سه شنبه، 18 فروردینماه 1383 | April 06, 2004

نظم گفتار

"چه تمدنی را می‌شناسيم که، در مظاهر، بيش از تمدن خود ما احترام‌گذار گفتار (discours) بوده باشد؟ در کجای جهان، بهتر و بيشتر از تمدن ما به گفتار باليده‌اند؟ درکجا، ظاهرا، توانسته‌اند قاطعانه‌تر از ما گفتار را از قيد محدوديت‌های‌اش رها کنند و به مقامی جهان‌شمول برسانند؟ آری، با اين همه، به نظر من می‌رسد که در زير اين ارج‌گذاری ظاهری، اين سخن‌دوستی ظاهری، نوعی ترس خوابيده است، همه‌چيز چنان می‌گذرد که گويی ممنوعيت‌ها، سدها، آستانه‌ها و مرزبندی‌هايی تعبيه شده‌اند تا جلوی انتشار گسترده‌ی گفتار، دست‌کم تا حدودی، گرفته شود، چندان که غنای گفتار از سنگينی بار خطرناک‌ترين بخش خود خلاص گردد و بی‌نظمی‌اش با چنان ارقامی سازمان يابد که از چنبر مهار ناشدنی‌ترين (موقعيت‌ها) می‌گريزند؛ همه‌چيز چنان می‌گذرد که گويی قرار بر اين بوده که در بازی‌های انديشه و زبان، هيچ اثری حتا ازنشانه‌های برجوشيدن گفتاری باقی نماند. در جامعه‌ی ما –و به گمان‌ام در همه‌ی جوامع ديگر، گيرم با طرح و عکس‌برداری‌های متفاوت- نوع سخن‌گريزی عميق، نوعی ترس پنهانی از اين رويدادها، از اين انبوه چيزهای گفته شده، از سرريز اين همه گزاره‌های بيانی، از همه‌ی عناصرخشونت‌بار، ناپيوسته، پيکارجو، و نيز بی‌نظمی‌آور و هلاکت‌بار احتمالا موجود در همه‌ی اين‌ها، از همهمه‌ی عظيم دايمی و ناموزون گفتار، وجود دارد." ميشل فوکو
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - نظم گفتار، ميشل فوکو، باقر پرهام، انتشارات آگاه، ص 44؛ L’ordre du discours by Michel Foucault,(1971) Translated by bagher parham.
[2] - شيوه‌ی نگارش تغيير داده شده است.

April 6, 2004 02:52 PM | TrackBack

16:02 @ Fri, 4 Jun 04

________ _ __ __
/ ____/ /_ _____(_)____/ /_____ ____ / /_ ___ _____
/ / / __ \/ ___/ / ___/ __/ __ \/ __ \/ __ \/ _ \/ ___/
/ /___/ / / / / / (__ ) /_/ /_/ / /_/ / / / / __/ /
\____/_/ /_/_/ /_/____/\__/\____/ .___/_/ /_/\___/_/
__ __ /_/ _
/ /___ / /_ ____ _________ ____ ( )_____
__ / / __ \/ __ \/ __ \/ ___/ __ \/ __ \|// ___/
/ /_/ / /_/ / / / / / / (__ ) /_/ / / / / (__ )
\____/\____/_/ /_/_/ /_/____/\____/_/ /_/ /____/
___ _____ ______________ ___ __
/ | / ___// ____/ _/ _/ / | _____/ /_ _.~._
,~'.~@~.`~.
/ : _..._ : \
{ :,"''\\`".: }
`C) 9 _ 9 (--.._,-"""-.__
( )(@)( ) `.
`-.___.-' \
,' \ / ,` ;`-._,-.
,' ,'/ ,' `---t.,-. \_
,--.,',' ,'----.__\ _( \----'
'///,`,--.,' `-.__.--' `. )
'///,' `-` hjw


/ /| | \__ \/ / / / / / / /| | / ___/ __/
/ ___ |___/ / /____/ /_/ / / ___ |/ / / /_
/_/ |_/____/\____/___/___/ /_/ |_/_/ \__/
______ ____ __ _
/ ____/___ / / /__ _____/ /_(_)___ ____
/ / / __ \/ / / _ \/ ___/ __/ / __ \/ __ \
/ /___/ /_/ / / / __/ /__/ /_/ / /_/ / / / /
\____/\____/_/_/\___/\___/\__/_/\____/_/ /_/


tiger 3:35 @ Fri, 21 May 04

_ __..-;''`--/'/ /.',-`-.
(`/' ` | \ \ \\ / / / / .-'/`,_
/'`\ \ | \ | \| // // / -.,/_,'-,
/


شبح 10:44 @ Sun, 11 Apr 04

خانم زند عزيز!(۴۷)
از حضورتان در اين‌جا بسيار خوش‌حال شدم از اين که نوشته‌ی مرا می‌خوانيد نيز!
در مورد فرزند شما و برادر کوچک من شراگيم زياد نگران نيستم من هم کم و بيش همين تاريخچه را داشتم اول با شستن پا شروع می‌شد و آن رشته را که بافتم از ته شروع به شکافتن می‌کند اصل به اصل شکافته می‌شود تا به انتها برسد... در مورد من که اين‌طور بود.
مهم انسان بودن است که شراگيم انسان لطيف و دوست‌داشتنی است. می‌گوييد موافق اعدام‌ام اما می‌دانم دل سربريدن گنجشکی را ندارد!
حالا نمی‌خوام وسط دعوا نرخ تعيين کنم و از جو عاطفی و خانواده‌گی برای زدن حرف‌ها استفاده کنم.
خلاصه به شراگيم برای داشتن چنين مادر فهيمی تبريک می‌گم!


شراگيم 9:33 @ Sun, 11 Apr 04

هرگونه سوء استفاده و برداشت هدفمند از فرمايشات گهر بار مادرم اکيدا ممنوع است...!در ضمن برای PM دادن به ايشون هم بايد ابتدا از روی جسد من رد بشين...خارج از شوخی هرکی خواست به ايشون برای داشتن همچين گل پسری! تبريک بگه فقط ايميل بزنه چون مادرم ياهو مسنجر رو اصلا چک نميکنن...(حالا خود دانيد)..........


شراگيم 9:26 @ Sun, 11 Apr 04

O :O:
د بيااااااااااا...!:)) سر و کله مامانم از اون ور دنيا هم پيدا شد...!!!وای ی ی...الانه که ذق مرگ بشم...!!!:)))))))) :* :* :*


ferouzeh zand 23:26 @ Sat, 10 Apr 04

sharagim aziz medoni ke kheli dostat daram ama ba shabahe azez kamelan movafegam boro darset ra bekhan bache jan. jojeh shaykhak man.


شبح 1:57 @ Sat, 10 Apr 04

سولوژن عزيز در ضد خاطرات مطلبی در باره‌ی نظم گفتار و بحث‌های اين نظرخواهی نوشته است که می‌توانيد از طريق تراک‌ک آن را بخوانيد!


شبح 1:52 @ Sat, 10 Apr 04

ترانه جان!(43)
مرسی نازنين!


شبح 1:50 @ Sat, 10 Apr 04

ارنستوی عزيز!
متاسفانه همان‌گونه که پس از مرگ لنين ميراث‌خوارهای استالينی، لنين را بزرگ کردند تا خود را بزرگ کنند همين اتفاق دارد به شکل ديگری برای منصور حکمت می‌افتد.
گروهی دارند او را در سطح خودشان تنزل می‌دهند!
من با تک تک کلمات تو در کامنت ۴۲ موافق هستم!


ترانه 17:47 @ Fri, 9 Apr 04

٬٬درکجا، ظاهرا، توانسته‌اند قاطعانه‌تر از ما گفتار را از قيد محدوديت‌های‌اش رها کنند و به مقامی جهان‌شمول برسانند؟ ٬٬

شبح نازنين...

اين دومين باري است كه ميخواهم پيامی/نظري اينجا بگذارم و عمق اين مطلب و مخصوصن قطعه بالا حرف ناگفته انباشته در دل را سنگين و دل را دلتنگ می كند از آنجايي كه تو هم بسيار حساس هستي فقط مي گويم اين حسابی است با خودم و نه تو!! اين عبوری است كه هر ٬انساني٬ بايد داشته باشد .... مي دانم مفهوم نمي نويسم اما همين اندازه نوشتن هم كاري است كارستان...!!
از تو متشكرم ! (فكر می كنم) مي فهمم اين مطلبت را چرا پشت آن بحث آوردی!دوستی با تو نعمتی است...

دريا را در نزديكي دارم ۱۰ كيلو متر تا خانه ام....


