سه شنبه، 15 دیماه 1383 | January 04, 2005

سوسياليزم چيست؟

بعد از نوشتن مطلب قبلی تحت عنوان "آرزوهای بزرگ" که دردودلی از سر دل‌تنگی‌های اين روزها بود بحثی که می‌توان عنوان آن را "سوسياليزم چيست؟" در بين دوستان در گرفت. دوستی که با نام جوان سوسياليست در نظر خواهی نظر می‌دهد با ايميل مطلب نسبتا مفصلی در اين باره نوشته است که طبعا امکان درج‌اش در نظرخواهی نبود به همين دليل در ادامه آن را می‌آورم. از شما چه پنهان که خودم هنوز اين متن را نخوانده‌ام تا فردا شب هم فرصت نمی‌کنم آن را بخوانم اميدوارم اين مطلب بحث روشن‌گرانه‌یی را موجب شود. هر چه در مورد آينده‌ی مورد انتظارمان از زوايای مختلف حرف بزنيم کم است. از همه‌ی دوستان تقاضا می‌کنم آکادميک و غيرشعاری و محترمانه در بحث شرکت کنند.

نظامات اجتماعی

بخش اول

وقتی بحث بر سر آلترناتیو نظام موجود است سوسیالیزم مطرح میشود. قبل از هرچیز باید تفاوت این «دو نظام» را پیدا کرد. با پی بردن به اصلی ترین تفاوت های این دو نظام است که میتوان کشف کرد این دو واقعاً دو نظام متفاوت میباشند.
ماتریالیزم تاریخی به ما نشان میدهد که روند تکامل جوامع بشری تجربه پنج نظام اجتماعی- اقتصادی( از این به بعد فرماسیون اجتماعی) را در خود نهفته دارد. نخستین فرماسیون اجتماعی حاکم بر زندگی بشر کمون های اولیه بود. انسانها در این دوران به صورت کمونی و اشتراکی زندگی میکردند. قبیله های کمونی به صورت اشتراکی شکار، تولید، و کشت میکردند و به همین روش از محصولات کار خویش بهره برداری میکردند. همه چیز به همه متعلق بود و حفظ شرایط زیست همه وظیفه همگانی. خانواده به صورت کنونی وجود نداشت، هر زنی مادر همه کودکان و هر مردی پدر همه کودکان محسوب می شد. یک خانواده وسیع که گرسنگی هر فرد در آن معضل همه خانواده و شادی هر فرد برای همه اعضاء خانواده بود. ( برای مطالعه بیشتر در این خصوص رجوع شود به کتاب منشاء خانواده، فردریش انگلس)
فرماسیون اجتماعی کمونیستی اولیه، به دلیل عدم رشد دانش و پارامتر های فراوان دیگر نتوانست دوام بیآورد و به این ترتیب جامعه بشری وارد مرحله جامعه « طبقاتی شد».
جامعه طبقاتی تا کنونی در سه فرماسیون اجتماعی، برده داری، فئودالیزم و سرمایه داری مسیر تکاملی خود را طی کرده است. نظام برده داری اولین فرماسیون اجتماعی « طبقاتی» است که از نفی نظام اشتراکی اولیه بیرون آمد. در این نظام دیگر همه چیز اشتراکی نبود. جامعه انسانی به دو طبقه برده و برده دار تقسیم شد. برده دار نیروی کار برده را با زور و بر خلاف میل او به تصاحب خویش درمیآورد و وظیفه داشت در قبال کار او برایش غذا و محل خواب و پوشاک فراهم کند تا زنده مانده باز برای او کار کند.
رشد نیرو های مولد ( نیروی کار، ابزار آلات و تکنولوژی،تولید و...) آنگاه که نتواند دیگر مثل سابق در چارچوب مناسبات تولیدی( شیوه تولید، مثلاً برده داری و جز آن، اداره و مدیریت تولید، چگونگی توزیع و ...) قرار بگیرد، پوسته خود را میترکاند. این تعریف را میتوان تعریفی اقتصادی از « انقلاب اجتماعی » دانست.
اولین نظام طبقاتی در تاریخ تکامل انسان در ادامه تکامل طبیعی خود و در ادامه تخاصم فی مابین دو طبقه برده و برده دار، شورش های مداوم برده ها، به انهدام این نظام منجر شد و به این ترتیب جوامع انسانی از یک فرماسیون اجتماعی طبقاتی وارد فرماسیون اجتماعی دیگری شد به نام فئودالیزم. اساسی ترین نقطه اشتراک این نظام با نظام گذشته در عنصر طبقاتی بودن جامعه نوین بود. یعنی خروج از یک نظام طبقاتی و وارد شدن به نظام طبقاتی جدید. نظام طبقاتی جدید هرچند در نوع خود مترقی بود زیرا که نظام میرنده و غیره ترقی خواهانه را نفی می کرد؛ اما عامل حفظ طبقات در جامعه توسط این نظام خود عنصر و نطفه میرندگی آن را با خود متولد می کرد.
در این فرماسیون اجتماعی، دیگر برده مثل سابق خرید و فروش نمی شد. برده دار نیز دیگر نیازی به خریدن برده و تامین معاش او نداشت. برده دار به فئودال تبدیل می شد و از طریق مالکیتش بر زمین میتوانست نیروی کار همان برده را به عنوان رعیتی که روی زمین او کار میکند در اختیار خود قرار دهد. رعیت 9 ماه در سال را برای فئودال (صاحب زمین) کار میکرد و سه ماه بر روی همان زمین برای خودش به عنوان محصول کار نه ماه اش کار میکرد. روش های دیگری به موازات این روش نیز معمول بود. کار بر روی زمین ارباب یا صاحب زمین و پرداخت سهم ارباب به همراه انواع مالیات های مرسوم و... خصوصیت مهم این شیوه تولید ( فئودالی) انباشت کالا بود. صاحبان زمین محصولات تولید شده توسط رعیا را به صورت کالا به عنوان موجودی خود انباشت میکردند. رعیا اگر چه ظاهراً مانند برده در تملک صاحب خود نبودند اما مکانیسم این شیوه تولیدی به گونه ای بود که رعیایی که در ملک فئودال کار میکردند در کنار همه کالا ها و زمینی که فتودال داشت، بخشی از مجموعه ثروت فئودال محسوب می شد. به طوریکه فئودال هنگام فروش زمین خود به دیگری، آن را با رعیت هایی که بر روی زمینش کار میکردند می فروخت و رعیتی که زمین اربابی را رها کرده و برای تهیه نان به سراغ زمین اربابی دیگر می رفت به عنوان یاقی از او استقبال نمی شد.
در دل این شیوه تولیدی که عمدتاً متکی به کشاورزی بود شیوه تولیدی جدیدی نطفه می بست. نیاز به رشد صنعتی بخش مهمی از رشد و تکامل طبیعی نیروهای مولد را ایجاد میکند. بر این اساس بود که کارگاه های صنعتی رفته رفته رو به رشد بود و در این کارگاه ها استادانی که عمدتاً نطفه نسل بعدی بورژوازی را تشکیل میدادند شاگردانی به گرد خود جمع کرده به تولیدات صنعتی مشغول می شدند. اولین نطفه های تولیدات صنعتی در کارگاهای کوچک با تعداد کمی شاگرد بسته می شد. تکنولوژی و تخصص و مهارت نیروی کار عمدتاً در حول و هوش استاد و خانواده و کارگاه او محصور بود. شاگرد استاد این شانس را داشت که با ازدواج با فرزند استاد و از همین طریق گسترش تولید اما همچنان محصور در حدود فامیل، روزی جایگاه استاد را به دست بیآورد.
نیاز به تولیدات صنعتی و استفاده از آن حتی در کشاورزی، نیاز به نیروی کار صنعتی را افزایش می داد و این خود سبب تخاصم بین نظام فئودالی با آنچه که در دل خود میپروراند می شد.
طبقه جدیدی در دل این نظام نطفه بسته بود که توانست با رشد کمی و نسبتآ کیفی خود بعنوان یک طبقه مستقل در مقابل نظام کهنه شده فئودالیزم قد علم کند.

قسمت 2

بورژوازی با برنامه مترقی خود در مقابل نظام کهنه شده فئودالیزم روز به روز وهرچه بیشتر محبوبیت کسب می کرد. طبقه جدید برای رشد و حفظ حیات خود نیازمند نیروی کار کارگران بود و ناچار بود با ارائه برنامه های انقلابی در مقابل نظام کهنه شده حمایت آنها را جلب کند. اساساً رشد این طبقه مستلزم رشد کمی نیروی کار بود که نمیتوانست مانند سابق در دوره های پیشه وری در حد شاگردان کارگاه ها محدود شود. از اینرو برنامه ها و تبلیغات این طبقه نو پا و مترقی قادر بود که هر روز نیروی کار جدیدی را از کار رعیتی بر روی زمین به کار صنعتی در مانوفکتور ها جلب کند. اما این خود سبب شکل گیری طبقه جدیدی به نام طبقه کارگر در دل همان نظام کهنه می شد. طبقه بورژواها و طبقه کارگر و همچنین رشد تکنولوژی و ابزار کار به موازات هم، به عنوان بخشی از رشد مورد نیاز برای انهدام فرماسیون کهنه شده ظهور پیدا می کرد؛ و نسبت به بالندگی فرماسیون اجتماعی جدید ، سیستم اقتصادی- اجتماعی فئودالیزم میرنده شده؛ و لذا در تکامل طبیعی جوامع انسانی، نظام ارتجاعی فئودالیزم توسط فرماسیون اجتماعی نوین به عقب زده می شد.
پتانسیل موجود در نظام جدید لزوماً پتانسیل انقلابی و مترقی بود که میتوانست ناکارا بودن و در جا زدن نظام قبلی که خود عامل اصلی بازدارنده رشد نیرو های مولده شده بود را به عقب زند.
طبقه بورژوازی توانست با کمک طبقه کارگر نظام کهنه شده فئودالیزم را به عقب زند و شیوه تولیدی سرمایه داری را مستقر کند. این امر در همه جوامع در یک زمان و به یک نسبت صورت نگرفت. کشور های زیادی تا سالهای طولانی پس از اولین انقلابات بورژوا دموکراتیک در کشور های هلند، انگلستان، فرانسه و ... همچنان در نظام فئودالی باقی مانده بودند و در بیشتر کشور های آسیایی، مبتنی بر همین نظام سیستم خاص آسیایی را حفظ کرده بودند. سیستمی که بر همان اساس عمل میکرد اما توسط برگزیده ای به عنوان پادشاه که خود لزوماً فئودال نبود و میتوانست از میان سربازان به عنوان سربازی شجاع انتخاب شود به عنوان پادشاه توسط اربابان انتخاب می شد تا سیاست های همین اربابان را در کل کشور دیکته کند. مثلاً ولایت فقیه کنونی باقی مانده آثار چنین سیستمی است که جنبه مذهبی برای گزینش آن غالب بر جنبه شمشیر زنی آن است و این خود به تبع نفوذ مذهبی، این عامل تا کنون همیشگی حراست از منافع طبقات حاکم در میان توده های مردم است که گزینش « پیشوا» مذهبی را در الویت قرار میدهد تا با فتوای او کسان دیگری شمشر بر فرق مخالفین سیستم یا گاهآ در جنگ ها و مراسم عزا بر فرق خود بکوبند.
بورژوازی توانست با برنامه های آزادی و برابری، کارگران را به عنوان انسان « آزاد» که خود حق بیان و نظر، و آزادی کامل در گزینش کار، با رای برابر و توافق « آزادانه» با سرمایه داران بر سر چگونگی اشتغال و دریافت دستمزد داشته باشند به حمایت از خود جلب کند. اما طبقه کارگر از همان ابتدای شکلگیری خود برنامه مالکیت اجتماعی بر تولید را در دستور داشت و از اینرو همزمان با شکلگیریش به مثابه یک طبقه، فرماسیون اجتماعی سوسیالیستی را پیش میکشید.
طبقه سرمایه دار نو پا خیلی زودتر از طبقات حاکم در نظامات گذشته ظرفیت های ترقی خواهی و انقلابی خود را از دست داد و این نیز ریشه در عمق این سیستم یعنی نیاز به «استثمار» برای بقای سرمایه داری دارد.
کارل مارکس برای اولین بار به صورت علمی نشان داد که سرمایه دار چگونه میتواند پول خود را از طریق استثمار کارگران به سرمایه تبدیل کند. در این خصوص بحث بسیار مفصل است و صفحه نظر دهی در وبلاگ برای ورود به این بحث و بر رسی همه جانبه آن امکان کافی ندارد. از این گذشته بحث و بر رسی همه جانبه آن نیازبه رجوع به منابع و مقالات و کتابهای مختلف دارد که علاقه مندان به آن با روجوع به آنها خود میتوانند این بحث را تکمیل کنند.
اما در اینجا فقط اشاره به مکانیسم استثمار برای ادامه همین بحث را ضروری میدانم و از اینرو لازم است مختصراً توضیح داده شود؛ استثمار فرد از فرد عبارت است از مالکیت فردی بر ابزار تولید و به کار گماشتن کارگرانی که هیچ مالکیتی ندارند به جز مالکیت بر نیروی کار خویش که با فروش این نیرو کار به صاحب ابزار تولید، روزانه به مدت مثلاً هشت ساعت و دریافت مزد در مقابل آن خود را تا حدی زنده نگاه میدارند که بتوانند روز بعد هم همان کار را تکرار کنند. مالک ابزار تولید از این رهگذر هرچه بیشتر ثروت مندتر میشود. به عبارت دیگر کار مزدوری کردن برای حفظ حیات و زنده ماندن.
صاحب ابزار کار ( صاحب سرمایه) در مقابل هشت ساعت کار، دستمزدی به کارگر میدهد که مناسب فقط مثلاً دو ساعت کار نیروی کار است. شش ساعت نیروی کار به صورت مجانی و بدون دستمزد در اختیار صاحب ابزار کار قرار میگیرد و این بزرگترین منبع کسب ثروت برای او محسوب خواهد شد. صاحب ابزار کار نمیتواند به چنین منبعی برای کسب سود در هیچ جای دیگری دسترسی داشته باشد مگر در شرایطی که مستقیماً یا به طور غیر مستقیم امکان کسب این سود را از طریق مالکیتش تامین کند.
سرمایه دار اداره و مدیریت تولید را به سبب مالکیتش بر ابزار تولید در اختیار گرفته، توسط نیروی کار، کار لازم بر روی مواد خام را برای تبدیل شدن آن به کالا را رهبری میکند و از این طریق کالایی قابل ارائه در بازار را فراهم میکند. این روند به خودی خود پول صاحب ابزار کار را به سرمایه تبدیل نمیکند زیرا این روند خود مستلزم هزینه هایی است که او باید بپردازد. او با پرداخت هزینه هایی برای آماده سازی کالا، کالای آماده شده را در بازار به عنوان فروشنده ارائه میدهد. حتی با فرض آنکه بتواند این کالا را گران هم بفروشد روز بعد خود از همان بازار به عنوان خریدار ظاهر شده و مبلغ به دست آمده دیروز را ناچار است دوباره برای تامین موادی برای تولید پرداخت کند و دوباره با این سیر تسلسل مقدار پولی همواره در دستان عده ای فقط در حال چرخش است، درست مانند بازی بر سر میز قمار. اما چگونه میشود که سرمایه دار هر بار بیشتر از قبل میتواند پول خود را افزایش دهد. این راز سر به مهر را کارل مارکس در کسب «ارزش اضافی» توسط مالک ابزار تولید کشف و افشا نمود. او نشان داد که چگونه مالک ابزار تولید میتواند با پرداخت نکردن مزد برای همه ساعت های کار کارگر ارزش اضافه کار او را به جیب خود بریزد و از این طریق پولش را به سرمایه تبدیل کند. سرمایه دار با بهره برداری از نیروی کار کارگر به چنان منبع عظیم سودی دسترسی پیدا میکند که هیچ کالای دیگری نظیر آن قادر نیست چنین سودی را برای او فراهم کند.
در فرماسیون اجتماعی سرمایه داری ظاهراً کارگر آزاد میشود. او حق دارد هر جا که میخواهد و به هرکس که مایل است نیروی کار خود را بفروشد. اما در باطن وضعیت زندگانی کارگر به مراتب از وضعیت اجدادش در دوره برده داری بدتر میشود. یک برده به عنوان بخشی از تملک برده دار در اختیار ارباب بود و ارباب برای زنده نگاه داشتن او ناچار بود تا جایی برای او غذا تامین کند که برده بتواند انرژی کار کردن برای روز بعد ذخیره کند. ارباب ناچار بود برای برده سقف و مسکنی و پوشاک تهیه کند تا او را زنده و سالم نگه دارد. اما در نظام سرمایه داری، کارگر« آزاد » شده مسئولیت همه این موارد را خود به تنهایی و با اتکا به همانمقدار دستمزدی که در مقابل نیروی کارش به دست آورده باید به دوش بگیرد. این امکان برای کارگر، فقط تا همین مقدار هم مستلزم پیدا کردن خریدار نیروی کار خویش در بازار است. چنانچه برای نیروی کار وی خریداری وجود نداشته باشد او به زودی با مرگ مواجه میشود. کارگری که نتواند برای فروش نیروی کار خویش خریدار پیدا کند به ارتش ذخیره کارگران فرستاده میشود. سرمایه دار برای جلوگیری از طغیان این ارتش با اخذ انواع مالیات ها از کارگرانی که مشغول به کار هستند صندوق ذخیره ای ایجاد میکند تا این ارتش را به عمد و نه مطلقاً به دلیل انسان دوستی حفظ کند؛ زیرا که با وجود این ارتش قادر میشود برای فروش نیروی کار رقابت ایجاد کند و در مقابل درخواست افزایش دستمزد از کارگران شاغل، جای آنها را با نیروی کار در ارتش ذخیره تعویض کند. از این نیروی ذخیره استفاده های دیگری از جمله برای سرکوب هم نوعان شورشی خود همانها، در جنگ ها، و نهایتاً ارتش سرکوبگر خود استفاده میکند.
نظام سرمایه داری در ابتدای حیات خود با شعار « آزادی » وارد میدان شد بدون آنکه آسیبی به ماهیت طبقاتی جامعه بزند و برابری فرصت ها را طرح کرد و این در دوره رقابت آزاد سرمایه داری بود که هرچه سریع تر و به تبع مکانیسم انحصار گرایانه آن به زودی کاملاً منتفی شد. در این نظام بر خلاف نظام پیشین که مبتنی بر « انباشت کالا» بود، اینبار « انباشت سرمایه» پایه تعیین کننده این نظام را تشکیل میدهد. سرمایه دار دیگر نیازی به مالکیتش حتی بر محل تولید ( کارخانه) ندارد.
مارکس 29 ساله و انگلس 27 ساله 156 سال پیش در مایفست کمونیست، بر اساس تحلیلشان از مکانیسم رشد سرمایه نوشتند. « نیاز دائم التوسعه سرمایه داری او را به هر گوشه ای از جهان میکشاند» ( این جمله در ذهنم بود و ممکن است کلمه ای کم یا زیاد باشد اما همین مفهوم را دارد)
آنها به خوبی پایان دوره رقابت آزاد و برابری فرصت ها را پیش بینی کرده و تکامل این نظام تا امروز را تا مرز گلوبالیزاسیون این نظام در همان مقطع توضیح دادند. لنین نیز در اثر مشهور خود ( امپریالیزم به مثابه آخرین مرحله سرمایه داری) دوره گندیدگی این نظام را به خوبی به تصویر میکشد.
رشد نیرو های مولد هر روزه بیشتر از قبل میشود. سیستم سرمایه داری خود عامل اصلی این رشد میشود و تنها در مواردی با رشد مثلاً تکنولوژی به عنوان بخشی از نیروهای مولد مخالفت نمی ورزد که بتواند از آن سود مطلوب خود را کسب کند. با اینحال همین مقدار از رشد عاملی است برای رشد کل نیروهای مولد که نمیتواند جای کافی در مناسبات اجتماعی موجود داشته باشد و لاجرم میرود که این پوسته را منهدم کند.
سفر با کالسکه از نقطه ای به نقطه ای دیگر در گذشته به دلیل رشد تکنولوزی به سفر با وسایلی سریعتر و راحت تر و به همراه شنیدن موزیک تبدیل میشود و اما از این رهگذر بیشترین سود ها را کمپانی های مسافرتی میبرند و به این سبب شرایط پیدا کردن راهی برای مسافرت از این هم راحت تر را فراهم میکنند تا باز شانس بردن سود بیشتری برای خود فراهم کنند.
آنجا که سود وجود دارد سرمایه دار هم موجود میباشد. چه برای ساختن دارو که به نجات جان بیماری میآید و چه در سلاح های اتمی که به مرگ هزاران انسان سالم و بیمار منتهی شود. تکنولوژی در هر دو مورد به یک نسبت بنا بر سودهی آن مورد استفاده سرمایه دار قرار میگیرد.
در کشوی میز سرمایه داران همواره طرح ها و پروژه های فراوانی یافت میشود که یا ارائه نمیگردد و یا به انتظار اشباع شدن بازار مصرف و بردن نهایت سود از پروژه های قبلی صبر کرده تا بعد پروژه های بعدی را به بازار ارائه دهد تا مبادا خود با دست خود هر مورد سودآور را با مورد جدید کهنه نکند. سرمایه انحصاری برای این پروژه ها به متفکرین و دانشمندان کشورهای جهان سومی مزد میپردازد تا آنها بر روی پروژه های مورد نظرش کار کنند. در ظاهر امر عملی خیر خواهانه صورت میگیرد اما باطناً این پروژه ها به جای ثروت مند کردن کشور جهان سومی جایش را با ورود مزدی که تهیه کنندگان آن به کشورشان وارد کرده اند تعویض میشود. از این گذشته کنترل رشد تکنولوژی و امکان بهره برداری از آن به منظور کسب سود در انحصار سرمایه انحصاری باقی میماند. از اینروست که خود سرمایه داری عامل اصلی رشد تکنولوژی است و این مقدار و حتی بیشتر از این رشد تکنولوژی مادام که نتواند سود سرشار سرمایه را تضمین کند نمیتواند در همین حد هم رشد کند. و اما رشد تکنولوژی ابزار آلات نیز به دست خود کارگران و مزد بگیرانی که نیروی کار فکری خود را در مقابل مزد به سرمایه داران میفروشند صورت میگیرد و نه ابداً توسط خود سرمایه دار.
حدود سی سال پیش سیاست تاچری اولین اقدام گلوبالیزه کردن سرمایه را در کشور اندونزی برداشت. ژنرال سوهارتو را پاسدار حفظ سرمایه های کمپانی های فراملیتی در آن کشور کرد و او با کتشار هزاران کارگر مبارز اولین پایه های حضور کمپانی های فراملیتی برای غارت نیروی کار ارزان را بنا نهاد. سالها پس از این کشتار هنوز بودندعده ای که در میان اجساد کشته شدگان به دنبال آثاری از عزیزان خود میگشتند که سیل و زلزله آمد و فقط در این کشور یکجا و بیش از سایر مناطق آسیب خورده بیشترین قربانی ها را گرفت.( هشتاد هزار نفر) بیش از سی سال فروش نیروی کار ارزان نتوانست امکاناتی برای ایمن سازی مردمان فقیر و مزد بگیر فراهم کند و آنها از این به بعد باید به دنبال عزیزان هلاک شده خود در این حادثه بگردند.
روزانه صدها کارگر اندونزیایی بر پشت نوار نقاله مدرن نشسته و کالای مدرن کامپیوتر را برای کمپانی میکرو سافت مونتاژ میکنند بدون آنکه خود بدانند از این وسیله چگونه میتوان استفاده کرد.
تولید هر روز بیشتر از قبل اجتماعی میشود و به همین نسبت مالکیت هر روز بیشتر از قبل انحصاری میشود. تخاصم این دو شدت بحران سرمایه را افزایش میدهد. اما بحران های نظام سرمایه داری مبتنی بر مکانیسم خود همواره به طور ادواری وجود داشته است. دیگر مدتهاست که این بحران های تا قبل چهار ساله و هفت ساله به بحران های دائمی تبدیل شده است.
اساسی ترین تناقض یا تضاد درون خود نظام سرمایه داری بر اساس رشد نیروهای مولد و عدم کنترل و مدیریت مناسبات نظام سرمایه داری در خور این رشد که به عامل گور کن این نظام تبدیل میشود این است که رشد هر روزه تکنولوژی عامل ماشینیزه شدن بیشتر تولید میشود. این عامل موجب بیکار شدن هر چه بیشتر کارگران خواهد شد.
صحبت از این شد که سرمایه به دنبال سود است. وقتی تولید اتومبیلی که قبلاً برای مثلاً 100 دستگاه در روز با وجود مثلاً هزار کارگر در کارخانه صورت میگرفته، با پیشرفت تکنولوژی و ابزار آلات، مثلاً ربات ها، بیشتر از این مقدار تولید با حضور 100 کارگر برای سرمایه دار قابل دسترس میباشد. طبیعی است که 900 کارگر از کارخانه اخراج میشوند. تا اینجا برای سرمایه دار آینده و زندگی این کارگران مهم نیست، مهم این است که با صرف هزینه کمتر میتواند به طور انبوه تولید کند و لذا در رقابت با سایر تولیدات مشابه میتواند مونپول بازار را به دست بیآورد. این همان مسیری است که سایر سرمایه داران نیز میباید طی کنند تا بتوانند حیات سرمایه دارانه خود را حفظ کنند. با این وضعیت به راحتی میتوان تصور که که چه لشگر عظیمی از بیکاران در جامعه با جیب خالی باید به سراغ فروشگاهی بروند و همان تولیدات را خریداری کنند. عدم قدرت خرید این تولیدات از یکسو اشباع بازار از انواع رنگارنگ کالاها از سوی دیگر باعث میشود کالای تولید شده در انبار سرمایه دارها بماند و از اینرو بحران آغاز میشود.
بحران نه به دلیل ورشکستگی سرمایه دار که همواره خود اینگونه توجیح میکند. بحران به دلیل بردن سود کمتر از آن حدی که قبلاً پیش بینی کرده بود. این بحران ها قوی ترین زمینه برای بروز جنگها و میلیتاریزه کردن اقتصاد میشود. پس از یک دوره جنگ های پیاپی و نابود شدن تقریباً همه آنچه که قبلاً تولید شده بود و میتوانست همچنان مورد استفاده باشد، پرچم سفید صلح از سوی یکی از جناحهای سرمایه داری از یک کشور سرمایه داری به بالا میرود. جنگ در حالی پایان میگیرد که طرفین در حال جنگ توانسته باشند ضمن رسیدن به اهداف فوق بر سر تقسیم جهان و بازار های آن نیز به توافق برسند. هنوز دوره رونق آغاز نشده که بحران دوباره آغاز میشود.
کارگران در روند تولید بدون آنکه بدانند برای چه تولید میکنند و چه مقدار از این تولیدات عاید خودشان میشود، چه کسی آن را توزیع میکند و بر اساس کدام نیاز در جامعه تولید میشود، خود را در مقابل محصول کار خویش بیگانه میابد و به این ترتیب خود به کالا تبدیل میشود. ( رجوع شود به فیلم عصر جدید چارلی چاپلین) در هیچ دوره تاریخی انسان این مقدار توسط محصول کار خویش از خود بیگانه نشده بود که در دوره فرماسیون اجتماعی سرمایه دارانه دچار آن میشود.
با هرچه بیشتر اجتماعی شدن تولید جامعه طبقاتی در دوره نظام سرمایه داری هرچه پرولتریزه تر میشود تا جایی که تقریباً بجز کارگر و سرمایه دار قشر دیگری در جامعه یافت نشود. این مقدار اجتماعی شدن تولید در شدیدترین تضاد خود با هرچه انحصاری تر شدن مالکیت قرار میگیرد. تنها راه حفظ وبقای نسل بشر در این شرایط درهم شکستن مناسبات سرمایه داری و از بین بردن مالکیت انحصاری میشود. این نتیجه تاریخی تکامل جوامع انسانی است که نه به عقیده و تصمیم افراد بستگی دارد و نه این یا آن فرد میتواند جلوی آن را بگیرد. تولید اجتماعی نیازمند مالکیت اجتماعی است و این تازه آغاز سوسیالیزم میباشد.
همانطور که تمام نظامات قبلی از دل نظامات ما قبل خود بیرون میآمد، فرماسیون اقتصادی-اجتماعی سوسیالیستی نیز از دل سرمایه داری بیرون میآید اما با این فرق ماهوی نسبت به نظامات قبلی که در تبدیل شدن هر یک از آن نظامات به نظام بعدی، تبدیل شدن یک نظام طبقاتی به نظام طیقاتی دیگر بود و از این رو مسیر تبدیل شدن بسیار هموار. اما نظام سوسیالیستی برخلاف نظامات گذشته تبدیل شدن یک جامعه طبقاتی به جامعه ای عاری از طبقات است. از اینرو بیشترین تخاصمات طبقاتی تاریخ بشر در همین دوره اتفاق میافتد.

بخش دوم
جامعه سوسیالیستی

جامعه سوسیالیستی فرماسیون اجتماعی است که در آن مالکیت خصوصی فرد بر ابزار تولید بر خلاف جامعه سرمایه داری محترم شناخته نمیشود. همه نیرو های پروسه تولید مالک همه ابزار و همه محصولات میباشند. این جامعه طبقاتی نخواهد بود زیرا که امکان آن با از بین بردن قانون مالکیت فردی بر ابزار تولید ملغا میشود. جامعه مدنی در نظام سرمایه داری به « اجتماع انسانی یا انسان اجتماعی شده» تبدیل میشود ( مارکس)
مارکس و انگلس از چنین جامعه ای هم با نام جامعه سوسیالیستی و هم با نام جامعه کمونیستی یاد میکردند. واضح است که نه یک شبه نظام سرمایه داری نفی میشود و نه یک شبه نظام سوسیالییستی میتواند مستقر شود.
مارکس در کتاب خود تحت عنوان نقد برنامه گتا میگوید که نظام سوسیالیستی از دل نظام سرمایه داری متولد میشود و تا مدتی درد این زایمان را با خود به همراه خواهد داشت.
برای ورود به این جامعه،ابتدا کارگران به مثابه یک طبقه در هر حوضه جغرافیایی و همزمان در تمامی جهان بر عیله سرمایه داری متحد شده و مبارزات یکپارچه ای را با این نظام صورت میدهند. پایه مادی این اتحاد سراسری از سراسری شدن نظام سرمایه داری در همه جهان و حضور کارگران به مثابه طبقه در همه جهان ریشه میگیرد. ضعیف ترین حلقه زنجیره سرمایه داری اولین حلقه ای خواهد بود که گسسته خواهد شد. این اتفاق ممکن است بارها صورت بگیرد ولی نظام جهانی سرمایه حداقل برای جلوگیری از گسستن سایر حلقه های زنجیره خود هم که شده با تمام قوای خود به ترمیم حلقه گسسته شده می رورد. در این کار شاید هم موقتاً پیروز شود چنانچه در تاریخ دیدیم چگونه سرمایه داری جهانی با تمام توان و امکاناتش موجبات شکست انقلاب کارگری 1917 روسیه را فراهم کرده و آن را به شکست کشاند. اما این پایان کار نخواهد بود. هرچند نیرو و توان زیادی را از طبقه کارگر جهانی میگیرد. هرچند به دنبال هر شکست یاس و سرخوردگی تا دوره هایی حاکم میشود اما از نگاه تاریخ تکامل جوامع انسانی همه این دوره ها به مثابه لحظه ثبت میشود.
سرمایه داری به موازات هر شکست در هر گوشه دنیا ناچار است توان و امکانات فراوانی را صرف جبران شکست خود کند و این خود توان سرمایه داری را از آنچه که هست و خود جداگانه موجبات فراهم شدن نابودیش بوده را بیشتر از قبل کاهش میدهد.
کارگران با اتحاد خود وارد مرحله انقلاب میشوند. دیر یا زود این گزینه ای است که علیرغم میل آنها به آنها تحمیل میشود. آنها مایلند که بدون هیچ درگیری بتوانند ابتدا قدرت سیاسی را تصرف کنند اما نظام سرمایه با ارتش تن پروری که با مالیات همان کارگران سالها تمرین سرکوب کرده اند بیکار نخواهند نشست و به مقابله با کارگران خواهند آمد. چاره ای نیست، کارگران یا باید برای همیشه زجر هر روزه را تحمل کنند و یا یک بار با جراحی انقلابی این دمل زائده بر جامعه را برای همیشه کنده و دور بیاندازند.
در یک اعتلای انقلابی ( بحران انقلابی که تمامی جامعه را فرا میگیرد) کارگران قدرت سیاسی را به دست میگیرند و از این لحظه ساختن ساختمان سوسیالیزم آغاز میشود.
تا اینجا کارگران تنها توانسته اند قدرت سیاسی را از دست صاحبان سرمایه توسط انقلاب قهرآمیز بیرون بکشند و اما این هنوز آغاز کار است. در این مرحله نه جامعه سوسیالیستی است و نه مانند سابق سرمایه داری. اما تمامی نمود های جامعه سرمایه داری در این مرحله در جامعه نوین نیز وجود دارد. کارگران با اراده شوراها ی سراسری خود ابتدا مالکیت بر ابزار تولید در صنایع عمده را اجتماعی میکنند. اما بسیاری از عناصر باقیمانده از نظام قبلی هنوز حکایت از طبقاتی بودن این جامعه نوین و نوپا دارد. در این مرحله عمده ترین نقطه اتکا کارگران اعمال دموکراسی کارگری در وسیعترین سطح ممکن است. دموکراسی که تا همین حد هم تاریخ بشر به خود ندیده است.
تا قبل از این دموکراسی بورژوایی بر جامعه اعمال می شد که آغاز آن احترام به قانون اساسی و مهمترین بند این قانون محترم شمردن مالکیت فردی بر ابزار تولید بوده اما از این پس با دور ریختن این قانون و با احتماعی کردن مالکیت، دیگر طبقه کوچک بورژوای سابق نیست که مبتنی بر منافع خود دموکراسی خود را به کل جامعه دیکته میکند بلکه برعکس اینبار اکثریت عظیم جامعه است که دموکراسی خود را بر این جامعه دیکته میکند و این چیزی بیش از همان دیکتاتوری طبقه کارگر که در مقابل دیکتاتوری طبقه سرمایه دار برقرار میشود نیست. هرچند این دیکتاتوری امکان به سلامت عبور کردن از مراحل ساخت ساختمان سوسیالیزم را به عنوان ابزار ضروری این طبقه فراهم میکند اما خود گواه بر حضور دو طبقه در جامعه دارد هرچند که بر عکس سابق اینبار طبقه اکثریت عظیم جامعه قدرت سیاسی را در اختیار داشته باشد.
طبقه کارگر با وجود امکان در دست داشتن قدرت سیاسی و اعمال اراده خود بر جامعه این امکان را میابد که تمامی تکالیف حل نشده که حل آنها به عهده نظام قبلی بوده را یک به یک حل کند. نابرابری زن و مرد، کشمکش های قومی و مسئله حق ملل در تعین سرنوشت خویش، رعایت حقوق کودک، آزادی های بی قید و شرط بیان و قلم، آزادی مطبوعات و احزاب و... بخش هایی از این تکالیف است. اما همانطور که گفته شد این مجموعه همگی تکالیفی است که حل آن به عهده نظام قبلی بوده است و از اینرو بود که این نظام خود را دمکرات وآزادیخواه معرفی میکرد. طبقه کارگر با حل کردن این تکالیف هنوز در مراحل اولیه ساخت ساختمان سوسیالیزم قرار خواهد داشت.
بنا به تعریف های مارکس از روند ساختمان سوسیالیزم و بر پایی کامل آن سه فاز مشخص در این مسیر وجود دارد. با عبور از این سه فاز است که میتوان ادعا کرد جامعه سوسیالیستی یا کمونیستی مستقر شده است. تا رسیدن به فاز نهایی این جامعه مرحله گذار از سرمایه داری به جامعه سوسیالیستی را طی میکند که هر آن بنا بر ترکیب و توازن قوا ممکن است در بین راه متوقف شده و راه بازگشت را موقتاً طی کند. آنچه که در روسیه بعد از 1917 رخ داد توقف ساخت ساختمان سوسیالیزم در این مراحل بود. جامعه ای که در آن عناصر مهمی از نظام قبلی محو یا در حال محو شدن بود اما هنوز تا جامعه سوسیالیستی فاصله فراوانی داشت که توسط بورکراسی کارگری حاکم بر حزب استالینیستی متوقف شد. این شکست هرچند وقوع انقلابات بعدی را به عقب انداخت و هرچند باعث سرخوردگی عمومی در جنبش انقلابی طبقه کارگر شد اما توانست آموزش بزرگ و فراموش نشدنی را به کارگران بدهد. آموزشی بر این اساس که قدرت سیاسی توسط شوراهای کارگری تسخیر میشود و نه حزبی خاص هرچند این حزب طبقه کارگر باشد. حکومت کارگران توسط شوراهای کارگری اداره میشود و نه حزبی، هرچند متشکل از برجسته ترین کمونیست های کارگر. اراده عمومی کارگران از طریق شوراهای خویش در قدرت بر جامعه اعمال میشود و نه حزبی خاص.
تا اینجا حضور احزاب خود گواه حضور طبقات اجتماعی است و این خود گواه حضور طبقات در جامعه. حکومت کارگران نیز خود نیاز به حاکمیت طبقه ای را نشان میدهد که این نیز در همه جوامع طبقاتی وجود داشته، هرچند اینبار طبقه حاکم طبقه کارگر باشد. خود طبقه کارگر نیز نشان از طبقاتی بودن جامعه دارد و از اینرو نیاز به تداوم مبارزه طبقاتی. دولت،کشور، مرز، پول، چگونگی توزیع خرد( بقالی و قصابی و جز این) پراکندگی ملل، اختلاف شهر و روستا و... همگی عناصر باقیمانده نظام قبلی است که به قول مارکس مانند درد زایمان تا دوره ای در نظام جدیدی که در حال ساخته شدن است وارد میشود. از همه این موارد مهمتر نیاز به انقلابات کارگری در سایر کشور های جهان و از اینرو امکان تقویت هر کشور انقلاب شده متضمن بر سر پا ماندن انقلاب سوسیالیستی میباشد. از اینرو نمیتوان پذیرفت که جامعه سوسیالیستی قادر است تنها در یک کشور مستقر شود. اعلام جامعه سوسیالیستی فقط در یک کشور یعنی اعلام پایان مبارزه طبقاتی و مبارزه طبقاتی مادام که آخرین عناصر نظام پیشین حتی در یک گوشه جهان باقی مانده باشد ادامه خواهد داشت.
استالین با اعلام سوسیالیستی شدن جامعه شوروی در واقع پایان مبارزه طبقاتی را توسط حزب خویش اعلام کرد حال آنکه هم همان حزب و هم حضور کارگران در جامعه بمثابه طبقه و لاجرم نیازمند به حزب خود، گواه بر پایان نگرفتن ساختمان سوسیالیزم بود.
طبقه کارگر تنها طبقه ای در کل نظامات طبقاتی است که برای احیای جامعه نوین ناچار میشود خود را بمثابه یک طبقه منحل کند و از اینرو دولت به عنوان ابزار حکومت کردن یک طبقه بر طبقه دیگر از بین خواهد رفت. حال آنکه استالین به نمایندگی از طرف دولت بود که سوسیالیزم در شوروی را ساخته شده اعلام می کرد. لذا آنچه که در آن کشور به شکست منجر شد به هیچ وجه جامعه سوسیالیستی نبود بلکه جامعه ای در مرحله گذار از سرمایه داری به سوسیالیزم بود که خیلی زودتر از انتظار در نیمه راه متوقف شد.
در مراحل مقدماتی ساختن ساختمان سوسیالیزم و بر اساس ساختار این مرحله تئوری « از هرکس به اندازه کارش و به هرکس به اندازه استعدادش سهم اجتماعی تعلق میگیرد» در جامعه عمل میکند و در مراحل پایانی این روند « از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه نیازش سهم اجتماعی تعلق میگیرد». هرگاه این مرحله از ساختمان سوسیالیزم به واقعیت تبدیل شد میتوان پایان مبارزه طبقاتی و محو طبقات و همه تبعات آن از جمله دولت، پول، کشور و... را اعلام کرد. برای رسیدن به چنین مرحله ای مبارزه با همین هدف همواره در دستور نیروهای انقلابی قرار دارد. بدیهی است که ساختن چنین جامعه ای توسط انسان سوسیالیستی ادامه پیدا خواهد کرد اما این امر میسر نخواهد شد مگر انسان در جامعه طبقاتی مقدمات آن را برای آینده فراهم کند.
هر درجه از پیشرفت در ساختمان سوسیالیزم و هر درجه عبور از مرحله انقلابی که همینک در دستور کار است برای نسلی که انقلاب را سازمان میدهد، به مراتب وضعیت معیشتی و رفاهی بیشتری از زندگی در شرایط کنونی فراهم خواهد کرد. این خود افقی است که انصراف از انقلاب را منتفی میکند و نیاز به تدارک آن را در هر شرایطی توسط نیروهای انقلابی ایجاب میکند.

پیش بسوی تدارک انقلابی برای انقلاب سوسیالیستی

با پوزش از خوانندگان وبلاگ شبح به دلیل عدم ویرایش این نوشته و آنهم به دلیل عجله در نوشتن به منظور مرتبط شدن ان با بحث حاضر.

