●
عروج مسيح
شبح عزیز!
به قولی که داده بودم وفا میکنم. متنی که در آخر میآید، یکی از اعضای خانواده مسیح نوشته و آنها برای ما فرستادند. این متن در روز خاکسپاری مسیح، بر سر مزارش خوانده شد.
فراخوان دوستان پاریس برای درگذشت مسیح :
با اندوه فراوان درگذشت مبارز راه آزادی، مسیح راستی مبارکه، از فعالین «طیف فدائیان (اقلیت)»، « اتحاد انقلابی نیروهای کمونیست و چپ ایران» و «انجمن دفاع از زندانیان سیاسی و عقیدتی ایران- پاریس» را در روز یکشنبه 13/6/2004 به علت بیماری سرطان در بیمارستان سن آنتوان پاریس به اطلاع میرسانیم.
مسیح راستی یکی از مدافعین پیگیر آزادی و دمکراسی بود که همواره در مبارزات و تظاهرات سیاسی در دفاع از حقوق مردم ایران، جنبش دانشجویی، زندانیان سیاسی و افشای رژیم جمهوری اسلامی حضوری فعال و گسترده داشت.
شرکت هرچه وسیعتر آزادیخواهان در مراسم خاکسپاری و بزرگداشت او، احترام به ارزشهای مبارزاتی همهی پیروان راه آزادی است.
رهگذرثانی
آنروز هم صبحی از بهار بود. خورشید در كار بود تا شب را روز كند. او از هند برمیگشت. ترمینال فرمانیه شیراز خالی شد و دیگر كسی نبود. تنها مردی سیاهچرده، با موهای وز بلند و ریشی ژولیده باقیمانده بود كه دستانش، از زیر پوشینه چهارخانه قرمزی كه سرتاپایش را پوشانده بود، سیگارش را به دهانش میرساند.
فقط چشمانش میگفت من مسیحام...
خورشید كه رفت، با كت و شلوار و كروات، با موهای تحت فرمان و چهرهای براق، با خنده و مسخره بازی، پس از عبور از دالان تعظیم هتل كورش شیراز، آقای دكتر راستی برای خود و همراهان سفارش ودكا داد.
فقط چشمانش میگفت من مسیحام...
در خوابِ خورشید، با پیكان مدل 46، مست از باد بهاری، سرگردانان حافظیه، قصرالدشت و كل مشیر را بدرقه كرد. صدای آوازش تپه تلویزیون را پر كرد. آوازش یادآور آوازهای عاشقیاش در كوچه باغهای مباركه بود.
آوازهای یك پسر جوان، پسری با چهرهای سیاه و موهای وز. در حالیكه یك پاچه شلوارش را بالا زده بود آواز میخواند. پس از عبور از میان گندمزار و گذر از لابلای درختان اناری كه تازه به گل نشسته بود وارد كوچه باغ میشد. صدای آوازش در كوچه باغ میپیچید. همه میدانستند او عاشق شده است و میرود تا از پس دیوار، قرار ناگفتهای را اجرا كند. قراری روبروی سوراخی در دیوار بلندِ كنار جوی آب، یك طرف دختر و یك طرف جانی شیفته. خزیده پشت دیواری بلند، با نگاهی نگران، از درز دیوار نگاهش را به آنسوی جوی پرواز میداد، شاید میدانست روزی دوباره این كار تكرار خواهد شد، ولی نه برای دیدار دلخواهش.
فقط چشمانش میگفت من مسیحام...
آن شب نیز شبی از بهار بود، همه پشت دیوار پناه گرفته بودند. هنوز چند ماهی از زمستانی كه بهار شده بود نمیگذشت. كسی منتظر شلیك نبود، ولی همه پناه گرفته بودند. ناگهان صدای شلیك آمد و یكی از دانشجویان بزمین افتاد، همه نگران و مضطرب با نگاههای وحشتزده به او خیره شدند. همه چیز متوقف شد. صدای ناله او خیابان زند شیراز را پر كرده بود. همه هراسان از ادامه شلیك و خون فرار كردند... چشمانش در تاریكی برق میزد وقتی مجروح را به دوش كشیده بود و در كوچهی روبروی دانشكده محو میشد.
فقط چشمانش میگفت من مسیحام...
از آن پس خانهاش پناه كسانی بود كه خسته از دویدنها پناهی میجستند.
شبی پس از كار روزانه، مثل همیشه در فكر و ژولیده، انگار با كسی حرف میزد. صدای گفتگوی او با كسی، در چهره سیاهش شنیده میشد. گوشش را میگرفت و به دستاش خیره میشد. با صدای بلند گفت آیا میتوانم؟ ون گوگ ...
