دوشنبه، 6 مهرماه 1383 | September 27, 2004

خانه‌يی بر شن و مه

وقتی سر و صدای House of sand and fog بلند شد و شهره آغداشلو برای بازی در آن نامزد دريافت اسکار بهترين زن نقش مکمل شد(جدا از اين که آغداشلو استحقاق اين جايزه را داشت يا نداشت. اکنون که فيلم را ديده‌ام بايد اعتراف کنم بازی شهره کاملا حرفه‌یی و در سطح استانداردهای هاليوود بود.) با خود گفتم حتما خبری است؛ و می‌خواهند ايرانی‌ها و آمريکایی‌ها اين فيلم را ببينند پس بايد ديد و فهميد.
"خانه‌ی شن و مه" با بازی درخشان جنيفر کانه‌لی (Jennifer connelly که از فيلم "ذهن زيبا" او را به خاطر داريم) و بن کينگزلی (ben kingsley که بازی درخشان‌اش در
"گاندی" فراموش نشدنی است.) فيلمی هاليوودی با معيارهای زيبايی شناختی هاليوودی است که می‌توان آن را جزو فيلم‌های درجه اول هاليوود طبقه‌بندی کردی. چفت و بست دراماتيک فيلم‌نامه، تصاوير زيبا، کارگردانی حساب‌شده و بازی‌های درخشان همه حکايت از فيلمی ديدنی دارند اما برای ما ايرانی‌ها ديدن اين فيلم که مربوط به بخشی از تاريخ معاصرمان می‌شود و در آن گاه‌وبی‌گاه به زبان فارسی صحبت می‌شود و اندی می‌خواند و شهره آغداشلو نقش زنی ايرانی را بازی می‌کند به خودی خود فيلم مهمی است که ارزش ديدن دارد.
اما "خانه‌ای از شن و مه" چه می‌خواهد بگويد و چه احساسی را در ما می‌خواهد برانگيزاند؟
ماجرای فيلم ماجرای سرهنگی عالی‌رتبه در زمان شاه است که پس از انقلاب به آمريکا مهاجرت کرده است دخترش را عروس کرده است و اکنون با همسر و پسر نوجوان‌اش زنده‌گی می‌کند او برای گرداندن چرخ زنده‌گی‌اش کارگری می‌کند آن هم در شرايط دشوار کارگران راه‌سازی. از سوی ديگر با زنده‌گی زنی آمريکایی آشنا می‌شويم که همسرش مدتی است او را ترک کرده است زيرا زن بچه می‌خواسته است و شوهرش مايل به داشتن بچه نبوده است و اکنون زن توان پرداخت قسط بانکی خانه‌اش را ندارد و بانک او را از خانه بيرون می‌کند و خانه را به حراج می‌گذرد. جناب سرهنگ ما خانه را در مزايده برنده می‌شود. خانواده‌ی سرهنگ به خانه‌ی جديد اسباب‌کشی می‌کنند و سرهنگ تغييراتی در خانه می‌دهد و قصد فروش آن را به قيمت بالاتر دارد. زن هنوز چشم‌اش به دنبال خانه است و به هر دری می‌زند تا خانه را به دست آورد و در اين ميان با افسر پليسی آشنا می‌شود که همسر و دو فرزند دارد اما نمی‌تواند از رابطه‌ی عاشقانه و جنسی با اين زن متاهل که شوهرش ترک‌اش کرده است دست بشويد با او هم‌بستر می‌شود و به طور غيرقانونی سرهنگ را تهديد می‌کند که خانه را پس بدهد سرهنگ جلوی او مقاومت می‌کند اما همسرش که به شدت می‌ترسد آن‌ها غيرقانونی وارد آمريکا شده باشند و شوهرش ساواکی باشد و دست‌اش به خون مردم آلوده باشد با شوهر بگو مگو می‌کند و پسر سرهنگ (اسماعيل) نسبت به اين که پدرش آدم‌کش بوده است مسئله‌دار می‌شود که پدر در صحنه‌یی عاطفی به او اطمينان می‌دهد که او صرفا افسری عالی‌رتبه در ارتش بوده است (عکس کينگزلی در کنار شاه در جلسه‌یی مونتاژ شده است.) و هيچ ارتباطی با ساواک و جنايت‌های انجام شده ندارد...
باقی ماجرا را تعريف نمی‌کنم تا لطف ديدن فيلم برای کسانی که آن را نديده‌اند کم نشود و فقط به چند محور محتوایی اشاره می‌کنم.
1- در سکانس افتتاحيه فيلم، نمایی از دريا ديده می‌شود که به عنوان دريای خزر معرفی می‌شود و فلاش‌بکی است به دوران زنده‌گی سرهنگ و خانواده‌اش در ايران. سرهنگ برای مهمانان‌اش تعريف می‌کند که چگونه درختان را قطع کرده‌اند تا بتوانند در تراس خانه‌ی‌شان دريا را ببينند. اين سکانس به صورت نمادين دارد بخشی از جنايات شاه را توجيه می‌کند. قطع درختان عملی مذموم است اما داشتن افقی باز به سوی دريا اين عمل مذموم را توجيه می‌کند و به هر حال ادامه‌ی ماجراها هم به نحوی پيش می‌رود که سرهنگ در موضعی کاملا مظلومانه قرار می‌گيرد و قطع درختان توسط او بخشيده و فراموش شود.
2- سرهنگ مرد خانواده دوستی است که هرچه می‌کند برای همسر و فرزندان‌اش است. در ايران به سختی کار کرده است و برای باز شدن افق خانواده‌اش به قطع درختان نيز اقدام کرده است تا خانواده‌ی او بتوانند با آرامش در ساحل دريا قدم بزنند و اکنون در آمريکا نيز کارگری می‌کند و به هر دری می‌زند تا خانواده در آرامش باشد و اگر نمای دريا را ندارد حداقل در خانه‌يی با نمای "مه" زنده‌گی کنند با خاطره‌ی زنده‌گی در شمال و خانه‌ی‌شان بر "شن". در مقابل خانواده‌ی از هم گسيخته‌ی آمريکایی را می‌بينيم که شوهری به دليل اين که فرزند نمی‌خواهد همسر زيبای‌اش را ترک می‌کند و مامور قانون با داشتن دو فرزند و همسری که با او هيچ مشکلی ندارد با اين زن متاهل که هنوز حلقه‌ی ازدواج‌اش را در انگشت دارد هم‌بستر می‌شود و البته بعدا از زن خود در پارکينگ اداره‌ی پليس کتک هم می‌خورد! رابطه‌ی سرهنگ و پسرش رابطه‌ی بسيار کامل و متقابلی است. رابطه‌ی سرهنگ با زن‌اش دچار اخلال است اما برعکس مرد آمريکایی که از زن‌اش کتک می‌خورد و با ذلت اين کتک را می‌پذيرد زيرا خودش می‌داند چه کرده است سرهنگ سر مشاجره‌یی که به هر حال حق با سرهنگ است شی را به سمت همسرش پرتاب می‌کند البته نه به قصد اثابت به او که برای شکستن ضبط صوتی که نواری از گوگوش پخش می‌کند.
3- سرهنگ به عنوان شهروندی شريف و زحمت‌کش و خانواده دوست خود را عضوی از جامعه‌ی آمريکا می‌داند اما اين جامعه او را پس می‌زند به چشم شهروند درجه دو نگاه می‌کند و به خود اجازه می‌دهد که حقوق او را زير پا بگذارد. هر چند دولت و نهادهای قانونی او را حمايت می‌کنند اما در روند فيلم نشان داده می‌شود که او جایی و خانه‌یی در اين کشور ندارد.
به طور کلی پس از ديدن اين فيلم حس ترحمی وصف‌ناپذير نسبت به سرهنگ خشن و خشکی که شبيه رضا شاه هم گريم شده است در دل می‌نشيند. بايد به اين سرهنگ فرصتی را که از او گرفته شد تا، گيرم با قطع درختان، دريا را به خانه آورد باز پس داد و او را از اين "مه" نجات داد! ديدن اين فيلم برای جامعه‌ی ايرانی‌ی داخل کشور احساس شرمنده‌گی از اخراج شاه از کشور به‌وجود می‌آورد. بيننده را به اين سمت سوق می‌دهد که فرياد کنند: باز گرديد به خانه‌ی‌تان بياييد آن مه و سراب را رها کنيد ببخشيد اگر در حق شما بدبينانه قضاوت کرديم.(مانند قضاوت همسر سرهنگ "نادره" و درک سرهنگ و پديرش قول او که در جنايات شريک نبوده است توسط "اسماعيل" فرزند نوجوان و نماينده‌ی نسل جديد جامعه ايرانی) ايرانی‌های خارج کشور نيز بايد به خود بيايند و حساب ساواکی‌ها را از ارتش و شاه جدا کنند و به فکر بازگشت به ايران باشند که آمريکا هرگز برای آنان خانه نخواهد شد. آمريکایی‌ها هم بايد به خود بيايند و درک بهتری از مهمانانی که به آنان پناه آورده‌اند داشته باشند. خلاصه و در يک کلام فيلم پيوند دوباره بين ايران قبل از انقلاب و آمريکا را تبليغ می‌کند با پذيرش اين که هر دو بايد ديدگاه خود را تغيير بدهند و درک بهتری از هم داشته باشند. پايان فاجعه‌بار فيلم هشداری است بر تاخير در اين اتفاق.
اما آيا مردم ايران سيزيف‌وار خود را اسير اين دورباطل می‌کنند و از ديکتاتوری به آغوش ديکتاتوری ديگر پناه می‌برند و از خود سلب اختيار می‌کنند؟ آيا روايت درستی تعريف شده است؟ قضاوت در اين مورد به عهد‌ی خود شما باشد بهتر است. نظر من که در اين مورد مشخص است.
نکته‌ی که به عنوان بيننده‌ی ايرانی برايم جالب بود ميزان دقت در نشان دادن خانواده‌ی ايرانی بود. فيلم تا حدود زيادی در زمينه موفق بود اما جاهایی هم نشان می‌داد اين تحقيق کامل نيست. مثلا سرهنگ در پلان کوتاهی در دفتر يادداشت‌اش خرج و مخارج‌ فروشگاه کوچکی که در آن کار می‌کرد را می‌نوشت و جالب اين‌جا بود که جناب کينگزلی با چه زحمتی اعداد لاتين را از راست به چپ می‌نوشت! ظاهرا آمريکایی‌ها تصور می‌کنند ما اعداد را هم از راست به چپ می‌نويسم و شايد اين خود نمادی باشد از سياست‌مداران آمريکایی که هميشه ميزان "چپ" بودن ايرانی‌ها را غلط ارزيابی می‌کنند. ايرانی‌ها ظاهرا آن‌قدر که آمريکایی‌ها فکر می‌کنند "راست" نيستند و بسيار بعيد است که زير بار حکومت سلطنتی ديگری بروند گيرم بی‌ساواک!

