جمعه، 1 آبانماه 1383 | October 22, 2004

خود‌خوانی‌های آدينه

از همان نوجوانی عادت داشتم گاه‌وبی‌گاه، مرتب و نامرتب، خاطرات روزانه‌ی خود را بنويسم؛ و اکنون پس از گذشت ساليان دراز بعضی از اين نوشته‌ها هنوز باقی‌مانده است. هوس کردم نوشته‌یی مربوط به بيست سال پيش را امروز به عنوان خواندنی‌های آدينه، نقل کنم. شايد اين کار برای تنبيه خودم باشد تا اين‌قدر به دوستان جوان‌ام گير ندهم! خام‌ترين آن‌ها پخته‌تر از اين نوشته‌ی بيست‌ساله‌ی من می‌نويسد. اين هم آن متن بيست ساله که بدون هيچ تغييری تايپ شده است:
"باران می‌بارد، شب تاريک‌تر از هميشه حکمرانی می‌کند. ماه در پس ابرهای سياه محکوم سرنوشت شومش گرديده است. ديوارهای انتظار يکی پس از ديگری فرو می‌ريزد و شب‌ها پی‌درپی می‌آيند و می‌روند. غم پنهانی وجودم را می‌آزرد.
آينده تاريک‌تر از هميشه رخ می‌نمايد و تضاد ايده و حقيقت –با هر گامی که به سوی آزادی از اين زندان برمی‌دارم- وخيم‌تر می‌شود. راستی آيا ايده‌آل‌های آدمی نهايت وصولی دارد؟ يا بايد همواره در پس ابرهای ترديد مخفی باقی بماند.
ده شب ديگر از آن 731 شب باقيست اما هيچ بارقعه‌ی فلق‌ئی در آينده نمی‌بينم. گاه‌گاه خروس‌های بی‌محل آواز سحر سر می‌دهند اما هر بار که نيمه چشمی بر آسمان می‌دوزم تاريک‌تر از پيش‌اش می‌بينم. راستی نسبت به دو سال پيش چه تغييری کرده‌ام؟ هيچ. شايد نه. فقط دو سال پيرتر شده‌ و از سرمايه زندگيم دو پياله زهرآگين ديگر لاجرعه سرکشيده‌ام و طمع تلخ آن وجودم را مشمئز گردانيده است.
عجيب حکايتسيت حيات زمان ‌آلوده بينهايت طلب، حياتی که به موی اسبی بند است که نهايتش عدم است و يا اگر نيست زمان دارد و هر چيز را که زمان داشته باشد حتما ابدی نيست...
عجب حکايتيست در اين، آب و هوا و خاک و باران فلسفيدن و از حيات و انسان سخن گفتن.
کاش اين ده روز ده دقيقه می‌شد و آن ده دقيقه بی تامل اندکی سپری می‌گرديد تا از دست اين اربابان جهل و پاسداران شب رهايی می‌يافتيم و به آغوش پرمهر زندگی باز می‌گشتم.
12/08/63
ساعت 8 شب"

October 22, 2004 10:44 AM

هزار حرف نگفته 21:07 @ Sun, 24 Oct 04

شبح جان :
اطلاعات بیشتر در مورد فیلترینگ جدید که بلاگ ها و سایت های استفاده کننده از ام تی رو فیلتر می کنه.
http://sobhaneh.org/2004/10/23/2441/#comments

علی ن


جوان سوسياليست 16:25 @ Sun, 24 Oct 04

ملاحظاتی در مورد کمیته های کارگری
http://www.javaan.net


شروود 12:00 @ Sun, 24 Oct 04

سلام. در ابتدا ممنون از لطفت كه به من سر زدي. به هر حال نقد وبلاگ ها نيز براي خودش كاري است!! مگه نه؟
دوم، به نظر مي آيد هم سن و سال باشيم. حول حوش چهل كمي بيشتر! و حتما خاطرات مشترك بسيار داريم. مجموعه اندك باقي مانده از هم سن هاي ما كه از آتش تند انقلاب گذشتند و از تيغ تيز اتهام تشكيلاتي و سازماني زنده - و نه لزوما سالم - جستند و در دوران خدمت مقارن با جنگ هم كم و بيش خوشان را حفظ كردند و اينك مانده اند - اگر نرفته باشند به ديار غربت و ... - با همه آن اشوب ها كه يك يك آن ماجراها در دلشان ساخته. راستي! واقعا از جمع هم سن و سال هاي ما چه نسبتي باقي مانده اند؟. من هم دفترچه خاطراتي از آن دوران دارم كه برخي از آنها را در ابتداي وبلاگم گذاشتم. خاطرات خوش و ناخوش براي هر لحظه اش ...


