سرمایه توسط انقلاب قهرآمیز بیرون بکشند و اما این هنوز آغاز کار است. در این مرحله نه جامعه سوسیالیستی است و نه مانند سابق سرمایه داری. اما تمامی نمود های جامعه سرمایه داری در این مرحله در جامعه نوین نیز وجود دارد. کارگران با اراده شوراها ی سراسری خود ابتدا مالکیت بر ابزار تولید در صنایع عمده را اجتماعی میکنند. اما بسیاری از عناصر باقیمانده از نظام قبلی هنوز حکایت از طبقاتی بودن این جامعه نوین و نوپا دارد. در این مرحله عمده ترین نقطه اتکا کارگران اعمال دموکراسی کارگری در وسیعترین سطح ممکن است. دموکراسی که تا همین حد هم تاریخ بشر به خود ندیده است.
تا قبل از این دموکراسی بورژوایی بر جامعه اعمال می شد که آغاز آن احترام به قانون اساسی و مهمترین بند این قانون محترم شمردن مالکیت فردی بر ابزار تولید بوده اما از این پس با دور ریختن این قانون و با احتماعی کردن مالکیت، دیگر طبقه کوچک بورژوای سابق نیست که مبتنی بر منافع خود دموکراسی خود را به کل جامعه دیکته میکند بلکه برعکس اینبار اکثریت عظیم جامعه است که دموکراسی خود را بر این جامعه دیکته میکند و این چیزی بیش از همان دیکتاتوری طبقه کارگر که در مقابل دیکتاتوری طبقه سرمایه دار برقرار میشود نیست. هرچند این دیکتاتوری امکان به سلامت عبور کردن از مراحل ساخت ساختمان سوسیالیزم را به عنوان ابزار ضروری این طبقه فراهم میکند اما خود گواه بر حضور دو طبقه در جامعه دارد هرچند که بر عکس سابق اینبار طبقه اکثریت عظیم جامعه قدرت سیاسی را در اختیار داشته باشد.
طبقه کارگر با وجود امکان در دست داشتن قدرت سیاسی و اعمال اراده خود بر جامعه این امکان را میابد که تمامی تکالیف حل نشده که حل آنها به عهده نظام قبلی بوده را یک به یک حل کند. نابرابری زن و مرد، کشمکش های قومی و مسئله حق ملل در تعین سرنوشت خویش، رعایت حقوق کودک، آزادی های بی قید و شرط بیان و قلم، آزادی مطبوعات و احزاب و... بخش هایی از این تکالیف است. اما همانطور که گفته شد این مجموعه همگی تکالیفی است که حل آن به عهده نظام قبلی بوده است و از اینرو بود که این نظام خود را دمکرات وآزادیخواه معرفی میکرد. طبقه کارگر با حل کردن این تکالیف هنوز در مراحل اولیه ساخت ساختمان سوسیالیزم قرار خواهد داشت.
بنا به تعریف های مارکس از روند ساختمان سوسیالیزم و بر پایی کامل آن سه فاز مشخص در این مسیر وجود دارد. با عبور از این سه فاز است که میتوان ادعا کرد جامعه سوسیالیستی یا کمونیستی مستقر شده است. تا رسیدن به فاز نهایی این جامعه مرحله گذار از سرمایه داری به جامعه سوسیالیستی را طی میکند که هر آن بنا بر ترکیب و توازن قوا ممکن است در بین راه متوقف شده و راه بازگشت را موقتاً طی کند. آنچه که در روسیه بعد از 1917 رخ داد توقف ساخت ساختمان سوسیالیزم در این مراحل بود. جامعه ای که در آن عناصر مهمی از نظام قبلی محو یا در حال محو شدن بود اما هنوز تا جامعه سوسیالیستی فاصله فراوانی داشت که توسط بورکراسی کارگری حاکم بر حزب استالینیستی متوقف شد. این شکست هرچند وقوع انقلابات بعدی را به عقب انداخت و هرچند باعث سرخوردگی عمومی در جنبش انقلابی طبقه کارگر شد اما توانست آموزش بزرگ و فراموش نشدنی را به کارگران بدهد. آموزشی بر این اساس که قدرت سیاسی توسط شوراهای کارگری تسخیر میشود و نه حزبی خاص هرچند این حزب طبقه کارگر باشد. حکومت کارگران توسط شوراهای کارگری اداره میشود و نه حزبی، هرچند متشکل از برجسته ترین کمونیست های کارگر. اراده عمومی کارگران از طریق شوراهای خویش در قدرت بر جامعه اعمال میشود و نه حزبی خاص.
تا اینجا حضور احزاب خود گواه حضور طبقات اجتماعی است و این خود گواه حضور طبقات در جامعه. حکومت کارگران نیز خود نیاز به حاکمیت طبقه ای را نشان میدهد که این نیز در همه جوامع طبقاتی وجود داشته، هرچند اینبار طبقه حاکم طبقه کارگر باشد. خود طبقه کارگر نیز نشان از طبقاتی بودن جامعه دارد و از اینرو نیاز به تداوم مبارزه طبقاتی. دولت،کشور، مرز، پول، چگونگی توزیع خرد( بقالی و قصابی و جز این) پراکندگی ملل، اختلاف شهر و روستا و... همگی عناصر باقیمانده نظام قبلی است که به قول مارکس مانند درد زایمان تا دوره ای در نظام جدیدی که در حال ساخته شدن است وارد میشود. از همه این موارد مهمتر نیاز به انقلابات کارگری در سایر کشور های جهان و از اینرو امکان تقویت هر کشور انقلاب شده متضمن بر سر پا ماندن انقلاب سوسیالیستی میباشد. از اینرو نمیتوان پذیرفت که جامعه سوسیالیستی قادر است تنها در یک کشور مستقر شود. اعلام جامعه سوسیالیستی فقط در یک کشور یعنی اعلام پایان مبارزه طبقاتی و مبارزه طبقاتی مادام که آخرین عناصر نظام پیشین حتی در یک گوشه جهان باقی مانده باشد ادامه خواهد داشت.
استالین با اعلام سوسیالیستی شدن جامعه شوروی در واقع پایان مبارزه طبقاتی را توسط حزب خویش اعلام کرد حال آنکه هم همان حزب و هم حضور کارگران در جامعه بمثابه طبقه و لاجرم نیازمند به حزب خود، گواه بر پایان نگرفتن ساختمان سوسیالیزم بود.
طبقه کارگر تنها طبقه ای در کل نظامات طبقاتی است که برای احیای جامعه نوین ناچار میشود خود را بمثابه یک طبقه منحل کند و از اینرو دولت به عنوان ابزار حکومت کردن یک طبقه بر طبقه دیگر از بین خواهد رفت. حال آنکه استالین به نمایندگی از طرف دولت بود که سوسیالیزم در شوروی را ساخته شده اعلام می کرد. لذا آنچه که در آن کشور به شکست منجر شد به هیچ وجه جامعه سوسیالیستی نبود بلکه جامعه ای در مرحله گذار از سرمایه داری به سوسیالیزم بود که خیلی زودتر از انتظار در نیمه راه متوقف شد.
در مراحل مقدماتی ساختن ساختمان سوسیالیزم و بر اساس ساختار این مرحله تئوری « از هرکس به اندازه کارش و به هرکس به اندازه استعدادش سهم اجتماعی تعلق میگیرد» در جامعه عمل میکند و در مراحل پایانی این روند « از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه نیازش سهم اجتماعی تعلق میگیرد». هرگاه این مرحله از ساختمان سوسیالیزم به واقعیت تبدیل شد میتوان پایان مبارزه طبقاتی و محو طبقات و همه تبعات آن از جمله دولت، پول، کشور و... را اعلام کرد. برای رسیدن به چنین مرحله ای مبارزه با همین هدف همواره در دستور نیروهای انقلابی قرار دارد. بدیهی است که ساختن چنین جامعه ای توسط انسان سوسیالیستی ادامه پیدا خواهد کرد اما این امر میسر نخواهد شد مگر انسان در جامعه طبقاتی مقدمات آن را برای آینده فراهم کند.
هر درجه از پیشرفت در ساختمان سوسیالیزم و هر درجه عبور از مرحله انقلابی که همینک در دستور کار است برای نسلی که انقلاب را سازمان میدهد، به مراتب وضعیت معیشتی و رفاهی بیشتری از زندگی در شرایط کنونی فراهم خواهد کرد. این خود افقی است که انصراف از انقلاب را منتفی میکند و نیاز به تدارک آن را در هر شرایطی توسط نیروهای انقلابی ایجاب میکند.