ارنستو چه گوارا 16:19 @ Fri, 9 Apr 04

البته براي اينکه سو برداشتي از طرف دوستان حکک نشود همانطور که شبح تذکر داد من هم ميگويم اينکه شراگيم براي بالا رفتن از پلکان منصور حکمت را مثال زد – بي انصافي ميدانم. حکمت يکي از بزرگترين
مارکسيستهاي ايراني است – از نظر من حکمت بيش از آنکه متعلق به حزبي باشد متعلق به جنبش مارکسيستي ايران بطور عام است . انديشه هاي او در زماني که از هر طرف فرياد ناتواني مارکسيسم ابراز ميشد و مارکسيسم در حضيض از بين رفتن اردوگاههاي خود بود – بالندگي خود را آغاز کرد.من اين موارد را بعنوان يک مارکسيست که هيچ سمپاتي به حکک ندارد و هميشه منتقد مرکزيت اين حزب بوده است ميگويم .


ارنستو چه گوارا 15:55 @ Fri, 9 Apr 04

دوست گرامي پدراطک
من را مجبور کردي که وارد بحثي شوم که تمايلي به آن ندارم . بحثي بسيار مستهلک از نظر من. اما چرا نميخواستم وارد اين بحث شوم چون فکر ميکنم من تمام حرفم رادر کامنت 26 به شراگيم گفته ام.
مارکسيسم براي من ابزاري تمام عيار براي شناخت جهان و انسان است ولي در جعبه ابزارم همه جور ابزاري را نگاه ميدارم. آنچيزي که ميخواستم به شراگيم بگويم و شراگيم هم تا آنجا که ميدانم آنرا دريافت- اينست که ما محک انديشه- دانشمنداني مانند مارکس و روزا لوگزامبورگ را به واقعيت هاي تاريخي ميآزماييم و نه برعکس آن يعني همانطور که من از مارکسيسم و يا روانشناسي اريک فروم ويازيگموند فرويد را براي بررسي يک پديده استفاده ميکنم همزمان توانايي و ناتواني آن انديشه را ميآزمايم. پس اينکه من کليدي داريم که تمام دربها را باز ميکند به همان اندازه کوته بيني است که من باور داشته باشيم که بدون داشتن هيچ کليدي هم درها باز ميشود.
بدون هيچ شک و شبهه اي پرواز دادن پرنده ذهن آدمي بدور از زندان هاي تعريف از نظر من مانند مذهب- فرهنگ- دگم هاي سياسي و آکادمي گرايي تنها راه رها ساختن خود از شر نادرستي ها و يافتن واقعيت هاست.
چون اصولآ به همه انسان ها مثبت نگاه ميکنم اين آزادانديشي را تا حدي در شراگيم ديدم و آنرا تآئيد کردم چون فکر ميکنم رها کردن خود از تمامي اين زندانها امري است که احتياج به مطالعه و محک دانسته ها با واقعيت ها دارد.اما اينکه هر کسي تا چه حد بتواند خود را از اين حصار ها خلاص کند به خيلي موارد برميگردد که جاي اين بحث اينجا نيست و اگر اجازه دهي نميخواهم وارد اين بحث شوم.
رفيق گرامي
بدون شک از نظر من مارکسيسم حقايق منحصر به فردي را عنوان کرده و اين حقايق از محک تاريخ سربلند بيرون آمده که توانسته آدم سختگير- دير باور و آنارشيست و ضد سياستي مثل من را مجذوب کند ولي پذيرش بدون قيد شرط آنرا همانطور که شراگيم گفت پلکاني براي بالا رفتن ميدانم و نه پروازي براي آزاد بودن.


پدراطک 15:05 @ Fri, 9 Apr 04

به ارنستو
هنگامی که کامنت ها را بررسی می کردم
متوجه شدم که ارنستوی عزيز آن طور که شراگيم می گويد پاسخ تو چند تا کلمهء کليدی داره که اصلاْ علمی نيست و به همين دليل هستش که شراگيم از اين پاسخ شعف زده شده، ژس بايد اونجايی که نوشتی از ديد خودشون چيزهايی رو گفتن بايد عوض بشود. اگر اين طور بود که اين چيزها که دوامی نمی آوردند، اين قوانين چون با زندگی مادی و عمل مادی جور در می آمدند از بين نرفتند و هر هنگام جور در نمی آمدند يا اصلاح می شدند يا از بين می رفتند.
در ضمن چون از يکشنبه تا الان روهم ديگه ۱۵ ساعت نخوابيدم،دیشب هم نخوابیدم، الان هم دارم ميرم خونه دوستم و کار دارم، بعد از برگشتنم هم کلی بايد بخوابم، جواب شراگيم را هم احتمالاْ يکشنبه يا بعد اواخر روز شنبه خواهم داد.


شراگيم 12:34 @ Fri, 9 Apr 04

شبح جان من راه گفتگو را نبستم...من مايل به گفتگو کردن در زمينه ای که ارتباطی به بحث اوليه م ندارد (اسلام و دفاع از عقايد اسلامی خودم) نيستم...


شراگيم 12:28 @ Fri, 9 Apr 04

به پدر اطک(بزرگی که زحمت نقد نوشته های يک کودک احمق رو بر خودش هموار کرد!):
نترس اطک جان...!:) عنوانش رو هرچی خواستم به سبک و سياق خودت بنويسم بهتر از اين نشد...سعی ميکنم در ادامه آرامش خودم رو حفظ کنم و فقط برای اينکه عقده نشه برام و تو سری خور بار نيام خدمتت عرض ميکنم که احمق و کودک و نوجوان و دگم(دقيقا به همون معنی که تو ديکشنری هست!) و خورده بورژوا(که کلی خندوند منو!) هم خودتی...!
(آخييييييش...) :)

خوب...اما بريم سر اصل مطلب...اول از همه عرض میکنم این که تصور ميکنی افکار من و حرفهام اين شبهه رو ايجاد کرده که مارکس و يا بزرگ ديگری پا به عرصه ظهور گذاشته و داره ایدئولوژی جديدی توليد میکنه (و البته چنين چيزی رو به کنايه مطرح ميکنی) نشون دهنده رسوخ اون باوريست که تا مغز استخوانت ريشه دوانده که هرکسی که بخواد جهان رو از دريچه چشم خودش ببينه و مسائلش رو تجزيه تحليل کنه و گاها نظرياتی متفاوت از نظريات مرسوم داشته باشه(که البته در ادامه بحث اشاره میکنی که چنين نظری نظر جديدی نیست و افکار من رو منتسب به(محکوم به) ليبراليسم کردی) بايد بنیانگذار یک مکتب فکری (مثلا شبیه به مارکس) باشه و اصلا متوجه نشدی یا خودت رو به نفهمی زدی(خودت رو به نفهمی زدی که فوحش نیست؟) که من دارم علنی و آشکارا با چنين انديشه ای مخالفت ميکنم که کسی بخواد به عنوان یک ((ابر انسان)) و ((يک انديشه برتر)) خودش رو مطلق بدونه و راه رستگاری و سعادت بشری رو نشون انسانهايی بده که خارج از محدوده ايسم ها و بدون منتسب بودن به اونها عملا ((((هیچی)))) نیستند!!!
دقيقا همون انديشه ای که بين مسلمانها رايجه و ميگن یک مسلمان یا بايد مقلد باشه يا مرجع تقليد...شما با اون همه ادعايی که دارين همون حرف رو عینا تکرار میکنی که انسان يا بايد مارکس باشه یا مارکسيست...!يا بايد سارتر باشه یا اگزيستانسياليست...يا بايد گلابی باشه يا گلابييست...!!
اينه که ميای مطرح ميکنی که من وقتی بخوام به قول شما این شراگيميست خودم رو بسط بدم عملا دچار پارادوکس ميشم و خودم عقيده خودم رو نقض خواهم کرد...مثل اين ميمونه که من به تو بگويم مختاری هر کاری بخوای انجام بدی و تو بگی تو من رو مجبور ميکنی که مختار باشم و آدم خود کامه ای هستی(عملا بازی کردن با کلمات و سفسطه آشکار!!)
حرف من اينه که انسانها بايد آزادانه و به تنهايي فکر کنن و تصميم بگيرن و صلاح خودشون رو بشناسن...عقيده شون بايد متعلق به خودشون باشه و نه به مکتب و گروه خاصی وابسته باشه...!! من اگه اعتقادم رو نشر ميدم به اين دليل نیست که عده ای رو شراگيميست کنم و به دنبال خودم بکشونم...به این علته که سعادت رو در مستقل انديشدیدن و مستقل نظر دادن میدونم...!جامعه آرمانی و مدينه فاضله من جامعه ايست که به تعداد افرادش نظريه پرداز و انسان مستقل و آزاد انديش داشته باشه...نه انسانهای همرنگ و مسخ شده ای که همه به یک کانون فکری واحد وابسته باشن و مثل جنين همه خوراک فکری و همه فلسفه و همه انديشه و همه کردارشون به بند ناف مارکس ها و هگل ها و سارتر ها متصل باشه...!

