جمعه، 12 دیماه 1382 | January 02, 2004

جمعه‌ی سياه بم

اگر بدن‌ها با لذت اتحاد می‌يابند؛ روح‌ها با درد متحد و يگانه می‌شوند. (ميگل د اونامونو)
آيا دردی بالاتر از کشته شدن بيش از 50 هزار انسان در لحظه‌ی و طی چند روز کافی نيست تا ما را متحد کند تا کشوری در خور شان انسانی‌مان بسازيم؟
50 هزار انسان بی‌گناه مردند تا شايد ما بياموزيم "بد" و "بدتری" وجود ندارد و تا زمانی که خود سرنوشت خويش را به‌دست نگيريم چه "شاه" ، چه "امام" اوضاع فقط کمی ممکن است به‌تر يا بدتر باشد.
در اين روزها ايميل‌های زيادی دريافت کردم که هر کدام شامل لينکی بود در لينکدونی کنار وب‌لاگ قرار دادم. تصوير مقاله‌ی کوتاه اما عميقی از دکتر سيامک زندرضوی جامعه‌شناس و عضو هيات علمی دانش‌گاه باهنر کرمان که در نشريه محلی فردوس کوير چاپ شده بود، به دست‌ام رسيد که حيف‌ام آمد شما آن را نخوانيد. اين نظر استاد جامعه‌شانسی است که چند ساعت بعد از وقوع اين فاجعه انسانی به بم رفته است و حاصل مشاهدات خود را نوشته است. هر انسان با شرفی که اندکی از اخبار و اطلاعات حادثه‌ی بم را شنيده باشد نمی‌تواند مقصر اصلی را نبيند و به‌فکر راه چاره‌یی برای تکرار اين گونه فجايع نباشد.
قبل از پست کردن اين نوشته ايميلی از دوست عزيز همه‌ی‌مان ره‌گذرثانی دريافت کردم درباره‌ی "برنامه‌ شب همبستگی با زلزله‌زدگان بم"
در ادامه می‌توانيد اين دو مطلب را بخوانيد.


زلزله‌ی بم؛ حادثه‌ای طبيعی اما فاجعه‌یی اجتماعی است.
"گزارش 10 ساعت حضور، تقريبا 50 ساعت بعد از وقوع يک فاجعه‌ی انسانی"
1- حادثه طبيعی است اما فاجعه اجتماعی است زيرا که زلزله‌ای با همين شدت چند روز قبل در يک نقطه‌ی ديگری از جهان 3 کشته داشته است.
2- اجتماعی است زيرا که تخريب‌ها محدود به خانه‌های افرادی که آيين‌نامه استحکام ساختمان را رعايت نکرده‌اند و يا در خانه‌های کاه و گلی زيست می‌کنند نيست. همه‌ی ساختمان‌ها عمومی نيز تخريب شده‌اند و حتا موسسه‌ی خيره‌‌ای که مسئوليت نگهداری سی‌وسه دختر بچه بی‌پناه را به عهده گرفته است نيز آن را رعايت نکرده است و تقريبا تمامی بچه‌ها از دست رفته‌اند.
3- اجتماعی است، زيرا که سگ‌های زنده‌ياب در سرزمينی زلزله‌خيز نداريم و حضور امدادگران خارجی در بهترين سرعت سی ساعت پس از حادثه خواهد بود.
4- اجتماعی است، زيرا که قبل از ورود امدادگران رسمی، امدادگری‌های خويشاوندی و دوستی از روستاها و شهرهای دور و نزديک انتقال مجروحان را بر عهده می‌گيرند و مردگان را خارج و دفن می‌کنند، در حالی که نيروهای انتظامی در ساعات اوليه دستور می‌دهد، که مردمان از سفر به بم خودداری کنند.
5- اجتماعی است زيرا که مسئولين اطلاع‌رسانی روز پنجشنبه (روز قبل از حادثه) پس از چندين زلزله‌ی متوالی نه تنها اعلام آماده باش عمومی نمی‌کنند حتا در سطح دستگاه‌های دولتی نيز کمترين آمادگی وجود ندارد.
6- اجتماعی است، زيرا که بزرگترين آزمايشگاه علنی شده‌ی ساخت‌وسازهای نادرست مبتنی برناآگاهی و فساد در دستگاه‌های عمومی است.
7- اجتماعی است، زيرا که اصل کمک‌های مردم شهر بم سرازير می‌شود اما، رساندن مبتنی آن به دست نيازمندان واقعی فاقد نظم است.
8- اجتماعی است، زيرا در کشوری که حداقل سالانه يک زلزله‌ی مصيبت‌بار دارد. شاهد کمترين آموزش امداد عمومی هستيم در حالی که انبوه جوانان مشتاق بخشی از عمرشان يا مجموعه‌اي از آموزش‌های بی‌فايده در مدارس و دانش‌گاه‌ها بر باد می‌رود.
9- اجتماعی است، زيرا که ابعاد فاجعه به‌طرز رقت‌باری پنهان می‌شود و مسئولين اعلام می‌کنند که آب و برق در کوتاه‌ترين زمان برقرار می‌شود، در شهری که تقريبا با خاک يکسان شده است و شايد لازم باشد برای مدت‌های طولانی تخليه شود تا امر آواربرداری امکان‌پذير شود.
10- اجتماعی است، زيرا که شوراهای محله نداريم و سازمان‌های غيردولتی برای ايجاد و راه‌اندازی و کسب مجوز از هفت‌خان بايد عبور کنند در نتيجه، هم‌واره بخشي از مردم آماده برای کمک و همدردی نگران نرسيدن، عدم توزيع مناسب و يا به يغما رفتن کمک‌های خود هستند.

برنامه‌ شب همبستگی با زلزله‌زدگان بم

۱۶.۰۰ تا ۱۶.۱۵ سوئیت برای ویولونسل اثر ژان سباستیان باخ ( روبن کلاورول، ویلونسلیستِ ارکستر اُپرای پاریس)
۱۶.۱۵ تا ۱۶.۳۰ معرفی کمیته‌ یاری‌رسانی به زلزله‌زدگان بم – پاریس
۱۶.۳۰ تا ۱۶.۴۰ گفتار نماینده شهردار پاریس پانزدهم
۱۶.۴۰ تا ۱۶.۵۰ وضعیت انسانی در بم ( نماینده صلیب سرخ بین‌المللی)
۱۶.۵۰ تا ۱۷.۰۰ وضعیت بهداشتی در بم ( نماینده پزشکان جهانی)
۱۷.۰۰ تا ۱۷.۳۰ رقص : « بم، دوباره می‌سازمت» (شاهرخ مشکین‌قلم، کارین هرو گونزالس)
۱۷.۳۰ تا ۱۷.۴۵ وضعیت یاری‌رسانی ( فرنگیس حبیبی، روزنامه‌نگار و مسئول بخش فارسی رادیو بین‌المللی فرانسه)
۱۷.۴۵ تا ۱۸.۱۰ کنفرانس در باره معماری ارگ بم (آرشیتکت رضا مقتدر و باستان‌شناس فیروز باقرزاده)
۱۸.۱۰ تا ۱۸.۲۵ موسیقی و شعرخوانی (نادر آقاخانی و م. سحر)
۱۸.۲۵ تا ۱۸.۴۰ موسیقی سنتی (جاوید یحیی‌زاده و محمد ترابی)
۱۸.۴۰ تا ۱۸.۵۵ رقص روی شعرهای مولانا و موزیک حسین علیزاده (لعیا ترکمن)
۱۸.۵۵ تا ۱۹.۳۰ جاز شرقی ( گروه سلام علیکُم)
۱۹.۳۰ تا ۲۰.۰۰ بوفه

کمیته یاری‌رسانی به زلزله‌زدگان بم – پاریس
متشکل از:
انجمن آفتاب - بنیاد فرهنگی آینه – انتشارات خاوران - جامعه زنان برای دموکراسی
انجمن فرهنگ ایران – انجمن گفتگو و دموکراسی - انجمن زرتشتیان فرانسه
انجمن رودکی - انجمن آرشیتکت‌های ایرانی در فرانسه - انجمن پزشکان ایرانی در فرانسه
OPEN ASIA – PANJEH - SALAMALEY.COM

از ایران :
کانون نویسندگان ایران - انجمن حمایت از کودکان به سرپرستی خانم عبادی
پاریس – دوم ژانویه ۲۰۰۴
Mairie du XVéme - Place Adolphe Chérioux - 75015 Paris - Métro Vaugirard - Bus : 70, 80, 39

January 2, 2004 02:25 PM

12:22 @ Sat, 8 May 04

AUTHOR:
EMAIL:
IP: 217.219.33.125
URL:
DATE: 05/08/2004 12:22:46 PM


اخاموش 22:18 @ Wed, 14 Jan 04

عاقبت مقصد ما منزل خاموشان است


ه.ا (هليا) 11:00 @ Wed, 7 Jan 04

عزيزان سلام

اين روزها مطالب مفيد و خوبي در مورد زلزله نوشته شده. لينك زير يكي از اين موارده . البته به انگليسيست! اميدوارم كه مورد استفاده قراربگيره.

ممنون از توجهتون / هليا

> MIT ISG Publication on Earthquake Management in Iran
>
> In light of the recent earthquake in Iran, the Iranian Studies Group at
> MIT (ISG) has published an informative report on earthquake management
> options strategies Iran. The report features expert opinion by Dr. Manuel
> Berberian, author of numerous scholarly articles on the subject. The
> report also contains a complete bibliography of articles related to
> seismology and earthquake risk assessment for Iran.
>
>

http://web.mit.edu/isg/Earthquake%20Management%20in%20Iran.pdf


S.D 10:03 @ Tue, 6 Jan 04

حاجی آقا آريايی (۱۲۹)!
تو این دوره و زمانه هر کس می خواد ادای خر ملّا نصرالدّین را در بیاره و بگه دو تا کتاب بارشه شروع می کنه به ناسزا گفتن به مارکس! ولی یادش می ده وقتی که رفت پای منبر ممکنه ماتحت سرخش بیافته بیرون و مردم بفهمن بوزینه هستش نه واعظ! حالا قضیه تو و رفیق شفیقت حاجی آقا سعید بحرالعلومه که تو هر چی نظر می ده و به هر کی دستش برسه جسارت می کنه.
بعد از دو سه ماه که این رفیقت ادای دانشمند و عالم دهر را در آورد بهش یک گوشه ای زدم که رفیق! زیادی تند نرو! فکر نکن مردم هالو هستن و نمی فهمن تو چیزی بارت نیست. بهش فقط دو تا غلط املائی اش را گفتم که از رو برود. آدمی که تو هر کامنتش چهار تا غلط املائی دارد(حالا بماند غلط های دستور زبانی و محتوایی) بهتره بره مکتب نوشتن یاد بگیره بعد بیاد تز سیاسی بده. حالا تو یکی هم بهش اضافه شدی؟ تو اوّل برو یاد بگیر که "مضاعف" را "مظاعف" ننویسی بعد بیا تو سایت شبح بساط درس خداشناسی ماقبل تاریخت را راه بیانداز!
نوشتی بهتره به محتوای حرف توجه بشه تا ظاهر! نمی دونم از کدوم محتوا حرف می زنی؟ تو دنیایی که هر روز داره بر تعداد بی خدایانش افزوده می شه، سر بر آوردن دایناسورهای ماقبل تاریخی مثل حاجی آقا آریایی نوبره والله! تو می گی خدا= تخمه خودزا؟ مگه دوران تک سلولی هاست که بحث خودزایی راه انداختی؟! یا فکر می کنی با سرهم کردن داستان ققنوس و سیمرغ و افسانه های مضحک ماقبل تاریخی آریایی می تونی سری تو سرها در بیاری؟ تو اینطوری به معضلات ایران زمینت می اندیشی و می خوای مشگل فقر و تحجر و سرکوب و اقتدار الهی را حل کنی حاجی آقا آریا؟
موقع بحث هم که می شه فلان کارت می گیره و بهانه میاری و شانه خالی می کنی! نگاه کن به همین دو سه تا کامنت درازت فقط طرف را حواله داده ای به بعد و فرستاده ای دنبال نخود سیاه! وقتی با سئوال اصولی مواجه می شی بجای اینکه جواب بدی بهانه میاری که اینجا جاش نیست و کار داری یا خیلی موضوع پیچیده است و لابد ماها فهمش را نداریم که گنده گویی های تو را بفهمیم. یکی نیست به ایشان بگه مگه شبح یقه اش را گرفته که هی می گه اینجا جای این حرفها نیست؟‌ اگر نیست چرا پنجاه خط پنجاه خط روضه امام جعفر سیمرغی می خوانی؟


2:35 @ Tue, 6 Jan 04

آريای عزيز در کامنت های ذيل مطلب جديد شبح شما را می بينم .


Aria 21:41 @ Mon, 5 Jan 04

... به سياوش عزيز در کامنت شماره ۱۱۷؛

سياوش عزيز!. قبل از اينکه سخنی بگويم، توضيح مطلبی را ضروری مي دانم. ببين دوست گرامی. من نه علّامه ي دهر هستم نه ادّعای نام و تيتل خاصّي را دارم. من انسانی هستم جوينده و پرسنده و سنجشگر افکار و عقايد و مذاهب و ايدئولوژيها و تئوريها و امثالهم و برای برهانها و استدلالهای خودم نيز به تجربيات فردی و مغز انديشنده ي خودم استناد مي کنم و تابعيّت و دنباله روي نيز از هيچکس نمي کنم؛ گيرم که ادّعاي سلطاني کائنات را داشته باشه. معيار و سنجه ي من همواره فهم و شعور و آگاهيها و خويشانديشيهاي فردي ام مي باشد. همانطور که بارها تذکّر داده ام، مسئله ي ايده و مفهوم » خدا « را نبايستي با يکي از تصاوير آن مثل » الّله « و صفاتي که به او منتسب و تفسير مي کنند، يکي گرفت. انديشيدن در باره ي » خدا = تخمه ي خود زا «، سواي بازماندن به تصاوير مختلف خداست. اينها دو مقوله ي متفاوت هستند که بايستي بتوانيم آنها را از يکديگر مجزّا و تفکيک کنيم تا در شناختن و رويارو شدن با معضلات ژرف و درهمتافته ي بشری بتوانيم خردمندانه و راهگشاينده بينديشيم. به عبارت ديگر؛ انديشيدن در باره ي ايده ي » سوسياليسم و دادگزاري اجتماعي « را نبايستی با تاريخ حزب کمونيست شوروي سابق و جنايتها و تبهکاريهايي که به نام طبقه ی کارگر و زحمتکشان نه فقط در روسيه؛ بلکه در سراسر جهان صورت گرفت، اينهماني داد. اينها دو مقوله ي متفاوت هستند که بايستی آنها را جداگانه بررسی کرد و سنجيد. شالوده ريزي » حکومت سکولار « به معناي خدا - ستيزي و نابود کردن دين و نيايشگاهها و سنّتها و اعتقادات مردم نيست. اساس » سکولاريزاسيون « همانا تقبّل و تصديق و دريافتن و فهميدن و نگهباني کردن از زندگی در روند آشکار شدن چهره هاي متناقض و رنگارنگ خودگستري و امتداد خدا در گيتي و کائنات مي باشد. » سکولاريزاسيون هرگز به معنای حذف خدا و دين از زندگی مردم در گيتي نمی باشد. در ضمن اين را نيز تاکيد کنم که مقولاتي به نام » خدا و دين و انبياء و بهشت و جهنّم و امثالهم « هرگز از دامنه ی روان و ذهنيّت انسانهای کره زمين؛ رخت برنخواهند بست. نيک است که قبل از رو آوردن به معضلات فکری ميهن خويش، در آغاز به روند تاريخ تفکّر و تحوّلات اجتماعي و چگونگی جدايي دين از حکومت در کشورهای اروبايي آنهم با مراجعه به » متون دست اول و اريژينال « رو بياوريم تا در گلاويز شدن با فلاکتهای مردم خود، سرنا را با تمام نيرو از سر گشادش نزنيم و به جای آراستن و زير ابرو ورداشتن به کور کردن چشم مردم خود همّت نکنيم؛ يعني کاری که روشنفکران ايراني تا کنون انجام داده اند به جاي آنکه به روشنگری و انديشيدن با مغز خود و زاياندن ايده هاي فردی تلاش کنند. نينديشيدن در باره معضلات وطن باعث شده است که آخوندها و فقها به دليل بی لياقتي طيف فعّالان و روشنفکران و اساتيد جامعه ي ايراني بر اريکه ی حکومت و قدرت و کشورداری چنگ بيندازند و به نام خدا و دين و رسول به تبهکاری و قتل و کشتار همّت کنند. اشکال از خود ماست .حانم که هنر انديشيدن را نمي دانيم. ///


Manochehr 20:21 @ Mon, 5 Jan 04

سخنی با افراد اکثريتی، توده ای در اينحا،
شما که از ترس بحث زنده می ترسيد و اينحا را با پاترولهای رژيم در موقع لو دادن افراد اشتباه گرفته ايد، ما(حزب کمونیست کارگری) حاضر به بحث هستيم ولی شما خود را پشت اسامی دروغيد غايم کرده ايد و حرعت اين را نداريد که با اسامی واقعی به بحث بپردازيد.( در حلسه ای در برمن آلمان، عفت ماهباز از بحث علنی با ما در رفت و شرکت نکرد حون میترسید افشا شود) اگر به نظرات خود اعتقاد داريد، پس از آن دفاع کنيد. يا اينکه از نظرات سياه خود خحالت زده ايد. گل همين حاست همين حا برقص.


سعيد 20:16 @ Mon, 5 Jan 04

سياوش جان؛
خوب ديگه اينك كم كم داريم وارد مباحث ظريف و فنّي تئولوژيكي و توضيح و تفسير رفتار مثلاً انحصارطلبانه پيامبران نسبت به دعاوي خاصّ خويش نسبت به حقيقت و اينكه فقط خودشان را نور و مركز هدايت اقوام برگزيده از ميانشان تلقّي ميكردند. باري، بيان اين مطالب نه جاش اينجاست و نه در تخصّص من و بايد خودت به كتب و اساتيد مربوطه مراجعه بكني. بحث ابتدائين من و آريا با تو دوست گرام امّا به كلّي بر سر مقوله اي ديگر بود.


سياوش 19:47 @ Mon, 5 Jan 04

سعيد عزيز، دختر نازنازي كوچلويم گرفت و خوابيد و من هم كمي حوصله ‌خواندن كامنت(120) را ييدا كردم. شما سعي داشتيد كه عبادت و ستايش را با اعتقادات مربوط و در يك راستا به حساب آوريد. خوب نتيجه اين كه، در عبادت و ستايش نمي‌بايد و نمي‌توان شك كرد و يا آن‌را يك امر تحقيرانه ناميد، از اين روي كه در دايره اعتقادات است. اگر اين‌گونه است كه چرا ييامبران سامي هي تلاش داشتن تا مردم قوم خود و يا همان توتم‌يرستان و ديگر جوامع بشري هرچند كه توتم يرست هم نبودنند و يكتا يرست مي‌توان آنان را به شمار آورد، به راه راست و از ستايش و عبادت به بت‌ها و ديگر خدايان باز دارنند و ستايش بت خود يعني همان خداي خود كنند. آره مي‌دانم كه خواهي گفت كه اين كار را هم من در اصل و بطن امر ناخودآگاهانه و يا خودآگاهانه انجام مي‌دهم.


