چهارشنبه، 10 تیرماه 1383 | June 30, 2004

از سر دل‌تنگی

نه، بی‌هوده تلاش می‌کنی، ای آن که عاشق‌ترين قلب‌ها را در سينه داری، عشق‌ات پاس داشته نمی‌شود... مجوی! جست‌وجو مکن!..
هيچ چيز اين جهان کامل نيست اين مغز و دل و دست و پا و چشم و دهان و ابرو متناسب نيست. که گفته بود اين قلب اين‌چنين عاشق و شيفته باشد و اين دست‌ و پا چنين چلمن و بی‌خاصيت؟ که گفته بود اين دهان از قلب فرمان بگيرد و اين دست و پا از مغز؟ که گفته بود اين چشم‌ شهلا نباشد و اين ابرو‌ کمان؟
که گفته بود اين مغز مصلحت‌انديش جبون اختيار را به کف گيرد و اين قلب را دربه‌در و منکوب کند؟
نه، اين قلب شايسته‌ی اين جسم زبون نيست تيزترين خنجرهای عالم را بر اين سينه زنيد تا عريان و خون چکان از اسارت اين قفس استخوانی رهايی يابد و مجرد و تنها فرياد برآورد:
کيست آن که به تک تک سلول‌های شما آب و هوا و خون و غذا می‌رساند؟ کيست آن که در هر تپش‌اش فرسوده می‌شود تا شما را به باروبر نشاند؟ چرا چنين همه با هم متحد شده‌ايد تا اين خادم خاموش و تپنده را منکوب کنيد و به بند کشيد؟
...
ای تلاع بی‌غبار! ای تندر خاموش! انتخابی در کار نبود اين بافت خاکستری مکار اين رگ و پی عليل انتخاب می‌کردند و من جز تپيدن به شوق رهایی چه می‌توانستم...

June 30, 2004 01:26 PM

سهیل قاسمی 17:36 @ Thu, 8 Jul 04

آه تو می دانی مرا سر باز گفتن کدام سخن است. از کدام درد.


چای تلخ 20:25 @ Fri, 2 Jul 04

شبح عزیزم . امروز بعد از هفته ها رمل و اسطرلاب فراوان اومدم به وبلاگت .خوشحالشدم خیلی.


شبح 13:14 @ Fri, 2 Jul 04

ترانه‌ی نازنين!(44)
نازنين‌ترين. بارها بارها اين شعر شاملوی عزيز را با خود زمزمه کردم و به‌جای بامداد "شبح" را گذاشتم. تو تله‌پاتی می‌دانی؟ خلاصه مرسی شنيدن‌اش از زبان تو جلوه‌ی ديگری داشت.
شراگيم عزيز!(45)
من توضيح کلی دادم و ارتباطی با نوشته‌ی تو نداشت. من نه نااميد هستم نه بدبين شايد کمی بداخلاق شده باشم البته اين بداخلاقی را می‌توانی به حساب پيری من بذاری. اگر جمله‌ی مرا دوباره بخوانی متوجه می‌شوی تنها چيزی را که به تو منتسب کرده‌ام "گوشه و کنايه" زدن است نه چيز ديگری. در مورد دوستان و دشمنان بايد بگم... بگذريم.


شراگيم 12:40 @ Fri, 2 Jul 04

اه...!! شبح تو چقده بد اخلاق شدی...تهمت چيه؟ مزدور کيه؟ فخر فروشی کجا بود؟
گوشه کنايه کودکانه...!؟ حالا گيرم من بد منظورم رو بيان کرده باشم...يعنی من خواسته باشم مساله ای رو که برام جالبه(نه از اون جهاتی که تو به خود گرفته ای) رو اينجا بنويسم...(جالبی اين مطلب در اين نکته بود که با وضع به وجود آمده آدم(شبح!) ميمونه که از شنيدن چنين خبری بايد خوشحال بشه يا ناراحت!)
و تو سريع جبهه گرفتی که اله و بله...!
جون شبح يه چيزی رو جدی ميگم...ميدونی اخلاقت شبيه کی شده؟ شبيه بابای من بعد از انقلاب!... اون موقعی که به همه چیز و همه کس بد بین شد...حالا نمیدونم علتش پیری بود یا ضربه هایی که انقلاب بهش زده بود...حالا بیشتر نمیتونم توضیح بدم که الان اگه مادرم همینو هم بخونه جِرَم میده که چرا اسرار هویدا میکنی...!!؛)
ولی نکن این کارو...ادای پیرمردای شکست خورده رو در نيار...به جان شبح چند وقته حس ميکنم با دشمنانت مهربان تری تا با دوستات...!
راستی...ممنون از توجهی که به شعرم داشتی...همونجا چند خطی برات نوشتم...