دوست انديشمندم...من منکر ديالکتيک بودن واقعيات نيستم...بر عکس نقد و گفتگو و مطالعه رو برای بهتر و درست تر انديشيدن مفيد و حتی لازم ميدونم...(چيزی که شما برای محق نشون دادن خودت سعی داری وارونه جلوه بدی) من معتقدم تبيين و تجزيه تحليل و فرموله کردن واقعيات(اگه اصلا قابل فرموله کردن باشن) در نهايت به عهده خود فرده...!
((من فکر ميکنم پس هستم!))
اشتباه نکن...اين گفته دکارت نيست...اين گفته خود منه و گويا دکارت هم سالها پيش به چنين چيزی عقيده داشته...
چند وقت پيش بحثی داشتم با مهشيد عزيز در مورد همجنس گرايی...من به دلايل خودم اين پديده رو ناهنجاری ميدونستم و حين گفتگو برای اثبات نادرستی همجنس بازی استدلالی رو به کار بردم که چند ماه بعدش به صورت اتفاقی متوجه شدم که يکی از نظريه های معروف ((ايمانوئل کانت)) فيلسوف معروف برای اثبات اخلاقيات بوده...! خوب...حالا اين نظريه مال منه يا مال کانته؟
من که بچه!! م...ناقص العقلم...احتمالا اگه این نظریه موجه هم باشه موجه بودنش رو از کانت میگیره نه شراگيم نيم وجبی! (من با چنين دیدی هست که مخالفم...)
مهم نيست که چه کسی و چه وقتی و با چه نامی چه نظريه ای رو مطرح کرده...مهم اينه که ما بتونيم بدون پيش زمينه های جهت دار ذهنی به قوه ادراک خودمون(( ايمان)) داشته باشيم...خودمون نظریه بدیم و در تضارب آرا و هنگامی که به چالش نقد کشیده میشه بتونيم ازش دفاع کنيم و در موردش بحث کنيم و متوجه صحت يا سقمش بشيم و باز نظريه کاملتر و صحیحتری ارائه کنیم...من اگه امروز زيربنای همه چیز رو اقتصاد میدونم باید به این علت باشه که خودم به چنین نتیجه ای رسیدم نه به این خاطر که ابر انسانی! به اسم مارکس گفته و اثبات کرده...!!
هيچ چيزی بالاتر از قوه شعور خود ما در اين عالم وجود نداره...واقعیات همه نسبی هستند...حتی علوم تجربی خطا پذير و نسبی هستند...يعنی اگه يک روز قوانين نيوتون مو لای درزش نميرفت امروز فيزيک کوانتومی مو که چه عرض کنم تنه درخت! لای درزش کرده و به کل تمام فيزيک نیوتونی رو زیر سوال برده...!!(علوم اجتماعی که ديگه جای خود دارن...)
من همونطور که با مارکسيسم و ليبراليسم و کمونيسم و اگزيستانسياليسم (به معنای اسلوبهای فکری مشخص و مطلق و نه لزوما با محتویات و موضوعاتش!) مخالفم از شبحيسم و کلبعلييسم و خديجه يسم و شراگيميسيمی دفاع میکنم که قصد تسخير مغزها رو ندارن و خودشون رو تحميل نميکنن و به عنوان واقعيتهای خدشه ناپذير و ماحصل تفکرات شبانه روزی ((ابر انسانها)) و ((نوابغ)) امکان تفکر و نظريه پردازی(و حتی بی نظر بودن) رو از عده کثيری نميگيرن...
در ضمن تا يادم نرفته بگم که این دگماتيسمی که شما ازش اسم میبری و دهها بار من رو در خلال متنت بهش متهم کردی واقعا واژه بی ربطيه...يعنی شما اگه من رو به زرافه ايسم متهم ميکردی عاقلانه تر مينمود تا به دگماتيسم...!! انديشه من درست نقطه مقابل دگماتيسمه و به هر حال من فرض ميگيرم که شما بر خلاف ادعاتون معنی اين واژه رو نميدونی و به عنوان دشنام! ازش عليه من استفاده ميکنی...!!

دوست خوبم...بحث زمان اصلا مطرح نيست و نبوده که شما قسمت پايانی مطلبت در موردش اینهمه قلم فرسايی(کیبورد فرسايی!) کردی...تاکيد بر چيزهايی مهم تر از زمان و مکان هست که در هر خط مطلب اصلی(شماره ۲۴) و سطر به سطر این توضیحات مشهوده...!!
مگه من گفتم چون مارکس مال n سال پیش بوده نباید نظریاتش و افکارش امروز چهارچوب فکری ما رو مشخص کنه...!؟
به هر حال...اونقدر قدر ناشناس نیستم که ازت به خاطر وقتی که برای اين ماجراها گذاشتی صميمانه تشکر نکنم...! خيلی دوست دارم نقد بشه افکارم و تو به بی رحمانه ترين شکلی (و بعضا توام با بی انصافی و گاهی ناصحيح ـ نقد ليبراليزم به جای نقد من! ـ) این کار رو کردی...! امیدوارم جوابهای من سوء تفاهماتت رو (در مورد مصلح بودن من (یا لااقل ادعای مصلح بودن کردن) و لیبرال بودن من و هدف من از مطالعه آثار انديشمندان(که اين مورد به شفافیت در متن اصلی گفته شده بود و شما متاسفانه به قلب عقايد من پرداختی!!) و ...) برطرف کرده باشه و بتونی نقد صحیح تری (((بر اساس آنچه واقعا من هستم))) و (((نه آنچه که ميتوانی بهش اتهام وارد کنی و محکومش کنی!)))به خودم و انديشه م وارد کنی...
البته حدس میزنم که مورد بعدی که مورد ايراد واقع ميشه چی هست و با همون لحن فیلسوفانه و بزرگانه خواهی پرسيد با جامعه چه بايد کرد و اگه در مدينه فاضله شما(یعنی من!)به اندازه تعداد افراد انديشه مختلف وجود داشته باشه پس تکليف اداره اين جامعه چيست و حکومت چگونه بايد باشه یعنی از نظر عملی مدينه فاضله شما چگونه و توسط چه کسانی و با چه اسلوبی اداره خواهد شد و به سعادت خواهد رسيد و اگه بخوای بری روی اعصاب من دوباره من رو به ایده آليسم و خیالپردازی و... متهم میکنی و...و...و...
به هر حال...هروقت اين سوالات رو مطرح کنی جواب خواهم داد و فعلا برم که هزار تا کار و گرفتاری مهم تر از اين حرفا دارم...


شبح 0:50 @ Fri, 9 Apr 04

شراگيم عزيز!(۳۵)
تو با اين سلسله اعتقاد نمی‌تونی بند ۹ را قبول نداشته باشی و نمی‌تونی ولايت فقيه را قبول نداشته باشي و نمی‌تونی کتک زدن زنان را قبول نداشته باشی...
به هر حال من ترجيح می‌دم ‌بری درست روبخونی...
به هر حال چون تونوشتی:؛دانشی که به خواست و اراده خدا بوسیله پيامبران بر ما عرضه ميشه خارج از دسترسی علم بشريست؛
راه ديالوگ مرا با خودت بستی... من اندکی از دانش بشری اطلاع دارم و با کسانی می‌توانم بحث کنم که دانش بشری و عقل بشری را برای مکالمه و مکاشفه کافی می‌دانند.
تو تمام عقايد بنيادی‌ات را از کتاب‌های درسی و راديو و تله‌ويزيون گرفتی... حالا به‌جای مس کشيدن پای‌ات را می‌شوری و تصور می‌کنی انديشمند مستقل هستی؟
نه عزيزم شرمنده من آدرس را عوضی گرفته بودم.
به هر حال اگر حقيقت برای تو ارزش‌مند باشد روزی به آن دست‌خواهی يافت... پس روح حقيقت جويی را در خود نکش! و اولين گام‌اش اين است که شک کنی به تمام اعتقاداتی که برای‌ات ساخته‌اند شک کنی دکارت‌وار شک کن تا به حقيقت برسی...