Aria 19:29 @ Mon, 5 Jan 04

... در باره کامنت شماره ۱۱۰؛

... دوست گرامی. قبل از آنکه به سئوالات شما رو آورم، توضيح مطلبی را ضروری می دانم. بارها و بارها از کلّيّه دوستان تمنّا کرده ام که از توهين کردن و تحقير همديگر دست بردارند و فقط در باره ی موضوع مطرح شده، سخن بگويند. ولي گويا گوش بعضی از اشخاص، آنقدر از حقايق ازلی - ابديشان انباشته است که هيچ صدايي سوای آواز حقيقت خود را نمی شنوند. اين مسئله واقعا باعث تاسف است؛ زيرا آناني که اين بگو مگوها را دنبال می کنند؛ می توانند با استدلال منطقی، دليل بياورند که مخالفان » استبداد ولايت فقيه « تفاوتی با حاکمان کنوني ندارند. برخي دوستان نيز گويا با » سعيد عزيز «، پدر کشتگی دارند و به .حای آنکه با نظرهای او صف آرايي کنند از سر ضعف انديشيدن و فاقد برهان و استدلال منطقی بودن فقط بلدند توهين بکنند و متلکهای بی مزه بپراکنند. نيک است که دوستان يک ذرّه جا نيز برای اشتباهات تايپي بگذارند. اصل، مطلب مي باشد نه شيک نويسي. فعلا بگذريم.
عرض شود که دوست عزيز، من همانطور که تذکر داده بودم فقط يک قطره ای از اقيانوس مسائل را آنهم گذرا اشاره کرده بودم. بحث در باره ی تک، تک مقولات را نمی توانستم در سيستم نظرخواهی شبح عزيز بياورم. در باره ی علوم و روشهای آنها گفته ام که نمی توانند قيراط وار در باره ی روان انسانها؛ حکم قطعی صادر کنند. برای شناخت روان انسانها بايستی از چشم اندازهاي اسطوره ای مدد گرفت. از من خواهش می کنم توقع نداشته باش که بخواهم از لام تا کام مسئله را اينجا بازشکافی کنم. فقط اشاره می کنم که روشهای علوم دقيقه با روشهای علوم فرهنگی از يکديگر متفاوت هستند. در راستای شناخت روان انسانها نمی توان از قبل، قطعيّتهای مسلّم داشت و حکم صادر کرد حتّا در علوم آزمايشگاهی و دقيقه نيز بسياری از قطعيّتها، بعد از آزمايشهای مکرّر به دست می آيد که تازه، قطعيّت آنها نيز همواره .حای شک و ترديد است. در باره ی مسئله ي تاريخ باوري » مارکس « و روش ديالکتيکی اش بايستی بگويم که من اولا به هيچ ترجمه ای اعتقاد ندارم؛ بلکه يکراست به متن اصلی رجوع می کنم و تلاش می کنم که با متفکّر، رابطه ی فکری ايجاد کنم، نه رابطه ی تابعيّت و عبوديّت. ترجمه ی زنده ياد » اسکندری « برای من، صنّار ارزش نداره دوست عزيز. در ضمن، من از آن طيف آدمها نيستم که کسي بخواهد مثلا با خواندن يک بيت از غزلهای » حافظ « به من تفهيم کند که » حافظ « ماترياليست يا صوفيست يا آته ايست يا چنين و چنان بوده است. من آموخته ام که هر متفکّر و فيلسوفي را در مجموعه ی سراسری نگرشش از جهان و زندگی و انسان و غيره از يک طرف در بستر تاريخ جهاني انديشه و از طرف ديگر در بستر تاريخ ملّت و زندگی شخصي او ارزيابی کنم. بنابر اين، نگاه انتقادي من به تاريخ باوری » مارکس « از کلّ سيستم فکری او استنباط مي شود که در سراسر آثارش آشکار مي باشد. البته اين را نيز بگويم که بينش » مارکس « نسبت به تاريخ؛ کلّا > مي باشد و در بستر مقوله ی » رستگاری « بشر از يوغ کاپيتال دريافت مي شود. مسئله ی قضاوت اخلاقي کارگران در باره ي کار و آنچه از توانائيها و استعدادها و غيره ی او زائيده مي شود و بعدش از طرف مثلا کاپيتاليستها بالا کشيده مي شود، در جايی ديگر نوشته ام که از آوردن آن در اين جا به دليل طولاني بودنش معذورم. خطای بسيار بزرگ » مارکس « را در دريافت و فهم رابطه ی بين کار و ارزش اضافی، من حوصله ندارم اين جا توضيح دهم. در بازشکافی تئوريک تفاوت معناي کار در فرهنگ ايراني و انديشه هاي « مارکس » در يادداشتهاي مفصّل خودم اشاره کرده ام و اميدوارم آن روز فرا رسد که بتوانم آنها را ويرايش و منتشر کنم. آن حرفهايی را نيز که « انگلس در آنتي دورينگ « و » لنين در دوستان مردم کيانند؟ « بر زبان رانده اند، خبط و خطائي مظاعف هستند. مسئله ی » خدا «، مسئله ائيست که گويا شواهد نشان مي دهند بايستي تمام عمرم را شبانه روز صرف تفهيم الفباي فهم آن به ديگران کنم. دوست عزيز. در مسئله ی » خدا « بارها تاکيد کرده ام فرق است مابين ايده و مفهوم خدا با تصاوير آن. اين مسئله، آنقدرها که در کلام، ساده مي نمايد در دريافتش، ساده نيست و به ژرفنگری و فراخ - بينی و داشتن ذهنيّتي فارغ از وابستگيهاي عقيدتي و مذهبي و ايدئولوژيکي و امثالهم محتاج است. بحث « حاکميّت خدا » و جزئيات حول و حوش آن را نيز در يادداشتهاي خودم توضيح داده ام. فقط بايستی آرزو کنی که من از گرفتاريهای زندگی روزمره و بار سنگين مسئوليّتهايم روزی آزاد شوم تا بتوانم سريعتر آثارم را ويرايش و منتشر کنم. فقط تاکيد کنم که » خدا = تخمه ی خود زا « به قدرت ورزي حقّانيّت مي دهد؛ ولي هرگز حکومت نمی کند. اينکه چگونه از » بودها « می توان » بايدها « را نتيجه گرفت، دوست عزيز از من مخواه که در وبلاگ شبحی ناز، باب دروس فلسفه ی اخلاق را بگشايم. اين رشته، سر دراز دارد. ////


nana 19:16 @ Mon, 5 Jan 04

سعيد عزيزم

اره توضيح بيشتر ميخوام البته با همان قلمی که جوابم را دادی در ضمن من اون موقع که تو نظرت را اعلام کردی اينجا نبودم ميخوام نظرت و توضيح بيشتر بدی .

تاکيد ميکنم با قلمی که اين دفعه جوابم را دادی .


آنهماني 15:06 @ Mon, 5 Jan 04

ام محترم
لطفا ميشود بفرماييد :
۱- اين نظر شما چه ربطی به جمعه ی سياه بم که موضوع بحث است دارد.
۲-چگونه اين حکم کلی را برای (همه) چپها صادر میفرمایید که :دوستان چپ حتی نظرات غير خودی را نمی خوانندو نمی شنوند؟
۴- حالا که دوستان چپ نظرها را نمیخوانند چرا قبل از ارتکاب جرم دیگری پیشداوری میکنید که شائبه تعصبات کور در بحث و قضاوت چپها هست؟ که میفرمایید :چه برسد به اينکه روی ان تامل کنندو بدور از تعصبات کور بحث وقضاوت کنند.

۵- اگر پیشداوریها و مشغله حکم صادر کردن شما اجازه میدهند برای دیدن تفاوت انواع گرایشات چپ با همدیگر و با سایر گرایشها به اساسنامه و اسناد آنها مراجعه کنید .
۶- پلورالیسم از نظر شما محکوم که نیست ؟هست؟
۷- اگر کسی از شما بپرسد شما با یک قاضی شرع چه تفاوتی دارید که اولا پیشداوری میکنید دوما مدعی العموم و قاضی و بقیه عناصر همه تنها خودتانید البته بجز متهم که چپها هستند سوما بر اساس پیشداوری حکم کلی صادر میکنید و ... چه میگویید؟


سياوش 15:02 @ Mon, 5 Jan 04

سعيد عزيز، بايد ببخشيد، اين كامنت قبلي من را دخترم آمد و تمام نكرده، دكمه بفرست را زد و كامنت من ناتمام ماند و خواهد هم ماند. حوصله ادامه دادن را فعلن ندارم. در ضمن ديگران هم اعتراض به بحث دونفره كردنند، حال كه اين گود و اين ميدان، چرا بحث در مورد زلزله و آن چيزي كه خود خواهان آنيد نمي‌كنيد و تنها به برخاش‌گري به اين و آنيد.


سياوش 14:48 @ Mon, 5 Jan 04

سعيد عزيز، اين كه آرياي عزيز علامه دهر و شما فيلسوف قرن باشيد، نه به استدلال‌هاي شما خواهد افزود و نه خواهد كاست. سعيد عزيز، من هم به اين امر واقفم كه يك دولت و حكومت سكولار نه تنها اين بايد امر مذهب را خصوصي سازي سازد، بلكه حتا هر جهان‌بيني و يا ايده‌ئولوژي ديگر مانند سوسياليسم، ناسيوناليسم، كاييتاليسم عاري باشد تا بتوان يك حكومت كه عاري از هرنوع وابسته‌گي به اين و آن برقرار نمود.
يس با اين حسابي كه داريم ييش مي‌رويم به اين‌جا خواهيم رسيد كه يرستش و عبادت ناشي از معتقد بودن به يك اصلي است كه آن اصل مي‌تواند فرد باشد و يا يروردگار و يا يك ايده‌ئولوژي و يا يك بت و در كل يك جهان‌بيني. حال سوال اين‌جاست كه حكومت سكولار مي‌بايد، حكومتي باشد كه به هيچ يك از اين جهان‌بيني‌ها به دور باشد. عاري و جداي از تعلاقات به اين معتقد به الله و مسله يرستش و عبادت را من گرفته شده يكي از شواهدي كه ديگر نه تنها در قبايل سرخيوست‌ها آمريكايي و اروياييان براي دين و تحقيرش تره خرد نمي‌كنند، هم‌اين حكومت‌هاي سكولار است ديگه بالامجان، فهميدي! وقتي كه مسيحيت و داردسته‌اش بهش مي‌فهمانند كه انسان هم را مي‌شود مانند بوداييان سوزاند، كشيشي و كاردنال و داردسته‌اش هم مي‌تونند هم‌جنس‌گرا و نماينده خدا باشد، يعني اين كه و دفن كرد، همينه ديگه، كه دين را دارد از درون تهي مي‌كند و


m 14:20 @ Mon, 5 Jan 04

با احترام فراوان به شبح عزيز
من متوجه شدم که دوستان چپ حتی نطرات غير خودی را نمی خوانندو نمی شنوند .چه برسد به اينکه روی ان تامل کنندو بدور از تعصبات کور بحث وقضاوت کنند.
ميشه بگين تفاوت شما با ديکتاتوری اسلامی چی هست پس؟؟!!


شبح 12:35 @ Mon, 5 Jan 04

دوستان عزيز!
من بعد از نوشتن آخرين کامنت‌ام تا کنون امکان دست‌رسي به اينترنت را نداشتم به همين دليل پوزش مي‌خواهم اگر در بحث‌ها شرکت نکردم.
به هر حال از اين که گروه‌هاي فکري مختلف اين‌جا را محلي براي ابراز نظراتشان قرار داده‌اند خوش حال هستم. از همه خواهش مي‌کنم روي اين مسئله که چگونه حرف بزنيم تا هم حرف‌مان را زده باشيم و هم بالاترين ميزان روشن‌گري را به وجود بياوريم کمي فکر کنند.
اميدوارم در بحث‌هاي بعدي جو دوستانه اما صادقانه و روشنگرانه‌تری حاکم باشد.
من در آخرين کامنت‌ام کمي عصبي و عجول بودم به هر حال سعي می کنم در فرصتي مناسب نظرات خود را درباره‌ي ناسيوناليسم و انترناسيوناليسم و مقولاتي از اين دست بنويسم.
نادر عزيز(۱۲۲) يک بار ديگر فرموديد من هم گفتم چشم. حالا باز هم مي‌گوييم چشم. فقط اميدوارم بحث به انحراف نرود و روي همان مقوله بحث کنيم. نه مانند اين بحث که قرار بود در مورد زلزله باشد اما خب ...
بگذريم.


نادر بکتاش 12:10 @ Mon, 5 Jan 04

شبح عزيز
من شخصا البته چند روز تعطيلاتم تمام شده و ديگر با فرکانس بالا به وبلاگها نمیتوانم سر بزنم. اما به تو پيشنهاد می کنم موضوع خاصی را در دستور بحث بگذاری.مثلا نقطه نظرات خودت در باره آينده ايران و راه حلها، يا انتخابات که البته به نطر من ضرورتی ندارد چون در اينجا به نظر می رسد همه يا حداقل اکثريت مطلق موافق تحريم هستند. در اين صورت بسياری از مسائل (بگو مگوهای دو نفری، مونولوگهايی که کمتر کسی می خواند و غيره) خود به خود و در سايه پيشبرد يک بحث جدی، محو و يا کمرنگ خواهند شد.


سعيد 11:53 @ Mon, 5 Jan 04

نانا: ”سعيد عزيزم؛ من از تو تقاضا و خواهش ميکنم به ما که انتخابات را تحريم کرده ايم کمک فکری کنی و راهی پيشنهاد کنی که عملي باشه.“!
سعيد: دِهـِه؛ اينكه كاري نداره قربونت! باشه به چشم؛ اينهم يك راه عملي:
* هر كي واسه خودش شير يا خط بندازه؛ اگه شير آمد رأي بده والّا نه :-)
باور كن ناناجان اين سرمايه گذارها، Investors، كه در مؤسّسات مالي دنياي غرب به گذاردن پول مردمان بر روي بورسها يا باندها و كذا مشغولند در عمل دراز مدّت عقلانيّتشان در ايجاد سود واسه مشتريانشان و خلاصه موفقيّتشان پس از هر ريسك از محدوده يك شانس شير/خطي فراتر نميرود. يعني اگر بدون آنهمه محاسبات مالي و بيزنسي صرفاً تصميمهاي خود را مبتني بر شير يا خط ميگرفتند بازهم نتيجه كارشان هماني يود كه شاهديم. ميگي نخير؛ پس بگذار بهت مژده بدم كه اينرا يك رياضيدان استراليائي با ارائه يك فرمول رياضي بسيار پيچيده و در قالب كنفرانسهائي كه در سرتاسر دنيا و منجمله همين ژاپن برگزار نمود به اثبات رساند. همينطور است بسياري از تصميمهاي بظاهر هوشيارانه و آگاهانه و به حساب معقولانه ما در مقام سياست و كياست! حالا ربطش با خودت؛ اگه باز توضيح بيشتري خواستي در خدمتم. ضمن آنكه من نظرم را در اينباره بعلاوه نقد دوستان قبلاً ارائه كردم. مرسي از لطفت!


سعيد 11:25 @ Mon, 5 Jan 04

ببين سياوش جان؛ آمدي نسازي ديگه! ظاهراً محتاج تعيير عقلت هستي و با يكي دوتا استدلال اوضاعت درست نميشود. مفروضات و تسلمّاتت وضعشون آشفته است و به آموزه ها كه ميرسي وضع بحراني فكرت عيان ميشود. به متن ”مايكل نواك“ در انتهاي كلامم نظري بينداز كه باز يخه من و آريا را نچسبي و ما را بخاطر چيزهائي كه نميگيم و يا جناياتي كه بنام و بهانه دين مرتكب نشديم بگيري! تو اگر بوجود چيزي بنام اعتقاد/دين/وحي/متون مقدّس/آئينها و تشريفات/تعليمات و معارف ديني همچون يكي از اشياءِ جهان سه پوپر، از سه جهاني كه ارائه ميدهد، درست مثل نهادهائي اجتماعي و اشيائي رياضي نظير عدد و مجموعه و يا تشكيلات سياسي نظير دولت و قوانين علمي و يا اعتباريات اخلاقي و حقوقي يا قضائي معترف هستي و ديگه واست امريست بديهي؛ آنوقت بايد مردمشناسانه و دينشناسانه راه بيفتي دور دنيا و بروي از همان شينتوئيست ژاپنيش گرفته تا سرخپوست چروكچّي در آمريكاي شمالي و درآن ميان مسلمين تازي و عربي با آن خداي جميل/جليلشان با تحقيقاتِ ميداني، فيلد ريسرچ، جوياي پاسخ به پرسشهايت بشوي و بگي آخه اينهمه هزينه واسه يك امر غير تطابقي و گران و خطرناك و بعلاوه همه آن زيانهائي كه خودت واسه خدايان اديان برشمردي آخه چرا؟! يادته آريا قبلاً از من پرسيد كه آيا هيچ ديده ام يك روشنفكر لائيك به اهميّتِ خدا و نقش آن در پي ريزي نهادهاي يك جامعه سكولار در ايران بحث كرده باشد؟! اصلاً تو به مطالب من يا آريا بعنوان يكسري گزاره هاي اصول ديني و مورد اعتقادمان نگاه نكن تا بعد آن شبهاتِ بيمورد درباره مطالبمان در ذهنت جرقّه بزند. چرا عجولانه ميگي: ”بحث بر سر اعتقاد نيست كه بحثي عبث است“؛ اوّلاً؛ اگر اين بحث عبث است پس چرا راهش انداختي و از برخي عقايد در مقابل نوعي ديگرش شاكي هستي و چه و كذايشان ميپنداري؟! ثانياً؛ بذار واست با يك مثال ساده دخالت ذهنِ ديني و تسلّم اعتقادي را در عينِ اجتماعي/اقتصادي واست نشان بدم. يعني ثابت كنم تو سخت در اشتباهي آنجا كه امر ”اعتقاد“ را صرفاً در حدّ يك پديده ذهني محض و عبث نگاهش ميداري. اين همان تسلّم و مفروض پوچ و بيهوده رهگذر ثاني است و لائيسيته قلّابيش! (آرياجان، اين جووناي صادق و خوب توي الفباي قضيه موندن بابا؛ به دادم برس!) تا بحال به اين قاعده بيزنسي بنام ”حوالة“ كه بشدّت در دنياي اسلام مد و رايج بوده و هنوز نيز هست و مبتني است بر ”اعتماد، TRUST“ ميان باورمندان و معتقدان، مسلمانان، توجّه كرده اي؟! و آيا شكل سكولارش (كاملاً منعزل از باور ديني طرفين و كاملاً ناآگاهانه نسبت به عواقب دوزخي و جزائي ”خيانت در امانت“ مطابق منطق وحياني همين قرآن مثلاً) را هم در همين ژاپن نديدي و لابد خودت پراكتيسش نكردي به فرستادن پول بدينترتيب واسه اقوامت در ايران؟! خيلي جالبه كه بدون بگير و ببندهاي بانكي و كاغذبازيهاي اتلافي مربوطه آنهم با كمترين هزينه بدينترتيب پول به سرتاسر عالم قابل انتقال ميشود. همين است راز موفقيّت القاعده در مقابل چشمان تيز عقاب آمريكا در ترانز ـ اكشنهاي مالي. باري، چه اين ”حوالة“ وجهي از براي ارسال واسه يك قوم و خويش باشه يا يك دوست يا غريبه يا يك عمليات انتحاري! گرفتي چي ميگم؟! تو اساساً چكار به تئوريهاي خاصّ من و آريا در تبيين امر قدسي و ارتباطش با بشر تاريخي، واقعي، داري عزيز من؟! اين گوي و اين ميدان تو بيا پديده ”ايمان/اعتقاد“ را و همچنين منصه و بروزات عيني و اجتماعي آنها را توضيح بده و بر همان اساس با جوامع بشري برخورد كن و نتيجش هم ارزاني خودت! مثلاً بيا عين كمونيستها هرچي معبد و مكان ديني است را به تلّي از خاكروبه بدل كن و يا مانند اين لائيستهاي سطحي اروپائي فاتحه هرچي آموزش ديني و تلقينات مربوطه است را بخوان و بعد هم نتيجه اين مهندسي اجتماعيت را ببين! بيا مثل آمريكائيها صدّام حسين را پس از سي سال سلطنت مطلقه بزير بكش و بعد تازه بفهم كه با اتوريته سنّت آخوند سيستاني كه در ضمن مخالف دخالت سياست در دولت است (بقول يك جاهل/دروغگو بنام A.S در پيام ۸۹ اينجا كه ابلهانه و ناشيانه آمده جاي پسر صدر=مزدور جمهوري اسلامي و سپاه پاسدران را با علّامه اي و مرجع مسلّم تقليد شيعيان عالم همچون آية اللّه سيستاني كه واسه خميني تره خورد نكرد تا چه رسد به ازگلان حاكم را اشتباه گرفته است. دروغ به اين شاخداري نوبره واللّه!)اين گوي و اين ميدان! ارزيابي و اهميّت و خاصيت بحث تئوريك جلالت/جمالتِ خداوند مثلاً آنچنان كه آريا بدان پرداخته و پلوراليزمي را كه ازآن اسنتتاج ميكند دركش و هضمش و وارسيش واسه تو تازه پس از آنست كه بداني اين هموطن فكّور و دلسوزت رفته و با عمري مردم شناسي و دينشناسي به يكي از ويژگيهاي يونورسال انسان بطور تاريخي و وجودي، اعتقادات ديني، دست يافته و حالا در مقام وارسي ميخواهد ازين پديده واسه خودش و ما آنهم با تئوريهايش و سر انديشه هايش بقول فرنگيها ”سـِنـس، Sense“؛ بسازد. تو هم برو و بهمان اموريكه كه گفتي واقعاً در عمل سياسي و اجتماعي خويش پايبند باش ولي مواظب باش يهو سر سبزت يا امنيتت يا نفوذ كلامت را در مواجهه با مؤمنان بترتيب مثل كسروي مرحوم يا اين مرتيكه مسخره و مبتذل بنام سلمان رشدي يا رهگذر ثاني/شبح جان و بسياري ديگر از دوستان خوبمان را بر باد ندهي! يعني آن نحو گفتمان در ايران و انيران آنهم درباره اعتقادات اكثر مردمان بقول تمام جامعه شناسان زبده دنيا، مثلاً گيدنز و هابرماس و ماكس وبر و صدها مورد ديگر، واسه فاطي تمبان نميشه و ديگر با متديّنان قادر به ارتباط نيستيد تا چه رسد تفاهم و تلائم و برو تا تغيير ساخت و روابط زندگاني جمعيشان آنهم در جهت بهينگي؛ يا سياوش جان نكنه دچار اين توّهم شده باشي كه مردم بقول مرحوم طالقاني يعني همين چهارتا جوجه كمونيست كامنتگذار در بلاگ شبح جان :-) (...منظورم يك جوك بود ولي لابد نيك فهميدي مقصودم را!) تو و دوستان را با گوهر مطلب آريا كه روشنفكري آمريكائي بنام ”مايكل نواك“ همانرا بنحوي ديگر صورتبندي نموده است تنها ميذارم؛ بلكه عميقاً فكر كنيد و قبل از خدشه در كلام بزرگان و جدلِ جاهلانه با آنها به نتايج و عواقب پارادوكسيكال و گاه بشدّت بيهوده يا زيانبار ميمهاي خويش آنهم كاملاً مسئولانه و بخردانه و واقعگرايانه نيز بذل توجّه بفرمائيد:
Civilization requires civility... That, in turn, requires BELIEF in the deeper proposition that, underneath everything, there is TRUTH... because at the end of the day everything finally makes sense and is headed somewhere decent and good. That proposition enables civilized people to trust in argument with one another, in the confidence that truth will win out. Its absence compels barbarians to rely on clubs.... The minority of Americans who do not believe in the God described in the Declaration [of Independence] is very small indeed. Polls suggest perhaps 8%