ترانه 11:30 @ Fri, 2 Jul 04

- نظر در تو مي كنم اي *شبح
كه با همه ي جمع تنها نشسته اي!

- تنها نشسته ام؟
نه
كه تنها فارغ از من و ما نشسته ام

-نظر در تو مي كنم اي*شبح
كه چه ويران نشسته اي

-ويران؟
ويران نشسته ام؟

آري،
و به چشم اندازٍ اميد آباد خويش می نگرم.
«شاملو»

* بامداد


شبح 10:51 @ Fri, 2 Jul 04

داريوش جان!(31)
مرسي مثل هميشه حق با تو بود درست‌اش کردم.


شبح 9:41 @ Fri, 2 Jul 04

شراگيم عزيز!(40)
نظر تو چيه خوش‌حال شدم يا ناراحت؟
در اولين واکنش‌ام به موضوع فيلترينگ و بعد از ديدن واکنش‌های کودکانه از طرف بعضی‌ها نوشتم بدترين کار اين است که موضوع فيلترينگ را بکنيم عاملی برای فخرفروشی يا تهمت زدن! يعنی از يک سو راه بيفتيم و به مخالفان خود که سانسور نشده‌اند بگوييم "شما مزدور رژيم هستيد يا برای رژيم خطری نداريد وگرنه فيلترتون می‌کردن!" و از طرف ديگه فيلتر شدن خودمون توسط رژيم را به دليل نوشتن مطالب مشعشع و درست بدانيم!
در همان نوشته يادآور شدم که فيلترينگ رژيم هم مانند بقيه کارهاش حساب و کتاب روشنی نداره. به هر حال اگر قصد گوشه کنايه زدن بود که زدی اما پاسخ من برای روشن شدن موضوع بود ديگر يادگرفته‌ام به گوشه کنايه‌های کودکانه پاسخ ندهم.


شراگيم 9:00 @ Fri, 2 Jul 04

دِ...! اصلا یادم نبود نباید برات کامنت میذاشتم...هنوز از خر شیطون نیومدی پایین؟


شراگيم 8:57 @ Fri, 2 Jul 04

راستی...جسارته شبح جان...ولی من از سپهر گستر اينترنت ميگيرم و داتک...با اينکه هردوشون خيلی از سايتها رو فيلتر کردن ولی خوشبختانه يا متاسفانه من تا به حال برای ورود به سايت شما مشکلی نداشتم...!
نميدونم خوشحال شدی الان يا ناراحت...!؛)


شراگيم 8:51 @ Fri, 2 Jul 04

اين شبح م که حسااااس...!:)


mahya 0:01 @ Fri, 2 Jul 04

ما که دلتنگ و عاشق و معشوق و شيفته و مجنون بيابان گرد و ديوانه بدون عقل بوديم شبح جان ...ديگر چرا باز هم تکرار کردی و دردم را فزونتر ساختی ؟


mahya 0:01 @ Fri, 2 Jul 04

ما که دلتنگ و عاشق و معشوق و شيفته و مجنون بيابان گرد و ديوانه بدون عقل بوديم شبح جان ...ديگر چرا باز هم تکرار کردی و دردم را فزونتر ساختی ؟


Virus 23:59 @ Thu, 1 Jul 04


( بر آن بام ، /
آن كاج ، /
آن نسترن ، /
به جز بازي ِ برف ِ خاموش ، نيست . /
من از برف ِ خاموش ، خاموش تر ! /
نه برف ، اين غبار ِ فراموشي است /
كه پيچد جهان را به شولاي خويش /
من اين جا ، درين پرده پرده غبار /
شوم لحظه لحظه ، فراموش تر ! == فریدون مشیری )


firoozeh 19:07 @ Thu, 1 Jul 04

شبح جان تو دلتنگ ميتونی باشی ولی ناامبد هرگز............... شبح به اين نااميدی اصلا هم نوبر نيست............................. جويای راه خويش باش از اين سان که منم... در تکابوی انـســــان شدن در ميان راه ديدار ميکنيم حقيقت را ...ازادی را... خود را ... در ميان راه ميبالد و به بار مينشيند دوستيی که توانمان ميدهد تا برای ديگران مامنی باشيم وياوری... اين است راه ما....تو و من.


شکارچي 13:40 @ Thu, 1 Jul 04

سلام شبح عزيز
جدا کامنت دونی به اين باحالی نوبر والا...
آدم مياد اينجا خستگيش در ميره...
پراز متنهای زيبا و دلنشين...