September 27, 2004 08:20 PM

حميد 10:34 @ Sat, 2 Oct 04

در ضمن ؛ استاد جان كمي هم پايه هاي استدلالتان را محكم كنيد بد نيست ؛ اينكه ابتاد شما و ارنستو و شبح در اين موضوع وارد بحث شديد درست ... و اينكه من بعدا خودم ذو وسط انداختم هم درست ... آيا در جواب من بايد توهين بكني ؟؟؟ يا اينكه در منطق شما جواب هر اظهار نظري كه در مقابل عقايد شما باشد رو بايد با توهين داد؟؟؟ البته احتمالا همينطور است زيرا از ادبياتي كه شما در نوشتارتون خطاب به ديگران به كار مي بريد اينطور بر مي آيد كه كلا جواب هر كسي را بايد با توهين داد ...


حميد 10:27 @ Sat, 2 Oct 04

شبح جان ؛ معذرت... استاد نانا ؛ خربزه خوردن با شما ؛ توفيقي اجباريست كه به سبب روحيه دموكراتيك شبح در اين صفحه به آن نايل آمده ايم ... اگر دست خودمان بود خربزه كه سهل است كمتر و بيشتر از آن را هم با شما تناول نمي كرديم ... موضوع بي ارزش تر از آني ست كه بخواهيم در محلي كه متعلق به ما نيست بيش از آن به آن بپردازيم ...


حميد 10:26 @ Sat, 2 Oct 04

شبح جان ؛ معذرت... استاد نانا ؛ خربزه خوردن با شما ؛ توفيقي اجباريست كه به سبب روحيه دموكراتيك شبح در اين صفحه به آن نايل آمده ايم ... اگر دست خودمان بود خربزه كه سهل است كتر و بيشتر از آن را هم با شما تناول نمي كرديم ... موضوع بي ارزش تر از آني ست كه بخواهيم در محلي كه متعلق به ما نيست بيش از آن به آن بپردازيم ...


jekond 4:25 @ Fri, 1 Oct 04

سلام عمو شبح عزیزم
من در مورد این فیلم کاملا با شما موافقم. : )


جوان سوسياليست 2:15 @ Thu, 30 Sep 04

ضرورت تشکيل اتحاد عمل کارگری
htto://www.javaan.net


manochehr 1:52 @ Thu, 30 Sep 04

تعداد جانباختگان نورآباد ممسنى حداقل به ٣ نفر رسيد

حال تعدادى از مجروحان تظاهرات ديروز وخيم است
http://www.rowzane.com/000_etelayeha/2409/240929NOOR.html


banafshe 1:22 @ Thu, 30 Sep 04

همم به نکته های خوبی اشاره کردی من البته خانه ای از شن و ماسه رو نديده ام اما اين فيلم حتی از تبليغش هم هاليوودی بودنش می باريد و سينمای هاليوودی اکثر اوقات نگاه خيلی غلط و توهين {و تحقیر} آميزی به شرقی ها داره.


nasrin 0:22 @ Thu, 30 Sep 04

شبح جان
خيلی عجيبه چند ساعته که صفحه اصلی ات باز نميشه ٫ مجبور شدم از صفحه فيلتر نشده ات وارد بشم !!!
فقط همين ٫ جهت اطلاع !
راستی خيلی کم پيدائی نکنه داری خودتو برای استقبال از هخا آماده می کنی ؟:)


manochehr 23:39 @ Wed, 29 Sep 04

تظاهرات و اعتراضات گسترده مردم در نورآباد ممسنى و بندر عباس
http://www.rowzane.com/000_etelayeha/2409/240928Noorabad.html


آرمین گیله مرد 20:11 @ Wed, 29 Sep 04

سلام ...امیدوارم که مردم اگاهانه عمل کنند و دوباره فقط نما را عوض نکنند ...


nana 18:33 @ Wed, 29 Sep 04

اقای حميد
من شما را نميشناسم ولی وقتی شخصی را مخاطب قرار دهيد خوب منتظر جواب هم
بايد باشيد حال اگه اين جواب شما را عصبی ميکنه اين ديگه مشگل شماست
در مورد قضاوت کردن هم با دليل براتون مينويسم
من نوشته ام بن کينگزيلي وقتی سر پيری
خواسته با يه دختر جوان عروسی کنه عروسيش را به سبک ايرانی گرفته ......
اين جمله ايست خبری

ولی شما نوشته ايد
اين استاد بيضائی اگر واقعا استاد بود که نميرفت با دختری که سه سال از دختر خودش کوچکتر است ازدواج کنه
اين جمله ايست خبری و قضاوتی !!!!!
اميدوارم متوجه اختلاف شده باشيد البته اگه نوشته بالا را با دقت بخوانيد . نانا

شبح عزيز
ميدانم که خيلی مبادی اداب هستی ولی
من فکر نميکنم پيامگير تو يک ميهمانی خصوصی باشد که تو از يک ميهمان خواهش کنی که با يک ميهمان ديگر با ملاطفت بيشتری رفتار کند بخصوص که من
يعنی نانا نه روی سخنی با اقای حميد داشتم و نه اساسا ايشان را ميشناسم که چه و که هستند
من به ارنستو پيامی دادم تو به من جوابی دادی من به تو جوابی دادم
و ناگهان اين دوست محترم شما خود را وسط انداخت و خطاب به منی که ايشان را نميشناسم چيزی نوشت که جواب هم گرفت
حالا ديگه من دليل دلخوری ايشان را نمی فهمم
ولی از حرفهای ايشان متوجه شدم که ماه ها است که مرا ميشناسد پس بايد ميدانست که خربزه خوردن با نانا لرزيدن هم دارد . روز هر دوی شما خوش .