پیش بسوی تدارک انقلابی برای انقلاب سوسیالیستی

با پوزش از خوانندگان وبلاگ شبح به دلیل عدم ویرایش این نوشته و آنهم به دلیل عجله در نوشتن به منظور مرتبط شدن ان با بحث حاضر.

جوان سوسیالیست
14/10/1383

January 4, 2005 12:47 AM

pakmt 4:51 @ Mon, 19 Jun 06

بورژوازی يعنی چه؟


انوشه دهگان 22:58 @ Sun, 11 Jun 06

سلام عزيزان : اميد با همه رفقا کامگار باشيد و سوسيالسيم را به تمامی کشور های جهان وسعت بخشيم .


رسول نامور 23:39 @ Fri, 7 Apr 06

با عرض سلام و خسته نباشيد و تبريک سال نو.
من دانشجوی رشته حسابداری هستم و ميخواستم در مورد علل ورشکستگی از ديدگاه حسابداری از اساتيد ارجمند راهنمايی بخواهم .
با تشکر نامور


کارگر سوسياليست 4:39 @ Tue, 1 Feb 05

اردشير ۱۸۶
با تشکر فراوان از زحماتی که شما برای پيشبرد اين بحث کشيديد. مطالب ارائه شده در مورد گلوباليزاسيون بر اساس ترجمه مقاله ای است که در کارگر سوسياليست انتشار يافته بود.
در اينجا از همه دوستانی که با صبر و حوصله مطالب را دنبال کردند تشکر می کنم. به اميد تداوم بحث ها در راستای ايجاد يک جامعه بهتر برای ايران.


15:06 @ Mon, 31 Jan 05

AUTHOR:
EMAIL:
IP: 217.219.177.226
URL:
DATE: 01/31/2005 03:06:05 PM


13:57 @ Mon, 31 Jan 05

دوستان سوسیالیست درود بر شما.
اسم من سوران است. اهل مهاباد هستم.
مدت ۶ سال است که در کوههای کردستان به همراه رفقای انقلابی خود برای بدست آوردن حقوق انسانیت و اثبات برتری سوسیالیزم بر کاپیتالیزم و راه رسیدن به آزادی از طریق سوسیالیزم و با باوری بسیار بزرگ و معنویاتی زیاد با رهبری سوسیالیست خود رهبر آپو که از سال ۹۹ تا به حال در زندان انفرادی ترکیه میباشد. به تلاش خود ادامه میدهیم.
رهبر APO در کتابی به عنوان (اصرار بر سوسیالیزم اسرار بر انسان بودن است) برتری سوسیالیزم را در آن افاده کرده اند.
هم اکنون به علت نبود زمان نمیتوانم بسیار روی خط بمانم . اما میخواهم در مورد گفته های رهبری درباره ی سوسیالیزم هر دوشنبه مطالبی را برای شما بفرستم.
اگر شما پرسشی داشته باشید و یا میخواهید با من در ارتباط باشید میتوانید به آدرس Email من برایم پیغام بفرستید.
انسانیت با سوسیالیزم بر زور دستی و نابرابری پیروز خواهد شد.
دوشنبه 1-1-2005 ساعت ۱۲
کوههای زاگرس کامپ گریلا(مبارزین PKK)
فواد مهابادی.


Mehrdad 20:59 @ Sun, 30 Jan 05

می‌بخشيد لينک اشتباه بود
http://mehrdadblog.blogspot.com/2005/01/blog-post_07.html


شبح 0:24 @ Sun, 30 Jan 05

مهرداد جان!(188)
در رابطه با ديدگاه‌های مارکسيستی ارتبط روبنا و زيربنا و فرهنگ ساده‌انگارانه برخورد کرده‌یی. حالا بحث آن بماند لينکی که دادی درست نيست. لطفا لينک‌شو درست کن آخه من عاشق رياضيات و گيم‌تئوری هستم.


Mehrdad 21:59 @ Sat, 29 Jan 05

سلام. مشکلی که هر سيستم اجتماعی که بر اساس همکاری متقابل پايه‌گذاری شده با آن روبروست تضاديست که بين منافع شخصی و جمعی پيش می‌آيد. تنها راه حل اين تضاد تحول فرهنگی است که متاسفانه در سيستم فکری مارکسيسم فرهنگ پديده‌ای روبنايی تلقی می‌شود و اين تحول فکری موکول می‌شود به بعد. وقتيکه روابط توليدی و غيره متغير شده. شايد همين طرز تفکر است که باعث شده آزمايش سوسياليسم تا به حال بی‌نتيجه باشد.
اگر به رياضيات علاقه‌منديد شايد اين مطلب برايتان جالب باشد:
http://mehrdadblog.blogspot.com/2005/01/blogpost_07.html
که می‌توان اين مسئله را با توسل به تئوری بازی نیز تا حدی نشان داد.