جوان سوسیالیست
14/10/1383

January 4, 2005 12:47 AM

pakmt 4:51 @ Mon, 19 Jun 06

بورژوازی يعنی چه؟


انوشه دهگان 22:58 @ Sun, 11 Jun 06

سلام عزيزان : اميد با همه رفقا کامگار باشيد و سوسيالسيم را به تمامی کشور های جهان وسعت بخشيم .


رسول نامور 23:39 @ Fri, 7 Apr 06

با عرض سلام و خسته نباشيد و تبريک سال نو.
من دانشجوی رشته حسابداری هستم و ميخواستم در مورد علل ورشکستگی از ديدگاه حسابداری از اساتيد ارجمند راهنمايی بخواهم .
با تشکر نامور


کارگر سوسياليست 4:39 @ Tue, 1 Feb 05

اردشير ۱۸۶
با تشکر فراوان از زحماتی که شما برای پيشبرد اين بحث کشيديد. مطالب ارائه شده در مورد گلوباليزاسيون بر اساس ترجمه مقاله ای است که در کارگر سوسياليست انتشار يافته بود.
در اينجا از همه دوستانی که با صبر و حوصله مطالب را دنبال کردند تشکر می کنم. به اميد تداوم بحث ها در راستای ايجاد يک جامعه بهتر برای ايران.


15:06 @ Mon, 31 Jan 05

AUTHOR:
EMAIL:
IP: 217.219.177.226
URL:
DATE: 01/31/2005 03:06:05 PM


13:57 @ Mon, 31 Jan 05

دوستان سوسیالیست درود بر شما.
اسم من سوران است. اهل مهاباد هستم.
مدت ۶ سال است که در کوههای کردستان به همراه رفقای انقلابی خود برای بدست آوردن حقوق انسانیت و اثبات برتری سوسیالیزم بر کاپیتالیزم و راه رسیدن به آزادی از طریق سوسیالیزم و با باوری بسیار بزرگ و معنویاتی زیاد با رهبری سوسیالیست خود رهبر آپو که از سال ۹۹ تا به حال در زندان انفرادی ترکیه میباشد. به تلاش خود ادامه میدهیم.
رهبر APO در کتابی به عنوان (اصرار بر سوسیالیزم اسرار بر انسان بودن است) برتری سوسیالیزم را در آن افاده کرده اند.
هم اکنون به علت نبود زمان نمیتوانم بسیار روی خط بمانم . اما میخواهم در مورد گفته های رهبری درباره ی سوسیالیزم هر دوشنبه مطالبی را برای شما بفرستم.
اگر شما پرسشی داشته باشید و یا میخواهید با من در ارتباط باشید میتوانید به آدرس Email من برایم پیغام بفرستید.
انسانیت با سوسیالیزم بر زور دستی و نابرابری پیروز خواهد شد.
دوشنبه 1-1-2005 ساعت ۱۲
کوههای زاگرس کامپ گریلا(مبارزین PKK)
فواد مهابادی.


شبح 0:24 @ Sun, 30 Jan 05

مهرداد جان!(188)
در رابطه با ديدگاه‌های مارکسيستی ارتبط روبنا و زيربنا و فرهنگ ساده‌انگارانه برخورد کرده‌یی. حالا بحث آن بماند لينکی که دادی درست نيست. لطفا لينک‌شو درست کن آخه من عاشق رياضيات و گيم‌تئوری هستم.


ارنستو چه گوارا 5:38 @ Fri, 28 Jan 05

رفقا- خسته نباشید . ذخیره کردم برای اینکه در بحث ها و مقالات استفاده کنم .


ardeshir 5:21 @ Fri, 28 Jan 05

کارگر سوسياليست عزيز. دستت درد نکند. کامنت های که در مورد گلوباليزاسيون نوشتی ، بسيار دقيق ، پرمحتوا بود. وافعا زحمت کشيدی. اشاراتی که من به پديده گلوباليزاسيون کردم نه از روی شيفتگی من يا انکار صدمات آن به جهان سوم بود.بلکه من معتقدم که اين پديده مانند اژدهايی چند سر سايه شوم خويش را بر جهان انداخته است. شما بدرستی مينويسيد که «

در برابر گلوباليزاسيون، طبقه کارگر ميبايد در سطح بين المللی عمل نمايد. » .و از اينرو من معتقدم که اين مبارزه بسيار پيچيده و طاقت فرسا خواهد بود. زمانی که جنبش «اتک» تشکيل شد من اميد زيادی به نقش مبارزاتی اين جنبش داشتم. متاسفانه بسياری ازروشنفکران بخاطر درماندگی برای يافتن شيوه های دقيق مبارزاتی به آنارکيسم روی آوردند. به اميد روزی که اتحاد منسجمی در سطح جهان عليه اين پديده بوجود آيد. گاهی تصور ميکنم که اگه دنيا تحت تاثير کسانی مانند گاندی [ از لحاظ الگو دادن به جنبش های مردمی ] قرار ميگرفت، عليرغم تبليغات چند ميلياردی ، در عرض مدتی کوتاه ميشد قارچ های سمی مانند کمپانی کوکا کولا ، مک دونالز و ... را به ورشکستگی کشاند. در هر صورت کارگر سوسياليست عزيز. دستت را از دور ميفشارم.


ardeshir 4:28 @ Fri, 28 Jan 05


جوان سوسياليست عزيز سلام! . ضمن تشکر فراوان بخاطر کامنت های جالبی که نوشتيد. مايلم اشاره ای کوچک به کامنت آخر شما بکنم.«من نوشتم که « من حدس ميزنم که تعداد پرولتاريا ( به آن مفهوم کلاسيک) در اروپا رو به تنزل است » !و شما در پاسخ مينويسيد :«
یعنی چی!؟ یعنی اینکه پرولتاریا با نظر لطف سرمایه داری به خرده بورژوا تبدیل میشود، محل تولید را رها کرد به زمین های کشاورزی روی میآورد تا با کشت دیم به مقابله با تولید کشاورزی با طرح ژنریک مشغول شود!؟ چگونه شما به این کشف نائل آمدید بدون آنکه نیازمند کشف بازگشت سرمایه داری به دوران فئودالیزم و انباشت کالا شوی. همه این تلاش ها اگر به این دلیل است که نشان دهی روند تکاملی رو به قهقرا دارد و اگر قرار است انقلابی صورت بگیرد انقلابی سیستم فئودالیزم بر علیه سرمایه داری است». شما دوست عزيزکمی ترمز کن !! و خيالات خودت را.به بحث من نچسبان !! من نوشتم « روند تحولات سرمايه داری .... نشان ميدهد.که پرولتاريای امروزی هر روز از لحاظ کيفی تخصصی تر و فنی تر ميشود. »
. « کجا من صحبت از فئوداليزم کردم يا قهقرا سرمايه داری به طرف فئوداليزم کردم.. در تمامی کامنت ها مرا بعنوان سخنگوی بورژوازی نقد ميکنی و اکنون کم کم به عنوان سخنگوی فئوداليزم. !!!! .
شما مينويسيد : کسی با اخد مدرک پزشکی یا مهندسی..... ( متخصصین) خود مزد بگیر میشوند و نه پرداخت کننده مزد. در نتیجه، تکامل سرمایه داری به آنجا میرسد که در جامعه بیشتر از قبل، فقط دو طبقه اصلی مزد بگیر و سرمایه دار بوجود میآید.»۰ «طبقه مزد يگير و سرمايه دار» پس خرده بورژوازی و پرولتاريا و دهقانان شرکت های کشاورزی همه جزو يک طبقه ميشوند يعنی بقول شما طبقه مزد بگير.
بعبارت ديگر فلان پروفسور متخصص جراح مغز که ناچار به فروش نيروی کار و تخصص خويش به فلان بيمارستان که وابسته به شرکت های بزرگ سرمايه داری است جزو« طبقه اصلی» « مزد بگير » محسوب ميشود .يعنی تضاد جامعه ميشه بين مزد بگيران و سرمايه داران. و توی اين وسط مناسبات توليدی و آن پرولتاريای توليد کننده کالا محوتر ميشود [ بدليل پديده جهانی شدن سرمايه و انتقال ابزار توليد به جهان سوم ] و اين دقيقا جان کلام من بود. اما آيا اين جراح « مزد بگير» و استثمار شده جزو همان طبقه کارگر حساب ميشود. آيا همان ريشه طبقاتی و خصلت انقلابی لازم برای کسب قدرت سياسی دارد. آيا جزو همان کسانی است که پس از انقلاب ،جز زنجيرهای خويش چيزی برای از دست دادن ندارد. پس چرا صادقانه شعار « پيش به سوی تشکيل حزب مزد بگيران !!!!!!» نميدهی ؟
دوست « جوان سوسياليست » يا طرفدار طبقه « مزد بگير » تناقضات شما بی دليل نيست. يک برنامه کامپيوتری بعد از يکسال کاملا کهنه و قديمی ميشود. شما تا ابد نميتوانيد با شعار های گذشته توده ها را متقاعد کنيد .
در هر صورت مجددا از شما بخاطر زحمتی که در نوشتن کامنت ها کشيديد تشکر ميکنم. و برای شما آرزوی موفقيت دارم. من سايت جريان شما را از لحاظ کيفيت غنی ميدانم و اين سايت جزو سايت های محبوب من ميباشد.


کارگر سوسياليست 22:29 @ Thu, 27 Jan 05

اردشیر 155 گلوباليزاسيون


آيا اين يک بحران است يا رفرم؟

از آنجائيکه طرفداران تز جهانی شدن پول، به نقش دولتها کم بها ميدهند، به همين ترتيب به اختلافی که از اين راه بين دولتها ايجاد ميشود هم اهميتی نميدهند، حتی امکان بوجود آمدن جنگ بين المللی.
برای مثال «بارنت» و «کاوانا» ميگويند که: «به نظر ما، تضادهای سياسی اساسی در آغاز قرن جديد، مابين ملتها و يا حتی مابين بلوکهای تجاری نخواهد بود، بلکه بين نيروهای گلوباليزاسيون و نيروهای محلی برای حفظ حيات بوجود خواهد آمد.»
هيرست وتامسون از سوی ديگر، به يک نتيجه واهی رسيده و آينده را درصلح و امنيت ميبينند. اين نتيجه را از ديدگاه رفرميستی آنها ميتوان گرفت و اگرچه از نظر آنها هيچگونه اقتصاد جهانی شده ای وجود نداشته و بوجود نخواهد آمد، اما آنچه که هست تنها «...يک اقتصاد باز در سطح جهان است بر پايه دخالت کشورهای معامله کننده و مقرراتی که کم يا زياد بر پايه سياستهای دولتهای ملی وموسسات فرامليتی تعيين ميگردد.»
درحاليکه جهانی کنندگان سرمايه با ديدی عقلايی «آينده را آشفته» تصوير ميکنند، رفرميستهای «ضدگلوباليزاسيون» نويد رژيمی آرام و صلح جو را ميدهند که از طريق اروپا، ژاپن و آمريکا و موسسات بين المللی مقرراتی را پياده خواهند کرد که از نابرابريها ونوسانات شديد بازارهای اقتصادی جلوگيری خواهد نمود. لذا «اشکال مختلف کنترل و بهبود وضع اجتماعی، با تغييرات ناچيزی بدست قشر ثروتمند کليدی، با سرعت نسبتاً خوبی ممکن خواهد شد.»
در واقع اين بهبود، بستگی به الطاف و بخشش مردان پولداری خواهد داشت که وقتی در کلوپهای خود بدور هم جمع ميشوند، معاملات خود را با برخوردی دوستانه و موفقيت آميز تر انجام دهند. فراموش نشود که بهای آنرا البته فقرا بايد بپردازند. اين نتيجه ای استکه ما تا کنون ازمعاملات انجام شده در تجارت جهانی بدست آورده ايم. قدرتمندترين کشورها ميتوانند برای مدت کوتاهی يک اقتصاد «باز» در سطح جهان داشته باشند.
نتيجه اينکه کشورهای فقير آفريقائی کلاً محتاج زمينهای کشاورزی آمريکا شده و حمايت از صنايع جديد در کشورهای کمتر توسعه يافته سخت تر وسخت تر ميگردد. از سوی ديگر روند رشد تجارت و سرمايه گذاری در اين بلوکها، خود نشاندهنده آنستکه موانع بين خود اينها آماده سربلند کردن هستند.
هيرست و تامسون، مانند خيلی از همنظرانشان، امکان بوجود آمدن جنگ بين خود امپريالسيتها را بر سر همين مسئله نميبينند. آنها معتقدند که خصلت ابزار جنگی مدرن، از بروز جنگ جلوگيری ميکند: «بنابراين نيروهای نظامی، در اصل فاکتور نامربوطی در رابطه با دولتهای کشورهای پيشرفته عمده با يکديگر ميگردد.»
يک ديد تيزبين ميبايد بتواند در منطقه بالکان و آفريقای مرکزی، ناظر رشد رقابت شديد بين امپرياليستها باشد. اينها صرفاً جنگهای محدودی، تنها در «اطراف» ما نيستند،بلکه هشدار دهنده اختلافات بعدی ميباشند، مگر اينکه طبقه کارگر بين المللی بتواند در سطح «جهانی» در برابر آنارشيزمی که نظام سرمايه داری ايجاد کرده، بايستد.
مارکسيستها به مسئله «گلوباليزاسيون» اما از زاويه ای ديگر برخورد ميکنند. ما اول بدنبال تعريف و درک خصلت ومحدوديتهای مرحله کنونی سرمايه داری بين المللی هستيم. در اين مورد هيرست و تامسون به درستی بر نکات تداوم آن در پس مراحل قبلی عصر سرمايه داری اشاره کرده و بر مبانی ملی و محدوديتها و وابستگی و ارتباط آنها با دولتهای ملی تکيه ميکنند.
چيزی که در اينجا بدان کم بها داده ميشود، مقياس پيشرفتهای اخير و پتانسيل آنها در از بين بردن کوششهای مشترک دولتهای ملی است.
طرفداران سرسخت تز جهانی شدن سرمايه، از سوی ديگر، بسادگی روند اين عمل را مرحله نهائی و حقيقت امر ميپندارند و در اين راه به گرايشات متضادی که در درون خود نظام بوجود ميايد، بی توجه هستند، مثل دخالت مدام دولت، رقابت درونی بين خود امپرياليستها، چه رقابت بين بلوکهای تجاری اصلی و چه در درون خود بلوک.
بنابراين اين تغيير قرار است چگونه انجام پذيرد؟ در ابتدا مسئله برسر منافع ملی شرکتهای چند مليتی آمريکا و انگلستان در زمينه صنعت و سرمايه آغاز شد که عاقبت منجر به جا به جائی سرمايه به نحوی گرديد که امروز برخی آنرا گلوباليزاسيون نام نهاده اند. چنين پيشرفتی، دقيقاً منافع ملی آنها را تأمين نمود و اين دو کشور نيز بيش از ديگران از اين باز شدن دروازه های دنيا استفاده بردند.
اين يک روند پراکنده از انباشت سرمايه بکار انداخته شده نبود، بلکه سياست دولتهای ملی و عده ای از سرمايه داران واقعاً ملی بود که در يک همکاری تنگاتنگ، توانستند موانع سر راه خود را بشکنند و به راه خود ادامه دهند.
در عين حال بايد توجه داشت که ادامه اين مسير، بالاخره بدانجا ختم ميشود که کنترل از دست دولت ملی يا دولتهای ملی ائيکه مشترکاً اين کنترل را در دست داشته اند، خارج خواهد شد: روند لجام گسيخته ايکه بدست آمريکا و انگلستان در طول دهه های 1970 و 1980 پياده شد و نهايتاً هم منجر به ايجاد وضعيت ناپايدار و بی در وپيکر و مسائل نظير آن گرديد. همينها حالا ميزان برتری خود را در زمينه رقابت، دست کم گرفته اند و اين نکته ايستکه کشورهای توليدکننده نفت و بانک قراردادهای بين المللی نقداً به آن اقرار داشته اند.
در چنين شرايطی ديگر بازگشت به عقب در مسير و مقياس جا به جائی سرمايه و بی در وپيکری اقتصاد در سطح جهان، حاصل عقل و شعور موسسات بين المللی نخواهد بود، بلکه نتيجه بروز بحرانهائی خواهد بود که قدرتهای امپرياليستی را وادار به پيدا کردن راه حل خواهد کرد و آنها هم مطابق منافع ملی خود به رفع آن بحرانها اقدام مينمايند. البته آن راه حلها هم به قيمت رقابتهای بين خودشان انجام خواهد پذيرفت. در اينجا استکه طبقه کارگر و بخصوص جنبشهای کارگری سازماندهی شده ميتوانند دخالت کنند. اما چطور؟

جهانی کردن مبارزه طبقاتی

راديکالترين طرفداران جهانی شدن سرمايه که بر ابعاد و قدرت طبقه سرمايه دار جديد فرامليتی تکيه ميکنند، خود در باطن بسيار بدبين هستند. فروپاشی استالينيزم، باعث شده است که آنها به اين باور برسند که سرمايه جهانی بی رقيب است. اگر دولت ملی قدرت وضع قانون و مقررات خود را تسليم سرمايه کرده است، ديگر گرفتن قدرت بدست احزاب رفرميستی چه معنی و مفهومی دارد؟
اگر قدرت پول و سرمايه انقدر زياد است که با کوشش چند کشور هم کنترل آن ميسر نيست، پس چه اميدی برای تغيير اجتماعی باقی ميماند؟ جنبشهای کارگری ضعيف و منزوی از يکديگر است، در حاليکه طبقه سرمايه دار در سطح بين المللی متحد ميباشد.
سوسياليستهای انقلابی، بيش از اين اجازه بين المللی کردن اقتصاد را در سطح جهان نميدهند. مکانيزم رفرميستی سنتی که قرار بود جا به جائی سرمايه را محدود کند، شکست خورده از آب در آمد و دليل آنهم روشن است: آنها مالکيت خصوصی را بر منابع ثروت و نيروی توليدی را در اختيار تعدادی شرکتها و بانکهای اصلی گذاشتند. بستن ماليات بر اين ثروتها و کنترل جهت حرکت سرمايه هم برنامه های ناموفقی شدند.
انقلابات خيلی به ندرت همزمان در چند کشور رخ ميدهند. اموال دولتهای انقلابی در سطح بين المللی مصادره ميشود؛ ارز اين کشورها ناگهان سقوط کرده و يا غير قابل تبديل ميشود. الگوهای تجاری به احتمال زياد از بين ميرود و دسترسی به بازار سرمايه بين المللی برای سرمايه گذاری بر روی صنايع و نظير آن بسيار دشوار ميگردد.
اما تمام اينها نشانگر فرارسيدن يک مرحله انقلابی است: تأثيرات اين جا به جائی در خيلی از کشورها محسوس خواهد گشت و اين شرايط موقعيت را برای پشتيبانی و انقلاب در ساير کشورها آماده ميکند.
رفرميزم حق دارد که از گلوباليزاسيون بهراسد. بين المللی شدن سرمايه يعنی تمام اقداماتی که برای مهار آن در جا به جائی و قدرت آن بر اقتصاد ملی صورت گرفت، موقتی و محدود بوده است.
سوسياليزم انقلابی، اما دليلی برای ترس از بين المللی شدن سرمايه ندارد. هر زمانکه کارگران قصد مقاومت کنند، ميتوانند جلو رشد اين قدرت قالب را در سطح جهانی بگيرند.
اين، همچنين بدان معناست که جنگ امپرياليستی ـ که نه تنها ناشی از منطق رقابت است که ناشی از بحرانهای داخلی نيز هست ـ خود دارای توان در هم کوبيدن نظام را هم دارد.
جنبش کارگری ميبايد بتواند با اين گلوباليزاسيون برخورد کرده و بر روی اهداف برنامه خود مجدداً تمرکز کند. حتی کوچکترين اقدام ضد سرمايه داری يک دولت کارگری در درون اتحاد اروپا آنرا در مقابل مکانيزم اقتصادی پان اروپائی و معاملات آنها قرار ميدهد. با اين وجود، همکاری در ظرف اروپا، چه در زمينه سياسی و چه اقتصادی برای ادامه حيات انقلاب و گسترش آن حياتی است.
امروزه ديگر نميشود در سطح بين المللی فکر کرد، اما در سطح محلی عمل نمود. آنان که ميخواهند واقعاٌ کاری انجام دهند، بايد هم در سطح بين المللی و هم ملی عمل کنند. يعنی نه نقش دولتی را که رو در روی آنها قرار گرفته فراموش کنند و نه نقش خود را در سطح بين المللی. در برابر گلوباليزاسيون، طبقه کارگر ميبايد در سطح بين المللی عمل نمايد.
طبقه کارگر، تنها نيروئی است که دليل عينی برای مبارزه در سطح جهانی دارد. وظيفه سوسياليستهای انقلابی در اين مقطع از تاريخ، عملکردی جهانی است.
از همه اينها گذشته، بقول جيمز کانالی يک انقلابی ايرلندی: «ما چيزی نميخواهيم، ما فقط کره زمين را ميخواهيم».

پایان سخن


کارگر سوسياليست 22:27 @ Thu, 27 Jan 05

اردشیر 155 گلوباليزاسيون

تجارت و امور مالی

در طول دهه پيش، تجارت با سرعتی دو برابر توليد، رشد کرد. حتی ايالات متحده آمريکا که در داخل کشور خود بازار بزرگی دارد، طی چند دهه گذشته، افزايش نسبی در زمينه تجارت داشته است. مثلاً در سال 1965 جمع کل واردات و صادرات آمريکا 10 درصد کل توليد ملی بود. در حاليکه در سال 1990 اين نسبت به 25 درصد رسيد.
آنانکه در پی جهانی کردن سرمايه هستند، روی اين آمار بعنوان پيشرفت، تکيه ميکنند. حتی هيرست و تامسون هم ميگويند که بين سالهای 1983 و 1990 سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی، بطور متوسط، ساليانه 34 درصد افزايش داشته است. اما در اينجا سئوالی که برای آنها مطرح ميشود، اينستکه آيا اين يک «تغيير ساختاری نيرومندی است» يا يک دوره ديگر از شکوفائی.
نتيجه گيری آنها هم اينستکه بهيچوجه به دوران پيش از دهه 1980 نميشود برگشت و تکرار موجی هم که در اوائل دهه 1990 تجربه کرديم، ممکن به نظر نميرسد، مگر اينکه همزمان نسبت رشد را بالا برد. حقيقت اينستکه تمام علائم موجود، گويای آنستکه اين «رشد» در حال حاضر وجود دارد و اين تنها شامل سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی نيست که در زمينه تجارت هم بهمين گونه است.
طبق آخرين گزارش سازمان ملل متحد در زمينه سرمايه گذاری بين المللی، سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی همواره در حال افزايش بوده است. سرمايه گذاری جهانی در سال 1995، 40 درصد افزايش نشان داد، يعنی مبلغ 315 ميليارد دلار. قسمت اعظم اين مبلغ را البته در کشورهای صنعتی بزرگ مييابيم، اما درصد ميزان سرمايه ای که به کشورهای در حال رشد سرازير شده نيز از هميشه بالاتر بوده است.
بحث هيرست و تامسون در کل اينستکه گردش سرمايه در سالهای بين 1900 و1914 بيشتر از گردش سرمايه در دهه 1980 بوده، اما «پديده غيرقابل انکار» رشد گردش پول در سطح جهان را در دوره اخير قبول دارند.
آنها اين را مديون نرخ ثابت ارز در دهه 1970 دانسته و اين رشد را «خاص» اين دوران از سرمايه داری بين المللی ميشناسند.
در حقيقت، ترکيب سياستهای نئوليبرال دهه1980، «باز بودن» بازار پول و تکنولوژی جديد بود که باعث رشد فوق العاده «پول داغ» گرديد. روابط روزانه معمول با کشورهای خارجی، اکنون به3/1 هزار ميليارد ليره انگلستان رسيده است.23 مورد خريد سهام در کشورهای خارجی برای آمريکا، سود 3 درصد سال 1970 را به سود 136 درصد در سال 1995 رسانيده است.
اما سئوال مورد نظر در اينجا اينستکه آيا انتقال بازار پول بين المللی در دهه 1980، شاهدی است بر «رهائی» سرمايه از چنگ دولت ملی يا کنترل بين المللی؟ اين نکته ما را به اصل مطلب در زمينه جهانی کردن سرمايه ميرساند. آيا دولتهای ملی هيچگونه کنترلی بر سرمايه بين المللی دارند؟ آيا بنگاههای ديگری هم هستند که از منافع بورژوازی دفاع ميکنند؟ آيا رقابت در نظام سرمايه داری آلترناتيوهای مختلفی را در مسير خود دارد؟
در نظر طرفداران تز جهانی شدن سرمايه، سرمايه مرزهای دولتهای ملی را شکسته است. مثلاً به نظر« بارنت» و «کاوانا»، دولت ملی جديد «بيشتر وبيشتر به يک بنگاه عصر پيشين» شباهت پيدا کرده است.
برای «اومی»، يکی ديگر از اين طرفداران، «...دولتهای ملی نقداً نقش خود را بعنوان واحدهای سهيم در اقتصاد جهانی امروز که ديگر مرز نميشناسد، گم کرده اند.»
«واترز»، يک طرفدار ديگر، در بحث خود آورده است که توضيحات مختلفی که در باره اقتصاد بين المللی بجای جهانی آمده «...قدرت سازمانهای بين المللی و فرامليتی بر روی دولتهای ملی» را ناديده ميگيرند.
اين ديدگاه به دو دليل غلط است. يکی بدليل اينکه دولتهای ملی را قربانی پاسيو جهانی شدن سرمايه شرکتهای چند مليتی ميداند. ديگر اينکه، بطور کلی قبول ندارد که در طول ده سال گذشته و در ابعاد گسترده ای اين دولتها کوشيده اند تا با دخالت خود از تأثيرهای منفی جا بجائی های لجام گسيخته سرمايه جلوگيری کنند.
بحث طرفداران جهانی شدن سرمايه، نشانگر آنستکه آنان بهيچوجه قادر نيستند دريابند که ابعاد باز بودن اقتصاد جهانی ونيروی محرکه ايکه آنرا فرای قوانين کشورهای مختلف سوق داد، تنها منفعتی يک جانبه برای کشورهای امپرياليستی دهه 1970 بهمراه آورد.
در دهه 1970، دولتهای ايالات متحده آمريکا و بريتانيای کبير، در اتحادی با بخشهای مالی و صنعتی بزرگ و اصلی، يک فکر داشتند و آنهم اين بود که در جهت حفظ منافع ملی خود، ساير کشورها را وادار کنند تا در بازار اقتصادی خود را به روی آنها بگشايند.
آنها «رهبری بازار» را بر روی اغلب توليدات اقتصادی در دست داشتند و از اين برتری در رقابت به نفع خود استفاده کردند. در اين مسير آمريکا و انگلستان، ساير کشورها را مجبور کردند تا يا از آنها پيروی کنند و يا بيش از پيش در بازار سهام ببازند.
ديگر اينکه، دولتهای ملی هم در جهت گيری و محدود کردن تأثيرات منفی جا بجائی سرمايه نقش دارند. وقتی بازار ارز در سال 1992 خراب شد، دولتهای پرتغال، اسپانيا و ايرلند فوراً دخالت کرده و با حمايت خود، ارز کشور را نجات دادند. دولت آمريکا هم در سال 1994، در پی سقوط ارز کشور مکزيک، با دخالت همه جانبه خود، کلاً سهامداران آمريکائی را از پنجاه ميليون دلار ضرر نجات داد.
در اوائل دهه 1990، دولت آمريکا يکبار ديگر به نجات وامها و پس اندازها شتافت، تا از ضربه رکود اقتصادی بعد از 1989 آسيب نبينند.
در اين مورد، «جويس کولکو» بحث واقع بينانه تری از ديگر طرفداران جهانی شدن سرمايه دارد. او ميگويد: «دولتهای ملی هم در حال کنار کشيدن خود از دخالت مستقيم در اقتصاد هستند و هم دارند نقش فعالتر در اين رابطه پيدا ميکنند. نقش آنها اينستکه آماده باشند تا در صورت بحران مالی به نجات بزرگترين شرکتها بشتابند. تجديد نظر در برنامه صندوق جهانی پول و سياستهای همه جانبه آن درزمينه دخالت در مسائل اقتصادی کشورهای کمتر پيشرفته ، در واقع وضع اين کشورها را بحرانزاتر و وخيم تر از گذشته کرده است.»
دليل اصلی انتخاب يک پول واحد برای کشورهای اروپائی در سال 1999هم دقيقاً همين بود که از آن طريق بتوان دولتهای کوچک اروپا را در برابر تأثيراتی که تغييرات خود به خودی اقتصادی بر يک بازار خاص ميگذارد، حمايت کرد؛ کاری که همانطور که انتظار ميرفت اساساً به نفع سرمايه های انگليسی و آلمانی تمام شد. اين توافق به اين شرط انجام شد که دولتهای کشورهای کوچکتر از طريق يک بانک فدرال اروپائی، کنترلی بر سياست گردش پولی داشته باشند.
در اينجا يک «دولت ملی » در واقع شکل يک «دولت» پان اروپائی را بخود گرفته است. اما مکانيزم کنترل آن، خارج از دست اين دولتهای ملی نيست، بلکه مانند ابزاری در دست آنها است. اين نقطه کور در بحث طرفداران جهانی شدن سرمايه، ناشی از ناديده گرفتن اين حقيقت استکه تضاد واقعی بين دولت ملی و سرمايه جهانی شده، در حال حاضر و آينده نزديک، در حال منطقه ای ساختن اقتصاد بين المللی و رشد سياستهای پان ملی گشته است.
در اين مورد، هيرست و تامسون، از انتهای ديگر طيف حرکت کرده و لذا اشتباه برعکسی ميکنند. آنها ميدان دخالت دولتهای ملی را ميبينند و متوجه مقرارتی که مسئولان فرامليتی و سازمانهای منطقه ای ميگذارند، هستند. هيرست و تامسون همچنين معتقدند که دولتهای ملی هنوز هم در کنترل اقتصاد بين المللی فعال بوده و بيشتر از اينهم ميتوانند دخالت داشته باشند.
چيزيکه آنها متوجه نيستند، اينستکه شکلی که اين دخالت بخود دارد، نتيجه عقلائی از يک مباحثه «منطقی» بين شرکای بين المللی نيست که حاصل فشار طرفين بر يکديگر و تحريک مليتهای امپرياليستی اصلی ميباشد.
برای مثال، در سالهای 88/1987، انگلستان و آمريکا تمام کشورهای «جی 10» را وادار کردند، قانون «نسبت سرمايه کافی» خود را بر بانکهای کشورهای خود تحميل کنند، تا از اين طريق بحران اقتصادی بانکهای بين المللی را پديد آورند. اين دو کشور تمام بانکهائی را که از اين کار خودداری کردند، به غير از بانک نيويورک و بانک لندن، تهديد نمودند.
به همين نحو در سال 1988 «منافع ملی» آمريکا ايجاب ميکرد تا به پول مواد مخدر که از طريق بانکها جا به جا ميشد، حمله کند. در نتيجه آن، دولت آمريکا به تهديد بانکهای ضعيف پرداخت و از درون اين عمل مقررات جديدی بيرون آمد.
در اين مورد هم، هيرست و تامسون مرتکب يک اشتباه ديگر ميشوند. آنها توانائی موسسات بين المللی را در رابطه با ايجاد مقررات لازم برای برخورد با نتايج نامطلوب نظام اقتصاد بين المللی، بيش از حد واقعی ميبينند. هيرست و تامسون کور کورانه مدعی هستند که: «حرکت، اکنون بطرف بازنگری به مقررات» توسط اين مسئولان بين المللی است.
دليل اينکه نميشود با اين نظريات همسو شد، اينستکه بازار روزانه درآمد سرانه در بازار اقتصادی بين سالهای 1986 تا 1992 سه برابر شده است. نسبت خزانه بانکهای دولتی در رابطه با اين درآمد سرانه بازار اقتصاد، ازنسبت 5/1 به سه در سال 1983 به نسبت
5/1 به صفر در سال 1995 کاهش يافته است. جمع کل که برابر با 3 /1 هزار ميليارد تخمين زده شده است، دو برابر جمع کل خزانه تمام دولتهای «جی 5» ميباشد.
در حاليکه صندوق بين المللی پول و بانک جهانی، کنترل بازار را در دست گرفته اند، تمام مسير ليبرال شدن در طول 20 سال گذشته، به نفع اقتصاد خصوصی تمام شده و هيچگونه سودی برای بانکهای دولتی يا پول در گردش بين اين دولتها، نداشته است.

ادامه دارد


کارگر سوسياليست 22:25 @ Thu, 27 Jan 05

اردشیر 155 گلوباليزاسيون

فراسوی سرمايه چند مليتی

يکی از طرفداران گلوباليزاسيون مينويسد: «رسيدن به اين مرحله از نظم جهانی ناشی از ادغام چند صد غول سرمايه دار است که قدرت اکثر آنها از هر کشوری در جهان بيشتر است. اتومبيل سازی فورد، به مراتب اقتصادی بزرگتر از عربستان سعودی و نروژ دارد. فروش ساليانه شرکت «فيليپ موريس» از درآمد ساليانه دولت استراليا بيشتر است.»
آنهائی که جهانی شدن سرمايه را به مرحله اجرا گذاشته اند، در واقع شرکتهای چند مليتی را آلترناتيوی بجای حکومت ملی هر کشوری در سازماندهی توليد، ميبينند. صرف ابعادی که چرخ اين سياست اقتصادی را به حرکت در مياورد، وزنه اين شرکتها را درمقايسه با ساير موسسات بالا ميبرد. در طول يک سال بين 1990 تا 1991، 135 شرکت چند مليتی، فروشی بالا تر از 10ميليارد دلار و در همين مدت، 60 کشور جهان رويهمرفته، کمتر از 10ميليارد دلار درآمد ملی داشتند.
به نسبت بالا رفتن تعداد اين شرکتهای چند مليتی، تمرکز سرمايه هم بيشتر شده است. 70 درصد تمام سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی بوسيله 300 شرکت چند مليتی انجام شده و 25 درصد کل سرمايه در اختيار آنها ميباشد. در حاليکه شرکتهای چند مليتی مدتهاست وجود داشته اند، آنان که درپی جهانی کردن سرمايه هستند، مصررانه ادعا دارند که جهانی شدن سرمايه يا گلوباليزاسيون يک تغيير کيفی است. در حاليکه در اين دوران تنها ابعاد اين موسسات غول آسا پهناورتر شده است.
در اين ميان، منوپلها اهميت کمتری در مقايسه با «گسترش ابعاد جهانی» شرکتهای چند مليتی پيدا ميکند. درآمد برخی از بزرگترين شرکتها، مانند «آی بی ام» و «آی سی آی» حاصل فروش آنها در ساير کشورها است. «نستله»، يکی از نمونه های برجسته در اين مورد ميباشد. 98 درصد فروش محصولات نستله در خارج از کشور سوئيس صورت ميگيرد.
قدرت شرکتهای چند مليتی درحدی است که حتی قويترين کشورها را از پا در مياورد. برای مثال، سياست دولت کانادا برای استفاده از داروهای ژنريک و حمايت آن از داروهای ارزان، آن دولت را در دام فشار از بالای صنايع داروسازی انداخت.
اين ابعاد جهانی تنها منحصر به تجارت نيست. اين تغيير ساختار جهانی در مقياس بسيار بزرگی در زمينه های ديگر سرمايه داری، ادغام شرکتها و سياستهای مشترک آنها (خصوصاً در زمينه های در حال رشد سرمايه) اتفاق افتاده است. دهه 1980 و1990 در روند جا به جائی سرمايه بوسيله اين شرکتهای چند مليتی، چهره برجسته بهره برداری از نيروی کار ارزان يا افزايش توليد بوده است، مانند کارخانجاتی که در مرز بين ايالات متحده آمريکا و مکزيک تأسيس شدند.
امر توليد الزاماً نبايد در کشورهای عقب نگهداشته شده انجام گيرد، بلکه مابين زمينه های صنعتی در حال رشد يا بلوک سرمايه داری جا به جا ميشود. مثلاً «گراند متروپولتن» توليد کارخانه «گريين جاينت فود» را از کانادا به مکزيک انتقال داد، کارخانه «بنديکس» توليد خود را از کانادا به ايالت کارولينای جنوبی آمريکا منتقل کرد. شرکتهای مشترک المنافع ژاپن و کره جنوبی، کارخانه های خود را به بخشهائی از «ويلز» در مجمع الجزاير بريتانيا که نيروی کار بسيار ارزان دارد، انتقال دادند.
در آستانه سال 1991، بيش از نيمی از صادرات و واردات ايالات متحده آمريکا در واقع، انتقال اجراء و خدمات درونی شرکتها بود که بيشترشان هم شرکتهای چند مليتی بودند که نهاد اوليه اشان در خود آمريکا پايه گذاری شده بود. از پی اين نوع روابط تجاری، مدير کل کارخانجات ساعت سازی «بولو وا» اينطور اظهار نظر ميکند: «ما قادرهستيم تا رقابت خارجی را از پای درآوريم، زيرا که ما خود، همان رقابت هستيم.»
ترکيب ابعاد جهانی اين سياست اقتصادی با تکنولوژی جديد، باعث آن شد که برخی از اين شرکتها با علاقه زيادی از فرا مليتی شدن خود استقبال کنند، زيرا که اين ايده، هدف آنها را در بی مليت کردن شرکتشان، ياری ميداد. بقول يکی از مديران عامل آی بی ام: «آی بی ام در حد قابل ملاحظه ای موفق شده است تا آمرِيکائی بودن خود را از بين ببرد.»
هيرست و تامسون، اين تعريف از بی کشور شدن شرکتهای فرا مليتی را زير سئوال ميبرند. از نظر آنها تنها چند شرکت چند مليتی به مرحله «فرا مليتی» رسيده و توانسته از مرز قوانين درون مرزی ساير کشورها عبور کرده و استقلال عمل بيابد.
بحث ايندو، اينستکه با وجود اينکه در دهه 1980، سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی در اشکال مختلف مثل فروش کالا، ميزان امکانات، مالکيت بر کمکهای مالی و ساير وابستگيها، رشد بسيار قابل ملاحظه ای را در زمينه سود داشته، اما شرکتهای چند مليتی باز هم پايه در وطن خود داشتند. مثلاً شرکتهای چند مليتی با اصالت ژاپنی، 92 درصد از امکانات کارخانه ای و97 درصد از امکانات سرويس دهی خود را در سال 1993 در همان ژاپن داشتند. در همين سال، آمريکا به ترتيب، 70 درصد و74 درصد از همان امکانات را در خود آمريکا ارائه داد.
بيشتر شرکتهای اروپائی، پايه ضعيف تری در کشور مادر دارند، اما امکانات و فروش عمده آنها در همان اروپا است. هيرست و تامسون از آمار و تجزيه وتحليل خود، اينگونه نتيجه ميگيرند که «شرکتهای بين المللی در زمينه فعاليت خود، هنوز هم بطور عمده به کشور مادر محدود شده و در نتيجه کلاً در کشور خود، باقی وهمواره بشکل شرکتهای چند مليتی، بجای فرا مليتی، برجا ميمانند.»
هيرست و تامسون سپس، اينطور نتيجه ميگيرند که «در حقيقت، شرکتهای فرا مليتی، ظاهراً بسيار کمياب است» وآن ميزان از افزايش گردش سرمايه، تغيير مهمی در توليدات کشورهای در حال رشد، ايجاد نکرده است.
بحث آنها اينستکه برعکس، سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی عمدتاً مابين زمينه های اقتصادی اصلی جا به جا ميشود. اقتصاد «جهانی شده»، اقتصادی است بسيار متمرکز. منبع اصلی حدود 90 درصد از سرمايه سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی در 10 کشور پيشرفته جهان و دو سوم آن در چهار کشور آمريکا، انگلستان، ژاپن و آلمان قرار دارد. اضافه بر اين، سه چهارم اين سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی به کشورهای آمريکای شمالی، اروپا و ژاپن ميرود. 100 شرکت از بزرگترين شرکتهای چند مليتی، صاحب 33 درصد کل سهام سرمايه گذاريهای مستقيم خارجی است.
اين آمار لذا نشان ميدهد، آنچه که در حال اتفاق افتادن است، جهانی شدن اقتصاد نيست، بلکه اقتصادی است متمرکز، در مثلثی از بلوک اروپا، ژاپن و ايالات متحده. در نتيجه، معقولانه تر خواهد بود که به جای لفظ «جهانی شدن سرمايه» از لفظ «جا به جا شدن سرمايه» استفاده شود.
علاوه براين، طرفداران نظريه «رسيدن به ابعاد جهانی»، قبل از اينکه بتوانند خود را از قيد قوانين داخلی کشورهای مختلف برهانند، ميبايد بپذيرند که حتی يک شرکت فرا مليتی مانند فيليپ موريس هم نياز به حمايت دولت آمريکا و موسساتی دارد که عمدتاً آمريکائی هستند.
کمکهائی که آمريکا درزمينه غلات و برنج به کشورهای کمتر پيشرفته، می کند باعث ميشود که أنها نتوانند به خود کفائی لازم دست يابند، مثل مکزيک که در بلوک تجاری آمريکا به دام افتاده است. به همين ترتيب هم وقتی فيليپ موريس ميخواهد زمينه تجارت توتون خود را با تجارت مواد غذائی گسترش دهد، ازدولت ملی برای دسترسی به بازارهای مربوطه کمک ميگيرد.
بيشتر شرکتهای فرا مليتی برای رسيدن به اين منظور از بودجه های کلان خود برای به خدمت گرفتن اين دولتهای ملی و پياده کردن قوانين لازم از طريق پارلمان آنها، همانند آژانسهای بين المللی، استفاده ميکنند: «کمپانی های جهانی هنوز هم چشم اميدشان به دولتهای وطنشان است تا از آنها در بازارهای موجود حمايت و راه نفوذ اين شرکتها را در بازارهای ديگر هم باز کرده و سطح دستمزدها و مخارج محيطی را به نفع اين شرکتها پايين نگهداشته و در موارد مختلف به اينها کمک کنند.»
آشکارترين راهی که نشانگر حمايت دولت ملی از سرمايه و حمايت حکومت يک کشور از سرمايه ملی است، کنترلی ميباشد که بر نيروی کار گذارده ميگردد. اين کنترل شامل قوانين دولتی در زمينه قراردادهای کاری بين کارگر و کارفرما و قوانين مجلس است که بر قدرت عملکرد اتحاديه های کارگری تأثير منفی ميگذارد.
از حمله وحشيانه بر اعتصابات کارگری نيجريه و زندانی شدن کارگران گرفته تا قوانين ضدکارگری بريتانيا، دولت ملی همواره دستگاهی حياتی برای گردش سرمايه است.
دولتهای ملی همچنين جا به جائی نيروی کار را کنترل ميکنند. طرفداران تز گلوباليزاسيون، بر اساس ديدشان از مسئله، ميگويند که يا نيروی کار قابل انتقال است و يا سرمايه دائماً در جستجوی پيدا کردن نيروی کار ارزان ميباشد. در تخمين های آمده، گفته ميشود که ساليانه 75 ميليون نفر، کشورهای فقير را ترک ميکنند. البته اين بدان معنی نيست که اين مهاجرتها آسان انجام ميشود. مهاجرت نيروی کار کارگری همواره تحت کنترل شديد قرار دارد.
در حاليکه جا به جائی نيروی کار، مابين کشورهای اتحاديه اروپا آزاد شده، اما بر اساس همين قوانين از اروپا يک «قلعه» ساخته است که در آن هفت کشور اروپا، طبق «قرارداد شنگن» در قلب آن واقع ميشود. البته در اينکه انتقادات هيرست و تامسون به نفع جهانی کنندگان سرمايه است، شکی نيست. اما در محاسبات آنها و نتيجه گيريهايشان چند اشکال وجود دارد.
يکی اينکه به نظر ميرسد که ايندو بهائی به تمايل شديدی که در همکاری بين کمپانی های چند مليتی با سرمايه های کوچکتر داخلی اين کشورها يا سرمايه های ملی ای که در دست دولتهای ملی آنها است، نداده و آماری که در اينجا ارائه کرده اند، اين کنتراتهای کوچکتر را ناديده گرفته و در نتيجه، ميزان قدرت و ابعاد اين منوپلهای بين المللی را دست کم ميگيرند.
ديگر اينکه با نگاهی به تجربه بدست آمده از انتهای ديگر اين طيف، يعنی با بررسی وضعيت شرکتهای چند مليتی که ريشه در ژاپن و آمريکا دارد، ناگهان با اختلاف فاحشی روبرو ميگرديم. شرکتهای انگليسی در خود آن کشور، فقط 36 درصد فروش داشته و تنها 39 درصد دارائی خود را در بريتانيای کبير نگهميدارد.
و بالاخره اينکه هيرست و تامسون به اين نکته اهميت نميدهند که ريشه ملی بعنوان يک شاخص برای شرکتهای جهانی بزرگ که واقعاً چند مليتی هستند، مرتب اهميت خود را از دست داده است.