حميد 11:17 @ Wed, 29 Sep 04

شبح جان منو ببخش ... فكركنم بي جهت عصباني شدم ... در هر حال ؛ اعتقاد دارم كه بايد جواب همچين آئمهايي رو كه دوست دارند فقط خودشون بگويند و ديگران فقط بشنوند هر چه كه اينان مي گويند رو داد ... شرمنده ام شبح جان ...


شبح 10:49 @ Wed, 29 Sep 04

نانا جان!(52)
من کتاب را نخواندم مبنای قضاوت من فيلم است. در فيلم هم همه‌جا صحبت از کاسپين است. قطع درختان با اره‌های برقی
به شکل بصری که ارائه شده است بی‌شک خشونت و البته اشرافيت در آن کاملا پيداست. در فيلم بيش از آن‌که ثروت ملاک باشد قدرت ملاک است.
البته تعابير تو هم غلط نيست بخشی که در مورد روس‌ها و پرنس‌های‌شان نوشتی درست بود. اما با فيلم خيلی مرتبط نبود و احتمالا ار کتاب بيرون می‌آيد.
ضمنا باز هم می‌گوييم تاثير اين فيلم روی بيننده‌ی ايرانی متفاوت است بيننده‌ی ايرانی نمي‌تواند عنصر ايرانی بودن فيلم را از آن جدا کند.
نانا جان!
خواهش می‌کنم به دوستان بسيار عزيز من توهين نکن. ببين حميد صبور ما را چگونه ناراحت و عصبانی کردی؟
در مورد بيضایی هم مطمئن باش همان‌جور که با تو نسبت به تعابير ديگران خنديده است با ديگران هم نسبت به نگرفتن تعابير به تو خنديده است!
آيا آن مرد با آن عينک سياه که گاری اساسيه فنی‌زاده را می‌برد حمالی ساده بود که عينک دودی زده بود؟ واقعا اشتباه بود اگر او را ساواکی می‌دانستيم؟


شبح 10:36 @ Wed, 29 Sep 04

حميد جان!
هيچ‌وقت تو را اين‌گونه عصبانی نديده بودم!
به هر حال نانا، ناناست ويژه‌گی‌های مثبتی داره و اگه حوصله کنی و دروری‌شو گوش ندی و از ناسزاگويی‌اش بگذری اون ته‌مهای حرفاش يه دوزار کاسب می‌شی! که خب توی اين وانفسا دوزارم دوزاره!
به هر حال من از طرف خودم از تو معذرت می‌خواهم هر وقت به کسی به خصوص دوست محترمی مانند تو اينجا توهين می‌شه من احساس شرمنده‌گی می‌کنم!
مرا عفو کن و پوزش مرا بپذير.


حميد 9:51 @ Wed, 29 Sep 04

به نقل از وبلاگ نانا ...

دوما اقاي بن کينگزلي براي همون چهار تا کلمه فارسي که با زور زد
شش ماه فارسي تمرين کرده و تنها نکته جالب اين وسط اينه که اين
اقاي بن کينگزلي انچنان از سنت هاي تخمي ما خوشش امده که
سر پيري وقتي خواسته با يه دختر جوون عروسي کنه مراسم عروسي
را در نيويورک به سبک عروسي هاي تخمي ما با سفره عقد !!! و باقي
شر و ورها گرفته . شبح جون برو که شانس اوردي . نانا

...
نانا جان شما هم كه بعله ... نكنه كار داشتن به زندگي خصوصي كينگزلي چون ايراني نيست ؛ مباخه و احيانا صواب هم داره ... عزيز اين نمونه اي از همنو سنتهاي روم به ديوار ايرانيه ديگه ... پس زياد هم خارجي و متمدن نشدين بعد از اين همه سال تلمذ و كسب كمالات در بلاد فرنگ ...


حميد 9:40 @ Wed, 29 Sep 04

ذر ضمن استاد اخلاق حضرت نانا ؛ از شواهد پيداست كه شما اساسا آدم متمدني هستيد ... خصوصا از گل واژه هايي كه در جواب دوستان هوا مي كنيد مشخص است بنابراين عزيز دل ؛ شما كه من و شبح رو از اين بابت كه در زندگي خصوصي ديگران ذخالت مي كنيم متمدن نمي دونيد ؛ به چه دليل دست از اين وبلاگ كه هم توسط يه آدم غير متمئن نوشته مي شه و هم آدمهاي غير متمدني مثل من به اون سر مي زنند بر نمي داريد ؟؟؟ آقا هم كلام نشدن با آدمهاي غير متمدن هم نشونه اي از تمدنه ها ... شبح جان باز هم ازت معذرت مي خوام ...


حميد 9:40 @ Wed, 29 Sep 04

ذر ضمن استاد اخلاق حضرت نانا ؛ از شواهد پيداست كه شما اساسا آدم متمدني هستيد ... خصوصا از گل واژه هايي كه در جواب دوستان هوا مي كنيد مشخص است بنابراين عزيز دل ؛ شما كه من و شبح رو از اين بابت كه در زندگي خصوصي ديگران ذخالت مي كنيم متمدن نمي دونيد ؛ به چه دليل دست از اين وبلاگ كه هم توسط يه آدم غير متمئن نوشته مي شه و هم آدمهاي غير متمدني مثل من به اون سر مي زنند بر نمي داريد ؟؟؟ آقا هم كلام نشدن با آدمهاي غير متمدن هم نشونه اي از تمدنه ها ... شبح جان باز هم ازت معذرت مي خوام ...


حميد 9:40 @ Wed, 29 Sep 04

ذر ضمن استاد اخلاق حضرت نانا ؛ از شواهد پيداست كه شما اساسا آدم متمدني هستيد ... خصوصا از گل واژه هايي كه در جواب دوستان هوا مي كنيد مشخص است بنابراين عزيز دل ؛ شما كه من و شبح رو از اين بابت كه در زندگي خصوصي ديگران ذخالت مي كنيم متمئن نمي دونيد ؛ به چه دليل دست از اين وبلاگ كه هم توسط يه آدم غير متمئن نوشته مي شه و هم آدمهاي غير متمدني مثل من به اون سر مي زنند بر نمي داريد ؟؟؟ آقا هم كلام نشدن با آدمهاي غير متمدن هم نشونه اي از تمدنه ها ... شبح جان باز هم ازت معذرت مي خوام ...