ارنستو چه گوارا 5:38 @ Fri, 28 Jan 05

رفقا- خسته نباشید . ذخیره کردم برای اینکه در بحث ها و مقالات استفاده کنم .


ardeshir 5:21 @ Fri, 28 Jan 05

کارگر سوسياليست عزيز. دستت درد نکند. کامنت های که در مورد گلوباليزاسيون نوشتی ، بسيار دقيق ، پرمحتوا بود. وافعا زحمت کشيدی. اشاراتی که من به پديده گلوباليزاسيون کردم نه از روی شيفتگی من يا انکار صدمات آن به جهان سوم بود.بلکه من معتقدم که اين پديده مانند اژدهايی چند سر سايه شوم خويش را بر جهان انداخته است. شما بدرستی مينويسيد که «

در برابر گلوباليزاسيون، طبقه کارگر ميبايد در سطح بين المللی عمل نمايد. » .و از اينرو من معتقدم که اين مبارزه بسيار پيچيده و طاقت فرسا خواهد بود. زمانی که جنبش «اتک» تشکيل شد من اميد زيادی به نقش مبارزاتی اين جنبش داشتم. متاسفانه بسياری ازروشنفکران بخاطر درماندگی برای يافتن شيوه های دقيق مبارزاتی به آنارکيسم روی آوردند. به اميد روزی که اتحاد منسجمی در سطح جهان عليه اين پديده بوجود آيد. گاهی تصور ميکنم که اگه دنيا تحت تاثير کسانی مانند گاندی [ از لحاظ الگو دادن به جنبش های مردمی ] قرار ميگرفت، عليرغم تبليغات چند ميلياردی ، در عرض مدتی کوتاه ميشد قارچ های سمی مانند کمپانی کوکا کولا ، مک دونالز و ... را به ورشکستگی کشاند. در هر صورت کارگر سوسياليست عزيز. دستت را از دور ميفشارم.


ardeshir 4:28 @ Fri, 28 Jan 05


جوان سوسياليست عزيز سلام! . ضمن تشکر فراوان بخاطر کامنت های جالبی که نوشتيد. مايلم اشاره ای کوچک به کامنت آخر شما بکنم.«من نوشتم که « من حدس ميزنم که تعداد پرولتاريا ( به آن مفهوم کلاسيک) در اروپا رو به تنزل است » !و شما در پاسخ مينويسيد :«
یعنی چی!؟ یعنی اینکه پرولتاریا با نظر لطف سرمایه داری به خرده بورژوا تبدیل میشود، محل تولید را رها کرد به زمین های کشاورزی روی میآورد تا با کشت دیم به مقابله با تولید کشاورزی با طرح ژنریک مشغول شود!؟ چگونه شما به این کشف نائل آمدید بدون آنکه نیازمند کشف بازگشت سرمایه داری به دوران فئودالیزم و انباشت کالا شوی. همه این تلاش ها اگر به این دلیل است که نشان دهی روند تکاملی رو به قهقرا دارد و اگر قرار است انقلابی صورت بگیرد انقلابی سیستم فئودالیزم بر علیه سرمایه داری است». شما دوست عزيزکمی ترمز کن !! و خيالات خودت را.به بحث من نچسبان !! من نوشتم « روند تحولات سرمايه داری .... نشان ميدهد.که پرولتاريای امروزی هر روز از لحاظ کيفی تخصصی تر و فنی تر ميشود. »
. « کجا من صحبت از فئوداليزم کردم يا قهقرا سرمايه داری به طرف فئوداليزم کردم.. در تمامی کامنت ها مرا بعنوان سخنگوی بورژوازی نقد ميکنی و اکنون کم کم به عنوان سخنگوی فئوداليزم. !!!! .
شما مينويسيد : کسی با اخد مدرک پزشکی یا مهندسی..... ( متخصصین) خود مزد بگیر میشوند و نه پرداخت کننده مزد. در نتیجه، تکامل سرمایه داری به آنجا میرسد که در جامعه بیشتر از قبل، فقط دو طبقه اصلی مزد بگیر و سرمایه دار بوجود میآید.»۰ «طبقه مزد يگير و سرمايه دار» پس خرده بورژوازی و پرولتاريا و دهقانان شرکت های کشاورزی همه جزو يک طبقه ميشوند يعنی بقول شما طبقه مزد بگير.
بعبارت ديگر فلان پروفسور متخصص جراح مغز که ناچار به فروش نيروی کار و تخصص خويش به فلان بيمارستان که وابسته به شرکت های بزرگ سرمايه داری است جزو« طبقه اصلی» « مزد بگير » محسوب ميشود .يعنی تضاد جامعه ميشه بين مزد بگيران و سرمايه داران. و توی اين وسط مناسبات توليدی و آن پرولتاريای توليد کننده کالا محوتر ميشود [ بدليل پديده جهانی شدن سرمايه و انتقال ابزار توليد به جهان سوم ] و اين دقيقا جان کلام من بود. اما آيا اين جراح « مزد بگير» و استثمار شده جزو همان طبقه کارگر حساب ميشود. آيا همان ريشه طبقاتی و خصلت انقلابی لازم برای کسب قدرت سياسی دارد. آيا جزو همان کسانی است که پس از انقلاب ،جز زنجيرهای خويش چيزی برای از دست دادن ندارد. پس چرا صادقانه شعار « پيش به سوی تشکيل حزب مزد بگيران !!!!!!» نميدهی ؟
دوست « جوان سوسياليست » يا طرفدار طبقه « مزد بگير » تناقضات شما بی دليل نيست. يک برنامه کامپيوتری بعد از يکسال کاملا کهنه و قديمی ميشود. شما تا ابد نميتوانيد با شعار های گذشته توده ها را متقاعد کنيد .
در هر صورت مجددا از شما بخاطر زحمتی که در نوشتن کامنت ها کشيديد تشکر ميکنم. و برای شما آرزوی موفقيت دارم. من سايت جريان شما را از لحاظ کيفيت غنی ميدانم و اين سايت جزو سايت های محبوب من ميباشد.