ادامه دارد


کارگر سوسياليست 22:23 @ Thu, 27 Jan 05

اردشیر 155

گلوباليزاسيون يا جهانی شدن سرمايه
عصر جديدی در دنيای نظام سرمايه داری است؟

دوست گرامی اردشیر بر این اعتقاد است که در عصر جدید گلوبالیزاسیون انقلابات سوسیالیستی (و نظریات مارکس) منتفی شده است. ایشان تحت تأثیربرخی تحليل گران بورژوا قرار گرفته، مبنی بر اینکه که عصر جهانی شدن پپسی کولا (شوخی دوست عزیز اردشیر در مورد «مارکس کولا» شاید متکی بر این تحلیل باشد!) و مک دونالد است که روابط جا افتاده و مشخصات ملی را در خود حل ميکند. برای برخی اين بدان معنی است که فرهنگ مصرفی در همه سرايت کرده و برای عده ای ديگر، اين يک انقلاب در تکنولوژی اطلاعات است که از جهان ما يک «دهکده جهانی» ميسازد.
چنين تئوريهای گلوباليزاسيونی هميشه جای بحث باقی ميگذارد. يک مسابقه جهانی را ميشود از طريق راديو شنيد و يا از طريق تلويزيون در اطراف جهان ديد، ولی از طرف ديگر، در نظر کسی که نه وسيله دارد و نه پول، تا خود را با وسائل نقليه عمومی به نزديکترين شهر مجاور برساند، دنيا آنقدرها هم کوچک نيست.
تا زمانيکه دو سوم جمعيت جهان درجاهائی زندگی ميکنند که دو ساعت پياده با اولين تلفن عمومی فاصله دارد، ديگرشهروند آن «دهکده جهانی» بودن کاملاً بی معنی است.
سايه اين «فرهنگ جهانی» زود گذر اما، نبايد موضوع اصلی و جدی تغييری که در وضع اقتصاد جهان طی بيست سال گذشته، ازپی جهانی شدن سرمايه، بوجود آمده و روابط سياسی ناشی از آنرا ناديده بگيرد.
طبقه حاکم مسلماً به اين پيشرفتها بطور جدی مينگرد. موضوع «گلوباليزاسيون» در دفاتر مرکزی موسسات بزرگ چند مليتی و بازار سرمايه، مثل بخش جامعه شناسی دانشگاه ها، موضوع بحث شورانگيز روزانه شده است.
منظور از گلوباليزاسيون در واقع چيست؟ اگر منظور توضيح در باره يک قرن رشد بين المللی تجارت و سرمايه گذاری باشد، اينکه پديده تازه ای نيست. مدافعان گوناگون «تز گلوباليزاسيون» اما، از آن برای تشريح يک تغيير کيفی در نظام سرمايه داری استفاده ميکنند که اغلب هم برای برجسته کردن استراتژی های سياسی موجود بکار ميرود.
هيرست و تامسون در کتابی که دو سال پیش به چاپ رسانده اند، بطور بسيار مفيدی نظريه باصطلاح بسيار محکم خود را در مورد گلوباليزاسيون، اينطور خلاصه کرده اند: «گلوباليزاسيون درمفهوم راديکال خود، ميشود رشد ساختارهای اقتصادی تازه. يعنی نه فقط تغييرات اتفاقی يا ناشی از بحران، بلکه همچنين دورانِی که اين رشد در جهت گسترش هرچه بيشتر تجارت وسرمايه گذاری بين المللی سوق يافته، ولی همواره در چهارچوب روابط اقتصادی موجود باشد.»
در اين سناريو از اقتصاد جهانی نظام «خودساز و خودگردان شده و با جهانی شدن بازار و توليد، ديگر مربوط به يک اجتماع خاص نميگردد». «سطح ملی جای خود را به سطح بين المللی ميدهد.»
بنا به نظر هيرست و تامسون، اين نظام فرض را بر اين ميگذارد که «...تبديل سرمايه های چند مليتی به سرمايه های فرامليتی، نقش اصلی را در اقتصاد جهان دارد. سرمايه فرامليتی، سرمايه در کنترلی است که نام ملی مشخصی نداشته و مديريت آنهم بين المللی باشد...»
بقول يکی از مدافعان تز گلوباليزاسيون «افراطی»: «نماينده اقتصاد جهانی، سرمايه فرامليتی استکه بوسيله شرکتهای جهانی، موسسات برنامه ريزی اقتصادی و بازارهای سياسی مانند صندوق بين المللی پول و کميسيون سه گانه، سازماندهی شده و مديريت آن بعهده قشر فوقانی سرمايه داران فرامليتی باشد. سرمايه دارانی که در مراکز نظام سرمايه داری دنيا نشسته و از آگاهی طبقاتی بسيار بالائی برخوردارند.
اين قشر فوقانی از سرمايه داران فرامليتی دارای يک برنامه مشترک جهانی است. ترکيب خاص زمينه های اقتصادی، سياسی و فرهنگی اين برنامه هم يک ساختار اجتماعی نوين وجهانی برای انباشت سرمايه بوجود آورده است.
بنا به نظر پيغمبران گلوباليزاسيون (مثلاً يکی از صاحب نظران ژاپنی)، شرکتهای فرامليتی يا چند مليتی به مرحله «شرکتهای بی وطن» رسيده اند.
آنها ميتوانند توليد کالا را به هر نقطه ای از جهان که بخواهند انتقال دهند، کارخانجات را در هم ادغام ويا از هم جدا کنند و در هر جائی که دلشان بخواهد، سرمايه گذاری مستقيم خارجی کنند. لذا برای اين سرمايه داران جهانی که در واقع هيچگونه کنترلی بر روند انتقال سرمايه ندارند، اقتصاد واقعاً هم گلوباليزه شده است.
وضعيت تمام کشورها هم در مورد اعمال کنترل سياسی و اقتصادی بر اين اقتصاد فرامليتی روشن است. هيرست و تامسون می گويند که «... کشورهای جهان محتاج به رحمت و بخشش نيروهای بازار جهانی خودسر وغيرقابل کنترل خواهند گشت.»

تحليل مارکسيستی از اين بحث چيست؟

امپرياليزم و اقتصاد جهان

در مارکسيزم با مسئله بين المللی شدن هرچه بيشتر اقتصاد جهان تحت عنوان «امپرياليزم» سالها پيش از جنگ جهانی اول برخورد شد.
مارکس به خوبی دريافته بود که در ذات سرمايه است که دائم بدنبال يافتن مواد خام جديد، بازار تازه ومنابع کار نو باشد. در اين راه حتی، بقول مارکس «ديوار چين را هم فرو ميريزد».
سرمايه داری، هرگونه مانعی را که بر سر راهش باشد، درهم ميکوبد و روشهای قديمی توليد را درخود غرق ميکند و يا آنها را تحت کنترل خود در مياورد. سرمايه داری، ساختار اجتماعی خود را بر روابط موجود، تحميل ميکند، زيرا که فشار از بالا آوردن در ذاتش ميباشد. از جمله تضادهای عميق آن، رابطه بين سرمايه و دولت ملی است.
دولت ملی هم گويای روابط اجتماعی نظام سرمايه داری است و هم نماينده تضمين کنندگان نظام. دولت ملی در حقيقت برای پاسخ به نياز طبقه بورژوا بوجود آمد وسپس توانست بازار داخلی پراکنده را متحد و برای همه سرمايه دارها شرايط قانونی و سياسی يکدستی را فراهم نمايد.
منطق رقابت سرمايه اما، ايجاب ميکند که در جستجوی دائم برای بازار نو و امکان سرمايه داری بيشتر به فراتر از مرزهای «وطن» چشم دوزد. با چنين گستردگی، نياز به ابزار قانونی و نظامی در دفاع از شرايط سود آوری که استثمار ديگر کشورها را ممکن ميسازد، هم ايجاد ميشود.
بين سالهای 1870 و 1914، بخصوص از سال 1895 تا شب آغاز جنگ جهانی اول، گسترش بين المللی تجارت و سرمايه گذاری کاپيتاليستی، بالاخص سريع پيش ميرفت. نتيجه آن نيز اين شد که دنيا بين مشتی «ابر قدرت» تقسيم شد. کشورهائی که عضو اين باشگاه نبودند يا به مستعمره های رسمی تبديل شدند يا به «ميدان نفوذ» غير رسمی در آمدند.
برای منوپل های (انحصارهای) صنعتی و مالی درون قدرتهای بزرگ که کنترل را در دست داشتند، اهميت اين کشورها فقط به خاطر منابع مواد خام و کار ارزان نبود، بلکه اينها اغلب بازار فروش کالای توليد شده ومحل ارائه سرويس مربوطه هم ميشدند. برای محکم کردن پايه های اين منوپلی ها، داشتن نيروهای امنيتی ابتدا نيمه خصوصی فراهم گرديد. اما بعد، مسئوليت ايجاد خفقان، کنترل و آرامش کاملاً بدوش دولت افتاد.
باين ترتيب، يک دولت در برابر دولتهای ديگر قرار گرفت. اين تضاد، در بطن دوره رقابت آزاد سرمايه، بالاخص از شاخص های عصر امپرياليزم ميباشد. بخشی از دليل آن، البته اينستکه گسترش سرمايه، در واقع چيزی بجز تقسيم مجدد دنيائی نيست که نقداً دردست قدرتهائی که با هم در رقابت بوده اند، قرار دارد.
اما علت ديگر آن، اينستکه در عصر امپرياليزم برای گسترش سرمايه، صادرات سرمايه (چه بشکل نقدی وچه بشکل سرمايه گذاری) بر صادرات کالا تقدم دارد.
لذا نظارت مسلحانه بر راه های تجارت جهانی، خاص عصر قبل از امپرياليزم بود که به ضرب زور درهای بازارهای بسته را بروی کالاهای شرکتهای منوپل ميگشودند. در عصر امپرياليزم لازم شد که دولت ملی، نظارت بر اين چنين سرمايه گذاری های بزرگ را بعهده گيرد.
اينهمه، به نوبه خود، منجر به بروز جنگها وانقلابات در عصر امپرياليزم گرديد. جنگ برای اينکه بزور بتوان دنيا را به «ميدانهای نفوذ» امن و امان نو تقسيم کرد؛ انقلاب در نتيجه فقدانهائی که در زمان جنگ بر مردم تحميل ميشود و در نتيجه فروپاشی طبقات حاکم شکست خورده و بعلت بی عدالتی هائی که بر اثر ستم ملی بر مردم اعمال گشته، رخ ميدهد.
در طول قرن بيستم، تمام تغييرات بزرگی که در تجارت و سرمايه گذاری پديد آمد، نتيجه انباشت سرمايه ای بود که بر اثر رقابت شديد بين بلوکهای منوپل ايجاد گرديد و با حمايتی که دولتهای زادگاههای اين منوپلها از آنها کردند، ادامه يافت.
بحث مرکزی در «تز گلوباليزاسيون» اينستکه در طی 20 سال گذشته، مرحله رشد سرمايه منوپل، اجازه داده تا شرکتهای منوپل فراسوی ابعاد دولت ملی رفته و باعث شده استکه وابستگيها به دولت ملی بطور غير قابل برگشتی، کمتر گردد. در نتيجه روند انباشت سرمايه تا جائی رسيده است که نميشود آنرا با روشهای سياسی و اقتصادی سنتی موجود در دسترس دولتهای ملی کنترل کرد.
چه فاکتورهائی ميتواند اين تز را ثابت کند؟ برتری مطلق و استيلای آمريکا، پس از سقوط «برتون وودز» نظام تبادل ارزی ثابت در سال 1971، استقلال کشورهای عربی توليدکننده نفت در سال 1973 و عقب نشينی اجباری ارتش از آسيای جنوب شرقی در سال 1975، ضعيفتر شده و کنترل کامل را از چنگ اين ابرقدرت در دنيای سرمايه داری درآورده است.
با پايان گرفتن دوران بعد از جنگ و از سال 1989 تا به امروز و بخصوص از پی فروپاشی استالينيزم، روابط خشک حاکم بين رئيس و مرئوس را در بين خود سرمايه داران تا حدودی انعطاف پذير کرده و در عين حال امکان اين کشورها را در تنظيم برنامه های مشترک و همکاری فی ما بين در زمينه مقررات تجاری، تأمين مالی در سطح بين المللی و جريان سرمايه گذاريها، تضعيف نموده است.
اضافه بر اين، در اوائل دهه 1980، سياست اقتصاد داخلی کشورهای صنعتی بزرگ، بطور کلی از روش سنتی خود فاصله گرفته و در فرهنگ لغات آن مفاهيمی مانند کارآئی و کفايت، کاهش بدهی و ريسک و نظم يا ديسيپلين مالی جا افتاد.
سياست اقتصادی بوسيله شرکتها و سياستمدارانی اتخاذ ميگرديد که اصرار داشتند، تجارت باز، مقررات آزاد و از بين بردن بازارهای محفوظ برای تجارت و سرمايه گذاری با صرفه است، زيرا که «از اقتصاد در برابر منابع پرقدرت، حمايت کرده و به اقتصاد اجازه رشد ميدهد.» اينها عين کلماتی است که در مجله «اکومنوميست» آورده شد. سپس ادعا ميشود که اين روند به نوبه خود باعث رشد ارتباطات ميگردد. بازارهای ارزی ديگر بخاطر اختلاف زمان و مسائل مرزی، دست بسته و محدود نميشوند. پول در يک چشم بهم زدن، قابل انتقال ميگردد.
در اين ميان، تغييرات لازم در سازماندهی توليد، بمعنای ميان بر زدن، بطرف توليد توده ای در کارخانجات و مراکز بزرگ و حتی در زمينه تکنيک و روش توليد هم ميباشد. مثل اتعطاف در کار «بموقع»، کيفيت کار مديريت و نظاير آن. اين روشها در واقع يا برای نزديک کردن محل توليد به بازار کارآئی دارد يا برای پيدا کردن کارگر ارزان.
بنابراين، گلوباليزاسيون و اختصاص محل توليد دست در دست هم کار ميکنند. در هر صورت هم امکان اينکه حکومت ملی در تنظيم اين مقررات نقشی داشته باشد، بسيار محدود است. برخلاف نظريه موجود در مورد اقتصاد در سطح جهان ضمن گلوباليزه شدن هرچه بيشتر سرمايه، هيرست و تامسون آمار تاريخی مفيدی از رشد اقتصاد جهانی را در اين قرن ميدهند که ميدان تغييراتی را که از دهه 1970 تا کنون پديد آمده، مورد بررسی قرار ميدهد.
هيرست و تامسون در درجه اول اينطور بحث ميکنند که بين المللی کردن و باز بودن اقتصاد در سطح جهان، چيز بی سابقه ای نيست. ايندو سپس به دوران گسترش اواخر قرن نوزدهم اشاره کرده و نشان ميدهند که در آنزمان نه تنها رشد سرمايه گذاری در زمينه توليد کالاهای اساسی انجام ميگرفته که سرمايه گذاری در زمينه کالاهای صنعتی هم متداول بوده است. تجارت بين المللی نيز يک الگوی خاص و ثابت در زمينه رشد خود نداشته که دائماً بر اساس وضعيت سياسی و اقتصادی جهان، درتغيير بوده است.
آنها ادامه داده و ميگويند که حجم کل تجارت بين المللی، بين سالهای 1870 تا 1913، ساليانه 4/3 در صد رشد داشته است. يعنی 1 درصد کمتر از رشد ساليانه بين سالهای 1913 تا 1950 و سپس دوره شکوفائی خاصی را با رشد ساليانه 9 درصد، در بين سالهای 1950 تا 1973 نشان ميدهند.
متعاقباً جنبش کارگری نيز در اواسط قرن نوزدهم بطور نسبی بالا تر بود و مهاجرت خانوادگی نيز به بالاترين ميزان خود، در آن دوران رسيد. در حقيقت، کنترل تحميلی در حرکت نيروی کار، بوسيله تعداد بيشتری از دولتهای ملی، خود نشانگر روان نبودن اين اقتصاد جهانی است.

ادامه دارد


جوان سوسیالیست 15:53 @ Thu, 27 Jan 05

کلام آخر
اردشیر گرامی، شما و ما تقریباً همه آنچه که باید در این زمینه گفته می شد را گفته ایم. بعد از این بحث عمدتاً به تکرار همانچیز هایی خواهد انجامید که گفته شده.
تا همینجا در بحث های شما مواردی پیدا میشود که در همان نظراتتان نفی خود را در خود دارد. من پیشنهاد میکنم برای جلوگیری از تناقضات بیش از این، قضاوت را به عهده خوانندگان بگذاریم. بخصوص وقتی شما مشغول نظریه پردازی هایی میشوی که نشان میدهد هنوز به انسجام فکری، آنگونه که بتواند دیگری را نیز متقاعد کند نرسیده ای. فقط برای نمونه به موردی اشاره میکنم و پس از آن چیز بیشتری برای گفتن ندارم.
سراسر بحث شما و در واقع قانون اساسی شکل دهنده تفکر شما منبعث از تکامل و پیشرفتگی اقتصادی در جوامع سرمایه داری پیشرفته است و بر اساس همین پیشرفتگی است که هم شکوفایی های اقتصادی از آن استنتاج میکنید و هم به این دلیل، بی نیازی به تحول اجتماعی به مفهوم انقلاب اجتماعی.
صرفنظر از تضاد و تناقضات این دو مقوله با یکدیگر، دوباره از اول شروع کرده و به بازگشت همین پیشرفتگی به دوران گذشته یا پسرفتگی، به دوران آغازین رشد سرمایه داری در دوران رقابت آزاد میرسید. به عبارت دیگر، نگرانی شما از وقوع تحول اجتماعی ( تحول و نه رفرم. تحول به معنی دگرگونگی فرماسیون اجتماعی، زیر و رو شدن اقتصادی- سیاسی جامعه و نه تغییر در همین سیستم برای ادامه بقای آن) شما را وادار به کشف تئوری هایی میکند تا اگر لازم است برگشت به عقب صورت بگیرد ولی گرایش تکاملی رو به جلو نباشد.
شما در کامنت 179 مینویسد : « نکته قابل توجه ديگر رشد بی نظير خرده بورژوازی متوسط و تکنيسين های متخصص در اروپاست. من حدس ميزنم که تعداد پرولتاريا ( به آن مفهوم کلاسيک) در اروپا رو به تنزل است. مارکس با اتکا به گرايشات رشد کاپيتاليزم در قرن ۱۹ به اين نتيجه رسيده بود که طبقه پرولتاريا از لحاظ کمی بطور مداوم افزايش خواهد يافت. روند تحولات سرمايه داری در کشورهای صنعتی خلاف اين امر را نشان ميدهد. و از طرفی ديگر وافعيت اين است که پرولتاريای امروزی هر روز از لحاظ کيفی تخصصی تر و فنی تر ميشود. »
اگر منظور شما از رشد کمی کارگران برای آماده سازی شرایط انقلاب پرولتری است که باید گفته شود در همان دوره مارکس و با همانمقدار رشد کمی پرولتاری بود که مارکس شرایط را برای انقلاب سوسیالیستی آماده میدید، چه رسد به رشد کنونی پرولتاریا از نظر کمی. در این رابطه مسئله اساسی افراد انقلاب کننده نیستند بلکه طبقه ای شکل گرفته که بتواند برخوردار از برنامه سوسیالیستی باشد. طبقه کارگر با هر میزان رشد کمی خود در همان دوران دارای چنین رشد کمی و بخصوص کیفی بود و از اینرو بود که خود را به عنوان « طبقه » معرفی و مطرح می کرد. اگر این طبقه با همان میزان رشد کمی وجود نمیداشت، بورژوازی قادر نمیبود در جنگ خود با اشرافیت مالی پیروز شود. بورژوازی از نظر کمی دارای آن حد نصاب کافی که بتواند سنگرهای جنگ علیه فئودالیزم را پر کند نبود و از اینرو با ارائه پیشنهادات و برنامه های بورژوا دموکراتیک میتوانست حمایت طبقه کارگر را کسب کرده تا در نبرد با نظام گذشته پیروز شود.
در این دوره که بورژوازی خود هنوز به لحاظ کیفی شکل و قوام نگرفته بود، هنوز شرایط کافی برای تعیین تکلیف اقشار بینا بینی ( خرده بورژوا) فراهم نشده بود.
هر یک متر پیشرفت بورژوازی در تکامل صنایع و اقتصاد عامل ورود عده وسیعی از اقشار بینا بینی به صف کارگران می شد. این روند تا جایی ادامه پیدا کرد که دیگر حتی فردی که بر روی زمین کشاورزی کار میکرد به عنوان کارگر و مزد بگیر سرمایه داری بود که سرمایه خود را بر روی صنعت کشاورزی قرار داده.
اگر روزگاری کسی با اخد مدرک پزشکی یا مهندسی شانس زیادی برای برخورداری از کارگاه یا مطب پزشکی داشت و میتوانست برای خود کار کند،دیگر اکنون خد اقل در کشورهای پیشرفته صنعتی، اروپا و بخصوص آمریکا چنین شانسی ندارد. تعیین تخصص افراد از قبل بر اساس نیاز سود سرمایه است. سرمایه است که تعیین میکند در دوره آتی برای کسب سود به چه تخصصی نیازمند است و به این منظور با وام هایی عده ای را بر این اساس به دوره های تخصصی در دانشگاه ها میفرستد. فارغ التحصیلان پس از اخذ مدرک به استخدام همان شرکت هایی در میآیند که امکان تحصیل را برایشان فراهم کرده بود. غیر از این هم، امکان تحصیلات و کسب تخصص بر اساس نیاز سرمایه داری در دانشگاها فراهم میشود و نه مطلقاً علاقه فردی به کسب دانش. حتی چنانچه علاقه ای هم وجود داشته باشد بر اساس درآمد پس از کسب تخصص بوجود میآبد و نه مطلقاً خود دانش. این متخصصین بر خلاف دوران آغازین رشد سرمایه داری؛ ( دوران رقابت آزاد) که خود میتوانستند مستقلاً به کسب درآمد مشغول شوند، اینک در دوره انحصارات، بدون استخدام شدن توسط سرمایه دار باید وضعیت معیشتی بدتر از یک کارگر بدون تخصص داشته باشند. جان کلام، متخصصین خود مزد بگیر میشوند و نه پرداخت کننده مزد. در نتیجه، تکامل سرمایه داری به آنجا میرسد که در جامعه بیشتر از قبل، فقط دو طبقه اصلی مزد بگیر و سرمایه دار بوجود میآید. اگر در گذشته دهقانی میتوانست زمین های خود را فروخته به شهر بیاید تا بقالی یا قصابی باز کند، دیگر مدتهاست که قادر به چنین کاری نیست. شخص شما اردشیر ترجیح میدهی همه خرید های روزآنه خود را از یک فروشگاه بزرگ با کالاهای آماده و بسته بندی شده و ارزانتر تهیه کنی بجای ورود به یک بقالی و خروج از آن و سپس ورود به سبزی فروشی و... از اینرو حتی بقال و چغال هم ناچار میشود دکان خود را تخته کرده به عنوان فروشنده و مزد بگیر در همان فروشگا های بزرگ استخدام شود.
رشد این وضعیت تا جایی است که حتی خود سرمایه داران را نگران میکند. به این دلیل که آنها همیشه و به موقع توانسته بودند گرایشات فاشیستی و نژاد پرست را از میان همین اقشار بینابینی بیرون آورند و اینک با هرچه پرولتریزه شدن جامعه این امکان برای آنها محدود تر میشود. تا جایی که آنها به عمد و از روی نا علاجی، با پرداخت وام هایی به بخشی از این اقشار آنها را در همین وضعیت بینا بینی نگاه میدارند. دکه های آدمس فروشی و پمپ بنزین های کوچک، کیوسک های روزنامه فروشی و... نمود های بیرونی همین موضوع میباشد.
حال شما میگویی : « من حدس ميزنم که تعداد پرولتاريا ( به آن مفهوم کلاسيک) در اروپا رو به تنزل است » !
یعنی چی!؟ یعنی اینکه پرولتاریا با نظر لطف سرمایه داری به خرده بورژوا تبدیل میشود، محل تولید را رها کرد به زمین های کشورزی روی میآورد تا با کشت دیم به مقابله با تولید کشاورزی با طرح ژنریک مشغول شود!؟ چگونه شما به این کشف نائل آمدید بدون آنکه نیازمند کشف بازگشت سرمایه داری به دوران فئودالیزم و انباشت کالا شوی. همه این تلاش ها اگر به این دلیل است که نشان دهی روند تکاملی رو به قهقرا دارد و اگر قرار است انقلابی صورت بگیرد انقلابی سیستم فئودالیزم بر علیه سرمایه داری است تا مبادا اسمی از سوسیالیزم به میان بیآید؛ باید بگویم این روند معکوس و آتاویزم تاریخی در اندیشه و نگرش شما است و نه مطلقاً در روند تکامل جوامع.
با تشکر از توجه اردشیر و همه علاقه مندانی که این بحث ها را تا به اینجا دنبال کردند.


ardeshir 3:55 @ Thu, 27 Jan 05

کارگرسوسياليست عزيز.از پاسخ های شما متشکرم. در کامنت۱۷۶ مينويسيد که « البته من اعتقاد دارم که شرایط عینی در عصر حاضر برای انقلاب سوسیالیستی در سراسر وجود دارد. » و در ادامه مينويسيد.« شرايط اقتصادی لازم برای انقلاب پرولتاريائی، بطور كلی به عالی ترين نقطه باروری كه ممكن است در دوران سرمايه داری برسد، دست يافته است. نيروهای توليدی انسان راكد مانده اند. اختراعات و پيشرفت های جديد ديگر قادر به بالا بردن سطح ثروت مادی نيستند (همه برای سود بیشتر است).» . من شخصا ضمن تاييد نظرات شما در مورد گسترش بحران اقتصادی در دنيا و رشد بورژوازی فاشيتی / راسيستی در اروپا. تصور نميکنم که مردم اروپا با مناسبات سياسی اقتصادی کنونی خواهان سرنگونی نظام های کاپيتاليستی در منطقه باشند. همانطور که قبلا اشاره کردم بحران اقتصادی با بحران انقلابی يکسان نيست. اکثر مردم اروپا راه حل های قهر آميز را در حال حاظر نمی پسندند. گرايشات ناسيوناليستی ، علائق فردی ، خودبينی ، تمايلات انسانی رشد روحيات و فرهنگ بورژوازی چوب لای چرخ تحولات اجتمائی کرده است.احتمال وقوع جنگهای امپرياليستی در اروپا به حداقل رسيده است. لذا الگوبرداری از انقلاب اکتبر و جنگ جهانی اول زياد موفق نيست. نکته قابل توجه ديگر رشد بی نظير خرده بورژوازی متوسط و تکنيسين های متخصص در اروپاست. من حدس ميزنم که تعداد پرولتاريا ( به آن مفهوم کلاسيک) در اروپا رو به تنزل است. مارکس با اتکا به گرايشات رشد کاپيتاليزم در قرن ۱۹ به اين نتيجه رسيده بود که طبقه پرولتاريا از لحاظ کمی بطور مداوم افزايش خواهد يافت. روند تحولات سرمايه داری در کشورهای صنعتی خلاف اين امر را نشان ميدهد. و از طرفی ديگر وافعيت اين است که پرولتاريای امروزی هر روز از لحاظ کيفی تخصصی تر و فنی تر ميشود. و اين نوع پرولتاريای مدرن صنعتی از لحاظ سطح زندگی و حتی درآمد اکثرا درحد [ و يا بالاتر ] از اقشار آکادميک خرده بورژوا [ معلمين ، پرستاران ، کارمندان حد متوسط و ... ] هستند. نکته مهم ديگررشد فزاينده خريد سهام کارخانه ها توسط همين اقشارپرولتاريای فنی ميباشد.بورژوازی ماهرانه فرهنگ پرولتاريا را با روحيات بورژوازی مخلوط کرده است. و کينه طبقاتی آن مفهوم عميق ۱۵۰ سال پيش خود را ندارد. همانطور که واقفيد بورژوازی اروپا خواهان انتقال هر چه بيشتر ابزارهای توليدی به کشورهای ارزانتر است ورشد بيکاری نتيجه منطقی اين سياست امپرياليستی خواهد بود ، لذا من بطور مطلق احتمال درگيری طبقاتی در آينده را رد نميکنم. اما درک اينکه کشوری ماند فرانسه يا آلمان بخواهد بطور مستقل راهی ديگر از ساير اروپا انتخاب کند برای من مشکل است.و اينکه بطور همزمان انقلاب جهانی يا قاره ای بوقوع بپيوند بعيد به نظر می آيد.تاريخ به اين ابهامات پاسخ خواهد داد. من حداقل از لحاظ احساسی اميدوارم که نظريات و تحليل های شما درست تر از مال من باشد. جنبش چپ مسئوليت های بزرگی در پيش خواهد داشت.


کارگر سوسياليست 18:14 @ Wed, 26 Jan 05

اردشیر 155

بخش سوم:
ملاحظاتی به وضعیت اقتصادی آلمان و فرانسه در رد نظریات اردشیر

سرمايه داران اروپايی خود را در موقعيت سخت ويژه ای ميبينند. آنها مجبورند برای حفظ منافع خود، از استاندارد زندگی مردم بزنند، ولی در اين صورت خود را با سازمان های با قدرت و شکست ناپذير کارگری روبرو ميبينند. بحران سرمايه داری اروپايی با کوشش برای ریختن اقتصادهای مختلف اين کشورها در یک کیسه، تحت عنوان «پيمان همبستگی و رشد»، برانگيخته تر و بدتر شده است. کسری بودجه متوسط در« منطقه – اورو» (اروپايی) 8/2% است، در حاليکه پيش بينی ميشد فقط به8/1% برسد. فرانسه، آلمان (و ایتالیا) همگی نقض قول کرده و از سقف کمبود بودجه خود گذشته اند. اگر اين وضعيت در سال 2005 ادامه يابد، فرانسه و آلمان هر دو محکوم به پرداخت جرايم بزرگی خواهد گشت. ژاک شيراک در ملع عام خواهان «شل گرفتن موقتی» مقررات شده است وچنانچه خواسته او اجرا گردد، طبيعتاً موقتی نخواهد بود. در حقيقت «معاهده مآستريخت» (معاهده بين کشورهای اروپا برای ساختن اتحاد اروپا) بهانه ای بود برای پياده کردن سياست های سخت و دائمی به همراه کاهش عميق در مخارج اجتماعی. در تمام اروپا، همه يک آهنگ را برای سياست های کاهش مزايای اجتماعی ميزنند، بخصوص در زمينه حقوق بازنشستگی. اين يک دستور عمل کامل برای مبارزات طبقاتی است و نشانگر وجود تغييرات عميق در وضعيت ميباشد.

فرانسه هم مانند آلمان، با گذشتن از مرز 3% در کسری بودجه و نزديک شده به 4% در سال 2003، نقض پيمان مآستريخت خواهد کرد. بورژواهای فرانسوی در اين مورد بی تفاوتی مفرطی از خود نشان ميدهند و اتفاقاً، 3% کاهش ماليات بردرآمد ساليانه اعلام کرده اند که باعث کسر بودجه باز هم عميق تر خواهد گرديد. تنها راه «تراز حساب ها» کاهش عميق مخارج اجتماعی است که به معنی تشديد بيشتر مبارزه طبقاتی در فرانسه ميباشد. دولت رافارين( ژان پيير- نخست وزير فرانسه) بالاخره موفق شد تا عليرغم اعتراضات توده ای و اعتصابات، برنامه ضد رفورم خود را در زمينه حقوق بازنشستگی به تأييد رساند. اکنون هم پيشنهاد کاهش در پرداخت دستمزد ايام تعطيلی را داده است. اين، ناشی از تنگ نظری اين يا آن نخست وزير نيست، بلکه گويا وجود يک بحران اجتماعی عميق است. همين سياست ها، با کمی بالا و پايين توسط تک تک دولت های اروپا دنبال شده است.

اقتصاد فرانسه سه سال است که به کُندی گرويده و بيکاری در حال رشد است. اين همه زمينه ای است برای يک طوفان عظيم اجتماعی و سياسی. در طول ده سال گذشته اعتصابات بزرگی صورت گرفته، اما البته بطور مرتب نبوده و مبارزه مانند امواج بالا و پايينی خود را داشته است. مبارزه يک بار در طول ماه های نوامبر و دسامبر 1995، بار ديگر در ماه مارس 2000 و در تابستان 2003 به اوج خود رسيده است. در روز 13 ماه مه سال 2003، 600 هزار نفر برای تظاهرات به خيابان های پاريس ريختند؛ در کل فرانسه اين جمعيت به بيش از 2 ميليون رسيد. روزهای از دست رفته در اعتصابات در حال افزايش است. تک تک اقشار جامعه متأثر از اين وضع بوده است. در تابستان 2000، تمام فستيوال های هنری بزرگ در فرانسه، در نتيجه اعتصاب هنرمندان لغو شد.

در حقيقت اين يک پديده عمومی است که دقيقاً گويای جدی بودن بحران است. اين، وضعيت تازه ای است که کارگران با آن مأنوس نيستند. در گذشته، بورژوازی معمولاً در مقابل عمل توده ای، کمی کوتاه ميامد و امتيازاتی ميداد، اما حالا در لاک خود فرو رفته و از مصالحه خودداری ميکند. بنابراين اين طبيعی است که در ميان کارگران ترديد ديده شود؛ کارگرانی که سعی ميکنند تا بفهمند چه اتفاقی دارد ميافتد و در پی يافتن بهترين راه حل برای پاسخ ميباشند. اما ترديد از طرف اتحاديه های کارگری، کارفرماها را تشويق به داشتن مطالبات تازه و هر چه بيشتر ميکند. اکنون «برلوسکونی» (نخست وزير ايتاليا- مترجم) خواهان بالا بردن سن بازنشستگی شده است. در جواب اين خواسته، اعتصاب عمومی ای از طرف اتحاديه های کارگری اعلام گرديد.

نخست وزير آلمان «شرودر» در حال پياده کردن برنامه ای ضدرفورم است. او ميخواهد که آلمانی ها به جای 65 سالگی در 67 سالگی بازنشسته شوند و به جای دريافت 48% از درآمد ناخالصاشان، به 40% رضايت دهند. اپوزيسيونی در درون لايه های مختلف اتحاديه ها و سوسيال دموکراسی در حال رشد است، اما رهبری ناتوان در انجام وظايفی است که به عهده اش گذاشته شده است. رهبران اتحاديه فلزکاران IG جلوی مبارزه برای هفته ای 35 ساعت کار را در شرق (المان)، پيش از موفقيت گرفتند.

بحران سرمایه داری منحر به رشد گرایشات فاشیستی شده است، رشد جريانات «لو پن»ی (در فرانسه) و افراد مشابه در هلند و اتريش علامت بيمارگونه ناشی از بی ثباتی عميق و جستجوی ديوانه وار خرده بورژوازی برای يافتن راه حلی از درون بحران بود. در هلند، گروهی که خود را «بلوک خوشبختی» (فورتون بلوک)؛ در اتريش «حزب مردم» و غیره. در هر يک از اين موارد، ظهور احزاب ارتجاعی نتيجه شکست و ورشکستگی رهبران رفورميست ميباشد. از آنجايی که رهبران کارگری هيچ گونه راه حلی در برابر بحران ندارند، در به روی جناح راست عوام فريب کاملاً باز ميماند، تا آنان در استدلال خود، مهاجران را مسئول بيکاری و بدی امکانات مسکن بدانند. ما اين امر را به روشنی در فرانسه، جايی که نارضايتی توده ای نسبت به دولت SP-CP (حزب سوسياليست - کمونيست) باعث شکست شديد «ژوسپن» شد، ميتوانيم ببينيم.
بسيج های اخيری که در تمام اروپا صورت گرفته ـاز اسپانيا تا اتريش، از ايتاليا تا آلمان، از پرتغال تا فرانسه ـنشانگر بازبيداری توده ها پس از يک دوره نسبتاً طولانی غيرفعال است. همان طور که يک ورزشکار به يک دوره تمرين های دستگرمی برای آماده کردن بدن خود، نياز دارد، همين طور هم کارگران احتياج به گرم کردن اندام خود و آزمايش زمين زير پايشان را دارند. حرکت فعلی تنها يک پيش بينی ـيک آمادگی است برای چيزهای جدی تری که در پيش است. در برخی موارد کمبود پختگی وجود دارد. بخشی از جو تظاهرات، شاد بوده و باطن خوب دارد، مثل يک کارناول. اين حالت هميشه در ابتدای يک انقلاب، پيش از اينکه توده ها به جدی بودن وضعيت پی ببرند، وجود دارد. در آينده اما، روحيه و خُلق کاملاً تغيير خواهد کرد.

در تظاهرات توده ای در اوايل جنگ با عراق، نظر عمومی اين بود که: «ببين ما چند تا هستيم! مطمئناً آنان نميتوانند به اين تعداد بی توجه باشند! چيزی بايد تغيير کند!» ولی بی توجهی کاری بود که آنان کردند و جنگ به هر حال شروع شد. اين امر، باعث دموراليزه شدن سريع عناصر خرده بورژوايی که به حالت نوميدی و بی تفاوتی افتادند، گرديد. اما طبقه کارگر دارد به آرامی به اين درک ميرسد که موضوع به اين سادگی نيست و روش های جدی تری برای مبارزه لازم است. آنها دارند به اين درک ميرسند که در آينده، تنها راه رسيدن به امتيارات، مبارزه همه جانبه است. اعتصابات کوتاه مدت و کارناول و جشن های خيابانی کافی نيست (پیشنهاداتی که اردشیر مطرح می کند).