راستی رهگذرجان ... کجا به سلامتی.؟
نميای بريم بزنگان ؟ امروز عصر داريم راه ميافتيم....


روشنک 12:27 @ Thu, 1 Jul 04

این حرفهای قلبت بود یا مغزت؟به نظر من این احساس تو بود با اون دل و مغز/نمیشه تفکیک قائل شد/مغز با اون کبکبه و دبدبه اون بالا اتفاقا شدیدا تحت تاثیر قلبه/به زمزمه های دل گوش میده و به دست و پا فرمان/من تموم اعضای بدنمو دوست دارم و واسشون ارزش یکسان قائلم/اتفاقا درآدم شهری که ما هستیم قلب تنها شهروندی ست که با سرپیچیهاش زندگی رو زیباتر میکنه و انگیزه ای میشه واسه پیش رفتن/منم دلتنگم / دلم لک زده واسه یه ذره روشنایی/یه ذره نور/اما دلم روشنه/مایوس نیستم/امیدوارم.


رهگذر ثانی 11:36 @ Thu, 1 Jul 04

آری
رفيق راه
ترانه‌‌یِ دلتنگی‌یِ شبح را
با خود خواهم برد!


ترانه‌ شاد
که آن بالا بالاها نشسته است
و از بالا به ما نگاه می‌کند
و مرا برمی‌گرداند
به دوران اندوه‌ها و شادی‌های‌یِ کودکی‌ام
مرا به یاد آن دختر بچه‌یِ شیطانی می‌اندازد
که ته کوچه‌یِ ما می‌نشست
و اگر من
گاهی
نگاهی، نوازشی، بوسه‌ای طلب می‌کردم
سرش را بالا می‌گرفت
لب‌های‌اش بر هم می‌فشرد
و جوری که بشنوی و نشنوی
می‌گفت نه!

و من چقدر دوستش داشتم.


ترانه‌ شاد
می‌گوید
نه، من با تو هم‌راه نمی‌شوم
می‌خواهم «پیاده» طیّ طریق کنم
هرگز
سوار این ژیان قُراضه‌یِ تو نخواهم شد!

این ترانه‌بانو
آخرش
با این پیاده طی طریق کردنش
مرا چون مجنون
آواره دشت و صحرا خواهد کرد
و یا چون فرهاد
به کوه‌کنی واخواهد داشت.

می‌گویم
آخر ما در قرن بیست و یکم زندگی می‌کنیم
دیگران با موشک
و با سرعت نور طی طریق می‌کنند
لیلی‌بانو!
شیرین‌بانو!
ترانه شاد!
تو هنوز می‌خواهی پیاده طی طریق کنی؟

باورکن
همین ژیان قراضه‌یِ من
ما را بس است
اگر کمی احتیاط کنیم
و خوب برانیم
تمام بادها و طوفان‌هایِ هزار گردنه‌یِ منجیل را
پشت سر خواهیم گذاشت.

باز لب‌های‌اش را بر هم می‌فشرد
و با گره اخمی بر ابرو می‌گوید
نه! نه! نه!
من با شما «روشنفکران» هم‌راه نخواهم شد!
می‌گوید
من ماهی‌ام، نهنگم، عمانم آرزوست
و پایِ پیاده
راهی‌یِ پهنه‌یِ دریاها می‌شود.

من
کوله‌باری از اندوه بر دوشم
ترانه‌یِ دلتنگی‌یِ شبح
تنها رفیق راهم را
بر می‌دارم
و با ژیان قراضه‌ام راهی می‌شوم.

به جاده چشم دوخته‌ام
باید چهارچشمی به جلو نگاه کنم
مبادا منحرف شوم
راهی بس پُر مخافت است
و به سادگی می‌توان از بی‌راهه‌ها سر درآورد!

اما دلم پیش اوست
دست خودم نیست
بی‌اختیار چشم از جاده برمی‌دارم
و به این طرف و آن طرف نگاه می‌کنم
آخر
ترانه‌بانو گفته
در راه ممکن است
گاهی هم‌دیگر را بیابیم!