کارگر سوسياليست 22:29 @ Thu, 27 Jan 05

اردشیر 155 گلوباليزاسيون


آيا اين يک بحران است يا رفرم؟

از آنجائيکه طرفداران تز جهانی شدن پول، به نقش دولتها کم بها ميدهند، به همين ترتيب به اختلافی که از اين راه بين دولتها ايجاد ميشود هم اهميتی نميدهند، حتی امکان بوجود آمدن جنگ بين المللی.
برای مثال «بارنت» و «کاوانا» ميگويند که: «به نظر ما، تضادهای سياسی اساسی در آغاز قرن جديد، مابين ملتها و يا حتی مابين بلوکهای تجاری نخواهد بود، بلکه بين نيروهای گلوباليزاسيون و نيروهای محلی برای حفظ حيات بوجود خواهد آمد.»
هيرست وتامسون از سوی ديگر، به يک نتيجه واهی رسيده و آينده را درصلح و امنيت ميبينند. اين نتيجه را از ديدگاه رفرميستی آنها ميتوان گرفت و اگرچه از نظر آنها هيچگونه اقتصاد جهانی شده ای وجود نداشته و بوجود نخواهد آمد، اما آنچه که هست تنها «...يک اقتصاد باز در سطح جهان است بر پايه دخالت کشورهای معامله کننده و مقرراتی که کم يا زياد بر پايه سياستهای دولتهای ملی وموسسات فرامليتی تعيين ميگردد.»
درحاليکه جهانی کنندگان سرمايه با ديدی عقلايی «آينده را آشفته» تصوير ميکنند، رفرميستهای «ضدگلوباليزاسيون» نويد رژيمی آرام و صلح جو را ميدهند که از طريق اروپا، ژاپن و آمريکا و موسسات بين المللی مقرراتی را پياده خواهند کرد که از نابرابريها ونوسانات شديد بازارهای اقتصادی جلوگيری خواهد نمود. لذا «اشکال مختلف کنترل و بهبود وضع اجتماعی، با تغييرات ناچيزی بدست قشر ثروتمند کليدی، با سرعت نسبتاً خوبی ممکن خواهد شد.»
در واقع اين بهبود، بستگی به الطاف و بخشش مردان پولداری خواهد داشت که وقتی در کلوپهای خود بدور هم جمع ميشوند، معاملات خود را با برخوردی دوستانه و موفقيت آميز تر انجام دهند. فراموش نشود که بهای آنرا البته فقرا بايد بپردازند. اين نتيجه ای استکه ما تا کنون ازمعاملات انجام شده در تجارت جهانی بدست آورده ايم. قدرتمندترين کشورها ميتوانند برای مدت کوتاهی يک اقتصاد «باز» در سطح جهان داشته باشند.
نتيجه اينکه کشورهای فقير آفريقائی کلاً محتاج زمينهای کشاورزی آمريکا شده و حمايت از صنايع جديد در کشورهای کمتر توسعه يافته سخت تر وسخت تر ميگردد. از سوی ديگر روند رشد تجارت و سرمايه گذاری در اين بلوکها، خود نشاندهنده آنستکه موانع بين خود اينها آماده سربلند کردن هستند.
هيرست و تامسون، مانند خيلی از همنظرانشان، امکان بوجود آمدن جنگ بين خود امپريالسيتها را بر سر همين مسئله نميبينند. آنها معتقدند که خصلت ابزار جنگی مدرن، از بروز جنگ جلوگيری ميکند: «بنابراين نيروهای نظامی، در اصل فاکتور نامربوطی در رابطه با دولتهای کشورهای پيشرفته عمده با يکديگر ميگردد.»
يک ديد تيزبين ميبايد بتواند در منطقه بالکان و آفريقای مرکزی، ناظر رشد رقابت شديد بين امپرياليستها باشد. اينها صرفاً جنگهای محدودی، تنها در «اطراف» ما نيستند،بلکه هشدار دهنده اختلافات بعدی ميباشند، مگر اينکه طبقه کارگر بين المللی بتواند در سطح «جهانی» در برابر آنارشيزمی که نظام سرمايه داری ايجاد کرده، بايستد.
مارکسيستها به مسئله «گلوباليزاسيون» اما از زاويه ای ديگر برخورد ميکنند. ما اول بدنبال تعريف و درک خصلت ومحدوديتهای مرحله کنونی سرمايه داری بين المللی هستيم. در اين مورد هيرست و تامسون به درستی بر نکات تداوم آن در پس مراحل قبلی عصر سرمايه داری اشاره کرده و بر مبانی ملی و محدوديتها و وابستگی و ارتباط آنها با دولتهای ملی تکيه ميکنند.
چيزی که در اينجا بدان کم بها داده ميشود، مقياس پيشرفتهای اخير و پتانسيل آنها در از بين بردن کوششهای مشترک دولتهای ملی است.
طرفداران سرسخت تز جهانی شدن سرمايه، از سوی ديگر، بسادگی روند اين عمل را مرحله نهائی و حقيقت امر ميپندارند و در اين راه به گرايشات متضادی که در درون خود نظام بوجود ميايد، بی توجه هستند، مثل دخالت مدام دولت، رقابت درونی بين خود امپرياليستها، چه رقابت بين بلوکهای تجاری اصلی و چه در درون خود بلوک.
بنابراين اين تغيير قرار است چگونه انجام پذيرد؟ در ابتدا مسئله برسر منافع ملی شرکتهای چند مليتی آمريکا و انگلستان در زمينه صنعت و سرمايه آغاز شد که عاقبت منجر به جا به جائی سرمايه به نحوی گرديد که امروز برخی آنرا گلوباليزاسيون نام نهاده اند. چنين پيشرفتی، دقيقاً منافع ملی آنها را تأمين نمود و اين دو کشور نيز بيش از ديگران از اين باز شدن دروازه های دنيا استفاده بردند.
اين يک روند پراکنده از انباشت سرمايه بکار انداخته شده نبود، بلکه سياست دولتهای ملی و عده ای از سرمايه داران واقعاً ملی بود که در يک همکاری تنگاتنگ، توانستند موانع سر راه خود را بشکنند و به راه خود ادامه دهند.
در عين حال بايد توجه داشت که ادامه اين مسير، بالاخره بدانجا ختم ميشود که کنترل از دست دولت ملی يا دولتهای ملی ائيکه مشترکاً اين کنترل را در دست داشته اند، خارج خواهد شد: روند لجام گسيخته ايکه بدست آمريکا و انگلستان در طول دهه های 1970 و 1980 پياده شد و نهايتاً هم منجر به ايجاد وضعيت ناپايدار و بی در وپيکر و مسائل نظير آن گرديد. همينها حالا ميزان برتری خود را در زمينه رقابت، دست کم گرفته اند و اين نکته ايستکه کشورهای توليدکننده نفت و بانک قراردادهای بين المللی نقداً به آن اقرار داشته اند.
در چنين شرايطی ديگر بازگشت به عقب در مسير و مقياس جا به جائی سرمايه و بی در وپيکری اقتصاد در سطح جهان، حاصل عقل و شعور موسسات بين المللی نخواهد بود، بلکه نتيجه بروز بحرانهائی خواهد بود که قدرتهای امپرياليستی را وادار به پيدا کردن راه حل خواهد کرد و آنها هم مطابق منافع ملی خود به رفع آن بحرانها اقدام مينمايند. البته آن راه حلها هم به قيمت رقابتهای بين خودشان انجام خواهد پذيرفت. در اينجا استکه طبقه کارگر و بخصوص جنبشهای کارگری سازماندهی شده ميتوانند دخالت کنند. اما چطور؟