مسئله اصلی، فاکتور ذهنی است. اگر رهبری حتی نيمه جدی هم بود، اعتصابات عمومی و تظاهراتی که تا کنون وجود داشته ميتوانست، نقطه شروع ضد حمله از طرف جنبش کارگری باشد. اين تنها راهی است که ميتوان کارفرمايان را وادار به دادن برخی امتيازات نمايد. طبقه حاکم هميشه وقتی احساس ترس از دست دادن همه چيز را داشته باشد، حاضر به دادن اميتاز ميگردد. رفورم های جدی همه محصول مبارزات انقلابی بوده است. به اين دليل است که رهبران رفورميست در جنگ برای ايجاد رفورم، درست در جايی که معتقدند از هميشه قوی ترند، در واقع از هميشه ضعيف ترند.


کارگر سوسياليست 18:12 @ Wed, 26 Jan 05

اردشیر 155

بخش دوم: ادامه بحث سیاسی
بحران رهبری چگونه بر طرف می شود؟

مسئله اصلی عدم تحقق انقلاب سوسیالیستی به هیچوجه شکوفایی اقتصادی و رفع بحران اقتصادی و اجتماعی در این کشورها اروپایی نیست (بر خلاف نظر اردشیر)، مسئله اصلی لطماتی است که رهبری های بورکراتیک و غیر مارکسیست کشورهای سابق «سوسیالیستی» و همچنین سوسیال دموکراسی در کشورهای اروپایی بر پیکر جنبش کارگری وارد آورده اند. رهبری منحرفی که جنب که همواره تئوری های سازش طبقاتی را تبلیع کرده و عملاً مبارزه مستقل کارگران را تخریب کرده؛ علت اصلی بقای سرمایه داری تا کنون است.

سوسیال دموکراسی و استالینیزم که هردو ریشه در انحراف در جنبش کمونیستی دارند مقصر اصلی تقویت بحران رهبری جنبش کارگری بوده اند. به عبارت دیگر طبقه کارگر سالهاست که آماده تسخیر قدرت است اما رهبری آن بطور سیستماتیک خیات کرده است.

در ایران حزب توده نمونه بارز این رهبری خائن در جنبش کارگری بود. در دوره قوام السلطنه کارگران را خلع سلاح کردند و با قوام سازش کردند. در دوره مصدق مبارزه قاطع با بورژوازی «ملی» نکردند. در دوره خمینی به سلاح سلاخی کارگران و جنبش چپ در دست رژیم، مبدل شدند. سایر جریانات استالینیستی مانند چریک های فدایی خلق در ابتدا از «روحیانت مبارز» حمایت کردند. بخشی از آنها طرفدار خمینی شدند (و اکنون نیز افرادی مانند اردشیر طرفدار اصلاحات و سرمایه داری مدرن شده اند) و برخی دیگر به چپ روی های بی هدف دامن زدند.

در سراسر جهان همین سناریوها تکرار شد. در چین 1926-27 رهبری حزب کمونیست چین با چایکانچک رهبرناسیونال بورژوا سازش کرد و در نتیجه آن چندین هزار نفر کمونیست و کارگر قلع وقم شدند. در اسپانیا 1936 در فرانسه 1936 احزاب استالینیست کارگران را «جبهه خلق» با بورژوازی آشتی دادند و آنها نیز کارگران را خلع سلاح کردند. در اندونزی 1963 همین سیاست منجر به کشته شدن هزارها تن کمونیست شد. از سال 1926 تا امروز میلیون ها تن از مبارزان چنبش کارگری فدای سیاست ها استالینیزم شده اند.

سوسیال دموکراسی کشورهایی نظیر آلمان و فرانسه بجای تقویت مبارزه مستقل کارگران؛ همانند اردشیر تسلیم بورژوازی شدند و به خدمتکاران بورژوازی مبدل شدند.

اساس شکست انقلابات جهانی نبود شرایط عینی نیست که عدم وجود عامل ذهنی (یا نبود رهبری درست سیاسی) است.

راه حل چیست؟

یک راه حل پیشنهاد اردشیر است. با ارائه ارقام و آمار می خواهد ثابت کند آتی بشریت در سرمایه داری نهفته است (البته سرمایه داری مدرن مانند آلمان و فرانسه). او به بحران عمیق اقتصادی این کشورها اذعان دارد ولی بر این اعتقاد است که سرمایه داری توان رفع بحران ها را دارد و در مجموع به پیش می رود.
او متوجه ناهنجاری و خلاف کاری های سرمایه داری و امپریالیزم (جنگ و وضعیت وخیم «جهان سوم» و غیره) هست. اما اعتقاد دارد که با رفرم و به شکل مسالمت آمیز و با تزئین آنچه موجود است می توان به راهایی بشریت دست یافت. او راه حل سوسیالیستی را تخیلی و قدیمی و بی ارتباط می داند. با استناد به نظریات و عملکرد همان دول و گرایش هایی به اصطلاح «سوسیالیستی» که خود مسبب شکست انقلابات بوده اند.

راه حال دوم راه حل سوسیالیست های انقلابی است. آمار و ارقام را برای نشان دادن وخامت وضعیت اجتماعی ارانه می دهد (مانند آمار سازمان ملل متحد کامنت 44). بر این اعتقاد است چشم انداز ریشه ای رهایی بشریت از شر فلاکت و بدبختی سوسیالیزم است. اعتقاد دارد شرایط عینی برای انقلابات سوسیالیستی فراهم است اما تسخیر قدرت از سرمایه داری و سپردن قدرت به دست اکثریت جامعه؛ آماده نیست. برای آماده کردن آن باید تدارکات لازم را انجام داد. در محور این تدارکات ایجاد تشکیلات سالم و دموکراتیک کارگری برای سازماندهی انقلاب است. به عبارت دیگر تحقیق و مطالعه عمیق در باره شکست انقلابات پیشین. درس گیری از آنها. آموزش اصول مارکسیزم متکی بر نظریات خود مارکس و انگلس(و نه تکرار مزخرفات استالینیستی زرادخانه مسکو و پکن به عنوان مارکسیسم- لنینیسم). استفاده از تجارب 200 سال مبارزات طبقاتی در سطح جهانی. و احیایی یک حزب بین المللی کارگری برای تدارک انقلاب جهانی. حزبی که نه تنها دارای تئوری و تجربه تاریخی است که در مبارزات روزمره کارگران در سطح جهانی شرکت کرده و نظریات و تئوری ها را در مبارزه زنده صیقل می دهد.
این تدارکات برای سرنگونی نظام سرمایه داری و جایگرینی آن با نظامی عالی تر؛ نظام سوسیالیستی؛ صورت می گیرد.

بنابراین دو راه در مقابل ما قرار دارد:

اول: راه کوتاه و ساده و بی دردسر اما فرصت طلبانه: تسلیم به سرمایه داری مدرن موجود و مبدل شدن به خدمتکار بدون مواجب سرمایه داری بین المللی و آگاهانه یا ناآگانه خیانت به طبقه کارگر و مردم تحت ستم.

دوم: راه درازمدت و پر درسر اما اصولی: مقابله با نظام سرمایه داری و مبارزه برای حل بحران ذهنی بشریت در راه حل ریشه ای بحران بشریت. یعنی تدارک برای سرنگونی کامل نظام سرمایه داری و استقرار نظام سوسیالیستی (نظامی به مراتب دموکراتیک تر و عالی تر از نظام سرمایه داری). و در خدمت منافع درازمدت طبقه کارگر و مردم تحت ستم قرار گرفتن است.


کارگر سوسياليست 0:45 @ Wed, 26 Jan 05

اردشیر 155

دوست عزیز اردشیر با تشکر از پاسخ جامع شما در مورد اقتصاد آلمان

قسمت اول: بحث نظری

محورد بحث شما چنین بود که گویا من (کارگر سوسالیست) با ارائه آمار و ارقام دال بر بحران اقتصادی در آلمان به نتیجه گیری رسیده ام که:
"سرمايه داری آلمان به مرحله فاجعه و شايد به پايان عمر خويش نزديک شده است. و به عبارتی ديگر شرائط مادی برای کسب هژمونی قدرت و تحقق سوسياليسم نزديک است." (به نقل از بحث شما)

برای اطلاع شما من نه در جایی چنین نکته ای را ابراز کرده و نه اصولاً اعتقاد به چنین برداشت مکانیکی و غیر واقعی دارم. (در مورد آمار و ارقام شما در بخش های بعدی پاسخ خواهم داد).

اما؛ علت اصلی ارائه آمار و ارقام در تبادل نظر پیشین این بود که از شما سؤال کنم که چگونه شما به این نتیجه رسیده اید که تحقق سوسیالیزم در آلمان (و فرانسه) در دوره گلوبلایزسیون منتفی است؟ از این جهت آمار دال بر بحران اقتصادی آلمان ارائه دادم (که شما نیز در تایید بحث من بر آن لیست افزودید). من در بحث هایی پیشین در مورد آلمان تنها چند سؤال از شما کردم. البته شما هم حق دارید که برداشت خود را از سؤالات من ارائه دهید. اما جمله بالا (که در بحثتان بود) نظر من نبود (چون من هنوز بحثم را نکرده بودم). شما در واقع پلمیکی با آنچه که تصور کردید نتیجه منطقی بحث من می تواند باشد، کردید. مسئله ای نیست از این موضع کم اهمیت می گذریم.

اما نظر من، به اعتقاد من سرمايه داری آلمان (و سایر کشورهای اروپایی) "به مرحله فاجعه و شايد به پايان عمر خويش نزديک" نشده اند. زیرا همانطور که شما اشاره کردید اینها بر مصدر قدرت محکم نشسته و پیشرفته های اقتصادی هم داشته اند. اینکه این پیشرفت های اقتصادی تا چه اندازه کمک به حل ریشه ای بحران اجتماعی خواهد کرد بماند (این بحث را بعدا ادامه خواهم داد- اما خلاصه اینکه به نظر من کمک کمی به پیشرفت وضعیت اجتماعی شده و کمک بسیار زیادی به پر کردن جیب های یک اقلیت در جامعه).

همچنین من از نشان دادن بحران اقتصادی نمی خواهم به این نتیجه برسم که "شرائط مادی برای کسب هژمونی قدرت و تحقق سوسياليسم نزديک است".

البته من اعتقاد دارم که شرایط عینی در عصر حاضر برای انقلاب سوسیالیستی وجود دارد در سراسر وجود دارد. اما این موضوع به مفهوم "کسب هژمونی قدرت" نیست. و همچنین به مفهوم بارزترين خصيصه اوضاع سياسی جهان، بطور كلی، بحران تاريخی رهبری پرولتارياست.

یعنی شرايط اقتصادی لازم برای انقلاب پرولتاريائی، بطور كلی به عالی ترين نقطه باروری كه ممكن است در دوران سرمايه داری برسد، دست يافته است. نيروهای توليدی انسان راكد مانده اند. اختراعات و پيشرفت های جديد ديگر قادر به بالا بردن سطح ثروت مادی نيستند (همه برای سود بیشتر است). در شرايط بحران اجتماعی كل دستگاه سرمايه داری، بحران های ادواری، محروميت ها و زيان های هر چه شديدتری را بر گُرده توده ها تحميل می كنند. رشد ميزان بيكاری، بنوبه خود، بحران مالی دولت را عميق تر كرده، سيستم های متزلزل پولی را تهديد می كند (رجوع شود به گرازش سازمان ملل متحده – کامنت 44).

بورژوازی، خود، راه چاره ای نمی يابد. در كشورهائی كه از نظر تاريخی ممتاز هستند، يعنی كشورهائی كه در آنها بورژوازی‌هنوز می تواند برای مدتی معين، بقيمت اندوخته های ملی، بخود اجازه داشتن تجملی بنام دموکراسی را بدهد (آلمان؛ بريتانيای کبير، فرانسه، ايالات متحده و غيره)، تمام احزاب سنتی سرمايه در موقعيتی سردرگم بسر می برند و بحران دائمی دارند. اعتراضات ضد سرمایه داری میلیون ها مردم علیه سیاست های تضییقاتی و جنگ عراق نشان دهنده بحران دولت های سرمایه داری در این کشورهاست.

روابط بين المللی تصويری برتر از تصاوير فوق در برابر ما ترسيم نمی کند. تحت فشار روزافزون تلاشی سرمايه داری، خصومتهای امپرياليستی با بن بست روبرو می شود. در اوج اين بن بست و بحران، برخوردهای جداگانه، و آشوب های خونين محلی (افعانستان؛ عراق؛ فلسطین) بناچار بايد در هم ادغام شوند تا شعله ای با ابعاد جهانی پديدار گردد.

حرف و سخن هائی از اين مقوله که شرايط تاريخی هنوز برای ظهور سوسياليسم "بارور" نشده، زائيده جهل و يا ناشی از فريبکاری عمدی است. شرايط عينی برای انقلاب پرولتاريائی نه تنها "بارور" شده، بلکه حتی از شدت "باروری" و رسيدگی تا حدی رو به فساد نهاده است. بدون انقلاب سوسياليستی، و آنهم در دوران تاريخی بعد، تمام فرهنگ بشريت را فاجعه ای تهديد خواهد کرد. حالا ديگر نوبت پرولتاريا، يا بيشتر، نوبت پيشتاز انقلابی پرولتاريا است. بحران تاريخی بشريت به بحران رهبری انقلابی تقليل يافته است.
بنابراین به اعتقاد من بدون حل مسئله رهبری انقلاب انقلاب سوسیالیستی یا رخ نخواهد داد و یا اکر تحقق یابد به کجراه خواهد رفت (مانند شوروی و چین).

بحران رهبری چگونه بر طرف می شود؟

در ادامه کامنت ها به این سؤال پاسخ خواهم داد.


ardeshir 4:52 @ Tue, 25 Jan 05


جوان سوسياليست مينويسد : «.... اگر قرار باشد ساعات کار به شش ساعت در روز کاهش پیدا کند، سوال از اردشیر این است که آیا همان دستمزد هفت و نیم ساعت کار در سابق دریافت میشود یا بر اساس ساعات کاری فقط به میزان همان ساعتی که کار در محل کار صورت گرفته است؟ » . دوست عزيز تصور کن که کارگری ۴۰ ساعت در هفته کار ميکند. در ماه= ۱۶۰ ساعت. حقوق ماهانه او ۱۵۰۰۰ کرون است( ساعتی ۹۴ کرون برای کسی که ساعتی کار ميکند ) . حالا اگر قرارداد کاری تغيير کند و او ۳۵ ساعت در هفته کار کند. حقوق ماهانه او طبيعتا همان ۱۵۰۰۰ کرون خواهد بود . ولی برای کسب ۱۵۰۰۰ کرون بايد ۱۴۰ ساعت کار کند . پس طبق قانون کار حقوق کارگراز لحاظ ساعتی تبديل به ۱۰۷ کرون خواهد شد. يعنی ۱۳ کرون بيشتر در ساعت. لذا از طريق کم کردن ساعت کار در واقع بطور غير مستقيم حقوق را زياد کردهايم. مشکل ما با کاپيتاليسم در اين است که آنان ميخواهند خرج توليد يک کالا را به کمترين حد ممکن برسانند تا بيشترين سود ممکن را بکنند. و اگه کنترلی نباشد به کثيفترين برنامه ريزيها رجوع ميکنند. روش های کاپيتاليستی برای رسيدن به اين هدف : استثمار کودکان . افزايش ساعات کار. سريعترکردن سرعت کار . ماشينی کردن ابزار توليد. يکنواخت کردن نوع کار . انتقال ابزار توليد به کشورهای فقيرتر و ارزانتر و .... دهها کلک ديگر که شما بهتر از من واقفيد. وظيفه جنبش چپ و اتحاديه های کارگری مبارزه عليه اين شيوه هاست. و در بسياری از موارد [حداقل در جهان صنعتی] به موفقيت های غير قابل انکاری هم رسيده ايم. اين مبارزه بايد ادامه پيدا کند. اما اهداف مبارزاتی بايد منطبق با شرايط جامعه باشد. و همانطور که قبلا توضيح دادم کاهش ساعات کار و بهبود نسبی شرايط کار در اروپا نتيجه ۲۰۰ سال مبارزه است. اما مبنای انتقاد من از برنامه های ايده اليستی مثلا حککا بر چه اساسی ميباشد ؟ آيا من مخالف آن همه ايده های زيبا و انسانی هستم ؟:به هيچوجه.
آيا زحمتکش رنجديده ايرانی شايسته زندگی مدرن ، سالم و زيبا نيست ؟ پاسخ : البته که هست . پس گلايه و شکايت من برچه مبنايی است؟
انتقاد من از اين زاويه است که اين گونه برنامه ها نه از روی دانش علمی ، تجزيه و تحليل و محاسبات اقتصادی و برنامه ريزی کوتاه مدت و استراتژيک و دراز مدت ، بلکه از روی احساسات چند تا روشنفکر فراری و پناهجو نوشته شده که تحت تاثير پيشرفت های غرب و تجارب تلخ ايران ميخواهند بطور« فوری » زيباترين نظام انسانی با بهترين قوانين مدنی و اجتمائی و پيشرفته ترين سيستم اقتصادی و مدرنترين فرهنگ افسانه ای و فارغ از خرافات را برای يکی از براستی عقب افتاده ترين و مستبدترين کشورهای دنيا از لحاظ قوانين حقوق بشر، ارتجاع مذهبی و از لحاظ قوانين حقوقی/ مدنی بوجود بياورند. و در اين برنامه قشنگ کلمه « اولويت دادن » کاملا حذف شده و بی معنا است !!! روشنترتوضيح بدهم. مثلا ما کارخانه توليدی اجاق برقی ارج داريم. کارخانه ای غير مدرن ، بی نام و نشان از لحاظ تجارت بين المللی ، غير جذاب از لحاظ تکنيک و دزاين [ شکل و فرم ]. توی اين کارخانه با بدترين و سخت ترين شرايط کاری انسانهايی مشغول استثمار هستند. حالا تصور کنيد انقلاب اجتمائی سوسياليستی به نتيجه رسيد و حکومت شوراها قدرت را گرفت. اجازه بدهيد که با تطبيق برنامه چپ ايدئولوژيک ببينيم که تکليف اين کارخانه ورشکسته چه ميشود : ۱. ظاهرا بی نياز از سرمايه گزاری دنيا غرب هستيم. ۲. محتاج خريد تکنيک با قيمت گزاف هستيم ۳. قيمت توليد کالا با توجه به کاهش تاريخی ساعات کار کارگران و افزايش تاريخی مزد کارگر و غير مدرن بودن ابزار توليد و دادن امکانات بيسابقه رفاهی/ امنيتی به کارگر و دهها وعده ديگر چندين ده برابر خواهد شد. و با يک محاسبه ساده اقتصادی بايد بپذيريم که تمامی اين رفاه را با سودی که قبلا تو جيب فلان سرمايه دار شکم گنده ميرفت نميتوان پرداخت کرد. بعبارت ديگر توليد اين کالا طبق قوانين رياضی و اقتصادی از ارزش کالا بيشتر است لذا کارخانه يا بايد با ضرر جلو بره و يا بايد وعده ها را محدود کند.
حالا اين اجاق توليد يی بی نام ونشان و غير مدرن و گران توليد شده اگه بخواهد به جايی ديگر صادر بشه چه تکليفی پيدا خواهد کرد؟. آيا ميتونه با زيمنس آلمانی و لويجينی ايتاليايی رقابت تجاری کند. خير، چون فاقد برابری تکنيکی است و ارزش تبليغاتی و اسمی کالا کمتر است . [« ساخت آلمان» ارزش تجاری کالا را تو ذهن مشتری بالاتر ميبرد !]
آيا از لحاظ قيمت کالايی ميتواند با اجاق گاز بنگلادشی که بخاطر استثمار کودکان و زنان و ... و تحت کثيفترين شرايط و ارزانترين روابط توليد شده رقابت کند ؟ خير دوستان. کالای توليدی در جهان سوم انقدر ارزان توليد ميشود که عليرغم سود نجومی سرمايه داران ، همچنان ارزانتر از همان کالا در ساير کشورها خواهند بود. بنابراين چنين اجاقی که ما توليد کرديم ،محکوم به خاموشی است !!!!
به نظر من در صورت انقلاب سوسياليستی ، کارگران آگاه و خصوصا متخصصين گاهی بايد حتی فداکاری کنند تا کارخانه بتواند اسم کارخانه را داشته باشد. کارگر زن مبارز در شرايط سخت انقلاب، خانه نشينی بخاطر مشکلات عادت ماهانه را نمی پزيرد. جامعه به اتحاد نيازمند است. با شعار دادن نميتوان اعتماد مردم را برای هميشه جلب کرد. اقتصاد هر کشوری بعد از انقلاب دوران سختی را بايد تحمل کند. بايد همه از خودگذشتگی کنند و شکيبا باشند لذا بايد آگاهی طبقاتی و درک انقلابی در جامعه بوجود بيايد. بايد علت مشکلات را توضيح داد و جامعه را از خطرات احتمالی آگاه کرد. چنين جامعه آگاه و مبارزی توان پيروزی دارد. اما آيا برای گسترش آگاهی و انديشه های انقلابی در جامعه برنامه ای داريم . آيا قادر به تشکيل شورا های کارگری هستيم. آيا نوشتن برنامه های غير عملی ، مسئولانه است. گرامشی معتقد بود که انقلاب سوسياليستی کردن در جهان سوم آسانتر از جهان صنعتی است.اما استقرارسوسياليسم در کشورهای غير پيشرفته بمراتب سختر از کشورهای غربی است !


ardeshir 8:32 @ Mon, 24 Jan 05

چپ ايدئولوژيک ايران سالهاست که در تب « انقلاب ميسوزد !. مشاهده زندگی فلاکت بار ميليونها انسان زجر ديده قلب هر انسان شريفی را بدرد ميآورد. آيا انقلاب اجتمائی کردن محکوم است ؟ خير دوستان. گاهی انقلاب بهترين پاسخ و يا بهترين دارو برای علاج مشکلات يک جامعه بيمار ميباشد. آيا بايد هميشه و در مقابل تمامی مشکلات و بيماريهای دنيا از چنين داروی معجزآلاسايی استفاده کنيم. خير دوستان ! هرنوع بيماری داروی خاص خودش را ميطلبد. استفاده بيجا و يا نابجا و يا زياده روی از اين داروی مفيد خطرات بيشتری برای بيمار دارد. وزن بيمار ، ساير بيماريهای فرد ، بارداری و ... به انتخاب دارو وتجويز نوع دارو اثر ميگزارد. چپ ايرانی مرا ياد بعضی مادران دلسوز مياندازد که انواع و اقسام تجويز های جديد و قديمی پزشکان را نگه ميدارند و به محضی که عضو ی از خانواده تب ميکنه ، در يخچال باز ميشه و و بقايای فلان آنتی بيوتيک بدون توجه به نوع عفونت بخورد مريض داده ميشه. و قربونش برم همه هم يک نوع پزشک هستند. معمولا حتی به تاريخ مصرف دارو هم توجه نميشه !!! من مخالف اين گونه معالجه کردن هستم . آيا من مخالف علم پزشکی هستم ؟ آيا من مخالف سلامتی بيمارم و يا منکر درد او ؟ آيا من بطور کلی ضد دارو هستم ؟؟ خير دوستان. بحث من چيز ديگری است.
زمانی که بطور تجربی و تصادفی پنی سيلين کشف شد. همه فکر کردند که تمامی عفونت ها را ميشه با پنی سيلين علاج کرد. امروز ميدانيم که پنی سيلين يک نوع آنتی بيوتيک و برای يک سری از عفونت هاميباشد. استفاده بيمورد از اين نوع دارو بسيار خطرناک ميباشد. آيا هميشه بايد مريض را به کشتن داد تا اين مسئله را درک کرد ؟؟ وقتی ايدئولوژی به مذهب تبديل ميشود« نسخه » مبارزاتی هم به کتاب دعا تبديل ميشه ! اصل ماترياليسم ديالکتيک بر اساس تغيير است و اگه اين اصل تغيير را بپذيريم در اينصورت اصلی را که مربوط به دوره تاريخی ديگری بوده برای ابديت و برای همه دوره ها بکار نخواهيم گرفت. ايدئولوژی چپ نبايد به دگماتيسمی خشک و داروی بايگانی شده تبديل بشه که پاسخ همه چيز را برای همه زمانها دارد و نه به آن چيزی ميشه کم کرد و يا چيزی به آن اضافه کرد. مارکس ميگويد : وظيفه ما نقد جهان موجوداست و اين نقد پروسه تکاملی است که مدام فزاينده و پيشرونده است و جای توقف ندارد. !!!


ardeshir 6:44 @ Mon, 24 Jan 05

جوان سوسياليست مينويسد : « ايدئولوژی بورژوايی اردشير قادر نيست رابطه دستمزد را باسود توضيح دهد.» پاسخ. من اين رابطه را درک کرده وخواهان عدالت هرچه بيشتر هستم. اما تو با ايدئولوژی کارگری خود قادرهستی رابطه دستمزد و شغل داشتن را توضيح بدهی و درک کنی !!! اگه در صورت استقرار سوسياليسم ناقص الخلقه در آلمان [ چرا که اصلا برنامه اقتصادی نداريد ] و نابودی ارزش پول در جامعه و ورشکستگی صنعت پيشرفته چند مليتی و نابودی سهامگزاری های چند هزارملياردی در دنيا و تکنيک وابسته و ... چگونه ميخواهيد مزد کارگر خود را در کشوری که قراره مرز هم نداشته باشه و ورود همه بيکاران و پناهنگان دنيا آزاد باشه بدهی ؟؟؟ يک مثال. صدها ميليارد خرج پروژه عظيمترين و مدرنترين هواپيمای دنيا ايرباس جديد شده [ با کمک آلمان + فرانسه وانگليس و .... ] در صورت انقلاب در فردای آلمان تکليف اين صنعت پيشرفته و چند مليتی چه ميشه ؟ و در صورت نابودی بخش آلمان وضع زندگی و مزد کارگران چه ميشود؟.


ardeshir 6:22 @ Mon, 24 Jan 05

جوان سوسياليست مينويسد : « چرا با وجود هفت ونیم ساعت کار در روز برای کارگران،اقتصاد مدرن و شکوفا میشود بدون آنکه زندگی کارگران بهتر شده و با گذشته اشان تفاوت کند؟» دوست عزيز . تاريخ نشان داده است که حتی بر خلاف حدسيات مارکس ، وضع طبقه کارگرآلمان چه از لحاظ شدت استثمار ، چه از لحاظ رفاه در محل کار ، چه از لحاظ ساعات کار ، ساعات مرخصی سالانه ، ممانعت از کار کودکان ،ايجاد و بهتر شدن بيمه کار وحوادث در محيط کار ،افزايش زمان استراحت و ...بهترشده است. البته نه به خاطرمحبت انسانيت بورژوازی بلکه بخاطر مبارزه شبانه روزی ميليون ها انسان زحمتکش عليه بی عدالتيها. آيا بايد به اين حد راضی شد ؟. هـــــــــرگــــــــــــــز!
مبارزه ادامه دارد.


ardeshir 6:03 @ Mon, 24 Jan 05

جوان سوسياليست مينويسد «در پاسخ به سوال کارگر سوسياليست مبنی بر اينکه آيا بيکاری سرسام آور در آلمان نيست، آيا تبعيضات فراوان بين زن و مرد حل شده است و ... اردشير آمارهايی تخصصی از رشد اقتصادی اين کشور ميدهد که بيشتر برای سهام گذاران و سرمايه گذاران در اين کشور کارساز خواهد بود تا پاسخ به اين پرسش که آيا در آلمان زمينه برای تحول اجتماعی وجود دارد يا خير. ». پاسخ. : زمينه برای تحول اجتمائی هميشه وجود داد. اين حکم ماترياليسم ديالکتيک است. و بررسی ماترياليسم تاريخی گواهی اين ادعا. اما ضمن تاييد و حتی تکميل آمار رفيق عزيز کارگر سوسيالست در مورد مشکلات اقتصادی آلمان در حال حاضر ومسئله بيکاری و ... من شخصا شرايط انقلاب بطور کلی و انقلاب سوسياليستی بطورمشخص در آلمان نمی بينم. ازلحاظ سياسی هيچگاه آلمان چنين ثباتی که امروز دارد در صد سال گذشته نداشته است ! و ازلحاظ بحران اقتصادی با بحرانهای سابق اينکشور بعد از ۲ جنگ جهانی قابل قياس نيست !دوستگرامی. آغاز و رشد جنبش انقلابی جهت سرنگونی نظام در آلمان را چگونه می بينيد ؟
حالا در ۵۰ سال و يا ۱۰۰سال آينده وضع بازار مشترک اروپا و آلمان چه بشود و يا آگاهی سياسی جامعه برای پذيرش جامعه سوسياليستی واستقراراين گونه نظام چه باشد ، من نميدانم. اگر خودتان پاسخی داريد چه بهتر در غير اينصورت بايد منتظر واکنش و پاسخ بچه های شما و نسل بعدی شد. اما برنامه سياسی مبارزاتی شما برای آلمان بحران زده امروز چيست؟. آيا برنامه ای از نوع حککا در دسترس داريد؟. باچه برنامه ای ميخواهيد طبقه کارگر آلمان را جذب و متحد کنيد ؟ و چگونه اقتصاد قويترين کشوراروپا را ميخواهيد خارج از همکاريهای تجاری / تکنيکی / و ..سر پا نگهداريد ؟ طبقه کارگر اين کشور پاسخ دقيق از شما می طلبد. موفق باشد.


ardeshir 5:19 @ Mon, 24 Jan 05

ادامه . حالا تصور کنيد که اکنون درکشوربنگلادش هستيم. به نظر شما کدام شعار سياسی اولويت دارد :. ۱.ممنوعيت کار کودکان و مجازات سرمايه داران تبه کار يا. ۲۵ ساعت کاردر هفته و حساب کردن ساعات استحمام بعد از کار و رفت و آمد و غذا خوردن و جلسات کارگری بعنوان ساعات کار !! و آنهم در کشوری که هزاران نفر بيکار پشت در کارخانه نشسته اند تا شايد مثلا کارگری مريض بشه و شغلی برای کسی پيدا شود !!!


ardeshir 5:06 @ Mon, 24 Jan 05

جوان سوسياليست عزيز. از پاسخ تحليلی شما تشکر ميکنم. من بعنوان يک عنصر چپ خواهان کاهش ساعات کاربرای همه انسانها هستم. من خواهان عدالت هر چه بيشتر در جامعه هستم. اين عدالت جويی نيازمند اتحاد / مبارزه و برنامه سياسی و مبارزاتی است. بورژوازی چيزی را مجانی به ما نميدهد. او رابايد مجبوربه اين کار کرد. اما برنامه سياسی/ مبارزاتی بايد بر اساس اصول و واقعيات باشد. در غير ايصورت شکست حتمی است. طبقه کارگر در جهان صنعتی بيش از ۲۰۰ سال برای کاهش ساعات کار مبارزه کرده است. آيا اين همه موفقيت ها ( هر چند همچنان ناکافی ) يک شبه بدست آمده است ؟؟ خير دوست عزيز. آيا بايد به همين حد رسيده شده قانع شد ؟ طبيعتا خير. اما چپ ايرانی در ۸۰ سال اول تاريخش ياد نگرفته بود که اصلا برنامه بنويسد ! شعار حکومت کارگری و مثلا نان ـمسکن ـ آزادی و چند تاجمله نقل قول گرفته شده از مارکس و لنين و شايد مائو و ...را کافی ميدانست !!!!! و غير از کلمه انقلاب هر نوع راه حل را حتی بطور موقتی و تاکتيکی ، ارتداد قلمداد ميکرد !! در ۱۰ ـ ۲۰ سال گذشته چپ ايرانی با چشمانی خواب آلود تازه شروع به نوشتن « برنامه » کرده است. اما متاسفانه بازبه دام شعار دادن و تخيلات خرده بورژوازی افتاده است. تخيلی بودن اين گونه برنامه ها تا حدی است که عليرغم ترجمه به مهمترين زبان های اروپا ، کوچکترين بازتابی در طبقه کارگر نداشته است. علت چيست ؟؟؟ آيا همه کارگران عاشق استثمار شدن هستند ، پس چرا جذب نميشوند ؟ چرا زير پرچم احزاب چپ ايدئولوژيک متحد نميشوند ؟

برای نمونه من معتقدم که کاهش ساعات کار به حدود ۳۵ ساعت کار در هفته منطقی ترين شعار مبارزاتی در چند دهه جاری و آنهم در اروپا خواهد بود . اين هدف ( برای مثال ) احتياج به سالها فعاليت و برنامه ريزی و اعتراضات و گاهی اعتصابات و در مراحلی مذاکرات دارد. رسيدن به هر هدفی نيازمند زحمت است. شايد در ۲۰ ـ ۳۰ سال آينده هدف بعدی تقليل ساعات کار به ۳۲ ساعت در هفته و يک روز اضافه بعنوان مرخصی سالانه باشد ؟ چرا که نه !!! اما وقتی چپ ايرانی هيجان زده ميخواهد برنامه نويس برای ايران و تمامی دنيا بشه !! آنقدر ادويه تند توی آشش ميريزه که با ۱۰۰ ليتر آب هم نميشه قورت داد. همانطور که قبلا اشاره کردم شعار مارکس و همفکرانش « ۴۸ ساعت کار در هفته » منطبق بر شرايط سياسی اجتمائی جامعه و شعور و آگاهی طبقه کارگر درآن زمان بود. مارکس هيچوقت کارگر کارخانه نبود اما ميدانست که شعار ۲۵ساعت کاردر هفته و در آن دوران اجتمائی ، تلاش ها و اهداف آن بزرگان و انديشمندان را تبديل به کاريکاتور در چشم طبقه کارگر خواهد کرد. ظرافت مهم برنامه نويسی اصولی تشخيص همين نکات به ظاهر ناچيز است.


ardeshir 3:54 @ Mon, 24 Jan 05

شبح عزيز. من نه تنها تلاش واقع بينانه خانم رياضی يعنی استفاده از پارلمان بورژوازی جهت افشاگری را تقبيح نميکنم بلکه تشويق هم ميکنم. و اميدوارم که تمامی ايرانيان ساکن دانمارک به او رای بدهند. اتفاقا نکته اصلی بحث من هم دراين است که فعالين جنبش چپ بايد با روش های متفاوت به مقابله با سياستهای بورژوازی که عليه خصوصا جهان سوم هست مبارزه کنند. .... هدف خدمت به محرومان جامعه ومبارزه با بی عدالتی هاست. بورژوازی برخلاف اکثريت جنبش چپ راه و رسم همکاری و اتحاد و و حتی تبليغات سياسی کردن را بهتر ياد گرفته است و علت موفقيت آنان هم ازاين روست.
هم اکنون کشور سوئد دهها و صدها قرارداد تجاری با ايران بسته است. و از حدود۸۰ هزار ايرانی ساکن اين کشور هيچ اتحادی برای افشای اين سياست ها وجود ندارد. علت ضعف ما چيست ؟. چرا حتی برسر ساده ترين مسائل مثلا دفاع از پناهجويان نميتوانيم متحد بشويم. چرا اکثر مبارزين چپ چشم ديدن همديگر را ندارند ؟. به اميد روزی که همه برای رسيدن به اهدافی مشترک متحد شويم !


جوان سوسیالیست 2:22 @ Mon, 24 Jan 05

چرا من یک مارکسیستم!

تقدیم به رفیق ر.ث

اینک قادرم عصاره ی همه ی آنچه را بدان معتقدم بودم و هستم، امید داشتم و دارم و از همه مهم تر امروز برای به دست آوردنش مبارزه می کنم، درگویاترین کلمات به مخاطبم منتقل سازم:

من یک مارکسیستم!

و بنابراین برایم کاملا قابل درک است که چرا یک لیبرال با شنیدن این جمله، آسمان را به زمین می آورد تا مجابم سازد که در روزگار ما دیگر آرمانهای عدالت خواهانه از مد افتاده اند یا به صد نیرنگ گنجشک را رنگ می کند و به جای قناری به من می فروشد که مارکسیسم همان خفقان سیاه استالینیسم است.

اگر مارکسیست نبودم بی شک به آسانی فریبم می داد. کارکشتگی اش در ابلهانه دست تزویر دشمن طبقاتی ام را به گرمی بفشارم تا قهرانقلابی مرا را در بازیچه های مسخ کننده ی نظام سیاهش منفعل سازد. درست به همان گونه که صدها و هزاران همچون مرا به وادی سازشی ننگین کشانده است.

اما من یک مارکسیستم و از این رو قادر به پاسخ در برابر یاوه گوییهای وی! مهم نیست که دشمن طبقاتی ام در چه لباسی و از چه دری وارد شود، لیبرال باشد، رفرمیست یا حتی شکلکی از یک مارکسیست! آموزه های مارکسیسم کوبینده ترین منطق را برای افشای تئوریهای پوسیده ی حامیان نظام استثمار در اختیارم گذاشته است، به عصیان خام من سمت و سویی صحیح بخشیده است.

من مارکسیسم را آکادمیک نیاموخته ام! خود زنجیری استثمارسرمایه بوده ام.

آنچه مرا به عصیان در برابر نابرابری وستم واداشته، آنچه مرا به فکر مبارزه برای دگرگونی این ساختار پوسیده انداخته، لمس فقر، دیدن و شنیدنش است. اما در پرتوی روشنی آموزه های مارکسیسم این خشم کور را جهت داده ام.

من یک مارکسیستم!

و با سیاه نمایی اندیشه ام از سوی مارکسیستهای واخورده دیروز، پاسیویستهای مایوس امروز هرگز دچار تردید نمی شوم. آنکه از گذشته می آید و شور انقلابی اش را باخته است، بایستی بداند که بی شک یا راه را به نادرست رفته است یا در نیمه ی راه خویشتن را باخته! در هر دو صورت او، تجربیات اش وحتی انفعال اش برای من درسهای بسی آموزنده در خود نهفته دارد.

من یک مارکسیستم!

و مسلح به متدولوژی آن امروز می دانم که تاریخ بشریت سراسر مبارزه است میان برده وارباب، رعیت و زمین دار، بورژوا و نیروی کار و در یک کلام دارا و ندار. مبارزه میان آنکه استثمار می کند و آنکه به ناچار به استثمار تن می دهد.

می دانم که این خواست آسمان نیست اگر یکی تا خرخره سیر است و صدها نفر در قیاسش گرسنه!

نظام سرمایه داری را می شناسم و الوان متعددش را. می دانم که در کشوری توسعه نیافته زیر یوغ سرمایه داری وطنی و اربابش امپریالیسم هیچ گاه رنگ دمکراسی پوشالی بورژوایی را هم نخواهم دید چه رسد به آزادی ای که میوه ی برابری است. می دانم که رهایی را تنها راه ممکن انقلاب است.

من فلسفه ی تز، آنتی تز و سنتز را می دانم و شنیده ام که در هر بحرانی از تاریخ دو راه پیش روی بشریت است: بربریت یا سوسیالیسم!

من یک مارکسیستم و سوسیالیسم دنیای ایده آل من است. جایی که « از هرکس به اندازه توانش بخواهند و به اندازه ی نیازش بدهند» جایی که از هر دو انسان«یکی مارکس شود و دیگری گوته».

جایی که در آن پانزده کودک بی گناه قربانی حریق فقر نگردند، نسل کشی نباشد و زلزله در آستانه ی قرن بیست و یکم، در اوج شکوفایی علم و تکنولوژی سی هزار انسان را زیر آوار خشت و گل به کام مرگ نفرستد.

دنیایی که در آن برای منافع شرکتهای چند ملیتی، برای نفت مردمان بی دفاع را نکشند. از هراس گرسنگی، تن دادن به بردگی بدل به آرزو نگردد. دنیای که ...

و این دنیا برای من دست یافتنی است چرا که من یک مارکسیستم و در نظر یک مارکسیست، سوسیالیسم نه اتوپیا که واقعیتی تحقق پذیر است. یک مارکسیست نیازی ندارد رویا ببافد! چراکه در کنار خشم انقلابی اش، سلاح مبارزه برای فرو ریختن نظام پوسیده ی سرمایه داری را به کف دارد و خوب می داند چه باید به جای ویرانه ها بسازد.

من یک مارکسیستم!

و می دانم که برای رسیدن به سوسیالیسم، رهبری نیروهای انقلاب بر دوش طبقه ی کارگر است. اما از سوی دیگر مارکسیسم برای من مذهب نیست، علم انقلاب است و پویا در زمان. من می دانم که بایستی علمم را با زمان تفسیر کنم و در تعریف کارگر دچار سنت زدگی نشوم. سنت زدگی مرگ یک مارکسیست است!

امروز برای من هر آنکه نیروی کارش را به بهای حداقل زندگی بفروشد، هر آنکه جز بازوانش جز فکرش اقبالی برای زنده ماندن نداشته باشد کارگر است و نیروی برای انقلاب حتی اگر برای عرضه کالایش در انتظار التفات سرمایه باشد.

من یک مارکسیستم!

