دوشنبه، 29 تیرماه 1383 | July 19, 2004

آرمسترانگ، ناصر زرافشان، زهرا کاظمی، وقايع اتفاقيه

سی و پنج سال پيش در چنين روزی 19 جولای 1969 انسان بر روی ماه گام نهاد. حيوانی که پوزه در خاک داشت قد راست کرد و سر به آسمان ساييد. عاملی که انسان را از اعماق غارهای تاريک بر تارک آسمان منظرگاه‌اش نشاند ميل دائم و بی‌وقفه‌ی او به بهتر زيستن و تلاش برای رهایی از جبرهای طبيعت بود. انسان هوشمند، انسان نوع بين فداکار، اين راه دشوار و صعب را گام به گام طی کرد و در مقابل‌ انسان‌های نوع گريز خودبين هميشه سدی در راه اين پيشرفت بوده‌اند.
امروز در حالی به ستايش انسان گام زننده بر ماه می‌پردازيم که به طرز حيرت‌انگيزی در قهقرای به مراتب پست‌تر از آن انسان غارنشين قرار داريم. جهان را فرومی‌گذارم جهانی که نادانی چون بوش مانند سزار و فرعون با کبکبه و دبدبه بر آن فرمان می‌راند و به نام دموکراسی انسان‌ها را به زنجير می‌کشند و تحقير می‌کنند و به نام آزادی ناپالم برسر کودکان می‌ريزند... جهان را فرومی‌گذارم و به اين تکه از دنيا که سرزمين ماست و پنداری از قرون تاريک به ناگهان به اين زمانه‌ی ماه و اينترنت افتاده است می‌پردازم.
دوستان ما آنان که زنده‌گی و دنيای بهتری را برای ما می‌خواستند در زندان از اوليه‌ترين و ضروری‌ترين حق خود که خوردن و آشاميدن است دست شسته‌اند و به اعتصاب غذا دست زنده‌اند. دکتر ناصر زرافشان، دکتر فرزاد حميدی، احمد باطبی، پيمان پيران، سعيد ماسوری، سعيد شاه قلعه‌ای، فرهاد دوستی، اميد عباسعلی‌نژاد، رضا محمدی، غلامرضا اعظمی، حشمت‌الله طبرزدی، علی شريعت‌پناه، غلام حسين‌کلبی در محکوميت تهاجم به منزل پيمان پيران و سال‌گرد هيجده تير در اعتصاب غدای نامحدود به‌سر می‌برند.
دکتر ناصر زرافشان آن استاد مهربان که هميشه لب‌خند برلب داشت و آن‌چنان دست‌ات را با محبت می‌فشرد که صدای استخوان انگشت‌ها‌ی‌ات در می‌آمد اکنون در وضعيت بسيار بدی به سر می‌برد. حال‌اش وخيم است و دنيا در سکوتی مرگ‌بار هيچ نمی‌گويد.
برای نجات جان ياران‌مان کاري کنيد هر چه باشد.
تومار حمايت از خواسته‌های زندانيان اعتصابی را امضا کنيد من در شماره‌ی 28 امضا کردم.
دادگاه زهرا کاظمی هم برگزار شد دادگاهی که به شوهای مضحک تله‌ويزيونی شبيه بود. دادگاهی که وکيل شاکی بايد از متهم دفاع کند زيرا می‌داند متهم بی‌گناه است و قرار است در سناريوی از پيش‌نوشته‌شده‌ای محکوم شود. دولت کانادا که اکنون کشورش طيول آقازاده‌گان شده است با اين حقارت که شهروندش را می‌کشند و از دادن جنازه‌اش خودداری می‌کنند و حاضر نمی‌شوند ناظران آن کشور را به دادگاه راه بدهند کنار می‌آيد.
اين بار از نوبل اروپایی‌ها هم کاري برنمی‌آيد و وکيل نوبل‌دارشان هيچ نمی‌تواند بکند جز آن که صورت‌جلسه دادگاه را امضا نکند.
سايت زيبا کاظمی به همت استفان کاطمی
در همين روز‌ها که بعد از گذشت سالی دادگاه قتل روزنامه‌نگاری تشکيل شده است و نويسنده‌گان و دانشجويان و روزنامه‌نگارانی در اعتصاب غذا به سر می‌برند دو روزنامه "وقايع اتفاقيه" و "جمهوريت" را توقيف می‌کنند! آن هم به دلايل واهی و مضحک مانند تشابه داشتن با روزنامه‌یی ديگر!
بنا بر اعلام بازپرس دادسراي كاركنان دولت و رسانه‌ها؛”وقايع اتفاقيه“ توقيف موقت شد
دستگيری دو تن از اعضای هيات مديره‌ی کانون صنفی فرهنگيان، نامعلوم بودن وضعيت آقاجری، مسمويت کارگران در عسلويه، اعتراض کارگران در کردستان،...
راستی در عصر ماه و اينترنت بسر می‌بريم يا در قهقرای بدويت؟ چقدر از حيوانی که در غار می‌زيست فاصله گرفته‌ايم؟
ما شايسته‌ی زنده‌گی بهتريم زنده‌گی در دنيای که انديشيدن جرم نباشد و انسان برده‌ی هم‌نوع خود نيست. جهانی آزاد و برابر و انسانی.
لينک‌های مرتبط
خانواده هاى زندانيان سياسى اعتصابى: به داد ما برسيد! زندانيان سياسى دارند از دست مى روند
بيانيه فعالين ايراني دفاع از حقوق بشر در اروپا و آمريکاي شمالي : براي دفاع از اعتصاب غذاي نامحدود زندانيان سياسي بند يک زندان اوين
حال زندانيان اعتصابی بند يک رو به وخامت می‌رود
گفتتگو با همسر ناصر زرافشان در رابطه با اعتصاب غذای زندانيان سياسی در بند 1 زندان اوين
دادگاه زهرا کاظمی تمام شد!
عزت کاظمی: سينه اش را سوزانده بودند، دست و پايش شکسته بود. خودم ديدم
به دنبال برگزاری دادگاه فرمايشی در تهران
احتمال ارجاع پرونده قتل زهرا کاظمی به مجامع بين المللی قوت گرفت

ما روزنامه نگاريم
نامه بيش از ۱۵۰ روزنامه نگار
در باره سلب امنيت شغلی روزنامه نگاران

کارخانه قالى بافى چيمن همه کارگران اين کارخانه را اخراج کرد
ک ماه در بخش اعصاب و روان

پی‌نوشت:
زیبا کاظمی، استفان، سلمان!
هیج می‌دانی شبح عریز همسر زیبا کاظمی برادر همسر من بود. هیچ می‌دانی که من استفان نمی‌شناسم . که برای من یک سلمان وجود دارد که با زیبا می‌رفتیم دم مدرسه برای آوردنش به خانه. هیچ می‌دانی عموی سلمان در دادگاه اول و دوم، در سال پنجاه به اعدام محکوم شده بود و بعد از اعدام سیزده فدایی، و بغض جامعه که می‌رفت تا بترکد و اعتراضات بین‌المللی، عموی سلمان که چهار ماه زیر اعدام خوابیده بود، حکمش به حبس ابد تبدیل شد و تا انقلاب در زندان ماند و جزو آخرین زندانیانی بود که بعد از هشت سال، در آن لحظه تاریخی، که فکر می‌کردیم پایان زندانی‌یِ سیاسی است، از زندان قصر با دیگر یارانش بیرون آمد.
مستم، مست شبح.
باز از آن شب‌هاست که با یاد دوست خواستم تا دم‌دمای صبح بیدار و هشیار بمانم و همان اول شب یاد دوست کله پایم کرد.
بی‌دلیل آمده بودند به دیدارم. یک هم‌کلاسی‌ام در سال‌های اول دبیرستان و یک لُر، که وقتی می‌گفتی هوشنگ اعظمی و یا همایون کتیرایی، گل از گلش می‌شکفت. و دیگر گرد نقره‌یی که بر موهای‌اش نشسته بود به چشم نمی‌خورد. تنها چشم‌های‌اش را می‌دیدی که دو شعله‌یِ آتش شده است که می‌خواهد روشن نگاه دارد خرمن آتش‌ها را در کوه‌های لرستان. و فکر می‌کردی که در ته چشمانش هزار سوار می‌کوبند بر دهل‌هاشان:
دایه دایه وقت جنگه
نشستیم و نوشیدیم و یاد کردیم از مصطفی شانه‌چی که هم‌کلاسی‌مان بود از سال اول دبیرستان، و سه سال هم اطاقی من بود در کوی دانشگاه و هم پرونده‌ام بود، و کشتندش و کشتندش.
و از منصور فرشیدی که با هم هم‌محلّی بودیم و یادم نمی‌رود آن‌بار که با هم راه افتادیم برای رفتن به غار مغان و گم کردیم راه را و سرگردان شدیم در میان کوه‌ها و می‌ترسیدیم و شب شده بود و هی منصور می‌‌پرسید ما می‌رسیم آخر یا نه، و گاه که می‌آمد در آن اطاقکِ کوی پیش من و مصطفی بماند، همیشه روی زمین می‌خوابید و هرکارش می‌کزدیم نمی‌پذیرفت روی تخت یکی از ما دو نفر بخوابد، و کشتندش و کشتندش.
و منوچهر ممیّز که من وقتی می‌خواستم ازدواج کنم، در آن سال‌هایی که همه چیز داشت فرو می‌ریخت، از او قرض کردم. و هم چنان به او بدهکارم. فرصتی نشد بدهی‌ام را به او بپردازم. من در رفتم و او را یکی از شاگردهای حزب‌اللهی‌اش، در خیابان به‌دست پاسداران داد. منوچهر یلی بود. اما عکسی که از جسدش دیده‌ام مرا یاد بازماندگان اردوگاه‌های نازی می‌اندازد. او را زیر شکنجه کشتند، زیر شکنجه کشتند. آخر منوچهر همیشه ساکت بود. تنها برای دوست سخن می‌گفت. او حسرت یک کلام را بر دلشان نهاد. او با ما هنور سخن می‌گوید شبح عزیزم.
با او و با احمد نیکبخت در میدان راه‌آهن مشهد، عکس انداختیم و پشت سر ما درشت نوشته بود : «در ما هنوز خون سحر جوش می‌زند». حالا از خودم می‌پرسم ٱیا هنوز در ما خون سحر جوش می زند؟ و ...
مستم مست شبح
بیار جامت را که پر از تلخی است
بیار جامم را که پر از اشک است
جام‌ها‌مان را به شادی
و با امید به سرشارشدن از هزار زیبایی‌یِ زندگی می‌نوشیم ما در برابر مرگ زندگی را می‌آوریم ما این‌بار زندگی را سرودی می‌کنیم پر تپش‌تر از دل توفان و آیا اصلن زندگی خود پر تپش‌تر از دل توفان نیست؟ ما زندگی را ساده بی‌پیرایه آن‌چنان که هست زندگی می‌کنیم و این سرودی می‌شود پر تپش‌تر از دل توفان و می‌روبد هر ‌آن‌چه که نازندگی‌است هر ‌آن‌چه که مرگ است
رزا برای اولین بار من بود
رهگذرثانی
رهگذرثانی عزيز!
حيف‌ام آمد اين متن زيبا و پراحساس که از عمق جانی شيفته برآمده است در چارچوب تنگ نظرخواهی محبوس بماند. و اين بيت از حافظ هم‌بسته‌ی تلخ‌نوشی‌ات و به ياد تمام آنان که رفتند تا زنده‌گی بماند:
چون غم‌ات را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غم‌ات خاطر شادی طلبيم