پدراطک 19:20 @ Thu, 8 Apr 04

به شراگیم 24
نگرانی های یک کودک و دگماتیسم وارونه

در ابتدا برای اطلاع شراگیم باید بگویم که دگم و دگماتیسم از کلمهء Dogma می آید. می توانی به فرهنگ لغت انگلیسی مراجعه کنی، البته اگر به صورت دگم(رادیکالیسم شراگیمی) به تو زبان انگلیسی یا فارسی را آموخته باشند.
ابتدا می خوام یک تذکربی بدهم در مورد اسلوب تفکر و فلسفه.
اینکه اگر من رفتار هر فردی رو که حتی سوادی هم نداشته باشه، مثلاً برای یک ماه بررسی کنم، بعد از یک ماه به شناختی هرچند ناقص ار اون فرد نائل میام. مثلاً می تونم پیش بینی کنم که اگر من به او یک ناسزا گفتم او چه برخوردی خواهد داشت. یعنی اسلوب تفکری در همهء انسان ها وجود دارد که می توان آنرا طبقه بندی کرد. آلبرت انیستین مارکسیست نبود، ولی کشفیات او در زمینهء نسبیت اثبات کننده دیالکتیکی بودن واقعیت بود هر چند او دیالکتیسین نبود.
خوب برسیم به نگرانی های شراگیم. پاراگراف اول ادعای بسیار بزرگی است که ذهن هر فردی را متوجه این موضوع می سازد که آیا مارکسی دیگر در سن نوجوانی ظهور کرده و رادیکالیسم را ارتقاء بخشیده (هر چند این موضوع نداشتن مفهومی از رادیکالیسم را در نزد شراگیم نمایش می دهد.)؟ او در اندیشهء این است که تمام ایسم ها و دگم ها را از خود دور کند، ناغافل از اینکه در ایسمِ؛ شراگیمیسم غرق خواهد شد و اینکه این شراگیمیسم خود چیز تازه ظهوریافته ای نیست و یکی از جنبه های بارز ایده الیسم تنبل می باشد. با بستن یک سری اتهامات کودکانه سعی در دورساختن خود و به عبارت دیگر نشان دادن چهره ای رادیکال از خود دارد. نگران این است که هیچ دگمی در اندیشه های رهبر آیندهء جنبش انقلابی ایران وجود نداشته باشد و نشان دهندهء شخصیت گرا و اسطوره گرایی وارونه از طرف شراگیم است، در همان حال ناغافل از اینکه متاوت بودن نیست که رادیکال است بلکه رادیکالیسم است که متفاوت است، همان طور که تفکرات آنتی رادیکال متفاوت هستند ولی به هیچ وجه رادیکال نیستند. او با متفاوت جلوه دادن خویش از دیگران (همان طور در پاراگراف سوم می گوید.) نه تنها رادیکال به نظر نمی رسد که حتی از انصار حزب الله هم احمق تر(منظورم حتی دگم تر از دگماتیسمی که در نزد بنیادگرایان مذهبی است [ایده الیسم خرافی].) به نظر می رسد. که من مطمئن هستم اگر بخواهد انتی دگماتیستی با این نوشته برخورد کند در کامنت بعد بر صحبت های این جانب و ارنستوی عزیز و دیگر دوستان صحهء درستی خواهد گذاشت.
خوب فرض بگیریم که تمام تفکرات و اسلوب تفکر شراگیم درست است و متفاوت و رادیکال. آیا این اسلوب نباید در نزد همه موجود باشد، آیا این اسلوب نیست که می تواند بشریت را از قید تمام دگم ها برهاند و ابرانسان شراگیم را (کمی به اسلوب تفکر این بچه و کلمهء ابرانسان توجه نمایید.) به منسهء ظهور برساند. خوب پس باید به صدور و تجویز آن برای همهء انسان ها همت بگماریم. آیا این هم دگم است؟ این تفکر که آنتی دگماتیستی بود، ولی چه طور به دگم تبدیل شد. خوب اگر هم توسط شراگیم عرضه نشده اند و ریشه در تفکرات فرد دیگری دارند و (که حتی شراگیم هم در مورد آن فرد هیچ مطلبی نخوانده باشد و هیچ اطلاعی حتی از وجود او نداشته باشد.) شراگیم هم از ایسم او که توسط دیگر دانشمندان طبقه بندی شده است پیروی می کند هر چند که شراگیم مدعی بر نفی آن ایسم هم باشد.. خوب بپردازیم به این مطلب که آیا این تفکرات متفاوت به گفتهء شراگیم، تازه و بدیع هستند و توسط شراگیم عرضه شده اند یا قبلاً هم وجود داشته است؟ یقیناً قبلاً هم وجود داشته اند ولی ما آنها را نمی شناسیم (چرایش را خوب نگاه کن شراگیم!). چون این تفکرات نه تنها در همهء اعصار وجود داشته است که می توان گفت که در قرن بیستم و در اوج بیگانگی انسان از همه چیز و از خود و در آخر بیگانگی انسان از تفکر بیشتر از همه قرون بوده است، ولی چرا ما آنها را نمی شناسیم. چون این اسلوب تفکر بیمارگونه هیچ پایهء مادی ندارد(حتی برای خود تو شراگیم) و نمی تواند وجودی بالاتر از آنچه که هست پیداکند و مصداق آن جملهء هگل که هرچیز واقعی عقلانی است و هرچیز عقلانی واقعی است. یعنی به هیچ وجه با زندگی مادی هیچ انسانی که هیچ حتی با زندگی مادی یک قاطر هم جور در نمی آید. فقط می تواند در قشر خرده بورژوای آرمانگرا(و ایده الیستی) که تحت تأثیر مالکیت خصوصی و هویت مصرفی که (قول می دهم همین هفته در مورد هویت مصرفی مطلبی بنویسم و می تواند موضوع بحث بسیار فلسفی و عمیقی هم باشد برای شبح) که فکر می کند باید جلب توجه کند، وجود دارد. چون این قشر خرده بورژوا از زندگی خویش و حتی از فکر کردن هم بیگانه است، تا آنجا که حتی می تواند به وجود خویش هم شک کند یا بدتر از آن فکر اسطوره بودن و پیامبری و مصلح بودن را با انکار همه چیز و متفاوت جلوه دادن خویش از همه کند. خوب برگردیم به بحث، ولی چرا من توانستم شراگیم را بشناسم. چون به لطف اینترنت که به من هم و امثال من اجازه می دهد تبدیل به نویسنده ای شویم و محلی به رایگان برای انتشار نظرات بچه گانه و ابلحانه مان اختیار کنیم. خیر این ادعای تو به هیچ وجه علمی نیست، زیرا علم این نیست. در علم حقیقت مطلق و عینی وجود دارد و این سخنان تو مرا یاد مثالی که هرازچندگاهی در برابر جوانانی که در پارک ملاقات می کنم می اندازد. که استناد به حقایق علمی نسبی به هیچ وجهی دگم نیست و نمی توانیم آنرا در ردهء دگم طبقه بندی کنیم، بلکه حقایق علمی مطلق هم نتیجه تکامل همین حقایق نسبی هستند و علم پر است از حقایق علمی بیشمار نسبی که می توانند به حقایق مطلق و یا به اباطیل مطلق مبدل شوند. من خیلی ساده می گویم که ما می دانیم که قبلاً انسان با اسب و کالسکه مسافرت می کرده و در حال حاضر با پیکان. حال یک انسان هرچند احمق هم با دیدن این پروسهء تکامل می تواند نتیجه بگیرد که وسیلهء حمل و نقلی که در آینده به وجود خواهد آمد که در هوا پرواز کند، آیا این می تواند اثباتی باشد که او در حال حاضر از پیکان استفاده نکند.
خیر این اسلوب تفکر فقط می تواند در انسان از خود بیگانه ای که از زمان و از همه چیز بیگانه شده است پدید بیاید تا آنجا که قرد حتی خود را از زمان کم کند و یا زمان را از خود بگیرد که در صورت اولی تبدیل به انسانی مستأصل و آرمان گرا و در صورت دوم تبدیل به اسطوره ای آرمان گرا در نزد خود می شود. این خاصیت تمام تفکرات متافیزیکی است که زمان را از همه چیز می گیرند و احساس اندیشمندی می کنند. (ژستی که خداباوران در هنگام اثبات خدا می گیرند بسیار دیدنی است.). گرفتن زمان از پدیده ها و تحقیق در مورد آنها به صورت مجرد شراگیم را به جایی می رساند که باید همهء انسان ها را بشناسد و می گوید که نشناختن همهء انسان ها برای او پوئنی منفی است. (اشتباه نکن من بحث تو را کاملاً مطالعه کرده ام و این نتیجه ای منطقی است که از بحث تو داشته ام.) و این آنجایی به اثبات می رسد که شراگیم فکر می کند چارهء کار در مطالعهء مجرد همهء انسان هاست و در غیر این صورت نمی توان به توافقی رسید. گرفتن زمان و ندیدن تمام پدیده ها در پروسه ای از تولد، رشد، و آن گاه زوال، شراگیم را به نقطه ای می رساند که فکرش به او می گوید سوار شدن بر پیکان یک دگم است ولی در زندگی مادی او هیچ چاره ای جز اطاعت از این دگم ندارد. پس فیلسوف رادیکال عصر جدید هیچ هدفی از مطالعهء آثار اندیشمندان ندارد، جز بالا بردن سطح معلومات خویش نه اتخاذ اسلوب تفکر. حتما فکر می کنی که در جملهء بعد نوشته ای کمک به بهتر اندیشیدن و من چرا تو را متهم می کنم. ولی این نتیجهء لحن صحبت تو در کل نوشته و در جملهء قبلش می باشد. یقیناً کمک به بهتر اندیشیدن در نزد تو همان ضرب المثل معروف لقمانی است. از لقمان پرسیدند ادب از که آموختی، گفت: از بی ادبان و ...
حال هدف شراگیم از مطالعهء آثار اندیشمندان جهان چیست؟ دقیقاً مصداق همان ضرب المثل است. یعنی شراگیم این آثار را می خواند تا اشتباهات این اندیشمندان(تأکید می کنم) اسلوب تفکری که می تواند کشتی نجات (سفینه نجات) انسان ها باشد را فرموله کند. غافل از اینکه خانه از پای بست ویران است. رادیکال بودن در نقد بدون مطالعه نیست. چرا می گویم بدون مطالعه؟ چون تو دیالکتیک را نخوانده ای. اگر با دیالکتیک آشنایی داشتی مطمئن هستم که متوجه می شدی، اسلوب دیالکتیکی یعنی نقد. جالب است بدانی که مارکس کشفیات خویش را در قالب اسم "سوسیالیسم علمی نقاد" معرفی کرده بود. این اصل در نزد مارکسیست ها آنقدر مهم است که انتقاد از خود را هم به همراه می آورد. فقط به دنبال پیداکردن رابطه ای بین اسلوب های تفکر و نتیجهء آنها در پراتیک و کشف هرگونه رابطهء هرزه ای که نمی تواند عنصر نقد رادیکال را در مورد هر پدیده ای به همراه داشته باشد. مثلاً تو با دیدن "الم" که یکی از حروف قرآنی است، فوراً به دنبال رابطه ای بین بلشویسم و اسلام می گردی و خواهی گفت مخفف استالین لنین مارکس است. اگر از تو پرسیده شود که 2 ضرب در 0 چند می شود، جواب می دهی 7. من صفر و دو و هفت را بی هدف انتخاب نکرده ام می خواستم عمق ایده الیسم شراگیم را به وسیلهء ریاضی نشان دهم.باز هم تکرار می کنم فاصله گرفتن تو از همه نمی تواند نشانهء رادیکالیسم در نزد تو باشد، بلکه نشانهء نگرانی های کودکانهء تو که منجر به دگماتیسم وارونه در عمق تفکر تو شده، می باشد. . به هر حال پیشنهاد من به تو در شعری که لاهوتی سروده است عینیت یافته است.
گر مرد رهی میان خون باید رفت
وزپای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مگو(یا مپرس)
خود راه بگویدت که چون باید رفت
قبل از نوشتن این مطلب به هیچ وجه نمی داستم که شراگیم مسلمان است. با خواندن کامنت شمارهء 30 شبح در ساعت 6.10 دقیقه به وقت تهران متوجه آن شدم. ولی به هیچ وجه لازم ندیدیم که در متن نوشته شده دست ببرم. این نوشته هم در ساعت 3.40 صبح نوشته شد، ولی احتمالاً در ساعت 9 صبح پنج شنبه آپلود می شود. چون پی.سی خود من مشکل دارد.
راستی آن چنان هم که در کامنت 27، منوچهر را به بحث در رابطه با حاشیه متهم کرده ای، که اگر کامنت 24 خودت را نخوانده بودم، احساس می کردم مارکس زمانهء ما ظهور کرده و آن فرد دیگریست غیر از منصور حکمت(قابل توجه حکمتیست ها).
نکته: معنای رادیکال و دگم هر دو در فرهنگ لغت هم یافت می شوند.