صدای پایش را شنیدم كه از پله هواپیما بالا میرفت و در تاریكی شب چشمانش را دیدم كه انعكاس رنگها را بر بوم نشان میداد. رنگ آتشی را كه از سوزاندن عكسهای رسمی و غیر رسمی، مدارك و مجوزها و مدرك دكتریاش در حیاط كودكیاش در مباركه بر پا كرده بود، و میخندید.
نگاه كردم عكس او بود با چند نفر از دانشجویان و همكلاسیهایاش در دانشگاه كابل، در روزهای پایان دوره دكتریاش. دختران جوان و زیبای افغانی با لباسهای شیك و كوتاه و پسرهای جوان با كت و شلوار و كروات...
او در میان آنها در حالیكه لبخند بر لبانش بود در آتش سوخت. عكس بعدی در حال نوشتن بود، شاید داشت نامهای مینوشت به بابا زینل و جده و طبق معمول التماس دعا، كه پدر عزیز هزینههای دانشگاه بسیار بالاست و از خلیل هم گرفتهام اما ...
آن شب هم یك شب بهاری بود پس از یك هفته تماس بالاخره رضایت داد كه شماره حسابش را بدهد. ساعت 11 شب شماره 003313853 را گرفتم. پس از چند زنگ بالاخره گوشی را برداشت. گفتم چه عجب؟ خندید و گفت میدونی بعد از مدتها بالاخره این تابلو هم تمام شد و داشتم به سلامتی یك آبجو باز میكردم بخورم و...
پس از صحبتها و خندهها گفتم شماره را بده. گفت چه شماره ای؟ كاملاً فراموش كرده بود و نداد و فقط خندید...
دیروز هم یك بعدازظهر بهاری بود، مشغول كار بودم. تلفن زنگ زد. الو، سلام... خبر خوبی نیست. متاسفانه مسیح... سرطان ریه... امروز صبح... و دیگر هیچ.
یادم آمد هفته گذشته تلفنش را جواب نمیداد.
آخرین عكس او را در پاریس میبینم، قیافهاش كاملاً تغییر كرده است.
فقط چشمانش میگوید من مسیحام...
به جست و جوی تو
بر درگاه كوه می گریم
در آستانه دریا و علف
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گریم
در چهار راه فصول
در چهارچوب شكسته پنجرهای
كه آسمان ابرآلود را
قابی كهنه میگیرد
.....................
.....................
و ما همچنان
دوره میكنیم
شب را و روز را
هنوز را...
June 24, 2004 06:31 PM
اینهم پلاتفرمی که نوشتم (که البته از نظر خودم بسیار محافظه کارانه است):
مارکسيسم بهترين ابزار اجتماعي براي تبيين اجتماعي -سياسي يک اجتماع خاص است ولي مارکسيسم يکي از ابزارهاي تغيير جهان نيز هست . ماهيت تبييني مارکسيسم را معمولآ روشنفکران بعهده ميگيرند ولي ماهيت تغييري آن بيش از همه بعهده طبقه کارگر است. بدين واسطه تکليف سوسياليزم در ايران را طبقه کارگر روشن ميکنند و نه جامعه روشنفکري. اگر طبقه کارگر ايران توان سازماندهي خود را داشته باشد و اگر ضرورت اعتقاد به سوسياليزم را درک کند -حتي اگر تمام هويت روشنفکري ايران بدامان ايالات متحده پناه ببرد بازهم -سوسياليزم راه خود را مي يابد. اين موضوع را به اين دليل عنوان کردم تا نشان دهم هرچند روشنفکران تآثير بسزايي در روند تحولات اجتماعي دارند ولي تکليف سوسياليسم را طبقه کارگر مشخص ميکند.
آيا طبقه کارگر ايران به اين باور رسيده است؟ از نظر من اين باور در حال شکل گيري است ولي ضرورتآ امروز- روز اين باور شکل خود را نيافته است
تمام فرآيندهايي که ميتواند به شکل گيري اين باور کمک کند ماهيتي انقلابي و تمام فرآيندهايي که در مقابل آن قرار ميگيرد ماهيتي ارتجاعي و ضد انقلابي دارد.
حال من چند سناريو را بررسي ميکنم :
فرض کنيم که ايالات متحده به ايران حمله کند و سرباز آمريکايي ايران را به تصرف در آورد.مسلمآ اين فرآيند ماهيتي ارتجاعي دارد.