July 19, 2004 11:59 PM

gole minaye javan ? 22:52 @ Fri, 23 Jul 04

رهگذر ثانی، منوچهر،فرید ،علی،نانا..........عزیزانم این ها رو با گریه می نویسم گریه برا ی دوستانم و عزیزانی که با کینه این جلادان نشکفته به خاک افتادند.منوچهر جان من هم مثل تو معتقد به محاکمه انها هستم .ولی متا سفانه دردادگاهی دیگر خود محاکمه خواهم شد به خاطر کینه و انتقام و انتخاب ساده ترین و در عین حال خطر ناک ترین نوع مبارزه برای رهایی خلق.من متنظر اون دادگاهم با اینکه خودنیزمحکوم خواهم شد.


ترانه 1:35 @ Fri, 23 Jul 04

شبح نازنين!
هرجا كه هستي خسته نباشي و اميد دارم فردا تعطيل باشي و همراه/پيش ما!
حتمن هفتاد سال عاشقانه مختاری را خوانده ای؟ اگر ممکن است نگاهی دوباره به آن بيانداز ص۹۳ «رابطه بيواسطه» نگاه/متن رسا و قشنگی دارد به انسان و در ادامه به عشق.
تمايز بين وابستگي(بت پرستی) -بازدارنده گی و همبستگی (فعال شدن- هماهنگی)را به روشنی بيان کرده. دلم می خواهد حتمن ببينی اش! شاد باشی!


ترانه 1:10 @ Fri, 23 Jul 04

دانه های باران به شيشه ها
ترانه دارد

پشت شيشه ها
باد رهگذر
ترانه دارد.

دارم «هفتاد سال عاشقانه» مختاری را می خوانم. ترا هم همين که هستي می بينم و اين ديدن هم باشكوه است. خوشحالم كردي!


رهگذر ثانی 0:12 @ Fri, 23 Jul 04

شور و شعور وشعر!

دیرزمانی است آموخته‌ام دیگری را در دیگربودنش ببینم، بپذیرم و دوست داشته باشم. به‌ویژه آن دیگری که با من ما را می‌سازد.
پس، دل خسته مدار. در دیگربودنت زیبا هستی، و من در دیگر بودنت دوستت دارم!

هم‌چنان با ژیان قراضه‌ام آرام آرام به پیش می‌رانم. گرچه با گام‌های غول‌آسا به سوی پهنه‌يِ دریاها می‌تازی، ولی دنیا را چه دیدی، شاید از کنارت، خسته در زیر درختی گشن خفته، گذشتم و پیش از تو پاهایم را در آب به بازی‌یِ موج‌ها سپردم. مطمئن باش جایی روی ساحل، مشرف بر افق‌های دوردست برایت آماده خواهم کرد که در کنار هم کمی آب‌بازی کنیم!

دریا هنوز گرم است
دریا هنوز جاری است
دریا همیشه گرم
دریا همیشه جاری خواهد بود
«خویی»


manochehr 23:10 @ Thu, 22 Jul 04

زندانیان سیاسی اعتصابی را تنها نگذاریم

اعتصاب غذای زندانیان سیاسی که از تاریخ ١٥ تیرماه در اعتراض به موج دستگیریها و سرکوبهای اخیر بویژه ضرب وشتم وآواره کردن خانواده ی پیمان پیران آغاز شده بود، همچنان ادامه دارد ٫ در این میان رژیم فاشیستی ایران می کوشد با توسل به تهدید، زندانیان سیاسی را وادار به شکستن اعتصاب غذا کند ٫ روشن است که سلامتی زندانیان سیاسی برای رژیم پوسیده ی ایران هیچ اهمیتی ندارد و اگر به شکستن اعتصاب غذا ی آنها اصرار دارد به خاطر رسوایی های بیشتری است که می تواند اعتصاب غذای زندانیان سیاسی سرشناس برای او به بار آورد٫

انسانهای آزاده !

زندانیان سیاسی ایران با رژیمی روبرو هستند که برای ماندن از توسل به هیچ جنایتی روگردان نیست ٫ آنها راتنها نگداریم ٫ از هر طریقی که می توانید صدای زندانیان سیاسی ایران را پژواک دهید و برای آزادی آنها جمهوری اسلامی را تحت فشار قرار دهید ٫

کانون خاوران

www.khavaran.com
١٧ جولای ٢٠٠٤


رهگذر ثانی 20:51 @ Thu, 22 Jul 04

منوچهر عزیز!

بیا سوته دلان گرد هم آییم
که درد سوته‌دل دل‌سوته دانه

سپاس از هم‌دلی‌ات. من هم می‌فهمم تو چه می‌گویی و یقین دارم دوستان دیگری هم که در این‌جا با من و تو هم‌دل‌اند و خوش‌بختانه چنین تجربه‌های تلخی را نداشته‌اند، من و تو را می‌فهمند و ما در هم‌دلی‌یِ آن‌ها تسلایِ خود را می‌یابیم.
بی‌گمان ایثار سعید و نادر و مصطفی و منصور و ... به بار خواهد نشست و ما و یا فرزندان ما روزی پیروزی آزادی، خرد و برابری را بر استبداد، جهل و نابرابری بر روی زمین جشن خواهند گرفت.

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و سرخ‌گل به بر آید


ترانه 19:38 @ Thu, 22 Jul 04

ره گذر بسيار عزيزم!

گمان نمی کنم / ترديد دارم چيزي نوشته باشم كه ترا ناراحت كرده باشد و يا رنجانده باشد. واقعن نمي دانم. اما خودم را سخت رنجاندم. ناراحت كردم و همينطور بي خيال نمي توانم از كنارش بگذرم!
ره گذر مهربانم از تو می خواهم معذرت مرا بپذيری و نگذاری از خود رنجيدنم بيشتر از اين ناراحتم كند. دلم مي خواهد بودن من با شبحي ها مثل هميشه قبل باعث هم صدائی مان باشد.
كتابي كه در حال خواندنش هستم ورق مي خورد بي آنكه بدانم چه بود مضمونش...!!