شراگيم 17:59 @ Thu, 8 Apr 04

سلام شبح عزيز...اين زنجيره اعتقاداتی که دنبال هم رديف کردی اکثرا نتايج عقليست که از وجود آفريدگاری دانا و هدفمند حاصل ميشه و يا آگاهی و علمیست که خرد رو به هیچ عنوان درش راهی نيست...!دانشی که به خواست و اراده خدا بوسیله پيامبران بر ما عرضه ميشه خارج از دسترسی علم بشريست و به ما میآموزه که کیستیم و از کجا آمده ایم و به کجا ميرويم...!
جامعه ای که من درش زندگی میکنم (شيعیان) علاوه بر این مواردی که تو ذکر کردی به خیلی از مسائل ديگه هم معتقد هستند و اونها رو اصل ميدونن...!!اگه قرار بود من از اونها اقتباس کنم باید ائمه رو هم میپذیرفتم...امام زمان رو هم میپذیرفتم...تقلید و تفسیر و شفاعت و ...رو هم میپذیرفتم...اگه قرار بود به اونها اقتباس کنم باید جای شستشوی پاها موقع وضو گرفتن ((بر خلاف نص صریح قرآن)) دست نم دارم رو به پای عرق کرده م میکشیدم و بايد هر وقت خواسته ای داشتم دست به دامن امام رضا میشدم و...صدها از اين دست رفتارها و عقايد هست که باعث ميشه حتی دوستان دانشجو و تحصیلکرده ای هم که دارم من رو به مسلمانی قبول نداشته باشن و متعصب تر ها هم من رو به کل مرتد بدونن...!!
خیلی بی انصافیه که من رو متهم به داشتن ایدئولوژی ظاهرا اسلامی ای میکنی که در جامعه رایجه...!
من از نظر عقلی به اين نتيجه رسیدم که جهان بايد آفريننده ای داشته باشه...و بقیه مطالب(صد البته غیر از بند ۹) منتجات و گزاره های منطقی چنين دیدگاهی هستن و ربطی به گروه و ایدئولوژی خاصی (علی الخصوص ایدئولوژیهای بشری) ندارن...!
البته بحث در این موارد(عقلانی بودن تعالیم قرآنی) خیلی مفصل و گسترده میشه و باور کن حسش نیست که الان تو بیای ايراد مطرح کنی که مثلا کجای این عقلانیه که یه زن کمتر از مرد ارث ببره و من بیام توضیح بدم که در قرآن نفس در مقابل نفس هست و زنی که خرجی خونه رو میده یا مسئولیت اجتماعی برابر با مرد داره به اندازه مرد ارث میبره (بر خلاف اسلامی که داره معرفی و اجرا میشه)و سایر بحثهايی که مفصل و بی نتیجه هست...!!

ميدونی شبح عزيز...عجيب بی ميل شدم به ادامه دادن اين بحث...!چون واقعا حس ميکنم ادامه دادن اين بحث با اينکه هنوز تعداد کمی کامنت رد و بدل شده داره به سمتی ميره که من بايد بشينم و از آموزه های اسلامی(آسمانی) دفاع کنم که اصلا با ماهيت مطلب اصلی من و هدف من از نوشتن اون مطلب که ايراد به مکاتب انسانی (زمينی) بود کاملا متفاوته و عملا بحث داره به سمتی کشيده ميشه که باعث لوث شدن مطلب اصلی ميشه...!


داريوش شاهد 12:51 @ Thu, 8 Apr 04

بابا شراگيم جان بييييييخيااااااال.
اما از نخنمائي
امان!


شبح 10:55 @ Thu, 8 Apr 04

شراگيم عزيز!(32)
اولا من منظورم تو نوعی بودی اما اعتراف می‌کنم که نبايد می‌نوشتم خانواده بايد می‌نوشتم جامعه!
برای من جالب است که تو خود را مسلمان میدانی اما مسلمان بودن را معتقد به ايسم خاصی نمی‌دانی!
زنجيره‌ي اعتقادات تو اين است:
1- وجودی وجود دارد که تمام هستی و کائنات را آفريده است و انسان را خلق کرده است. آن را خدا می‌نامی.
2- انسان به گونه‌یی خلق شده است که نياز به راهنما دارد.
3- خدا بعضی از انسان‌ها را راهنمای ديگران قرار داده است.
4- خدا با آن انسان‌ها که به عنوان راهنما برگزيده شده‌اند ارتباط مخصوص برقرار می‌کند و تعليماتی را به صورت وحی به آن‌ها ابلاغ می‌کند.
5- محمد فرزند عبدالله راهنما و واسط انسان و خدا بوده است.
6- قرآن بی‌کم‌وکاست همان است که خدا گفته است و توسط محمد ابلاغ شده است و توسط اطرافيان امين او نوشته شده است.
7- محمد آخرين راهنما و پيام‌آور خداست و قرآن کاملترين راهنما و نقشه‌ی زنده‌گی برای انسان است.
8- سعادت انسان‌ها عمل به حرف خالق‌شان است و عمل به حرف خالق يعنی عمل به آخرين دستورالعمل او که قرآن است.
9- حداقل از آن‌جا که قرآن متنی مربوط به هزار و چهارصد سال پيش است و به زبانی خاص نوشته شده است برای فهم آن بايد صاحب دانش و مهارت ويژه‌يی بود تا بتوان آن متن را تفسير کرد. انسان‌ها دو گروه هستند گروهی که اين تخصص ويژه را دارند و کسانی که طبيعتا اين تخصص ويژه را کسب نکرده‌اند. گروه دوم بايد افراد معتمد از گروه اول را انتخاب کنند و به حرف آن‌ها گوش دهند تا رستگار وسعادت‌مند شوند.
10- برای نمونه اگر در قرآن نوشته شده است سعادت انسان‌ها در آن است که دست دزد را قطع کنند. اين عمل موجب سعادت بشر است و بايد به آن عمل شود.
اين که می‌گویی اسلام از نظر تو يعنی تسليم به حقيقت نمی‌تواند درست باشد. اسلام يعنی تسليم به حرف‌های خدا آن خدایی که محمد معرفی می‌کند و آن حرف‌هایی که در قرآن آمده است. با آن زنجيره‌یی که گفتم.
ببخش اگر محمد را با گذاشتن "ص" خطاب نکردم قصدم بی‌احترامی نبود. می‌خواستم به عنوان ناظری بی‌طرف نظر داده باشم.
حالا لطفا تو بيا بگو کسی که خود را کمونيست می‌داند و کمونيست را آن نوع کمونيستی می‌داند که مارکس بيان کرده است چه زنجيره‌یی از عقايد دارد؟