و طالب یک انقلاب اجتماعی، انقلابی که معتقدم هرگز با لبخند و گل بدست نمی آید. بی شک در آتش و خون به ثمرمی رسد و من بهایی نمی دهم اگر ابلهان تشنه ی خونم بنامند یا دشمن مدنیت. برای خوش آمدن مذاق ضد انقلاب صلح جو، چه دست راست سرمایه و چه چپ اش، تن به سازش نمی دهم.

من یک انقلابی ام و جهان بینی ام مارکسیسم است وعکس این قضیه هم صادق! برای من یک مارکسیست واقعی، انقلابی است. جدا کردن در غلتان از میان خرمهره های بی ارزش چندان دشوار نیست!

من یک مارکسیستم!

مارکسیست جوانی که در اندیشه ی انقلابی اش تنها نیست، می داند جوانهای بسیاری همچون او بی آن که حتی خود بدانند مارکسیست اند. نیروهای تازه نفسی که از آشنایی با اندیشه های انقلابی مارکسیسم محروم مانده اند چراکه متاسفانه بسیاراندک اند مارکسیستهای پیری که به درک ضرورت آموزش جوانان پی برده باشند.

من یک مارکسیستم و این اقبال بزرگ را مدیون آموزگار متعهدم رفیق ر.ث هستم.

رزا جوان

25 دی 1383


جوان سوسیالیست 2:14 @ Mon, 24 Jan 05

جادوی اعداد
اردشیر گرامی در پاسخ به سوالات رفیق کارگر سوسیالیست مطالبی نوشته است که ربطی به آن سوالات ندارد. اردشیر در واقع مطالبی میگوید برای آنکه چیزی نگفته باشد. از آنجائیکه میدانم رفیق کارگر سوسیالیست همینک در سفر است و احتمالاً نوشته اردشیر را نخوانده است لذا منتظر توضیحات و جواب های او در آینده خواهم ماند. از این فرصت استفاده میکنم تا به مواردی بپردازم که اردشیر با توضیحاتش در اصل همان موارد را پنهان میکند.
در پاسخ به سوال کارگر سوسیالیست مبنی بر اینکه آیا بیکاری سرسام آور در آلمان نیست، آیا تبعیضات فراوان بین زن و مرد حل شده است و ... اردشیر آمارهایی تخصصی از رشد اقتصادی این کشور میدهد که بیشتر برای سهام گذاران و سرمایه گذاران در این کشور کارساز خواهد بود تا پاسخ به این پرسش که آیا در آلمان زمینه برای تحول اجتماعی وجود دارد یا خیر.
اردشیر پس از ارائه آمارهایی، کشور سرمایه داری آلمان را از خطر تحول اجتماعی نجات میدهد و با مقایسه رشد اقتصادی این کشور نسبت به کشورهای سرمایه داری چک و لهستان و...موقتاً کشور های مستحق تحول اجتماعی را در جای دیگری نشان میدهد بدون آنکه توضیحی دهد که در این کشور ها چه سیستمی حاکم است و چرا آنها نمیتوانند با وجود سیستم مشابه آلمان دارای شرایط مشابه با آلمان باشند.
اردشیر پس از ارائه این آمارها صرفنظر از درست یا غلط بودن و جنبه های تبیلغاتی صادر کنندگان چنین آمارهایی، تلاش میکند ثابت کند آب از آب تکان نخورده و چون در آلمان نمیتوان و نباید انقلاب کرد پس اصولاً پدیده انقلاب کاملاً منتفی است و بنابر این باید از « چپ ایدئولوژیک» فاصله گرفت و به چپ غیر ایدئولوژیک تبدیل شد! این همه توضیحات ایدئولوژیکی اردشیر تلاش اصلی خود را معطوف به دوری جستن از انقلاب اجتماعی و در صورت لزوم تحولاتی از بالا دارد نظیر تلاش برخی از جناح های بورژوازی حاکم برای منحل کردن تدریجی نیروگا های اتمی! و البته اردشیر نام این تلاش را تلاشی ایدئولوژیکی نمیداند هرچند صاحبان چنین نظراتی خود مبتنی بر ایدئولوژی سرمایه دارانه و برای نجات سیستم خود تلاش میکنند.
اردشیر منطقاً پس از ارائه چنین تحلیلی دوباره به اشتباه سنتاً متدولوژیک خود بازگشته و بلافاصله با نقد برنامه این یا آن گروه چپ، نارسایی مارکسیسم و انقلاب سوسیالیستی را نتیجه میگیرد. هم تحلیل های اردشیر و هم نتایجی که از آنها میگیرد و هم ابزار به کرسی نشاندن آنها که عمدتاً نارسایی های مورد نظر وی در گروه های چپ است، اردشیر را ودار میکند به تناقض گویی های پیاپی دچار شود و البته این از خاصیت های جادو یا آگاهی کاذب و در یک کلام همان ایدئولوژی است که اردشیر با تاکید مرتب برای دوری از آن در ظاهر با آن فاصله ای نشان میدهد و اما در باطن بدون اتکا به همان ایدئولوژی قادر نخواهد بود تا همین حد تحلیل را هم ارائه دهد.
آنچه که با جادوی اعداد توسط اردشیر قرار است غیب شود « ارزش اضافه» نیروی کار است و به دنبال آن استثمار فرد از فرد با اتکا به مالکیت خصوصی.
او نمیخواهد توضیح دهد که حتی شکوفایی اقتصاد سرمایه و حتی آمار های وسوسه بر انگیزی که ارائه میدهد ناشی از استثمار نیروی کار توسط سرمایه است. او نمیخواهد توضیح دهد که چرا صاحبان سرمایه هرگز حاضر نخواهند شد داوطلبانه در مقابل اعتراضات هر روزه کارگران همه سرمایه و ابزارآلات تولید را به آنها وگذار کنند و مانند خود کارگران از « شکوفایی اقتصادی» درست به همان میزان که کارگران بهره میبرند بهرمند شوند. دلیل این امر چیست؟ آیا صاحبان سرمایه با خدای خود عهد و پیمان بسته اند که نسل در نسل سرمایه های خود را از طریق قانون سرمایه دارانه وراثت به فرزندان خویش واگذار کرده تا با همواره شکوفا کردن اقتصاد صواب لازم برای ورود به بهشت را نسیب خود کنند!؟ اردشیر چه پاسخ غیر ایدئولوژیکی به این سوال خواهد داد.
چرا با وجود هفت ونیم ساعت کار در روز برای کارگران،اقتصاد مدرن و شکوفا میشود بدون آنکه زندگی کارگران بهتر شده و با گذشته اشان تفاوت کند؟

ایدئولوژی بورژوایی اردشیر قادر نیست رابطه دستمزد را باسود توضیح دهد. و در نتیجه با اتکا به آمار های کلی که معلوم نمیکند هرچه اعداد آن اضافه تر میشود سود سرمایه است که اضافه نشان داده میشود یا دستمزد، بدون آنکه بخواهد ماهیت اسارت بار ایدئولوژیک مطلوب خود را فاش کند، تحت پوشش رشد اقتصادی در واقع تنها سود بیشتر سرمایه را توضیح میدهد. از اینروست که او نفع سرمایه دار را علت غایی میداند و به همین دلیل با سوسیالیزم مقابله میکند. به عبارت بهتر اردشیر آنچه را که باید توضیح دهد، یعنی سود سرمایه، با فرض مسلم دانستن آن به سراغ توضیحاتی میرود که نشان دهد سود سرمایه به چه میزان نمودار مسیر ضروری تکامل میباشد!
اردشیر با نقد برنامه حککا ( در اینجا قصد ورود به بحث بر سر آن برنامه و نقد درست یا غلط بودن این برنامه را ندارم) تلاش میکند ثابت کند با آن همه تعطیلی و شرایط رفاهی در واقع روز کاری به سه ساعت و نیم تقلیل پیدا خواهد کرد و در اینصورت چنین برنامه ای هرگز قابل اجرا نخواهد بود و در نتیجه کشوری فقیر و با اقتصاد ورشکسته روبرو خواهد شد!
هرچند در کشور های زیادی ما شاهد کار روزانه بیشتر از این ساعات توسط کارگران هستیم، کار کودکان پاکستانی برای دوخت توپ آدیداس، کار کارگران کشور های آسیای جنوب شرقی در خانه و در کارخانه با دریافت مبلغ بسیار بسیار ناچیز برای کمپانی های فراملیتی که یکی از مقر های اصلیشان در آلمان است؛ اما شاهد شکوفا شدن اقتصاد در این کشور ها نیستیم. با اینحال تناقض جادویی اردشیر در اینجا نهفته است که اگر روز کاری از هفت و نیم ساعت در آلمان به نصف تقلیل پیدا کند اقتصاد ورشکسته خواهد شد و از این ورشکستگی نتیجه عدم امکان پیروزی سوسیالیزم را میگیرد. او نمیخواهد بفهمد که بقیه سه و نیم ساعت کار کارگران همان ارزش اضافه ای است که صاحبان سرمایه به دلیل برخورداریشان از سرمایه و تسلطشان بر مالکیت تصاحب میکنند و این رقم نجومی کاری به پیشرفت اقتصاد به منظور تامین رفاه عمومی ندارد بلکه این سود حاصل از سرمایه گذاری سرمایه دار است که چنانچه در یک کشور سوسیالیستی با مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید قرار بگیرد همین مقدار سود به جای ورود به جیب صاحب سرمایه، به کل اجتماع و رفاهیات انسان برگردانده میشود؛ و آنگاه که این امکانات در حد تامین نیازهای همه انسانها به طور مساوی احیا میگردد نیاز به کار اضافه از بین رفته و بشر برای اولین بار دوباره به طبیعت خویش باز میگردد. این همان کاری است که به عنوان تفریح و نیاز انسان به انجام آن برای آرامش و آسودگی ورفاه خود تعریف میشود و نه کار برای دریافت مزد، نه کار برای هرچه اسیر تر شدن، کار برای ایجاد شرایط زسیت انسانی و نه کار برای تبدیل شدن خود کارگر به کالا. کار برای ایجاد امکانات مورد نیاز زندگی که میتواند با روزی حتی 10 ساعت کار در ابتدای ساختن چنین جامعه ای شروع و به زودی پس از کسب اولیه ترین شرایط متعارف برای زندگی به 2 ساعت کار در روز تقلیل یابد.
تناقض اردشیر به او اجازه نمیدهد که بتواند توضیح دهد اگر 8 ساعت کار برای شکوفایی اقتصاد در آلمان لازم است، اولاً چرا چند میلیون نفر بیکار در این کشور وجود دارد و چرا کار برای آنها به منظور باز هم شکوفا تر شدن اقتصاد ایجاد نمیشود. آیا یکی از نمود های این شکوفایی همین حجم عظیم بیکاری است؟ ثانیاً اگر این شکوفایی ربط مشخصی به رفاهیات مردم در زندگی روزمره اشان دارد چرا داوطلبانه به 16 ساعت کار در روز افزایش پیدا نمیکند. مسلم است که مبارزات همین کارگران طی سالیان دراز بود که ساعات کار را از 16 ساعت در روز به نصف کاهش داد، همان کارگرانی که از نظر اردشیر خواهان کاهش ساعت کار نخواهند شد چون به شکوفایی اقتصاد سرمایه آسیب وارد میشود!
توضیحات ایدئولوژیک اردشیر مانند توضیحات ایدئولوژیک روحانیونی است که نفس عماره و نفوذ شیطان به زیر پوست انسان را دلیل بدبختی های انسان میداند تا مسئله اصلی وجود خدا بی نیاز از توضیح گردد و با فرض و یقین دانستن خدا بدبختی های انسان را در وجود نفس عماره و شیطان توضیح میدهد و از این طریق آنچه که در اصل باید توضیح داده شود را فرض و واقعیت مسلم تاریخی نمایان میکند. این است معجزه جادویی آمار آکادمیکی که اگر بتواند برای پاس کردن چند واحد درسی در دانشگاه مفید واقع شود، حداقل به درد اخذ مدرک برای پیدا کردن کار خواهد خورد و به جز آن حتی در حد یک داستان برای خواب کردن فرد بی خواب کارساز نخواهد بود.
تناقضات اردشیر ناشی از تناقضات همان سیستمی است که او آن را حقیقت مسلم تاریخی فرض میکند و برای حفظ آنچه که ابتدا حقیقت معرفی میشود و سپس با انبوهی نارسایی، تلاش برای نجات آن از طرف طیفی ضروری میشود که اردشیر نام آن را « چپ غیر ایدئولوژیک» میگذارد. بدون آنکه بتواند توضیح دهد که اصولاً چه نیازی به نجات یا مرمت چنین سیستمی است وقتی "شکوفایی و بالندگی آن!" فقط در کشور آلمان به این میزان چشمگیر است! چپ غیر ایدئولوژیک مورد نظر اردشیر چرا باید تلاش خود را برای نجات و برون رفت سیستم سرمایه معطوف کند حال آنکه چنین سیستمی و نیاز به حضور آن را حقیقتی غیر قابل تغییر میداند؟ چنین حقیقتی اصولاً چرا با بحران عدم مشروعیت مواجه میشود که نیازمندی به حفظ آن برای چپ غیر ایدئولوژیک به هدف تبدیل شود؟
انعکاس تناقض این سیستم در" چپ غیر ایدئولوژیک" اردشیر به این شکل خود را نمایان میکند که او راست ترین جناح های بورژوازی در کشور نروژ را چپ تر از چپ های انترناسیونال اول معرفی میکند. زیرا که آنها خواهان کاهش ساعت کار از 8 ساعت در روز به 6 ساعت کار در روز میباشند! اردشیر بلافاصله فراموش میکند این خود او بود که می گفت، کاهش ساعات کار عامل جلوگیری کننده رشد اقتصادی خواهد شد و به این دلیل " چپ ایدئولوژیک" را نفی میکرد. حال خواننده مات و مبهوت میماند که بالاخره باید به دفاع از چپ ایدئولوژیک برای کاهش ساعات کار برود یا بر علیه راست بورژوازی اقدام کرده خواهان افزایش ساعات کار شود! این هم خود یکی از معجزات ایدئولوژیکی است که اردشیر در ظاهر با مقابله با آن به اتکا و برای تحکیم همان ایدئولوژی دچار این نوع تناقض میشود.
همه کسانی که هم اکنون در کشور هایی نظیر آلمان و نروژ مشغول به کار هستند خوب میدانند که دستمزد آنها بر اساس ماه سی روزه پرداخت نمیشود هرچند هر ماه یکبار پرداخت میشود. این دستمزد بر اساس هر یک ساعت کاری است که کارگر انجام میدهد. کارگران در این کشورهاهشت ساعت در محل کار خود مشغول به کارند. نیم ساعت بابت صرف غذا از آن کاسته میشود و بابت هفت و نیم ساعت کار به آنها دستمزد تعلق میگیرد. میانگین دو ساعت صرف وقت برای رفت و برگشت به محل کار محاسبه نمیشود و هزینه ایاب و ذهاب آن نیز به عهده خود کارگر است. حال اگر قرار باشد ساعات کار به شش ساعت در روز کاهش پیدا کند، سوال از اردشیر این است که آیا همان دستمزد هفت و نیم ساعت کار در سابق دریافت میشود یا بر اساس ساعات کاری فقط به میزان همان ساعتی که کار در محل کار صورت گرفته است؟ در صورتی که اگر دستمزد قرار باشد به همان میزان 6 ساعت پرداخت شود، چپ غیر ایدئولوژیک مورد نظر اردشیر مشغول موعظه برای بیکارسازی بی سرو صدایست که به آن جنبه رادیکال میدهد!
شعار کارگران همواره کاهش ساعات کار با دریافت دستمزد سابق است و با این پیشنهاد فراهم کردن شغل برای بیکاران. آیا چپ غیر ایدئولوژِک مورد نظر اردشیر از این شعار استقبال میکند؟
اما واقعیت این است که کشور های پیشرفته صنعتی ( امپریالیستی) به دلیل سرمایه گذاری در کشور های با نیروی کار ارزان دیگر مانند سابق نیازمند به نیروی کار در موقعیت جغرافیایی خود نیستند. کارگر روزی 30 سنت چینی را به کارگر ساعتی 8 دلار ترجیح میدهند. کارگری ماهی 25 هزارتومان ایرانی را به کارگر ساعتی دویست و پنجاه کرون نروژ ترجیح میدهند. یعنی به طور میانگین و با تخفیف و حساب سر انگشتی 2 کرون در ساعت به جای 250 کرون.
از اینروست که بحران بی کاری در این دسته از کشورها بالا میگیرد. هر روز عده بیشتری به صف ارتش ذخیره فرستاده میشوند. سرمایه داران در این کشور ها حتی به اندازه یک کارگر مالیات پرداخت نمیکنند و با هر اعتراض بلافاصله میگویند، اگر قرار باشد مالیات پرداخت کنیم در اینصورت سرمایه خود را به کشور دیگری منتقل میکنم! با اینحال، باز با معافیت های مالیاتی سرمایه خود را به کشور هایی با نیروی کار ارزان و وجود بازار مصرف فراوان منتقل میکنند. از این روست که به قول اردشیر کالای ماد- این جرمنی از خارج آلمان به آلمان وارد میشود. در چنین شرایطی و با رشد روز افزون بیکاری در این کشورها، چپ "غیر ایدئولوژیک" در دولت سرمایه قرار میگیرد و به بهانه کاهش ساعات کار و پرداخت دست مزد نسبت به همین ساعات کار، بیکاری پنهان را افزایش داده و فقر را گسترده تر میکند.
کشور آلمان که بعد از جنگ جهانی دوم به نیروی کار انبوه نیازمند بود با التماس کارگران ترک را وارد آلمان میکرد، نهاد های سرمایه جهانی نظیر سازمان ملل انواع قوانینی را تصویب میکردند که شرایط مهاجرت و پناهندگی را تسهیل میکرد فقط به منظور آسان کردن راه ورود نیروی کار. در دوره های اخیر ما شاهد این هستیم که با دهها ترفند و کلک قصد اخراج همان کارگران ترکی را دارند که در واقع آلمان ویرانه را از نو ساختند. در مقابل موج وسیع اعتراضات و عدم توانایی در پاسخگویی به این معضل، اخراج این مهاجران و پناهندگان متوقف میشود اما شرایطی فراهم میشود که آنها خود داوطلبانه آن کشور را به مقصد کشور مبدا ترک کنند.
وقتی کارگران مهاجر شاهد این هستند که باید نیروی کار خود را ارزانتر از سابق به حراج بگذارند و با دستمزدی که دریافت میکنند قادر به تامین هزینه های ضروری زندگیشان نیستند. دستمزد یکماه آنها بلافاصله یک ساعت پس از دریافت بابت اجاره مسکن، برق و تلفن و ... از دستشان بیرون کشیده میشود. ( از معجزات اقتصاد شکوفا!) وقتی آنها شاهد این هستند که در کشوری که روزی از آنجا به آلمان و کشورهایی نظیر آن مهاجرت کردند هر روز کارخانه جدید و پروژه جدیدی راه اندازی میشود، برای آنها چه تفاوتی میکند که با دریافت دستمزدی که فقط به سختی آنها را سرپا نگاه میدارد در همان کشورهای مبدا مشغول به کار شوند و همین وضعیت را در آنجا ادامه دهند تا از شر بیکاری های کمر شکن، تحقیر های نژادپرستانه، تبیعضات نژادی و... نجات پیدا کنند. رفته رفته مهاجرت آهنگ معکوس به خود میگیرد. دیری نخواهد گذشت که کشورهایی نظیر آلمان دچار بحران کم جمعیتی شوند تا جایی که موضوع « کشور» و امر کشور داری به زیر علامت سوال رود.
«چپ غیر ایدئولوژیک» یا همان جناح چپ سرمایه داری ( سوسیال دمکراسی) که توانسته بود مدتها با ارائه رفاهیات نیم بند و آنهم فقط در کشور های متروپل سرمایه داری امر انقلاب را به عقب بیندازد؛ و با خدمات استالینستی از جمله ارائه تصویر وحشتناک از جامعه سوسیالیستی که کمک شایانی به این چپ برای حفظ نظام موجود میکرد، اینک خود یا به عنوان اپوزسیون بورژوایی در مقابل جناح راست سرمایه داری به اعتراضات پارلمانی مشغول است و یا حتی در تدارک اعتراضات خیابانی علیه گلوبالیزم نقش ایفا میکند( انواع نشست های فروم اجتماعی در پرتو آلگرو برزیل، سوسیال فروم در هند، لندن، اعتراضات سازمان اتک و...) و یا بخشاً تسلیم جناح راست شده با آنها هم گام میشوند.

جنگ های پی در پی در خاورمیانه به بهانه « استقرار دمکراسی!» و رژیم چنج های امپریالیستی به منظور ایجاد خاورمیانه بزرگ، ( ظاهراً قبلاً کوچک بوده) امکان حمله نظامی به ایران، همه و همه در راستای ایجاد شرایطی امن برای ورود سرمایه های کمپانی های فراملیتی برای غارت نیروی ارزان کار و تصاحب بازار مصرف و مواد خام تولید در همین کشور هاست. آنچه باقی میماند رقم های نجومی گردش مالی و سود سرمایه از یک سو و فقیر و فقیر تر شدن کارگران ومزد بگیران از سوی دیگر است.
در چنین شرایطی" چپ غیر ایدئولوژیک" رسالت تئوریک برای هموار کردن راه ورود این سرمایه ها را بر عهده دارد و معتقد است میتوان از بالا و نفوذ در دولت بورژوازی نارسایی ها را بیان کرد! این همه آن تغییر و تحول اجتماعی است که این چپ هدف خود قرار میدهد. اما چپ مارکسیست در هیچ شرایطی فراموش نمیکند مادام که تضاد اساسی جامعه موجود یعنی تضاد کار با سرمایه وجود دارد، نه مبارزه در چارچوب نظام موجود را میپذیرد و نه بدیلی به جز انقلاب اجتماعی به منظور استقرار سوسیالیزم. چپ ایدئولوژیک یا غیر ایدئولوژیک هر دو به یک نسبت در حفظ نظام موجود تلاش میکنند، چپ مارکسیست با نفی این هر دو آلترناتیو انقلاب را تنها گزینه عبور از دیوانه خانه سرمایه داری و بربریت آن معرفی میکند.
جوان سوسیالیست


شبح 13:06 @ Sun, 23 Jan 05

اردشیر عزیز!(160)
شرکت در پارلمان بحث جدیدی نیست لنین یک قرن پیش در موردش حرف زده و فرمولش کرده. نمی دونم چرا فکر می کنِ رفتن به پارلمان روش جدیدیه؟ هر چند به هر حال مسلما مبارزه باید هر روز شیوه های نوتری را جست وجو کنه.


nasrin 6:12 @ Sun, 23 Jan 05

اقبال عزیز
به عنوان یکی از علاقه مندان به این بحث خوشحال میشدم اگر در مقابل انتقادات اردشیر عزیز با استدلال پاسخ میدادی !


nasrin 6:10 @ Sun, 23 Jan 05

اقبال عزیز
به عنوان یکی از علاقه مندان بی طرف به این بحث خوشحال میشدم اگر در مقابل انتقادات اردشیر عزیز با استدلال پاسخ میدادی !


ardeshir 2:31 @ Sun, 23 Jan 05

اقبال عزيز. از طريق شعر گفتن و يا فلسفه بافی ميتوان زيباترين خواسته ها و نيازهای انسانی را تشريح کرد. اما برنامه سياسی يک حزب چپ بايد بر اساس واقعيت های هر چند دردآور جامعه باشد مثلا .حق مرخصی حقوق دار برای بانوانی که مشکل به هنگام عادت ماهانه دارند. در کليت پيشنهاد بدی نيست چرا که به مشکلات بخشی از انسانهای جامعه اهميت ميدهد اما چنين درخواستی فوريت و اولويت برای يکی از عقب افتاده ترين کشور های دنيا از لحاظ سياسی /اقتصادی و فرهنگی ندارد.برای من مثلا مبارزه با گرسنگی ، کمبود آب آشاميدنی ، بهداشت و درمان اوليه اولويت اساسی تر دارد.
از لحاظ مسئله « کـــار » مهمترين مشکل اکثريت مردم ايران نه بد بودن شرايط کار و عدم امکان دوش گرفتن بعداز کار است بلکه مشکل عظيم بيکاری است. بدبختی جامعه تا حدی است که رويای ميليونها نفر نه کم کردن شدت استثمار بلکه پيدا کردن شغلی برای استثمار شدن ميباشد !!!
وقتيکه اولين سوسياليست های دنيا شعار ۴۸ ساعت کار در هفته را دادند ، اين شعار بر اساس واقعيات جامعه ای بود که انسان ها ۷۰ـ ۸۰ ساعت کار در هفته ميکردند. لذا اگه مارکس هرگز سخنی از ۲۵ ساعت کار در هفته [ مانند برنامه شما ]نزد ، نه بخاطر خوش خدمتی به بورژوازی و يا ضد انسانيت او بود بلکه بخاطر واقع بينی اين متفکر برجسته بود
.جالب اينجاست که امروز حتی راست ترين بورژواـ ليبرال کشور ثروتمند ونفت خيز نوروژ از چپ ترين کمونيست دوران انترناسيوناليست اول شعار راديکالتری از لحاظ کم کردن ساعت کار ميزند [ ۳۶ ساعت کار در هفته ! ]. اما شما که بنحوی فقط ميخواهيد ثابت کنيد که از همه انقلابی تر هستيد فقط با پر ملات کردن شعارها سعی به کسب جلب توجه در دنيای سوسياليسم داريد. اگر هم حزبی ديگر شعار ۲۰ ساعت کار در هفته را دهد شما احتمالا شعار مثلا ۱۸ ساعت کار در هفته را خواهيد داد. و اين قصه ادامه دارد !!!
دوستان عزيز ! مارکسيست های ايرانی در صد سال گذشته هميشه زيباترين شعارها را دادهاند اما هيچوقت نتوانستند مشکلات اساسی جامعه را درک کنند


eqball 13:15 @ Sat, 22 Jan 05

جالبه که اردشير فکر ميکند اگر کامپيوتر و پيکان و دندانپزشکی رايگان و ۱۵ ساعت کار در هفته را در ليست مطالبات بياورد از واقعيت دنيا فاصله گرفته است. مشکل اردشير بنظر من قرار دادن دنيای کالايی بجای دنيای انسانی است. چه در بعد فيزيکی و اين جهانی و چه در بعد ايدوئولوژيکی آن. اردشير عزيز منم پيشنهاد ميکنم يک وبلاگ بزنيد.


ardeshir 7:16 @ Sat, 22 Jan 05

ادامه : نکته جالب ديگر اينجاست که حتی رهبران چپ ايدئولوژيک هم کم کم متوجه شدهاند که بايد با ديدگاهی نوين به شيوه های مبارزاتی نگاه کنند ، برای نمونه ناهيد رياضی عضو کميته مرکزی حککا_ حکمتيست خود را نامزد عضويت در پارلمان دانمارک کرده است !!!!!!!! ؟؟؟؟ او ميگويد :«من یک فعال ضد رژیم جمهوری اسلامی هستم. در طی این سالها یک وجه از فعالیتهای من در دانمارک و همچنین مقالات من در روزنامه های دانمارک بر علیه رژیم جمهوری اسلامی بوده است. فکر میکنم رفتن من به پارلمان دانمارک یک پیروزی برای تمام کسانی است که خواهان رفتن رژیم جمهوری اسلامی هستند. عضویت یک فعال حقوق زن و کودک و یک فعال ضد رژیم در یک پارلمان اروپایی کمک زیادی به فعالیتها و اهداف بسیاری از ایرانیان میکند. اگر من به عنوان نماینده پارلمان دانمارک کمپین دفاع از ژیلا و بختیار و یا یک زندانی سیاسی و یا یک مسئله اجتماعی را پیش ببرم تاثیر گسترده تری میگذارد.» .


شبح 1:05 @ Sat, 22 Jan 05

اردشير عزيز!
از هم‌کاری‌ات متشکرم که بحث را به اينجا منتقل کردی مطمئن باش دوستان علاقه‌مند سرمی‌زنند و بحث را دنبال می‌کنند. ضمنا من در بحث بعدی مرتبط با اين موضع مجددا لينک اين‌جا را قرار مي دهم.
اين هم از کامنت حذف شده‌ی اقبال عزيز:


اردشير جان اين درسها اگر ماترياليستی باشد نوع کاپيتاليستی آن و نه ديالکتيکی آن است: مثال؛ شما رکود سرمايه داری را نمايان شدن افق سوسياليسم و رونق اقتصادی را افول اين چشم انداز ميدانيد. این تفسیر زیادی مکانیکی و ضد دیالکتیکی است. دوست من اگر انقلاب کاری غير مسئولانه است و سوسياليسم فعلا ممکن نيست خوب اين يک کار ( ترويج تاچريسم علمی) را هم نميکرديد تا وقت خود و ما رو نگيری. آخه اين ديگه چه فلسفه ای است که شما هضم کرديد؟


ardeshir 0:41 @ Sat, 22 Jan 05

ادامه.قسمت ۴. به عقيده من يک عنصر چپ در درجه اول موجودی واقع بين است که ميخواهد دنيا را و واقعيات را بنفع بشريت تغيير دهد و برای اينکار بايد ابتدا واقعيات را بشناسد ، قوانين آنرا بشناسد و در جهت تغيير آن ، آنهم نه هر تغييری بلکه تغييری که عملی باشد حرکت کند. و نه فقط شعار بده !!! بزرگترين سازمان چپ ايران در حال حاضر شايد حککا باشد. دوستان ، با نگاهی به برنامه اين حزب « برای دنيای بهتر » دقيقا متوجه ميشويم که شعار دادن به تنهايی کافی نيست. اين حزب ضمن « لغو بوروکراسی ما فوق مردم جامعه ای ميخواهد که حتی حقوق عاليترين متخصص يک کشور از «حداکثر حقوق معادل مزد متوسط کارگر » تجاوز نکند . و برای کارگران « فـــــــــــو را » خواهان :

« برقرارى فورى حداکثر ۳۰ ساعت کار در هفته (٥ روز شش ساعته)، ٢٥ ساعت در کارهاى سخت و کاهش منظم آن در فواصل ٥ ساله. احتساب زمان صرف غذا، فرصت معينى براى رفت و آمد، زمان استحمام بعد از کار، کلاسهاى سوادآموزى و آموزش فنى و زمان تشکيل مجمع عمومى جزو ساعات کار.

٧- تعطيلى دو روز متوالى در هفته. انتقال روزهاى تعطيل در هفته به شنبه و يکشنبه براى هماهنگى با اکثر کشورهاى جهان و بويژه کشورهاى پيشرفته صنعتى. حداقل ٣٠ روز مرخصى سالانه. مرخصى کوتاه اضطرارى بدون کسر حقوق، علاوه بر مرخصى سالانه، براى رسيدگى به مشکلات پيش بينى نشده شخصى و خانوادگى. امکان استفاده کارگران زن، به تشخيص خودشان، دو روز مرخصى براى دوره عادت١٠ ماهانه - تعطيل رسمى ٨ مارس بعنوان روز جهانى زن - تعطيل رسمى روز اول ماه مه بعنوان روز جهانى کارگر »

بعبارت ديگر پس از کسر کردن « ۳۰ روز مرخصی سالانه » + ۲۴ روز تعطيلی آخر هفته ها + حدود ۱۰ روز ايام تعطيلی رسمی ( روز زن ، اول ماه مه و ... ) + چند روز تعطيلی کاری جهت آموزش حدود ۲۹۰ تا ۳۰۰ روز سال کارگر ما برای کار کردن سر کار حضور دارد.و اين در حالی است که حتی يک روز بيمار نشه ( البته با حقوق کامل ) ، نه از حق اعتصاب با حقوق کامل استفاده کنه ، نه از حق « مرخصی کوتاه حقوق دار اضطراری »جهت رسيدگی به مشکلات پيشبينی نشده شخصی و خانوادگی استفاده کنه و نه از حق مرخصی با حقوق بدليل عادت ماهانه [ برای بانوان] و تا حد ۲۴ روز در سال استفاده کنه !!!! و نه بعلت پدر و مادر شدن در خانه و با حقوق کامل بماند و در چنين شرايطی قراره در صورت « سختی کار » روزی ۵ ساعت کار کنه و در عمل چونکه ساعات صرف غذا ، رفت و آمد ، استحمام بعد ازکار ، آموزش فنی ، تشکيل مجمع عمومی و جلسات شورايی نيز همه « جزو ساعات کار » به حساب خواهند آمد. تعداد مفيد ساعات کاری او از لحاظ بازدهی توليدی ۳ـ ۳,۵ ساعت در روز خواهد شد. و..... و البته سن بازنشستگی به « ۵۵ سال »کاهش خواهد يافت. و شرايط کاری از لحاظ « ايمنی و بهداشت محيط کار نيز « بدون هيچ صرفه جويی » تضمين شده است و در ادامه « تامين و تضمين مسکن مناسب با کليه تجهيزات ا»ز جمله « وسائل تهويه و گرما و امکان اتصال به شبکه های تلفنی و تلويزيونی و .... برای همه »
وخلاصه بقول رفيقی ديگر در جنبش چپ « چپ ايدئولوژيک ايده آليستی عزيز پيشبينی همه چيز را کرده به جز پيش بينی هزينه چنين جامعه ای که حتی آگوست ببل هم در تصورات «دنيای آينده » خويش به آن نپرداخته است !!!! و تمام اين اقدامات بايد فورا انجام بشه و اين وعده ها در حالتی است که طبق آمار رژيم : در جامعه ايران ۱۶ درصد کودکان زير ۵ سال به سوء تغذيه دچارند ، ۸۰درصد کودکان کشور وزنشان زير حد نصاب است و ۵ درصد از مادران دچار فقر آهن هستند و هنوز ۳۰ درصد از روستاييان بيسوادند ، ۲۷درصد به خدمات پزشکی ، ۱۰ درصد به آب سالم ، ۱۹ درصد به فاضلاب دسترسی ندارند و ..... يک ميليون معتاد زير ۱۸ سال و .... در کشوری که بزرگترين وارد کننده نان در دنيا [ ۵,۶ ميليون تن ] ميباشد. و از لحاظ اقتصادی با رتبه کشور ۹۵ ( آمار چند سال پيش ) حتی وضعيت يک کشور در حال توسعه را هم ندارد. دوستان گرامی : حلوای دستپختی حککا به مناسبت مرگ کاپييتاليسم ( و به نام برنامه دنيای بهتر ) ممکنه بخاطر يک وجب روغن حيوانی و قند و شکر فراوان باب طبع زحمتکش رنج ديده ما بشه ، آما آيا ميشه نمونه صادراتی و ( پر وعده تر و جذاب تر ) آن را به خورد پرولتاريای آلمانی با ۲۰۰ سال سابقه مبارزاتی داد. آيا خيال ميکنيد طبقه کارگر آلمانی و اپوزيسيون اين کشور مثل مردم بيسواد و کم سواد ايرانيه که وقتی خمينی قول آب و برق نفت مجانی داد تکبير بگه !!! آيا خيال ميکنيد روشنفکر آلمانی مانند دانشمندان توده ايه که وقتی خمينی گفت « اقتصاد مال خـــــــر ه » به به بگه و تفسير ديالکتيکی از اين جمله جاهلانه بکنه !!!! خير دوست عزيز. کارگر آلمانی با منطق ميپرسه که هزينه اين اصلاحات را برای من دقيقا حساب کن ؟!، رشد اقتصادی را تفسير کن.؟ تجارت موفق و استراتژيک را توضيح بده ؟، وضع سهام گزاری های ميلياردی را مشخص کن ،؟ نرخ کالايی و رقابت تجاری را توضيح بده. روابط با بازار مشترک و سرمايه گزاری ها چه ميشه ؟؟؟ و .... آيا تصور ميکنيد که مردم آلمان با احتراز از شعور خود به استقبال از شعار بيايد. ؟؟؟؟ پس بی دليل نيست که عليرغم مشکلات اقتصادی همچنان ثبات سياسی وجود دارد. طبقه کارگر آلمان تجربه دارد و ميداند که کم کردن ساعت کار حتی در حد ۱ ساعت چقدر مبارزه و اتحاد و برنامه ريزی نياز دارد. منهم با کمی فانتزی و با الهام از اسکانديناوی ميتوانم برنامه ای بنويسم که برنامه حککا را بکنه تو جيبش و حتی وعده کامپيوتر و ماشين پيکان و دندانپزشکی مجانی و . ۱۵ ساعت کار در هفته .. را چاشنيش کنم. و احتمالا مورد محبت دوستان در اينجا بخاطر ( عقايد انقلابی و ضد بورژوازی ) قرار بگيرم. اما آيا فقط شعار دادن را ملاک مبارز بودن ميبينيد


ardeshir 0:38 @ Sat, 22 Jan 05

ادامه قسمت ۳.شما با چمدانی مملو از دانش مارکسيستی ،آمار و ارقام در سالن انتظار و ترانزيت نشسته ايد و چشم به انتظار آمدن بوينگ سوسياليستی هستيد. من برخلاف شما بجای شعار ايدئولوژيک دادن ، خواهان تحقق تغييرات مثبت اجتمائی هر چند کوچک هستم. چند نمونه : هر دوی ما وجود نيروگاه های اتمی را خطری بزرگ برای بشريت و محيط زيست ميبينيم. احتمالا در دنيای سوسياليستی شما يک ضرب همه تعطيل خواهند شد.بخشی از جبش چپ ايدئولوژيک که هر گونه ديالوگی را با صاحبان قدرت خيانت و اپورتونيسم ميداند از طريق کارناوال ضد اتمی و پرتاب گوجه فرنگی و به زنجير کشاندن خويش به دروازه فلان نيروگاه اتمی خواهان بسته شدن اين مراکز هستند. اما چپ غير ايدئولوژيک ضمن اينکه اين گونه اقدامات روشنگرايانه را نفی نميکنه ، ولی همزمان ناکافی ارزيابی ميکنه ، تجربه نشان ميدهد که گاهی از طريق استفاده از اهرم های بورژوا ـ دمکراتيک مثلا وارد شدن به پارلمان و زير سوال بردن و افشای گسترده سياستهای ضد کارگری و ضد انسانی دولت های راست بورژوازی و يا حضور در مجامع بين المللی و در مواردی حتی سازش تاکتيکی و تاثيرات مستقيم به دولت ها ميتوان به نتايج بيشتری رسيد. برای مثال. تصويب طرح بستن تدريجی بسياری از نيروگاهای اتمی در خوصا بلوک شرق و حتی در سوئد. در ادامه مثلا چپ ايدئولوژيک در برنامه هايش خواهان نابودی مرزها و پذيرفتن بی قيد و شرط !!؟؟؟؟ هر انسانی بعنوان مهاجر و پناهجو است ، من باز نميدانم شايد روزی در دنيای انترناسيوناليستی شما به اين نتيجه رسيد اما باز همان سوال پيشين : امروز چه بايد کرد من شخصا مخفی کردن چند پناهجو حکم اخراجی و جمع کردن کمک مالی برای پناهجويان هنگام کنسرت ابی را جوابگوی کامل مشکل پناهندگی در سطح بين المللی نميبينم. چپ غير ايدئولوژيک با نقش و نفوذی که در پارلمان های بورژوازی و سياست های پناهنده گيری پذيری دولت دارد در عمل بيشتر موفق بوده و موجبات پذيرش هر چند ناکافی هزاران پناهجو را فراهم کرده است. و اگه اهميت اين نقش را منکر هستيد ، پس نگاهی کنيد به سياست های راست و ارتجائی پناهنده گيری دانمارک در سالهای اخير !!! که ناشی از ضعيف شدن جناح های چپ در دولت و پارلمان ميباشد.
چپ ايدئولوژيک مرا به ياد نوزاد بی دندانی می اندازد که قراره بزرگ بشه و با دندان های تيز و فولادين کمر فرتوت کفتار کاپيتاليسم را خرد کنه و شايد هم روزی مفق بشه ، ماترياليسم ديالکتيک امکان پيروزی شما را نفی نميکند. اما آيا بايد حتی تا آمدن « دندان شيری » اين جنبش انتظار کشيد و فقط شعار های راديکال داد. دوستان گاهی حتی دندان مصنوعی چند سياستمدار فرتوت چپ فرانسوی بيشتر تو جامعه تاثير ميگزارد. مثلا در رابطه با تحريم جنگ امپرياليستی. برای نمونه اعتراض پالمه با جنگ ويتنام و حمايت او از جنبش های آزاديبخش و ...
چارلی چاپلين ، انيشتين ، مايکل مور و نوام چومسکی هيچکدام مارکسيست لنينيست نبوده و نيستند اما تحت تاثير بينش چپ و در حد توانشان خدمات ارزند ه ای برای روشنگری کردند .عصاره سوسياليسم يعی هر کس به اندازه توانش و به ميزان نيازش ، حتی در عرصه توانايی سياسی و مبارزاتی. آيا همه انسان ها بايد در حد مارکس و لنين و م. حکمت و راضی و قاضی باشند که مورد احترام شما قرار بگيرند. آيا توان چپ بودن ، انسان بودن و مترقی بودن همه انسان ها بايد يکسان باشد. آيا همه اسانها بايد کامل باشند ؟؟؟


ardeshir 0:35 @ Sat, 22 Jan 05

ادامه : قسمت ۲. کارگر سوسياليست عزيز . همانطور که قبلا ذکر کردم کاپيتاليسم آلمانی بخش غير قابل تفکيکی از پديده جهانی سرمايه داری صنعتی است . اين تصور که آلمان در شرايط کنونی بتواند به تنهايی از کلوب کاپيتاليستی خارج شود ايده آليستی است. حالا تصور کنيم که شد بعد چگونه ميشود.؟؟ آيا انکار ميکنيد که آن دوران که با مصادره انقلابی مثلا بانک ها ميشد سرمايه را از چنگ کاپيتاليست ها بطرز ضربتی در آورد تمام شده است. ساختمان خالی بانک پس از انتقال کامپيوتری سرمايه به جای امن تر چه سودی برای صفوف حزب کارگران دارد !! چگونه ميتوان جلوی فرار سرمايه را گرفت.و اعتبار چند صد ميلياردی کارخانه های گلوباليزه شده را حفظ کرد ؟؟؟ آلمان بدون سرمايه و اعتبار تجاری و سرمايه گذاری بين المللی و همکاری تجارتی و علمی / تکنيکی با کارتل ها و کمپانی های چند مليتی در عرض چند سال به آلبانی تبديل خواهد شد. و بقول رفيقی تجربه آلبانی نشان داد که با بز و پنير و گوسفند و روغن زيتون و ماست نميشه سوسياليزم را ساخت. و باز تجربه آلمان شرقی نشان داد که ضروريترين نياز جامعه در کشور بحران زده بعد از جنگ نه ساختن سوسياليزم ناقص الخلقه از لحاظ بافت های اقتصادی بلکه تشويق بازگشت سرمايه ها ، راه برانداختن کارخانه ها ايجاد رفاه و ساختن دمکراسی است. من معتقدم که مسائل و مشکلات دنيا نيازمند به راه حل های چپ است اما اينکه ادعا بشه که در شرايط کنونی آلمان يا آلبانی را مجزا از مناسبات بين المللی به طرف سوسياليسم موفق و مرفه و نمونه کشاند سرابی بيش نيست. و تلاش های ماجراجويانه غير مسئولانه ميباشد. حالا اينکه در ۱۵ سال ديگر يا ۱۵۰ سال ديگر چه شرايط مادی مناسبی پيش بيايد. من نميدانم. ماترياليسم ديالکتيک بما می آموزد که پديده ها در حال تغيير هستند ولی در عين حال لازم هم نيست که تا روز قيامت کاپيتاليسم که شايد ۱۵۰ سال ديگر باشد در مقابل بی عدالتی ها و ظلم و نابودی محيط زيست و طبيعت که وجود عينی دارد دندان رو جگر بگذاريم و فقط شعار بدهيم و کاری موثر يا مبارزه ای نکنيم. تفاوت اساسی من و شما نحوه واکنش به مشکلات جامعه ميباشد.