Michael Novak, September 2000


S.D 10:20 @ Mon, 5 Jan 04

به ۱۱۸:
به تو گفتم برو اوّل فارسی نوشتن یاد بگیر بعد ادای ملاّی روضه خوان را برای روشنفکران در بیاور و بالای منبر برو، ولی با پررویی گوش نکردی و باز چرت و پرت هایت را ادامه دادی!
نوشته ای: "جدّاً كه حق داشت اين كارل پوپر مرحوم كه در حقّ جامعه شناسان گفت چيزي « غريب » به همان مضمون بازرگان و آرزوي امثال او به دخالت روحانيّت در سياست"
تو که از بی سوادی هنوز فرق"قریب به مضمون" را با "غریب" نمی دانی و بلد نیستی در جای درست بکارش ببری، تو که "صد من یک قاز" را "صد من یک غاز" می نویسی ( کامنت 67) حالا آمده ای اینجا چپ مترقّی را مسخره می کنی؟! بند ناف خودت به کی بند است؟ به سروش؟ کدیور؟ به فلان آخوند متحجر؟ به ما درس خداشناسی می دهی؟! شبح عزیز اینجا چه خبر شده؟! این همان سایت شبحی هست که می شناختیم؟ همان که دشمن تحجر بود؟ شده پاتوق جغد فحاشی که با زبان لمپنی اش صد سال مبارزه و خون فشانی چپ مترقی را به مسخره بگیرد؟
برو دهانت را آب بکش بنشین با بی سوادهایی مثل خودت کل کل کن. اینجا جای تو نیست.


سعيد 9:07 @ Mon, 5 Jan 04

كمي برگرديم به اصل مقاله شبح جان و اصل اوّل جناب سيامكِ زندِ رضويِ جامعه شناس كه گفته:
۱. حادثه طبيعی است اما فاجعه اجتماعی است زيرا که زلزله‌ای با همين شدت چند روز قبل در يک نقطه‌ی ديگری از جهان 3 کشته داشته است.
جدّاً كه حق داشت اين كارل پوپر مرحوم كه در حقّ جامعه شناسان گفت چيزي غريب به همان مضمون بازرگان و آرزوي امثال او به دخالت روحانيّت در سياست: ”دعا كرديم بارون بياد سيل آمد.“! پوپر هميشه نسبت به جهل خطرناك جامعه شناسان و روشنفكران نسبت به علوم طبيعي و رياضي و فلسفي در عذاب و هشدار دادن بود. رهگذر ثاني نيز همين حرف باطل را در قالب اين گزاره ضدّ علمي=خرافي نوشت: ”زلزله، زلزله است“! ”فاجعه“ همانطور كه گفتم حاصل معادله اي است كه ميبايست بر طبق چند متغّير و پارامتر و ضريب، از فيزيكي محض گرفته تا دموگرافيكي و برنامه ريزي و بله بيا تا نحوه مديريّت بحراني مواجهه با آن، محاسبه بشود و نه اين مقايسه هاي كشكي. جالبه كه سيامك خان دم از مقايسه آن با زلزله هائي با بزرگي بمراتب كمتر از بم امّا با تلفات بيشتر از ”سه تا“ نميزند تا بلكه بدينترتيب به سفسطه خويش يا بهتره بگيم كلاهبرداري روشنفكرانه اش رنگ و جلا و پيچيدگي عميقتري بدهد. شما ظرف ۲۰۰ سال گذشته به آمار و مناطق مختلف وقوع زلزله بنگريد و خلاصه به فجايع برآمده ناشي از آنها دقّت كنيد و ببينيد آيا ”زلزله، زلزله است“؟! فهم پوچ بودن اين گزاره كه كاري نداره جانم؛ بشينيد يك چارت ساده را با قرار دادن بزرگي زلزله ها و ميزان تخريب فاجعه آميز آنها براي خودتان رسم كنيد و بعد با نگاه به منحني مزبور سعي كنيد معادله اي مناسب و تخميني را از براي آن در ذهنتان مجسّم كنيد. بگذاريد سؤال ديگري را بپرسم؛ آيا ”ايدز، ايدز است؟!“ اگر اينطوره چرا ايدز در آفريقا و آمريكاي لاتين با توجّه به آموزه هاي كليساي كاتوليك در پرهيز از كاندوم، كانتروسپشن، بعلاوه خرافات فرهنگي خودشان، مثلاً همخوابي يك مبتلا به عفونتها و ويروسهاي جنسي با يك دختر خردسال باكره شفابخش است، بمراتب قربانيان بيشتري را نسبت به ژاپن و اروپا و آمريكاي شمالي ميگيرد؟! پس همانطور كه ايدز را بايد در كانتكس بهش پرداخت؛ همينطور است فيزيك زلزله و مجموعه مربوطه به آن. بله، يكوقت است كه صفحات تكتونيك بدون تماس با هم يا با كمي اصطكاك دچار تحرّكات زلزالي= عقب و جلو يا سايشي ميشوند هر چند اين حركات با مگنيتود شديدي همراه بوده باشد ولي يكوقت است كه اين صفحات در خطوط مجانبي، فالت لاينز، بر روي هم درست مانند دو توده يخ در ميغلطند/سُر ميخورند. مثلاً در سال ۱۹۶۰ در شيلي دو صفحه تكتونيك كه با هم يك خطِّ فالت را بطول ۱۰۰۰ كيلومتر تشكيل داده بودند يكي ازين صفحات آنهم به عمق ۱۰ متر بر روي ديگري ميلغزد. خوب در اينجا هرچند با مگنيتود كمتري مواجه باشيم امّا تصّور اينكه زمين حدّ اقل دهاني بوسعت ده هزار كيلومتر باز كرده و همچون گورستان جمعي هر چه را در اين مسيرش باشد بسادگي درخود ميبلعد چندان سخت نيست. يا به فاكتور ديگري بپردازيم، دموگرافيكي، و فرض كنيم در بم و در حين زلزله ساكنين آن شهر بخاطر سيزده بدر در خارج خانه هايشان آنهم وسط روز و در بيابانهاي اطراف به تفريح/پيك نيك مشغول بودند؛ آيا بازهم تعداد قربانيان مساوي ارقام فعلي بود؟! هرگز! مگه جابجائيهاي تكتونيك قراره هميشه در صبح زود كه مردم خوابند و بي پناه حادث بشود؟! در يك منطقه دورافتاده جنگلي در آمازون و در شمال بوليوي آنهم در نهم ژوئن سال ۱۹۹۴ يكي از بزرگترين و مهيبترين زلزله هاي عالم، موج اِل=نوع سوّم=لغزش تكتونيك دو صفحه بر رويهم، كه تا بحال ثبت شده، ۸.۳ ريشتر، اتّفاق افتاد. آيا اگر همين واقعه در ژاپن، با آن چگالي بالاي جمعيّتش، و يا هنگ كنگ و يا كاليفرنيا آنهم در صبح زود اتّفاق مي افتاد ما بازهم با فاجعه يكسان مواجه بوديم؟! پرسشي از نوع ديگر: آيا دانشگاه، دانشگاه است؟! پس چرا هيچ دانشمندي از ايران به اندازه همان تعداد ساكنين مشابهش در كاليفرنيا، نه كلّ آمريكا، موفّق به گرفتن جايزه نوبل علمي نشدند؟! آخر چگونه ميتوان وضع ساختمان و پيشرفت تكنولوژيكي و مديريّت بحران را ميان بم و كاليفرنيا مقايسه نمود؟! و اگر اين مقايسه ابلهانه جايز است پس چرا تز يك جامعه شناس ايراني در سطح و آوازه و اهميّت مانند يكي ازين جامعه شناسان آمريكائي يا اروپائي نيستش؟! پس عزيزان من، ما در همه ابعاد زندگاني نسبت به همنوعانمان در دنياي مدرن عقب افتاده ايم و بلي منجمله توانائيمان در مقابله بهينه با سوانح طبيعي و منجمله تصميمهاي خطرناك و زيانبار سياسي/حكومتي/ديني. اصلاً خيلي جالبه كه يكي از سيمپتومهاي عقب افتادگي همان اوّلين جمله سيامك خان رضوي بود كه ديديد!
باري، روشنفكران چپ هم در ايران فعلي دست كمي از آندسته اخانيد كه با كشيدن عكس مار ميخوان با ميانبرهاي كتره اي به قدرت برسند و دندانشان را واسش سخت گرد كرده اند ندارند؛ منتها در شوربختيشان همين بس كه هرگز چنين شانسي را در ايران ندارند و فقط عِرض خود ميبرند و با جان و مال و آبروي خويش آنهم كونِ برهنه آتيشبازي ميكنند. روشنفكر سنّتي چپ بهمان اندازه كه از فرهنگ جامعه خويش بريده و نسبت بدان بيگانه و از اتوريته اش بيخبر است بهمان اندازه و بلكه بدتر نسبت به علوم و منطق و فلسفه مدرن جاهل است و حكمت و داوري آنها را در تحليلات و احكامِ ”سِلْفْ رايچِس“ وار و متفرعنانه اي كه بيشتر جنبه نق نق زدن دارند تا نقد و خود را مشتي فرشته معصوم ميدانند در مقابل جمعي انسان=شيطان لحاظ نميكند. صد رحمت به همان حلقه فسقلي روشنفكران ديني كه بيست سالي است رفتند پي مسئوليّتشان و دم از ادّعاهاي كلان و تهي فرو بستند و كياني را پايه گزاري كردند كه به نقد مسلمين و تاريخشان و اسلام بپردازند بلكه ميان شعار و شعور / سنّت و عقل مدرن در آن مملكت تخته خورده يك رابطه مناسب و مغذّي/سيمبيوتيك برقرار شد. من يكي كه درد دل آريـا را نيك ميفهمم/افسوس!


سياوش 8:10 @ Mon, 5 Jan 04

سعيد عزيز،
من هرگز مدعي رد و يا وجود نيروي به نام يروردگار و يا خدا و به قول خانممOya sama=親様 نبوده‌ام و نيستم، تنها اعتراض به عبوديت و بنده‌گي او را داشتم. بحث بر سر داشتن اعتقاد نيست كه بحثي عبث است، بحث بر سر يرستش و عبوديت است. زماني كه خداي ذهن، قادر مطلق و صاحب روز جزاست، جايي براي رقابت با او هرگز وجود نخواهد داشت، خدايي كه آن توانايي را دارد كه بشر را از عرش خودش بيندازه به كوير زنده‌‌گي، به هيچ وجهي نه قابل ستايش است و نه قابل رقابت. تنها ما بنده اويم و بايد سر به عبوديت او بسياريم تا از گناه ناكرده خود بخشوده شويم.
Ariaي عزيز،
‌ عبوديت و ستايش خدا يكي از اصولي است كه همواره تاكيد شده است از طرف نماينده‌گان كلام خدا بر روي زمين. ييام‌آوران خدا هميشه سعي كرده‌اند كه به ما اين مفهوم را برسانند كه در رستگاري بشريت تنها در عبوديت و يرستش او نهفته است و نه غير، و در اين راه چه از جان‌گذشته‌گي‌هاي كه نشان ندادنند. چه‌گونه ممكن است كه بزرگ‌ترين گناه براي انسان كفر و الحاد او در مذاهب سامي شمرده مي‌شود و شما مدعي هستيد كه" اين بدين معناست که شرک و کفر و الحاد و ايمان و زهد و غيره، چهره ها و شکلهای » خدا « در روند جويندگی و مهر ورزی می باشد و آزردن و کشتن و نابود کردن انسانها با برچسبهای اينچنانی همانا آزردن و آسيب زدن به خدا می باشد.". آيا اين تنها آشتي دادن و يا فريب دادن انسان‌هاي به حق آزرده از اين معتقدات الاهي شناخته شده نيست، و نشان دادن يك چهره انساني و بزك نمودن چهره كثيف و يليد مذهب و خدايش نيست.
منوچهر عزيز،
به همان اندازه ناسيوناليسم افراطي به نژاد‌يرستي و قوم يرستي ختم مي‌شود، كه انترناسيوناليسم افراطي هم به فاشيسم. مگر نه اين كه كشورهاي كه مدعي انترناسيوناليسم بودنشان گوش را كر مي‌كرد و مي‌كند مانند شوروي سابق و ديگر كشورهاي سوسياليستي داراي يرچم و سرود ملي نبودنند. و مگر نه اين‌كه براي نمونه چين مائو(كه من شخصن به او مائو علاقه خاصي دارم و معتقدم كه با افكارش(قابل توجه Ariaي عزيز) خدمات شاياني به چين كرد و البته صدمات شاياني هم نيز) هيچ زماني حاضر به قبول راي و آراي مردم تايوان، مبني بر اين كه اين حق را به رسميت بشناسند كه كشور تايوان(Taiwan) مي‌تواند و اين حق را دارد تا يك كشور مستقلي بنا نهد، نبوده، و هنگ‌كنك(Hong Kong) و مكاو(Macau) و ديگر نمونه‌هاي كه مي‌توان شمرد. در رابطه با اين كه عوايد نفت، خرج مردم و ملت نشده را نمي‌توان ايرادي بر ناسيوناليسم و ملي كردن نفت شمرد. آيا به نظر شما نفت در اختيار كشور انگليس قرار مي‌گرفت، با ملي نمودن آن به دست مصدق و ديگر يارانش مساوي و هم‌طراز مي‌توان شمرد.


ماراساد 6:34 @ Mon, 5 Jan 04

رقص مردان روی شيب
۱۸/۱۹/۲۰ دی ماه منتظر شما هستم. سينما فلسطين. جشنواره کارگردانان جوان سونی


S.D 5:42 @ Mon, 5 Jan 04

آدم بامزّه شماره ۶۷ بهتره بره اوّل فارسی نوشتن یاد بگیره بعد به کمونیسم جسارت کنه ! ( صد من یک غاز غلطه؛ صد من یک قاز درسته)
ازت چیزی بپرسم راستش را می گی؟‌ خود تو چیزی از ورّاجی هات سر در میاری؟


nana 4:04 @ Mon, 5 Jan 04

ميرزا اقا کرمانی عزيز .

اين پيامت که شماره اش ۶۰ است بقدری برام جالب بود و مرا خنداند که دلم نيامد در کل جوابها پاسخ بدم و اختصاصی دارم بهت جواب ميدم . بابا زنده باشی عجب عالی نوشته بودی خيلی خيلی خوشم امد و مدتها ميخنديدم . براوو
در ضمن بايد بهت بگم که من از نظر فکری وابستگی به هيچ گروه ويا حزبی ندارم و خودم را ازادی خواه ميدانم و بس .
بار ديگر از طنز و نکته پردازيت تقدير ميکنم
شاد باشی که مرا شاد کردی.


نادر بکتاش 3:02 @ Mon, 5 Jan 04

در پاسخ به ۱۱۰
درست است، اسم حزب من حزب کمونيست کارگری ايران است


Manochehr 2:59 @ Mon, 5 Jan 04

"اواخر آگوست سال گذشته، يک زلزله ٨ ريشترى در شمال ژاپن در جزيره هوکايدو باعث زخمى شدن سطحى٤٠٠ نفر شد. در اين زلزله با اين شدت زياد، خوشبختانه هيچ انسانى کشته نشد. از ٤٠ هزار نفر جمعيت ساکن اين جزيره، اين تعداد زخمى شدند که با واکنش روزنامه هاى اين کشور مواجه و دولت را مورد استيضاح قرار دادند."از مقاله مهرنوش موسوی
شبح عزيز،
تنهابه خاطر اين فاحعه که مقصرش حکومت اسلاميست، بايد تلاش کرد که اين حانيان به يک دادگاه بين المللی کشيده شوند. البته بحز حنايات ديگری که عليه بشريت مرتکب شده اند.