شراگيم 8:57 @ Thu, 8 Apr 04

شبح جان ممنون از توجهت...فقط ميومدم و ميرفتم تا مطمئن شم که حرف من چه عکس العملی از طرف تو رو به دنبال خواهد داشت...!
خوب يه نفس راحتی کشيدم...:) در ضمن شبح جان خانواده من رو مگه تو ميشناسی...!!؟ مادر من به خاطر عقايد و مواضع مارکسيستی خودش اون زمان که ایران بود شهره آفاق بود...!! (البته آفاق منظورم بستگان و نزديکان خودمونه...!:) ) و پدرم هم بنده خدا از اون شاه دوستهای دبش بود و حداقل توی خانواده و نزدیکانم نگاه کنی هیچکسی حتی اعتقاد به خدا هم نداشت چه برسه به اسلام...!!!!
عجيبه برام که اينها رو نميدونی(فکر کنم قبلا بهت گفته بودم!)...
اما من قبلا هم گفتم و تو شايد نشنيده گرفتی...من اسلام رو به معنی تسليم در برابر حقيقت معنا ميکنم و قرآن رو کتابی ميدونم که ريشه ش توی اين دنيا نيست و تعاليم کسيست که هم مارکس رو آفريده و هم مائو رو و هم لنین رو و هم سارتر رو و........ برای همين بهش اعتقاد دارم...و اصلا از نظر جنس اون رو قابل قیاس با مکاتب بشری مثل مارکسیسم و کمونیسم نمیدونم و واقعا هم نیست...!!

ولی باز هم طبق تعاليم همون قرآن هيچ آموزه ش رو بدون تحقيق و تفکر و کورکورانه نمیپذيرم...!گو اینکه برداشتی که من از متون قرآنی دارم بعضا هیچ شباهتی به برداشتهايي که عموم مسلمين دارن نداره...!
علتش اینه که مسلمانها هم مثل شماها انسانن و مثل خیلی از شماها دنباله رو و سیاهي لشکر...!شما دنباله روی مارکس هستین و اونها دنباله روی آیت الله فلان...!
به هر حال حدس میزدم مسلمان بودن من رو گرز کنی برای اثبات تناقض در رفتار و گفتار م و تبرئه کردن پیروان مکاتب مختلف بشری...!!
امیدوارم سوء تفاهم بر طرف شده باشه...!
در ضمن من انسان منتقد رو هيچگاه وابسته ندونستم...گو اينکه خود من هم منتقد به برداشتهای خرافی و دروغين از دین و همچنین منتقد به خيلی از ايسمهایی هستم که به عقيده شما شايد مو لای درزش نره...!!مطلب و منظور من(شماره ۲۴) روشن و واضح و شفافه...خواهشا حرف توی دهن من نگذار شبح جان...!:)
به هر حال ممنون شبح عزيز...


6:18 @ Thu, 8 Apr 04

يب


شبح 0:38 @ Thu, 8 Apr 04

شراگيم عزيز!(24)
اول بگوييم که نسبت به تعارف دوستانه‌ی تو وعزيزدوردونه نوشته‌ی ارنستوی عزيز را منصفانه نمی‌دانم و به آن انتقاد دارم اما بعد:
دنيای وارونه‌یی شده است. تو که در حد يک بنيادگرا به اسلام و قوانين‌اش اعتقاد داری و حتا قطع عضو را هم مجاز می‌دانی مستقل و آزادانديش و چه و چه هستی و بعد کسانی که عمدتا در خانواده‌های مذهبی به دنيا آمده‌اند و به نقد تمام باورهای خرافی و آشفته و متناقض خود رسيده‌اند را وابسته می‌دانی و خود را که مانند خانواده‌ات مسلمان شيعه‌ی اثنا عشری معتقد به سنت و روايت هستی را مستقل!
به هر حال تعلق داشتن به "ايسم" خاصی به هيچ‌وجه منافی آزادانديشی نيست و عضويت در حزب يا گروه سياسی نيز هم‌چنين. اتفاقا درست برعکس معمولا مستقل بودن نشان از وابسته‌‌گی شديد دارد. به همين دليل است که در کشوری مانند ايران حزب فقط حزب‌الله شعار می‌شود و عضو حزب خاصی بودن مذموم.
البته می‌پذيرم عملکرد سياست‌بازانه و دگم بسياری از احزاب و گروه‌ها موجب اين سؤتفاهمات شده است.


شراگيم 20:00 @ Wed, 7 Apr 04

چه گوارا جان ممنون از پاسخ مختصرت...!:) پاسخ تو چند تا کلمه کليدی داره که عرايض من رو تاييد ميکنه...!؛)


شراگيم 19:56 @ Wed, 7 Apr 04

برای منوچهر عزيز:
من هم نگفتم ايشون مقدس هستن...گفتم؟ به هر حال ممنون از تذکرت...حرف من واضحه...زياد حاشيه هاش رو جدی نگير...! :)


ارنستو چه گوارا 18:56 @ Wed, 7 Apr 04

شراگیم عزیز
قربان استقلال اندیشه و مرامت. جوابت را به تفصیل نمیدهم چون موجب سو تفاهم است ولی خلاصه میگویم :

دوست من اندیشه و تفکر و فلسفه و سیاست و علوم اجتماعی و روان شناسی اندیشمندانی داشته که اسلوب هایی از دید خود برای آن معیین کرده اند شناخت این نظریات ابزارهایی است که ما بعنوان انسان جستجو گر و پرسشگر در اختیار داریم تا بکمک آنها شناخت متکامل تری از جهان به مفهوم عام و انسان به مفهوم عام وخاص آن بدست آوریم . دوست من تنبلی را جایگزین جستجوگری کردن و از نادانی -فضیلت ساختن خودفریبی است.


manochehr 18:46 @ Wed, 7 Apr 04

چند نکته در مورد کامنت ۲۴.
دوست گرامی منصور حکمت برای ما مقدس نيست٫همانطور که مارکس٫لنین٫رزا لوکزامبورگ ويا حتی بزرگان ديگری در رشته های ديگر مقدس نيستند.تقدس در مارکسيسم وجود ندارد٫تقدس امری مذهبی است.اما ما جايگاه تاريخی اين انسانهای بزرگ را ميدانيم وآنرا ارج می نهیم.آيا اين تقدس است؟.اينکه انشتين٫نيوتن٫ارسطو٫ هاوکینگ(که خوشبختانه هنوز زنده است٫ ومن شخصا ارادتی خاصی به ایشون دارم) وبسياری بزرگان ديگر جايگاه خاصی در تاريخ بشری دارد وذکر این امر به معنای تقدس مذهبی در مورد این بزرگان نیست٫بلکه تاکید در جایگاه خاص آنهاست در لحظه ای از تاریخ .همين.


شراگيم 16:59 @ Wed, 7 Apr 04

برای چه گوارای عزيز :(هر کی هم که دنبال انديشه ش يک ايسمی! چسبيده هم بخونه!)

