●
بم زنده است، زنده باد زندهگی!
گاهی از تحمل انسانها در پذيرش مصيبتهایی که به آنها وارد میشود شگفت زده میشوم. يک سال از فاجعهی بم گذشت! چه کسی باور میکرد تاب بياوریم اما تاب آورديم و زندهايم همانگونه که بم زنده است.
برای مردمی که همواره دوشادوش مرگ زيستهاند و زندهگی در اين سالهای شوم هميشه برایشان نوای شوربختی بوده است تحمل دردها و رنجها آسان شده است اما مرگ دهها هزار نفر در چند ثانيه فاجعهیی نيست که درکاش در توان تصوری بشری بگنجد و مردم بم اين فاجعه را تاب آوردند به حکم آن که زندهگی گوهری تکرار شونده نيست و بايد زيست!
سالهاست که جغدی بر اين ويرانه لانه کرده است و جز نوای مرگ هيچ شنيده نمیشود. سالهاست که اشک قاعده است و لبخند استثنا. ويرانی بم نمادی از ويرانی سراسر اين سرزمين ويران شده است اميد آن که زندهگی بم، و شور و شوق بم برای زندهگی، نمادی شود از زندهگی و آبادی سرزمينی که مردماش مانند ساير انسانها به دنيا میآيند تا زندهگی کنند.
کاش روزی از اين فلج شدهگی، از اين چشم به چشم مرگ دوختن و "نوبت خويش را انتظار کشيدن" رها شويم و به سوی زندهگی يورش بريم. جان شيفتهوار در آغوشاش کشيم و جوهرهی هستی بخشاش را به تمامی بمکیم!
ما انسان هستم و زندهگی شرافتمند انسانی شايسته و بايستهی ماست. مرگ زير سقف لرزانی که بايد از گزند سرما و گرما حفاظتمان کند شايستهی ما و هيچ انسان ديگری نيست کاش میتوانستم از ته دل اميدوار باشم که بم آخرين فاجعهی انسانی بر اين کرهی خاکی باشد اما افسوس تا آسمان بر سرنوشت ما فرمانرویی میکند نصيبی جز زنده به گوری در دل خاک نمیبريم! فرامانروی آسمان و دلالان زمينیاش را به عمق خاک برانيم تا بتوانيم به خود بازگرديم و انسان شويم و مرگ تنها نقطهیی از مسيری که سراسر زندهگی است شود نه آنچنان که اکنون است و زندهگی صرفا نقطههای منقطعیی در بستر مرگ است.
میخواستم فقط از زندهگی و شادی بنويسم تا دوستان مقاوم بمیام که اين نوشته را میخوانند لبخندی به لب آورند و از عشق، و شيفتهگی به زندهگی، چيزی بشنوند؛ اما افسوس "کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد؟"
December 25, 2004 11:14 PM