نادر بکتاش 2:53 @ Mon, 5 Jan 04

خانم هاله
شما در مقابل من نقش پاسدار ادب و تربيت و شخصيت جمع را بازی کرديد. يک بار ديگر به نظر ۶۰ در ساعت ۱۴:۴۷ چهار ژانويه مراجعه کنيد. شما در ساعت ۱:۲۵ پنچ ژانويه نظری در اين محل ارائه داده ايد. حتما در اين فاصله زمانی همه نظرات را خوانده ايد.

به اندازه کافی وقت داشته ايد تا شاخکهايتان به ارتعاش دربيايند و از يادداشت ۶۰ در شور و خشم و غيرت دفاع از عموم مردم غرق بشويد.
من تنها صدای سنگين سکوتتان را می شنوم. کلمات نوشته نشده شما بسيار گويا هستند. چه کلماتی را بايد اينجا رديف کنم تا شما احساس فحش خوردن بهتان دست ندهد و در عين حال توصيف مناسبی از دو نوع واکنش رقت بارتان باشد؟


2:52 @ Mon, 5 Jan 04

آریای عزیز متشکرم
بحث جانانه و متاسفانه ( جون با وقت کم و دانش کمتر از آن که دارم مجال پرداختن به همه آن را ندارم )گسترده ای را آغاز کرده ای

لطفا در این موارد مرا یاری کن .
نوشته ای.
/زيرا در زمينه ی علوم فرهنگی٬ هر گونه علمی از ريشه٬ کاملا فلج است و فاقد روش دقيق و قيراطی می باشد.
مسائل فرهنگی را فقط می توان از چشم اندازهای اسطوره ای٬ تاويل../
با توجه به متن بالا چگونه میتوان به همگرایی رسید . میدانی که هرکس تاویلی دارد و برداشت هرکس متفاوت است . بسیاری شاید با تاویل تو از سیمرغ موافق نباشند و...
نوشته ای
/رويدادهای تاريخ و پيشگوئيهای آينده ی جوامع بشری را با روش ديالکتيک می خواهد استوار و ثابت بکند٬ نه مشاهدات و آزمونهای واقعی و تجربی بشر./
فکر میکنم اگر به پیشگفتار مارکس برای یکی از چاپهای کاپیتال (در ترجمه اسکندری )مراجعه کنی انجا که روش خود را از روزنامه چاپار اروپا(احتمالا) نقل میکندچیزی بر عکس آن چه نوشتی دیده میشود .

نوشته ای
/هر کس که فقط بوی فلسفه به مشامش رسيده باشد٬ می داند که قضاوت اخلاقی کردن در باره مناسبات اقتصادی٬ بيانگر گيج بودن و نفهميدن مسائل اقتصادی بشر است/
در حقیقت از شما خواهش کرده بودم که بگویی در جواب یک کارگر چه میگویی.
قضاوت یک کارگر در باره مناسبات اقتصادینوعا قضاوتی اخلاقی است که برخاسته از استهلاک جسمی و روحی او است
نوشته ای
/در حقيقت٬ هر فردی می تواند يک جفت از تضادها را به يک وحدت ديالکتيکی تعريف کند و آنها را در مفاهيم جعل کند و سپس از راه بازی مسخره ی نفی -
و نفی در نفی -
و دست آخر٬ وحدت آنها٬ بسياری از چيزها را اثبات يا رد کند/
مراجعه به آنتی دورینگ و دوستان مردم کیانند و منبع فوق الذکر چنین استباطی را تایید نمی کند .
نوشته ای
/ثقلگاه بنيانی و متعيّن کننده برای طرح ریزی چنان ایده آلی همانا اندیشیدن در باره ی »
خدا
« می باشد/
بدیهی است که از جمشید تا زمان حاضر هر حاکم/حکومتی خود را صاحب فر ؟ موهبتی الهی /حاکمیت الله میدانست /ند .و هیچکدام نیز دردی را دوا نکرده اند . ایا طبیعی نمی دانی که آدم عامی مثل من سعی کند خدا را از حاکمیت به کنج خانه دلها نشانی دهد؟
لطفا در این مورد (به ویژه /فلسفه ای اخلاقگرايانه و حقوقی) از متن نقل قول شده زیر توضیح بده.
/مفهوم مالکيت٬ مفهوميست که خيلی گسترده و عميق می باشد و خيلی زمان برداشته است تا به شکل امروز در آمده است. به ويژه که فلسفه ای اخلاقگرايانه و حقوقی در ذات آن٬ نهفته می باشد /
در مورد بن مایه هایی که ذکر کرده ای . برای آنکه مناقشه ای نباشد فرض میکنم همه درست است . اما از چنان/چنین بود ها ؟ هست ها چگونه میتوانی باید ها را نتیجه بگیری؟
و..... تا بعد.
جمله معترضه با دوستی دیگر .
بکتاش عزیز نام حزب شما حزب کمونیست کارگری ایران است ؟


رهگذر ثانی 2:50 @ Mon, 5 Jan 04

از پس این‌همه درد
می‌توان آیا دل‌خوش بود که پس‌لرزه‌ی اندوه
خبر از زلزله‌ای دیگر دارد؟


tanha 2:26 @ Mon, 5 Jan 04

درد بزرگيه شبح جان....


روشن 2:03 @ Mon, 5 Jan 04

یک پیشنهاد :
از دوستانی که تو زمينه گرافيک کار کردند تقاضا ميکنم يه لوگو در زمينه تحريم انتخابات طراحی کنند تا توی وبلاگهامون بگذاريم ... بنظر من تا اون موقع اين يکی از بهترين کارهايی است که می‌تونيم بکنيم.


رهگذر ثانی 2:02 @ Mon, 5 Jan 04

فکر می‌کنم برایِ پرداختن به مسائل جدی، باید کمی صبور بود تا توفانی که در فنجانِ آب به پا شده بود، آرام گیرد!


nana 1:43 @ Mon, 5 Jan 04

کنجکاو جونم

تو کجائی بيا که بلوريا دارن گاو خاورميانه را ميخورن .
بيا به داد مش حسن ( ايران ) برس بابا.


هاله 1:25 @ Mon, 5 Jan 04

سعيد عزيز از کجا ميدونی من آريا رو حلوا حلوا نميکنم رو سرم؟ مگه بايد همه چيز رو گفت و اونم به اون تفضيل که تو ميگی؟ :)


nana 1:00 @ Mon, 5 Jan 04

دوستان

ای اس و سعيد عزيز تنها دو نفری هستند که بوی قهوه را استشمام کردند .

بابا باقی کجائيد .

باور کنيد اگه شماها بدونيد چقدر وقت من يکی کم است يه خورده ميجنبيد و فوکوس ميکنيد روی انتخابات .
منظورم از وقت کم پرکاری من نيست از نظر ديگری ميگم که خصوصی است .

شبح جون تو کجائی بابا.


دکتر ارنستو 0:39 @ Mon, 5 Jan 04

خیلی جالبه که هیشکی توجه نداره تمام این مصیبت به خاطر بی لیاقتی حکومت کثیف پهلوی بوده!چون تمام ساختمانهای بم در زمان این حکومت نالایق ساخته شده!بله!درسته که حکومت الاغ صفت جمهوری اسلامی هیچ تلاشی برای رفع و رجوع گند بالا اومده ی پهلوی نکرد ـ توقع داشتید بکنه ـ پس در آینده ی ایران به غیر از هاشمی کوسه و خامنه ای دست کج و خاتمی فریبا باید اشرف پهلوی فرح دیبا و رضا پهلوی و دیگر خائنین به ملت محاکمه بشن.درود بر خلق ستمدیده!مرگ بر رژیمهای سرمایه سالار پهلوی و آخوندی!


ALI 0:30 @ Mon, 5 Jan 04

يکی از عوامل/دلايل برآمدن مارکسيسم و فاشيسم، بی اعتباری مسيحيت ومفهوم
مرکزی آن -خدا- بود.زمين لرزه ای که با
رنسانس پيش لرزه هايش آغازيد وپس لرزه
هايش تاکنون تداوم يافته حکم به تخريب بنای دو هزار ساله مسيحيت و هسته مرکزی اش- خدا- داد.اگر دنبال زمين سفت
ميگرديد جای ديگری را جستجو کنيد.نواحی
مربوط به دين و خدا پراز گسلهايی است که
آيين نامه زلزله هم ساخت و ساز در آنجارا
مقرون به مصلحت نميداند.
ون گوگ نقاش امپرسپونيست قرن نوزدهم
عبارتی دارد باين مضمون
٬٬ما هرچقدر سعی ميکنيم و هر تمهيد و
تکنيکی را بکار ميگيريم موفق نميشويم
اندکی از تآثير آن هاله قدسی بالای سر
قديسين را-که در نقاشی های رنسانس
بوفور وجود دارد-در ذهن مخاطب ايجاد کنيم٬٬
متوجهٍيد که چه اشاره ظريفی دارد به بی
اعتباری يک امر ذهنی.


نادر بکتاش 0:15 @ Mon, 5 Jan 04

چه گوارای عزيز
ممنون از دفتت در بررسی نظرات.
در مورد سيستم حزبی شايد درست بگويی. اما اين خاصيت هر نوع جمعی است. علاقمندان به فوتبال، دوستداران باغبانی، مشتاقان شکار و غيره، و به طور کلی هر دسته از آدمها که مشغله و علقيات ذهنی خاصی داشته باشند و روابطشان با ديگران را به دور اين علقيات سازمان داده باشند، دارای فرهنگ و زبان و حساسيتهای خاصی می شوند که شايد برای عموم ، حداقل بلافاصله، قابل فهم و سمپاتی نباشد. اين وسط تجمع حزبی با جامعه و قدرت سر و کار دارد و به همين دليل هم مورد بد گمانی بيشتر قرار می گيرد. والا مثلا انجمن پوکریازها و يا حتی دوستداران تيم های فوتبال بسيار متعصب تر، غير منطقی تر و مضر تر هستند.

اگر مايل باشی می توانی چند مقاله مرا در رابطه با ملی گرايی در سايتم بخوانی. بعد از آن می توانی دقيقا بگويی که آيا نقد واقعی و قابل قبول هستند و يا کلی بافی های انتزاعی.
http://www.nader-baktash.com


Aria 23:56 @ Sun, 4 Jan 04

.... سياوش عزيز٬

در حواشی حرفهای سعيد عزيز در کامنت ۷۶ بايد اضافه کنم که تو حرفهای مرا متوجه نشدی دوست گرامی. مسئله انديشيدن در باره » خدا « هيچ ربطی به عبوديت و قهاّريت و امثالهم ندارد که فعلا جای بحثش اين جا نيست و گرنه توضيح نيز می دادم که اين صفات از کجا به خدا نسبت داده شده اند. ناگفته نماند که من خودم٬ يکی از راديکالترين انتقادها را به همين برداشتها از » خدا « کرده ام. انديشيدن » خدا « سوای به رسميّت شناختن آن برداشتهائيست که » آخوندهای ابله و سطحی نگر نشخوار می کنند. من گفته ام » خدا «٬ پرنسيپ است و ضرورت آن برای شالوده ريزی يک حکومت سکولار٬ جای چون و چرا ندارد. گفته ام که « خدا «٬ خودش را در گيتی می گستراند و در چهره های رنگارنگ و متضاد و ناهمخوان٬ ولی همسو و همبسته٬ آشکار و پديدار می کند. اين بدين معناست که شرک و کفر و الحاد و ايمان و زهد و غيره٬ چهره ها و شکلهای » خدا « در روند جويندگی و مهر ورزی می باشد و آزردن و کشتن و نابود کردن انسانها با برچسبهای اينچنانی همانا آزردن و آسيب زدن به خدا می باشد. اگر ذهن دقیق و هوشياری و شمّ سياسی نيرومندی داشته باشی٬ متوجه خواهی شد که من برای جا انداختن ایده ی پلوراليسم سياسی با چه ظرافت و ژرفنگری دارم در باره اش می انديشم و از راه » اير راسيوناليسم « به تکان دادن مغزهای متحجّر از آخوندش گرفته تا روشنفکرش تلاش می کنم. مسئله ی » خدا « ای سياوش عزيز٬ شاه کليد و تنها گذرگاه و شانس ما به سوی جامعه ای گشوده فکر و آزاد و مدرن می باشد به شرطی که اون فهم عميق آنتروپولوژيکی را داشته باشيم و بيهوده و ابلهانه به جنگ اعتقادات انسانها نرويم. فراموش نکن که آنچه را خرافات توده می نامند٬ انگيزه های اميد عوام به زندگی و شادمانی می باشد. آن خدايی که در مفهوم٬ انديشيده شود برای مومنان هرگز معنا ندارد٬ بلکه در تصوير است که انسانها می توانند از میدان تاریک سرگشتگيها و هراسها و اميدها و آرزوهای خود٬ راهی به سوی آينده پيدا کنند. اينست که هر خرافه ای برای انسانهای ساده و معمولی٬ يک چراغ انگيزنده می باشد. اين مسئله رابايستی با ژرفنگری بررسی کرد. فراموش نکن که » ايمانوئل کانت « نيز از مطالعه کنندگان در جه يک عقايد عوام بود. مسئله٬ خيلی ژرفتر و پيچيده تر و بعرنجزاتر است که عده ای با کشکيّات و دلايل صد تا يه غاز بخواهند آن را برای ابد فيصله داده شده بدانند. مسائل جامعه ما و چسبيدن سفت و سخت مردم به » خدا «٬ بازی يه قل دو قل نيست دوست من. اگر شبانه روز به آخوند جماعت دشنام داده شود و به سراسر مقدسات الهی نيز ريده شود و حتّا عبادتگاهها نيز با خاک يکسان شوند٬ باز يک مسئله در انسانها ابديّت خود را حفظ خواهد کرد و آن همانا » خدا « می باشد. ما درگير يکی از ژرفترين معضلات جامعه خود شده ايم و تا اين مقوله را با مسئوليّت و روشنگری و دلسوزی روشن و آشکار نکنيم٬ محال است که بتوان آخوندها و فقها را از آتوريته ساقط کرد. آخوند را می توان از حکومت کردن انداخت٬ ولی آتوريته يه مسئله ديگريست عزيزم. دوست داری و وقت کردی برو کتاب » تئودور آدورنو « را حتما بخوان.کتاب:» در باره ی آتوريته «. بحث خيلی پيچيده تر از آنست که تصوّر کرده ای جانا. ///


ارنستو چه گوارا 23:55 @ Sun, 4 Jan 04


خرس مهربان خوشحالم که دختر گلت بهتر است.-

بسياري از کامنت ها جديد را نخوانده ام ولي مطلب زير را نوشته بودم که قرار ميدهم دوستان-


دوست گرامي بکتاش عزيز(57 )

حرفهاي شما در مورد بوجود آمدن اين مفهوم فرا ملي و فرا طبقاتي از انسان که در طي سالهاي اخيرو بدور از احزاب و نيروهاي سياسي بصورت خودجوش بوجود آمده است و تمام سياست مداران دنيا را به محاکمه ميکشد و" مهمترين پديده اجتماعي تاريخ معاصر" است- کاملآ درست است. دور شدن هرچه بيشتر انسان ايراني از اين حس جهاني موجب دامن زدن هرچه بيشتر حس نوستالژيک خاص انسان ايراني ودر نتيجه از خودبيگانگي انسان ايراني نه به مفهوم ملي آن بلکه به مفهوم انساني آن ميشود.بزرگترين خطراحياي مجدد تفکر ناسيوناليستي در ايران همين آسيبي است که به مفهوم جهاني " انسان" وارد ميکند. نمود عيني اين دوري انسان ايراني از مفهوم جهاني آن را مي توان در اعتراضات گسترده به حمله آمريکا به عراق و سکوت جامعه ايراني و انجام يک نمايش مضحک از طرف رژيم مشاهده کرد. اين ناهماهنگي ايرانيان با مردم جهان آسيب هاي جدي در بازتابهاي جهاني اعتراضات مردم نسبت به حکومت داشت.

امآ حرفهاي سياووش هم درست است ناسيوناليسم طي 100 سال اخير (هر چند ناخواسته) مفهومي ضد امپرياليستي پيدا کرده است و با حذف آن از فرهنگ سياسي يکي از مهمترين اهرم هاي بازدارنده جهت مصادره کشورها توسط سرمايه هاي جهاني از دست ميرود. فراموش نکنيم که نو محافظه کاري و سرمايه هاي پشتيبان آن نيز به اندازه سوسياليستها –کمونيستها و سبزها مفهومي جهان وطني ازاقتصاد- حکومت– دين - مد-نژادشناسي و ... را تبليغ ميکند . تندروهايشان در جهت اختلاط هرچه بيشتر يهوديت و مسيحيت وحتي اسلام براي بوجود آمدن ديني مشترک- پيش ميروند.در واقع نظريه گلوباليستي سرمايه داري جديد آلترناتيوي جايگزين براي اين حس مشترک جهاني است و اين حس بزرگترين دشمن روشهاي بوجود آمدن نظم نوين جهاني مي باشد.

امآ چاره چيست ؟ از نظر من چاره در تفکيک حوزه عمل ناسيوناليسم از احساسات و تسري آن به حوزه تصميم گيري هاي اساسي است . بي شک ناسيوناليسم عمکردي مانند همين مذهب شيعه خودمان دارد که موجب جدا شدن هر چه بيشتر انسان ايراني از جهان واقعي خواهد داشت.البته حرفهاي دوست گرامي بکتاش از لحاظ سياسي هم درست است چون انتقاد يک پزشک فرانسوي که هيچ منافعي در بودن يا نبودن جمهوري اسلامي ندارد بسيار تآثير گذار تر(بروي جامعه جهاني) از حرفهاي يک ايراني است.البته اين حرف شايد خيلي پراگماتيستي باشد ولي بنظر من از ناسيوناليسم در مقابل گلوباليسم معاصر بايد استفاده کرد ولي تآکيد بيش از حد بروي آن ناخواسته موجب دوام هرچه بيشتر شرايط کنوني ايران در مناسبات جهاني است.

ولي من باز هم انتقادي از بکتاش دارم –دوست گرامي شما در ذهن خودت و شايد با دوستانت مسائل مربوط به مليت و جهان وطني را فرموله کرده اي ولي اين دليل نميشود که فرمولبندي شما کاملآ شناخته باشد و هرکس حرفي بر عليه آن زد با دانستن کامل موضع شما گفته شده است. اين هم از آن آسيب هاي است که سيستم حزبي دارد – انسان را از زندگي واقعي دور ميکند و جهان جديدي بدور او ميسازد. مثل همين اينترنت و وبلاگ بازي فضايي نيمه مجازي –نيمه واقعي ايجاد ميکند.


m 23:51 @ Sun, 4 Jan 04

لظفا يک نمونه کشور با حکومت دينی يا کمونيستی بگوييد که ديکتاتوری نباشد؟


m 23:50 @ Sun, 4 Jan 04

تاريخ نشان داده حکومت هايی که بر اساس عقيده بنا شده اند چه عقايد دينی وچه عقايد کمونيستی هيچ عقيده ای به غير ار خود را تحمل نمی کنند وهمه حکومت هايی ديکتاتور هستند که خون ملت هارا در شيشه کرده اند . بهترين حکومت ها در دنيا ی کنونی آنهايي هستندکه بر اساس منافع ملی واهداف بشردوستانه شکل گرفته اند چون عقايد مختلف را تحمل ميکنند برای اعتلای کشور وبشريت . به اروپا نگاه کنيد.


nana 23:46 @ Sun, 4 Jan 04

علی عزيز

از لطفت سپاسگزارم

ای اس عزيز
مرسی از توضيحت .