دوست خوبم من کی گفتم دچار ضعف آی کيويی شدم...!؟ اين عزيز دردونه هميشه در صحنه! بود که اين رو گفت به جان خودم...من از همون ابتدا ضعف آی کيويی داشتم والا از همون ابتدا يک کرسيشعريسمی! برای خودم انتخاب ميکردم و آويزونش ميشدم و همه عمر از نظرات و جهانبينی و فلسفه و اهدافش ارتزاق ميکردم ((((و در سايه اين درخت تناوری که ريشه های عميقش در فکر و ذهن کسان ديگری و در زمان ديگری گسترده شده مثل قارچ هر روز بزرگ و بزرگتر ميشدم و احيانا با تابش اولين اشعه آفتاب سیاه و چروکيده و سپس نابود ميشدم...........))))
شاید اگزيستانسيال به نظر برسم...ولی من نه اگزيستاسیالم و نه هيچ کوفت و زهر مار ديگه ای...! امثال سارتر و کامو و غيره رو در حدی که وقت کردم و آثارشون رو خوندم ميشناسم و هيچوقت افسار انديشه م رو به دست کسی ندادم و نخواهم داد...مطالعه آثار و نظرات خيلی از فلاسفه و خيلی از متفکرين و خيلی از علما رو از جهت افزايش معلومات خود و کمک به بهتر انديشيدن مفيد ميدانم و اگه فرضا فوکو را نشناختم و آثارش را نخواندم خودم رو قابل سرزنش نميدونم...ميلياردها انسان ديگه هم وجود دارند که من از افکار و نظريه ها و انديشه هاشون بی اطلاعم...اگه قرار باشه عدم شناخت اونها پوئن منفی برای من و انديشه م باشه که چند ميليارد پوئن منفی تو کارنامه م ثبت شده...!فوکو هم روی همه اونها...!!

به هر حال...قصد بزرگنمايی خودم رو ندارم...چون نیستم...فقط متفاوتم از شماهايی که دوست دارين در چهارچوب ((انديشه های کنسرو شده و آماده)) زندگی کنين و فکر کنين و بحث کنين و تصميم بگيرين...آره...متفاوتم و شايد خديجه يسم ها! و کلبعليسم ها!! يی هم باشن که مثل من نخوان انديشه های حاضری! مصرف کنن و هنوز به قدرت فهم و شعور خودشون ايمان و اعتقاد داشته باشن و نخوان به شغل شريف ((عملگی انديشه)) و ((حمالی فلسفه)) از ما بهترون اشتغال داشته باشن...!
من صد در صد اون کلبعلييسمی رو که از انديشه و نام خودش خرج ميکنه انديشمند تر و ارزشمند تر از منصور حکمتهايی ميدونم که با نردبان ديگرانی مثل مارکس امروز به عرش صعود کردن...!(اميدوارم منصور حکمت در نزد دوستان ح.ک.ک ايی به مقام تقدس نرسيده باشه و اسم بردن از ایشون حمل بر توهین به مقدساتشون نشه!!)
به هر حال...تا دنيا بوده همین بوده و تا هست اينچنينه...! هميشه یک عده معدودی فکر کردن و نظریه دادن و يک عده کثيری (سیاهی لشکرها) اون عده قلیل رو بر عرش نشوندن و پرستششون کردن و کرکره مغازه ها رو (مغزها رو) کشیدن پایین و با خط درشت نوشتن سر درش که تا اطلاع ثانوی که يه صاحب نظر و متفکر ديگه ای پيدا بشه و انديشه جديدی رو مطرح و مد! کنه (((تعطیل است)))!!

مثه اينکه اين دفعه من زياده روی کردم...!


امیرحسین بهبهانی نیا 16:30 @ Wed, 7 Apr 04

شبح عزيز سلام...به مناسبت سال مرگ صادق هدايت يادداشتی در سياها نوشته ام و خوش حال می شم آن جا ديدارت کنم..منتظرت هستم


fantom 15:17 @ Wed, 7 Apr 04

بسيار مشکل است که بتوان بی اعتنا به وسوسه اظهار نظر در باره انچه اين شبخ می وبلاگد وانبوه داوری هايی که در بين هواداران ودشمنان -هر دو سرسخت - خود بر می انگيزد غلبه کرد با انکه اين شبح شبح شده تا ديده نشود اما انصافا نمی توان اورا ناديده گرفت ونيز دريغم امد که اين شبح شور افکن که ارمانهايش هنوز برای ما جان دارد وبرانگيزاننده است اين بار ولو نيم نگاهی به حرفهايی داشته باشد که گويندگان انها اگرچه نا خوداگاه زبان گشوده اند تا راه را برای تداوم سرمايه داری هموار سازند وپيش از همه عرصه ای را غبار الوده سازند که ديريست در ان سرمايه به اقتضای طينت خويش در کار تنيدن فرايندی است که از رهگذر استثمار ادمی انسان را مبدل به شی ميسازد اين بار سخن از ساختار شکنی است و ترديد در عقلانيت و معياربودن آن و فروپاشی روايت های بزرگ است که ترجمان تلاش برای از معنا تهی ساختن کلماتی چون استثمار ازخود بيگانگی طبقه مبارزه تضاد طبقاتی است و ادعای بطلان عقلانيت و پندار بودن هر انچه حقيقت انگاشته شده و تخطئه نگرش های کلان و ودت بخش به تاريخ واميد به بهروزی متوم انسان
هياهوی پست مدرنيسم فارغ از انعکاس مضحک ان در بين روشنفکران مديست وطنی پديده ايست که برايند همه کوششهای نا منسجم ومذبوخانه سرمايه داری در تداوم خيات خود برای توجيه حضور در روزگار سترونی است که فاقد هر گونه معيار ودست اويزی برای توجيه انچه هست وانچه بايد باشد گرديده
اگر فضای ذهنی پيشگامان رهايی انسان در اغاز عصر سرمايه امکان تخليل اين نوع از ناخوداگاهی وافشای باطل السحر ان را ميسر نساخته است واگر امروز به هر دليل تليل تمام عيار وروشنگری از جايگاه اين قبيل جريانات فکری نداريم لا اقل شم تشخيص نعل وارونه و مراقبت از غلتيدن در ورطه مغلطه ها واغواگريهای انرا داشته باشيم و به ويژه در باره فوکو غوغاگر در هم وبر همی که کوشيده است مفهومی موسع وتقريبا غير متعينی را با عنوان کلی قدرت جایگزین سرمایه ودولت سرمایه داری نماید فوکو دارای تخصص وبلکه نبوغ عجیبی در عمده کردن مسائل خاشیه ای وپرداختن اغراق امیز به هزار ویک مسئله جزیی وتی موردی ومصداقی برای گریز از قایق کلی واشکار است او بیش از هر چیز به تبارشناسی پدیده ها انهم به سبک عجیب و مختص به خود علاقه نشان می دهد در شرایطی که گویا به کلی ساسیت خود را نسبت به همه انچه تخت سیطره مناسبات اکم بر نظام سرمایه داری هم اکنون در سراسر دنیا اتفاق می افتد از دست داده باشد
شخ عزیز امیدوارم با هوشمندی وتیز بینی خاصی که به نظر من پیش از انکه صرفا معلول ای کیوی بالا باشد مصول ساسیت شدید وانسانی تو نسبت به قربانی شدن انسان در نظام سلطه ونفرت از سرمایه داری است با اختیاط ومراقبت خاص نسبت به مباخث غلط انداز برخورد کنی اگرچه مطلب را بدون هرگونه اظهار نظر شخصی از فوکو نقل کرده ای اما چون ظاهرا رسم بر انست که مباثی که در انها پیشگام هستی غالبا ولوله ای در هم وبرهم وگمراه کننده را در پی دارد این تخذیر واماده باش را مفید دانستم همچنین می خواستم تلگرافی یاداوری کنم که مارکسیسم پویا ترین نقادی ای است که از موضع عقلانیت به جا مانده از عصر روشنگری


مهره سوخته 12:44 @ Wed, 7 Apr 04

ارنستو چه گوارای عزیز
به شراگیم حق می‌دهم. من ، شراگیم و جوانها و نوجوانهای همسن ما نه تنها میشل فوکو را بلکه صمد بهرنگی را هم نشناخته‌ایم. یا بهتر بگویم نگذاشته‌اند بشناسیم.


و قابیل هم بود 12:29 @ Wed, 7 Apr 04

بسيار ممنون شبح جان...


ارنستو چه گوارا 8:28 @ Wed, 7 Apr 04

اما چرا ای کیو نمیکشد - شراگیم جان ؟
چون باید مطالعه کنی و میشل فوکو را بشناسی - نظم گفتار را خوانده باشی -از رابطه میشل فوکو و کانون نویسندگان ایران مطلع باشی-بدانی رابطه میشل فوکو باقر پرهام چیست - باقر پرهام را بشناسی و دلیل اینکه شبح عزیز بشوخی گفت میخواهم وبلاگ نویسی را کنار بگذارم بدانی و دلیل اینکه شبح عزیز لینک مقاله اعتراض عباس سماکار عزیز به کانون نویسندگان را به یک کامنت در وبلاگ خودش داد بدانی .
شراگیم جان فقط کافی نیست مغز خودت را از هرچیز با ارزش و بی ارزشی خالی کنی و بگویی من به هیچ چیز وابسته نیستم .