صورت صبورت را می بوسم و سکوتت را دردي بر دلم تحمل مي كنم دوستت دارم !! ترانه

اي خوشا در راه خود بودن:
به سبكبالي ٫نسيم آسا
از لجنزاران گذر کردن
ونيالودن.
ای خوشا در راه خود بودن
و آزمودن٫ در خود٫
آب و خاک و آتش را٫
خامش گويای دشت٫
ابهام جنگل را٫
شور دريا را٫
صفاي جويباران را٫
....
سيلی توفان
و نوازش های باران را... «خوئي»


مريم/صورتك 18:13 @ Thu, 22 Jul 04

جهانی برابر. ازاد و انسانی
يعنی ميشه
من آن روز را ارزو می کنم


manochehr 16:53 @ Thu, 22 Jul 04

آقای فريد کينه چرا؟
من شخصن در فرهنگ لغطم کينه را بسيار زمان است که پاک کرده ام و ديگر نميشناسم٫ حتا سران جنايتکار رژيم نبايد مورد کينه باشند٫کينه چشم انسان را کور ميکند.من معتقدم که سران ج.ا.بايد محاکمه شوند ولی کينه نبايد دنبال اين محاکمه باشد.من شنيدم که شما زندگی خود را به ح.ک.ک.مديونيد٫ميدانی همان زمان که شما در ترکيه بوديد و فدراسيون پناهندگان شما و بسياری ديگر را به کشوری امن آورد.آقای فريد! شما از ح.ک.ک. جدا شديد٫خوب باشد٫حق شماست که به هر دليلی از جريانی جدا شويد٫اين عين زندگی است٫من ميتوانم با همسرم مدتی باشم ولی بعد از مدتی از او جدا شوم ولی چرا بايد نسبت به همسر سابقم تنفر و کينه داشته باشم٫من اينرا نميفهمم!بيا با آرامش و متمدنانه به گذشته فکر کن و هم چنان به آينده.کينه را که من نمی فهمم از چه هست٫بگذار کنار و اگر اختلافی سياسی با جريانی داری سياسی به آن بپرداز.ما ديگر در قرن ۲۱ زندگی ميکنيم و با اجداد نئاندرتال خود طبق تعريف بايد فرق بکنيم.به اين مسئله فکر بکن و قبل از نگارش کمی فقط کمی به اين چند مسئله فکر کن.


آغاج ارى 16:38 @ Thu, 22 Jul 04

اما اصل مطلب چيست؟

آغاج ارى: انسان جنگلى٬ گروهى با توتم درخت

آغاج ارى (Ağac əri = Ağaç eri٬ در فارسى به شكلهاى آقاجرى٬ آقاجارى٬ آغاجارى٬ آغاجرى و ...) نام يكى از اقوام باستانى ترك است. آغاج ارىها مانند كنگرها٬ بلغار-بولقارها٬ سابير-ساوورها٬ يازير-يزرها٬ خلج-قالاچها٬ آوار-آبيرها٬ خزرها٬ هون و آق هونها٬ قيپچاق-كومانها٬ پچنك-بجنه ها٬ بارسيل-بورچالىها و ....; در زمره قديمىترين گروههاى تركى شناخته شده پيش از اسلام در آذربايجان٬ ايران و آسياى صغير مىباشند.

آغاج ارى تركيبى تركى به معنى انسان جنگلى و يا مردمى با توتم درخت مىباشد. در زبان تركى ائتنونيمهاى مشابه ميشر و بورتاس٬ به معنى مردم جنگلى نيز وجود دارند. نام آغاج ارى از تركيب دو كلمه آغاج-Ağac و ار-ər و پسوند مالكيت سوم شخص i–ى بوجود آمده است: آغاج+ار+ى (ağac+ər+i).

آغاج-آغاش (در تركى گؤىتورك: "ايقاچ"٬ در تركى ميانه "ييقاچ") كلمه اى تركى به معنى درخت و جنگل و كلمه "ار" در تركى غربى و "اير" در تركى شرقى٬ (ir/er٬ در تركى خلج "هر"٬ در تركى چوواش "آر"٬ در تركى سارى اويغور "يئر") به معنى انسان٫ مرد٫ مردم٬ جوانمرد٫ قهرمان و .... مىباشد.

"ار-اير" به شكل پسوند به كلمات ديگر افزوده شده و نام تبار و گروه و طائفه مىسازد مانند: بولر (بولقار٬ بلغار)٬ آوار، خزر، مجار، قاجار٫ سابير (سووار)٫ يازير٬ كنگر٬ افشار٬ بالكار .... برخى منابع ريشه شناسى٬ بخش دوم از نام گروههاى معروف به پروتو تركى مانند كيممر٬ سومر و .... و حتى تاتار و آذر را هم همين كلمه "ار" دانسته اند. كاربرد "ار" در نام اشخاص و در نامگذارى گروههاى مختلف انسانى در دوران تركان سلجوقى بويژه سلجوقيان غرب و حكومتهاى محلى تورك در آذربايجان و آسياى صغير٬ حتى در دوره عثمانيان بسيار رايج بوده است. به عنوان مثال: گون ارى=گونرى (مرد روز يا با توتم خورشيد)٬ قوم ارى (مرد ريگزار٬ شخصى كه در دشت زندگى مىكند)٬ آغاج ارى=آغاجرى (مرد جنگلى٬ شخصى كه در جنگل زندگى مىكند)٬ داغ ارى (شخص كوهستانى)٬ دويون ارى٬ اؤلوم ارى (محكوم به اعدام)٬ تورك ارى=تركرى (شخص تورك)٬ سو ارى (شخص نظامى)٫ قز ارى-غز ارى (شخص منسوب به اوغوزها)٫ دنيز ارى٫ قويون ارى٬ يابان ارى (بيگانه٬ شاخه اى از توركمانهاى جنوب حلب مهاجرت كرده به سيواس)٬ ايل ارى (بومى ٬ محلى)٬....

آغاج ارى نام يكى از طوايف بسيار قديمى ترك است. داده هاى تاريخى حكايت از آن دارند كه آغاج ارىها در سالهاى ٤٦٦-٤٦٠ ميلادى در تركيب هونهاى اروپايى و يا گروهى وابسته به خزرها به نواحى جنوب قفقاز آمده٬ از آذربايجان گذشته٬ به سرزمين ماد حمله برده و از طريق آذربايجان وارد خاك آناتولى شده اند. ورود اين گروه كه در نوشته هاى ساسانى از آنها به شكل Ak-katlar ياد شده است٬ سومين هجوم هونهاى اروپايى از طريق آذربايجان به خاك آناتولى شمرده مىشود. (موج نخستين ورود تركها به آنادولو در تركيب هونها در سال ٣٣٦ ميلادى و از طريق ارزروم- مركز آذربايجان تركيه - و دومين ورود آنها در تركيب آق هونها به سال ٤٥٠ ميلادى بوده است. اين دو موج را ورود پىدرپى گروههاى تركى خزر٬ سابير (سابار)٬ آوار٬ بولقار٬ اوز-پچنك٬ كوتورگور٬ ساراگور٬ كومان-قيپچاق٬ گؤى تورك و ... به آذربايجان و آنادولى در قرن شش و هفت ميلادى تعقيب نموده است) .[٤] بين آغاج ارىها و سارى اويغورها (ساراگورها) كه ٨ سال پس از آنها وارد جنوب قفقاز شده اند از سويى و ارتش ساسانى از سوى ديگر در سال ٤٨٨ جنگى رخ داده است. در نوشته اى در پايكولى مربوط به دوره ساسانيان٬ به جمله اى به معنى خاقان آغاج ارىها برخورد شده است.


آقاجرى-آغاج ارى 16:36 @ Thu, 22 Jul 04

در ريشه شناسى كلمه آقاجرى-آغاج ارى
و تبارشناسى آقاجرىها

آغاج ارىها: از تركان پيش از اسلام در آذربايجان و ايران

با محكوم به اعدام شدن هاشم آقاجرى به اتهام ارتداد و ....٬ در دادگاهى در مركز استان آذربايجانى همدان٬ كلمه "آقاجرى" نه تنها در ايران بلكه در تمام سراسر جهان شروع به تلفظ شدن نمود و علاوه بر بحثهاى درگرفته در باره اصل موضوع (دگرانديشى٬ آزادى انديشه٬ پروتستانيسم اسلامى٬ وضعيت قوه قضائيه در ايران٬ و...) همزمان و در دايره اى كوچكتر بحثى جنبى در باره مليت وى و همچنين ريشه شناسى كلمه آقاجرى نيز آغاز شد. از اين جمله٬ يكى از فعالان سياسى آذربايجانى در جمهورى آذربايجان طى مصاحبه اى ادعا نمود كه هاشم آقاجرى تركى كوچرو است كه در تمدن فارسى ذوب شده است [١] و مقامات سفارت ايران در اين جمهورى نيز در مصاحبه اى متقابلا منكر ترك بودن وى گرديدند.