دوستان باز هم تکرار ميکنم وظيفه عاجل ما پرداختن به مساله انتخابات است حتی اگر کسانی به تئوری توطئه اعتقادی دارند اگر امريکا بخواد با اينها به سازش هم برسه و مذاکرات زير پرده را شروع کرده باشه فکر نميکم
انقدر خر باشند که فاکتور نارضايتی و بجان امدن مردم را از نظر دور کنند هر اقدامی که تمامی عناصر دلسوز و ازادی خواه بکنند مستقيما تاثير داره برای منافع مردم ايران .
بنابر اين من باز هم از خودم شروع ميکنم
من در سفر اخيرم به ايران با حدود صد نفر ادم نا اميد و سرگردان با دليل و منطق بحث کردم و مجابشون کردم که نه تنها رای ندهند بلکه هر يک پنج تا ادم مثل خودشون را مجاب کنند
شماها چيکار کرديد .
من خيلی دلم ميخواد که تمام کسانی که به عدم شرکت در انتخابات معتقدند يه راه عملی پيشنهاد کنند و بعد شبح يه جمع بندی از راهها بکنه و اعلام کنه .

سعيد عزيزم

من از تو تقاضا ميکنم و خواهش ميکنم به ما که انتخابات را تحريم کرده ايم کمک فکری کنی و راهی پيشنهاد کنی که عمل باشه .
بنظر من با اينکه تو از نظر فکری در رتبه ای بالاتر از مسائل الان ما هستی ميتوانی در اين موقعيت خطير تاريخی تاثير گذار باشی .
فقط خواهش ميکنم تخم نا اميدی نکار .

يه ضرب المثل انگليسی ميگه

کسی را از اميدش خالی نکن شايد اين تنها چيزی باشد که او دارد.

مرسی


m 23:44 @ Sun, 4 Jan 04

و ۸۴


m 23:42 @ Sun, 4 Jan 04

آقای منوچهر چرا بی ربط به موضوع صحبت ميکنيد .اتفاقا بحث من اين است که تشکيلات چپ دقيقا مانند حکومت های دينی پتانسيل ديکتاتوری را دارند و کاملا به ضرر توده های مردم هستند. رجوع کنيد به کامنت های۶۱-۶۴-۸۱
حرف من را عوض نکن که خودت را محق نشان بدهی اين بدترين شيوه بحث است


Manochehr 23:29 @ Sun, 4 Jan 04

۹۱ از من بود.


23:27 @ Sun, 4 Jan 04

آقا يا خانم m،
با اين منطقی که شما داريد، شما ميبايست در حنگهای حندسال گذشته، در افغانستان در کنار طالبانها ودر عراق در کنار صدام حسين می حنگيديد؟ فکر نميکنيد که منطقتان خيلی حالب نيست(من با یک نوع تفکر بحث می کنم و نمی خواهم به شخص خاصی توهین کنم ). احتمالا این نظر در حنگ ايران و عراق در کنار خلخالی و حکومت اسلامی از سرزمين "آريائی"دفاع کرده است؟اين نگرش در هر کشاکشی میتواند در کنار سياه ترين حکومتها قرار میگیرد. پس باید یک فکری به حال این نوع نگرش کرد؟ بايد اين نوع نگرش روی پای انسانيش قرار بگيرد.همين.


eqball 23:27 @ Sun, 4 Jan 04

کامنت ۸۲ اکثريت مردم را تحقير٬آنها را بی فرهنگ دانسته است. این خرس که از فضولات اسلام نوع آل احمد و شریعتی تغذیه کرده٬ بخوبی جوهر بی ربطی خود و همه آل احمدهای بلاستیکی به جامهعه را به نمایش گذاشته است. با لحن خمينی به سراغ قربانيان نظام طبقاتی رفته آنها را مستضعف و خوار دانسته است. حقير کيست؟ کسی که نان و نواله ای ندارد يا آنان که نان يک اکثريت را ميدزدند + سخنگويان و توجيه گرانشان. کسی فرهنگ ضد زن آل احمدی را باد ميزند که نوشته مادر است آن هم از نوع مهربانش!!!!


A.S 22:59 @ Sun, 4 Jan 04

نانا جان..(۷۸)
محلل سياسی نيستم ولی از پيگری اخبار وخواندن مقالات و تفسيرها به اين نتيجه رسيدم.... در مورد عراق.. قبل از جنگ و هنگام اجلاس لندن معارضين صدام با آمريکا به اين توافق رسيدند که حکومت فدرالی تشکيل شود ولی چون با اعتراض اعراب و جهانيان مواجه شده و متهم به تقسیم عراق گشتند اين مسئله را تا زمان حاضر مسکوت گذاشتند... چند روز پيش در کرکوک پس از اظهارات مسعود برزانی و اعتراض او به نحوه تقسیم بندی کردها تظاهرات کردند و خواستار پيوستن اين شهر به ناحيه کردستان در سايه تقسيم بندی فدرالی شدند و بدينگونه ايجاد حکومت فدرالی بار ديگر فاش شد...
چنانکه پيداست در چند ماه گذشته عمدا به رهبران شيعه ( نظیر طرفداران مجلس اعلا و سیستانی که جیره خوار جمهوری اسلامی هستند) آزادی کامل داده شد تا برگهای خود را رو کرده و هرچه در توان دارند انجام دهند... و اکنون سياست فاش کردن خواسته ها و اغراض پشت پرده آنها که توسط آمريکايي ها با کمک گروه های ديگر شيعه ( نظير طرفداران صادق صدر که خواستار جدايی دين از سياستند) در حال انجام است باعث کاهش تدریجی محبوبیت آنها در نزد مردم شده است....
در مورد پاکستان اطلاعات دقیق و مفصلی ندارم ولی از نتیجه رفراندوم چند روز پیش که بر خلاف تمایل و تبلیغ رهبران دینی آنها بو د می توان نتيجه گرفت که ترورهای نافرجام مشرف اثر معکوسی برای عاملينش ( که افراطيون مذهبيند) داشته است...
اما در مورد استفانووپوليس باید بگویم که اظهارات ایشان ممکن است بی طرفانه نباشد و با توجه به در پیش بودن انتخابات در آمریکا احتمال بهره برداری جناحی از این تفسیرها زیاد است والبته با توجه به آماتور بودنم احتمال اشتباه من زیادتر است....


khers mehrban 22:54 @ Sun, 4 Jan 04

سلام صاحبخونه عزيز من چند شب است نخوابيده ام و روز ها که سرکار بودم شديدا خسته . می خواستم کامنت ۸۲ را پاک کنی که ناشی از خستگی و يادگار همان ادبياتی هست که با ان بزرگ شده ايم . ولی نمی خواهم اشتباهم حذف شود با پوزش فراوان از همه ، جمله ام را تصحيح می کنم در مقابل اکثريتی از مردم که در زير زندگی روزمره خرد شده اند يا تحت تاثير تبليغات رسانه های حاکم و هزار و يک دليل ديگر مسئله ازادی دموکراسی و حقوق بشر برايشان اولويت شماره ۱ محسوب نميشود در مقابل اقليتی ناچیز که برای تحقق جامعه ای ازادانه تر و عادلانه تر تلاش می کنند


nana 22:41 @ Sun, 4 Jan 04

خرس مهربان

چيزهائی را که خطاب به من نوشته ای با شماره جواب ميدم تا روشن شوی.
۱- از بيماری کودک معصومت صادقانه متاسفم و اميدوارم زودتر خوب شود.

۲- برای من مهم نيست که برای چه دليل به ارنستو و يا روشن بر عليه من حرف زدی و اين را حق تو ميدانم که هرچه هرجا بر عليه هرکسی خواستی بزنی نوشته تو را دو سه روز قبل از اشاره ام خواند ه بودم و برام مهم نبود اگر ديدی که در جواب اسد بهش اشاره کردم خواستم برای او روشن کنم که اين شبح نيست که بخاطر نزديکی نظری با من چيزی را اغماض ميکنه بلکه افرادی مثل او هستند که زبونانه دسته جمعی بر عليه يک نفر اقدام ميکنند.

۳- خواهش ميکنم شاملو را مطلقا در دسته ال احمد و شريعتی نذاز مثل اين است که صادق هدايت را در دسته ايت اله گيلانی بگذاری و يا روزا لوکزامبورک را در دسته فمينيستهائی از قبيل زنانه ها بگذاری.

۴ - با اينکه گفته هايت را در مورد شعرهای شاملو و خطاهای سياسی او از اساس چرت ميدانم ولی جوابت را اينحوری ميدم که مثلا مردم ايران دوران ساسانی قدر زرتشت را ندانستند و بعد اسلام به ايران حمله کرد .!!!!!!!!

۵ - در مورد رفتن من به سخنرانی بنی صدر ما را به انصار تشبيه کرده ای .
بايد بگم يا خنگی يا خودتو به خنگی ميزنی .
اولا ما سئوال بی ربط نکرديم خيلی هم با ربط و مهم بود يکی از سئوالها در رابطه با ساطع شدن اشعه از موی زنان بود .و يکی هم در مورد سابقه او در پاريس بود و چيزهائی که از او ميدانستيم و قصدمان افشای او بود.
دوما جلساتی از اون نوع که برای تحميق مردم تشکيل شده بود همون بهتر که بهم بخوره که متاسفانه برای ما و خوشبختانه برای افرادی چون مدافعان اين رژيم فقط ما را بيرون پرت کردند .

خرس مهربان برای اينکه ترست از من بريزه محترمانه جوابت را دارم و به تو يکی قول ميدم که هرچه خواستی در باره من بنويسی بنويس هميشه باهات محترمانه حرف خواهم زد .
چون همانقدر که از احمق فرض کردن مردم بدم مياد همانقدر هم از ترساندن مردم بدم مياد .
لازم ميدانم يه توضيح ديگه هم بهت بدم اگه گاهی ميبينی که من ترسناک ميشم علتش اينه که ميخواهم ادمها خود را مسئول حرفهائی که ميزنن بدونن و هر حرف و نظری را قبل از ابراز حداقل در ذهن خود مرور کنند و بعد به زبون بيارن و در مورد من فکر کنم روش خوبی است حداقل اگه کسی خطابش به من باشه هرچی بخواد بگه قبلا با دقت بيشتری بهش فکر ميکنه . و بی پروا دهانش را باز نمیکنه و هرچی بی فکر به دهانش امد بگه . امیدوارم فهمیده باشی که لحن تند و تیز و قاطع من اغلب برای نفع شخص مقابل است .


ali 22:36 @ Sun, 4 Jan 04

نا نا عزيز سلام .. شما به اينجا رونق می دهيد ای کاش امثال شما اينجا زياد بود به نازم به شير دختری همچون شما


بکتاش 22:33 @ Sun, 4 Jan 04

اکثریت با مشتی حاشیه شهری روستایی عشایری شهر نشین شده بیسواد عاصی بی فرهنگ مستضعف و پابرهنه بنگاهی مسافرکش لومپن عمله ظلم و سرکوب در قبال نان و نواله ای
خرس مهربان ۸۲

کسی خيال ندارد معلم ادب بشود اينجا؟ کجايی هاله جان عزيز که شاگردها را برای بی انظباطی و توهين شان از کلاس اخراج کنی؟ اين توهين ها البته عليه دوستان تو نيست، حتما زياد ناراحت نمی شوی، ولی خطاب به اکثريت مردم پابرهنه جامعه و خطاب به مردم رهگذر ثانی است. خطاب به هم وطنانت است.

(با عرض معذرت از خرس مهربان. راستش اول می خواستم چيز ديگری بنويسم، دختر ده ماهه تو يک باره بردم در سالها پيش و خاطرات دختر خودم که البته الآن ديگر دارد از من هم قد بلند تر می شود. اميدوارم حالش هر چه زود تر خوب بشود و سلامتی اش را در جيغ و دادهايی با حوشحالی و گوش کر کن به همه اهالی محل نشان دهد)


m 22:31 @ Sun, 4 Jan 04

من همه مردم دنيا را دوست دارم وحتی احساس مسووليت ميکنم نسبت به همه انسانها من فکر ميکنم همه انسانها اين حق را دارند که از صلح .وامنيت و رفاه برخوردار باشند ولی مسلما با توجه به جمعيت و تفاوت ها ی فرهنگی و..... بايد تقسيم کار صورت گيرد که اين تقسيم از قبل به صورت مرزها ی جغرافيايی گرفته است بيابراين اگر هرفرد بيشترين هم و غم خود را صرف کشور خود کند و همه در کشورهایشان اينگونه عمل کنند بدون تعصبات عقيدتي و فقط بخواهند که آسايش را برای همه بخواهند آنوقت دنيای خيلی خوبی خواهيم داشت وچون این همه با دغدغه بشر دوستی انجام شده همه کشورها به جای تهاجم به هم به هم کمک میکنند تا دنیای بهتری برای همه باشد.


سعيد 22:24 @ Sun, 4 Jan 04

ناناجان؛
اين نه بوي قهوه است و نه تعجبّي دارد. اين همان فرياد رساي آرياست كه گفت:
”” تا زمانی که روشنفکران مسئول و آگاه و جوينده تلاش نکنند که مقولات به سرقت رفته و مصادره شده ديني را موضوع انديشدنهای خود قرا دهند مطمئن باشيد که درب فلاکتهای جامعه ی ايرانی بر همين پاشنه ای خواهد چرخيد که تا کنون چرخيده است. روشنفكران خيال می کنند که ”لائيسيته“ به معنای خرافات شمردن خدا و دين و انبياء و امثالهم می باشد و بی چون و چرا بايستی مثلا ”آته ئيست“ بود و مردم را از ايمان و اعتقاداتشان تخليه کرد و به جايش مثلا قواعد و اصول دانشهای ناب را حقنه کرد. آنها نمی دانند که ”خدا“ گستره ی آزاديهای انسان است. آنها فرق بين ايده و مفهوم خدا را با تصاوير آن هنوز نمی دانند. آنها گمان می کنند که انتقاد از تصاوير خدا (سيمرغ و ميترا و اهورا مزدا و الّله و يهوه و پدر آسمانی و ...) به معنای انکار و نفی ايده و مفهوم خداست و درست با همين خطای خود به بی سامانی و اضطرابات انسانها و وحشت آنها می افزايند.““
آنطور كه من از مطالب آريا ميفهمم تا روشنفكر در مشرق زمين نقش و اهميّت سازه هاي كاسمولوژيك مردمانش را نداند و يا بدتر بيايد و آنها را به سخره گيرد و نسبت بدان، بهر بهانه، عناد بورزد آنگاه صرفاً وقت و جان و آبروي خويش است كه به باد فنا سپرده است. قرآن يك نصيحت جالبي به اين نوع انسانهاي خينگ داره؛ ميگه: ”لاتلقوا بايديكم الي التّهلكه، با دست خويش خودتان را به هلاكت نيندازيد!“ مگر من اينجا داد نزدم كه آقايان سنّت نقش كِشتي را دارد از براي مواجهه مردمان با چالشها و رنجها و بحرانها و حرمانهاي زندگي؛ پس آنرا بجاي اين خطكشيهاي مصنوعي بر رويش كه انگاري كيك شب تولّد رهگذر ثاني است و رفقاش به اين فلانه و آن قسمتش بهمانه و كذا تقسيم نكنيد كه هذيانگوئي است. از مصر كه در شمال آفريقا باشد تا اندونزي كه دورترين منطقه زير پوشش اسلام باشد اينرا سخت بدانيد كه ”اسلامِ هويّت“ (در مقابل اسلام حقيقت) همچون يك فرايند اَداپتيو و تكاملي مانند يك زره در مقابل فراگرد ”جهاني شدن“ برهبري غرب در حال نضج و برجسته شدن است. پس بر عنصر روشنفكر است كه ”دينشناسي“ كند و همانطور كه هنر نقّاشي و مجسّمه سازي مثلاً بخشي لاينفك از تمدّن غربيست و با آن بوت استرپينگ ميكند و به ابتذال سكس يا كذا در نميغلطتد؛ دين را نيز ميتوان سازه اي قوامبخش و هستي دهنده و متعالي ساز از براي انسان شرقي دانست و آنرا با آب و خاك مناسب به هنر عروج بدل نمود. اين هم مستلزم آموزش است نزد تئولوژيستهاي معاصري همچون آريا و هم گوش دل فراسپاردن به آموزه هاي عرفاني حافظ و مولوي است و بيا تا همتايان فيلسوفي همچون ويتگنشتاين و ميتولوژيستهاي بنامي همچون جوزف كمپبل! منم ميگم تا وقت باقيست بجنبين؛ منتهي جنبش مكانيكي/قهر انقلابي/چپول مپول چريك مريك بازي بهمراه تحليلهاي سه زار دهشي و بلكه مفتتر معمول چپ سنّتي به درد عمه هامون ميخوره ناناجان :-) باري، مرسي از تذكّرت! كاش سيستم آلارمت را درباره نفوذ آية الّله سيستاني همه ميداشتن! ديدي كه آمريكا با آنهمه هارت و پورت مديريّت علمي و بعلاوه آنهمه يال و كوپال و نمايش قدرت نظاميش در مقابل فتواي يك آخوند مجبور به مانورهاي بسيار در طرحاش در رابطه با آينده عراق گشت! به اين ميگن قدرت ”سنّت“!


khers mehrban 22:12 @ Sun, 4 Jan 04

سلامی مجدد
از همه اينها که بگذريم . عاجل ترين کار اين است که فکری برای فردا کنيم در کوتاه مدت انتخابات در پيش است و در ميان مدت همچنان مسئله دموکراسی ازادی حقوق بشر . ما همچنان در اقليتيم و اکثریت با مشتی حاشیه شهری روستایی عشایری شهر نشین شده بیسواد عاصی بی فرهنگ مستضعف و پابرهنه بنگاهی مسافرکش لومپن عمله ظلم و سرکوب در قبال نان و نواله ای .بايد که تلاش کنيم تا در عرصه اجتماع تکثير يابيم قوی تر بشيم تا صدای ازادی بار ديگر خفه نشود . قبل لز تلاش برای قدرت بايد تلاش کنيم در اجتماع جايگاهی گسترده يابيم .


m 22:10 @ Sun, 4 Jan 04

حرف های آقای منوچهر نشان ميدهد همانطور که من گفتم متاسفانه گروه های دارای عقايد چپ مانند گروههای دارای عقايد مذهبی حاضر هستند مملکت را بر باد بدهند. ايشان حاضر هستند خلیج فارس را به عرب ها بدهند. باید بدانند که پاکستان هم جنوب شرقی را میخواهد. شمال غربی هم ترکیه . غرب را عراق پس چون شما خیلی انتر ناسیونال هستید همه را واگذار کنید پس دیگه چه نیازی به شما هست . پولش را میگیرید خرج چی میکنید؟ کدوم طبقه کارگر ؟همونها که سرزمینشون را فروختنین ؟
شما اول مملکت و ملت خودتون را دوست داشته باشين . تفکرات بشر دوستانه هيچ منافاتی با ناسيوناليسم نداره . اون نژادپرستی وناسيوناليسم افراطی است که خوب نيست .