ardeshir 0:33 @ Sat, 22 Jan 05


7:10 @ Wed, 19 Jan 05
کارگرسوسياليست عزيز. شما ارقام بسيار جالبی در کامنتان [ بحث سوسياليسم چيست؟ ] در مورد شرايط اقتصادی آلمان مطرح کرديد.و در تکميل ارقام شما بايد بگويم که پيشبينی کثر بودجه در سال جاری «۴۵ ميليارد يورو»ميباشد . پرداخت هاى دولت در اين سال به ۲۵۴ ميليارد و ۳۰۰ ميليون يورو افزايش مى يابد و اين ۴۵ ميليارد يورو بيش از درآمدهاى پيش بينى شده خواهد بود » . و يا : « ميزان بيكارى در بخش هاى شرقى آلمان به اين ترتيب اند: براندنبورگ، ۱۸،۵ درصد، مِكلنبورگ فورپومرن، ۲۰ درصد و ساكسن آنهالت، ۲۰،۴ درصد. » و ....
بنابراين ارقام شما در مورد بحران کاپيتاليستی در آلمان مرا متحير نميکند. اما شما شايد با اين آمار ها می خواهيد به اين نتيجه برسيد که سرمايه داری آلمان به مرحله فاجعه و شايد به پايان عمر خويش نزديک شده است.و به عبارتی ديگر شرائط مادی برای کسب هژمونی قدرت و تحقق سوسياليسم نزديک است. در پاسخ به شما بايد عرض کنم ،خير دوست گرامی. اين گونه بحرانها که بمانند جزر و مد تکرار ميشوند بخشی از پديده جهان سرمايه داری هستند. اما آيا بحران اقتصادی آلمان چيز جديدی هست. آيا اين بحران به بحران سياسی مبدل شده است. آيا جنبش سرنگونی در شرف تشکيل شدن است. ؟ خير دوستان. مگه بعد از جنگ های اول و دوم جهانی چنين بحرانی و با ابعادی بسيار گسترده تر و شديدتر آلمان فقير و جنگ زده و ورشکسته را فرا نگرفته بود. ( و نه فقط در مورد مسائل اقتصادی ، بلکه حتی سياسی / ايدئولوژيک و اجتماعی ) پس چرا انقلاب نشد !!!! در سال ۱۹۴۵ فقط در برلين ۲۵۰ هزار دختر آلمانی بخاطر گرسنگی خود فروشی ميکردند. اقتصاد تجاری بطور کلی قطع شده بود.ميليون ها بيکار و جنگ زده حتی جايی برای زيستن نداشتند . و کوچ اجباری ميليون ها آلمانی الاصل از بلوک لهستان و چکسلواکی و ... وضع را وخيم تر کرد. اما با توجه به اين مسائل آيا شرايط انقلاب سوسياليستی وجود داشت؟. آيا تود ه ها به تحولات سوسياليستی علاقه ای داشتند ؟ بنابراين ارقام کنونی شما که قابل قياس با شرايط گذشته آلمان نيست ، به تنهايی قانع کننده نميباشد.
همزمان برای تحليل همه جانبه از اقتصاد يک کشور بايد از زاويه های مختلف اقتصاد را بررسی کرد.آيا بحران بيکاری و تورم آلمان و رکود نسبی پيشرفت اقتصادی داخلی و مشکلات بخش شرقی اينکشور به مفهوم نابودی اقتصاد تجاری آلمان واز ريل خارج شدن لکومتيو اقتصادی اروپا ميباشد. خير دوستان ! با نگاهی سرسری به اقتصاد تجاری آلمان در سال ۲۰۰۴ متوجه ميشويم :


« طبق پيشبينى هاى كارشناسان، ميزان صادرات آلمان در سال جاری ميلادى ۹ و نيم درصد افزايش يافته و به ۷۲۵ ميليارد يورو خواهد رسيد. همچنين طبق اعلام اتحاديه عمده فروشان و شركتهاى صادركننده آلمان، اين كشور بيش از ده درصد صادرات جهان را در دست داشته و موفق شده است از مقام خود به عنوان بزرگترين صادركننده كالا در جهان دفاع كند واز آمريكا و ژاپن پيشى بگيرد. اين موفقيتى درخور توجه است. آلمان يك درصد از جمعيت جهان را تشكيل ميدهد، اما ده درصد صادرات جهان را در دست دارد. » برای نمونه « درصد تجارت خارجى آلمان با كشورهاى آسيايى ست و در مجموع ۷ درصد سرمايه گذارى هاى خارجى آلمان نيز در كشورهاى اين قاره انجام مى گيرد. » « آلمان از لحاظ حجم مبادلات اقتصادى با كشورهند، در ميان ديگر رقيبان خود در اين زمينه، از مقام پنجم برخوردار است» « حجم مبادلات تجارى ميان آلمان و چين در طى ۱۰ ماه اول سال ۲۰۰۴ميلادى بر بيش از ۴۳ ميليارد دلار بالغ ميشده كه اين رقم ۳۰ درصد بيشتر از حجم سال گذشته است. اين مبلغ تقريبا برابر است با يك سوم حجم كل معملات چين با اتحاديه اروپا. شركتهايى بزرگ چون فولكس واگن، زيمنس، ب آ اس اف، دايملر كرايسلر و ب ام و، درچين دست به احداث نمايندگى و كارخانه زده اند و تمامى اين شركتها روندى مثب را پشت سرگذاشته اند.”

بر اساس آمار اتحاديه صنايع، آلمان توانست در سال گذشته سهم خود را در زمينه صادرات جهانى ماشين سازى حتى افزايش دهد و به ۱۹ درصد كل صادرات جهان برساند، در حالى كه سهم ايالات متحده آمريكا در همين سال به پانزده درصد كاهش يافت.» «


شركت BASF نيز در حال حاضر مشغول بناى مدرن ترين كارخانه شيميايى جهان با هزينه اى ميلياردى در چين مى باشد. »


كنسرن هاى آلمانى توليدكننده ماشين هاى چاپ، غلتك سازى و پارچه بافى به ويژه به موقعيتى مستحكم دست يافته اند. Ralf Wiechers رئيس بخش اقتصاد ملى اتحاديه صنايع آلمان، برجستگى فنى توليدات را مهمترين دليل موفقيت صنعت ماشين سازى آلمان مى داند.
وى مى گويد: “علاوه بر اين، توليدكنندگان آلمانى توانسته اند خدمات بعد از فروش خود را در ابعاد جهانى گسترش دهند. خدمات بعد از فروش، اكنون بيست درصد تراز مالى صنايع ماشين سازى را تشكيل مى دهد و روندى رو به افزايش دارد »
علاوه بر آن مازاد تراز بازرگانى آلمان نيز بر ۱۵۸ ميليارد يورو بالغ ميشود كه اين مبلغ نيز رقم بيسابقه اى است و همچنين شاهدى بر كارآيى اقتصاد آلمان، به ويژه آنكه محصولات ساخت آلمان، از اتومبيل و دستگاه هاى الكتريكى گرفته تا محصولات شيميايى، معمولا گرانتر از محصولاتى است كه كشورهاى رقيب عرضه ميكنند. »

در طى سالهاى پرركود گذشته، بسيارى از شركتهاى آلمانى فعاليتهاى خود در خارج كشور را تقويت كرده اند، نمايندگيها و سرويسهاى خدماتى در كشورهاى ديگر تاسيس كرده و حتى در آنجا نيز كارخانه هاى توليدى احداث نموده اند كه اين امر حتى تاثيرى مثبت بر ميزان صادرات آلمان داشته است. » ا تحاديه عمده فروشان و شركتهاى صادركننده آلمان حتى پيشبينى ميكند كه ميزان صادرات اين كشور در سال آينده ميلادى( ۵ ۲۰۰ )بيش از ۷ درصد افزايش يابد .ا
لبته بايد اذعان داشت كه اين موفقيت چشمگير تمام داستان و كل حقيقت نيست. بسيارى از محصولات صادراتى آلمان كه بر آنها مهر Made in Germany خورده، حاوى قطعاتى هستند كه از خارج به آلمان وارد شده اند، خواه از كشورهاى ديگر، خواه از طريق شركتهاى آلمانى كه كارخانه هاى توليدى خود را به خارج كشور منتقل كرده اند.» «
به ويژه قطعاتى كه توليد آنها هزينه بر است، ترجيحا وارد ميشوند. آلمان در واقع محلى است كه فعاليتهاى توسعه و پژوهش، طراحى، تامين منابع كردن، بازاريابى، حمل و نقل و سرويس دهى در آنجا صورت ميگرد »


گفتنى ست كه در سال۲۰۰۴در بخش صنايع مونتاژ، ميزان سرمايه گذارى در شرق آلمان ۹ درصد به نسبت سال گذشته افزايش يافته است. همچنين ميزان صادرات آلمان شرقى نيز به نسبت گذشته افزايش يافته و ايالات شرقى آلمان به تدريج در سطح جهانى مى توانند در مقابل رقباى خارجى به رقابت بپردازند.»

.بر طبق نتايج يک تحقيق، در بخش هاى شرقى آلمان درآمد ناخالص ملى از سال ۱۹۹۱ ميلادى تا كنون ۵۴ درصد افزايش يافته و اين در حالى ست كه در جمهورى چك، اين رقم ۲۴ درصد و در مجارسان ۳۴ درصد بوده است. در حال حاضر درآمد ناخالص ملى در شرق آلمان ۱۷،۵۰۰ يوروست. اين درآمد در جمهور چك ۷،۷۰۰ و در مجارستان۷،۲۰۰ يوروست. در اين تحقيق همچنين آمده است كه زيربناى اقتصادى در شرق آلمان بسيار بهتر از اروپاى مركزى و شرقى بوده است. »

بر طبق اين تحقيق، بخش هاى شرقى آلمان بعد از اتحاد با بخش هاى غربي، از رشد اقتصادى بالايى برخوردارند و طرح بازسازى شرق آلمان به هيچ وجه با شكست روبرو
در اين جا بايد دو عامل مهم را برجسته ساخت: نخست اهميت درخور توجه بازار اقتصادى اروپا، اتحاديه اروپا و كشورهاى داراى واحد پولى يورو. حدود نيمى از صادرات آلمان به كشورهاى توسعه يافته همسايه بوده است. در عين حال بايد گفت كه موتور رونق اقتصادى در داخل آلمان با كندى در حركت است. صادارت آلمان دورانى شكوفا را ميگذراند، اما سرمايه گذاريهاى داخلى همچنان انتظار موفقيت را ميكشند و مصرف داخلى نيز با ركودى نسبى روبروست. نتيجه گيری اين است که هر چند اقتصاد آلمان عليرغم صادرات شكوفايش بر گامهايى سست و متزلزل قدم برميدارد. اما همچنان قدرتمندترين اقتصاد ملى اروپا به شمار می آيد و از اين رو همچنان لقب «لكوموتيو رونق اقتصادى اروپا» را در اختيار دارد. »


aa 0:22 @ Sat, 22 Jan 05

للل


جوان سوسیالیست 15:15 @ Wed, 19 Jan 05

بخشی از گزارش سومین حمایش توسعه انسانی در پاریس درباره موضوع فقر در جهان و خطراتی که از این دیدگاه بشریت را تهدید میکند به نقل از روزنامه فیگارو.
کارشناشان سازمان ملل در این همایش معتقدند که در جهان ما فقز بیش از سونامی آدم می کُشد.
ذکر تنها چند رقم به همین مناسبت:
در جهان ناعادلانه ما یک میلیارد نفر با کمتر از یک دلار در روز زندگی میکنند.
دومیلیارد و هفتصد میلیون نفر با کمتر از دو دلار در روز زندگی میکنند.
هشتصد میلیون نفر به طور دائم از گرسنگی در رنجند.
دو میلیارد و ششصد میلیون نفر بدون هیچگونه امکانات بهداشتی زندیگی میکنند.
یازده میلیون کودک در سال از بیماری های قابل معالجه و اجتناب پذیر جان میدهند.
صد و چهارده میلیون کودک از امکانات آموزشی بکلی بی بهره اند.
در این جهان ظالمانه، در هر دقیقه یک زن در حین زایمان جان میبازد.
منبع: رادیو فرانسه
پر مسلم است این آمار که توسط نهاد های خود سرمایه داری تهیه و ارائه میشود نه بیان همه واقعیت است و نه روشن میکند « این جهان ظالمانه» بر اساس کدام سیستم اقتصادی – اجتماعی اینگونه ظالمانه شده است.
در چنین آمار هایی هنوز واقعیات وحشتناکی که نشان از فاصله طبقاتی و فقر دارد بیان نمیشود. مثلاً یک کارگر در آمریکای لاتین برای آنکه بتواند به درآمدی برابر با درآمد یک ساعت صاحب امتیاز کمپانی والت دیسنی برسد باید چهار صد سال کار کند. اما تا همین مقدار کافی است که نشان دهد نظام سرمایه داری تا چه میزان همه ظرفیت های پیشرفتگی اقتصادی و تامین رفاهیات در این نظام برای شهروندان جامعه مدنیش را پر کرده است.
برای میلیونها انسان فقیر و گرسنه دیگر نیازی به آمار و نشان دادن فقر نیست، آنها خود هر روزه فقر را زندگی میکنند. روشنفکر طرفدار نظام سرمایه داری این واقعیت را می بیند اما مانند روحانیانی که همیشه در مقابل این واقعیات، بهشت را در آسمان وعده میدهند آن را به فقرا میفروشند تا با درآمد حاصل از آن، زمین را در این جهان برای خود خریداری کنند، این تصور خام را ترویج میکنند که گویا اشتباهی در یکی از قوانین سرمایه داری رخ داده که باید با "اصلاح" آن ریشه همه این بدبختی ها را بکنند! آنها نمی فهمند که خود تجلی و انعکاس روشنفکری همین بدبختی هستند.


کارگر سوسياليست 2:05 @ Thu, 13 Jan 05

اردشير ۱۵۱ و ۱۴۴

دوست عزيز اردشير با تشکر از پاسخ.
به اعتقاد من ادامه تبادل نظر در همين اطاق بهترين شيوه پيشبرد بحث خواهد بود. حفظ اتحادمان در اين اطاق و برطرف کردن مسايل فرعی و برخوردهای شخصی بهترين راه حل است.
در انتظار پاسخ شما در مورد وضعیت اقتصادی آلمان خواهم بود.

موفق باشيد


ardeshir 1:23 @ Wed, 12 Jan 05

کارگر سوسياليست عزيز. پاسخ کامنت جالب را شما تا هفته ديگر خواهم داد. بعلت مسافرت و مسائل کاری از دادن پاسخ طولانی معزورم. شاد باشيد


شبح 18:51 @ Tue, 11 Jan 05

اردشير عزيز!(148)
از اين کامنت تو خيلی خوش‌حال شدم هيچ چيز بيشتر از اين مرا ناراحت نمی‌کند که به جای محکم کردن رشته‌های دوستی شاهد گسستن آن‌ها باشم. خوش‌حال هستم که دوباره سر خواهی زد و نظر خواهی نوشت.
در مورد درست کردن وب‌لاگ خيلی ساده است. يعنی اصلا هيچ اطلاعات فنی نمی‌خواهد. گفتم که هاله‌ی نازنين هميشه در کمک کردن به دوستان لطف دارد و آماده است.
اما به هر حال اين جا هم متعلق به توست. اما اگر يک روز وب‌لاگی مانند شبح داشته باشی خواهی ديد چقدر سخت است اداره کردن اين نظرخواهی و چه انرژی روحی و جسمی از آدم می‌گيرد.


ardeshir 6:30 @ Tue, 11 Jan 05

.در مورد کامنت من راجع به مارکس زحمت نقد کشيدی ، خود را موظف به بيان چند نکته ميدانم. در مورد مارکس هم بايد بگويم که اشارات من بيشتر از آن رو بودکه من مخالف کيش شخصيت هستم. مارکس چه در زندگی خصوصی و چه در تحليل های خويش بمانند ساير انسانها بطور عموم و ساير نوابغ بطور خصوص ميتوانست اشتباه کند. فراموش نکن که حتی تا چند دهه پيش زندانيان مارکسيست عليرغم بيماری های پوستی « کمون اشتراکی شورتی » در زندان راه انداخته بودند. طوريکه حتی جزنی هم خنده کنان برآشفته شد. آيا عجيب نيست که بعد از گذشته اين همه سال اکثر مارکسيست های ايرانی که او را ميپرستند حتی کوچکترين اطلاعاتی از زندگی بزرگترين متفکر بعد ازدوران رنسانس ندارند. !! متن من کاملا يکدست نبود و بهتر بود که در دو کامنت مجزا نوشته شود. هدف کلی من از بحث با تمام نارسائی هايش اين بود که نشان دهم که برای او غير ممکن بود که پاسخگو تمامی مسائل جهان سرمايه داری در آينده باشد. ذکر اينکه او پيوند کامل با کارخانه ها و پرولتاريا نداشت از اين رو مهم بود۱. که بر خلاف پيشبينی تئورتيک او وضع اجتمائی و اقتصادی پرولتاريا در اروپا هر روز بدتر خواهد شد. تاريخ خلاف اين پيشبينی را اثبات کرد. ۲. در عين حال کنايه ای بود به کسانی که کار يدی در کارخانه را نشان پرولتاريزه شدن ميدانستند. اين تفکر در گذشته طرفداران زيادی داشت. در مورد « کارل کولا » توهينيبه مارکس نميبينم بلکه طنزی بود به کسانی که مفهوم « ارزش نوين نام يک محصول توليدی » را درک نميکنند. ر ضمن دوستيديگر بنام بهمن کامنتی نوشته بود که به رسم احترام پاسخ خواهم داد.


ardeshir 6:27 @ Tue, 11 Jan 05

شبح عزيز. پيشنهادات وسوسه انگيز است. اما من در صلاحيت داشتن وبلاگ شخصی با توجه به کمبود اطلاعات من در مسائل کامپيوتری شک دارم. در ضمن چقدر از لحاظ زمانی وقت نياز دارد؟؟. درادامه من به کيفيت خوب وبلاگ شما و مسائل و سوالات مفيدی را که مطح ميکنی واقفم. علت علاقه من به اين وبلاگ از اين رو بود. من در آينده هم بحث های شما را همچنان با دقت دنبال خواهم کرد


nana 4:11 @ Tue, 11 Jan 05

شبح ۱۴۶

من به اون دوتا که بهشون نصيحت کردی کاری ندارم با خودت که همچين شکری خوردی کار دارم
مثلا ميشه لطف کنی بگی تو چی داری که با سر و کله زدن با من از دست ميدی ؟
مثلا خيلی صادقی که صداقتت رو از دست ميدی !!!!!
مثلا خيلی شجاعی و با اسم خودت مينويسی که ازاديست رو از دست ميدی !!!!!
مثلا اصلا دو رو نيستی و يک روئيت رو از دست ميدی !!!!
مثلا خيلی باسوادی و اين سواد و علم و دانشتو از دست ميدی !!!!!!
هان جواب بده چی چی رو از دست ميدی که تا حالا داشتی و حالا با سر و کله زدن با من از دست ميدی !!!!!!
تازه اگه تو و اين دو دوستت چيز با ارزشی به قول تو دارین که من ميتونم با سر و کله زدن ازتون بگيرم پس قلابی بوده مگه نه ؟
ميبينی حتی وقتی ميخوای سر بسته زهر بريزی صريح و رک و راست حالت رو ميگيرم
چون بلدم
چون دو رو نيستم
چون از خايه مالی بدم مياد
چون ضعف هاتون رو مثل شلاق تو صورتتون ميکوبم
حالا اگه قدر نميدونيد اين هم کم اوردن شماست نه من !!!!! نانا


شبح 2:59 @ Tue, 11 Jan 05

کارگر سوسیالیست عزیز!(138) جوان سوسیالیست عزیز(140)
نصیحتی دوستانه به شما می کنم امید آن که پند گیریید!
اگر چیزی برای از دست دادن دارید هرگز با کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد سرشاخ نشوید!
هر چند خودم با نوشتن این کامنت نصیحت خودم را زیر پاگذاشتم!


شبح 2:52 @ Tue, 11 Jan 05

اردشیر گرامی!(144)
چرا برای ادامه ی بحث در جای دیگر از این و آن کمک می خواهی من پیشنهاد بهتری دارم شما می توانید خودتان وب لاگی درست کنید و نظرخواهی در آن قرار دهید و آن نظرخواهی را سرمشق همه ما کنید. هاله ی نازنین در سه سوت برای ات وب لاگ و نظرخواهی درست می کنه یک شاهی هم لازم نیست پول خرج کنی. من هم قول می دم فوری لینک وب لاگ ات را در لینکدونی قرار بدم و همه ی دوستان را تشویق کنم بیان به وب لاگ ات سربزن! چی بهتر از این می خوایی؟


ardeshir 1:39 @ Tue, 11 Jan 05

کارگر سوسياليست سلام. ادامه بحث با انسان منطقی و فروتنی مانند شما را مفيد و لذت بخش ميدانم. من از شما و جوان سوسياليست مطالب ارزندهای ياد گرفتم. برخورد و تقد تفکرات سياسی کسانی مانند من وظيفه سياسی هر انسان مارکسيستی ميباشد . من هم از شنا کردن بر خلاف مسير آب وحشتی ندارم.آيا خودتان وبلاگ خاصی را داريد تا بتوانيم در محيطی سالم و عاری از برخورد های شخصی به تبادل افکار بپردازيم.


ardeshir 1:26 @ Tue, 11 Jan 05

دوستان عزيز سلام. انتقادات من به جنبش چريکی و اشاره من به عدم شناخت دقيق آن ياران از جامعه و ضعف تئوريک آنان [ عليرغم استثنا مانند مثلا جزنی ] گرد و خاک زيادی بپا کرد . و عده ای شايد افکار منرا تصورات ماليخويايی و من درآوردی و غير تاريخی قلمداد کردند. توجه دوستان علاقمند را به تهيه کتاب « سفری با بال های آرزو » نوشته يکی از اولين وقديمی ترين چريک های فدايی يعنی نقی حميديان [ عبدالله ]جلب ميکنم.. او از ياران عباس مفتاحی . زندانی سياسی. عضو سابق رهبريت فدايی و بعد ها اکثريت ميباشد. او اکنون از سازمان فداييان استعفا داده و در سوئد زندگی ميکند . اين کتاب ۴۰۰ صفحه ای به مسائل تشکيل جنبش چريکی ، ناتوانايی های سياسی تئوريک و حتی نظامی. چپ روی ها و انديشه چريک ها در مورد عشق ، تفريح. خانه تيمی و ..... اشاره ميکند. اين کتاب جلد اول است. جلد دوم هنوز چاپ نشده و مربوط به زندگی او در شوروی به همراه اکثريت و حزب توده ميباشد. اين کتاب بی نظير برای اولين بار و بدون پروپاگاندا و تعصبات حقايق را افشا و يا بررسی کرده .است. و نقی برای تهيه اين کتاب حتی پول قرض کرده است. پس اين کتاب را تهيه کنيد و به کسانی که به ثبت مسائل تاريخی همت ميکنند ياری کنيد !!!


nana 0:04 @ Tue, 11 Jan 05

ببين کارگر سوسياليست خواب الود

عوض اينکه بيائی اينجا به شبح خط بدی که
منو سانسور کنه برو ببين اون سرمايه داری
که ادعای دشمنی باهاش داری !!!!!
چطوری داره به همه مون ميچپونه با کمک اخوندا !!!!!!!

( منابع خبري دولتي در ايران : شركت هاليبرتون برنده نهايي مناقصه حفاري فازهاي 9 و 10 ميدان گازي پارس جنوبي شد )

ميبينی پرت و پورتی داداش !!!!!!! نانا


جوان سوسیالیست 23:16 @ Mon, 10 Jan 05

شبح عزیز؛ اگر در این صفحه چیزی، حالا فرض کنیم به اسم " کامنت" برای پاک کردن دیدی، بعد از پاک کردن آن لطف کرده این یاداشت ( 141) و یاداشت (140) من را هم پاک کن.
با تشکر از لطفت تو.


جوان سوسیالیست 23:02 @ Mon, 10 Jan 05

مبارک باشه، بالاخره حق به حق دار رسید. راست گفتن که نابرده رنج گنج میسر نمیشود. چیزی که این وسط کم است موزیک آروم سلطان قلبهاست. ولی قبل از اون خوب است یک صفحه نظردهی باز بشه تا نظرهای بلند در آن نشان داده بشه که شاید گشایشی برای تنگ نظری باشه.


nana 20:42 @ Mon, 10 Jan 05

کارگر سوسياليست

چون نوشته ای که از من ادب ياد گرفته ايد
جوابت رو ميدم
هيچ ميدونی شاه و شيخ با چه ادب و نزاکتی به کون تک تک مردم ايران چپاندند
هيچ ميدونی سرمايه داری به چه ادب و نزاکتی به کون تک تک کارگران مورد ادعای تو چپانده
حالا تو هم برو به سبک دوره ملکه ويکتوريا بذار با ادب به کونت بچپونن !!!!!!

بذار بی رو دربايستی به تو و شبح و باقی بگم به نظر من شماها لياقت نظريه های اردشير را نداشتيد اينو صادقانه ميگم شماها نياز به يه سری ادم مثل خودتون داريد که همون حرفهای شما را با کلماتی ديگه تکرار کنه تا خوشحالتون کنه !!!!!
دليلش هم اينه که ساليان ساله هيچ چيز
جديدی به دانسته هاتون اضافه نشده
قبلا يه جائی نوشتم بازم تکرار ميکنم وقتی فقط بحث هاتون رو ميخونم به نظرم ميرسه به بحث های قبل از ۱۷ اکتبر زنيويف و کامنف دارم گوش ميدم !!!!!!!
درست مثل فک و فاميل های باقی مونده از دوره قاجاريه ميمونيد که وقتی ادم ميره خونه شون همون دکوراسيون دوره مظفر الدين شاه و همون حرفهای اون دوره راجع به مباشر املاک و کالسکه چی و ........
برای نمونه کتاب شازده احتجاب گلشيری رو بخونين تا ببينين چی ميگم !!!!!!!!

بابا جان جهان تغيير کرده کلی فاکتورهای جديد وارد شده
حالا اگه يکی مثل اردشير تجربيات و دانسته های جديد و قديمش را براتون شرح بده عوض گوش کردن و تفکر و تعقل در باره اش
هر کسی از يه گوشه يه اتهامی بهش ميزنيد چرا
چون مغز شما تحمل دانسته ای بيشتر از اون چيزهائی که توش رفته را نداره و تمام مدت داريد اونا رو غرغره ميکنيد !!!!!!!
هيج يک از شما با ادب و متانت و بلوغی که اردشير اينجا وارد بحث شد هرگز با هم بحثی نکرده ايد ولی همه شما با زدن اتهام های احمقانه و ابلهانه و ساختگی به يک شکل و يا شکلی ديگر به او برخورد کرديد
برای همه تون برای از دست دادن يکی ار نادر افرادی که چيزی برای گفتن داشت و ميتونستيد ازش ياد بگيريد متاسفم ولی از
قديم گفته اند :
خلايق هرچه لايق . نانا


کارگر سوسياليست 15:18 @ Mon, 10 Jan 05

اردشیر 126

دوست عزیز از اینکه تصمیم به ترک این اطاق گرفتید بسیار متاسفم. می گویند از لقمان پرسیدند ادب از که آموخته گفت از بی ادبان. دوست عزیز من نیز در این اطاق همانطور که از «ادب» همنظر و مدافعتان خانم نانا بسیار آموختیم از «مواضع سیاسی» شما در دفاع از سرمایه داری بسیار بیشتر آموختم. با مشاهده کامنت های خانم نانا اعتماد به نفس شخصی یافتم و با خواندن کامنت های شما اعتماد به نفس سیاسی پیدا کردم.
دوست عزیز بحث من با شما نه بر سر روش برخورد شماست و نه لحن صحبت شما و نه سابقه سیاسی شما و نه محل تولد شما. بحث من با شما (که از یک سابقه سیاسی آمده و امروز به مبلغ بی مواجب سرمایه داری مبدل شده اید) اینست که تحلیل های خود را در دفاع از مواضعتان را بصورت علمی (و نه اخلاقی و شخصی و روانکاوانه) ارائه دهید.

در کامنت 117 فرمودید: امکان انقلاب سوسياليستی مثلا در آلمان و فرانسه و با توجه به جهانی شدن سرمايه و همکاری بطور مشخص کشورهای سرمايه داری پيشرفته غير ممکن است.

از شما خواهش کردم (کامنت 120) در تایید این موضوع که در کشوری مثل آلمان تئوری های کارل مارکس بی اعتبار شده و امکان انقلاب سوسیالیستی غیر ممکن شده است توضیح فرمائید. تقاضای من از شما اینست که قبل از ترک اطاق به این سوال پاسخ دهید.
حال برای آسان کردن پاسخ شما در زیر گزارشی از وضعیت آلمان این «مهد آزادی و دمکراسی» و «شکفایی اقتصادی» که تمام مواضع کارل مارکس را مورد سوال قرار داده است، می آورم. شما به عنوان مبلغ این نظام سرمایه داری در آلمان (که گویای امیدوارید ایران هم روزی به آنجا برسد) هم می توانید اینها را رد بفرمائید. (این گزارش فقط شامل برخی از مسایل اقتصادی است. مسایل اجتماعی و سیاسی را در صورت لزوم بعدا اشاره می کنم).

نابرابريهای اجتماعی در جامعه آلمان

در سال 2001 دولت آلمان اولين گزارش خود را در رابطه با وضع اقتصادی مردم آن کشور بيرون داد. در اين گزارش بخوبی نشان داده شده است که چگونه مردم اين کشور ثروتمند، بدو بخش نامساوی تقسيم شده اند: قشر کوچکی از مردم در اين جامعه، ثروتمند و قشر بسيار وسيعی فقيرند. اين اختلاف طبقاتی دائماً در حال رشد ميباشد.
تهيه کنندگان اين گزارش، نه تنها نشان داده اند که اختلاف طبقاتی بين غنی و فقير در آلمان شرقی بسيار عميقتر از اختلاف بين غنی و فقير در آلمان غربی است، بلکه اضافه بر اين نشان داده اند که پس از گذشت ده سال، اختلاف سطح زندگی مردم آلمان شرقی با سطح زندگی مردم آلمان غربی بيشتر از هر زمان ديگر گشته است.
سطح درآمد و مالکيت خصوصی در آلمان شرقی بسيار پايين تر از آلمان غربی و ميزان بيکاری بسيار بالاتر از آلمان غربی است.
در همين گزارش آمده است که با توجه به ميزان درآمدها برای «همه خانواده ها، منجمله آنانکه دستمزدی ندارند، در مقايسه با سود سرمايه کشور از سال 1973 تا 1998 نابرابريهای اجتماعی همواره در حال افزايش بوده است. اين افزايش در نابرابريها بخصوص در رابطه با پايين ترين اقشار جامعه قابل لمس بوده است.» همزمان، «نابرابريهای موجود در آلمان شرقی بيشتر و چشمگير تر بوده و بخصوص بين سالهای 1992 و 1998 اين نابرابريها بطور بسيار قابل ملاحظه تری فزونی يافت.»
بر طبق آمار ماليات بر درآمد سال 1995، ماليات پرداخت شده از سوی ميليونرهای اين کشور متناسب با درآمد خالصی قريب به 13000 مارک آلمان ميباشد، در حاليکه درآمد متوسط ساليانه اين ميليونرها 7/2 ميليون مارک بوده است. ميليونرهای آلمانی از يک طرف مالياتی برابر043/0 درصد کل ماليات کشور را پرداخت ميکنند و از طرف ديگر، 93/2 درصد درآمد خالص کشور را در تملک خود دارند.
چگونگی اين نابرابری اجتماعی در آنجا ظاهر ميشود که نگاهی به آمار ثروت خصوصی در آلمان بيانداريم. گزارشی که از سال 1998 تهيه شده است نشان ميدهد که ثروتهای خصوصی مانند سرمايه ها و املاک خصوصی سود آور، حدود 2/8 ترليون مارک آلمان (برابر با 7/3 ترليون دلار) بوده است. در آلمان غربی، متوسط ثروت خصوصی به 254000 مارک برای هر خانواده بوده، در حاليکه در همين دوران، در آلمان شرقی اين ميزان برابر 88000 مارک نشان داده شده است.
اين حد متوسط ها البته، گويای چگونگی تقسيم اين ثروتها نيست. 42 درصد ثروت آلمان غربی بين 10درصد از ثروتمندترين خانواده های آن کشور تقسيم ميشود، در حاليکه تنها 5/4 درصد از اين ثروت ملی به خانواده های اقشار پايينی در جامعه تعلق ميگيرد. درآمد متوسط آن 10درصد از قشر بالائی در جامعه 1/1 ميليون مارک و درآمد متوسط نيمه پايينی جامعه برابر 22000 مارک ميباشد.
سطح اين نابرابری در آلمان شرقی، حتی از اينهم بالاتر بوده است. 10درصد از ثروتمندترين خانواده ها در آلمان شرقی 422000 مارک، يعنی 48 درصد ثروت ملی را در تصاحب خود داشته اند و خانواده های پايين ترين قشر جامعه، بطور متوسط تنها 8000 مارک سهم برده اند.5/4 درصد ثروت خصوصی ايکه در تملک خانواده های پايين ترين قشر از جامعه قرار دارد، در بخش شرقی و غربی آن کشور يکسان است.
حال اگر اين آمارگيری از کل ثروتمندان آلمان صورت گرفته بود، ما ناظر اختلاف فاحش تری در تقسيم ثروت در اين جامعه ميبوديم. در آمارگيری سال 1998، آن چند خانواده بسيار ثروتمند آلمان که درآمدی بيش از 420 هزار مارک دارند، اصلاً گنجانيده نشده بودند. اين مسئله همچنين روشنگر اين نکته است که چطور گزارش دولت از ثروت خصوصی، 2/8 ترليون مارک تخمين زده شد، در حاليکه رقم موجود در بانک فدرال آلمان در سال 1998، ميزانی برابر 14 ترليون را نشان داد. سال بعد، همين بانک اين رقم را برابر 6/14 ترليون اعلام نمود.
ساير گزارشات از منابع خصوصی نيز در تأييد مراتب بالا همچنين نشان ميدهد که تعداد ثروتمندان آلمان روزافزون بوده است. در اين آمار آمده است که بين سالهای 1996 و 1999 تعداد آنان که ثروتشان به يک ميليون يورو (يعنی 882000 دلار) رسيد، به نسبت 3/5 درصد در سال بالا رفته، يعنی به تعداد 365000 رسيده است. کل ثروت آنها بالغ بر 4 ترليون مارک ميباشد.

گسترش هرچه بيشتر فقر

درصد بيکاری که خود نشانه فقر است، از2/1 درصد در سال 1973 به 3/12 درصد در سال 1998 در سراسر آلمان رسيد. بخش بزرگی از اين ميزان بيکاری ناشی از ميانگينی است که از جمع دو بخش آلمان گرفته شده، زيرا درصد بيکاری در آلمان شرقی در طی سال گذشته 5/19 بوده است.
در اين گزارشات آمده استکه: «بيکاريهای دراز مدت (بيش از يک سال)،با سرعت باورنکردنی ای در حال افزايش بوده و تا سال 1992، تعداد بيکاران دراز مدت، در آلمان غربی به نسبت 6/26 درصد فزونی گرفت؛ اين تعداد يعنی 76/1 درصد از جمعيت کارگر اين کشور. برای برخی، دوران اين بيکاری بقدری طولانی بوده که آنها را از رده طبقه کارگر اجتماع به بيرون انداخته است.»
در طول دهه 1990 بيکاريهای دراز مدت، در آلمان غربی 4 درصد و در بخش شرقی به 7/6 درصد رسيد. اين بيکاريهای دراز مدت البته باعث اتکاء مردم به بيمه های اجتماعی ميگردد. لذا در پايان سال 1998، 88/2 ميليون انسان کارا وابسته به گرفتن بيمه های اجتماعی شدند. اکنون، نسبت به سال 1973، درصد کسانی که از بيمه اجتماعی استفاده ميکنند، در آلمان غربی 4 برابر و در آلمان شرقی، نسبت به سال 1991، 2 برابر شده است.
قطبی شدن جامعه به اين نحو، ناشی از پياده کردن سياستهای آگاهانه به نفع ثروتمندان و شرکتهای تجاری است. در طول 25 سال، يعنی از سال 1973 تا 1998، بازتوزيع حجيمی در درآمد و ثروت به نفع طبقه بالا انجام گرفته است. در اين بيست و پنج سال درآمد ملی کشور با ضريب 400 درصد افزايش يافته و از 4/720 ميليون مارک در سال 1973 به 8/2 ترليون مارک رسيد.
اين ارقام در واقع نشانگر از دست رفتن موقعيت اجتماعی طبقه کارگر آلمان ميباشد. شرايط کاری و زندگی آنها از گذشته بدتر شده است. آن شرايط دهه 1970 که ميشد در يک دفتر و يا کارخانه کار گرفت و بطور نسبی درآمد خوبی داشت، ديگر وجود ندارد.
کارگران و خانواده های آنها دائماً در معرض خطر بيکاری و فقر قرار دارند. علاوه براين، تعداد آنانيکه کار ميکنند، اما باز هم فقيرند مرتباً در حال افزايش بوده و از اواسط 1980 تا 1998 درصد کارکنانی که کار تمام وقت داشته و از امنيت شغلی برخوردار بوده اند، بميزان 3/58 درصد کاهش داشته است. درمقابل، درصد آنانيکه امنيت شغلی نداشته اند (بخصوص آنان که نيمه وقت کار ميکردند) از 7/25 درصد به7/31 درصد بالا رفته است.
گزارشات مفصل تری از شاغلان فقير انجام شده است که اين نکات را بهتر روشن ميکند، مثل مطالعه موسسه هانس بوکلر که يک موسسه خيريه است، تحت نام «فقر و نابرابری ها در آلمان». در اين نوشته، فصل آخر کلاً به اين مطلب اختصاص دارد و آمده: «امروزه حتی داشتن يک شغل تمام وقت و خوب نيز نميتواند تضمين کننده اين باشد که انسان از فقر و کمبود بی نصيب گردد.»
تعداد شاغلانی که با کنتراتهای موقت کار ميکنند نيز همواره رو به افزايش ميباشد. اينان از هيچگونه امنيت مالی ای برخوردار نيستند. آمار سال 2000 نشان ميدهد که حداقل 7/2 ميليون انسان با کنتراتهای موقت شاغل بوده اند. اين شامل 9 درصد جامعه کارگری است، در حاليکه در سال 1991 اين رقم برابر 5/7 درصد بود. کنتراتهای موقت در آلمان شرقی متداولتر از آلمان غربی است. ميزان آن در آلمان شرقی از 11 درصد در سال 1991 به 13 درصد در سال 2000 رسيد.

