آری
رفيق راه
ترانهیِ دلتنگییِ شبح را
با خود خواهم برد!
ترانه شاد
که آن بالا بالاها نشسته است
و از بالا به ما نگاه میکند
و مرا برمیگرداند
به دوران اندوهها و شادیهاییِ کودکیام
مرا به یاد آن دختر بچهیِ شیطانی میاندازد
که ته کوچهیِ ما مینشست
و اگر من
گاهی
نگاهی، نوازشی، بوسهای طلب میکردم
سرش را بالا میگرفت
لبهایاش بر هم میفشرد
و جوری که بشنوی و نشنوی
میگفت نه!
و من چقدر دوستش داشتم.
ترانه شاد
میگوید
نه، من با تو همراه نمیشوم
میخواهم «پیاده» طیّ طریق کنم
هرگز
سوار این ژیان قُراضهیِ تو نخواهم شد!
این ترانهبانو
آخرش
با این پیاده طی طریق کردنش
مرا چون مجنون
آواره دشت و صحرا خواهد کرد
و یا چون فرهاد
به کوهکنی واخواهد داشت.
میگویم
آخر ما در قرن بیست و یکم زندگی میکنیم
دیگران با موشک
و با سرعت نور طی طریق میکنند
لیلیبانو!
شیرینبانو!
ترانه شاد!
تو هنوز میخواهی پیاده طی طریق کنی؟
باورکن
همین ژیان قراضهیِ من
ما را بس است
اگر کمی احتیاط کنیم
و خوب برانیم
تمام بادها و طوفانهایِ هزار گردنهیِ منجیل را
پشت سر خواهیم گذاشت.
باز لبهایاش را بر هم میفشرد
و با گره اخمی بر ابرو میگوید
نه! نه! نه!
من با شما «روشنفکران» همراه نخواهم شد!
میگوید
من ماهیام، نهنگم، عمانم آرزوست
و پایِ پیاده
راهییِ پهنهیِ دریاها میشود.
من
کولهباری از اندوه بر دوشم
ترانهیِ دلتنگییِ شبح
تنها رفیق راهم را
بر میدارم
و با ژیان قراضهام راهی میشوم.
به جاده چشم دوختهام
باید چهارچشمی به جلو نگاه کنم
مبادا منحرف شوم
راهی بس پُر مخافت است
و به سادگی میتوان از بیراههها سر درآورد!
اما دلم پیش اوست
دست خودم نیست
بیاختیار چشم از جاده برمیدارم
و به این طرف و آن طرف نگاه میکنم
آخر
ترانهبانو گفته
در راه ممکن است
گاهی همدیگر را بیابیم!