Manochehr 22:00 @ Sun, 4 Jan 04

سیاوش عزیز،
اتفاقا من نه تنها با تاریخ قهر نیستم، اتفاقا حون عینک ناسیونالیستی به حشم ندارم تمام تاریخ حوامع را تا حد توان زمانی خیلی با دقت دنبال میکنم، حون این تاریخ برایم مهم است.من تنها یک سوال دارم: از این ملی شدنها نسیب تو و من حه بوده؟آیا شده که سر زمستان "دولت ملی" ۲ لیتر نفت محانی برای سوخت به تو و من بدهد؟ دوست من با همین ملی ملی گفتنها حزب توده، واکثریت..... سر مردم را بریدند، و مردم را به حمایت از حکومت اسلامی "خودی وملی" کشیدند. من توحه تو را به نوشته های م.حکمت در این مورد حلب میکنم که ۲۵ سال پیش نگاشته، از حمله اسطوره بورژوازی ملی و مترقی. در ضمن خواهش میکنم به تمام بحث من در نگارش قبلی برخورد کن، خوشحال میشوم که نقدت را بخوانم.زنده باشی.Manochehr


khers mehrban 21:55 @ Sun, 4 Jan 04

سلام شبح نانا و دوستان
۱- من چند روزی هست که دختر ۱۰ مهه ام شديدا مريض هست سرم وصل کرده بوديم و البته الان حالش بهتر است من کمی با تاخير می نويسم
۲- نانای عزيز من فقط نزد دو تن از دوستان از شما گلايه کردم باراول از چه گوارا مقاله خواستم که زحمتش کشيد در پمن نوشتم که ادم می ترسد حرفی بزند تا نانا توهين کند هتاکی يکند ( البته قبلا برای خودت هم نوشته بودم) که چه گوارا هم برام نوشت که نانا ادم بسیار باسواد و با هوشی است ولی دوست دارد که اینگونه سخن گوید) دوم يک بار هم که روشن به شما اعتراض کرده بودم باز به دليل کاری رفته بودم ، از اينکه جواب شما را داده بود ازش تشکر کردم . پس مسئله توطئه و قشون کشی نبود
۳- دوست خوبم هتاکی و بددهنی و طرف را خراب کردن ميراثی هست که از طرف برخی روشنفکران که عموما تحت تاثير افکار ژدانفی حزب بودند به ما ارث رسيده است البته ميراث شومی هم بود استادان ال احمد و شاملو شريعتی بودند که از هر کدام مثال فراوان هست . فقط در مورد شاملو توضيح دهم
۴- شاملو : نه تنها بزرگترين شاعر معاصر بلکه سمبل روشنفکری معاصر بود به تعبیری می توان گفت که اکثر ما از زیر شنل شاملو ال احمد بهرنگی شریعتی در امده ایم . من نيز چون بسياری هميشه تحسين اش کرده معرفی اش کرده ام در روزنامه های محلی در جاهائيکه حتی اسمی ازشاملو يا غلامحسين ساعدی نشنيده بودند از بزرگی شان نوشته ام کتاب هايشان را برايشان برده ام . منتهی ايا خود شاملو قابل نقد نبود ايا ان هتاکی و توهين ها که شما خود مثال هايی از ان را اورده ايد درست بود يا اينکه برای اقای لطفی انگونه گفته بود و صدها مثال ديگر . اين روحيه باعث شد که هيچگاه نتوانست درست فکر کند و البته چوبش را ديگران خوردند حتما ان شعر معروف ای جلاد او را خطاب به مصدق خوانده ايد ديگر . کسی که نتواند فرق بين مصدق و ازموده را دريابد ، بايد که سال ديگر سال اشک و سال خون مرتضی را ببيند بايد که رپ رپه طبل های خون را در چيتگر و نعره ببرهای عاشق را ديلمان احساس کند شايد کمی از سنگينی ان را بر شانه های خود حس می کرد . کسی که نتواند فرق بين بازرگان و سحابی را با بهشتی و خلخالی لاجوردی نفهمد باید که سال های ۶۰ و ۶۷ را ببیند . شاملو دست اورد های درخشانی داشت ولی میراث شومی هم داشت
۵- نوشته بودين که با روشنک داريوش رفتين سخنرانی بنی صدر و باسئوالهایی که دوست نداشت کردیم راستی الان هم انصار اینکار را می کند اول یک نفر سئوال بی ربطی می کند بعد جلسه بهم می خورد . راستی حامیت چقدر وامدار کسانی است که همه چیز را از انها یاد گرفته است از دیکتاتوری ملاتاریا در مقابل دکتاتوری پرولتاریا تا شعار مرگ بر امریکا و مزدوران داخلی اش تا هتاکی و توهین ...


nana 21:54 @ Sun, 4 Jan 04

ای اس عزيز

من همين ده دقيقه پيش از زبان استفانووپوليس سخنگوی کلينتون که الان يه مفسر زبده شده اين تحليل را شنيدم .
واقعا عجيبه که با حرفهای تو کاملا متضاده .

لطف کن بيشتر توضيح بده . مرسی


A.S 21:48 @ Sun, 4 Jan 04

نانا جان (۷۵)
حکومتی که در عراق تشکيل خواهد شد فدرالی می باشد و هيچ گروهی از جمله شیعه ها نخواهد توانست تمام حکومت را در دست گيرد....
در پاکستان نيز با ترورهای نافرجام مشرف گروه های اسلامی بشدت در تنگنا قرار گرفته اند و در حال از دست دادن محبوبیت خود نزد افکار عمومیشان می باشند... در رفراندم اخير پاکستان اين مسئله نمود بيشتری پيدا کرد....


سعيد 21:43 @ Sun, 4 Jan 04

سياوش جان؛
من پاسخ آريا را كه به پرسشهايت نميدانم امّا چند اشكال در طرح سؤالاتت هست كه من با تغيير صورتبندي آن بهت يك بيك تذكّر ميدم:
۱. سياوش: چه نيازي به داشتن اعتقاد به خدا است ؟!
۱. سعيد: اصلاً تو اگر قصد طرح سؤالت را به لحاظ علمي/تجربي/مشاهده تاريخي رفتار انسانها در طول تكاملشان ميداشتي ميبايست ميپرسيدي: چرا چيزي بنام اعتقاد بوجود آمد؛ نياز انسان به اعتقاد واسه چي بود؛ تا بعد نوبت موضوعش كه خدا و كذا باشد برسد. تو از عين و روابطي كه در زندگي جاري انسان در رابطه با همنوعش و طبيعت در مي تند آغاز نكرده صاف ميري سراغ تئولوژيست بيچاره، آريا، و بهش ميگي چرا اينهمه تئوري پردازي؟! اين به آن مي ماند كه يخه نيوتون را بگيري و بگي خاصيت حسابِ مجرّد و سخت و انتزاعي ديفرانسيل چي چي بود ديگه! تا اون بهت بگه عزيزجان؛ هركار كردم نتونستم اشتباهات محاسباتي رصد كوپرنيك و تيكو براهه و گاليله و كذا رو بعلاوه وزن سيبي كه توي سرم خورد را بدون اين ابزار ذهني كه در ضمن رياضي هستش توضيح بدم.
سياوش: آنهم خدايي كه ساخت ذهن است! و هيچگاه نتوانسته است صورت عيني به خود بگيرد.
سعيد: خيلي چيزها ساخت ذهن است و واجد هيچ ما به ازاءِ عيني هم نيست؛ مثلاً اعداد كه در ضمن بيان ساختار جهانند و منجمله تمام قوانين اخلاقي و اعتباري. اوّلاً؛ مگر ذهن فانكشن مغز نيست و مگر مغز خودش ساخته طبيعت نيست؛ پس چرا امر ذهني غير عيني باشد؟! همين مفهوم ”مالكيّت“ را در نظر بگير: مگر بجز سياوش و مثلاً كامپيوتري خاصّ چيزي ديگري هم بجز يك اعتبار ذهني كه جنبه عيني، بخوان قرارداد اجتماعي، بخودش گرفته كه روابط اين دو شيئ يعني ”سياوش“ و ”كامپوتر“ را بصورت مالك و مملوك مختص بهم ميكند چيزي ديگر بطور عيني بجز يك ورق پاره=كاغذ خريد دركار است؟! و چرا وضع خدا و اعتبار ذهني مربوطه انسان بقول ويتگنشتاين ازين قاعده مستثني بوده باشد؟! او ميگويد شما از كجا ميداني كه آن شخصي كه از سر ايمان به ضريح دخيل ميبندد، يا هر آئين و تشريفات ديگر مذهبي را خالصانه بجا ميآورد دعايش مستجاب نميشود؟!
سياوش: چرا انسان بايد تحقير يك نيروي شود كه هيچ زماني قدرت رقابت با او را ندارد.
سعيد: چرا تحقير و رقابت و نه وسعت يافتن و دوستي و مگر انسان در حين خلّاقيّت و در تصوّر مؤمنان درحال رقابت با خدا نيست و اين خصيصه را عطاي همان خدا به او و نه فرشتگان قلمداد نميكنند؟!
سياوش: چرا بايد تنها اطاعت كند و رابطه بنده، عبوديت و ارباب شكل دهد و رعايت كند. چرا بايد خدايي باشد تا او را ستايش كرد و عبادت.
سعيد: خوب لابد اينرا نفي خويش ميداند در بينهايت و در اين راستا به تعالي و بزرگي دست يافتن و نه كوچك و خوار ماندن بزعم تو! و البتّه عرفا در ايران و انيران رابطه عشق و عاشق و معشوق را ميان خدا و انسان و ربط تعامليشان با يكديگر پيشنهاد ميكنند و نه لزوماً عبوديّت و الخ يكدنيا حرف و سرّ و راز...!
باري، سياوش جان پنبه اينگونه سؤالات مبتديانه قرنهاست كه توسّط كلاميها و تئولوژيستها زده شده است =راجعش تئوري پردازيها شده است. پرسشهاي مشكلتر و مرد افكنتري را مطرح كن و مرا هم تو و هم آريا كه اين وسط فضولي كردم ببخشيد/شب خوش :-)


nana 21:32 @ Sun, 4 Jan 04

اخطار

دوستان
همين الان در يک اناليز سياسی شنيدم که شيعيان عراق بنظر ميرسه دارند در عراق پيروز ميشوند .
و شيعيان فناتيک پاکستان بعد از دو سوقصد به مشرف دارند در پاکستان موقعيت خطرناک و با قدرتی ميشوند .
و تخليل گر ميگفت که ما در پاکستان يک کار ناتمام را ول کرده ايم .

بچه ها بيدار شيد و بوی قهوه را استشمام کنيد .خواهش ميکنم .


سياوش 21:07 @ Sun, 4 Jan 04

منوچهر عزيز، انگار شما با تاريخ، آن‌هم نه زياد دور، قهريد. تا هم اين ۳۰ سال ييش، ناسيوناليسم نيروي فكري بود كه توانست جنبش‌هاي ضد استعماري را هدايت و مردمي را از زير يوغ استعمار نجات بده. و در ايران شاه و استبداد آن را به خارج بفرستد و صنعت نفت را ملي كند. يس مي‌بينيد كه ناسيوناليست برخلاف ادعاي شما "مقوله ناسيوناليسم، هميشه تفکری ضد انسانی بوده" كاملن اشتباه است. اگر شما با حاكميت ملي مخالف هستيد. و براي نمونه مخالفتي به واگذاري هر چه جزيره در خليج هميشه فارس را حتا به آمريكايي‌ها نداريد و مي‌توان بخشيد و اگر فردا معلوم شد كه در كنار اين جزاير مخازن نفت و گاز نصف دنيا را شامل مي‌شد،‌ آن‌وقت شما مسله‌اي نمي‌بينيد، كه برادران آمريكايي و يا عرب و چه چه از راه فروش نفت مي‌توانند مرفه شوند و مدرسه، درمانگاه و بيمارستان، فرودگاه، مترو و غيرو شوند. و شما سماق بمكيد.


سعيد 20:53 @ Sun, 4 Jan 04

از خواب شيرين با صداي زنگ تلفن لعنتي، هزار فاميل و كذا ديگه و خطوط پارازيتي ايران، پريدم و پس از اتمام و پانچ كيبورد و بهوش آمدن كامپيوترم از استندباي خيلي هوس كردم ضمن تشكّر از آريا بخاطر پاسخش و البتّه مطالبي كه بعداً با او خواهم داشت مبتني بر آنچه نوشت يك چاق سلامتي هم با نادر بكتاش بكنم! وقتي كامنت فوق الهاده عنودانه اش را درباره يك گزارش از رهگذر ثاني خواندم با خودم گفتم ايشان چرا بخيله اصلاً ميگيم انترهيومنال بجاي انترناسيونال؛ اينكه راديكالتره! و مثلاً اگه پسرش صداش زد و بهش گفت: ”بابا“! ايشان مطابق منطقش در اينجا بايد بزنه توگوش بچّش بگه مگه من انسان نيستم كه مرا اوّل مرد فرض كرده و سپس بابا ميخواني بگو ننه. ”خوب، ننه“! و بعد باز دوباره بزنه تو گوش طفلي و بهش بگه مگه من آدم نيستم كه مرا ابتدا به ساكن زن قلمداد و سپس مامان ميخواني...؟!؛ اصلاً بهم بگو انسان و خلاصه پسرش پس از مشاهده اين وضع مضحك و برخلاف عقل سليم و نرمال مخش همچون لوكوموتيوهاي بخار عصر ماركس سوت زنان زبان سرخشو به قلقلك و ژميناستيك بندازه و بگه: ”نادر/ه خان/م مرا عفو كن منِ خينگ نامهذّب به انترهومانيسم و نا محذّب به حككائيسم تا بحال فرضِ احمقانم اين بود كه تو آدمي بابا/مامان جان!“
من جاي رهگذر ثاني باشم واسه جزّوندن نادر و بخاطر بيهوده شدن حرص و جوشش هم كه باشه ميگم اتّفاقاً حق باتوست و تو راست ميگي رفيق و منهم با هرچي گفتي موافقم. كافي بود ازم يك كلمه سؤال كني! و اتّفاقاً منظورم از لفظ ”بيگانه“ تصوّر زبانشناسانه همان پزشك امدادگر غربي و غريبي بود كه بدليل فرانسوي بودنش خودش رو با ما بيگانه فرض ميكرده و منِ مُخبِر نه سر پياز بودم و نه تهش! امان از ابتذال...؛ برم بخوابم بابا...
آرياجان؛ همانطور كه گفتم خيلي باهات حرف دارم حالا بقول خودت بتدريج/مرسي.


manochehr 20:39 @ Sun, 4 Jan 04

من فکر ميکنم،بهتر است کمی صبر کنیم تا اين خاکی که در بحث بپا شده، بر زمين بشيند، بعد با ارامش سر مقوله های "ملت"،"ناسيوناليسم"،"انترناسيوناليسم"....بحث کنيم.
هاله خانم، مقوله ناسيوناليسم، هميشه تفکری ضد انسانی بوده، سر این تفکر حنگها شده، ملیونها کشته شده اند،.....من تعحب می کنم که این اطلاعات هنوز به دست شما نرسیده(منظورم به هیح وحه توهین نیست) فقط در آفریقا در آخر قرن بیست بیش از ۱ ملیون کشته داد.در یوگوسلاوی سابق همینطور. شما نگاه "ایرانیان"به بیش از ۲۰۰ ملیون اعراب را نگاه کنید، شما نگاه ایرانیان به افغانها را نگاه کنید، و در عین حال نگاه اعراب به ایرانیان را، بعد متوحه ضد انسانی بودن این تفکر خواهید شد. من تعحبم از این است که ما بعد از اینهمه فحایع ناسیونالیسم، و مذهب باز میپرسیم " به حه دلیل ناسیونالیسم مکروه" شده ؟ هاله خانم ناسیونالیسم همیشه مکروه بوده. من بخاطر یک مشت خاک یا رودی، یا خلیحی که اسم آن خلیح فارس باشد یا عرب، دعوائی با کسی ندارم، وحنگی هم نخواهم کرد. اسم این خلیح هر حه باشد به سفره من حیزی اضافه نخواهد کرد. تمام گرفتاری سر نان است. سر من و شما را با یک مشت هحویات ناسیونالیستی گرم کرده اند تا از مسئله دور بی افتیم. پی به این بردن به هوش خواصی نیاز ندارد.توی همین آلمانی که من زندگی میکنم من را با کارگر ترک وآلمانی به حان هم می اندازند، تا اعتصاب نکونیم و حقمان یادمان برود.تلخی این قظیه را در محافل این گروههای انسانی می شود دید.آلمانی در محفلش میگوید:آلمان،آلمان.ترک میگوید:زنده باد ترکیه،وآتاترک.ایرانی هم میگوید:ای ایران،ای مرز پر گهر.اخر سر هم سر همه ما ها کلاه رفته، و اخر ماه نمیدانیم کرایه خانه را حه طور دهیم. فهميدن اين قظيه واقعن اين قدر مشکل است که بايد سدها سال(لااقل از زمان مارکس تا به حال) سرش بحث کرد.اگر ما اين زنحيرها را از پايمان باز کونيم تازه ميفهميم که بشريت حه دستاوردههائی داشته است، تازه ان وقت بخود ميباليم که ما کانت، هگل،مارکس،وولتر،برشت،ارسطو،خيام،حافظ،موتزارت،بتهوون،..........را داشته ايم حون همه اينها متعلق به ما هستند ومن به همه اينها افتخار ميکنم، حون من انســــــــــانم.باید به انسان بودن بالید ونه به مکان حغرافیائی که خارح از اراده ما در آن زاده شده ایم. زنده باشيد.Manochehr


سياوش 20:23 @ Sun, 4 Jan 04

Ariaي عزيز، چه نيازي به داشتن اعتقاد به خدا است، آن‌هم خدايي كه ساخت ذهن است و هيچ‌گاه نتوانسته است صورت عيني به خود بگيرد. چرا انسان بايد تحقير يك نيروي شود كه هيچ زماني قدرت رقابت با او را ندارد. و بايد تنها اطاعت كند و رابطه بنده، عبوديت و ارباب شكل دهد و رعايت كند. چرا بايد خدايي باشد تا او را ستايش كرد و عبادت.


A.S 20:00 @ Sun, 4 Jan 04

شبح جان سلام....
با خواندن کمنتها احساس کردم که دوستان سوال شما را نفهميدند و به جای متحد شدن دعوا راه انداختند.... بنظرم نه فقط کشته شدن ۵۰ هزار نفر بلکه اگر تنها دو نفر از ايرانيها روی کره زمین بمانند نیز متحد نخواهند شد. چون هرکدام خود را از دیگری برتر خواهد دانست و بعلت داشتن فکر غیر مشابه به دیگری حمله خواهد کرد تا خود ریاست را در دست گیرد ... البته این سخن مبالغه است و جدی نگیرید....
روی سخنم بیشتر با بکتاش عزیز است...
به ایده هایت احترام می گذارم ولی از این می ترسم که مانند متصدیان ادیان دچار تحجر شوید و ایده های خود را برتر از دیگران بدانید ....قصد دادن درس اخلاق را ندارم ولی بنظر می رسد که اختلاف شما با نازنینی همچون رهگذر ثانی بیشتر جنبه شخصی داشته باشد تا فکری و شما خوب می دانید که دشمنی های شخصی ارزش بحث ها و گفته های شما را بسیار پایین خواهد کشید و به اهدافی که در نظر داری نخواهید رسید.....
در کمنت ۲۹ برای رهگذر ثانی در اعلام هویت سیاسی- تشکیلاتی تعیین تکلیف نمودی و مرا یاد آن اطلاعاتی انداختی که به من گفت :- اخراج شما از دانشگاه احتمالا بعلت عدم انتمای شما به حزب یا تشکیلات مشخصی باشد!!!! .... نمی دانم آیا انسان باید حتما هویت سیاسی - تشکیلاتی مشخصی داشته باشد تا ارزش گذاری شود؟؟؟ و اگر کسی مانند من هیچکدام از تشکیلات سیاسی را قبول نداشته باشد باید مورد بی حرمتی قرار گرفته و حق اظهار نظر نداشته باشد؟؟؟....