جهانی کردن مبارزه طبقاتی

راديکالترين طرفداران جهانی شدن سرمايه که بر ابعاد و قدرت طبقه سرمايه دار جديد فرامليتی تکيه ميکنند، خود در باطن بسيار بدبين هستند. فروپاشی استالينيزم، باعث شده است که آنها به اين باور برسند که سرمايه جهانی بی رقيب است. اگر دولت ملی قدرت وضع قانون و مقررات خود را تسليم سرمايه کرده است، ديگر گرفتن قدرت بدست احزاب رفرميستی چه معنی و مفهومی دارد؟
اگر قدرت پول و سرمايه انقدر زياد است که با کوشش چند کشور هم کنترل آن ميسر نيست، پس چه اميدی برای تغيير اجتماعی باقی ميماند؟ جنبشهای کارگری ضعيف و منزوی از يکديگر است، در حاليکه طبقه سرمايه دار در سطح بين المللی متحد ميباشد.
سوسياليستهای انقلابی، بيش از اين اجازه بين المللی کردن اقتصاد را در سطح جهان نميدهند. مکانيزم رفرميستی سنتی که قرار بود جا به جائی سرمايه را محدود کند، شکست خورده از آب در آمد و دليل آنهم روشن است: آنها مالکيت خصوصی را بر منابع ثروت و نيروی توليدی را در اختيار تعدادی شرکتها و بانکهای اصلی گذاشتند. بستن ماليات بر اين ثروتها و کنترل جهت حرکت سرمايه هم برنامه های ناموفقی شدند.
انقلابات خيلی به ندرت همزمان در چند کشور رخ ميدهند. اموال دولتهای انقلابی در سطح بين المللی مصادره ميشود؛ ارز اين کشورها ناگهان سقوط کرده و يا غير قابل تبديل ميشود. الگوهای تجاری به احتمال زياد از بين ميرود و دسترسی به بازار سرمايه بين المللی برای سرمايه گذاری بر روی صنايع و نظير آن بسيار دشوار ميگردد.
اما تمام اينها نشانگر فرارسيدن يک مرحله انقلابی است: تأثيرات اين جا به جائی در خيلی از کشورها محسوس خواهد گشت و اين شرايط موقعيت را برای پشتيبانی و انقلاب در ساير کشورها آماده ميکند.
رفرميزم حق دارد که از گلوباليزاسيون بهراسد. بين المللی شدن سرمايه يعنی تمام اقداماتی که برای مهار آن در جا به جائی و قدرت آن بر اقتصاد ملی صورت گرفت، موقتی و محدود بوده است.
سوسياليزم انقلابی، اما دليلی برای ترس از بين المللی شدن سرمايه ندارد. هر زمانکه کارگران قصد مقاومت کنند، ميتوانند جلو رشد اين قدرت قالب را در سطح جهانی بگيرند.
اين، همچنين بدان معناست که جنگ امپرياليستی ـ که نه تنها ناشی از منطق رقابت است که ناشی از بحرانهای داخلی نيز هست ـ خود دارای توان در هم کوبيدن نظام را هم دارد.
جنبش کارگری ميبايد بتواند با اين گلوباليزاسيون برخورد کرده و بر روی اهداف برنامه خود مجدداً تمرکز کند. حتی کوچکترين اقدام ضد سرمايه داری يک دولت کارگری در درون اتحاد اروپا آنرا در مقابل مکانيزم اقتصادی پان اروپائی و معاملات آنها قرار ميدهد. با اين وجود، همکاری در ظرف اروپا، چه در زمينه سياسی و چه اقتصادی برای ادامه حيات انقلاب و گسترش آن حياتی است.
امروزه ديگر نميشود در سطح بين المللی فکر کرد، اما در سطح محلی عمل نمود. آنان که ميخواهند واقعاٌ کاری انجام دهند، بايد هم در سطح بين المللی و هم ملی عمل کنند. يعنی نه نقش دولتی را که رو در روی آنها قرار گرفته فراموش کنند و نه نقش خود را در سطح بين المللی. در برابر گلوباليزاسيون، طبقه کارگر ميبايد در سطح بين المللی عمل نمايد.
طبقه کارگر، تنها نيروئی است که دليل عينی برای مبارزه در سطح جهانی دارد. وظيفه سوسياليستهای انقلابی در اين مقطع از تاريخ، عملکردی جهانی است.
از همه اينها گذشته، بقول جيمز کانالی يک انقلابی ايرلندی: «ما چيزی نميخواهيم، ما فقط کره زمين را ميخواهيم».