نوشی 2:54 @ Sun, 24 Oct 04

چی بگم؟... اگه يه سری به اون آدرس قديمی ميزدین متوجه عصبانيت من ميشدین... به هر حال ممنونم.


هزار حرف نگفته 1:36 @ Sun, 24 Oct 04

شبح جان :
منم یه زمانی دبیرستان بودم همه روزه خاطراتم رو می نوشتم تا دو سال پیش 6 تا دفتر خاطرات دارم که همش پر از روزمره گی یه نه مثل تو اتفاقات سیاسی و بوی مرگ
شاید هیجان آمیز ترینشون خرداد 76 باشه و کلاهی که سرمون رفت.و چقدر خوشحال بودیم اون روزا
دیگه گذاشتم کنار دفتر هامو
و حالا مطالبم رو در بلاگم می ذارم
می دونم دردی که کشیدی چقدر جانگاه بوده
یاد شاملوی بزرگ افتادم که جایی نوشته بود :
من دیگه از مرگ نمی ترسم از زمانی که در یک بازداشتگاه در مقابل جوخه آتش یک ساعت منتظر بودیم تا به روی ما آتش کنند .

احساست رو درک می کنم. برای همین دوست دارم .

زیر لب می خونم :
هرگز از مرگ نهراسیده ام
چه ....

----
علی ن


هزار حرف نگفته 1:14 @ Sun, 24 Oct 04

هیچ کدوم از عبور از پراکس ها کار نمی کنه
و من وحشتناک عصبا نی ام
ملکوتی ها هم فیلتر شدن

---
علی ن


هزار حرف نگفته 0:57 @ Sun, 24 Oct 04

سلام
اول یه خبر بدم به همه
امروز بلاگ من یک زنم هستی رو چک کردم
که فیلتر شده از دیروز با این ادرس :
http://www.hastii.blogspot.com/

--------------
علی ن


lolita 23:28 @ Sat, 23 Oct 04

سلام شبح. سال ها می گذرد. درعبور احمقانه شان بودن ما همان نبودن ماست. اما آدینه ها هستند. می مانند. دلتنگی ها تکرار می شود.


neda 17:37 @ Sat, 23 Oct 04

شبح عزيز من، هر آدم ديگه ای هم به جای تو بود همين آرزو رو می کرد.

اينها کودکی و نوجوانی ما رو خراب کردند اما به اونچه شما ها ديديد خيلی شديدتر بوده.

من خودم نمی تونم تصور کنم سر عزيزترين دوست من اين بلا رو بيارن و من بخوام که بازم توی همچين دنيايی بمونم.


شبح 14:11 @ Sat, 23 Oct 04

ارنستوی عزيز!(30)
چه روزگاری را پشت سر گذاشتيم. باورم نمی‌شود. آيا جوانان امروز می‌دانند چه رنجی کشيديم؟ هنوز کابوس آن سال‌ها را می‌بينم. عزيزترين دوست مرا سر چهارراه خانه‌ی‌مان از تيرچراغ‌برق آويزان کردنند و به دار کشيدند و من حتا نتوانستم بروم ببينم‌اش. دوستی که رفته بود و ديده بود. می‌گفتم آنقدر آرام مرده بود که حتا دمپای از پای‌اش نيفتاده بود... تناب دار را بوسيده بود و با دستان خودش به دور گردن‌اش انداخته بود...
روزی هزار بار آرزو می‌کردم کاش مرده بودم و آن سال‌های وحشت را پشت سر نمی‌گذاشتم...
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگو هر چه باشد.


