●
خودخوانیهای آدينه
از همان نوجوانی عادت داشتم گاهوبیگاه، مرتب و نامرتب، خاطرات روزانهی خود را بنويسم؛ و اکنون پس از گذشت ساليان دراز بعضی از اين نوشتهها هنوز باقیمانده است. هوس کردم نوشتهیی مربوط به بيست سال پيش را امروز به عنوان خواندنیهای آدينه، نقل کنم. شايد اين کار برای تنبيه خودم باشد تا اينقدر به دوستان جوانام گير ندهم! خامترين آنها پختهتر از اين نوشتهی بيستسالهی من مینويسد. اين هم آن متن بيست ساله که بدون هيچ تغييری تايپ شده است:
"باران میبارد، شب تاريکتر از هميشه حکمرانی میکند. ماه در پس ابرهای سياه محکوم سرنوشت شومش گرديده است. ديوارهای انتظار يکی پس از ديگری فرو میريزد و شبها پیدرپی میآيند و میروند. غم پنهانی وجودم را میآزرد.
آينده تاريکتر از هميشه رخ مینمايد و تضاد ايده و حقيقت –با هر گامی که به سوی آزادی از اين زندان برمیدارم- وخيمتر میشود. راستی آيا ايدهآلهای آدمی نهايت وصولی دارد؟ يا بايد همواره در پس ابرهای ترديد مخفی باقی بماند.
ده شب ديگر از آن 731 شب باقيست اما هيچ بارقعهی فلقئی در آينده نمیبينم. گاهگاه خروسهای بیمحل آواز سحر سر میدهند اما هر بار که نيمه چشمی بر آسمان میدوزم تاريکتر از پيشاش میبينم. راستی نسبت به دو سال پيش چه تغييری کردهام؟ هيچ. شايد نه. فقط دو سال پيرتر شده و از سرمايه زندگيم دو پياله زهرآگين ديگر لاجرعه سرکشيدهام و طمع تلخ آن وجودم را مشمئز گردانيده است.
عجيب حکايتسيت حيات زمان آلوده بينهايت طلب، حياتی که به موی اسبی بند است که نهايتش عدم است و يا اگر نيست زمان دارد و هر چيز را که زمان داشته باشد حتما ابدی نيست...
عجب حکايتيست در اين، آب و هوا و خاک و باران فلسفيدن و از حيات و انسان سخن گفتن.
کاش اين ده روز ده دقيقه میشد و آن ده دقيقه بی تامل اندکی سپری میگرديد تا از دست اين اربابان جهل و پاسداران شب رهايی میيافتيم و به آغوش پرمهر زندگی باز میگشتم.
12/08/63
ساعت 8 شب"
October 22, 2004 10:44 AM