روشن 18:36 @ Sun, 4 Jan 04

نانای گرامی
بابت توضيحت ممنونم .


Aria 18:16 @ Sun, 4 Jan 04

... چه گوارای عزيز.

عرض شود که من نقد ضدّ مارکسيستی ننوشته ام و همانطور که نيک ميدانی با هيچ متفکّری خصومت ندارم. هميشه تاکيد کرده ام که بايد شاگرد خوبی بود و از آرا متفکّران و فيلسوفان جهان انگيخته به » خويشانديشی « شد از روشهای اندیشیدن آنها مدد گرفت و به چالش با معضلات و فلاکتهای مردم ميهن خود رو آورد. من تابعيّت و دنباله روی و خشکمغزی را در هر فرمی می نکوهم و از آن انتقاد می کنم. اتفاقا اگر فقط ۵٪ انچه را که من از » مارکس و ديگر متفکّران و فيلسوفان جهان « آموخته ام٬ دوستان تابع و دنباله رو آرا مارکس٬ آموخته بودند و ژرف در باره اش می انديشيدند٬ مطمئن باش دوست عزيز که وضعيّت رشد فکری و گشوده انديشی و فراخ بينی در سرزمين ما به گونه ای ديگر بود. دريغا که اينطور نيست و بسياری از هموطنان ما به رغم نيّتهای انساندوستی نيز که دارند هنوز به آراء مارکس و دیگر متفکّران مارکسيست به چشم رهاننده و تنها راه رهائی بشر از معضلات زندگی می دانند. بگذريم.

سعيد عزيز.
... از لطفی که داری متشکّرم. غرض شود که سالها انديشيدن در باره مسائل ايرانزمين و کند و کاو در تاريخ دگرگشتها و کشمکشهای فکری باختر زمينان به من آموخت که بايد همانطور که بارها تاکيد کرده ام از { پرنسیپها و اصلها و بنمايه ها } آغازيد. خوشبختانه ان جستارها و مقالاتی که دوازده سال پيش نوشته بودم امروز کم کم دارد به بار می نشينند و اذهان بيدار و هوشيار و مسئول را به خود آورده است و با ايميلها و تماسهای تلفنی و نامه های خود بر انديشيدن پيگير و انتشار مقالات بيشتر در اين باره همواره تاکيد می کنند. ما بايستی سعيد عزيز برای شالوده ريزی و حرکتی ژرف و سازنده از مقولاتی شروع کنيم که به غارت رفته اند و حقّ مسلم و مايملک تک٬ تک ايرانيان بوده اند. منظورم مقولاتی مانند: » خدا و دين و جاودانگی و سعادت و آزادی و فرمانروایی و امثالهم « می باشد. ثقلگاه بنيانی و متعيّن کننده برای طرح ریزی چنان ایده آلی همانا اندیشیدن در باره ی » خدا « می باشد. فقط بدبختی ما سعید عزیز اینجاست که برای طیف روشنفکر و فعّالان سیاسی و پژوهشگران و آکادمیکرها٬ مسئله ی » خدا « از کهنه ی حیّض زنان نیز کثیفتر و منفورتر می باشد. وای دریغ که با چنین نفرتی نیز٬ دوام بدبختیهای ملّت خود را نیز امتداد می دهیم. ما تصوهر می کنیم که مباحث « خدا و دین و انبیاء و نیکبختی و آزادی و جاودانگی « از مباحث حوزه های علمیه و آخوندها و فقها می باشد. آنها نمی دانند که اين مباحث از آن روشنگران و انديشندگان و فعّالين مسئول و غمخوار يک ملّت است٬ نه آخوندها که اصلا مايه ای برای انديشیدن در باره ی اين مقولات ندارند. برای آنها همه چيز ابزار « قدرتورزی « است. تا زمانی که روشنفکران مسئول و آگاه و جوينده تلاش نکنند که مقولات به سرقت رفته و مصادره شده فوق را موضوع انديشدنهای خود قرا دهند٬ مطمئن باش سعيد عزيز که درب فلاکتهای جامعه ی ايرانی بر همين پاشنه ای خواهد چرخيد که تا کنون چرخيده است. آنها خيال می کنند که » لائيسيته « به معنای خرافات شمردن خدا و دين و انبياء و امثالهم می باشد و بی چون و چرا بايستی مثلا » آته ئيست « بود و مردم را از ايمان و اعتقاداتشان تخليه کرد و به جايش مثلا قواعد و اصول دانشهای ناب را حقنه کرد. آنها نمی دانند که » خدا « ٬ گستره ی آزاديهای انسان است. آنها فرق بين ايده و مفهوم خدا را با تصاوير آن هنوز نمی دانند. آنها گمان می کنند که انتقاد از تصاوير خدا ( سیمرغ و میترا و اهورا مزدا و الّله و یهوه و پدر آسمانی [ عیسا مسیح ] و ... ) به معنای انکار و نفی ايده و مفهوم خداست و درست با همين خطای خود به بی سامانی و اضطرابات انسانها و وحشت آنها می افزايند. آنها نمی دانند که » خدا «٬ شيرازه و پرنسيب باهمآيی و باهمزيستی انسانها می باشد٬ نه عامل گسستن و ستيز انسانها بر ضدّ يکديگر. انديشيدن در باره ی » خدا «٬ سوای فرو رفتن در صغرا و کبراهای راسيوناليستی می باشد. اساسا آنانی که در چارچوبهای راسيوناليستی با » پرسمان خدا « رويارو می شوند به شدّت سرنا را از سر گشادش می زنند. زيرا چنين اصلهای راسيوناليستی را با منطقی بسیار ژرف و عميق٬ حدود ۳۲۰ سال پيش٬ » ایمانوئل کانت « درهم کوبید و رد کرد. » خدا را فقط می توان انديشيد و از راه پراکتيک اجتماعی دريافت و فهميد. اين بحث را من به تازگی فرموله تئوريک کرده ام که اميدوارم همين هفته آماده انتشار بشود. ما راه طول و درازی داريم سعيد عزيز. فقط بايد انديشيد و نم نم به دامنه ی همگرايی و باهمانديشی و بيزار بودن از خصومت ورزيدن به يکديگر نزديک شد. ///


سعيد 18:14 @ Sun, 4 Jan 04

ايكاش هاله جان بجاي اينهمه كلكلكلكهاي صد من يكغاز مندرس و بورينگِ مهشيدي با اين نادر بكتاش كه در سطحي سخن گفتن و آلودن همه پيچيدگيهاي انسان و گيتي به دامن آلوده تحزّب حككاش و دگماتيك نقابدارش در بلاگ شبح نمونه نداره يكدهم درصد انرژي عقل و شعورت را ميگذاشتي و از آريـا كه در اينجا همچون شمعي در حال سوختن است و اشك ريزي نكته ها و درسها مي آموختي. ايران، اگه تو عشقش تو ضميرته و با بكتاش سر هيچ و پوچ در حال خروس جنگي هستي، ارزشش به همين سرمايه ها و ذخاير انسانيشه و آريـا بحق يكي از مصاديقشه. من جاي شبح ميبودم تك به تك مقالات ويرايش شده آريـاجان را در اين بلاگ چاپ ميكردم. اين اصلاً به نفع عقلانيّت و خدمت به بالندگي تفكّر چپ وطني است. افسوس! مطلب جالبي را از دكتر علي راسخ خواندم بدينقرار كه:
” روشنفكر ايرانی تا آنجا كه من در اين عمر سياسی خود ديده‌ام بهترين شاهد گفته مولاناست كه "چون كشتی بی لنگر كج ميشد و مج ميشد" و بهترين سمبل و نمونه آن جلال آل احمد است كه از خانواده‌ای روحانی و فرزند امام جماعت مسجد پاچنار، روانشاد، حاج سيد احمد آقا آل احمد بودن، كارش به عضويت در حزب توده ميكشد. بعد سوسياليست طرفدار دكتر مصدق ميشود و با خليل ملكی حزب نيروی سوم را راه می اندازد و تا خليل ملكی زنده است بايستی او را از پيروان خليل ملكی بشمار آورد. اما با مطرح شدن آقای خمينی در صحنه سياست ايران عوض ميشود و دنباله روی خمينی ميگردد و خواهان دخالت دين در سياست گشته و يكپارچگی فيضيه و دانشگاه را مطرح ميكند. به مكه ميرود و " سعی در ميقات " را می نويسد و بالاخره اقدام به نوشتن آثاری گمراه كننده چون "غرب زدگی و درخدمت وخيانت روشنفكران" می نمايد. هر كدام از ما تعداد بيشماری روشنفكر ايرانی را می شناسيم كه يك روز چپ هستند بعد ملی شده اند و چه بسا بعد بخدمت دستگاه محمد رضا شاهی در آمده اند و با ظهور خمينی ريش و پشم گذاشته و به نظام جمهوری اسلامی ولايت فقيه پيوسته اند كه اينجا از باب مثال آقای دكتر احسان نراقی را داريم. پيش از اينها نيز تقی زاده ها، حسين علاء ها، سيديعقوب و تدين ها را داشته ايم كه به اينها اهل حزب باد می گويند.“
خوب هاله جان؛ وقتي به فرياد و درد آريا بي توجّهيم آنوقت اين ييلاق و قشلاقهاي بي در و پيكر ذهني و تخمي محلِّ تعجّب نيستش. مثلاً، بزرگترين دروغها و خيانتها و عوامفريبيها و شارلاتانبازيها را در همينجا و از طرف دوستان شاهديم كه مدّعي شدند ”دشمن ما رژيم آخونديست“! من نميخواستم اينرا برويشان بياورم ولي ظاهراً محتواي الزامي و تلويحي پيامشان بقولي و در ظرف چند روزه گذشته اين بود: ”تا دوباره شما ملّت احمق باشين كه از پي تديّن خويش دنبال آخوندها برويد؛ بخورين اينهم حقّتون بود! نوش جونتون!“. تف بر اينهمه خرافات و تحزّب در بسته بندي ارزون چپ؛ كلُّ حزبِ بما لَديهم فَرحِون! و اَگه چپ و پيامش يعني اين. . . ؛ كه پس بايد فاتحه دعاوي انساندوستانه دروغينش را از سر تا تهش خواند. ما دچار يك ابتذال و فقر فرهنگي هستيم و عدّه اي پوچ و بي سليقه واسه ما مبتني بر تئوري توّهم توطئه آنهم كاملاً غير تكاملي و ضدّ علمي قضيه را به عدّه اي از فاعلهاي مختار تحويل ميكنند و بلكه بهتره بگيم تقليل ميدهند؛ اسمش را هم گذاشتن ايده ئولوژي علمي ــ جان عمه جانهايشان...!


سعيد 17:30 @ Sun, 4 Jan 04

* چه گواراجون؛
خوب كشيده باشه؛ مگه حضرات معصومند يا باز ماركسهاي ثانوي و ثلاثه و كذا :-) استدلال و سرانديشه ها هميشه حرف آخر را در تاريخ ميزنند و نه ايده ئولوژيها كه گرد و دولّخي بقول ما مشيدها ميكنند و بعدش باز پس از مقداري گه گيجه بازي درآوردن و گرفتن تلفات انساني بسيار، شوخي تاريخ رو ببين، ظرف گدائيشان مجدّداً بطرف همان افلاطونها و هگلها و كانتها دراز ميشه ولو مثل اين گداهه (اسمش چي چي بود؟! آهان كارل؛ كارل ماركس! كه آنرا، هرم فكر هگل، پس از گرفتن جيره شان، ديالكتيك ذهني و كذا، چّپه بكنند!)

** آريا جان؛
امشب خسته و كوفته از گرد سفر و راهش رسيدم و اوّلين كارم مطالعه دقيق تمام كامنتها و لينكهايت بود. بسيار ممنون كه همچون شمعي ميسوزي و با مايه گذاردن از خويش در اين غار مغاك نورپاشي ميكني. خيلي از مطالبت، كه در ضمن از چگالي معنا قلبم را سخت فشارد، خشنود شدم. اين اصلاً عين عقلانيّت است كه ريشسفيدان قوم چون تو نگران جوانان بخت برگشته و شوربختي باشند كه بسوي بن بستهاي شجره تكامل فكر و شعب مرده ذهنيّت و عمل تابعه آن چهار ارسبه روانند؛ آنهم با چه اميد واهي و پوچي: خوشبختي انسان!!!
منتهي ايكاش ميشد با توجّه به اين ملاط خامي كه مطرح نمودي به يك فرا/متاتئوري سرراست و اصولي، راهنماي عملي، دستيافت تا بدان هر گروه و دسته و فرقه و حزب و تشكيلاتي از انتهاي طيف چپ سنّتيش گرفته تا انتهاي راست ضدّ مدرنش همگي بدانند كه چگونه در جهت يك توافق مبتني بر منفعت ملّي انرژي يكديگر را در ساختن يك ايران نرمال و دموكراتيك ضايع نكنند؟! يعني چگونه ضمن عدم نفي تكثّر، كه ميتواند همچون آينه تجلّي حقيقت عمل ميكند، به يك همزيستي فعّال و سيمبيوتيك دست يابند؟! بنظر من بايد در اين رابطه نسبت به تلاش هر كي مر ديگري منفعتي را از براي تكامل حياتي خويش بيابيم و با توجّه به همين ذينفعي براي بدني بنام ايران كار كنيم. حالا سؤالم از تو اينست كه اوّلاً آيا حدس من به لزوم چنان متاتئوري بجاست يا نه و اگر بله چگونه ميشود اين گروهكها و اقشاري كه در عمل خرخره يكديگر را ميجوند، اينجا كه خودت شاهدي ديگه چرا راه دور بريم آرياجان، حيات يكيشان را ملازم ديگري قرار داده و در پيوسته اي زنجيره اي همه را به فراخوان دخالت در ساخت يك پرديس زميني انسانساخت و ايراني آنهم با مشاركت بني نوع انسان از سرتاسر جهان، قبل ازينكه بكتاش ترورمان كند، دعوت نمود؟! براستي راز فهم منفعت هر يك از ما ايرانيان، چه در قالب فرد يا دسته، در رابطه با ادامه بقاي پوينده ديگري در چيست؟! باباجان؛ يكي به من خينگ بگه ”منفت ملّي“ ما از آخر تكليفش چي شد...؟! . . .
. . . خيلي خسته ام؛ آرياجان و اصلاً از كامنتم خوشم نيامد؛ فقط خواستم ازت با زبون الكن خودم تشكّر كنم. دوستت دارم و اينهم يك ماچ آبدار از لّپات بخاطر تحويل سال نو و كذا/سعيد درهمي!


هاله 15:38 @ Sun, 4 Jan 04

شماره ۵۵:

:)


m 15:32 @ Sun, 4 Jan 04

من اتفاقا فکر ميکنم يک حکومت بشردوست دموکرات با گرايشات ناسيوناليستی خيلی ايده آل است. چون تمام تشکيلات سازمانی و حزبی چپ و راست ايران همه ديکتاتور وتنگ نظر هستند وخون مردم را در شيشه می کنند و مضافا به اينکه چون عرق ملی هم ندارند دلشان هم برای ايران نميسوزد و نتيجه اش همين است که الان داريم که تمام مردم و کشور فدای سر يک گروه خاص می شود. اقلا کسی که گرايشات ناسيوناليستی داشته باشد در جهت آبادانی واعتلای کشور ومردمش می کوشد.


behroz-fadai 15:20 @ Sun, 4 Jan 04

بيانيه هيئت سياسي اجرايي سازمان فداييان خلق ايران (اكثريت)

در انتخابات غيردموكراتيك مجلس هفتم شركت نكنيد!

راه دموكراسي در ايران با رفراندوم و انتخابات آزاد گشوده مي شود!