حميد 9:20 @ Wed, 29 Sep 04

شبح جان ازت معذرت مي خوام ... حضرت نانا ؛ بنده شكر خوردم اين قبول از اين بابت شكر خوردم كه اونقدر سطح خودم رو آوردم پايين كه با آدم بي تربيت و بد دهني مثل تو هم كلام شدم ... اگر خودت ؛ عقايدت و نوشته هات اونقدر ارزشمند بود مطمئن بدان كه مستقيما و در وبلاگ خودت باهات هم كلام مي شدم ... بار اولت نيست كه تو اين وبلاگ گرد و خاك به پا مي كني كه شايد از اين طريق بتوني تعداد هيت خودت رو بالا ببري و آخرين بارت هم نخواهد بود ... آشنايي يا چه مي دونم ئوست بودن با آدمهايي نظير بيضايي ؛ كه مستمسكي شده براي امثال شما كه مثلا بگي آره بابا ما خيلي روشنفكريم و از اين دكان دستگاهها راه بندازي ؛ حداقل ديگه براي ماها جذابيت نداره ... حكايت همون دروازه غار و او جنفگيات قبليته ...


manochehr 2:07 @ Wed, 29 Sep 04

فرياد در قلب پايتخت
"سوسياليسم بپاخيز براى رفع تبعيض!"
سياوش دانشور
http://www.rowzane.com/000_maqalat/2409/40928-SD.html


manochehr 22:11 @ Tue, 28 Sep 04

به کوفى عنان دبير کل سازمان ملل

رونوشت به يونيسف و سازمانهاى بين المللى مدافع حقوق کودک

پاسخ شما به اين مسئله چيست؟

هزاران کودک افغانى از تحصيل در ايران محروم ميشوند.

http://www.rowzane.com/000_etelayeha/2409/240927-BEKOFIAN.html


nana 21:26 @ Tue, 28 Sep 04

شبح عزيز
نکته بسيار مهمی که يادم امد تا برات بنويسم اين است که همانطور که ميدانی پس از انقلاب اکتبر روسيه عده زيادی از اين پرنس مرنس های دور و بر تزار الکساندر پولها را برداشتند و رفتند اروپا .
عده ای از انها رفتند جنوب فرانسه و در موناکو اقامت کردند
اون اوائل کازينوها برای تبليغ با افتخار مينوشتند مثلا کازينو ليدو با مهمانداری پرنس ميشکين .
پس از مدتی پول ها رو خرج کردند يا تو قمار باختند و بلشويک ها نيفتادند که اينا برگردند مجبور شدن تو همون کازينو ها دربون بشن
اين بار هم مثلا برای تبليغ نوشتن کاباره ليدو با دربانی پرنس ميشکين !!!!!
بهر حال اين جناب سرهنگ کتاب هم مقداری پول اورده بوده و اون اول ميره تو يه اسمان خراش تو سانفرانسيسکو يه اپارتمان اجاره ميکنه که اجاره ماهانه اش ده هزار دلار بوده و وقتی کفگير به ته ديگ ميخوره و زنش هم از اون زنای تجمل پرست بوده اين بدبحت ميرفته کارهای سخت عمله گی و اخر روز ميرفته تو مستراح يه هتل کت و شلوار و کراوات ميکرده ميرفته خونه که مثلا شغل مهمی داره تا اينکه بالاخره از اين ظاهر سازی خسته ميشه و حقيقت رو به
زن و بجه اش ميگه .
سخن کوتاه پرنس ميشکين ها و جناب سرهنگها در يک موقعيت قرار دارند . شاد باشی نانا


dariushagha 20:41 @ Tue, 28 Sep 04

مردم بجاي طرفداري از رژيم قاتل..كمي مثبت فكر كنيد..اين آخوندهاي آشغال بايد بروند. مسخره كردن كه هنر نيست. اين آقاي يزدي اصلا اداي رهبري نكرده..مردم بدانيد آخوندها هيچ پخي نيستند...و براي نابودي كشور هم از هيچ كاري فروگذاري نمي كنند. . ايراني بايد آزاد باشه..حرفي درش هست؟؟؟.


pooya 20:14 @ Tue, 28 Sep 04

حق با توست شبح جان! فيلم را امپرياليستهای آمريکايی در توجيه جنايات شاه ساخته اند و می خواهند ايران را دوباره به دامان سلطنت برگردانند. بن کينگزلی خود از ماموران نفوذی محافظه کاران اولترا راست انگليس در هاليوود می باشد. اصولا اين شيوه سرمايه داری است. آزادی می دهد که بگوید ما آزادی داریم!! از ضعیفان حمایت می کند تا بگوید ما دوستدار فقر نیستیم. زهی خیال باطل. این آزادی و رفاه شما ارزانی خودتان باد. ما گول نمی خوریم و توطئه های شما هماره فاش خواهیم کرد.


pooya 19:39 @ Tue, 28 Sep 04

سلام
قربان اول از محبت و لطف شما سپاسگزارم. و يک انتقادی داشتم به دوستان وبلاگ نويس سياسی که عرض می کنم.
به نظر من به جای هدف قرار دادن مقدسات مردم بايد مقدسات و تابوهای رژيم ولايت فقيه را آماج حملات خود بگيريم.
من آغازگر اين راه بوده ام. افتخار هم می کنم که بزرگترين تابو که برای خيلی خط قرمز است شکسته ام.
http://azadsho.blogspot.com/2004/09/blog-post_27.html


nana 18:44 @ Tue, 28 Sep 04

شبح جون
راستش اگه حوصله داشتم که کلی برات مينوشتم ولی اون قسمت ايران و دريای خزر
اساسا تو کتاب نيست
و احتمالا کارگردان در اون فلاش بک خواسته اهميت و ثروت اين بابا را نشان بده که مستغلاتش از کجا تا کجا بود چون تو طبق قانون تو امريکا تنها زمينی را که خودت مالک هستی ميتوانی درختها و گياهانش را قطع کنی يا بکاری باقی متعلق به خلق است و اجازه نداری دست بزنی
اين از اين
حميد خانی هم که شکری در مورد من خورده فکر نکنم از حرف من سر در اورده باشه جناب اقا من نوشته ام انچنان عناصر چپ سياسی ان زمان تفسير غريبی از کار بيضائی کرده بودند که خود بيضائی از مسخره بودن اين تفسير بسيار خنديد .

و اما نکته مهمی که هم به تو و هم به شبح به عنوان انتقاد بايد بگم اين قضاوت کردن هر دوی شما به زن جوان گرفتن بيضائی است
بابا به ماها چه
کی ميخواهيد دست از زندگی خصوصی مردم برداريد
قضاوت نکردن و به زندگی خصوصی و رختخوابی مردم کار نداشتن يکی از نشانه های تمدن است دوستان . هر دو شاد باشيد . نانا


yalda 18:42 @ Tue, 28 Sep 04

من هم کتابشو خوندم هم فيلمشو ديدم...کتابش هم منو اندوهگین کرد!... بازی کينگزلی حرف نداشت و جنيفر نميدونم چيچی هم خوب بود اما راستش نقش شهره آغداشلو بنظرم خيلی کمرنگ بود! شايد چون نقش زن ايرانی معمولا بيرنگه!....برداشتتون جالب بود ...منم با بعضی قسمتاش موافقم و برداشت خودم هم اين بود که ميخواست بگه مهاجر برو خونه خودت اينجا به آمريکايی تعلق داره!


ترانه جوانبخت 16:33 @ Tue, 28 Sep 04

سلام شبح جان. من مجبور شدم نوشته شما را از سایتم حذف کنم چون با شرایطی که ما داریم نمی شود اینطور مستقیما در وبلاگ نوشت. مواظب خودتان باشید.


ترانه جوانبخت 16:33 @ Tue, 28 Sep 04

سلام شبح جان. من مجبور شدم نوشته شما را از سایتم حذف کنم چون با شرایطی که ما داریم نمی شود اینطور مستقیما در وبلاگ نوشت. مواظب خودتان باشید.