نزديك به يك قرن است كه در ايران٬ هويت٬ زبان و فرهنگ تركى٬ يعنى هويت٬ زبان و فرهنگ بزرگترين ملت ساكن در اين كشور به لحاظ عددى٬ مورد بىمهرى دولت و در بايكوت مطلق رسمى قرار دارد. افزون بر نشناخته شدن خلق ترك به عنوان گروه ملىاى متشخص و مستقل از سوى دولت٬ و نبود نظام آموزشى و تحصيل و رسانه هاى ارتباط جمعى و نهادهاى اجتماعى-فرهنگى دولتى و غيردولتى تركى٬ در اين كشور همچنين هيچگونه نهاد آكادميك و يا موسسه آموزش عالى دولتى و يا خصوصى متخصص در بررسى زبان٬ ادبيات٬ فرهنگ٬ تاريخ٬ تبارشناسى و .... تركى نيز وجود ندارد. به موازات و همزمان با فقدان اين چنين نهادها و موسساتى٬ قريب به يك صد سال است كه در باره خلق ترك٬ زبان٬ فرهنگ٬ هويت٬ تاريخ و تبار و .... آن به طور پيوسته – و به صورت رسمى و غير رسمى- معلومات و داده هاى تماما جعلى٬ نادرست و ساختگى به ايرانيان مخصوصا تركان ايران تلقين و تعليم داده مىشود.

در همين راستا٬ در عرصه ريشه شناسى كلمات و نامهاى تركى نيز؛ مىتوان گفت كه عوامفريبى٬ جهالت و جعليات به ابزارهاى غالب محققين منتسب به مليت فارس در كشور تبديل شده است. به عنوان مثال يكى از اينگونه ريشه شناسان فارس در ريشه شناسى كلمه باش تركى (به معنى سر) و اثبات فارسى بودن آن چنين مىگويد: "وقتي ميگوييم (باش) كه در زبان تركى به معني (سر) است از فارسي گرفته شده است٬ شايد تعجب كنيد. اما چون بدانيد كه حرف (را ) و (با) به زبان رمز با يكديگر عوض ميشوند٬ پس (ر-اس) يعني راش و وارونه آن يعني (سر) بدست مي آيد". يعنى اينكه چون با تبديل "ب" به "س"٬ "ش" به "ر" و "ا" به "فتحه" و وارونه نمون "رس" حاصله٬ مىتوان از "باش" به "سر" رسيد٬ پس كلمه باش تركى از كلمه سر فارسى ريشه گرفته است."!!!! [٢]


Dariush Canada 12:06 @ Thu, 22 Jul 04

Aqaye Fareed Partovi shamareh 64

Shabah va sayer dostan va khanandegan in web log

aqaye Fareed Partovi:
magar shoma va grohe degar baed az astefanyetan az HAKAA dar sal 1999 be har hal be delayel naresayeti syasi ya delayel shakhsi, beshter anha ke ba shoma bodand be donbal zendegi shakhsi khodeshan rafantand vali shoma adea kardi ke mikhaheed bereveed hezb dorost konid. Hakmat heman vaqet be shoma va degar dostanetan goft shomaha hezb dorost bekoon nistid. bead az shekastetan va salha separi shodan hal amedeyeed inja be athehamm zedan va fahasi kardan hatman mikhahi deghe deleeyat ra baed az salha khali khoni.

dost aziz aqaye Shabah:

man be shoma aateraz daram, in aqaye Freed Partovi
modet zeyadi ast shyed be qedemat weblog shoma hemantor ke shoma va sayer khanandegan in weblog midanad hech bahsi nedarad faqat be faqat karash in shode ast ke dar inja shakhseyathaye haqiqi va hoqoqi HAKAA ra mored fahashi, tahmat va aftrah qerar dehad. agar shoma va sayer khanandegan temame neveshtehi gozashte ra moroor konid chzi az Fareed Patovi be qeer az tehqeer toheen fahashi va eftera be HAKAA nekhaheed yaft. be har hal sabr ham hadi darad va azidi beyan ham khood meqolei ast vali yek adam moteshakhas va manteghi ke hamishe karash ra bar mabniye fahashi va toheen toheen va aftera qerar nemidehad mikhahi deqe deli khali kooni yekbar ne hamishi va dar har nezarkhi ke berooz mishevad. zarbolmeseli ast az qodema kesi motevaze shode bood ke Askandar Shah shakh darad in ra faqat mitevanest be khanevadeash inham yekbar begooyad berayi khali karden delash serash ra dar chah karad va ta mitevanist hi moratab tekrar kard Askandar Shah shakh darad shakh darad.


eqball 9:38 @ Thu, 22 Jul 04

وباشان اسلامى در شاهرود بر بدن زنان و دختران تيغ کشيدند: نيروهاى بسيجى و انصار حزب الله با کشيدن تيغ به باسن دخترانى که مانتو تنگ و کوتاه پوشيده بودند يکبار ديگر وحشيگرى اسلامى را به نمايش گذاشتند. بر اساس خبرهاى رسيده به سازمان جوانان کمونيست تاکنون ده زن و دختر جوان به اين ترتيب مورد حمله قرار گرفته و مجروح شده و راهى بيمارستان شده اند. اين کار اوباشان اسلامى مورد نفرت جوانان و مردم قرار گرفته است....


Farid 4:54 @ Thu, 22 Jul 04

اقبال ۱۴ !
اگر کادرهای عزیز حزبتان از جنس و خمیره ی اعضای رهبری و دفتر سیاسی تان باشند ؛ مثل محمود قزوینی و جواد علی و مدرسی ها ؛ در هر زمان و مکانی به سوژه ی خنده تبدیل می شوند. توجه داشته باش ،‌ نمی گویم مردم را می خندانند. بلکه مردم بهشان می خندند!


manochehr 1:15 @ Thu, 22 Jul 04

رهگذر ثانی عزيز.
اين چندمين بار است که برايت مينويسم٫بقيه را بخاطر بغض گلو پاک کردم.من برای تو مينويسم ولی سخنم با همه است همه.رهگذر عزيزم! فکر ميکنم تورا ميفهمم٫چرا که منهم تمام تنم و تمام وجودم را در سال ۶۰ و در دوران اعدامهای دست جمعی از دست دادم.آخرين بار که با تنها بازمانده از گروهمان تلفنی صحبت کردم و از بچه ها پرسيدم از سعيد و نادر و بقيه که خيلی بودند٫وای خيلی بودند٫او گفت:عمرشان را به شما دادند٫آخر نمی توانست تلفنی بگويد که اعدام شدند٫که نادرم که با هم چه شبها داشتيم و چقدر توی سرو کله هم ميزديم٫عرق ميخورديم٫شطرنج بازی ميکرديم و سنفونی گوش می کرديم و راجع به سوسیالیسم و...صحبت ميکرديم و بحث ميکرديم و وای چه انسان خوبی بود٫ در زیر شکنجه کشته شد٫نادر من را کشتند.اشک ريختن برايش کم است گرچه هم اکنون که به جان کی بورد افتاده ام باز هم اين قطرات در چشم مرا تنها نمی گذارند.رهگذرم! من هميشه مست بوده ام.مست زندگی مست انسانيت.تو را با تمام سلولهای بدنم ميفهمم.


سیاهکل 1:05 @ Thu, 22 Jul 04

سلام شبح عزيز مدتی نبودم رفته بودم درياچه گهر حالا هم که بر گشته ام اين اخبار ناراحت کننده ، نمی دونيد اين بيشرف ها چی دارن به سر محيط زيست ما می آورند. اون درياچه بکر و زيبا وپر از ماهی زيبا قزل الا در معرض خطر است. همون طور که طبيعت بکر شمال را از بين بردند . به نوعی دگر همون بلا را سر مناطق بکر ديگرهم دارند در می آورند.


Nasrema 0:49 @ Thu, 22 Jul 04

دوست عزيز کامنتتان را در بلاگمان ديديم و ما هم کامنتيديم و البته سری مجدد هم به شما زديم تا بهره ای جديد حاصل شود که خب موفق شديم متن قديمی را دوباره مرور کنيم . راستش نمی دانيم چرا به قلبمان گواهی شده مرگ نامانوس زيبا کاظمی ميتواند چند گره کور را باز کند. کمی بايد منتظر ماند.