پایان سخن


کارگر سوسياليست 22:27 @ Thu, 27 Jan 05

اردشیر 155 گلوباليزاسيون

تجارت و امور مالی

در طول دهه پيش، تجارت با سرعتی دو برابر توليد، رشد کرد. حتی ايالات متحده آمريکا که در داخل کشور خود بازار بزرگی دارد، طی چند دهه گذشته، افزايش نسبی در زمينه تجارت داشته است. مثلاً در سال 1965 جمع کل واردات و صادرات آمريکا 10 درصد کل توليد ملی بود. در حاليکه در سال 1990 اين نسبت به 25 درصد رسيد.
آنانکه در پی جهانی کردن سرمايه هستند، روی اين آمار بعنوان پيشرفت، تکيه ميکنند. حتی هيرست و تامسون هم ميگويند که بين سالهای 1983 و 1990 سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی، بطور متوسط، ساليانه 34 درصد افزايش داشته است. اما در اينجا سئوالی که برای آنها مطرح ميشود، اينستکه آيا اين يک «تغيير ساختاری نيرومندی است» يا يک دوره ديگر از شکوفائی.
نتيجه گيری آنها هم اينستکه بهيچوجه به دوران پيش از دهه 1980 نميشود برگشت و تکرار موجی هم که در اوائل دهه 1990 تجربه کرديم، ممکن به نظر نميرسد، مگر اينکه همزمان نسبت رشد را بالا برد. حقيقت اينستکه تمام علائم موجود، گويای آنستکه اين «رشد» در حال حاضر وجود دارد و اين تنها شامل سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی نيست که در زمينه تجارت هم بهمين گونه است.
طبق آخرين گزارش سازمان ملل متحد در زمينه سرمايه گذاری بين المللی، سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی همواره در حال افزايش بوده است. سرمايه گذاری جهانی در سال 1995، 40 درصد افزايش نشان داد، يعنی مبلغ 315 ميليارد دلار. قسمت اعظم اين مبلغ را البته در کشورهای صنعتی بزرگ مييابيم، اما درصد ميزان سرمايه ای که به کشورهای در حال رشد سرازير شده نيز از هميشه بالاتر بوده است.
بحث هيرست و تامسون در کل اينستکه گردش سرمايه در سالهای بين 1900 و1914 بيشتر از گردش سرمايه در دهه 1980 بوده، اما «پديده غيرقابل انکار» رشد گردش پول در سطح جهان را در دوره اخير قبول دارند.
آنها اين را مديون نرخ ثابت ارز در دهه 1970 دانسته و اين رشد را «خاص» اين دوران از سرمايه داری بين المللی ميشناسند.
در حقيقت، ترکيب سياستهای نئوليبرال دهه1980، «باز بودن» بازار پول و تکنولوژی جديد بود که باعث رشد فوق العاده «پول داغ» گرديد. روابط روزانه معمول با کشورهای خارجی، اکنون به3/1 هزار ميليارد ليره انگلستان رسيده است.23 مورد خريد سهام در کشورهای خارجی برای آمريکا، سود 3 درصد سال 1970 را به سود 136 درصد در سال 1995 رسانيده است.
اما سئوال مورد نظر در اينجا اينستکه آيا انتقال بازار پول بين المللی در دهه 1980، شاهدی است بر «رهائی» سرمايه از چنگ دولت ملی يا کنترل بين المللی؟ اين نکته ما را به اصل مطلب در زمينه جهانی کردن سرمايه ميرساند. آيا دولتهای ملی هيچگونه کنترلی بر سرمايه بين المللی دارند؟ آيا بنگاههای ديگری هم هستند که از منافع بورژوازی دفاع ميکنند؟ آيا رقابت در نظام سرمايه داری آلترناتيوهای مختلفی را در مسير خود دارد؟
در نظر طرفداران تز جهانی شدن سرمايه، سرمايه مرزهای دولتهای ملی را شکسته است. مثلاً به نظر« بارنت» و «کاوانا»، دولت ملی جديد «بيشتر وبيشتر به يک بنگاه عصر پيشين» شباهت پيدا کرده است.
برای «اومی»، يکی ديگر از اين طرفداران، «...دولتهای ملی نقداً نقش خود را بعنوان واحدهای سهيم در اقتصاد جهانی امروز که ديگر مرز نميشناسد، گم کرده اند.»
«واترز»، يک طرفدار ديگر، در بحث خود آورده است که توضيحات مختلفی که در باره اقتصاد بين المللی بجای جهانی آمده «...قدرت سازمانهای بين المللی و فرامليتی بر روی دولتهای ملی» را ناديده ميگيرند.
اين ديدگاه به دو دليل غلط است. يکی بدليل اينکه دولتهای ملی را قربانی پاسيو جهانی شدن سرمايه شرکتهای چند مليتی ميداند. ديگر اينکه، بطور کلی قبول ندارد که در طول ده سال گذشته و در ابعاد گسترده ای اين دولتها کوشيده اند تا با دخالت خود از تأثيرهای منفی جا بجائی های لجام گسيخته سرمايه جلوگيری کنند.
بحث طرفداران جهانی شدن سرمايه، نشانگر آنستکه آنان بهيچوجه قادر نيستند دريابند که ابعاد باز بودن اقتصاد جهانی ونيروی محرکه ايکه آنرا فرای قوانين کشورهای مختلف سوق داد، تنها منفعتی يک جانبه برای کشورهای امپرياليستی دهه 1970 بهمراه آورد.
در دهه 1970، دولتهای ايالات متحده آمريکا و بريتانيای کبير، در اتحادی با بخشهای مالی و صنعتی بزرگ و اصلی، يک فکر داشتند و آنهم اين بود که در جهت حفظ منافع ملی خود، ساير کشورها را وادار کنند تا در بازار اقتصادی خود را به روی آنها بگشايند.