دوست عزیز اردشیر آیا به نظر شما که در این کشور انقلاب سوسیالیستی منتفی است؟
با تشکر از پیش برای پاسخ که خواهید داد.


شبح 14:00 @ Mon, 10 Jan 05

اردشير عزيز!(126)
متاسفانه همان‌طور که می‌بينی بحث خيلی سريع از مدار خارج می‌شود و به شدت کودکانه می‌شود و کار به آبا و اجداد رو کردن می‌رسد.
اما دوست عزيز نيازی به رفتن و ننوشتن نيست و بهتر است نوک انتقاد را به سوی خودت بگيری که "خود شکن آينه شکستن خطا ست!" نگاهی به مسير بحث خودت بکن و ببين چه سهمی برای رسيدن به اينجا داشتی. برای نمونه و فقط نمونه نگاهی به کامنت 105ات می‌ندازم؛ اين کامنت را با اين جمله شروع می‌کنی:
"يکی از نقاط ضعف مارکس در اين بود که اين نابغه برجسته که از لحاظ فعاليت فکری و نويسندگی پرکارترين آدم بود ولی کوچکترين علاقه يا شايد استعداد برای کار بدنی نداشت." داری از يکی از نقاط ضعف فيلسوف و اقتصاددانی به نام مارکس حرف می‌زنی و جمله‌بندی‌ات به گونه‌یی است که گويا در مورد مربی کشتی صحبت می‌کنی و می‌گویی اين مربی کشتی نقطه ضعف‌اش اين است که خودش کشتی نگرفته! حالا از اين ايراد محتوایی که بگذاريم سعی می‌کنم کامنت‌ات را بدون درستی يا نادرستی گزاره‌ها و احکام‌ات صرف از نظر سوری و ساختار منطقی نقد کنم.
در مقدمه‌ی کامنت‌ات هرچند آشفته و با اين در و آن‌در زدن اما اين گزاره‌های خبری را کنار هم می‌چينی:
1- مارکس فعاليت بدنی نداشت و در اين زمينه استعدادی نداشت.
2- "حتی يک روز هم در کارخانه ای کار نکرد."
3- "کوچکترين مدرک يا عکسی وجود ندارد که نشان بده او در کارخانه ای حضور فيزيکی داشته باشد."
4- "بسياری از تحليل های او بر اساس گزارشاتی بود که انگلس بعنوان فرزند کارخانه دار در اختيارش قرار ميداد"
5- کارل مارکس اين فيلسوف بزرگ که در سنين جوانی دکترای فلسفه را اخذ کرد. در سنين بالا به علم اقتصاد علاقمند شد. و در واقع هيچگاه از لحاظ آکادميکی اقتصاددان نبود.
از اين مقدمه‌ها در روند بحثي منطقی خواننده تصور می‌کند می‌خواهی نتيجه بگيری به دليل اين که مارکس در کارخانه کار نکرده و اطلاعات‌اش از طرف سرمايه‌داری به نام انگلس تامين می‌شده است و اساسا اقتصادان نبوده ايت پس نتيجه‌گيری‌های او غلط است اما با کمال حيرت می‌بينيم نتيجه می‌گيری:
"نبوغ مارکس چنان بود که حتی توانست سخت ترين مقوله های اقتصادی را تفسير کند. او حتی جهانی شدن سرمايه را هم پيش بينی کرده بود."
اما بعد يک "اما" می‌آوری که ظاهرا بايد از دل مقدمه‌ات بيرون بيايد می‌نويسی:
"اما آيا او ميتوانست متوجه بشه که ارتباطات سياسی اجتمائی اقتصادی اروپا ( که هميشه در حال جنگ بود ) بدين گونه امروزی بشود ؟؟؟؟؟؟"
اگر مطلب تو از ساختار منطقی برخوردار بود تنها يک نتيجه می‌شود از اين‌گونه بحث کردن گرفت:
اگر مارکس کاربدنی می‌کرد و در کارخانه حضور داشت و کلفت نداشت يا شراب گران قيمت نمي‌خورد يا اينقدر دورانديش بود که در بورس موفق می‌شد... آن‌گاه می‌توانست "متوجه بشه که ارتباطات سياسی اجتمائی اقتصادی اروپا ( که هميشه در حال جنگ بود ) بدين گونه امروزی بشود"!!!!!
در حالی که ماهيت نتيجه‌گيری تو چنين است که هيچ انسانی با داده‌های موجود در قرن 19 نمی‌توانست وضعيت اقتصادی پيچيده‌ی نيمه‌ي دوم قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يکم را نتيجه بگيرد آيا برای اين نتيجه‌گيری آن مقدمه ضروری بود؟
دوست عزيز!
برای گفت‌وگوی منطقی بايد شخصيت منطقی داشت به زبان خودمانی بايد کمی از سن نوجوانی و کودکی فاصله گرفت نه آن که بيایی بحث غيرمنطقی بکنی در مقدمه‌یی اطلاعات درست و نادرستی در مورد زنده‌گی مارکس بدهی و بعد در پايان هم با تحقير کردن او از "کارل‌کولا" نام ببری و بعد تا انتقادی به تو می‌شود فوری بگویی ای داد بيداد من ديگه بجث نمي‌کنم اينجا نمي‌شه بحث کرد...
مهم نيست اينجا بحث بکنی يا نه مهم اين است که يادبگيری درست بحث کنی و انگيزه‌ات در بحث صادقانه باشد به درون‌ات و انگيزه‌ات رجوع کن و ببين چه می خواهی بگویی همان را بگو. اين چندمين‌بار است که دارم اين را از تو می‌خواهم.


ترانه 13:47 @ Mon, 10 Jan 05

واقعن متاسفم!!!!! خيلی زياد !!!!!!!!


Dariush 12:17 @ Mon, 10 Jan 05

TRANEH 132
dost aziz dobareh in asm oe mostear ast az ziyad shak dari bro be asnad moatasfeen az "HKKI" heft sal jolotar negah koon va amrooz ba hemin asm ham be hevadari az komole. dar mored orofarsi ham hangam tevashtan khrab dar miayad yeani nesf farsi nesf englisi


dariush 11:57 @ Mon, 10 Jan 05

ُTRANEH 132
dost aziz in asm heqiqi fard mozbor nist ama in asm ra heme ja ta amroz bekar bordeh ast oe ham bekhobi midonad man ki hastam. dar mored dovom ham "naser" ast.


ترانه 11:40 @ Mon, 10 Jan 05

داريوش جان
شرکت کنندگان در بحث ايرج آذرين- منصور حکمت- حميد تقوايی- شهلا دانشفرِ- ناصر جاويد و رضا مقدم بودند.
من با برخورد شما بعنوان معرفی فرد اصلن موافق نيستم حتا متاسف می شوم که شما اسم حقيقی افراد را می نويسی و توماری در باره ایشان. اگر اين حرکت خوب و پسنديده است لطفن خودت را هم معرفی کن!
ضمنن اروفارسی نوشتن ایراد ندارد اما اکثرن غلط می نویسی و من از خوندن نوشته های تو می گذرم وقت گیر است. زبان را می توانی در سمت راست تغییر بدهی یا جای دیگری بنویس و اینجا بگذاری.


Dariush 10:28 @ Mon, 10 Jan 05

122 Teraneh

nemishe begoye an shakhs sherkat koondeh dar an ketab ke bood choon alan an ketab dar dastresam nebood albateh nevesandegan an ketab ba asmo resm moshakhasand. dar zemn har moqeh in jeyeha sorat migirad yek edeye ke mikhahand donbal kar ro zendehgiyashan barevand ba yak seri tojeh manand ardeshir ka ma chinin o chanan mikonim mirevand va baed talabkar mishevand nemoneash hemin "Frid Partovi" az canada ast ke faqat miayad ka dar mored HEKKA ba tameskhor be nevisad oe haft sal jolotar ezve Hakka bodeh ast.

ARDESHIR
dos aziz behtar nist kemi dar mored tarikh kemi sadeqaneh tar benevisi. dar zeman az rozi ke shoma donbal "DOMOKRASI" refti midan ra beraye torktazi farokhnegahdar kashtgar khan baba tehrani dariush homayon baz gozashti


bahman 9:54 @ Mon, 10 Jan 05

شهروند محترم اردشير!
اينکه در تبادل عقايد شرکت بکنيد يا نکنيد جزو حقوق شهروندي شماست حتي اينکه بخواهيد به اين وسيله مظلوميتي جانگزا را به نمايش بگذاريد و نقض حقوق شهروندي را به وسيله عده اي غير دموکرات جهان سومي نتيجه بگيريد باز هم حق شماست چرا که منطق جاري جهان همين است که شما به خوبي و با توانايي به نمايشش گذاشتيد . همکار دموکراتتان نانا هم چندي نمايش هنرمندانه اي از دموکرات بودن به اجرا گذاشت که حجت را بر همه تمام کرد.
اما سرور گرانمايه و محقق فرزانه و کوشنده سابقا زجر کشيده اينک دموکراتيزه شده! فراموش نکنيد که اگر قرار است جايي تاريخي را بازگو کنيد يا تحليلي را عرضه کنيد يا قضاوتي صورت دهيد و حکمي را صادر کنيد يا کساني را مجازات کنيد ( مثل اين کار که در بحث عده اي کذا و کذا با عدم حضورتان در موقعيتي مغتنم تنبيه شان کنيد) يا از شور ايمان کسي لذت ببريد !يا حتي همراه با خانواده و دوستان محترمتان شادماني بروز دهيد!و ... سعي کنيد در خاطر مبارک محفوظ داشته باشيد که شايد همه را براي مدتي و عده اي را هميشه با اين شيوه ها بتوانيد قانع کنيد اما همه را براي هميشه نميتوانيد چنين کنيد چرا که هر چيزي آدابي دارد مثلا تاريخنگاري سند ميخواهد تحليل اجتماعي نظريه و الگو و استناد ميخواهد ، هدايت افکار عمومي مشروعيت ميخواهد و .... و انسان قرن بيست و يکم ولو در ايران که گويا هنوز سرمايه داري در آن رشد نکرده! زندگي کند دليل ميخواهد.


ترانه 9:30 @ Mon, 10 Jan 05

اردشير جان
زياد دل نازک نباش! اينجا هیچکس مدرک شناسايی رو نکرده که تو بخواهی مدرک رو کنی. مدرک ماها همان حرفها يا بعبارتی اعتقاداتمان است. از عقايد خودت دفاع کن تصويری از خودت بده تا نه برای ترانه و شبح و ایکس بلکه برای خواننده رهگدر ناشناس هم مطلبت/ حرفت جا بیفته. می بینی که خانه شبح همه حرف خودشانرا می زنند. پس زیاد سخت نگیر. مهم نیست که ما موافق نظری هم نباشیم کلوب همصدایان نیستیم که. مهم است بتوانیم در کنار همدیگر حرفهایمان را بزنیم.


nana 6:28 @ Mon, 10 Jan 05

به دوست عزيزم اردشير برای بدرود

نيما یوشیج


هيچش اين دنيا نه ديگر پيش چشمان است
پيش او
دوستی و دشمنی مردمان - گر راست خواهی- هر دو يکسان است .


nana 6:06 @ Mon, 10 Jan 05

اردشير عزيز

متاسفم که تصميم گرفتی ديگه در بحث شرکت نکنی
ولی بايد بگم که اين ادمها مصداق کامل ان مثال معروف هستند که ميگه :

خود گوزی و خود خندی
عجب مرد هنرمندی

شايد بهتره که ادم بذاره بگن و بخندن و شاد باشن . نانا


ardeshir 5:35 @ Mon, 10 Jan 05

م.م عزيز ممکنه من تشکيلات سياسی را کنار گذاشته باشم اما شرف و صداقت انسانی خودم را کنار نگذاشته ام. کامنت ۶۱ چنين گفتم « من شمارا به بحث تئوريک دعوت ميکنم و بطور پايه ای و اصولی تاريخ جنبش چريکی را برای شما تشريح و نقد ميکنم. در ادامه من شخصا اهل تهران هستم ولی يک رگ آذری و يک رگ شمالی هم دارم. » در کامنت ۷۷ چنين گفتم : که شما يعنی م.م نوشته ای «در ضمن سعی کن همیشه خودت باشی نه اینکه بنا به مصلحت یک روز ژست چپها را بگیری یک روز ژست سلطنت طلبها و روز دیگر... یک روز بچه شیراز باشی، یک روز شمال، یک روز آذربایجان» م.م عزيز من دقيقا ميدانم چه کسی هستم. شما چی دوست گرامی. سعی کن ياد بگيری که به عقايد مخالفين فکريت اتهام و برچسب نزنی. من تا اين حد توان فکری دارم که بتوان انديشه ام را بدون استناد به مسائل قومی و مليتی مطرح کنم. هر جنبش سياسی ميتواند در ابتدا يک ريشه اجتمائی و منطقه ای داشته باشد و فاکتورهای مختلفی هم روی اين مسئله تاثير ميگزارد .و يه مسئله جالب بگم دوستان و همسرم که نوشته تو را خواندند از خنده رودبر شدند چونکه پدر من شيرازی است.» و در کامنت ۷۹ چنين نوشتم : «خصوصا شمال و آذربايجان » آيا باز توهينی ديده ميشود. يا برعکس موجب افتخار آن خطه قهرمان پرور . در ضمن من حتی اشاره به سوابق مبارزاتی اين مراکز کردم و اشاره ای به رگ آذری و شمالی داشتن خودم از طرف مادری ». و شما در کامنت ۱۲۵ گستاخانه چنين نوشتيد : «مشکل اصلی تو عدم صداقت است... این که همشهری همه هستی، ترک، آذری، شیرازی و مشهدی و تهرانی... (کامنتهای 61،77،78) پاسخ به شما : من اشارهای به مشهد که زادگاه پر افتخار فدايی کبير امير پرويز پويان هست اشارهای نکردم . اما در مورد بقيه ماجرا بايد بگويم که برايت متاسفم که بحث را اينقدر تنزل دادی و به اين مسئله جهت مچ گيری من و زير سوال بردن کليت حرف های من گير دادی و ۲ و باز متاسفم که اينقدر به من توهين ناروا ميکنی ۳. و به بدشناسی شما هم متاسفم. چونکه پدر و مادر عزيزم که آنها هم به عنوان ستم های کشيدهگان و اعضای خانواده شهدا در سوئد پيش من هستند و باز خوشبختانه همه شناسنامه ها در دسترس است . لذا برای اعاده شرف خودم حاظرم به فرد محترمی مانند ترانه عزيز که ساکن سوئد هست و مخالف عقايد سياسی من هم است مدارک را حضوری و يا از طريق فاکس مطرح کنم. م. م واقعا برايت متاسفم. اما دوستان عزيز ديگر؛ من از ادامه شرکت در تبادل عقايد در اين وبلاگ بنا بر دلايلی آشکار خودداری ميکنم. اما از شور ايمان شما که هدفی جز خدمت به زحمتکشان ندارد لذت بردم. به اميد دنيای زيباتر برای همه انسان ها !


م.م 2:23 @ Mon, 10 Jan 05

اردشیر 117
من بر سر ""فرج سرکوهی"" با شما بحثی نکردم. فقط خیلی ساده گفتم تو از روی دست فرج سرکوهی نوشته ای. نه مجله آرش را خوانده ای، نه تراب حق شناس را می شناسی... جوابش یک بله یا خیر ساده بود. اما در مقابل شما کاملا بی ربط و بدون هیچ مقدمه ای شروع کردی به دفاع از سرکوهی. می توانستید خیلی راحت بگویید نه، تو در اشتباهی فکر کنم من حق داشتم...
تمام اشارات من به بخشهایی از تاریخ ایران به خاطر این بود که ثابت کنم که شما تاریخ را تحریف می کنی، قسمتهایی را که صللاحت نیست حذف می کنی تانتیجه دلخواهت را بگیری. خودت هم بحثش را شروع کردی... لیبرالیزه شدن کشور در دوران محمدرضا، جنبش چریکی، دوران رضا خان و غیره.. من سعی کردم به طور مستند نشان دهم که نظریات تو از اساس مشکل دارد، چون نگاهت به تاریخ ایران کاملا مخدوش و جهت دار است.
مشکل اصلی تو عدم صداقت است... این که همشهری همه هستی، ترک، آذری، شیرازی و مشهدی و تهرانی... (کامنتهای 61،77،78) این که می گویی قبلا مارکسیست لنینست بوده ای، این که استدلالهای مخدوش فرج سرکوهی را با یک مشت اطلاعات ساده به هم می چسبانی تا از آن چماق درست کنی و... اگر به خاطر من بحث به بیراهه رفت ازدوستان، به خاطر دخالت در بحث سوسیالیسم عذر می خواهم.
پایدار باشید
(در ضمن اردشیر عزیز تو مرا به یاد یکی از دوستانم می اندازی که چندین وبلاگ داشت و... او هم شما مثل عادت داشت به تناسب بحث محل زندگی اش را عوش کند! گفتم بد نیست یادی هم از او بکنم)


شبح 0:06 @ Mon, 10 Jan 05

امير عزيز!(111)
هر کاری از دست‌ام بربياد در خدمت هستم.


ترانه 23:39 @ Sun, 9 Jan 05

کتاب کارگر ارزان، کارگر خاموش که حاوی مباحثات میز گردی برای بررسی لایحه کارج.ا. می باشد در گوشه کتابخانه ام توجهم را جلب می کند. یکی از شرکت کنندگان این مباحث را برحسب موقعیتی، اغلب روزها می بینم. وقتی مباحث را دنبال می کردم، فرد مورد نظر انگشت به نکاتی حساب شده با فرمول بندی قوی و منطقی می گذاشت. این شخصی که اینروزها می بینم همان است با رفاه نسبی فردی- معیارها و فرمول بندی های دیگری که می کوشد بی عملی امروزش را توجیه نماید. هرکس حق دارد نوع زنده گیش را تغییر دهد تکامل در تغییرات است اما امید و خواست چشمه تکامل است این را نمی توان(از کسی) نادیده گرفت و جایگاه طبقاتی فرد را که تغییر می کند!
صدای کارگر ارزان، کارگر خاموش برای همه کس(طبقه) شنیدنی نیست!


شبح 23:15 @ Sun, 9 Jan 05

بهمن عزيز!(119)
اگر لطف کنی لينکی از اين مقاله و يا اگر ترجمه شده است ترجمه‌ی آن را بفرستی متشکر می‌شوم.
اين واژه‌ی "دموکراسی" هم از همان واژه‌هاست مانند "باری تعالا" و "پدر و پسر و روح‌القدس" و "يهوه" مقدس است و به همان اندازه فريب‌کار.


کارگر سوسياليست 22:22 @ Sun, 9 Jan 05

اردشير ۱۱۷
می نويسيد که:
امکان انقلاب سوسياليستی مثلا در آلمان و فرانسه و با توجه به جهانی شدن سرمايه و همکاری بطور مشخص کشورهای سرمايه داری پيشرفته غير ممکن است.

لطفا توضيح دهيد بر چه اساسی به چنين نتيجه ای رسيده ايد؟ آيا تضاد کار و سرمايه در درون اين جوامع حل گشته اند؟ آيا مسئله بيکاري ريشه کن شده است؟ آيا مسئله بهداشت و مسکن ديگر وجود ندارد؟ آيا مسئله مهاجرين که بيش از ۵۰ سال در اين جوامع زندگی کرده اند با ساير شهروندان برابر است؟ آيا سهام چند کمپانی بزرگ ملی گشته و در اختیار عموم قرار گرفته است؟ آیا مسئله فحشا و اعتیاد از جامعه رخت بسته؟
دوست عزیز اردشیر لطفا توضیح دهید. فقط تنها خواهشم اینست که در توضیحاتتان آلمان و فرانسه را با ایران و بنگلادش مقایسه نکنید!
با تشکر از توضیحاتی که خواهید داد.


bahma 18:37 @ Sun, 9 Jan 05

اردشیر محترم!
بعد از اینهمه تاریخ نگاری به سبکی که همیشه تا کنون تاریخ نوشته شده بالاخره به واژه کلیدی دموکراسی رسیدید. طبیعی هم بود که به اینجا باید رسید چرا که نه؟
چند روز قبل مقاله جالبی از آلن بادیو چاپ شد که در مقدمه آن آمده است: (دموكرات نبودن حرام است، كسى مجاز نيست دموكرات نباشد. و بر همين قياس، چنين مى نمايانند كه نوع بشر امروز در اشتياق دموكراسى مى سوزد، هر ذهنيتى كه مظنون به دموكراتيك نبودن باشد، متهم به بى عدالتى و خروج از جاده عقل مى شود. كلمه «دموكراسى»، در بهترين حالتش، دلالت بر نوعى بازآموزى و بازپرورى صبورانه مى كند و در بدترين حالتش يادآور حق مداخله نظامى تفنگداران دريايى و چتربازان دول دموكرات است.
دموكراسى كه از قرار معلوم سعى دارد خود را با تكيه بر نظرسنجى هاى عمومى و اتفاق آراى همگانى تثبيت كند، لاجرم شك و شبهه نقادانه فيلسوف را برمى انگيزد. چرا كه فلسفه، از عهد افلاطون، همواره حسابش را از نظرسنجى هاى عمومى جدا مى كرده است. كار فلسفه اين است كه در هر آنچه همگان بى درنگ و بدون تامل «طبيعى» قلمداد مى كنند، شك و شبهه نمايد. اگر دموكراسى معرف حالت و وضع طبيعى سازمان جمعى يا اراده سياسى، باشد آنگاه فيلسوف درصدد برخواهد آمد تا هنجار و معيار اين طبيعى بودن را وارسى كند. او اجازه نخواهد داد كلمه دموكراسى در چارچوب تماميت خواهى افكار عمومى به راحتى انجام وظيفه كند. براى او هر آنچه مورد اجماع و همرأيى همگان باشد، محل شك و شبهه است.)
ضمنا دوست بسیار دموکراتیزه شده! در معیارهای دموکراسی سرمایه هم چسباندن لیبلهایی مثل نوکر یک کشور خارجی بودن (همچنانکه حضرتعالی به کیانوری چسباندید) جرم تلقی میشود (مگر اینکه حضرتعالی احکام نورانی دادگاههای عدل اسلامی را به رسمیت شناخته باشید که البته آن برهان قاطعی است).
ضمنا حتی سرپاس مختاری هم اتهام شورش مسلحانه به اعضای حزب کمونیست وارد نکرد ای کاش شما آن موقع بودید و نمیگذاشتید عدل اینگونه با کمبود اطلاعات تباه شود. ....
همینطور حیف شد که شما با این اطلاعات دست اولتان در دادگاه چند ثانیه ای فاضلی در مقام مدعی العموم حضور نداشتید تا مجازات مستحق تری نصیب او شود آه ببخشید یادم رفت دموکراتیزه شدن میطلبد بگوییم مثلا حقیقت در پیشگاه مثلا آیندگان روشن شود یا چه میدانم جمله شیکی از این قبیل بله البته که شما با مجازات میانه خوبی ندارید .... وحیف شد که .....


شبح 18:11 @ Sun, 9 Jan 05

اردشير عزيز!(117)
من احساس لحظه‌یي‌ام را در خطاب کردن انسان‌ها می‌نويسم. آن وقت برای‌ام عزيز نبودی به همين دليل نوشتم "خان" قصد تحقير نداشتم معمولا اين‌جور موقع‌ها می‌نويسم "گرامی" به هر حال اگر کمي تند رفتم معذرت مي‌خواهم اما اين را بدان که اين‌همه نوشتی اما آن چيزی را بايد بنويسی ننوشتی! بالاخره نظر تو چيست؟ جهان را چگونه می‌بينی؟ چه راه حلی برای ايران می‌شناسی؟
من با دوستانی که مانند تو بحث می‌کنند زياد صحبت کرده‌ام همه چيز می‌گويند اما هيچ‌چيز نمی‌گويند. مثل صرف غذای چينی است آدم کلی چيز مي‌خوره اما بعد از نيم ساعت احساس گرسنه‌گی می‌کنه!
مارکس از نظر من هم طبيعتا نه خداست و نه شيطان قبلا هم در وب‌لاگ‌ام در مورد او نوشته‌ام اما باز هم احساس می‌کنم مقدمه‌یی که تو در مطلب‌ات نوشتی هيچ ربطی به بحث ات نداشت.
به هر حال قصد اهانت به شما را نداشتم و اگر چنين کرده‌ام پوزش می‌خواهم.


ardeshir 15:53 @ Sun, 9 Jan 05

شبح عزيز سلام. دوست ندارم مانند تو تحقير آميز « شبح خان » خطابت کنم. مينويسی «شما در کامنت 15 می‌نويسيد: "دوستان سوسياليست عزيز. کدام آلترناتيو برای شما مطلوبتر و اصوليتر و يا عملی تر است.: ۱ تبديل يک کشور نيمه فئودالی به يک کشور سوسياليستی ۲. تبديل يک کشور بورژوازی کمپرادور به يک کشور سوسياليستی ۳. تبديل يک کشور مدرن بورژوازی به نظام سوسياليستی." و داريد با اين حرف‌ها به ما الغا می‌کنيد که شما نيز سوسياليزم را می‌خواهيد اما اعتقاد داريد برای رسيدن به سوسياليزم بايد به حد کافي جامعه سرمايه‌داری رشد کند »پاسخ : من فقط جهت کاناليزه کردن بحث سوال کردم . حرفی را الغا نکردم.دوستانی از جمله سوسياليست جوان دوستانه پاسخ دادند. در ادامه مينويسی « اما در کامنت اخيرتان 105 می‌خواهيد نشان دهيد که:" من بر اين باورم که انقلاب قهر آميز پرولتری و تصرف جسورانه ابزار توليد و استثمار که در عين حال توليد کننده « کالا و ارزشهای اقتصادی است ، فقط در جوامع کلاسيک سرمايه داری و با همان روابط توليدی / تجارتی کلاسيک و يا شايد کشور های جهان سوم و با سرمايه داری وابسته يا غير مدرن ميتواند مفهوم گذشته خود را داشته باشد."
پاسخ: همانطور که با دانش محدودم سعی کردم پاسخ بدهم. امکان انقلاب سوسياليستی مثلا در آلمان و فرانسه و با توجه به جهانی شدن سرمايه و همکاری بطور مشخص کشورهای سرمايه داری پيشرفته غير ممکن است. اگه شما خلاف اين امر را قبول داريد. پاسخگو باشيد . امکان انقلاب بعنوان کسب قدرت و ابزارهای توليدی همانطور که گفتم « فقط در جوامع کلاسيک سرمايه داری و با همان روابط توليدی / تجارتی کلاسيک و يا شايد کشور های جهان سوم و با سرمايه داری وابسته يا غير مدرن ميتواند مفهوم گذشته خود را داشته باشد." برای نمونه روسيه تزاری و يا کوبا و يا شايد ايران خودمان. اما مسئله کسب قدرت به معنی موفق شدن در پروسه سوسياليزه کردن يک کشور نيست. اگه کامنت های قبلی من را بخوانی متوجه ميشوی که من معتقدم که انقلاب سوسياليستی در کشورهايی مانند ايران و بدون حمايت بين المللی و رشد ارزش های دمکراتيک محکوم به شکست است. مينويسی «کاش ساده و راحت بدون اين که بخواهی يک بار در مورد جنگ چريکی حرف بزنی يک بار بحث را بی‌هوده به دفاع از سرکوهی بکشانی(که هيچ کس برعليه‌اش ننوشته بود) » پاسخ :من اشاره ا ی کوتاه به علل شکست جنبش چپ جهت کسب قدرت در سه مرحله تاريخی مختلف ۱. دوران رضا خان و حرب کمونيست ۲ دوران مصدق و حزب توده ۳. جنبش چريکی و بعد از انقلاب کردم. بررسی اشتباهات گذشته طبيعتا حتی برای شما هم مفيد است. چندی از دوستان جوان اشارات مفيدی هم در اين رابطه کردند از جمله « چپ واقعی نبودن چپ ديروز » . دوستی ديگر بدلايلی حتی انگ سلطنت پرست بودن به من زد و جزئيات تاريخی نوشته مرا زير سوال برد. شايد متاسفانه من ناچار به پاسخگويی شدم ، چونکه با ارتباط و علاقه ای که به اين جنبش داشتم. « فقط از روی معده صحبت نکردم » در مجموع اين بحث شايد بی مورد بود و من قبول دارم. در مورد فرج سر کوهی بايد عرض کنم که همانطور که چندين بار اشاره کردم، دوست عزيز م.م برای اولين بار نام فرج را به ميان گذاشت . در مورد مارکس اشاره ای بود تاريخی. من بر خلاف دوستان فناتيک او را بصورت پيغمبر نميبينم. زندگی او و نظرات او مانند ساير انسان ها حاوی نقاط ضعف و نکات مثبت است.آيا از کفرگويی من آشفته شديد. برای مارکس غير ممکن بود [ بر خلاف پيامبران !!!] تمامی مشکلات آينده را پيشبينی کند. شناخت تاريخی از شرايط زندگی ، تحقيق و ارتباط او با طبقه کارگر و همچنين تاثيرات شرايط سياسی اجتمائی و افتصادی اروپا در آن زمان ميتواند به علل نتيجه گيری های او به بعضی تز ها کمک کند. چرا بايد اينقدر نسبت به مسائل تاريخی بی توجه باشيم. می نويسی « به مانند راست‌ترين جناح سرمايه‌داری معتقد هستی همه‌ی کشورهای جهان بايد در بازارجهانی سرمايه حل شوند و مبلغ گلوباليزم هستی؟ » من نه تنها مبلغ گلوباليزم نيستم بلکه از جنبش « اتک » عليرغم يکسری از انتقادات حمايت ميکنم. و مشکلات فقر و بيکاری بخاطر همين گلوباليزم را جدی ميدانم. اشاره من به مسئله گلوبالزم بعنوان مانعی عظيم برای تحولات انقلابی برای نمونه در اروپا به معنی حمايت و يا شيفته گی من از اين پديده نيست. برعکس من معتقدم اين پديده به فقر و بيکاری و حتی محيط زيست در دنيا آسيب ميزند. مينويسی «چه راحت و روراست نمی‌گویی؟ ما برخلاف امپرياليست‌های ديکتاتور که هزار هزار انسان را به دليل مخالف‌تشان با گلوباليزم می‌کشند و شروندخودشان را به خشن‌ترين شکلی که جامعه‌شان تحمل‌اش را دارد سرکوب می‌کنند. آزادانديش هستيم همه کس حتا تاجريست‌ها و رگانيست‌ها و برژنفيست‌ها می‌توانند بيايند اينجا نظرشان را بدهند. ديگر نقش عوض کردن برای چه؟» لحن توهين آميز شما را قبول ندارم. واقعا متاسفم.و در خاتمه مينويسی «حتما حالا هم تا کم می‌آوری شروع می‌کنی به شهيد نمایی که ای وای اينجا نمی‌شود بحث کرد!(کامنت 67) و برای من جالب است مگر تو حرفی برای گفتن هم داری؟ » خير دوست عزيز من به عنوان دگر انديشی که با احترام سعی کردم که با مطرح کردن نظراتم و تجربياتم در غنی کردن اين وبلاگ حرفی زده باشم، حرفی ديگر برای گفتن ندارم. روش های بحث شما براحتی نشان ميدهد که در دنيای سوسياليستی شما جايی حتی برای دگر انديشان نيست. جوامع فقيری ی که هنوز حتی فرهنگ سياسی ندارند نميتوانند براحتی دمکراتيزه بشوند و در صورت پيروزی زودرس هر نوع انقلابی به ديکتاتوری ختم ميشوند. من بعنوان کسی که در گذشته مارکسيست لنينيست بودم شايد تحت تاثير «بورژوازی شيک »اروپا که شما فقط با تحقير از آن ياد بکنيد ( در عين حال حتی شما هم کمال استفاده را هم بدون شرمندگی از آن ميکنيد) به ارزش های غير قابل انکار دمکراسی در جامعه اعتقاد دارم. من همچنان به اصول عدالت جويانه و انسان دوستانه سوسياليسم اعتقاد دارم و خود را در خانواده « چپ » احساس ميکنم.انتقادات من از انقلاب سوسياليستی قهر آميز به معنی رد انسانيت من و يا نوکر امپرياليسم و مديح گو گلوباليزم و سلطنت طلب بودن و خروس و خان بودن من نيست. و اين گونه تحمت ها را اهانت آميز و بی پرنسيپی در بحث سياسی آزاد که بايد بر اساس اصول دمکراتيک باشد ميدانم . ضمن تشکر از شما ،آرزوی موفقيت برای شما در راهتان دارم. باسپاس


Dariush 11:14 @ Sun, 9 Jan 05

ARDESHIR

dost aziz khanandegan heme midanan ke shoma dar gozashte faeale jenbeshe chap bodeyeed khob daste shoma dard nekonad ama amroze trafdar sermayedari shodeh yeed che eshkal darad chera khjalat mikeshi va mikhahi ba tavahom parakeni va tenaqozgoyee heme chiz ra be lejan bekeshi hata eqyed gozashte khod biya va sheq bashmagar nemibini ke yek teatadi az mardom heta az hemle amrica be iran hemayat mikonand beraye nemoneh az afrad NIMA RASHEDAN va sozemanha sazeman MOJAHEDEEN az hemle amrica pigiraneh hemayat mikonan nemikhad degar khili mesle anha deste rasti bashshi ke az hemle amrica hemayat koni ama sadeqaneh biya va bego ke amroze man be in netijeh resideh am ke sermayedari behtar ast kesi ne be shoma migoyad bead az piri mahafeze kari man meatmeanam hech kas be shoma erad nemigirad chra zira in entekhab siasi shoma az piroz bashi


Dariush 11:12 @ Sun, 9 Jan 05

ARDESHIR

dost aziz khanandegan heme midanan ke shoma dar gozashte faeale jenbeshe chap bodeyeed khob daste shoma dard nekonad ama amroze trafdar sermayedari shodeh yeed che eshkal darad chera khjalat mikeshi va mikhahi ba tavahom parakeni va tenaqozgoyee heme chiz ra be lejan bekeshi hata eqyed gozashte khod biya va sheq bashmagar nemibini ke yek teatadi az mardom heta az hemle amrica be iran hemayat mikonand beraye nemoneh az afrad NIMA RASHEDAN va sozemanha sazeman MOJAHEDEEN az hemle amrica pigiraneh hemayat mikonan nemikhad degar khili mesle anha deste rasti bashshi ke az hemle amrica hemayat koni ama sadeqaneh biya va bego ke amroze man be in netijeh resideh am ke sermayedari behtar ast kesi ne be shoma migoyad bead az piri mahafeze kari man meatmeanam hech kas be shoma erad nemigirad chra zira in entekhab siasi shoma az piroz bashi


Dariush 11:10 @ Sun, 9 Jan 05

ARDESHIR

dost aziz khanandegan heme midanan ke shoma dar gozashte faeale jenbeshe chap bodeyeed khob daste shoma dard nekonad ama amroze trafdar sermayedari shodeh yeed che eshkal darad chera khjalat mikeshi va mikhahi ba tavahom parakeni va tenaqozgoyee heme chiz ra be lejan bekeshi hata eqyed gozashte khod biya va sheq bashmagar nemibini ke yek teatadi az mardom heta az hemle amrica be iran hemayat mikonand beraye nemoneh az afrad NIMA RASHEDAN va sozemanha sazeman MOJAHEDEEN az hemle amrica pigiraneh hemayat mikonan nemikhad degar khili mesle anha deste rasti bashshi ke az hemle amrica hemayat koni ama sadeqaneh biya va bego ke amroze man be in netijeh resideh am ke sermayedari behtar ast kesi ne be shoma migoyad bead az piri mahafeze kari man meatmeanam hech kas be shoma erad nemigirad chra zira in entekhab siasi shoma az piroz bashi


زمینی 2:32 @ Sun, 9 Jan 05

شبح جان چقدر مطلب زیاد و در عین حال جذابیه. مجبورم دندون رو جگر بذرام تا آخر هفته که سر فرصت و دقیق بخونم :( ولی خوب یک حسنی هم داره و اون بخش نظرخواهی ات هست که تا اون وقت کامل خواهد شد.


aMir 22:44 @ Sat, 8 Jan 05

شبح عزیز می خواهم چند سوال را برایت بفرستم که اگر فرصتش را داشته باشی جوابم را بدهی . راجع به همین مسئله ی سوسیالیسم و تفکرات مختلف در مورد آن . اگر خبرم کنی که می توانی جواب بدهی یا نه ممنون می شوم . اگر به صورت وبلاگ در آید خیلی بهتر است ! حقیقتش مدتهاست که دنبال یک وبلاگنویس می گردم که سر بحث تئوریک در این مورد را باز کند ...گويا من زيادی دير به اين بحث رسيده ام !!!


aMir 22:32 @ Sat, 8 Jan 05

شبح عزيز من طی دو مطلب يک سری از ديدگاه های برنشتاين را در مورد سوسياليسم بازگو کرده ام . خوشحال خواهم شد اگر کمی در مورد او بدانم . هر چه نباشد او يکی از دو رهبر بزرگ سوسيال دموکراسی آلمان بوده ... منتظر مطلبی چيزی در اين مورد هستم ...


