●
مهدی فتحی
باشد که صحنه همچون تناب بندبازان به افراد نالايق جرات راهرفتن بر روی خود را ندهد. (گوته)
سال هشتاد و دو آخرين زهر خود را ريخت و در واپسين نفسهایاش، مهدی فتحی را از ما گرفت.
هنوز غصهدار پل سوئيزی بودم که اين ضريه ناغافل فرود آمد. پل سوئيزی را از جوانی میشناختم او و پل باران کسانی بودند که مرا با مفاهيم چپ جديد آشنا کردند. روزی در مورد سوئيزی خواهم نوشت...
مهدی فتحی پديده بود از آن پديدهها که سالها و دههها در کار است تا در ميان مردمی در فن و هنری کسی چون او پديد آيد. او بازیگری بیبديل بود. کسی که بازیگری در خوناش جريان داشت، در تک تک سلولهایاش. فتحی زندهگیاش را بازی میکرد و در نقش خود آنچنان فرورفته بود که من هميشه تصور میکردم اين بيماری، اين پيری زود هنگام، همه نقش است نقشی که او بازی میکند.
پس از خودسوزی همسر بسيار جواناش او بازی در نقش مرگ را آغاز کرد و ذره ذره مرد.
در اوخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم کنستانتين استانيسلاوسکی انقلابی در هنر نمايش بهوجود آورد. انقلابی که چهرهی بازیگری در جهان را متحول کرد. شاگرد او استلا آدلر بر اساس آموزههای استانيسلاوسکی مدرسهی بازیگری خود را در آمريکا تاسيس کرد که بازیگران برجستهيی را به جهان معرفی کرد. يکی از آنها مارلون براندو بود. مهين و مصطفی اسکويی نيز که متد استانيسلاوسکی را در شوروی آموخته بودند در ايران به تدريس اين متد پرداختند و يکی از برجستهترين شاگردانشان مهدی فتحی بود.
فتحی شاهدی بود بر اين شعر حافظ که؛
زمانه به مردم نادان دهد زمام مراد-
تو اهل دانش و فضلی، همين گناهات بس.
خاطرات بسياری از فتحی دارم خاطراتی که نمیتوانم تعريف کنم فقط همينقدر بگوييم او هوشی سرشار داشت و ذهنی بسيار خلاق و پويا... علاقهی مشترک ما به مارکس هميشه محور دوستیها و گفت و شنودهایمان بود.
حالا نمیدانم با مهرگان عزيز چگونه روبهرو شوم. مهرگانی که وقتی کودکی خرد بود مادرش را از دست داد و اکنون در نوجوانی به سوگ پدر مینشيند پدری که در اين سالها فقط او را داشت و سايه به سايه با او بود.
اين سرنوشت شوم گريبانگير ما شده است که نه چنان که میخواهيم زندهگی کنيم ونه آنچنان که میپسنديم بميريم و نه آنچنان که آرزو میکنيم به خاکمان بسپارند. باشد که اين طلسم شوم را بشکنيم...
دستم به نوشتن نمیرود...
March 26, 2004 12:26 AM