زیتون 23:39 @ Wed, 21 Jul 04

نوشته‌ی رهگذر ثانی آتشم زد!
درد خودم فراموشم شد.
رهگذر جان در سینه ت چقدر درد داری!! خوبه که گاهی فریادشون می‌کنی! چه روزگاری بود و به چه امیدی همه انقلاب کردن. چه آدمهای نازنینی از دست دادیم و حالا به کجا رسیدیم:(


احسان 22:40 @ Wed, 21 Jul 04

سلام شبح عزيز مرسی منم الان لينک شما رو ميزارم...يا حق


روشنک 20:53 @ Wed, 21 Jul 04

رهگذر ثانی گرامی ...چه ساده چه به سادگی ايشانرا کشتند...و ايشان را تا در خود نگريستند...جز باد هيچ به کف اندر نبود...جز باد و به جز خون خويشتن...چرا که نمی خواستند...نمی خواستند...نمی خواستند که بميرند...خوندن درد دلت حس عجيبی بهم داد. خونمو بجوش آورد .موهای تنم سيخ شد...دير است و دور نيست...نوش...نوش


ترانه 18:43 @ Wed, 21 Jul 04

نسرين هميشه گل نسرين!
می دانی که دوستت دارم به دل های صميمی هميشه عشق دارم. اگر ادامه خوبی برای زنده گی و تداوم انسانيت باشد که بايد باشد از سر عشق و صميمت انسان هايی است که گفته هاشان/کلماتشان شور زنده گی دارد و تو گلم نسرين اين هستی. راضی شدی؟
اون نوشته را سر كارم نوشتم براي رسيدن به محل كار از مركز خريد سرپوشيده بزرگی عبور می کنم و امروز اين بوی لعنتی را از آن محل نفس کشيدم... لحظه ای مرا باخود برد برايت از دور ها گفتم دور هايی که بقول سپهری آوائی ست که مرا می خواند و من چشم انداز فردا را مي خواهم ببينم..
بگذريم...
ديدی دوستانی می آيند لينک می گذارند لينک ها را باز می کنی گاهی وقتها هم نوشته های خوبی است که می شود استفاده کرد اما برخوردشان با يگديگر نشان می دهد اصلن متن ها را مثل بار روی کول انداختن و اينجا خالي كردند مثل پستچي كه از مضمون نوشته خبري نداره آن نوشته ها - آن بحث ها نتوانسته صيقل جان خسته باشد و كينه ها را بزدايد.
مي بوسمت و مي بويمت تا بوي خوش نسرين عطر دلم شود. ترانه


nasrin 18:05 @ Wed, 21 Jul 04

ترانه جان !
رهگذر ثانی عزيز !

شرمنده !
تقصير اين دوزاريه که گاهی اوقات کجه !:)

ترانه جان ٫ همونطور که گفتی من « نمی دانم ... »
راستشو بخوای از لحن پيام ات متوجه نشدم که دلخور شدی يا نه ! می بينی ؟ هنوزم کجه !:)
به هر حال اگر دلخور شدی می بخشی ٫خواستم کمی سر به سرتون بذارم ٫ آخه من سر به سر گذاشتن با دوستان رو بد نمی دونم !


شبح 18:01 @ Wed, 21 Jul 04

دوستان عزيز!
هنوز کامنت‌ها را نخواندم متاسفانه ديشب مامورت کاری برام پيش آمد که هنوز درگيرشم توی اين روز تعطيل اين کار خفن ديگه .اقعا نوبره.


رهگذر ثانی 15:21 @ Wed, 21 Jul 04

برگرفته شده از مجله آرش شماره ۸۸ :


کشتار تابستان ۶۷ را فراموش نکنیم!

پس از گذشت شانزده ‌سال از قتل‌عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷، هنوز بیشترین حقایق این کشتار بزرگ، پنهان مانده است. و تا آن زمان که حکومت اسلامی برچیده نشود، همه‌یِ ابعاد این جنایت تاریخی برملا نخواهد شد. ما هرساله هم چون خانواده‌هایی که در لعنت‌آباد اسلامی خاطره عزیزانشان را گرامی می‌دارند، در این غربت، دور هم جمع می‌شویم تا یاد این عزیزان از دست‌داده را گرامی بداریم.
اما برای آنکه دست هیچ تبه‌کاری نتواند روی این فاجعه‌یِ ملی –قتل‌عام زندانیان سیاسی عقیدتی ایران- گرد فراموشی بپاشد، وظیفه‌یِ همه‌یِ آزادی‌خواهان ایرانی است که همیشه و در همه جا، ضمن بازگوکردن ابعاد جنایات چندساله‌یِ رژیم اسلامی، بکوشیم تا شرایط محاکمه‌یِ سردمداران اصلی نظام اسلامی را –که مسئولین اصلی این کشتارها هستند- در یک دادگاه بین‌المللی فراهم کنیم.

قطعه زیر از مجموعه سرودهای فدایی خلق حسین صدرایی(اقدامی) است که برای هم‌رزم‌اش، هیبت‌الله معینی چاغروند(همایون) –زندانی‌یِ دو رژیم شاه وشیخ- سروده و قبل از اعدام شدن‌اش در زندان اوین، به بیرون فرستاده است.
یاد این دو فدایی خلق و آرمان انسانی‌شان گرامی باد.


برای هیبت‌الله معینی

میراث ماست شاید این
که فوج فوج
پروانه‌وار بسوزیم
در مقدم بهاری
که بر پهن دشتِ دامان‌اش
هر ناشکفته غنچه‌گلی
خون‌لکه‌ای‌ست از زخم خون‌چکان عزیزی.

میراث ماست یا آیین توست
کاین‌گونه رگ گشاده
میان این همه فریاد
نام بزرگ ازادی را
بر چارسوی عشق
آواز سر دهیم
و اسمان تیره‌یِ شب را
با کهکشانی از خون آذین بندیم.

در مرگ خویش نمردن
وز خون خویش فواره‌وار سر برآوردن
آیین توست بی‌شک
که ما راهیان عشق
آن را هزارباره به میراث برده‌ایم.

با هم‌گنان درد بگو
میراث عاشقان همه این است.

مهرماه ۶۵


ترانه 14:20 @ Wed, 21 Jul 04

نسرین جان-
من فقط با یک نفر سر بسر می ذارم اونم خودم هستم.
وقتی بوی کباب شده گوشت انسانی عطر زهرآگین نفسم شد هربار که کسی از کباب - شکار می گوید یا در جایی هستم که کباب را باد می زنند این بوی لعنتی زنده می شود... اشگ دیگر برایم واژه بیگانه ای ست با دردها کنار نمی آیم بهشان می خندم و دانه می کارم که باید روزی درو کنیم بذرها را!
ره گذر هم از سر- سر بسر گذاشتن مرا پروانه نخواند تو این را نمی دانی...

ره گذر جان دنیا کوچک است خیلی کوچکتر از آن که فکر می کنی پراکنده گی جدایی نیست. من پرتقال فروش را پیدا کردم اما تو اشتباه کردی باز هم بگرد!
ضمنن خوب است استفان را هم بشناسی! ترانه


رهگذر ثانی 14:18 @ Wed, 21 Jul 04

نسرین عزیز!

الان پیام تو رو دیدم. بیچاره شدم. یکبار دیگه هم تکرار کردم. هیچ‌جوری نمی‌شه توجیهش کرد.
شاید بشه گفت چون من ترانه رو خیلی دوست دارم، هرگز اسمشو با اسم هیچ زن دیگه‌ای اشتباه نمی‌کنم:)


رهگذر ثانی 13:52 @ Wed, 21 Jul 04

فیروزه عزیز!
سپاس از محبتت. ولی می‌خواهم بگویم لب بگشا و خموش مباش. هم‌صدا هستیم من و تو و هزاران مثل من و تو. پژواک هم‌دیگریم و تکرارحتا نجوامان، تخته‌سنگ‌های عظیم را از کوه سرازیر خواهدکرد.

شراگیم عزیز!
یکی از شعرهایی را که من همیشه بسیار دوست داشته‌ام انتخاب کرده‌ای. به ویژه آن‌جایی که می‌گوید:
شب خسته بود از درنگ سیاهش
من سایه‌ام را به می‌خانه بردم
هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم
خود را به آن لحظه‌یِ خوب و خالی سپردم

دیدیم و با هم شنیدیم
آن مست شوریده‌سر را که آواز می‌خواند
....
وآن یک که چون هق‌هق گریه قهقاه می‌زد
و می‌گفت : «ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بریده است
آخر مگر نه مگر نه
در کوچه‌یِ عاشقان گشته‌ام من؟»
و آنگاه خاموش می‌ماند، یا آه می‌زد.

زمان‌های بسیاری برای خودم و یا برای دوستی زمزمه‌ کرده‌ام :
«ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بریده است
آخر مگر نه مگر نه
در کوچه‌یِ عاشقان گشته‌ام من؟»
شراگیم عزیز
این درست دشمن است که از ما می‌ترسد، حتا در اوج قدرت‌اش، چرا که می‌داند من، تو، شبح و هزاران هزار دیگر در کوچه عاشقان گشته‌ایم.
و اما یک نکته بسیار صمیمانه و بی‌هیچ فروتنی‌یی. از قله خبری نیست. من آدمی هستم مثل تو، در کنار تو و در بعضی لحظه‌ها با ضعف‌هایی بیشتر از ضعف‌های تو. یکی از ویژه‌گی‌های بسیار زیبای نسل شما این است ‌که دیگر نیازی به قهرمان ندارید. همه می‌توانید قهرمان باشید و هستید و هیچ کس هم قهرمان نیست. این دمکراتیک شدن قهرمان است. این دست‌آورد رشد جامعه است. پاس‌اش داریم و در کنار هم گام برداریم، برای ساختن فردا.
حالا باز سروکله پروانه پیدا می شه می‌گه خوب پیرمرد، نیاز داری جوونایی مثل شراگیم زیر بازوت رو بگیرن، چرا فلسفه می‌چینی:)

علی عزیز
متنی که برای زیبا نوشته بودی خواندم. به وبلاگت همیشه سر می‌زنم. من بیشتر وقت‌ها دوست دارم در سکوت از زیبایی لذت ببرم. بی‌گمان گه‌گاه صدای گام‌های سکوتم را شنیده‌ای که در فضای خانه‌یِ زیبای‌ات طنین انداخته‌ است.
علی خوبم!
نجوای صنوبرها
دارند به پچ‌پچه تبدیل می‌شوند
پچ‌پچه‌ها به فریاد
و سکوت مرگِ جمهوری اسلامی را از سرزمین‌مان
برای همیشه پاک خواهند کرد
آن‌گاه
شور شاد زندگی
ما را به جشن فراخواهد خواند
ماه
برخواهد آمد
و ما پیاله‌های‌مان را
به دوستی
و برای دوست داشتن خواهیم نوشید.