شبح 13:49 @ Tue, 28 Sep 04

مهيا جان!(42)
من هم از ديدن فيلم لذت بردم. اونجا که کينگزلی می‌گفت: پسرم ای ام هير! من و همسرم هر دو زديم زير گريه! اول اشک آمدن تا زير چونمون بعد خجالت رو گذاشتيم کنار و هق هق گريه کرديم...


شبح 13:46 @ Tue, 28 Sep 04

حميد جان!(39)
اول اين که "سی" رو "سه" نوشتی!
دوم اين که کامنت‌های اضافی را پاک کردم. ضمنا تو چرا معذرت بخواهی وزير محترم جناب آقای خاتمی بايد معذرت بخواد!
سوم اين که از در پتشتی هم می‌تونيد تشريف بياريد!:
http://newspectre.blogspot.com


mahya 13:38 @ Tue, 28 Sep 04

خيلی جالب بود شبح جان ..چون منم وقتی همون روزا که بحث اين فيلم خيلی خيلی داغ بود فيلم رو ديدم دقيقا برداشتهايم از فيلم همين بود ! و البته کتمان نميکنم که از اينکه يه فيلم ميديدم با بازيهای خيلی عالی و سوژه ای جالب و جذاب خيلی خيلی لذت بردم . اما همون وقتها هر وقت به هر کسی گفتم که اين فيلم چنين و چنان است بهم خنديدن و گفتن بابا چه ربطی داره و اينا ...!!! و البته خيلی چيزای ديگه که من نميتونم به شما منتقل کنم :) به هر حال خواستم بگم که ما هميشه دربست مخلص شماييم به خصوص وقتايی که خيلی با شما موافق هستيم :)


tintin 13:36 @ Tue, 28 Sep 04

هنوز فیلم رو ندیدم.با این اوصاف واجب شد که ببینم


شبح 12:37 @ Tue, 28 Sep 04

ارنستوی بسيار عزيز!(37)
مگه من اينقدر سوسول تشريف دارم که وقتی در فضای دوستانه به من بگی بی‌انصاف ناراحت شم! اين معذرت‌خواهی‌ات ديگه خيلی بی‌انصافی بود! (لبخند شبحی را در هنگام نوشتن اين جمله‌ی آخری بر چهره‌ام تجسم کن.) راست‌اش را بخواهی هيچ ناسزایی مرا ناراحت يا عصبی نمي‌کند تنها چيزی که مرا تا حد جنون عصبی مي‌کند "جهالت" است! که در وجود تو جایی ندارد!
اما راستی بی‌انصاف خوبه که من در پاراگراف ماقبل آخر نوشتم:" آيا روايت درستی تعريف شده است؟ قضاوت در اين مورد به عهد‌ی خود شما باشد بهتر است."


حميد 12:37 @ Tue, 28 Sep 04

سلام شبح جان ... اول از تو و ديگران معدرت خواهي مي كنم چون ممكنه اين نوشته بدليل اينكه من پروكسي رو دور مي زنم چندبار پست بشه ... بازيهاي بن كينگزلي واقعا شاهكارند ... بهت پيشنهاد ميكنم كه اگه فيلم مرگ و دوشيزه رو نديده اي حتما اين فيلم رو هم ببين ... سيگورني ويور نقش يه زت شكنجه شده در زندانهاي يك كشور آمريكاي جنوبي رو داره كه به طور اتفاقي بعد از سالها شكنجه گر خودش رو كه كينگزلي باشه رو مي بينه و قصد انتقام داره ... واقعا بازي اين دو در اين فيلم به ياد ماندنيه ...
اما در مورد بيضايي و گفته هاي ناناي عزيز ... اولا اگر استاد بيضايي واقعا استاد بود كه نمي رفت با كسي ازدواج كنه كه از دختر خودش هم سه سال كوچگتره ... البته بعد از ديدن فيلم سگكشي به اين نتيجه رسيدم كه استاد هم ديگه كرك و پرش ريخته ... در ثاني نانا جان گيرم كه توراست پدر فاضل ؛ از فضل پدر تو را چه حاصل ...
پاينده باشي ...


شبح 12:14 @ Tue, 28 Sep 04

ارنستوی عزيز!(31)
ديدگاه من و تو که در اين زمينه مشخص است انسان‌ها به عنوان فرد در تحليل نهایی همه قربانی هستند. اگر از زنده‌گی هيتلر يا خلخالی يا تهرانی(شکنجه‌گر ساواک) يا هر شخص ديگری فيلمی تهيه شود که بخواهد منصفانه و فردی نسبت به آن‌ها قضاوت کند ته‌اش تبرئه آن شخص را در پی دارد. موضوع از آن‌جا آغاز می‌شود که افراد را نمادهایی از نظام‌ها بشماريم وقتی فرد تبديل به نماد می‌شود با تبرئه فرد داريم نظام را تبرئه می‌کنيم و به اعتقاد من در اين فيلم اين اتفاق حداقل در ذهن بيننده‌ی ايرانی می‌افتد. سرهنگ نمادی از رژيم شاه است. ساواک از او حذف می‌شود و ديکتاتوری (قطع درختان) با پيشرفت توجيه می‌شود. همسرش را می‌کشد تا او را از زنده‌گی بدتر از مرگ نجات دهد و راه تنفسی خود را می‌بندد تا از عذاب تحقيری که به آن دچار شده است نجات پيدا کند. تاثيرگذارترين صحنه‌ی فيلم، حداقل از نظر من، آن‌جا بود که کينگزلی، با بازی حيرت‌انگيزش، می‌گفت:"پسرم آی ام هيئر"! يا آنجا که می‌گفت: (البته به انگليسی) من فقط پسرم را می‌خوام! به عبارت روشن‌تر من فقط به فکر نجات اين نسل نویی هستم که دارد می‌ميرد و ويران می‌شود چون می‌خواهد از هويت خود دفاع کند چون می‌خواهد از زير بار تحقير شهروند درجه‌ی دوم جهان بودن رها شود. او "اسماعيل" است نه "اشماعيل" آن‌گونه که افسر آمريکایی خطاب‌اش می‌کند!
در مورد نقد پدرسالاری هم به نظرم اين‌گونه نيست. رفتار پدرسالارانه‌ی سرهنگ توصيف و حتا تجليل می‌شود اما نقد نمی‌شود. اگر قرار بود اين رفتار نقد شود بايد تخريب شخصيت زن به دليل اين رفتار هم توصيف می‌شود در صورتی که اين‌گونه نبود. مثلا زن دنبال آزادی‌های فردی و اجتماعی يا دنبال اين که به سهم خود کار کند و تلاش کند اما پدرسالار مانع آن شود نبود. او فقط می‌خواست مثل عرب‌ها و مکزيکی‌ها آواره و درجه دو نباشد او می‌خواست زنی اشراف‌زاده باقی بماند و اين مرد بود که از دل و جان کار می‌کرد تا اين وضعيت را ايجاد کند تازه از سوی زن کم عقل‌اش به جانی بودن و دروغ‌گو بودن متهم می‌شد!
در حالی که مسئله قشر وسيعی از مهاجران نسل اول کاملا متفاوت است اتفاقا اين زن‌ها بودند که توانستند فعال‌تر شوند و بار مالی خانواده‌ها را بر دوش کشند.
ضمنا فراموش نکن فيلم قصه‌ی زنده‌گی طبقه‌ و قشر خاصی را نمايش می‌دهد. اشرافی که کارگر شده‌اند و هم‌چنان خون اشرافيت آن هم با ديدی مثبت در رگ‌های‌شان جريان دارد. وقتی کينگزلی را در کنار کارگران مکزيکی و جهان‌سومی پشت وانتی که آن‌ها را حمل می‌کند می‌بينيم تشخص و اشرافيت از چهره‌ی کينگزلی می‌بارد و او را کاملا از ساير کارگران متمايز می‌کند.
به هر حال فکر می‌کنم يه بار ديگه بايد فيلم را ببينيم.