شبح 14:02 @ Sat, 23 Oct 04

نوشی جان!(28و24)
بچه زدن نداره! لينک‌ات را درست کردم. ببين عزيز جان. من به دليل اين فيلترينگ لعنتی از لينک‌های خودم نمی‌تونم بيام پيش دوستان به همين دليل متوجه اشتباه بودن لينک تو نشده بودم. ديدی که تو کامنت‌دونی درست لينک دادم چون از طريق وب‌لاگ دوستان اومده بودم پيش‌ات. به هر حال درست‌اش کردم. قديم مهربون‌تر بودی؟


Baoba 12:37 @ Sat, 23 Oct 04

شبح جان، کاش تنها دوسال از اين عمر دراز را در زير سايه‌ی شوم اين خداوندان درد و سياهی به سوگ می‌نشستيم. افسوس که روز به‌روز نعلين‌اشان سنگين‌تر بر گلوی خاموش ما فشار می‌آرد. شايد روزگاری چشم به سرخ‌گون افق می‌داشتيم تا طلايه‌ی آفتاب ببينيم. اما چه سود که ديری است مشتِ ‌گره‌کرده‌ای هم در ميان مردان نيست تا خورشيد از ميان آن برون آيد. گويا جز زمزمه‌ی خشم، آوای دگری از اين گلوهای پرخار برون نشود.


روزبه 11:15 @ Sat, 23 Oct 04

شبح عزيز دلم از ايم می سوزد که از انقلاب مشروطه به بعد هر زمان قلم به دست انسان آزاده ای بديم و بخوايم از زمانه بنويسه همين سطور رو خواهد نوشت


ارنستو چه گوارا 10:31 @ Sat, 23 Oct 04

بنا به شرایط رمانتیک شده بودی -دوران بسیار بدی بود - جامعه مثل جن زده ها بود -اگر درست بیست سال پیش بوده -یعنی سال 64 دوران کم و بیش آرام پس از سرکوب ها و دوران جنگ - رژیم هر گرایشی را که می توانست سرکوب کرده بود - مردم هم با چشمان گشاده و متعجب و با سکوت نظاره گر بودند- - سکوت عجیبی بود که بیشترش ترس بود و بهانه نیز جنگ بود ولی یک وجهی دیگری هم داشت -مردم از شر این جوانهایی که حرفهای گنده گنده میزدند که آنها حالی شان نمیشد خلاص شده بودند واز بابت راحت شدن فکرشان و اینکه دیگر کسی نیست که این وجدان لعنتی را برخ بکشد قند توی دلشان آب میشد( نمیخواستم این را بگویم ولی میگویم). بقالی های محل نماینده تام الاختیار حکومت بودند - گزینش ها برای کار و تحصیل و ازدواج و وام ... و همچنین اجناس کوپنی یعنی حدود95 درصد مایحتاج آن زمان مردم در دست آنان بود.
سرنوشت خیلی از جوانان ایرانی را در آن دوران بقال محل رقم زد. اینکه به دانشگاه وارد شود - اینکه بتواند سر کار رود و یا اینکه
به ترکیه فرار کند و یا برود در جنگ کشته شود - شاید دوستان ندانند ولی بعضی از این شهدایی که اسمشان روی کوچه ها نیز هست(دو سه مورد را خودم میدانم البته کوچه فرعی هستند) از پشت تیر خورده اند یعنی از طرف خودی ها چون تمایلات چپ داشتند و یا مجاهد بوده اند. شبح جان من را بیاد خاطراتی انداختی که نباید فراموش کرد.


سکوت مرگ 8:23 @ Sat, 23 Oct 04

خيلی عاليه حرفهايی که قبلا نشده بود بزنی رو هنوز داری و بهش اعتنا می کنی ... اما خيلی ادما همين چيزارم فراموش می کنن


نوشی 3:47 @ Sat, 23 Oct 04

در مورد کامنت شماره بيست و چهار: منظورم لينکم در کامنت دونيه. (و بر اين کار بسيار مصر هستم... ممنونم)


nader 3:42 @ Sat, 23 Oct 04

سلام بر شبح ياران . چه خوش است ياد روزگار خوش پيشين ! مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو ، چه کاشتيم و چه برداشتيم ؟ ياد ياران ميکنم ، اشکباران ميشوم . من در عجبم ز می فروشان ، کايشان / به زانچه فروشند چه خواهند خريد ؟


مدیار 3:07 @ Sat, 23 Oct 04

به جان خودم تقصیر من نبود:) من اینجارو خط خطی نکردم:) دعوام نکن.من فقط یکبار کلیک کردم

بعد هم جناب شرزین خان. برا ی چه این لفظ را در مورد شبح به کاری می بری. دور از ادب است.