ارنستوی عزیز
تو هم رگ خواب مرا می‌دانی. من دهه‌یِ پنجاه را با شعر خویی همیشه می‌شناسم، به‌ویژه با شعر «دیدارگاه جان و خطر کردن» که این‌گونه شروع می‌شود :
«تنهایی کویری ما آسان نیست
دستت در آستانه یِ پیوستن می‌لرزد
زنهار
تنهایی کویری ما آسان نیست
تنهایی کویری ما
این راستای نور و غرور، این گشادگی‌یِ عریان
آسان نیست
...»

این شعرش هم در بیش از سی و پنج سال مرا همیشه به جلو رانده است :
از ماهیان کوچک این جوبار
هرگز نهنگ زاده نخواهد شد
من خردی عظیمم را می‌دانم
و می پذیرم
اما
وقتی که پنجه‌یِ فتادن برگی
خواب هزارساله‌یِ مردابی را می‌آشوبد
این موج خشم بر جدار دلم
بیهوده نیست که می‌کوبد.


از شبح و دیگر دوستان به خاطر پرحرفی پوزش می‌طلبم.


nasrin 12:50 @ Wed, 21 Jul 04

رهگذر ثانی عزيزم !
اين دفعه ديگه بهانه ای به دست ترانه دادی که نسرين که سهله ٫ احدی نمی تونه از سر بسر گذاشتن ترانه عزيز نجاتت بده :)
به جای ترانه نوشتی پروانه !
شايد هم مخصوصا خواستی اين «بهانه» را به ترانه بدی که حتما سر به سرت بذاره !:))


رهگذر ثانی 12:21 @ Wed, 21 Jul 04

من اگه نسرین رو نداشتم، چه‌کار می‌کردم:)

حق با نسرین عزیزه. من مست بودم. ساعت هم سه صبح بود. آماتور هم که هستم و دو انگشتی تایپ می‌کنم. فردا شب که آمدم دیدم، چقدر غلط تایپی دارم. شبح محبت کرده بود و تعدادی‌ش رو تصحیح کرده بود. یکی دوتا از دستش دررفته بود. البته این یکی رو فکر کنم با علاقه‌ای که شبح به پروانه داره و می‌دونه پروانه هم دوست داره سر به سر من بذاره، تصحیح که نکرد، تغلیطشم کرد:)
پروانه‌جان در حقیقت، پدر سلمان، برادر همسر من بود. می‌دونم که این توضیح هم هیچ‌چی رو حل نمی‌کنه. یک چیز دیگه پیدا می‌کنی سر به سر من بذاری. ولی اینم می‌دونم دوستم داری که سر به سرم می‌ذاری:)


ارنستو چه گوارا 12:02 @ Wed, 21 Jul 04

شعري از اسماعيل خوئي در غم مرگ علي مدرس نراقي –تقديم به رهگذر ثاني

بيست سال دوستي ي بي فرود
هميشه در اوج –اوج دلکش بر هم گشوده بودن .
با اعتمادي روشن
روشن تر از زلالترين لايه هاي من
بي سايه هاي لحظه اي ي رنجش و بد آمدن و واخوردگي:
که ميگذرد –امآ مي ماند :
و گوشه اي از جان را تاريک مي کنند.
بر هم گشوده بودن –آري:
پر چشمداشت –پر برخورد البته
بي هيچ حسي –اما
هيچگاه
از تلخ هاي تيره قهر
يا تيره هاي تلخ دلآزردگي
و گفتن و شنفتن در آغاز کار :
شب هاي دانشجويي
انديشه هاي در هم هر سوئي
...............


nasrin 11:55 @ Wed, 21 Jul 04

ترانه جان !
فکر کنم اين اشتباه تایپی از هر دو طرف بوده !
رهگذر ثانی عزيز نوشته همسر « برادرز » همسر من ٫ و شبح عزيز نوشته همسر « برادزن » همسر من !


ترانه 11:40 @ Wed, 21 Jul 04


اگر اين کبود خاموش بنفرت شياطين
تن زهر گين به گلبرگ ستارگانش آراست
و گرم صميم اين شب
به درنگ نيلگون خواند
به نگاه آهوان
- برلب چشمه سار-
سوگند که نشنوم حديثی
چـــــــــــه
سپيده های رويان که در آستين فرداست. «شفيعی کد کنی»

ره گذر عزيز
حالا که رو براهی و مثل من منتظر سپيده های رويان هستی ممکنه بگی «همسر برادر زن همسرمن» کی و چي چيه؟

نگی ترانه به اين بدجنسي نوبره و از اين حرفا.
راستش من پرتقال فروش را پيدا نکردم. گفتم کمکم کنی!


هزار حرف نگفته 11:11 @ Wed, 21 Jul 04

رهگذر ثانی عزیزم :

به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمه گان به هیاهو شمشیر بر پرندگان نهادند

ماه
بر نیامد


داستان غم های ما تمامی ندارد
پر کن پیاله را ...

علی ن


شراگيم 11:10 @ Wed, 21 Jul 04

چه کرد، ای مهربان ترسای پیر می فروش، امشب
می گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من،
که چون آتش به مجمر سوزم و چون می به خم جوشم
پرند از آشیان دل کبوترهای آه من.

خيلی وقت بود که خوندن هيچ نوشته ای اينجور منقلب و متاثرم نکرده بود که این نوشته رهگذرعزیز متاثرم کرد...بهتون حسادت ميکنم...مثه قله هايی ميمونين که به ظاهر در دسترس مياين ولی هرچه بيشتر پيش ميرم و بيشتر بهتون نزديک ميشم بيشتر متوجه فاصله عظيمی که بينمون هست ميشم...!
نميدونم چی بگم...ای بابا...بذارين يه شعر از اخوان بنويسم و تقديمش کنم به شماهايی که مثل قله های سر به فلک کشیده تنها میتونم نظاره تون کنم...قله هایی که اگرچه از من دورین ولی دلخوشم که میتونم توی کوهپایه هاتون بدوم و از اکسیژن خالص ریه هام رو پر کنم:

مستیم،مستیم،مستیم
مستیم و دانیم هستیم.
ای همچو من بر زمین اوفتاده،
برخیز،شب دیرگاه است،برخیز
دیگر نه دست و نه دیوار،
دیگر نه دیوار و نه دوست،
دیگر نه پای و نه رفتار
تنها تویی با من ای خوبتر تکیه گاهم،
چشمم،چراغم،پناهم.

من بی تو از خود نشانی نبینم،
تنها تر از هرچه تنها
همداستانی نبینم.

با من بمان ای تو خوب، ای یگانه
برخیز، برخیز، برخیز
با من بیا ای تو از خود گریزان
من بی تو گم میکنم راه خانه.
با من سخن سر کن ای ساکت پر فسانه
آیینه ی بی کرانه...

می ترسم ای سایه، می ترسم ای دوست،
می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعیِ مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده ست؟
ای کاش می شد بدانیم
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده ست؟


firoozeh 10:47 @ Wed, 21 Jul 04

تقديم به رهگذر ثانی عزيز............. ديدی ای دوست جه کردند و جه ها ضحاکان... کاوه ای کو که خروشدبه صف صفاکان... وسعت فاجعه از ساحت افاق گذشت... ابرها گريه گر خون دل غمناکان... همصدا نيست تورا لب مگشا باش خموش کوج کردند از اين کوه همه بـــژواکان ..............


مسافر هتل کالیفرنیا 9:01 @ Wed, 21 Jul 04

هميشه شبح عزيز شما در همه چيز پيش قدم هستی و به نکاتی اشاره می کنی که کمتر کسی به يادش هست نمی دونم اين همه بچه های وبلاگ نويس هستن می نويسن هيچ تاثيری در زندگی و رويکرد جامعه با برخورد با مسائل روز نداره و فقط برای آگاه کردن همديگس و اگه کسی هم بياد و از سايت يا بلاگی خوشش نياد سريع فيلترش می کنن... چيزی هستش که اعصاب همه رو خرد کرده ... لينک هايی هم که شما گذاشتيد چنتاشون با فيلتر شکن بودش که فيلترشکن ها رو هم فيلتر کردن؟؟؟


رهگذر ثانی 2:54 @ Wed, 21 Jul 04

شبح عزیز و دیگر دوستان بسیار عزیزی که با من پیاله‌ای گرفتید، سپاس‌گزارم.
گرچه جام‌های ما از تلخی‌یِ سیاه‌کاری‌های جمهوری اسلامی لبالب است، اما از هم‌اکنون، از امید و شادی‌یِ جشن پایان این نظام تباهی هم سرشار است.
جام‌هامان را به شادی و به دوستی می‌نوشیم و برای پایان دادن به زندگی‌یِ سراسر تباهی‌یِ جمهوری اسلامی می‌کوشیم. روز جشن بزرگ، دور و دیر نیست!