آنها «رهبری بازار» را بر روی اغلب توليدات اقتصادی در دست داشتند و از اين برتری در رقابت به نفع خود استفاده کردند. در اين مسير آمريکا و انگلستان، ساير کشورها را مجبور کردند تا يا از آنها پيروی کنند و يا بيش از پيش در بازار سهام ببازند.
ديگر اينکه، دولتهای ملی هم در جهت گيری و محدود کردن تأثيرات منفی جا بجائی سرمايه نقش دارند. وقتی بازار ارز در سال 1992 خراب شد، دولتهای پرتغال، اسپانيا و ايرلند فوراً دخالت کرده و با حمايت خود، ارز کشور را نجات دادند. دولت آمريکا هم در سال 1994، در پی سقوط ارز کشور مکزيک، با دخالت همه جانبه خود، کلاً سهامداران آمريکائی را از پنجاه ميليون دلار ضرر نجات داد.
در اوائل دهه 1990، دولت آمريکا يکبار ديگر به نجات وامها و پس اندازها شتافت، تا از ضربه رکود اقتصادی بعد از 1989 آسيب نبينند.
در اين مورد، «جويس کولکو» بحث واقع بينانه تری از ديگر طرفداران جهانی شدن سرمايه دارد. او ميگويد: «دولتهای ملی هم در حال کنار کشيدن خود از دخالت مستقيم در اقتصاد هستند و هم دارند نقش فعالتر در اين رابطه پيدا ميکنند. نقش آنها اينستکه آماده باشند تا در صورت بحران مالی به نجات بزرگترين شرکتها بشتابند. تجديد نظر در برنامه صندوق جهانی پول و سياستهای همه جانبه آن درزمينه دخالت در مسائل اقتصادی کشورهای کمتر پيشرفته ، در واقع وضع اين کشورها را بحرانزاتر و وخيم تر از گذشته کرده است.»
دليل اصلی انتخاب يک پول واحد برای کشورهای اروپائی در سال 1999هم دقيقاً همين بود که از آن طريق بتوان دولتهای کوچک اروپا را در برابر تأثيراتی که تغييرات خود به خودی اقتصادی بر يک بازار خاص ميگذارد، حمايت کرد؛ کاری که همانطور که انتظار ميرفت اساساً به نفع سرمايه های انگليسی و آلمانی تمام شد. اين توافق به اين شرط انجام شد که دولتهای کشورهای کوچکتر از طريق يک بانک فدرال اروپائی، کنترلی بر سياست گردش پولی داشته باشند.
در اينجا يک «دولت ملی » در واقع شکل يک «دولت» پان اروپائی را بخود گرفته است. اما مکانيزم کنترل آن، خارج از دست اين دولتهای ملی نيست، بلکه مانند ابزاری در دست آنها است. اين نقطه کور در بحث طرفداران جهانی شدن سرمايه، ناشی از ناديده گرفتن اين حقيقت استکه تضاد واقعی بين دولت ملی و سرمايه جهانی شده، در حال حاضر و آينده نزديک، در حال منطقه ای ساختن اقتصاد بين المللی و رشد سياستهای پان ملی گشته است.
در اين مورد، هيرست و تامسون، از انتهای ديگر طيف حرکت کرده و لذا اشتباه برعکسی ميکنند. آنها ميدان دخالت دولتهای ملی را ميبينند و متوجه مقرارتی که مسئولان فرامليتی و سازمانهای منطقه ای ميگذارند، هستند. هيرست و تامسون همچنين معتقدند که دولتهای ملی هنوز هم در کنترل اقتصاد بين المللی فعال بوده و بيشتر از اينهم ميتوانند دخالت داشته باشند.
چيزيکه آنها متوجه نيستند، اينستکه شکلی که اين دخالت بخود دارد، نتيجه عقلائی از يک مباحثه «منطقی» بين شرکای بين المللی نيست که حاصل فشار طرفين بر يکديگر و تحريک مليتهای امپرياليستی اصلی ميباشد.
برای مثال، در سالهای 88/1987، انگلستان و آمريکا تمام کشورهای «جی 10» را وادار کردند، قانون «نسبت سرمايه کافی» خود را بر بانکهای کشورهای خود تحميل کنند، تا از اين طريق بحران اقتصادی بانکهای بين المللی را پديد آورند. اين دو کشور تمام بانکهائی را که از اين کار خودداری کردند، به غير از بانک نيويورک و بانک لندن، تهديد نمودند.
به همين نحو در سال 1988 «منافع ملی» آمريکا ايجاب ميکرد تا به پول مواد مخدر که از طريق بانکها جا به جا ميشد، حمله کند. در نتيجه آن، دولت آمريکا به تهديد بانکهای ضعيف پرداخت و از درون اين عمل مقررات جديدی بيرون آمد.
در اين مورد هم، هيرست و تامسون مرتکب يک اشتباه ديگر ميشوند. آنها توانائی موسسات بين المللی را در رابطه با ايجاد مقررات لازم برای برخورد با نتايج نامطلوب نظام اقتصاد بين المللی، بيش از حد واقعی ميبينند. هيرست و تامسون کور کورانه مدعی هستند که: «حرکت، اکنون بطرف بازنگری به مقررات» توسط اين مسئولان بين المللی است.
دليل اينکه نميشود با اين نظريات همسو شد، اينستکه بازار روزانه درآمد سرانه در بازار اقتصادی بين سالهای 1986 تا 1992 سه برابر شده است. نسبت خزانه بانکهای دولتی در رابطه با اين درآمد سرانه بازار اقتصاد، ازنسبت 5/1 به سه در سال 1983 به نسبت
5/1 به صفر در سال 1995 کاهش يافته است. جمع کل که برابر با 3 /1 هزار ميليارد تخمين زده شده است، دو برابر جمع کل خزانه تمام دولتهای «جی 5» ميباشد.
در حاليکه صندوق بين المللی پول و بانک جهانی، کنترل بازار را در دست گرفته اند، تمام مسير ليبرال شدن در طول 20 سال گذشته، به نفع اقتصاد خصوصی تمام شده و هيچگونه سودی برای بانکهای دولتی يا پول در گردش بين اين دولتها، نداشته است.