ارنستو چه گوارا 10:59 @ Tue, 28 Sep 04

شبح جان این مقاله تو بحثي را با يکي از نزديکان موجب شد که آلآن آمدم تا برايت کامنت بزارم.
بحث سر اين بود که به من مي گويد آن فيلم اين تآثير راميگويي بروی تو گذاشته و آن تاثير را که شبح ميگوید بروی شبح -- پس حق نداري شبح را بي انصاف بنامي .
حق داری بگويي نظرم اينست ولی حق نداري بگويي شبح بی انصافی-- دیدم راست میگويد - آنقدر طرفدار داري که نمي شود از دستَشان فرار کرد. بهر صورت اگر ناراحت شدي معذرت .


دختر كولي 10:31 @ Tue, 28 Sep 04

سلام شبح جان ... هم نقد فيلم رو خوندم و هم در اين صفحه نظرخواهي توضيحاتت رو ... و در مجموع با همه نظراتت به شدت موافقم ...


شبح 10:11 @ Tue, 28 Sep 04

نانا جان!(27)
من در مقابل شما که اصلا رو ندارم که کم باشه يا زياد! اما بابا جون ماجرای بهرام بيضایی را به شوخی نوشتم. ما کجا و استاد کجا! بخصوص که حالا ديگه با مشغله‌های مژده خانم، بهرام خان مبسوط، سرپيری، به بچه‌داری مشغول است! به هر حال يه لطفی بکن و اين بار که نويسنده‌ی کتاب رو ديديدی ازش بپرس ماجرای قطع درختان و رسيدن به دريا چيه! وقتی می‌شه دندون قاطر رو شمرد چرا بحث سوفسطایی کنيم!


شبح 10:08 @ Tue, 28 Sep 04

نسرين جان!(14)
با حرفات موافق هستم اما يه چون و چرایی هم دارم که باش سر فرصت.
هاله جان!(30)
فيلم رو توصيه می‌کنم ببينی. بعد مطلب من رو هم بخون. اما خب نظرخواهی رو اگه بخونی ديگه ممکنه نتونی در خودداری نوبره بشی!


لرد شارلون 10:07 @ Tue, 28 Sep 04

شبح جان؛
خيلی جالب نوشتيد، ولی آن پاراگرافِ آخرش چيز ديگری بود. به نکته‌ی خيلی قشنگی اشاره کرده‌ايد. خيلی خوش‌َم آمد. سپاس و صد سپاس.


شبح 10:02 @ Tue, 28 Sep 04

کنج‌کاو عزيز!(28)
هميشه وقتی با عجله و نسبتا مختصر در مورد چيزی می‌نويسم تا يکی از وجه‌های آن را مشخص کنم بعد پشيمان می‌شوم که چرا کامل‌تر ننوشتم!
در اين مورد شايد باور نکنی ولی تمام محتوای حرف تو را می‌خواستم بنويسم گيرم با چند کلمه پس و پيش. در اين که فيلم از نگاه بيننده‌ی غيرايرانی چه فضایی را باز می‌کند بحثی نيست به نظر من از اين حيث فيلم مترقی و خوب است. اما از نگاه بيننده‌ی ايرانی نمی‌توان عنصر ايرانی را حذف کرد و اين موجب می‌شود موضوع کاملا چيز ديگری شود. بهرانی می‌توانست سرهنگ آن‌هم کسی که در کنار شاه عکس دارد نباشد. بهرانی با آن لباس‌های ارتشی‌اش می‌توانست خودکشی نکند. برای بيننده‌ی ايرانی احساس نهایی که از فيلم باقی می‌ماند حس ترحم‌انگيز نسبت به ارتش و سرهنگی که بسيار شبيه به رضاشاه گريم شده است باقی می‌گذارد. مسلما در بيننده‌یی که با مسايل ايران آشنا نيست اين حس ايجاد نمی‌شود و تماما به موضوع مهاجرت و شهروند درجه دو بودن ختم می‌شود.‌
در مورد حرف‌های نانای عزيز هم پس لطفا تو بگو آيا قطع درختان عملی سمبليک نيست؟ آيا صحنه‌هایی که درختان بريده شده را مانند جنازه‌ی انسان‌ها در صاحل دريا نشان داده می‌شود بی‌ارتباط با سرهنگ بود بهرانی و اوضاع ايران است؟ گيرم تمام اين‌ها برای بيننده‌ی غير ايرانی حرف‌های خودش را می‌زند به هر حال به اين رهيافت هرمنوتيکی هم توجه داشته باشيم که متن در ذهن خواننده شکل می‌گيرد!


ارنستو چه گوارا 7:19 @ Tue, 28 Sep 04

شبح جان

میگم بی انصافی میگی نه- کارگردان نخواسته سرهنگ را برای من نوعی در فیلمش تبرئه کند وگرنه به ساواک اشاره نمیکرد - خواسته سرهنگ را در موقعیت خودش برای خود سرهنگ و خانواده اش تبرئه کندو الحق در موقعیت خودش تبرئه است.
تو بازهم هارمونی را در نظر نمیگیری - یک سرهنگ ارتشی زمان شاه - میتواند بسیار خانواده دوست باشد - دیکتاتور مآب باشد-احساس وظیفه را به تمامی بفهمد - پدر سالار باشد- خودش را بسیار بالاتر از آن چیزی که هست نشان دهد و زنش یک آدمی مانند این باشد با تمام این خصوصیات و خاطره ها.این تابلویی که میسازد و این ملودی که مینوازد هیچ جایش پاراودکسیال نیست که تو کارگردان را به سوءنیت متهم میکنی.


هاله 5:02 @ Tue, 28 Sep 04

شبح جان سلام. فیلم رو هنوز ندیدم واسه همین نقدت رو نمیخونم تا بعد. نظر ها رو هم نمیخونم.

هاله به این خودداری نوبره والله!


jay 4:14 @ Tue, 28 Sep 04

شبح جان من اين فيلم رو ۵ بار تا بحال ديدم ! منظورم اين بود که هنگامييکه شهر ه در تختخواب هست ( سرهنگ در چائی شهره قرص ميريزه ! همن قرص هائی که جنيفر باهاشون خودکشی کرد ) اون صحنه فقط فارسی حرف ميزنه که در مورد پرنده و ..
حتی وقتی option , sub titile رو هم ميزنی زيرنويس فقط هنگامی هست که انگليسی حرف ميزنند .
حتی در کتاب هم در مجموع بيش از ۱۰ صفحه فينگليش/پینگليش نوشته شده چون نویسنده امریکائی کتاب فارسی را به راحتی صحبت میکنه و زندگی سرهنگ برداشتی از زندگی دوست دختر ایرانی اش در اوایل انقلاب بوده ...
چند مورد ديگه هم هست که الان حوصله روده درازی ندارم
شاد باشی


کنجکاو 3:51 @ Tue, 28 Sep 04

شبح گرامی!
اگر عنصر ايرانی فيلم را برداريم. فيلم نه پيوندی با ايران و نه به ايرانی و نه به سلطنت و نه به شاه دارد. خانواده می تواند هر گروهی ملی و يا قومی ديگری باشد، آدم ها می توانند نيکاراگوايی، کره ايی، چينی و يا هر آبادی ديگری باشند، به باورم فيلم زيبا و گيرا بود و .... انسان ها لُخت ديده می شدند. لُخت لُخت. با برداشت نانا هم، هم آوا هستم.
بروم بخوابم، دير هنگام است و "فردا هم روز خداست". من هم، هم چون نانا فيلم را دريافتم.


nana 2:54 @ Tue, 28 Sep 04

سرکار شبح
حالا که ادعای اشنائی با بهرام بيضائی راميکنی
برای اينکه روت رو کم کنم
از طرف من ازش بپرس چه نقشی تو کتاب
خواندن لوليتا در تهران بازی ميکرده
اينو بپرس تا روت حسابی کم شه هم از طرف بيضائی هم از طرف من . نانا