جوان مبارز 2:12 @ Wed, 21 Jul 04

شبح عزیز طومار امضا شد.


Khale Shehin 0:23 @ Wed, 21 Jul 04

13&14 Menocher & Eqball

bayad be saltenatteleban va sevakiha yaro yaver shoma tabreek goft ke Hakaa raheshan ra beraye saltenat hamvar mikonad.


shohreh 23:59 @ Tue, 20 Jul 04

سلام باز هم داستانهاي غم انگيز سرزمين آبا و اجدادي كه هيچگاه پايان ندارد. اميدوارم كه اگر خداوند نظاره گر همه اين نامردمي ها و فجايع ست خودش پشت و پناه زندانيان سياسي در حال اعتصاب و همه ايرانيان باشه. به اميد روزهاي بهتر و خوشرنگتر. (شبح عزيز اسم بسيار زيبايي داري.) شب و روزت خوش.


احسان 22:34 @ Tue, 20 Jul 04

سلام به شما دوست خوبم خيلي خوشحال شدم وقتي به وبلاگ شما سر زدم يه کم از مطالبشو
خوندم بقيه اين مطالب رو ميزايم وقتي آف شديف...خيلي دوست دارم با شما د
وست باشم و هميشه تا جايي که امکان داره از وبلاگ شما بازديد کنم...در ضمن يه خواهش از شما دارم هر وقت
وبلاگت به روز شد يه سر به ما بزنيد و ما رو در جريان بزاريد..در ضمن از شما يه خواهشي داريم که براي حمايت از وبلاگ
ما لينک يا لوگو وبلاگ ما رو در وبلاگتون بزاريد..و نظرتون در مورد قرار دادن لينک و لوگو ما تو وبلاگتون
چيه؟ما هم خيلي خوشحال ميشيم تبليغاتمون تو بلاگ شما باشه اگه ايرادي نداره براي حمايت از ما لينک و يا
لوگوي ما رو تو بلاگتون بزاريد با تشکر...ارادتمند شم
احسان
..در ضمن حتما به وبلاگ ما يه سري بزن و مطالب رو بخون و خواهشا در مورد اون مطلب نظر بده مرسي از لطفت.......با باي


هزار حرف نگفته 20:57 @ Tue, 20 Jul 04

شبح جان :
نوشتم
برای
زهرا کاظمی در پستی جدا

علی ن


جوان سوسیالیست 19:47 @ Tue, 20 Jul 04

اقبال 14
1- کسی « به جنبش» تبریک نمگوید بلکه به شرکت کنندگان در جنبش تبریک میگویند!
2-خبری که دادی خواننده را به یاد بازدید های " علیاحضرت همایونی" میاندازد که گاهی به یک شهرستان می رفت تا کلنگ ساختمان یک منار را به زمین بکوبد.
3-توضیحی از همه واکنشات بازدید شوندگان ندادی، آیا همگی به یکسان از « کادرها» استقبال کردند!
4-این کادر ها از آسمان به میان مردم آمدند؟ چون من همیشه شنیده بودم یک حزب « مردمی» در میان مردم زندگی میکند و نیازی برای بازدید دو روزه یا دو هفتگی ندارد!
5 در نهایت، تکلیف بقیه سال چه میشود؟ یعنی مردم باید فقط سالی دو هفته کادر های حزبشون را ببینند؟ این کادر ها بقیه سال را چه میکنند که با مردم نیستند اما هنوز کادرند؟
شهرستانی را میشناسم که مردمش نه آب لوله کشی دارند ونه برق، بارندگی آنچنانی هم که امسال نشده، هنوز میز و نیمکت کافی برای مدرسه فراهم نشده، خلاصه مشکلات زیادی دارند، خواهشاً به کادرها بگوید از آنجا هم بازدید کنند. آخه این مردم چقدر باید برای کادرها نامه بنویسند که چرا به داد ما نمیرسید، نه جواب نامه هایشان داده میشود و نه کسی برای بازدید میآید و در نتیجه تبریکی هم برای جنبش باقی نمیماند.
با تشکر از توجه شما، امیدوارم هر چه زودتر به این وضعیت رسیدگی کنید.


هزار حرف نگفته 18:29 @ Tue, 20 Jul 04

شبح جان :

من درد در رگانم
چیزی نظیر حسرت در جانم

....

بغضم ترکید

علی ن


مريم 18:21 @ Tue, 20 Jul 04

سلام شبح جان
الان در کافی نتم و چون مطلبت طولانيه فردا از خانه می خونم. فقط اومدم سلامی کرده باشم. راستی يه گزارش درباره اسلام و حقوق زنان نوشته ام و لينکش را در وبلاگم داده ام که بحث هايی جالبی درباره اين موضوع مطرح شده است . خوشحال می شم نظر تو را هم دربره اين موضوع بدونم


عزیزدوردونه 17:05 @ Tue, 20 Jul 04

سلام شبح جان من متاسفانه ايميلی از شما دريافت نکرده ام چنانچه ممکن است مجددا زحمت آنرا بکشید
موفق باشید


شکارچی 17:01 @ Tue, 20 Jul 04

سلام رهگذر عزیز
از صبح دارم فکر میکنم که تو باید آشنا باشی. قطعا با اسامی که گفتی باید محمود لدنی ، هوشنگ ل ، هاشم م و خیلی های دیگه رو هم بشناسی.و نوشته روی دیوار خیابون کوهسنگی : آیا همه جا آسمان همین رنگ است ؟ رنگ محمود. کاش آدرس میلی چیزی داشتی. برات آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم روزی ببینمت . توی کشور آزاد و دموکرات.


نوشی 16:44 @ Tue, 20 Jul 04

رهگذر ثانی گرامی ، برای دل جوان و پردرد شما که مثل قلب هزاران ايرانی ديگه واسه ایران و سربلندی اون می طپه شادی و سلامتی آرزومندم. براتون روزهای خوب و خوش رو آرزومندم هر چند که خودم از روزهای خوب و خوش صد سال نوری دورم...


dada 15:17 @ Tue, 20 Jul 04

رهگذر ثانی عزيز!
خواستم چیزی بگویم دیدم اینجا کلمات من در میمانند از انتقال معنی پس از سایه نوشتم:
....
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درّه غم مي گذرند؟

ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره بازِ سحر غلغله مي آغازند،
جانِ گل رنگِ مرا
بر سرِ دست بگير،
به تماشاگهِ پرواز ببر.
آه، بشتاب كه هم پروازان
نگران غمِ هم پروازند.

ارغوان بيرق گلگونِ بهار
تو برافراشته باش
شعرِ خونبارِ مني
يادِ رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان، شاخه هم خونِ جدا مانده من.


nasrin 13:23 @ Tue, 20 Jul 04

رهگذر ثانی عزيز !
با متنی که نوشته ای اشکمو در آوردی ٫ برای عزيزانی که رفتند و عزيزانی که مانده اند اما با ياد و خاطره و اندوه ياران از دست رفته ...
اما با آتش و شوری در دل ...

به قول حافظ :

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم بباده بشوئید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست


mahya 12:42 @ Tue, 20 Jul 04

شبح نازنين داغون تر از اونی هستم که بتونم چيزی بگم ..نوشته رهگذر ثانی خيلی تاثيرگذارتر از اين حرفا بود انگار تمام سيستم عصبيم از کار افتاده !


ترانه 12:32 @ Tue, 20 Jul 04


شهر سنگين شده از حاملگی ست
همچو زندانی افسرده به زندان فروبسته دري،
نطفه بندد در آن
اندر و مي بندد
نطفه ی روز جلای دگری.
«نيما»


tila 12:18 @ Tue, 20 Jul 04

مرسی شبح عزيز من هم امضا کردم.شماره ۵۴


شکارچی 12:09 @ Tue, 20 Jul 04

سلام شبح عزیز
نامه رو امضا کردم ولی تا حالا این امضاها فرقی هم تو امور و جریاناتی که داره پیش میره داشته؟

بخاطر هر چیز پاک و ساده بخاک افتادند...
به یاد آر...

و یادمون بمونه ...

راستی دیگه نه مخمل میپوشی.... نه نوشمک مینوشی...نه بقول خودت پشمک... دیگه اصلا با ما نمیجوشی...


شکارچی 12:06 @ Tue, 20 Jul 04

سلام شبح عزیز
نامه رو امضا کردم ولی واقعا تا حالا این امضا کردن ها فرقی هم تو امور داشته ؟

به خاطر هر چیز پاک و ساده بخاک افتاند...
به یاد آر...

و یادمان باشد...

راستی دیگه نه مخمل میپوشی... نه نوشمک مینوشی... و نه بقول خودت پشمک... دیگه اصلا با ما نمیجوشی....