داريوش شاهد 10:38 @ Thu, 1 Jul 04

نه، بی‌هوده تلاش می‌کنی، ...
... نه، اين قلب شايسته‌ی اين جسم زبون نيست...
دو تا ویرگول ناقابل و یک غذای عذا شده ! (شایدم اشتپ میکنم! هان؟!)
-------------
با این نوشته شمای دوست، چنان ام کنون که همی باز توانم دگرگون شوم، زنهار ای زمانه، که روز مبادا فرا رسد.
این هم ناله ای چند از قلب پاره :
چگونه ست، آنگاه که اين تن ِ فرتوت و نزار سودائی در سر میداشت، اين من بودم که به زیر آماج هجمه های ارتجاع له ميشدم! و فريادهاي "بوالهوس" "بوالهوس" ِ نامردمان مرا از تپندگي شادانه ام بازميداشت و بر تپندگي روزمرگي يم مي افزود.
پس آنگاه، که دردی دوا و يا که نيازمندی بي نیاز ميشد، همگان مردمانِ هميشه بي فروغ ِ خود را چنان تنگ، و دهان هميشه بسته خود را چنان باز ميكردند و ميگفتند : "العاقلا اشارت! " ، که من در دم می مُردم!. و چنان غرق در تپندگی روزمرگی یم میشدم که گوئی از ازل نبوده ام.
تقديم به دوستان همنوا


شبح 10:26 @ Thu, 1 Jul 04

سايه‌ی عزيز!(25)
فعلا که اين قلب و مغز اسير اين دست و پای ناتوان است!


شبح 10:24 @ Thu, 1 Jul 04

ره گذر ثانی عزيز!(22)
چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها به باران
برسان سلام ما را(شفيعی کدکنی)
شرمنده که چيز قابلی نداشتم توشه‌ی راه‌ات کنم.


Hasti 5:12 @ Thu, 1 Jul 04

سلام از آشناييتون خوشحالم


shiw 2:49 @ Thu, 1 Jul 04

kheili doostetan darim. binahayat.


2:46 @ Thu, 1 Jul 04

kheili doostetan daram. kheili


سایه 1:47 @ Thu, 1 Jul 04

حالا الان مشکل کجاست؟
مغز مصلحت‌انديش یا قلب عاشق؟


ترانه 0:35 @ Thu, 1 Jul 04

ره گذر عزيز آماده سفر ۲۲

ترانه دلتنگی را برای «دوست» مي توان خواند. برای « دوست» ساز کوک نشده هم می توان زد/ نواخت و دوست ديگر سرود پرواز را و خروش دريا را می خواند و می خواند و می خواند تا ترانه خوان دلتنگ هم خوان آوازش شود!!
هر كجا هستي شاد باشي!!


زمینی 0:23 @ Thu, 1 Jul 04

شبح جان زيبا بود. دلتنگی هم از نوع دنيای اشباح چه زيباست!


رهگذر ثانی 23:16 @ Wed, 30 Jun 04

گه‌گاه یک ترانه‌یِ دلتنگی
سینه‌های‌مان را
یرای خواندن سرودهای مبارزه
آماده می‌کند.

پیشترها نوشتم
تقسیم دلتنگی با دوست
آن را هزاربار کم می‌کند
و تقسیم شادی با دوست
آن را هزاربار افزون می‌سازد.

پس شبح عزیز
ترانه‌های دلتنگی‌ات را هم برای‌مان بخوان
هم‌چون ترانه‌های شادت!


یک دو هفته‌ای از دوستان مرخصی می‌طلبم
و با خودم کمی از ترانه‌یِ دلتنگی شبح را
به سفر می‌برم
می‌دانم
رفیق راه خوبی خواهد بود
این ترانه‌یِ دلتنگی‌یِ شبح!


ترانه 22:28 @ Wed, 30 Jun 04

إرنستو عزيز ۱۳

كنجكاو شدم( كنجكاو جان ببخشيد منظوري ندارم) اين خبر بد چيه كه تو هم شنيدي؟؟ خوبه كه ما ۱۳ و نحسي حاليمون نيست وگرنه همون شماره ات خودش کافی بود.:)))


شبح 22:00 @ Wed, 30 Jun 04

زيتون عزيز!(11)
تلاع به معنای ابری گرد و غباره حالا اگه معادله‌شو حل کنی به ابر می‌رسی.
راستی به خانم مسرت سلام برسان اگر خواستند ايميل‌شان را به بده تا ايميلی چهت تشکر و پاره‌یی توضيحات روانه کنم.


ترانه 21:47 @ Wed, 30 Jun 04

شبح نازنين!

گفتم که:
ننشينيم که يأس
شوقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمان را ببرد

زندگی ميل و تماشا دارد
چه كسي جرأت حاشا دارد؟ « مينا اسدی»

چه خنگ شدم!!
يه مثلي بود كه مي گفت:

دست شکسته بکار ميرود
اما دل ش....
همون بهتر که يادم رفته

اين حرفها و ادبيات مال ما نيست!!

