●
قطره اشکی در بارانِ ريزِ بهاری!
شايد ساعتی میشد که در ميان دو رديف صنوبر به هم چسبيده راه رفته بودند بی آن که کلمهيی بر زبان جاری کنند.
- میبينی بارونای شهر ما چه جالبه... صدای شور شور بارون همه جا پيچيده ولی ما اصلا خيس نشديم... بسکه بارونش ريزه!
نگاهاش را چرخاند راست میگفت؛ تو روشنی هوا وقتی خورشيد به ابر نازکی میرسيد میشد رد بارون تندی را که اريب به صنوبرهای کنار خيابان میباريد ديد.... وقتی برگشت که بگويد: جالبه، دانههای ريز آب که روی موهای از زير روسری بيرون آمده مثل شبنم صبحگاهی روی ساقههای کرکدار پونههای کوهستانی قطره بسته بود توجهاش را جلب کرد.. از موها که رد نگاهاش روی گونهی سمت چپ سْکيد قبل از رسيدن به لبهايی که داشت کمکم به لبخند میشکفت روی قطرهی درشتی متوقف شد. بیاختيار، انگار که دستهایاش خوابنما شده باشند، با نوک انگشت اشاره قطره را از روی گونه برداشت و روی نوک زباناش گذاشت. شور بود، به شوری تمام اشکهايی که در تنهايی از چشمهایاش شرابه کرفته بود و از حاشيهی گونهها روی لباش سريده بود آمده بود روی زباناش...
March 22, 2004 07:15 PM