ترانه 11:27 @ Tue, 20 Jul 04

شبح نازنين !
به لينک هايت - لينک های آخرين مطلب وبلاگ «هزارحرف ناگفته »علي عزيز را هم اضافه کن ! شرح زنده گی نه در زندان و نه زندانی و نه فعال سياسی بلکه انسان معمولی در زندان بزرگتری بنام جمهوري اسلامي!!!
من آن تومار را امضا كردم اما نه از سر اميد كه اين تومارها چاره كار است بايد قدمهاي اصلي را برداشت و اين زندان را خراب كرد تا همه رها و آزاد باشند!
راه ديگری وجود ندارد!


eqball 9:26 @ Tue, 20 Jul 04

تبريک به جنبش آزادی و برابری: جمعی از کادرهای ح.ک.ک. بمدت دو هفته به گشت سياسی-تبليغی در حومه شهرهای سقز و بانه پرداخته و ضمن شکستن ديوار حاکميت نظامی ج.ا. در کردستان با هزاران نفر از مردم منطقه ديدار و گفتگو کردند.


رهگذر ثانی 4:59 @ Tue, 20 Jul 04

زیبا کاظمی، استفان، سلمان!
هیج می دانی شبح عریز زیبا کاظمی همسر برادزر همسر من بود. هیچ می دانی که من استفان نمی شناسم . که برای من یک سلمان وجود دارد که با زیبا می‌رفتیم دم مدرسه ربای آئروردنش به خانه. هیچ می دانی عموی سلمان در دادگاه اول و دوم، در سال پنجاه به اعدام محکوم شده بود و بعد از اعدام سیزده فدایی، و بغض جامعه که می رفت تا بترکد و اعتراضات بین‌المللی، عموی سلمان که چهار ماه زیر اعدام خوابیده بود، حکمش به حبس ابد تبدیل شد و تا انقلاب در زندان ماند و جزو آخرین زندانیانی بود که بعد از هشت سال، در آن لحظه تاریخی، که فکر می کردیم پایان زندانی‌یِ سیاسی است، از زندان قصر با دیگر یارانش بیرون آمد.

مستم مست شبح.
باز از آن شیب‌هاست که با یاد دوست خواسنتم تا دم‌دمای صبح بیدار و هشیار بمانم و همان اول شب یاد دئوست کله پایم کرد.
بی‌دلیل آمده بودند به دیدارم. یک هم‌کلاسی‌ام در سال‌های اول دبیرستان و یک لُر، که وقتی می‌گفتی هوشنگ اعظمی و یا همایون کتیرایی، گل از گلش می‌شکفت. و دیگر گرد نقره‌یی که بر موهای‌اش نشسته بود به چشم نمی‌خوورد. تنها چشم‌های‌اش را می‌دیدی که دو شعله‌یِ آتش شده است که می خواهد روشن نگاه دارد خرمن آتش‌ها را در کوه‌های لرستان. و فکر می کردی که در ته چشمانش هزار سوار می‌کوبند بر دهل‌هاشان:
دایه دایه وقت جنگه

نشستیم و نوشیدیم و یاد کردیم از مصطفی شانه‌چی گه هم‌کلاسی‌مان بود از سال اول دبیرستان، و سه سال هم اطاقی من بود در کوی دانشگاه و هم پرومده‌ام بود، و کشتندش و کشتندش.
و از منصور فرشیدی که با هم هم‌محلّی بودیم و یادم نمی‌رود آن‌بار که با هم راه افتادیم برای رفتن به غار مغان و گم کردیم راه را و سرگردان شدیم در میان کوه‌ها و می‌نرسیدیم و شب شده بود و هی منصور می‌‌پرشید ما می رسیم آخر یا نه، و گاه که می‌آمد در آن اطاقکِ کوی پیش من و مصطفی بماند، همیشه روی زمین می‌خوابید و هرکارش می‌کزدیم نمی‌پذیرفت روی تخت یکی از ما دو نفر بخوابد، و کشتندش و کشتندش.
و منوچهر ممیّز که من وقتی می‌خواستم ازدواج کنم، در آن سال‌هایی که همه چیز داشت فرو می‌ریخت، از او قزض کردم. و هم چنان به او بدهکارم. فرصتی نشد بدهی‌ام را به او بپردازم. منن در رفتم و او را یکی از شاگردهای حزب‌اللهی‌اش، در خیابان بهئدست پاسداران داد. منوچهر یلی بود . اما عکسی که از جسدش دیده‌ام مرا یاد بازماندگان اردوگاه‌های نازی می‌اندازد. او را زیر شکنجه کشتند، زیر شکنجه کشتند. آخر منوچهر همیشه ساکت بود. تنخها برای دوست سخن می گفت. او حسرت یک کلام را بر دلشان نهاد. او با ما هنور سخن می‌گ.ید شبح عزیزم.
با او و با احمد نیکبخت در میدان راه‌آهن مشهد، عکس انئاختیم و پشت سر ما درشت نوشته بود : «در ما هنوز خون سحر جوش می زند». حالا از خودم می‌پزسم ٱیا هنوز در ما خون سحر جوش می زند؟
و ...

مستم مست شبح
بیار جامت را که پر از تلخی است
بیار جامم را که پر از اشک است
جام‌ها‌مان را به شادی
و با امید به سرشارشدن از هزار زیبایی‌یِ زندگی می‌نوشیم
ما در برابر مرگ
زندگی را می‌آوریم
ما این‌بار
زندگی را سرودی می‌کنیم
پر تپش‌تر از دل توفان
و آیا اصلن زندگی خود پر تپش‌تر از دل توفان نیست؟
ما زندگی را
ساده
بی‌پیرایه
آن‌چنان که هست
زندگی می‌کنیم
و این سرودی می‌شود پر تپش‌نر از دل توفان
و می‌روبد هر ‌آن‌چه که نازندگی‌است
هر ‌آن‌چه که مرگ است

رزا برای اولین بار من بود


هاله 4:52 @ Tue, 20 Jul 04

مرسی شبح جان. امضا کردیم.


ساحل شمال 4:28 @ Tue, 20 Jul 04

شبح عزيز اقدام بجای جمع آوری امضا برای حمایت از زندانيان سياسی در حال اعتصاب غذا در زندان اوِين قابل ستايش است .
در این ارتباط پیشنهادی که بنظرم می رسد اینه که پس از جمع شدن تعداد قابل توجهی از امضاها ( شامل وبلاگها و افراد ) و برای دادن برد بيشتر به این کارزار حمايتی در جهت کاناليزه کردن هرچه بيشتر اين حرکت گام برداريم . در این رابطه می توان بعنوان مثال در تماس دائم با فراخوان دهندگان ( دعوت عام انجمن ها، نهاد های فرهنگی _ اجتماعی و فعالين سياسی در سراسر اروپا _ کانادا_ آمريکا و استراليا ) باشیم و حرکت های بعدی را با هماهنگی یکدیگر سازمان دهيم . پيروز باشيد.


این يک زن است 2:19 @ Tue, 20 Jul 04

آنقدر دردناک است این جريانات که آدم خفه می شود ... خوشا به حالت که تو صدايت این چنين رسا مانده است .


nasrema 1:42 @ Tue, 20 Jul 04

belekhareh bayad istad ta haghighat harfeh aval ra beznad. shayad an zaman door nabashad albateh donabaleh dah bist sl nabayad bood


عزیزدوردونه 1:28 @ Tue, 20 Jul 04

سلام شبح جان ما ديگه از اين سياست چيزی براموون درنمياد اوضاعمون خرابتر از اين حرفاست عزيز
اينه که نظری ندارم :)


داریوش کبیر 1:21 @ Tue, 20 Jul 04

اين همه امضا ولی به کجا رسيديم؟زندانی وآزادی و...
جمهوريت يک شماره نيامده خوابش برد.راستی در جريان استعفای ۲ماه پيش وقايع بودين؟ معلوم بود دير يا زود اين روزنامه(ياس نو ببخشید وقایع ) توقيف خواهد شد


دنیایی 0:53 @ Tue, 20 Jul 04

زندانی سیاسی را ازاد کنید . امضا شد.


nasrin 0:33 @ Tue, 20 Jul 04

شبح جان !
به درستی اشاره کرده ای شرایط ما نسبت به دنیای امروز ٫ واقعا دردناک و باورنکردنیه !
و چقدر به جا از زندانیان سیاسی یاد کردی ٫ که جان بر کف در مقابل این رژیم خونخوار ایستاده اند و حقیقتا قابل تقدیرند !
منهم تومار را امضاء کردم ٫ شماره ۲۹
ولی ايکاش می تونستيم کارهای بيشتری بکنيم !


manochehr 0:23 @ Tue, 20 Jul 04

هیچ انسانی نباید بخاطر اندیشه اش زندانی شود.زندانها را بر سر زندانبانان و زندان سازان باید خراب کرد.
زنده باد شبح و زنده باد انسانيت.






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25711
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: april 15, 2008 01:18 am


از کجا آمده‌اند؟