مدیار 3:01 @ Sat, 23 Oct 04

سلام شبح عزیز
سالی که نکوست از بهارش پپدا بوده

چقدر از اسلحه بدم می آمد. وقتی تاریخ تولیدش را نگاه می کردم و می دیدم تاریخش را زده سال 61 یا 64 حتم می دادم که این اسلحه جان آدمی را گرفته . کانون عاطفه ایی را داغدار کرده...... وای از این خدمت و اسلحه


نوشی 2:30 @ Sat, 23 Oct 04

سلام. ممکنه خواهش کنم لينک وبلاگ منو اصلاح کنيد يا حداقل اون رو حذف کنيد؟ فکر نميکنم کار زياد وقت گير و سختی باشه. ممنونم.


حمید 1:42 @ Sat, 23 Oct 04

سلام بر همگی


خُسن آقا 0:58 @ Sat, 23 Oct 04

راستش از درون نوشته هات شومی اون دوران رو می شه دید.
همون زمانهایی که این حرامی ها می شکتند و سرمی بریدند و کسی جرات حرف زدن نداشت.


sharzin 23:31 @ Fri, 22 Oct 04

شبح جون ۲۰سالگی تا حالا اصلا رشدی نداشتی. همونی هستی که بودی. خيلی خری.پيدا کن پرتغال فروش رو


yalda 23:31 @ Fri, 22 Oct 04

ممنون شبح عزيز...کلی ذوقيدم:)


آرمین گیله مرد 20:39 @ Fri, 22 Oct 04

سلام .... متوجه میشوم ... انتخاب جملات و واژه ها خیلی قشنگ هست اما... چه جوری بگم ... ممممممممممم .... زیادی بود ...یعنی هر پاراگرافی را میشود جداگانه در نوشتهای مختلف استفاده کرد!!!! ..یعنی هرپاراگراف را تک تک نگاه کنی جملات بسیار زیبایی هستند ...


banafshe 19:56 @ Fri, 22 Oct 04

جالبناک بود :)


شبح 17:21 @ Fri, 22 Oct 04

دختر همسايه‌ی عزيز!(12)
من اين شانس را داشتم که به کسی شليک نکنم. نمی‌دانم اگر مجبور به اين کار می‌شدم چه می‌کردم. شايد يه روز خاطرات دوران سربازی‌ام را نوشتم. يا از روی دفتر خاطرات‌ام نقل کردم.
دوران بسيار سخت و نکبت‌باری بود! که البته لحظات شاد و دوست‌داشتنی هم داشت.
به هر حال نه من هرگز به سوی کسی شليک نکردم. نمی‌دانم می‌توانم کسانی را که به سوی کسی شليک کردند محکوم کنم يا نه!
در جنگ آن که می‌کشد و آن که کشته می‌شود قربانی است. آنان که نمی‌کشد و کشته هم نمی‌شوند اما جنگ‌ها را شروع می‌کنند و پايان می دهند قاتلين اصلی هستند.


16:46 @ Fri, 22 Oct 04

اينهمه شعار ؟؟؟؟


16:45 @ Fri, 22 Oct 04

اينهمه شعار ؟؟؟؟


mahya 16:08 @ Fri, 22 Oct 04

وای شبح جان باور کن اين قشنگترين و دلچسبترين خواندنی های آدينه ای بود که خوندم ...يعنی تو ۲۰ سال پيش اينهمه لطيف بودی و ما نميدونستيم؟!؟!:) من نتيجه گرفتم که نيهيليسم بودن اصلا مخصوص همون سن دهه ۲۰ :))) زمان و مکان و کی و کجا هم نميشناسه ...راستی شبح ها هم روح دارن ؟! اگه دارن که ماله تو خيلی لطيفه :) منم از همونجايی اوردم که تو آوردی :)


هاله 15:34 @ Fri, 22 Oct 04

شبح جان چه صادقانه نوشته بوده ای.