ادامه دارد


کارگر سوسياليست 22:25 @ Thu, 27 Jan 05

اردشیر 155 گلوباليزاسيون

فراسوی سرمايه چند مليتی

يکی از طرفداران گلوباليزاسيون مينويسد: «رسيدن به اين مرحله از نظم جهانی ناشی از ادغام چند صد غول سرمايه دار است که قدرت اکثر آنها از هر کشوری در جهان بيشتر است. اتومبيل سازی فورد، به مراتب اقتصادی بزرگتر از عربستان سعودی و نروژ دارد. فروش ساليانه شرکت «فيليپ موريس» از درآمد ساليانه دولت استراليا بيشتر است.»
آنهائی که جهانی شدن سرمايه را به مرحله اجرا گذاشته اند، در واقع شرکتهای چند مليتی را آلترناتيوی بجای حکومت ملی هر کشوری در سازماندهی توليد، ميبينند. صرف ابعادی که چرخ اين سياست اقتصادی را به حرکت در مياورد، وزنه اين شرکتها را درمقايسه با ساير موسسات بالا ميبرد. در طول يک سال بين 1990 تا 1991، 135 شرکت چند مليتی، فروشی بالا تر از 10ميليارد دلار و در همين مدت، 60 کشور جهان رويهمرفته، کمتر از 10ميليارد دلار درآمد ملی داشتند.
به نسبت بالا رفتن تعداد اين شرکتهای چند مليتی، تمرکز سرمايه هم بيشتر شده است. 70 درصد تمام سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی بوسيله 300 شرکت چند مليتی انجام شده و 25 درصد کل سرمايه در اختيار آنها ميباشد. در حاليکه شرکتهای چند مليتی مدتهاست وجود داشته اند، آنان که درپی جهانی کردن سرمايه هستند، مصررانه ادعا دارند که جهانی شدن سرمايه يا گلوباليزاسيون يک تغيير کيفی است. در حاليکه در اين دوران تنها ابعاد اين موسسات غول آسا پهناورتر شده است.
در اين ميان، منوپلها اهميت کمتری در مقايسه با «گسترش ابعاد جهانی» شرکتهای چند مليتی پيدا ميکند. درآمد برخی از بزرگترين شرکتها، مانند «آی بی ام» و «آی سی آی» حاصل فروش آنها در ساير کشورها است. «نستله»، يکی از نمونه های برجسته در اين مورد ميباشد. 98 درصد فروش محصولات نستله در خارج از کشور سوئيس صورت ميگيرد.
قدرت شرکتهای چند مليتی درحدی است که حتی قويترين کشورها را از پا در مياورد. برای مثال، سياست دولت کانادا برای استفاده از داروهای ژنريک و حمايت آن از داروهای ارزان، آن دولت را در دام فشار از بالای صنايع داروسازی انداخت.
اين ابعاد جهانی تنها منحصر به تجارت نيست. اين تغيير ساختار جهانی در مقياس بسيار بزرگی در زمينه های ديگر سرمايه داری، ادغام شرکتها و سياستهای مشترک آنها (خصوصاً در زمينه های در حال رشد سرمايه) اتفاق افتاده است. دهه 1980 و1990 در روند جا به جائی سرمايه بوسيله اين شرکتهای چند مليتی، چهره برجسته بهره برداری از نيروی کار ارزان يا افزايش توليد بوده است، مانند کارخانجاتی که در مرز بين ايالات متحده آمريکا و مکزيک تأسيس شدند.
امر توليد الزاماً نبايد در کشورهای عقب نگهداشته شده انجام گيرد، بلکه مابين زمينه های صنعتی در حال رشد يا بلوک سرمايه داری جا به جا ميشود. مثلاً «گراند متروپولتن» توليد کارخانه «گريين جاينت فود» را از کانادا به مکزيک انتقال داد، کارخانه «بنديکس» توليد خود را از کانادا به ايالت کارولينای جنوبی آمريکا منتقل کرد. شرکتهای مشترک المنافع ژاپن و کره جنوبی، کارخانه های خود را به بخشهائی از «ويلز» در مجمع الجزاير بريتانيا که نيروی کار بسيار ارزان دارد، انتقال دادند.
در آستانه سال 1991، بيش از نيمی از صادرات و واردات ايالات متحده آمريکا در واقع، انتقال اجراء و خدمات درونی شرکتها بود که بيشترشان هم شرکتهای چند مليتی بودند که نهاد اوليه اشان در خود آمريکا پايه گذاری شده بود. از پی اين نوع روابط تجاری، مدير کل کارخانجات ساعت سازی «بولو وا» اينطور اظهار نظر ميکند: «ما قادرهستيم تا رقابت خارجی را از پای درآوريم، زيرا که ما خود، همان رقابت هستيم.»
ترکيب ابعاد جهانی اين سياست اقتصادی با تکنولوژی جديد، باعث آن شد که برخی از اين شرکتها با علاقه زيادی از فرا مليتی شدن خود استقبال کنند، زيرا که اين ايده، هدف آنها را در بی مليت کردن شرکتشان، ياری ميداد. بقول يکی از مديران عامل آی بی ام: «آی بی ام در حد قابل ملاحظه ای موفق شده است تا آمرِيکائی بودن خود را از بين ببرد.»
هيرست و تامسون، اين تعريف از بی کشور شدن شرکتهای فرا مليتی را زير سئوال ميبرند. از نظر آنها تنها چند شرکت چند مليتی به مرحله «فرا مليتی» رسيده و توانسته از مرز قوانين درون مرزی ساير کشورها عبور کرده و استقلال عمل بيابد.
بحث ايندو، اينستکه با وجود اينکه در دهه 1980، سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی در اشکال مختلف مثل فروش کالا، ميزان امکانات، مالکيت بر کمکهای مالی و ساير وابستگيها، رشد بسيار قابل ملاحظه ای را در زمينه سود داشته، اما شرکتهای چند مليتی باز هم پايه در وطن خود داشتند. مثلاً شرکتهای چند مليتی با اصالت ژاپنی، 92 درصد از امکانات کارخانه ای و97 درصد از امکانات سرويس دهی خود را در سال 1993 در همان ژاپن داشتند. در همين سال، آمريکا به ترتيب، 70 درصد و74 درصد از همان امکانات را در خود آمريکا ارائه داد.
بيشتر شرکتهای اروپائی، پايه ضعيف تری در کشور مادر دارند، اما امکانات و فروش عمده آنها در همان اروپا است. هيرست و تامسون از آمار و تجزيه وتحليل خود، اينگونه نتيجه ميگيرند که «شرکتهای بين المللی در زمينه فعاليت خود، هنوز هم بطور عمده به کشور مادر محدود شده و در نتيجه کلاً در کشور خود، باقی وهمواره بشکل شرکتهای چند مليتی، بجای فرا مليتی، برجا ميمانند.»
هيرست و تامسون سپس، اينطور نتيجه ميگيرند که «در حقيقت، شرکتهای فرا مليتی، ظاهراً بسيار کمياب است» وآن ميزان از افزايش گردش سرمايه، تغيير مهمی در توليدات کشورهای در حال رشد، ايجاد نکرده است.
بحث آنها اينستکه برعکس، سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی عمدتاً مابين زمينه های اقتصادی اصلی جا به جا ميشود. اقتصاد «جهانی شده»، اقتصادی است بسيار متمرکز. منبع اصلی حدود 90 درصد از سرمايه سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی در 10 کشور پيشرفته جهان و دو سوم آن در چهار کشور آمريکا، انگلستان، ژاپن و آلمان قرار دارد. اضافه بر اين، سه چهارم اين سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی به کشورهای آمريکای شمالی، اروپا و ژاپن ميرود. 100 شرکت از بزرگترين شرکتهای چند مليتی، صاحب 33 درصد کل سهام سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی است.
اين آمار لذا نشان ميدهد، آنچه که در حال اتفاق افتادن است، جهانی شدن اقتصاد نيست، بلکه اقتصادی است متمرکز، در مثلثی از بلوک اروپا، ژاپن و ايالات متحده. در نتيجه، معقولانه تر خواهد بود که به جای لفظ «جهانی شدن سرمايه» از لفظ «جا به جا شدن سرمايه» استفاده شود.
علاوه براين، طرفداران نظريه «رسيدن به ابعاد جهانی»، قبل از اينکه بتوانند خود را از قيد قوانين داخلی کشورهای مختلف برهانند، ميبايد بپذيرند که حتی يک شرکت فرا مليتی مانند فيليپ موريس هم نياز به حمايت دولت آمريکا و موسساتی دارد که عمدتاً آمريکائی هستند.
کمکهائی که آمريکا درزمينه غلات و برنج به کشورهای کمتر پيشرفته، می کند باعث ميشود که أنها نتوانند به خود کفائی لازم دست يابند، مثل مکزيک که در بلوک تجاری آمريکا به دام افتاده است. به همين ترتيب هم وقتی فيليپ موريس ميخواهد زمينه تجارت توتون خود را با تجارت مواد غذائی گسترش دهد، ازدولت ملی برای دسترسی به بازارهای مربوطه کمک ميگيرد.
بيشتر شرکتهای فرا مليتی برای رسيدن به اين منظور از بودجه های کلان خود برای به خدمت گرفتن اين دولتهای ملی و پياده کردن قوانين لازم از طريق پارلمان آنها، همانند آژانسهای بين المللی، استفاده ميکنند: «کمپانی های جهانی هنوز هم چشم اميدشان به دولتهای وطنشان است تا از آنها در بازارهای موجود حمايت و راه نفوذ اين شرکتها را در بازارهای ديگر ه