سناريو ديگر شروع يک انقلاب با تآکيد بر روي آزادي و لاييسم . با توجه به اينکه پس از اين نوع انقلاب طبقه کارگر آزادي عمل بيشتري براي تشکيل اتحاديه ها و سنديکاهاي خود مي يابد پس اين فرآيندي رو به جلو ميباشد.
سناريو ديگر وقوع انقلاب و مصادره آن توسط نيروهاي دست راستي مثل سلطنت طلبان و نژاد گراها و ملي گرايي دو آتشه است .از نظر من اين حرکت هم حرکتي رو به عقب و ارتجاعي است و عدم وقوع آن بهتر از وقوع آنست.
سناريو ديگر تثبيت شدن وضعيت فعلي است که با توجه به روند اضمحلالي که در ج.ا. شروع شده و با توجه به شکل گيري رو به رشد طبقه کارگر -برگ برنده چپ در مواجهه با عنصر زمان است
من سناريوي انقلاب سوسياليستي را در شرايط فعلي امکان پذير نميدانم.
یک ماه پیش دوستی از من چند سئوال پرسيده بود من ضمن تآیید نظرات داریوش شاهد و جوان سوسیالیست جواب را عينآ کپی ميکنم :
آيا اصلاحات شکست خورده؟
من فکر ميکنم اصلاحات حتي به اهداف سياسي خود نزديک هم نشد. مشکل اصلي اصلاحات اين بود که نه توده مردم آنرا جدي گرفتند و نه اصلاح طلبان – ظاهرآ فقط رضا پهلوي آنرا جدي گرفته بود. ولي نکته اصلي اينست که رفرم ها هميشه نشانگر ضرورت تغيير هستند و همواره قبل از احتمال وقوع انقلابات از طرف افرادي از درون حکومت شروع ميشوند تا به درست و يا به غلط جلوي هزينه انقلاب را بگيرند(مثل انقلاب سفيد). در طول تاريخ رفرم در واقع نشانگر ضرورت وجودي تغيير در يک سيستم سياسي و اجتماعي است . اگر رفرم موفق باشد ميتواند انقلاب را منتفي کند و اگر موفق نباشد خللي در مفهوم ضرورت تغيير بوجود نميآورد و هنوز دلايل تغيير درجاي خود باقي است حکومت ها نيز يا با سرکوب اين ضرورت را منتفي ميکنند و يا انقلاب اين ضرورت را محقق ميکند.
آيا اميد ديگري به اصلاحات نيست؟
جواب اين پرسش را مردم ايران با رويگرداني تام و تمام خود از اصلاح طلبان داده اند. اگر بخواهم کاملآ بي طرفانه قضاوت کنم جنبش اصلاح طلبان به رهبري خاتمي از نظر سياسي کاملآ شکست خورده است. شايد از نظر خود اصلاح طلبان دستاوردهايي فرهنگي داشته است ولي از نظر سياسي يک جنبش شکست خورده است.
آيا مردم بدرستي از اصلاحات و اصلاح طلبان حمايت کردند؟
مردم باندازه اعتقادشان به اصلاحات براي آن هزينه کردند نه بيش از آن و نه کمتر از آن.از نظر من مانند تمام اصلاحات در سرتاسر دنيا جنبش اصلاح طلبي ايران حرکتي از درون حاکميت و از بالا است و به اين واسطه مکانيسم هاي سياسي و هوشمندي اصلاح طلبان است که ميزان دستاوردهاي آنرا مشخص ميکند و نه حمايت مردمي. مشخصه متفاوت اصلاحات از انقلاب همين ويژگي آنست که اصلاح طلبان داخلي آنرا نفهميدند و بدنبال حمايت تمام عيار مردمي بودند. شما نميتوانيد از تاکتيک هاي انقلاب مثل اعتراضات دانشجويي استفاده کنيد ولي راديکاليسم آنرا کنترل کنيد –اين روش في نفسه متناقض و بسيار پارادوکسيال است. با شروع اين روش حرکتهاي دانشجويي راديکاليزه ميشود و تعريف خط قرمز براي آن ناشي از بي سوادي و ناداني اصلاح طلبان داخلي بوده است.
آيا اصلاحات واقعي بود و يا خيمه شب بازي حکومت براي سرگرم کردن مردم بود ؟
بنظر من ضرورت اصلاحات و تغيير هاي جزئي از طرف شوراي امنيت ملي تشخيص داده شده بود تا موجب استحکام حاکميت شود ولي تبعات اين حرکت از طرف آنان قابل پيش بيني نبود. نميتوان آنرا فقط خيمه شب بازي ناميد ولي در مراحل آغازين حرکتي از پيش تعريف شده و کاملآ کنترل شده بود.