آشپزباشي 2:49 @ Tue, 28 Sep 04

والله لینک متصل بود به مطلبی در مورد بيل کيل و کيل بيل و اين حرفها، اين بود که دوزاريمان نيفتاد! حالا که فرمودي دقيق تر نگاه کردم ديدم مقصود احتمالاً پست قبلي (پاييني) وبلاگ jay گرامي است. خوب پيش ميايد ديگر...ما را عفو بفرما. اما حسابي ترساندي مان اخوي! به خودم گفتم در تابستان ۷۶ (!) ديگر چه خبر بوده که باز ما بي‌اطلاع مانده‌ايم. بايد بروم يک دوره‌ي فشرده لک و لکه شناسي بگذرانم تا از قافله عقب نمانم!
روزگار خوش


جوان سوسياليست 2:45 @ Tue, 28 Sep 04

مدنیت دنیای ما
http://www.javaan.net


nana 2:39 @ Tue, 28 Sep 04

شبح عزيز
من فقط خواستم بگم که چون در اين يه مورد خاص در جريان کامل قضايا هستم
ميدونم که مساله نويسنده و فيلمساز هيچ
ربطی به ايران شاهنشاهی يا باقی قضايا
نداره
مساله نويسنده مهاجرت به امريکا از اقصی نقاط جهان است و اين که خلاصه همه مهاجريم حالا دويست سال پيش يا دو ماه
پيش . همين
حالا تو اگه دوست داری اينو به سرهنگ و درختها و دريای خزر ربط بدی ميشه توهمات شبحی !!!!! نانا


nana 2:35 @ Tue, 28 Sep 04

شبح اين فقط يه تست است . نانا


هزار حرف نگفته 2:09 @ Tue, 28 Sep 04

سلام شبح جان :
مرسی ازلطفت . خوبم و زنده .
واااااااااای نمی دونی چه فیلم هایی امشب جلومه :
زندگی زیباست
راننده تاکسی
بوی خوش زن

کلا دپرسم و بزور این روزها را می گذرونم از همه چیز خسته شدم .
آخر این ماه شاید طرف های شما بیام . حتما یه برنامه می ذارم که باز همو ببینیم .

قربانت
--------------------------
علی ن


شبح 1:23 @ Tue, 28 Sep 04

والا نانا جان!(19)
ما هر چند دعوت نداشتيم اما خدمت رسيديم سردرنياورديم جز آشنایی و خنديدن تو با بهرام بيضایی (که اين موضوع را حتما از بهرام مي‌پرسم!) و تلفن زدن نويسنده‌ی کتاب به تو چيزی نفهميدم!
اما از اين که شانس آوردم و احتياج به دوش گرفتن ندارم صد هزار مرتبه شکر می‌کنم!
ضمنا اميدوارم ارنستو سر دربياره که تو چطوری و کدوم توهومات منو نشون دادی؟
خب حتما يه حکمتی بوده که فقط ارنستو را دعوت کردی!


شبح 1:18 @ Tue, 28 Sep 04

آشپزباشی عزيز!(15)
من که از ديدن وب‌لاگ‌ام محروم هستم اما به قسمت پست کردن مطالب رفتم و اشکالی نديدم. مطلب از آن لندنی بود که من از طريق هاله‌ی عزيز آن را يافتم!
به هر حال اصل مطلب هم در لندنی هست هم در سرزمين آفتاب!


nana 0:56 @ Tue, 28 Sep 04

ارنستوی عزيز شماره ۱۱
بد نيست يه سری هم به وبلاگ من بزنی
و نظرم را راجع به توهمات شبح در مورد اين فيلم بخونی . نانا


شبح 0:54 @ Tue, 28 Sep 04

ارنستوی عزيز!(11)
انصافا اينی که نوشتم نقد نبود به اين هخا هم همون‌طور که گفتی بی‌ارتباط نبود! اما بی‌انصافی نفهميدم کجاش بود!؟
ببين موضوع اين نيست که سرهنگ خودش را بی‌گناه می‌دادند يا گناه‌کار موضوع اين است که چه حسی را در بينند ايجاد می‌کند! البته مسلما نمي‌تواند به جنايات ساواک اشاره نکند و يا به قطع درختان و اين سرهنگ را تبرئه کند. در مورد نشان دادن روحيه پدرسالارانه و جباريت ارتشی هم اگر دقت کرده باشی اين جباريت جذابيت برای نقش آورده بود و نقد نمی‌شد! آن زن بيمار زبان نفهم که نمی‌داد اين شوهر با چه فداکاری صبح کارگری می‌کند و شب فروشگاه می‌چرخاند تا اين خانواده سرپا بماند بعد در مقابل مردان آمريکایی را داريم که يکی زن‌اش را ول کرده که بچه می‌خواسته و مرده نمی‌خواسته! اون يکی هم که پليس و قانون اونجوری زنشو دو تا بچه‌اش را ول کرده... و از زن‌اش توسری می‌خوره! درواقع داره به ايرانی‌ها می‌گه ديکتاتوری که به فکر زن و بچه‌ و خانواده‌اش است و گاهی هم يه سيلی تو گوش‌شون مي‌زنه بهتر از شوهری که خانواده را رها می‌کند يا به زن‌اش خيانت می‌کند!


شبح 0:21 @ Tue, 28 Sep 04

جاويد عزيز!(7)
مگه فيلمه زيرنويس نداشت؟ ضمنا نادره خودکشی نکرد!
کتابش هم به فارسی ترجمه شده اما خب فکر نمی‌کردن خوندنی باشه اما وقتی تو بگی خوندنيه پس بايد خوندنش اميدوارم ترجمه‌اش مزخرف نباشه!


آرش عزيز!(10)
نگفتم استاندار بالایيه اما به هر حال استانداريه و انصافا پايين هم نيست! به قول اون نقل قول معروف که خودت می‌دونی اين بازيگرا نيستن که کوچيک شدن اين فيلمان که کوچيک شدن!


شبح 0:17 @ Tue, 28 Sep 04

فرهنگ جان!(9)
من فقط ايميل تغيير نشونی را ديدم. متاسفانه اين روزا دست‌رسی به تقيير ليست‌ لينکام ندارم. به هر حال خونه‌ی جديد مبارک!


آشپزباشي 0:12 @ Tue, 28 Sep 04

ما "تمام فصول" را گشتيم براي ديدن آن "لکه ننگ"! تابستاني.
مرقوم فرموده اي از سرزمين آفتاب بايد گذشت اما گذارمان به "لندن" افتاد که هر اتهامي بدان مي چسبد الا "سرزمين آفتاب"!
تصحيح بفرماييد لطفاً. مرسی.


nasrin 0:08 @ Tue, 28 Sep 04

شبح جان
اتفاقا امروز ياد مطلب ؛ وب لاگ ها فيلم می شوند؛ ات افتاده بودم و فکر می کردم چه ايده جالب و با مزه ای بود ٫ که اومدم و ديدم در باره سينما نوشتی !
تحليل جالبی هم کردی و به قول ارنستوی عزیز متناسب با مسائل روز !
اما در مورد سلطنت و سلطنت طلبان باید توجه داشت که جمهوری اسلامی حقیقتا روی رژیم پهلوی را سفید کرد و شاید حتی برای مدت کوتاهی پس از انقلاب رژیمی واقعا مردمی و دموکرات روی کار می آمد بازهم چنین نمی شد !
اما در واقع از انقلاب به بعد وضعیت از تمام جهات از آنچه که بود بدتر و بدتر شد !
بنابراین تعجبی نداره که چه در داخل و چه خارج از ایران بر روی بازگشت سلطنت هم حساب بشه !