اين يکی را می نویسم که «از هزار حرف ناگفته» برداشت کردم ( خيال کردم محصوله)
علي جان با اجازه!

«گیرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید ؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
...
...
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟»

شبح جان براي اين متحد شدگان نا فرمان سرود مبارزه بايد خواند نه ترانه دلتنگی!!

شاد باشی رفيق!!! ترانه


آرمین گیله مرد 21:47 @ Wed, 30 Jun 04

سلام ... بخاطر همین در سینه حبس شده که فرار نکند وگرنه کی از روی میل حاضر هست با این بشر بماند!!!؟؟؟


نی آوا 21:35 @ Wed, 30 Jun 04

هیچ...هیچ... و باز هم هیچ...


21:29 @ Wed, 30 Jun 04

شبح عزيز ما!
قلب فروزان دانکوی کورگی را خوانده ای؟


پرنيان 21:02 @ Wed, 30 Jun 04

شبحي نازنين چقدر دلتنگ شدم وقتي سايتت رو فيلتر كردن. ولي نبايد ضعف نشون داد. ما هر كاري كه از دستمون بر بياد مي كنيم. حتي اگه كمترين كار يعني تنها نوشتن باشه.


زیتون 19:18 @ Wed, 30 Jun 04

اما به نظر من: بجوی! جستجو کن! شوق رهایی در همه ما هست..بالاخره درست می‌شه!
شبح جان معنی تلاع رو نفهمیدم..


زیتون 19:09 @ Wed, 30 Jun 04

شبح جان تو لینکدونی اسم خانوم مسرت امیرابراهیمی رو نوشتی سرمست امیر ابراهیمی:)) البته سرمست هم قشنگه ها:)


کنجکاو 18:46 @ Wed, 30 Jun 04

به اِرنی؛

عماد افروغ، رئيس كميسيون فرهنگي مجلس گفت: شادي و خنده، يكي از
راههاي تخليه هيجانهاي انساني است و بايد درباره اهميت اين كار تجمع و نشست هايي
داشت. ما بايد براي خنده و شادي در كشورمان، كاركرد
متناسب با فرهنگمان تعريف كنيم
و در اين راه، ابتدا
بايد ببينيم ائمه اطهار ما در مورد شادي و خنده چه ديدگاهي
داشته اند و اين را از احاديث و روايات استخراج كنيم.
 


هزار حرف نگفته 18:36 @ Wed, 30 Jun 04

شبح جان :

به قول شاملو :
یگانه بود و هیچ چیز کم نداشت

قربانت
علی ن


yekgharibeh 18:34 @ Wed, 30 Jun 04

شبح جان نازنين از قلبت نهراس، تنها قلبت است که به تمامی از آن توست و نه مغز مصلحت انديشت. قلبت را به داوری بنشين و بگذار عاشقانه و به شوق رهايی حتمی بتپد.


jay 18:04 @ Wed, 30 Jun 04

ببين شبحی همين جوری مينويسی که به فارسی نوشتنت حسودیم ميشه ! از ۱۰۰ تا شعر بهتر بيان کردی..می دونی چند بار اين متن رو خوندم ...
عاليست فقط همين .

ايام به کام


ارنستو چه گوارا 18:00 @ Wed, 30 Jun 04

به چرک می نشيند خنده
به نوار زخمبنديش ار ببندی
رهايش کن -رهايش کن

خنديدن را هم برای چیزی اختراع کرده اند
سخت نگیر رفیق


banafshe 17:28 @ Wed, 30 Jun 04

زيبا بود.


دخی 16:11 @ Wed, 30 Jun 04

چرا چنين همه با هم متحد شده‌ايد تا اين خادم خاموش و تپنده را منکوب کنيد و به بند کشيد؟
از این دست -چرا ها- خيلی زياده اما -چون ها-خيلی کم.


شيرين 15:25 @ Wed, 30 Jun 04

ممنون و متشکر


شکارچی 14:04 @ Wed, 30 Jun 04

چرا دلتنگ؟

پس این ترانه ای که باد میخواند از آن توست.
و آسمان ....
این آسمان پر ستاره ....
و...
مگذار ... مگذار چنین شود... دلتنگ مباش که رهایی از ماست و به قلبت بگو به شوق آن بتپد که دیری نمانده است....
و بدان که هرگز بیهوده تلاش نمیکنی. از پای منشین . آماده شو تا دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری...


روزبه 13:38 @ Wed, 30 Jun 04

۶ بار خوندم و هر بار بيشتر لذت بردم...دست مريزاد..روزبه






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1273
تعداد نظرات: 24852
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: january 16, 2007 10:06 pm


از کجا آمده‌اند؟