البته این درد دلی است با تمام جوانهای ایرانی که حرف تو را میزنند و برای خود شراگینیسم و نیماشنیسم و خدیجنیسم درست کرده اند و به آن میبالند.

شبح جان امیدوارم زیاد بیراه نرفته باشم.


عزیزدوردونه 3:27 @ Wed, 7 Apr 04

سلام منم با این شراگیم موافقم
گاهی اوقات آی کیو نمیکشه به جان شبح :))


آينده پيش رو 2:14 @ Wed, 7 Apr 04

شبح عزيز سلام
از محبتي که نموديد و مرا با فيلم ميهن پرست مقايسه نموديد بسيار سپاسگذارم که اين هديه شما هميشه در ذهن من خواهد ماند .
اما در باب نوشتار اخيرتان که نوشتاري پر محتوا از ميشل فوکوست بايد بگويم که تمدن کهن ما با خلائي که بر آن پيش آمد و آن دو قرن سکوت که اعراب را بر ميهن ما مسلط نمود دره اي عظيم بين گذشته پر فروغ و حال نذار ميهن و فرهنگ اين ملک ايجاد نمود.


nana 1:41 @ Wed, 7 Apr 04

شبح عزیزم ودوستان
مطلب بسيار مهمی از نظر خودم در مورد
اتحاد نوشته ام که از همه خواهش ميکنم
انرا خوانده و نظر دهند . متشکرم نانا


پوریا 1:09 @ Wed, 7 Apr 04

حالا که حرف از گفتار شد این خبر رو هم بگم:
نوام چامسكي هم وبلاگ مي نويسد. آدرس وبلاگش هم اين است: http://Blog.zmag.org/ttt


جواد 22:27 @ Tue, 6 Apr 04

adf عزيز با درود به شما

ارزو ميكنم همه ملتها از جمله ملل اذربايجان و ارمنستان و ايران و تركيه و اسراييل و فلسطين و... ازاد و رها زندگي كنند
با ارزوي سرنگوني "دولتهاي" فاشيست و ديكتاتور ارمنستان و اذربايجان و تركيه و ايران و اسراييل و ...


جواد 22:27 @ Tue, 6 Apr 04

adf عزيز با درود به شما

ارزو ميكنم همه ملتها از جمله ملل اذربايجان و ارمنستان و ايران و تركيه و اسراييل و فلسطين و... ازاد و رها زندگي كنند
با ارزوي سرنگوني "دولتهاي" فاشيست و ديكتاتور ارمنستان و اذربايجان و تركيه و ايران و اسراييل و ...


sherwood 22:05 @ Tue, 6 Apr 04

سلام. مثل اينکه آن اندک جسارتی که در نظر قبلی ام بخرج دادم کار خودش را کرد. ( باعث شرمندگی ) اين فقط گريزی بود به جهت ايجاد انگيزه برای فعال شدن گروهی که با موضوعاتی از اين دست انس بيشتری دارند. من نيز مطلبی از فوکو دارم که مترصد فرصتی هستم تا آن را با اندکی دخل و تصرف در معرض نقد دوستان قرار دهم. موفق باشيد


آرمین گیله مرد 20:12 @ Tue, 6 Apr 04

سلام ...
ایرانی نمیشناخت!


mahya 19:31 @ Tue, 6 Apr 04

به قول عزيزی گاهی جز سلام هيچ نميايد در پيش کمال يک نوشته ...! ممنون شبح عزيزم .!


adf 19:14 @ Tue, 6 Apr 04

فرقه دمكرات آذربايجان:

تجاوز ارمنيان به آذربايجان و نسل كشى آذربايجانيان از سوى ارمنيان پيش چشم همه است. اما از طرف دولتهاى بزرگ هيچ گونه اقدام عملىاى در اين باره صورت نمىگيرد. هم روسيه و هم ديگر دولتهاى بزرگ جهان٬ در مقابل اين اشغالگرى و سياست نسل كشى سكوت مىكنند.

تناقض تاريخى كه در روابط بين الملل تظاهر مىكند انسان را به حيرت وامىدارد. امروزه شرايط جهانى تماما دگرگون شده و سرنوشت دنيا در وحله اول وابسته به آمريكا گرديده است. آمريكا نيز سياستى مطابق منافع ملى خود را به پيش مىراند.

اين سياست در يوگسلاوى به فرمى٬ در فلسطين به فرم ديگرى و در قفقاز به فرم جداگانه اى اجرا مىشود. بر عليه ميلوسويچ و صدام ديكتاتور از نيروى نظامى استفاده مىشود. در مناقشه اسرائيل- فلسطين٬ موضع اسرائيل آشكارا و در مناقشه آذربايجان - ارمنستان٬ موضع ارمنستان به طور غير مستقيم حمايت و پشتيبانى مىگردد.

http://www.adf-mk.org/T/xoc1.gif
http://www.adf-mk.org/T/xoc2.gif
http://www.adf-mk.org/T/xoc3.gif


adf 19:13 @ Tue, 6 Apr 04

آذربايجان دموکرات فرقه سی:

ارمنيلرين آذربايجانليلارا قارشی تجاوز و سوی قيريمی گوز قاباغيندا دير. اما بويوک دولتلر طرفيندن هئچ بير کانکرت آدديم آتيلمير. هم روسيا و هم ده دونيانين ديگر بويوک دولتلری، بو اشغالچيليق و سوی قيريم سياستينه بيگانه ليک گوسترير.

ملتلر آراسی مناسبتلرده تظاهر ائدن تاريخی پارادوکس، انسانی حيرته گتيرير. بوگون دونيادا شرايط تمامی ايله دئيشيليب و دونيانين طالعی ايلک نوبه ده آمريکادان آسيلی اولوب. آمريکادا اوز ملی منافعينه اويغون اولاراق سياست يئريدير.

بو سياست يوگسلاوييادا بير فورمادا، فلسطين ده ديگر فورمادا، قافقازدا ايسه باشقا بير فورمادا حياتا کئچيريلير. ديکتاتور و تجاوزکار ميلوسئويچ و صداما قارشی حربی قوه دن استفاده اولونور. اسراييل - فلسطين مناقشه سينده، اسراييلين موقعی آچيق و آيدين شکليده، ارمنستان - آذربايجان مناقشه سينده ايسه ارمنستانين موقعی دولايی يوللا مدافعه اولونور٠

http://www.adf-mk.org/T/xoc1.gif
http://www.adf-mk.org/T/xoc2.gif
http://www.adf-mk.org/T/xoc3.gif


امیر 18:55 @ Tue, 6 Apr 04

شبح عزيز ممنون از لينک به مطلب . . .


nana 18:08 @ Tue, 6 Apr 04

دانش امورز عزيز ۳

متاسفانه بايد بگم که اون صراحت غربی که شما به ان اشاره کرده ايد هم بطور گسترده
وجود خارجی ندارد چون هنگامی که اصطلاحی چون اين
between the lines

وجود دارد نشان دهنده پرده پوشی و پنهان نمودن منظور اصلی در قالب گفتار ميباشد . نانا


شراگيم 18:06 @ Tue, 6 Apr 04

بابا دو تا لطيفه بگو...جو وبلاگت خيلی سنگين شده جون شبح ميام اینجا سر درد ميگيرم...!! يه زنگ تفريح هم وسط اين بحثهای کمر شيکن! بد نيست...!؛)


manochehr 16:33 @ Tue, 6 Apr 04

شبح جان.
اگر امکان دارد به اينجا لينک بده:
"انسانهاى ٢۵ دلارى،
زنده باد حق شهروندى!"
از حق شهروندی افغانیها دفاع کنید.از سایت ایسکرا
http://www.iskra.persianblog.com/


دانش آموز 16:12 @ Tue, 6 Apr 04

سلام دوست عزیز!...من عاشق صداقت و صراحت غربی ام فکر می کنم که ميشل فوکو داره نا شکری می کنه....باید اون از نزدیک، اون خود فريبی و تناقضی رو که تو ذهن و بيان شرقی ها به طور عام و آدم های مذهبی به طور خاص (و ایرانی ها به طور خاص خاص با نون اضافه!) وجود داره رو می ديد!


bamdad 15:37 @ Tue, 6 Apr 04

شبح جان اميدوارم هميشه شادان باشی


و قابیل هم بود 14:54 @ Tue, 6 Apr 04

سلام رفيق شفيق.ممنون می شم که يه لينکی بدی که من از پرشين رفتم به کارگاه. قربانت يوسف






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1211
تعداد نظرات: 23536
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 26, 2005 02:49 pm


از کجا آمده‌اند؟