میتونم برگردم به همون ایام و حتی چند سالی جلوتر وقتی اشعار نادرپور (صبح دروغین) رو میخوندم و تو دلم میگفتم این وضع دیری نخواهد پائید.

پیر شدیم رفت شبح جان. البته تو پیر شدی وگرنه منکه هنوز بیست و نه سالم بیشتر نیست. :)


دختر همسايه 15:08 @ Fri, 22 Oct 04

خیلی زیبا نوشتی...مخصوصا که ۲۰ سال پیش بوده....استعداد رو داری ...ابن قسمتش مخصوصا خیلی شکسپیری بود....

؛راستی نسبت به دو سال پيش چه تغييری کرده‌ام؟ هيچ. شايد نه. فقط دو سال پيرتر شده‌ و از سرمايه زندگيم دو پياله زهرآگين ديگر لاجرعه سرکشيده‌ام و طمع تلخ آن وجودم را مشمئز گردانيده است.؛


اميدوارم که در اون دوران سربازی به آدمی شليک نکرده باشی....:-)


جوان سوسياليست 14:27 @ Fri, 22 Oct 04

يادداشت های روزانه- لئون تروتسکی
http://www.javaan.net


شبح 13:51 @ Fri, 22 Oct 04

خدا بيامرز عزيز!(2)
منظورم از اون دو که نوشتم همون يک بود! اما خب برای پارتی بازی برای يلدای عزيز نوشتم2!
و اما بعد!
مگه می‌خوای ما هم خدابيامرز بشيم که از زندان و اين‌جور چيز حرف می‌زنی! نه بابا منظور همون سربازی بود!
و يه ضمنا ديگه اين که ما مخلص جوونای امروزی هستيم و خواهيم بود!


شبح 13:48 @ Fri, 22 Oct 04

شهلا جان!(6)
از تعريف‌ات در 5 متشکرم. ضمنا می‌بينی دل‌ها چقدر به هم راه دارن؟ من هم‌زمان با اين که تو اين لينک را توی کامنت‌ام بذاری اونو تو کامنت‌دونی گذاشته بودم!


شبح 13:46 @ Fri, 22 Oct 04

يلدا جان!
بالاخره اونای که خداآمورزيدشون بيشتر می‌تونن ما شبح‌ها را ببينن!
ضمنا از نظر من که تو هميشه اولی!


yalda 13:41 @ Fri, 22 Oct 04

ای خدا بيامرز يلدا ضايع کن:)....نذاشتی مزه اول شدن تو وبلاگ شبح رو بچشم:)


شهلا 13:32 @ Fri, 22 Oct 04

راستی اين رو ديدی؟http://www.sharghian.com/magazine/archive/005423.html


شهلا 13:30 @ Fri, 22 Oct 04

شبح جان داشتیم؟ آقا اون وقتها تازه در سالهی آغازین شکوفایی وجود نازنینت بوده .... ولی خیلی جالب بوده برای یک کسی که ۲۰ سالش بوده ها ..... بدون هیچ اقراقی میگم خیلی مثل امروزی ها بودی .....شاید هم بهتر


خدابيامرز 11:22 @ Fri, 22 Oct 04

ضايع شدی يلدا جان؟(چشمک)


yalda 11:22 @ Fri, 22 Oct 04

:( دوم بودم:(


yalda 11:21 @ Fri, 22 Oct 04

سلام...اول:)

جالب بود.


خدابيامرز 11:20 @ Fri, 22 Oct 04

سلام عليکم
شبح جان گرامی! شکسته نفسی کردی يا متلک بار جوونهای امروزی؟
راستی کدوم 731 شب؟ سربازی؟ زندان؟ چی؟ ببخشيد !






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1250
تعداد نظرات: 25988
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: june 15, 2006 03:43 pm


از کجا آمده‌اند؟