شبح 22:31 @ Sat, 8 Jan 05

اردشيرخان!(105)
دم خروس را باور کنيم يا قسم حضرت عباس را! شما در کامنت 15 می‌نويسيد: "دوستان سوسياليست عزيز. کدام آلترناتيو برای شما مطلوبتر و اصوليتر و يا عملی تر است.: ۱ تبديل يک کشور نيمه فئودالی به يک کشور سوسياليستی ۲. تبديل يک کشور بورژوازی کمپرادور به يک کشور سوسياليستی ۳. تبديل يک کشور مدرن بورژوازی به نظام سوسياليستی." و داريد با اين حرف‌ها به ما الغا می‌کنيد که شما نيز سوسياليزم را می‌خواهيد اما اعتقاد داريد برای رسيدن به سوسياليزم بايد به حد کافي جامعه سرمايه‌داری رشد کند و چون جامعه سرمايه‌داری در ايران رشد نکرده است اکنون بايد دنبال رشد سرمايه‌داری در کشور باشيم و بعدا از سوسياليزم حرف بزنيم اما در کامنت اخيرتان 105 می‌خواهيد نشان دهيد که:" من بر اين باورم که انقلاب قهر آميز پرولتری و تصرف جسورانه ابزار توليد و استثمار که در عين حال توليد کننده « کالا و ارزشهای اقتصادی است ، فقط در جوامع کلاسيک سرمايه داری و با همان روابط توليدی / تجارتی کلاسيک و يا شايد کشور های جهان سوم و با سرمايه داری وابسته يا غير مدرن ميتواند مفهوم گذشته خود را داشته باشد."
کاش ساده و راحت بدون اين که بخواهی يک بار در مورد جنگ چريکی حرف بزنی يک بار بحث را بی‌هوده به دفاع از سرکوهی بکشانی(که هيچ کس برعليه‌اش ننوشته بود) و حالا بيایی در مورد مارکس مقدمه‌ی بی‌ربط و سخيفی بچينی و بعد در موردی چيزی بنويسی که هيچ ربطی به آن مقدمه ندارد می‌گفتی چه می‌خواهی؟ حرف حساب‌ات چيست؟ با مانند راست‌ترين جناح سرمايه‌داری معتقد هستی همه‌ی کشورهای جهان بايد در بازارجهانی سرمايه حل شوند و مبلغ گلوباليزم هستی؟ چه راحت و روراست نمی‌گویی؟ ما برخلاف امپرياليست‌های ديکتاتور که هزار هزار انسان را به دليل مخالف‌تشان با گلوباليزم می‌کشند و شروندخودشان را به خشن‌ترين شکلی که جامعه‌شان تحمل‌اش را دارد سرکوب می‌کنند. آزادانديش هستيم همه کس حتا تاجريست‌ها و رگانيست‌ها و برژنفيست‌ها می‌توانند بيايند اينجا نظرشان را بدهند. ديگر نقش عوض کردن برای چه؟
حتما حالا هم تا کم می‌آوری شروع می‌کنی به شهيد نمایی که ای وای اينجا نمی‌شود بحث کرد!(کامنت 67) و برای من جالب است مگر تو حرفی برای گفتن هم داری؟


nana 22:00 @ Sat, 8 Jan 05

کارگر سوسياليست ۱۰۶

اخه قربونت برم اوردن نطق انگلس در برابر قبر مارکس که مشگل مردم رو حل نميکنه !!!!!
خوب اردشير هم هيچ علاقه ای به ماندن نامش تو تاريخ نداره وگرنه احتمالا با اسم مستعار تو اين وبلاگستان درب و داغون چيز نمی نوشت ميتونست بره تو گويا بنويسه !!!!
يه کم اون کله رو بکار گير
برات يه مثال ديگه ميزنم
تو نيويورک يه مرکز بزرگ هست به اسم راکفلر سنتر اين راکفلر سنتر يکی از سمبل های نيويورک و امريکا است
احتمالا وقتی خداد سال پيش افتتاح شد راکفلر که حتما ميشناسيش برای افتتاحيه اون يه نطق غرا مثل همونی که انگلس برای مارکس کرده در برابرش کرد
ولی ده پانزده سال پيش ژاپنی ها کل اين راکفلر سنتر را خريدن و منافع ان بالکل مال اونا شد
يعنی فکر ميکنی حالا مردم امريکا بايد بهشون بر بخوره که صاحبان راکفلر سنترشون ژاپنی ها هستند !!!!! اره فکر ميکنی ککشون هم گزيد !!!!
بابا اين نطق های انگلس و حرفهای مارکس هيچکدوم ايه های منزله نيستند !!!!!
به تمامی مقدسات عالم ايه منزله نيستند !!!!!
اونا هم ادمائی بودند مثل همه ادمای ديگه با يه عالمه اشتباه و گاهی هم حرفهای درست . نانا


ardeshir 19:12 @ Sat, 8 Jan 05

يکی از نقاط ضعف مارکس در اين بود که اين نابغه برجسته که از لحاظ فعاليت فکری و نويسندگی پرکارترين آدم بود ولی کوچکترين علاقه يا شايد استعداد برای کار بدنی نداشت. او حتی يک روز هم در کارخانه ای کار نکرد. حتی کوچکترين مدرک يا عکسی وجود ندارد که نشان بده او در کارخانه ای حضور فيزيکی داشته باشد. بسياری از تحليل های او بر اساس گزارشاتی بود که انگلس بعنوان فرزند کارخانه دار در اختيارش قرار ميداد !خانواده مارکس گاهی حتی مواد غذايی هم نداشتند و بدون کمک ياران و خصوصا انگلس و ارثيه ای که چند بار همسرش دريافت کرد بسختی ميتوانستند امورات را بگذرانند. ( همسر او از خانواده طراز اول بود )اما نکته بسيار عجيب اينه که اين متخصص دانش اقتصاد حتی نتوانست با نوعی دور انديشی و يا خريد سهام و ... آينده خانواده خودش را تضمين کند. به محض رسيدن پول ولخرجی آغاز ميشد. از کلفت گرفتن گرفته ، تا خريد شراب درجه يک و حتی معلم خصوصی برای فرزندانش. متاسفانه همسر او هم که روحيات اشرافی خودش را از دست نداده بود ، او هم نميتوانست دور انديش باشد. کارل مارکس اين فيلسوف بزرگ که در سنين جوانی دکترای فلسفه را اخذ کرد. در سنين بالا به علم اقتصاد علاقمند شد. و در واقع هيچگاه از لحاظ آکادميکی اقتصاددان نبود. ساعت ها در تالار های غمناک کتابخانه بريتيش موزه مينشت و پژوهش علمی ميکرد. نبوغ مارکس چنان بود که حتی توانست سخت ترين مقوله های اقتصادی را تفسير کند. او حتی جهانی شدن سرمايه را هم پيش بينی کرده بود. اما آيا او ميتوانست متوجه بشه که ارتباطات سياسی اجتمائی اقتصادی اروپا ( که هميشه در حال جنگ بود ) بدين گونه امروزی بشود ؟؟؟؟؟؟ من بر اين باورم که انقلاب قهر آميز پرولتری و تصرف جسورانه ابزار توليد و استثمار که در عين حال توليد کننده « کالا و ارزشهای اقتصادی است ، فقط در جوامع کلاسيک سرمايه داری و با همان روابط توليدی / تجارتی کلاسيک و يا شايد کشور های جهان سوم و با سرمايه داری وابسته يا غير مدرن ميتواند مفهوم گذشته خود را داشته باشد. بارز ترين مثال ميتواند صنعت اتومبيل سازی باشد در مثلا ۶۰ ۷۰ـ سال بيش دهها و صد ها کارخانه و کارگاههای توليد اتومبيل در انگلستان بود. توليدات محدود اکثر اين کارخانه ها بدون همکاری اساسی با رقبا انجام ميشد. يکی از شاخص ترين اين ماشين ها رولز رويس ميباشد . رولز رويس بخاطر کيفيت عالی ، کارهای دست ساز ( چوب و چرم نفيص ) ، فولاد درجه يک و تکنيک خوب و در نهايت پيروزی در چند مسابقه ماشين رانی تبديل به « رولز رويس » شد. اگه در آن مقطع زمانی انقلاب ميشد و رولز رويس بعنوان سمبل کاپيتاليستی در اختيار طبقه کارگر قرار ميگرفت. ميشد به اين مسئله افتخار کرد . بتدريج ارزش واقعی رولز رويس ديگه فقط ارزش فيزيکی يک ماشين چند تنی و پرقدرت نبود. بلکه ارزش اصلی آن پرستيژ و ابهت نام تجاری يک کالا بود که در عين حال دارای کيفيت بالا بود. ولی بعدها حتی تکنيک اين کالا هم نتوانست در رقابت بين المللی موقعيت خودش را حفظ کند و مانند دهها کارخانه ماشين سازی ديگر رو به ورشکستگی رفت. دوستان عزيز. زمانی که آلمان رولز رويس را خريد آنان بدنبال کارخانه و آجر هايش و ابزار داخل کارخانه و حتی نيروی کار انگليسی نبودند. [ چونکه خودشان بهترش را داشتند ] بلکه بدنبال اسم و ارزش تجاری اين کالا با همان سمبل مسخره نوک ماشين بودند !! و همانطور که ميدانيد با تکميل تکنيک اين ماشين آينده اين ماشين را بهتر کردند. امروزه برخلاف گذشته صدها و هزاران کارخانه در سراسر دنيا برای توليد اتومبيل دخالت دارند. مثلا فرم و دزاين از رم و نيويورک می آيد . چرم از اسپانيا . ضبط ماشين از ژاپن و .... بعبارت ديگر انقلاب پرولتری به سبک کلاسيک و تصرف فيزيکی فلان دفتر و کارخانه نوکيا در فنلاند هيچ سودی برای طبقه کارگر در کشور فنلاند نخواهد داشت. و سرمايه جهانی براحتی ميتونه ارزش کالايی را مثلا در سوئد انتقال بده. و بقول معروف جا تره و بچه نيست. بزرگترين مشکل طبقه کارگر در اروپا اين نيست که چرا در کارخانه مثلا اپل استثمار ميشوند. بلکه چه کار ميشه کرد که اپل به جای ديگری نره و مشکلی پيش بيايد که ديگه استثمار نشوند.و کارگر بيکار نشود. و حتی ارتباط احساسی و اخلاقی کارگر و کارخانه با توجه به پيشرفت سرمايه داری و امکانات مثل گذشته نيست. و آن نفرت کلاسيک طبقاتی به محيط کار و ابزار های توليد در وجود و قلب بسياری از کارگران دنيای صنعتی نيست .شکست اقتصادی و بی ارزش شدن کالا های آلمان شرقی و عدم ارتباط با سرمايه جهانی و نابودی نام با ارزش کالای تجاری . ... گواهی اين ادعا ميباشد . يعنی مثلا کارخانه جاروبرقی زيمنس در آلمان شرقی بدون نام زيمنس و همکاری جهانی با زيمنس و امکانات تجاری با ساير دنيا هيچ شانسی برای ابراز وجود نداشت. حتی اگه نام مارکس را روی کارخانه ميگذاشتيد.صحبت از نام تجاری و ارزش آن شد. با ارزش ترين اسم تجاری دنيا [ رقم چند ميلياردی ]متعلق به بی ارز ش ترين کالا يعنی کوکا کولا ميباشد [ شکر + اسانس + آب ]. لذا توليدی کارخانه کوکاکولا در فلان کشور جهان سوم مثلا ايران در صورت سوسياليستی شدن از لحاظ تجاری و با نام ديگر « کارل کولا » بی ارزش است. تنها آلترناتيو برای به موفقيت رسيدن ، انقلاب يکپاره و جهانی ميباشد. آرزو بر جوانان عيب نيست !


dariush 18:58 @ Sat, 8 Jan 05

Ardeshir va dostan digar
ardeshir eshtebah shoma injast ke henoz borvazi ra meli va moteraqe che soneti an che proqarb an midani. borzvazi proqarb agar dobare sar kar ayad chizi shebihe mesr pakistan ya turkeeye khahad bood ne mannade sovise dar mored bizen jezeni be nakat dorosti tevajeh kardeh yeed oe neqsh diktatori shah ra omdeh midid va moteqeed be jebhe vaheed zed diktatori bood ke az heme niroha hamchinin jenah khomini ra tebliq mikard dorost ene nezriyat hezbe todeh ama oa be mobareze mosalehane taktiki ham motaqeed bood oe yak liberal anarshist boo va dar moqabal nezeriyat ahmadzadeh ke moteqed be mobarez moselehaneh beonvan mehvar bood hemchinin migoft sherayet eini va zehni enqlab feraham ast. ama jezeni moteqeed bood mobareze siyasi bayad ba mobareze moselehane talfiq shvad va migoft shrayat enqelabi teye yek prose feraham mishevad. .


18:57 @ Sat, 8 Jan 05

Ardeshir va dostan digar
ardeshir eshtebah shoma injast ke henoz borvazi ra meli va moteraqe che soneti an che proqarb an midani. borzvazi proqarb agar dobare sar kar ayad chizi shebihe mesr pakistan ya turkeeye khahad bood ne mannade sovise dar mored bizen jezeni be nakat dorosti tevajeh kardeh yeed oe neqsh diktatori shah ra omdeh midid va moteqeed be jebhe vaheed zed diktatori bood ke az heme niroha hamchinin jenah khomini ra tebliq mikard dorost ene nezriyat hezbe todeh ama oa be mobareze mosalehane taktiki ham motaqeed bood oe yak liberal anarshist boo va dar moqabal nezeriyat ahmadzadeh ke moteqed be mobarez moselehaneh beonvan mehvar bood hemchinin migoft sherayet eini va zehni enqlab feraham ast. ama jezeni moteqeed bood mobareze siyasi bayad ba mobareze moselehane talfiq shvad va migoft shrayat enqelabi teye yek prose feraham mishevad. .


جوان سوسیالیست 18:25 @ Sat, 8 Jan 05

با تشکر از توجه و محبت دوستان عزیز نسرین، ترانه، ال- چه، شبح و ... و با تشکر از دخالت رفقا و دوستان در این بحث؛ متاسفانه در ادامه بحث موضوع از پاسخ کنکرت دادن به اینکه آیا نظام سرمایه داری همچنان ظرفیت پیشرفت و امکان رشد و بهبود زندگی بشر را دارد و یا باید جای خود را با نظام سوسیالیستی عوض کند به سمت احزاب و گروهای « چپ» چرخش کرد.
بدیهی است که میتوان از درون همین بحث ها موارد خاص تر از جمله احزاب را بیرون کشید و بطور اخص به آنها پرداخت؛ اما وقتی پراتیک احزاب جای خود را به پراتیک انقلابی نیروی اجتماعی مورد نیاز تحول اجتماعی میدهد، طبیعی است که بحث مخدوش خواهد شد و عدم تسلط به شنا و عدم مقاومت 9 ثانیه ای روشنفکر چپ برای نگه داری خود بر روی آب تا رسیدن نجات، جای خود را به پاسخگویی عدم توانایی نظام موجود برای نجات چند میلیارد انسان در حال خفگی از گرسنگی میدهد.

دوست عزیز اردشیر به نارسایی های چپ اشاره میکند و منطقاً پاسخ های به آن طلب میشود که توسط سایر دوستان به آن پرداخته میشود. حال آنکه نه آن چپ چپ مارکسیست بود و نه نمایندگان جنبش انقلابی طبقه کارگر تا بتواند این جنبش را رهبری کند. لذا شکست این چپ کمترین ارتباطی با شکست یا ناکارا بودن مارکسیزم و نظام سوسیالیستی ندارد. خاصه وقتی آن چپ برای سوسیالیزم هم مبارزه نمی کرد بلکه واکنشات قشر های بینابینی به ستم مضاعف و دیکتاتوری بود که نمایندگان سیاسی خود را در آن دوره در آن چپ می جست. اشکال ورود به نقد چپ در گذشته فقط در بی ربطی آن با موضوع مورد بحث نیست بلکه اشکال اساسی تر آن اینهمانی کردن چپ با سوسیالیزم و مبارزات سوسیالیستی است که در نتیجه با شکست آن چپ و دوباره اینهمانی کردن شکست سوسیالیزم نتیجه گرفته شود.
طبیعی است که این «خودنمایندگی» چپ به عنوان نماینده گرایش سوسیالیستی جامعه با شکست خود نفی سوسیالیزم را نتیجه میگیرد و از اینرو جالب اینجاست که مخالفین آلترناتیو سوسیالیستی عمدتاً از میان همان چپ برخاسته اند. به عبارت ساده تر، نیرو هایی از اقشار بینا بینی در گذشته خود را چپ مارکسیست و نمایندگان طبقه کارگر معرفی کردند و با ندانم کاری و بی ربطیشان به این طبقه به مبارزات انقلابی همان طبقه آسیب های جدی زدند و سپس به جای نقد انقلابی خود عمدتاً به نقد ضد انقلابی سوسیالیزم پرداختند!
طبقه کارگر یک بار به این نیروی چپ بدهکار میشود چون آنها برای نجات طبقه، مردی را از کوهستان میفرستند با یک قبضه تفنگ و بار دیگر با شکست این نیروی چپ، طبقه کارگر باید با صرفنظر کردن از آلترناتیو سوسیالیستی خود بدهی مضاعفی را به آنها پرداخت کند؟!
شک نیست که انسانهای شریف و ازجان گذشته ای در میان گرو های چپ موجود بود که با ایثار و از خود گذشتگی، « قهرمانی » و رشادت هایشان در فرهنگ و هنر مبارزه تاثیرات فراوانی از خود باقی گذاشتند و به سمبل مبارزه عیله ظلم تبدیل شدند. اما از آنجایی که قهرمانان مبارزه اجتماعی همیشه کارگران و مزد بگیرانی فقیری هستند که قادرند با تحمل مشکلاتی که هر کدام میتواند مقاومت فیلی را از بین ببرد، همچنان بر روی پای خود ایستاده، هرچند با کمری خم شده ناشی از دست دادن کار و بعضاً نظاره گری عزیزان خود برای امرار معاش که تن به تن فروشی میدهند و نیاز کودکانشان به حد اقل هایی برای زیستن و ناتوانایی آنها برای تامین این نیازها و ... همچنان زنده اند و تلاش برای زیستن دارند. موضوع اصلی پیدا کردن راه عبور از شرایط غیر انسانی زیستن این طبقه است و نه مطلقاً به دست آوردن « دستگاه قدرت» توسط این یا آن گروه به جای کسب قدرت سیاسی توسط طبقه اجتماعی برای از میان بردن ریشه های دستگاه اعمال قدرت.
با تشکر دوباره از توجه همه عزیزان و با امید به اینکه شبح گرامی در فرصت های دیگری به مواردی که میتواند از دل این بحث ها بیرون بیاید بپردازد تا با دخالت همه جانبه دوستان بتوانیم شرایط «بحث» منبعث از نیازهای انقلابی را جایگزین «گفتگو و گفتمان» کم ارتباط با این نیازها کرده باشیم.
واضح است که در این بحث ها، اندیشه های مخالف که هرکدام خواسته یا ناخواسته بیانگر منافع معینی در میان طبقات و اقشار جامعه است در تقابل با یکدیگر و گاهاً در تکمیل یکدیگر به نقد و چالش کشیده میشوند. طبیعی است که باید به هر فردی برای ابراز نظر و اندیشه اش احترام گذاشته شود و اما این احترام لزوماً احترام به نظر و یا اندیشه نخواهد بود. در نتیجه ضمن احترام به هر فردی از میان هم طبقه ای هایمان که در آن قرار داریم، شخصاً برای هر اندیشه ای نظیر اندیشه های فاشیستی، نژادپرستانه و سرکوبگرانه هیچگونه احترامی قائل نخواهم بود. این خود بخشی از مبارزه طبقاتی است که در بخش بحث و تبادل نظر متجلی میشود. رعایت ادب به طور کلی شرط حفظ و تداوم بحث ها خواهد بود، هر چند ادب به طور کلی همیشه و همه جا قابل اجرا و یا نیازی به ادا کردن آن نیست. مثلاً هو کردن کسی خلاف ادب شمرده میشود اما وقتی دانشجویان خاتمی را هو میکنند تازه شرط ادب نسبت به او را ادا کرده اند. چاره ای نیست، این امر ذاتی مبارزه فی مابین طبقات است. بحث های ما میتواند کمکی به پیدا کردن نیاز ها و جایگاهای طبقاتی مان باشد. صف بندی طبقاتی خود از پیش شرط های مبارزه و رشد و اعتلای مبارزه طبقاتی برای رهایی است.


کارگر سوسياليست 17:09 @ Sat, 8 Jan 05

تشکیل مجلس موسسان دموکراتیک وانقلابی

با تشکر از چند ایمیلی که از دوستان عریز دریافت کردم. سوالاتی شده که مرتبط به بحث اینجا است که کوشش می کنم پاسخ دهم. مابقی نکات که به بحث مرتبط نمی شود از طریق ایمیل پاسخ خواهم داد. در این پاسخ می پردازم به سوال دو دوست (مهری و نانا). سوالات در مورد «دیکتاتوری پرولتاریا» را به بعد موکول می کنم.
دوست عزیزمهری (ایمیل) می پرسد: شما که خودتان را سوسیالیست می دانید با توجه به اینکه کسی امروز آشنایی به اعتقادات شما ندارد و نظرگاههای دیگری وجود دارد؛ چگونه می خواهید سوسیالیسم را امروز در ایران اجرا کنید؟ (شاید کاملا سوال دقیق نباشد چون به لاتین نوشته شده بود اما مضمون آن همین است).
نانا (کامنت 88) می گوید: قبل از هر کاری باید توهم پیاده کردن سوسیالیزم را در جامعه ای چون چامعه کنونی ایران کنار گذاشت.... برای شروع راه برای رسیدن به این ارمان باید تمامی عناصر چپ کمک بتشکلهای مختلف کنند و در برقراری نظم و قانون در جامعه کنونی ایران تلاش جدی کنند .....
بدیهی است که کسانی که خواهان ساختن نظام سوسیالیزم به عنوان بدیل به نظام سرمایه داری اند؛ قصد ندارند این کار را یک شبه انجام داده و یا آن را به جامعه به زور تحمیل کنند (مانند پولپوت در کمبوج). قصد ما مسلما چنین نیست. اولا ساختن سوسیالیزم یک روند طولانی که تنها در سطح بین المللی صورت می گیرد و نه تنها در یک کشور آنهم کشور عقب افتاده ای مانند ایران. انقلاب های سوسیالیستی حداقل در چند کشور پیشرفته بایستی تحقق یابد تا کشورهای مانند ایران پس از انقلاب آغاز به ساختن سوسیالیزم کنند. یک اقتصاد عقب افتاده یک روزه با تغییر دولت جهش فوری نمی تواند کند. بحث امروز ما در مورد اجرای سوسیالیزم همین امروز در ایران نیست. این یک بحث نظری است برای آماده کردن خود برای ساختن سوسیالیزم در آینده. این بحثی که نشان می دهد به نظام سرمایه داری نبایستی تسلیم شد و برای آلترنتیو عالی تر باید تلاش کرد (حتی اگر عده ای و دولتهایی در تاریخ به نام سوسیالیزم عملیاتی مخرب تر از سرمایه داری انجام داده باشند).
اما عدم ساختن فوری سوسیالیزم در کشوری مانند ایران نیز به این مفهوم نیست که باید به وضعیت موجود تن داد و دست روی دست گذاشت تا کشورهای اروپایی انقلاب سوسیالیستی را به فرجام برسانند. ما در ایران متکی بر قدرت کارگران ایران و متحدان آنان که اکثریت جمعیت کشور را تشکیل می دهند؛ می توانیم تدارک تسخیر قدرت و سرنگونی رژیم را فراهم آوریم (البته بستگی به تناسب قوای طبقاتی). این کار هم تنها از طریق اعتصاب سراسری عمومی کارگری و نهایتا قیام مسلحانه عملی است. زیرا این رژیم با زبان خوش کنار نخواهد رفت.
بنابراین ما خواهان تشکیل یک حکومت کارگری در ایران هسیتم. حکومتی که متکی بر شوراهای کارگری، دهقاتی، محلات و غیره باشد. این را ما یک انقلاب کارگری می نامیم که آغاز انقلاب سوسیالیستی است. اما همین موضوع هم ممکن است به شکلی که ما می خواهیم رخ ندهد. سوسیالیست ها و کارگران پیشرو امروز مسلما در موقعیت به دست گرفتن قدرت نیستند. پس چه باید کرد؟ پیشنهاد ما به کل جامعه و تمام نیروهای اپوزیسیون اینست که با حفظ برنامه و حزب و تشکیلات خود؛ در وهله نخست تدارک سرنگونی این رژیم را فراهم آورند (اگر می گویند اصلاح طلبان با اقتدارگرایان فرق دارند پس اصلاح طلبان هم باید در این روند شرکت داشته باشند وگرنه خود بخشی از همان رژیمی هستند که سرنگون می شود).
پس از سرنگونی رژيم، چنانچه حکومت شورايی (کارگران و دهقانان فقير) به علت عدم آمادگی شوراهای کارگری و يا عدم وجود يک حزب پيشتاز انقلابی سراسری به مثابه سازمانده جنبش کارگری، شکل نگيرد، ما در هيچ حکومتی ديگری شرکت نمی کنیم. اما، در عين حال در اين مقطع، خواهان تشکيل «مجلس مؤسسان دمکراتيک و انقلابی» ( نه مجلس مؤسسان به مفهوم پارلمان عادی بورژوايی) می شویم. مجلس مؤسسانی که هيچ ارگان و سازمان و فردی را بالای سر خود نپذيرفته و توسط نيروهای مسلح توده ای نظارت شده و توسط نمايندگان واقعی مردم با رأی مستقيم، همگانی، مخفی و آزاد تشکيل می گردد، تأسيس گردد. اين مجلس کار خود را در راستای تدارک تشکيل يک حکومت انقلابی (کارگری و دهقانی) آغاز می کند. تا تشکيل حکومت کارگری، نمايندگان کارگران و دهقانان فقير و حزب های وابسته به آنها بطور مستقل در اين مجلس شرکت خواهند کرد.
چنين مجلسی البته يک «حکومت» نيست، بلکه تنها تجمع يا نهادی است برای تدوين «قانون اساسی» و تشکيل حکومت کارگری آتی. شرکت در چنين مجلسی با شرکت در حکومت بورژوايی متفاوت است. نمايندگان طبقه کارگر، شوراهای کارگری، دهقانی، زنان، مليت های تحت ستم و همچنين ساير قشرهای غيرپرولتری و متحدان طبقه کارگر برای متقاعد کردن کل جامعه به برنامه انقلابی خود، به زمان تنفس نياز دارند. تشکيل مجلس مؤسسان انقلابی و دمکراتيک اين زمان تنفس را ايجاد می کند که قشرهای تحت ستم جامعه و ضرورت تشکيل يک حکومت کارگری متکی بر جمهوری شورايی پی ببرند. از اينرو کمونيست ها خواهان تشکيل مجلس مؤسسان می گردند.
اما، چرا بورژوازی به چنين مجلسی تن می دهد؟ علت آن ساده است. بورژوازی چنانچه توان و قدرت تغيير شکل حکومت را داشته باشد مسلماً با استفاده از نيرويش (و همکاری غرب) چنين می کند. اما، در وضعيتی که در جامعه نيروی دوگانه وجود داشته باشد (پس از سرنگونی) و هيچ يک از طبقات آرای اکثريت مردم را به خود جلب نکرده باشند، يک خلاء سياسی رخ خواهد داد که بورژوازی برای حفظ موقعيت خود به دمکراتيک ترين شکل از مجلس بورژوايی تن می دهد. اين طبقه نيز برای استحکام خود نياز به زمان تنفس دارد. تفرقه و انشقاق در بورژوازی نيز وجود دارد.
بنابراين مبارزه برای تشکيل مجلس مؤسسان انقلابی و دمکراتيک در دستور کار کمونيست ها نیز قرار می گيرد. چنانچه مجلس مؤسسانی غيردمکراتيک و تحميلی شکل گيرد، واضح است که کمونيست ها و نمايندگان کارگران نبايد در آن شرکت کنند. نمايندگان قشرهای تحت ستم جامعه که مدافع عقايد انقلابی اند هيچگاه و در هيچ موقعيتی خود را اسير دست بورژوازی و خرده بورژوازی، نمی کنند.
اما، چنانچه مجلس مؤسسانی تحت کنترل و نظارت توده های مسلح شکل گرفت، کمونيست ها نيز در اين مجلس دمکراتيک شرکت می کنند. شرکت کمونيست ها در اين مجلس برای ارائه برنامه انقلابی است. آنها در اين مجلس خواهان اشتراکی شدن زمين ها، کنترل کارگری بر توليد و توزيع و حق تعيين سرنوشت برای مليت های تحت ستم تا سر حد جدايی، آزادی زنان و آزادی بيان، اجتماع و مطبوعات و لغو مالکيت خصوصی خواهند بود. آنها خواهان تشکيل جمهوری شورايی و حکومت کارگری خواهند بود.
کارگران و زحمتکشان ايران (و جهان) نتيجه بحث های مجلس مؤسسان را بصورت آزادانه از طريق رسانه های جمعی ديده و خود قضاوت خواهند کرد که نمايندگان واقعی آنها چه نيروهايی هستند. در اين مجلس کمونيست ها قانون اساسی را برای تشکيل حکومت کارگری تدوين خواهند کرد.
اکثريت کارگران و زحمتکشان يا به ضرورت تشکيل حکومت کارگری پی برده و متقاعد می شوند، که در آنصورت حکومت کارگری را متکی بر آراء اکثريت جامعه تشکيل داده و نمايندگان شوراهای کارگری و زحمتکشان امور سياسی و اقتصادی را برعهده گرفته و انقلاب را به پيش خواهند برد. حکومت کارگری نوين متکی بر دمکراسی کارگری آغاز به انجام تکاليف اجتماعی (دمکراتيک و ضدسرمايه داری) خواهد کرد.
اما، چنانچه بورژوازی پيروز گردد و «نوع» ديگری از حکومت بورژوايی يا حکومت «ائتلافی» را تشکيل دهد، مسير انقلاب به شکل ديگری پيش خواهد رفت. واضح است که در آن صورت کمونيست ها در آن حکومت بورژوايی شرکت نکرده و مبارزه عليه حکومت بورژوايی را در اپوزيسيون سازمان خواهند داد.
بنابراین پیشنهاد ما برای مرحله پس از سرنگونی رژیم تشکیل یک «مجلس مؤسسان دمکراتيک و انقلابی» است. در این مجلس تمام گرایشات نظری و احزاب موجود می توانند شرکت داشته و مردم را در مورد برنامه و نظرات خود متقاعد کنند و هر حزبی (یا ترکیبی از احزاب) نظریات اکثریت مردم را در مجلس موسسان با خود جلب کرد؛ حکومت بعدی را شکل می دهد و قانون اساسی را بر اساس آری همومی تصویب می کند. ما به عنوان کمونیست ها اعتقاد داریم که حکومت بعدی یک حکومت کارگری خواهد بود. اما این حکومت را به زور نمی خواهیم تحمیل کنیم که به اتکا به آرای اکثریت جامعه این را تحقق خواهیم داد.


شبح 16:22 @ Sat, 8 Jan 05

دوستان عزيز!
متاسفانه به دليل نداشتن مديريت در بحث‌ها خيلی زود به حواشی می‌رويم و غرق در جزئياتی می‌شويم و اين بزرگ‌ترين آفت هر بحثی است. به هر حال بحث‌های مفيدی صورت گرفت اما با مديريت بهتر می‌توانيم نتايج بسيار ارزش‌مندتر بگيريم.


شبح 16:19 @ Sat, 8 Jan 05

اسد عزيز!(60)
خوش‌حال هستم که ادامه‌ی گفت‌وگو موجب باز شدن نظرهای‌ات شد. درست يا غلط حرفی که در شماره‌ی يک می‌زنی از مبنای منطقی درستی برخوردار است. البته به نظر من موضوع گرفتن قدرت سياسی امر پيچيده‌تری از آن چيزی که تو مطرح می‌کنی است. تو بحث را تا حدود زيادی خطی طرح می‌کنی و از تاثير متقابل نيروها طرف‌نظر می‌کنی شايد سطح انتراع در بحث‌ات اين را طلب می‌کند اما به هر حال من هم عقيده دارم گرفتن قدرت سياسی اگر ناشی از قدرت واقعی نباشد فاجعه‌بار است.
ضمنا اين جمله‌ی تو که می‌گویی:" جامعه مدني امروزي امكانات بيشماري براي فعاليت و اعمال نفوذ نيروهاي چپ ارئه مي‌كند و تنها قدرت موجود در جامعه، قدرت سياسي حاكم نيست." را هم قبول دارم فقط مسئله اين است که اين فضا تا چه حدودی می‌تواند وجود داشته باشد.
من هم به سهم خودم از تو برای شرکت در اين بحث تشکر می‌کنم. اميدوارم گرفتاری‌های‌ات کمتر شود و حضور بيشتری اين‌جا داشته باشی.


شبح 15:58 @ Sat, 8 Jan 05

داريوش عزيز!(55)
خيلی مهم نيست که آن شخص چه کسی است. فکر نمی‌کنم قصد تقليد از کسی هم داشته باشد. به هر حال مهم اينه که ما به حرف اشخاص کار داشته باشيم و برامون مهم نباشه آن شخص کيست. در ضمن با تو موافق‌ام کاش همه‌ی ما ضريب صداقت‌مان بالاتر بود.


dariushagha 12:56 @ Sat, 8 Jan 05

آقا چپ اوصلا چيز بديست..به همه چپ چپ نگاه ميكنندن..آخه شما خوشت مياد يكي بهت چپ چپ نگاه كنه؟؟ من راست راست دوست دارم...


nana 8:27 @ Sat, 8 Jan 05

م م عزيز
باهات مخالفم دليلش را هم ميگويم
ببين يه سری گروه چپ تو کشورهای اروپائی بودند که حزب قدرتمندی داشتند و در سياست تاثير ميگذاشتند مانند حزب کمونيست ايتاليا
اينها اگر کلکی سياسی بزنند به نوعی در قدرت هستند و نام اين کلک را سياسی کاری ميگذارند .
ولی يه سری ادم صاف و صادق که ميخواهند مبارزه ای را برای ازادی و عدالت و يا هرچيز با ارزش انسانی انجام بدهند بايد بايد صادق باشند که بتونن مردم را جذب کنند
اينجا برايت يه نمونه ميارم که تاثير اين قضيه را ببينی .
دقيقا سالش يادم نيست ولی قبل از کشته شدن پويان و دوستانش بود روزی در جنوب شهر تهران احمد زبيرم يکی از شجاع ترين افراد سازمان چريک های فدائی خلق شناسائی شد و گلوله ای خورد بعد به خانه شخصی رفت و از پير زنی چادر نمازش را گرفت بروی زخم خود بست و سعی در فرار نمود که با گلوله های ساواک از پا در امد
روزنامه های کيهان و اطلاعات ان زمان که صد در صد تحت کنترل ساواک بود اين ماجرا را نوشتند و روزنامه کيهان سطر کوتاهی از مصاحبه با ان پيرزن را نوشت که ان پيرزن گفته بود وقتی چادر مرا گرفت پولی بابت اين چادر به من داد .
تمامی تبليغات شاه يک طرف
اثری که اين خبر کوتاه بر روی مردم تهران باقی گذاشت خارق العاده بود
من هرگز يادم نميره که هر جا ميرفتی مردم راجع به مردانگی و شرف و انسانيت اين فرد حرف ميزنند و فحش خواهر و مادر به شاه و ساواک ميدادند
حيثيت يک سازمان که برای مردم مبارزه ميکنه به همين چيزهای کوچولو کوچولوست و عدم گفتن دروغ
هيچ استراتژی ديگری برای شخص من قابل قبول نيست . نانا


nasrin 7:30 @ Sat, 8 Jan 05

جوان سوسياليست عزيز
ممنون ٫ مطلب بسيار جامع و گويائی بود لذت بردم .
ايکاش ميشد به طریقی مردم و بخصوص کارگران را از حقوق واقعی شان آگاه کرد .


ardeshir 7:19 @ Sat, 8 Jan 05

کارگر سوسياليست . کامنت ۷۴. انديشه های شما قابل تفکر است. از شما بابت اين بحث بدون وارد شدن به جزئيات تشکر ميکنم. همزمان بايد اشاره کنم که بعضی از دوستان جوانتر و شيفته به جنبش چپ ؛ تفکرات غير منصفانه ای به فعالين نسل قبل دارند. کلمه «چپ سنتی » آنقدر به جا و بی جا استفاده ميشه که حرمت هم چيز از بين ميرود. در مواردی انتقاد از اشتباهات سياسی و ايدئولوژيک گذشته به صورت توهين و تحقير آميز مطرح ميشود و آدم احساس ميکنه که حق ابراز عقيده نداره چونکه در گذشته اشتباه کرده لذا هر حرفی هم که بزنه زير سوال است و بقول معروف گاو پيشانی سفيد شده ايم.. خير دوستان اين طرز برخورد را من شخصا نمی پذيرم. عده ای از دوستان شايد می پندارند که « ما » آدم های ميانسالی هستيم که در محيطی تنگ و مملو از دود سيگار راديو بی بی سی گوش ميدهيم و در اندوه گذشته ها اشک می ريزيم . و احساس شرمندگی به گذشته ها و انتظار ترحم از جوانان داريم. آخر شب هم با فال حافظ و يک پيک عرق و شعر شاملو سرمان را به متکا گذاشته و به اميد پديدار شدن رويای مطلوب می خوابيم. خير دوستان عزيز. من شخصا نه سيگار ميکشم و نه افراط در مشروب. از امکانات بورژوازی غربی استفاده کرده و زندگی مرفهی دارم. و از داشتن مثلا ماشين آخرين سيستم [ هر چند قسطی ] خجالت نميکشم. و هر سال مسافرت خارج از کشور را هم دارم. در عين حال به ارزش های انسانی و عدالت جويانه چپ هم وفادارم. و معتقدم که در راه بهتر کردن دنيا و زيبا کردن زندگی انسان ها هر کسی نقشی هر چند کوچک ميتواند داشته باشد. من از حق دمکراتيکم در ابراز عقايدم استفاده ميکنم و انتظار برخورد سازنده از دوستان عزيز دارم. در عين حال اميدوارم که انسانهای پر شورتر و شايد راسخ تری مانند جوان کمونيست ، ارنستو عزيز ، کارگر سوسياليست و ... بدون پيش داوری با دگرانديشان برخورد کنند. من اطمينان دارم که قادريم که از انديشه ها و تجارب همديگر چيز های جديدی ياد بگيريم. از دور دستان را می فشارم.


م.م 7:12 @ Sat, 8 Jan 05

نانای گرامی 89
با همه گفته های شما موافقم.
نمی شود از هر وسیله ای در مبارزه سیاسی استفاده کرد.
اما در این مورد خاص، خوب دقت کنید که بین شایعه کشتن صمد بهرنگی توسط ساواک در سال 1347 با آتش زدن سینما رکس آبادان و زنده سوزاندن چندصد نفر آدم بی گناه در سال 1357 کاملافرق هست. اینها دو مسئله کاملا جدا از هم هستند.
به طور کلی استفاده از شایعه در جنگ یک وسیله مشخص است. جزو قوانین جنگ روانی و گریز ناپذیر است. هر طرف این جنگ چه خوب یا بد مجبور است از این وسیله استفاده کند و می کند. ربطی به آدرس غلط دادن و غلو کردن ندارد.
حتی شخصی مثل مازیار بهروز - نویسنده کتاب شورشیان آرمانخواه - هم این موضوع را درک می کند. او می نویسد: ""... جنبش چریکی مسئولیت مرگ صمد بهرنگی را در متن یک جنگ تمام عیار فیزیکی و روانی به عهده ساواک دانست...""
قبلا هم گفتم این ماجرا 2 طرف دارد.. یکی چریکها، یکی ساواک. باید دید هر طرف تا کجا پیش رفت و چقدر بر اصول مورد ادعایش پایداری کردند. این انصاف نیست که فقط خطای یکی از آنها را ببینیم.
استفاده از شایعه در یک نبرد نابرابر، یک وسیله 100% مشروع است. در طی این سالها نیروهای مخالف جمهوری اسلامی بارها از این وسیله بر ضد جمهوری اسلامی استفاده کردند که هم درست بوده هم مشروع و هم جواب داده است.


ardeshir 6:21 @ Sat, 8 Jan 05

م.م عزيز . بر خلاف تصور تو من به دانش و تجربيات شما احترام شديدی دارم. همزمان اطمينان دارم که از يکديگر ميتوانيم چيز های جديدی ياد گيريم. من شخصا آدم انتقاد ناپذيری هم نيستم. و از آنجا که هيچگاه نظريه پرداز و تئوريسين نبوده ام ، متاسفانه در فرمول بندی نظراتم هميشه دقت لازم در انتخاب کلامت را نداشته ام. برای نمونه در مورد مسئله سانسور در دوران پهلوی نانای عزيز اشاره و انتقادی سازنده کرد که براحتی پذيرفتم. چاپ کتا بهايی از جمله ماهی سياه کوچولو شايد ابهاماتی در خوش بينی من پديد آورده بود. اشارات دوستان قابل تفکر بود. اما انگ زدن در بحث سياسی هم را نمی پذيرم. با شناختيکه از جنبش چريکی و نيرو های معروف به خط ۳ دارم ميتوانم تا حدی دگر انديش [ بدون در نظر گرفتن به کيفيت اين دگر انديشی ] باشم. اميدوارم که در محيطی دوستانه بهتر بتوانيم در امر تبادل انديشه ها کوشا باشيم.


کارگر سوسياليست 1:32 @ Sat, 8 Jan 05

ریشه لغزش های چپ

دوست عزیز اردشیر ارزیابی صوری از موقعیت چپ در انقلاب 1357 ارائه می دهد. صوری به این مفهوم که تحلیل خودش را متکی بر مسایل جنبی و اشتباهات فردی آنها بنیاد می گذارد (قتل و دروغ و خیانت و غیره). در صورتی که برای ارزیابی چپ می باید به برنامه آنها پرداخت. اشتباهات و لغزش ها ذاتی نبوده که بر اساس برنامه های آنها صورت گرفته است.
در آستانه انقلاب ايران، نيروهای چپ در تعيين ماهيت طبقاتی دولت بورژوايی دچار لغزش شدند. رهبری نيروهای چپ عموماً بر اين نظريه متکی بودند که گويا انقلاب در «دو مرحله» صورت خواهد پذيرفت: مرحله نخست فاز «دمکراتيک» است که کارگران و زحمتکشان در اتحاد با بخش «مترقی» بورژوازی (بورژوازی ملی و ضدامپرياليستی) و لايحه هايی از خرده بورژازی، به مبارزه عليه امپرياليزم و بورژوازی وابسته به آن (کُمپرادر)، برخواسته و به دفع امپرياليزم می پردازند. سپس در فاز دوم، پرولتاريا همراه با زحمتکشان فقير بورژوازی را سرنگون خواهد کرد.
نتيجه اين تز انحرافی اين بود که بخشی از نيروهای چپ در ابتدا نسبت به رژيم خمينی توهم يافته و از «روحانيت مبارز» عليه امپرياليزم دفاع کردند. بخشی از چپ نسبت به حکومت بازرگان توهم يافته و عده ای نيز با بنی صدر همکاری کردند. تنها زمانی که رژيم حملات گسترده را عليه نيروهای چپ سازمان داد، «چپ» به خود آمد و به ماهيت رژيم پی برد! اما بسيار دير شده بود! زيرا که ضدانقلاب به علت ندانم کاری و سياست های اشتباه چپ خود را با سرعت مستقر کرده بود. نتيجه تأسف بارتر اين سياست ها، اين بود که به تدريج پيشروی کارگری اعتماد خود را از طيف «چپ»، بطور کلی از دست داد. اکنون «چپ» باید این اعتماد را مجددا کسب کند؛ زيرا که انقلاب کار کارگران و زحمتکشان است و نه نيروهای «چپ». بدون اين پيوند، چپ نقش تعيين کننده در انقلاب آتی ايفا نخواهد کرد. گسست از اشتباهات نظری و تشکيلاتی گذشته، نخستين گام در راه همسويی با کارگران است.
اما، متأسفانه پس از سپری شدن بيش از دو دهه سال، برخی از نيروهای چپ هنوز درس های ضروری را کسب نکرده اند. برخی به محض مشاهده اختلاف های درونی رژيم صفحات نشريات خود را در مورد «ترقی خواهی» نيروهای اسلامی مزين کردند. همان نيرو به محض شنيدن ندای «جامعه مدنی» از سوی خاتمی، در جستجوی يافتن وجه اشتراک بين عقايد «کارل مارکس» و «محمد خاتمی» در مورد «جامعه مدنی» پرداختتند! عده ای ديگر به محض مشاهده جنگ داخلی در افغانستان، رواندا و يوگسلاوی سابق، اين وقايع را به ايران تعميم داد. و «شيرازه ی، جامعه مدنيت» را در خطر ديده و «اتحاد» با گرایش های راست را زير لوای نجات مدنيت توجيه می کنند. نتیجه این نظر امروز جای خود را به دفاع از «اصلاح طلبان» در مقابل «اقتدارگرایان» داده است.
به سخن ديگر «چپ» هنوز در ميان بورژوازی به دنبال متحدان خود می گردد و به نقش محوری طبقه کارگر کم توجه است. ز