دختر بس 23:49 @ Mon, 27 Sep 04

سلام
من نویسنده نیستم ولی به تازگی یه خوونه کوچولو تو وبلاگستان واسه خودم درست کردم. امروز از روی کمی کنجکاوی اومدم اینجا و راستش دلم نیومد بهتون نگم که 2 ساعت تمام آف لاین داشتم می خوندم از نوشته هاتون. و فکر می کنم به اینکه چه قدر آدم های بزرگ داریم و چه قدر خوندنی تو دنیا.
خوشحالم که هستید.
با احترام و مهر


عزیزدوردونه 23:02 @ Mon, 27 Sep 04

سلام بر شبح عزیز این فیلم رو دیدم و بسیار لذت بردم اگر چه کمی ضعف داشت در بعضی جاهای کوچیک که بهش اشاره کردی اما اصلا نمیشه از بازی خوب جنیفر کانلی و کینگزلی در اوون گذشت شهره ی آغداشلو اگر چه بسیار خوب بازی کرد اما خیلی ایرانی جلوه میکرد در فیلمی که کاملا بوی آمریکایی میداد :))
راستی ایندفه رو شانس اوردی که من اول نشدم چون درست در موقع نوشتن کامنت برای تو (حددو دو ساعت پیش از الان )دیسکانکت شدم و دیگه نشد که برم رو نروت :)))


ارنستو چه گوارا 22:48 @ Mon, 27 Sep 04

شبح جان
فيلم بنده خدا را بهانه کردي تا تحليلت را از وقايع اخير بنويسي. اين کار فقط از شبح بر ميآيد.اما تحليلت از فيلم کمي بي انصافانه است-چرا؟
چون آن سرهنگ خود را در قبال جنايات شاه گناهکار نمي داند و چون خودش را گناهکار نميداند در موقعيت خودش تبرئه مي شود- چون از نظر خودش دستش به خون الوده نيست- او ارتشي است با تمام خصوصيات يک ارتشي زمان شاه و اين را کارگردان به تمامي نشان مي دهد. و بهمين دليل است که تبرئه اش ميکند. نشان دادن قطع درختان شمال ايران و تمثيل به کار و رفته بي نظير بود و بي مانند.
به نظر من فيلم نقاط قوت بسيار زيادي داشته است اول اينکه کاراکتر ارتشي را به تمامي نشان داده و تمام ويژگي هاي ديکتاتور مآبانه و پدر سالارش را به نقد کشيده . تو نقد پدر سالاري را در يک خانواده ارتشي ايراني ناديده گرفتي. اين مهمترين نقطه قوت فيلم است.
از طرفي برخورد سنت ايراني با فرهنگ آمريکايي به تمامي نشان داده شده – ميداني براي يک آمريکايي به تصوير کشيدن اين تضاد تا چه حد مشکل است؟ ميداني چقدر مطالعه کرده؟

بازهم شاید در موردش نوشتم - باید فکرم را متمرکز کنم و یک بار دیگر نقدت را بخوانم- این برداشت اولم بود


Arashe sorx 22:44 @ Mon, 27 Sep 04

شبح جان! هنوز فيلم رو نديدم! اما نکته‌ای هست و اون هم اين‌که شخصا سال‌هاست ديگه در هاليوود من خبری از اون استاندارد سطح بازی که می‌گی نمی‌بينم!
وقتی فيلم ارباب حلقه‌ها ۱۱ اسکار می‌گيرد و به‌ترين فيلم می‌شه! ديگه از بقيه چه انتظاری داری؟
نمی‌دونم بعد از هم‌نسلان رابرت دونيرو و رابين ويليامز(که به مراتب از هم‌نسلان مارلون براندو پائيين‌ترند) چه کسی می‌خواد بار بازی‌گری در سينما رو به دوش بکشه؟
شايد کامپيوترها!
چون فيلم رو نديدم قضاوت نمی‌کنمَ اما نکته سمبليک قطع درختان خوب واقعا جالبه! و اين‌که چطوری می‌خوان نام‌شويی کنن به قول خودت!
جای شکنجه روی پای جوانان! مدرسه‌هايی که دراون نمی‌شد با رفيقت حرف بزنی!‌ و کسی که مدام از اين‌طرف خيابون می‌ره به اون طرف خيابون و براش دست می‌زنن!
مسلما کسی ديگه چنين چيزی رو نمی‌خواد!
گيرم با خوش‌تیپی جناب بن کينگزلی!


فرهنگ 22:17 @ Mon, 27 Sep 04

شبح عزيز، نقد جالبی است. این سومین برداشت متفاوتی که از این فیلم می‌خوانم.
ضمنن دو روز پيش ايميلی برايت فرستادم. دریافت کردی؟


manochehr 21:52 @ Mon, 27 Sep 04

از کودکان افغانى در ايران و حق تحصيل آنها حمايت کنيد

جمهورى اسلامى کودکان معصوم افغانى را از تحصيل محروم کرد
http://www.rowzane.com/000_etelayeha/2409/240926AFQN.html


jay 21:49 @ Mon, 27 Sep 04

شبخ جان اتفاقا در هنگام نمايش فيلم در امريکا بودم..ولی موفق نشدم وفيلم رو ببينم و نمايش عمومی در سينماهای لندن رو هم به نوعی از دست دادم ..چند هفته پيش DVD فيلم رو خريدم
بنظر من هم عالی است ميخواستم مطلبی در باره فیلم بنويسم ..من فیلم رو به همراه چند دوست انگلیسی دیدم متاسفانه صحنه ای حساس مثل آخر فیلم و خودکشی شهره و ..فقط فارسی حرف میزنه !این ضعف فیلم هست که مجبور بودم برای دوستانم ترجمه کنم
چندین مورد اینطوری داره ...
بغیر از این منهم داستان رودوست دارم البته کتابش روقبلا حونم و بسیار کامل تر و زیبا تر بود ...


داریوش کبیر 20:59 @ Mon, 27 Sep 04

توضيح خوبی برای ما بود که فيلم رو نديديم.ممنون.راستی من ميتونم سايت پن لاگ رو پشتيبانی کنم


این يک زن است 20:56 @ Mon, 27 Sep 04

در این فيلم هيچ کس مقصر نيست.
در این فيلم هيچکس را به عنوان گناهکار نمی توانی بيابي. زيبايی فيلم شايد در همين است.


شبح 20:49 @ Mon, 27 Sep 04

رويا جان!(1) روزبه عزيز!(2)
خيلی ممنون! همين‌جور چشم براه بودم چون گفتم که بايد منتظر بشه يکی کامنت بذاره تا من بتونم نشونی نظرخواهی‌ام را به‌دست بيارم و تو وب‌لاگ آيينه‌ام بذارم و برم پی‌کارم!
ضمنا رويا جان خيلی شانس آوردی اگه دو ثانيه دير جنبيده بودی روزبه اول شده بود! و اين نوشته‌ی من فقط می‌خواستم بگم منم ميتونم اول بشم! دوم منتشر می‌شد!
رويا به اين خوش‌شانسی نوبره والا!


rouzbeh 20:45 @ Mon, 27 Sep 04

به نکات درستی اشاره کرده بودی و من زمانی که اين فيلم را ديدم بيشتر تحت تاثير قدرت پرداخت فيلم بودم تا مضمون اصلی ولی فکر می کنم خود ينگه دنيا هم می داند که ديگر زندگی سلطنت در ايران به پايان رسيده است و بايد مجالی تازه بجويد


rouzbeh 20:40 @ Mon, 27 Sep 04

محض خاطر د فرست بودن تا بعد...


roya 20:40 @ Mon, 27 Sep 04

فقط ميخواستم بگم منم ميتونم اول بشم:)






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1273
تعداد نظرات: 56224
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: january 16, 2007 09:00 pm


از کجا آمده‌اند؟