آزاديخواهان ايران!
به برگزاري انتخابات حكومتي، دو ماه بيشتر نمانده است. در حالي كه دغدغه و چاره انديشي حكومتگران عمدتا متوجه آنست كه چگونه مي توان راي مردم را گرفت و آنگاه، با دورزدن يا ناديده انگاشتن آنان به راه خود رفت، در برابر اما همه انديشه و دل نگراني طرفداران مردم سالاري آن است كه راي مردم چه سان آزادانه اعمال شود و بر سر چه انتخابي به ميدان آيد.
هيئت سياسي ـ اجرايي سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت) در راستاي خط مشي مصوب كنگره فوق العاده سازمان و بر پايه تصميم اخير شوراي مركزي ما پيرامون انتخابات مجلس هفتم، مواضع سازمان را در رابطه با اين انتخابات به آگاهي مي رساند.
۱. انتخابات در جمهوري اسلامي كماكان انتخاب از ميان انتصاب شده ها است. انتخابات در اين نظام، هيچگاه آزاد و دموكراتيك نبوده و اكنون نيز نيست. قيودات قانوني رژيم و تكمله آن، يعني رفتارهاي فراقانوني ارگان هاي انتصابي ولايت فقيه، از همان ابتداي عمر اين نظام بر اصل "خودي" و "غيرخودي" استوار بوده و به دليل خصلت ايدئولوژيك روحانيت حاكم، حلقه "خودي ها" نيز همواره تنگ تر شده است.
در جمهوري اسلامي، كانديداها اول از صافي هيئت هاي اجرايي وزارت كشور مي گذرند و بعد هم زير تيغ نمايندگان منصوب ولايت فقيه، يعني اعضاي شوراي نگهبان قرار مي گيرند و تازه آنگاه است كه از مردم خواسته مي شود تا از ميان نامزدهاي دستچين شده دست به گزينش بزنند. چنين است كه در تحت حاكميت ولايت فقيه، نه تقريبا كسي ميتواند بيرون از حوزه اراده حكومتگران اعلام نامزدي كرده و خود و برنامه اش براي كشورداري را در معرض تصميم شهروندان قرار دهد، و نه كسي مي تواند مستقلا گزينشي را پيش بگيرد كه رها از تحميل حكومت باشد. هر انتخاباتي در جمهوري اسلامي، يك تجلي آشكار نقض فاحش حقوق بشر در كشور ما است.
اين روش عمل مرسوم جمهوري اسلامي، تنها در دو برش زماني با پاره اي تنگناها روبرو بوده است. يكبار در سال هاي نخست انقلاب كه حكومت هنوز به آن حد تثبيت نشده بود تا زندان ها را پر از "غيرخودي ها" كرده و آنها را دسته دسته در قربانگاه ها سلاخي كند، و بار ديگر در سال هاي اخير كه توده كلان مردم در پي شنيدن صدايي در حكومت مبني بر تعهد در انجام اصلاحات و همراه با پيام لبخند در برابر زاري و شيون، با باور به امكان تحميل پاره اي اصلاحات بر ساختار ارتجاعي و استبدادي نظام و سياست هاي فلاكت بار آن، بدان يورش بردند و در جريان يك اقدام حماسي و رفراندوم گونه، مانع از تسخير مقام رياست جمهوري و مجلس توسط نورچشمي هاي ولايت فقيه شدند. اكثريت مردم هشيار بودند كه انتخاب شده ها به نيروي راي آنها، مطلوب واقعي آنها نيستند ولي اين را هم هشيارانه تر مي خواستند كه برگزيده هاي آنها دستكم غيرمطلوب دستگاه ولايت فقيه باقي بمانند و در چالش با محافظه كاران حكومت، به پيش بروند.
اكنون ولي در روند تدارك حكومتي براي انجام انتخابات مجلس هفتم، نه تنها در بر پاشنه هميشگي مي چرخد، بلكه قدرتمداران نظام بر آنند تا بخش ديگري از "خودي ها" را جزو "غيرخودي ها" رده بندي كنند و بدين سان درجه غلظت ضددموكراتيك و غيرآزاد بودن، و به تبع آن مغايرتش با اعلاميه جهانيحقوق بشر را باز هم بالاتر ببرند.
۲. مردم ايران اكنون در حالي با انتخابات مجلس هفتم روبرو مي شوند كه يك تجربه سياسي آموزنده اي را در انبان خويش دارند. تجربه اي كه به بهاي سنگيني حاصل شده و نبايد به قيمت ناچيز به حراج گذاشته شود يا به تاراج رود.
اكثريت مجلس ششم كه در اثر حضور گسترده مردم در دست جناح اصلاح طلب حكومت قرار گرفت، يا نخواست پا را از كليم فقاهتي فراتر بگذارد و يا هر آنجا هم كه خواست گامي در تعديل استبداد ولايت بر دارد با سد سديد ارگان هاي منصوب دستگاه ولايت فقيه و شخص ولي فقيه مواجه شد. مردم در پي شش سال بردباري و متكي بر تجربه، اكنون به اين آگاهي سياسي راهگشا دست يافته اند كه "مردم سالاري ديني"، توهم است و واقعيت و علت وجودي جمهوري اسلامي را همانا ولايت فقيه است كه بيان مي كند. مردم كه چندين بار با فداكاري تاريخي، راي خود را به اصلاح طلبان حكومتي دادند و همواره هم آماده شدند تا اگر اراده كننده اي در ميان باشد به ميدان آيند و اين اراده را به اقدام ملي فرا برويانند، دريافته اند كه در چارچوب قانون اساسي موجود و در شرايط پابرجايي ولايت فقيه، منتظر تحول نشستن بيهوده است.
اينك، انبوهه اي از شركت كنندگان در انتخابات "رفراندوم" گونه دوم خرداد و تكراركنندگان اين "رفراندوم نه به ولايت فقيه" در انتخابات بعدي، به زبان گويا و خاموش مي گويند كه مشاركت وسيع شان در انتخابات مجلس ششم براي بهم زدن موازنه قدرت در رژيم، نه صرفا بخاطر تامين تعادل در قدرت، كه با آرزوي تحول در قدرت بود. مردم به صحنه آمدند تا نيروي پشتوانه حركت تعرضي عليه استبداد و ارتجاع در ميان خود نظام شوند و نه شكل دهي به نوعي از حاكميت در جمهوري اسلامي كه در آن يك بخش دائما در حال دفاع شرمگين باشد و بخش ديگر مدام موقعيت فائقه خود در ساختار قدرت فقاهتي را به نمايش بگذارد. مردم مي خواستند كه مجلس را در راس امور قرار دهند، اما ديدند كه در نظام قائم بر ولايت فقيه، مجلس حتي از جايگاه خود در ساختار حكومتي پائين تر آمد و كارنامه ي آن با معجوني از دفاع هاي سترون رقم خورد.
تجربه بزرگي كه مردم به رايگان نيندوختند اين بود كه مسئله، به هيچ رو "اجراي صحيح" قانون اساسي موجود نيست؛ مسئله حتي اين نيست كه در قانون اساسي اين يا آن تغيير وارد آيد و مثلا ولي فقيه اندكي محدود شود؛ بلكه اصل كار آنست كه قانون اساسي تغيير كند و بساط ولايت فقيه برچيده شود. مردم ما اكنون به اين دستاورد رسيده اند كه تا با ولايت فقيه تعيين تكليف نشود و تا اعمال جمهوريت مردم رها از هر گونه قيد ايدئولوژيك و ديني نباشد، ماندن در ميدان عمل حكومتگران به اميد تاثيرگذاري بر حكومت، آب در هاون كوبيدن است.
مردم ما، تجربه اندوخته اند و اين بار ديگر متكي بر اين تجربه نمي خواهند كه راي خود را هدر دهند. راي مردم، رايگان نيست تا رايگان نيز از دست برود.
۳. مردم، در پي تحول اند و خصلت سمتگيري سياسي كنوني آنان، تحول خواهي است. در پي تجربه دوم خرداد، اينك تغيير قدرت در چشم انداز مردم قرار گرفته و از همين رو، شهروندان راي خود را در خدمت چنين چشم اندازي مي خواهند. مردم ايران به درستي به موثرترين وسيله دموكراتيك در برخورد با قدرت سياسي يعني راي و اعمال راي آگاهي دارند و هم از اين طريق است كه با همه نيرو تلاش مي ورزند تا تحول معطوف به تغيير قدرت در شكل مسالمت آميز صورت گيرد. رو آوردن هر چه بيشتر مردم به فرايند همه پرسي و اقبال دم افزون بخش ها و عناصر تشكيل دهنده جنبش سياسي، مدني و فرهنگي مردم ايران از برگزاري يك رفراندوم ساختارشكن و ساختار ساز، بيانگر شكل گيري رو به تكامل اراده غالب در جامعه ما است. مردم ما ديروقتي است كه از "رفراندوم" غيرمستقيم از نوع دوم خردادي گذر كرده اند و اينك در سمت يك رفراندوم مستقيم ره مي پويند. رفراندوم براي تغيير قانون اساسي، ظرفي مي تواند باشد كه راي مردم در آن ريخته شود تا كه راي شهروندان ايراني به هدر نرود. راي مردم، مي خواهد كه متوجه حكومت و امر قدرت باشد، اما نه آن گونه كه حكومتگران مي خواهند تحميل كنند، بلكه بدان سان كه مردم خود مي خواهند صحنه انتخابات را آرايش دهند. حكومت مي خواهد در نمايش انتخاباتي، "خودي ها" را مزين به راي مردم كند، اما مردم مي خواهند كه اساسا حكومت را به راي بگذارند. حكومت مي خواهد كه ايرانيان راي دهند تا يك گروه اقليت بر ايران حكومت كند، و مردم مي خواهند كه حكومتي را تدارك ببينند كه براي همه ايرانيان باشد. رفراندوم، خواست مردم است و تعيين نوع حكومت، موضوع راي ملت.
مردم ما خواهان يك انتخابات آزاد هستند و انتخابات آزاد يعني مقدمتا نبود زنداني سياسي، تحقق آزادي فعاليت همه احزاب و سازمان هاي سياسي، آزادي بيان و قلم، آزادي انتخاب بي قيد و شرط راي دهندگان، آزادي كامل در كانديداتوري، و در يك كلام آزادي هاي منطبق بر اصول مندرج در اعلاميه جهانيحقوق بشر. اما جمهوري اسلامي هرگز بدون زنداني سياسي نزيسته است. در آن ، سهم تشكل هاي سياسي مخالف و منتقد از مداخله گري در سياست، فقط سركوب است. در اين حكومت قلم ها را مي شكنند. در اين نظام، مطبوعات به فرمان ولي فقيه و نهادهاي تحت فرمان آن بصورت فله اي تعطيل مي شوند و روزنامه نگاران به عقوبت گرفتار مي آيند. در اين حكومت، فرهنگ سازان منكوب مي شوند و انديشمندان از سوي عمله جهل و زور، محكوم مي گردند. سخنراني هاي مجاز از سوي دولت نيز، از هجوم قمه بدستان حكومتي در امان نيستند. در رژيم ولايت فقيه، نوع راي دادن پيشاپيش مشروط و محدود است. از اين روست كه هر چه زمان مي گذرد، خواست انتخابات آزاد در جمهوري اسلامي هر چه بيشتر با امر رفراندوم گره مي خورد. خواست رفراندوم و انتخابات آزاد، خواست فراگير مردم خواهان تحول سياسي اساسي در كشور ما است كه فقط به نيروي مردم عملي است.
٤. سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت) با تاكيد بر ضد دموكراتيك بودن انتخابات حكومتي مجلس هفتم، با سترون دانستن مجلس آرايش يافته ناشي از اقدامات و تمهيدات حكومتگران، و براي هموار شدن و آماده كردن شرايط سياسي در كشور جهت برآمد جنبش تحول خواهي مردم ايران، از شركت در اين انتخابات حكومتي خودداري مي ورزد و معتقد است كه هر چه شركت مردم در انتخابات حكومتي مجلس هفتم كمتر باشد، روند فاصله گيري مردم از جمهوري اسلامي و روي آوري به بديلي دموكراتيك، با دامنه و شتاب بيشتري صورت خواهد گرفت. ما هم ميهنان آزاديخواه خود را دعوت مي كنيم كه از شركت در اين برنامه حكومتي خودداري كنند و با عدم شركت خود، حكومت فاقد مشروعيت را با شكست بيشتر و بزرگتري مواجه نمايند.
ما همه آنهايي را كه صادقانه در پي ايجاد تغييرات دموكراتيك در كشورمان هستند فرا مي خوانيم كه اگر هم تاكنون نام خود را در ليست كانديداها ثبت كرده اند، از مشاركت در اين برنامه حكومتي اعلام انصراف كنند.
ما در عين حال بر آنيم كه عدم شركت در انتخابات حكومتي بايد با كارزار گسترده اي به موازات پروژه حكومتي ها، تكميل شود. بر بستر فضاي سياسي پديد آمده در رابطه با انتخابات مجلس هفتم، بايد از هر طريق و با بهره گيري از هر اقدام ممكن، ايده جاري رفراندوم و انتخابات آزاد در ميان مردم را وسيعا طرح، تبليغ و ترويج نمود و بدين وسيله برآمد عمومي مردم در شرايط مقتضي براي صورت پذيري رفراندوم در كشور جهت تعيين جمهوري مطلوب عموم را، فراهم تر ساخت.
ما بر پايه اين سياست در قبال انتخابات حكومتي مجلس هفتم، آماده ايم با احزاب و سازمان هاي سياسي دموكرات، و تمام افراد آزاديخواه وارد عرصه همكاري و اتحاد عمل گسترده شويم و با رايزني مشترك، راهكارهاي ضرور در تحقق اهداف مشترك را بيابيم.

هيئت سياسي ـ اجرايي سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت)
اول دي ماه ۱۳۸۲


هاله 15:11 @ Sun, 4 Jan 04

باز با اجازه صاحبخانه:

آقای بکتاش براستی متوجه نيستيد ملت چی ميگن يا خودتون رو به اون راه زديد؟ يعنی چه به لحن کار نداشته باشيد؟ اينجا ملت برای خودشون شخصيت دارن و خوششون نمياد باهاشون توهين آميز برخورد بشه. محيط اينجا رو داريد مبدل ميکنيد به مدلهايی که خودتون بهش عادت داريد. ما نداريم، هر کس هم داره ميتونه بياد سايت خودتون و دور از محیط آروم و با نزاکت ما مورد اهانت شما قرار بگيره. من اعتراض کردم به خاطر اينکه لحن صحبت شما با رهگذر و آذر، که دوتا از با شخصيت ترين کسانی هستند که ميشناسم، کاملا" غير محترمانه بود. در گذشته هم برخوردتون رو با مهشيد ديدم. من وکیل هیچ کدوم از این دوستان نیستم ولی حاضر نیستم وقتم و گوشم به شنیدن شما حروم بشه.

قربان، من از نظر ديد سياسی با شبح، مهشيد و رهگذر هر سه اختلافاتی دارم ولی در عين حال به هم بالاتر از گل هم هيچوقت نگفته ايم. کی و کجا پس ميخواهيد بياموزيد؟ اينجور خيال داريد روزی زمام امور رو بدست بگيريد؟ دوباره ميپرسم، اينهمه سال زندگی کردن در خارج به شما نياموخته که چگونه با افراد صحبت کنيد؟ ما خيلی هم به لحن کار داريم، اصلا" لحن کل مساله است و بقيه همه اش فرع. شما اگر ميخواهيد مدل سياسی خودتون رو تبليغ کنيد مطمئن باشيد شنونده هاتون (یعنی آنهایی که هنوز در نرفته اند) بعد از مدت کوتاهی فرار رو برقرار ترجيح خواهند داد و بدبختانه موجب بدنامی بيش تر برای حزبتون خواهد شد. (بدبختانه برای حزب شما البته وگرنه ما که حاليمونه تو کدوم پس کوچه ها پا نذاريم).


m 15:02 @ Sun, 4 Jan 04

شبح جان سلام می بينی با اينکه خودت خيلی خوب هستی اما متاسفانه حقيقت اين است که حتی چپ ها ی ايران(منظورم شخص شمانیست بلکه کامنت ها را میگویم) هم تحمل خودشان را ندارند چه برسد به اينکه عقيده ديگران را بشنوند . لذا حکومت آنها هم به جز ديکتاتوری چيزی نخواهد بود.
ما نياز به دموکراسی داريم و تا رسيدن به آن خيلی بايد تمرين کنيم وظرفيت خودمان را بالا ببريم.متاسفانه حتی افراد تحصيل کرده ما حرفی به غير از عقيده خود را برنميتابند و رفتار تند وخصمانه از خود نشان ميدهند.کاش يکبار به اين مقوله می پرداختی . ارادتمند


میرزا آقا کرمانی 14:47 @ Sun, 4 Jan 04

آقای بکتاش عزيز اينبار اومدی بگوزی اما ريدی داداش.
نانا جون تو هم که هروقت این بکتاش می گوزه زودی پا بزمین می کشی و شیشکی می بندی که صداش بره ، یه فکری هم به حال بوش بکن ، خفه مون کرد بابا


اميرحسين 13:16 @ Sun, 4 Jan 04

اولا چيزکی نوشتم ملاحظه و تصحيح کنيد.
ثانيا اسم اين نظرخواهی را بگذاريد ميز گرد!


نادر بکتاش 12:32 @ Sun, 4 Jan 04

برای اطلاع شبح که شايد بدبينی داشت که اصولا نوشته من در باره رهگذر ثانی برای محو کردن گزارش همراه آن بوده است. در آخرين اطلاعيه حزب به آن استناد شده است.

http://www.rowzane.com/000_etelayeha/2401/240103bam4.html


نادر بکتاش 12:25 @ Sun, 4 Jan 04

" از شرم نمی‌دانم چه بگویم. این حکومت کشور من و ارگان‌های آن، و این مردم من، از زبان یک بیگانه که برای کمک به بم رفته بوده است. " رهگذر ثانی
دوستان عزيز ، اختلافی وجود دارد بر سر مبانی ايدئولوژيک و نگاه ما به دنيا و انسان. من نميدانم چرا رهگذر ثانی از اين همبستگی زيبای انسانی شرمسار می شود. يا بهتر است بگويم که می دانم، به دليل اين است که مرز ملی بين انسان ها به عنوان يک مکانيسم ايدئولوژيک نگاه و احساس و زبانش را شکل می دهد. وی انسان ايرانی را يک طرف خط می گذارد و غير ايرانی را (در اين مورد فرانسوی) آن طرف خط.. روشن است که شناسنامه و محل تولد ما در روابط روزمره "به طور خودبخودی" مرتب به ما گوشزد می شود و اين را کسانی که خارج زندگی می کنند هر روز لمس می کنند. اما چرا ايشان به عنوان يک انسان مشترکا همراه با آن فرانسوی احساس شکوه و غرور نمی کنند و در کنار آن باز هم همدلانه با آن فرانسوی مشترکا از وجود رژيمی مانند رژيم اسلامی در شرم غرق نمی شوند؟ چرا اين ها جداگانه و در تقابل اتفاق می افتد و اين چنين آشکارا به زبان می آيد؟ اين فرانسوی و رهگذر ثانی بی هيچ ترديدی "درد مشترک" انسانيت دارند. چرا بيگانه؟ چرا نه همدرد و همراه؟ همدرد و همراه عليه جمهوری اسلامی و احساس شرم کردن مشترک از وجود چنين رژيمی بر کره خاک، و همدرد و همراه برای کمک به انسانهای مصيبت ديده و احساس اشتراک در اين همبستگی؟ چرا شناسنامه های متفاوت به اخساسات ايشان شکل می دهد؟
در رابطه با اين زلزله ما با يک همبستگی سوسياليستی و کارگری و غيره مواجه نيستيم، در مقابل يک همبستگی بين المللی انسانی قرار داريم که فراطبقاتی و فراملی است. شبيه چنين بحثی را با گلکو در نظرخواهی يکی از يادداشتهای اوليه شبح در مورد زلزله داشتم و در آنجا هم بحثم اساسا نه همبستگی سوسياليستی که ارج گذاشتن به همبستگی انسانی بود (به‌ساده‌گی مردند! نطرات 30 به بالا). وقتی که عليه جنگ آمريکا ميليونها نفر در جهان عظيم ترين اعتراضات تاريخ را انجام دادند به خاطر مارکسيسم و سوسياليسم نبود، به دليل اين همبستگی بود. همه مردم جهان جنگ های محلی يا جهانی را تجربه کرده اند و مخالف جنگ و کشتار آدمها و ويرانی محل کار و مسکن هستند. همبستگی جهانی انسانی يک فرض جهان امروز است و ريشه در جهانی شدن سرمايه داری، ارتباطات که دنيا را يک دهکده کوچک کرده و شباهت روزافزون زندگی ها و نزديکی فرهنگها و احساسات دارد. يک دستاورد عمومی بشر امروز است.
بيانيه حقوق بشر چيست؟ مگر عير از اين است که سندی جهانشمول در دفاع از انسان مستقل از رنگ و مليت و جنس و غيره است؟ نمی خواهيم در همان حد هم "انترناسيوناليست" و انسان باشيم و علاوه بر دولتها و طبفات حاکم که مدام شناسنامه ما را به رخمان می کشند، خودمان ديگر اين کار را نکنيم؟
شبح عزيز
تو اهل ادب و شعر و زبان هستی و معنا و سنگينی کلمات را می دانی. اگر محرک درونی انتخاب اين کلمات و معنای آنها را (صرفنظر از ناسيوناليست بودن يا نبودن خودت) در جمله رهگذر ثانی متوجه نشده ای من نمی توانم قانعت کنم. با عرض معذرت، بحث "زبانشناختی"ات و انتقال مساله به حوزه روابط خانوادگی خيلی بی ربط است. در ضمن محض اطلاعت من به محض اينکه آن گزارش پزشک فرانسوی را در گويا خواندم لينکش را برای روزنه فرستادم و پيشنهادکردم که درجش کنند. درج هم شد.
در مورد لحن و توهين و غيره
دوستان عزِيز هر کس مثلا فحش خوار مادر در اينجا به کسی بدهد همه ناراحت می شوند. من اگر مطلب بسيار توهين آميزی در رابطه با مثلا يدالله رويايی بنويسم شبح به احتمال قوی ناراحت نمی شود. اما اگر از گل نازکتر به شاملو بگويم احتمالا چون دور هستم و نمی تواند سرم را ببرد با خشم به همان بستن IP ام قناعت می کند (شوخی است شبح جان می دانم که نخواهی کرد). بنا براين توهين و لحن و غيره تا حد زيادی سوبژکتيف است. لحن من در مقابل رهگذر ثانی به سهولت عده ای را ناراحت می کند، اما ديدگاه پشت جمله ايشان که برای من تکان دهنده است مورد توافق همان عده است و وکيل مدافع هم پيدا می کند. در موارد زيادی کسانی که با محکوم کردن لحن و سبک شروع می کنند در واقع يک موضع محتوايی به نفع اين يا آن می گيرند و آن را در قالب بی طرفی و معلم ادب ارائه می دهند. من قبلا هم يکی دو روز پيش نوشتم، به نظر من بهتر است کاری به فرم نداشته باشيم. هر چند به نظر من در ادبيات نهايتا فرم و سبک است که محتوا را تعيين می کند، اما در ديالوگ های شتابزده اينترنتی عکس العملها و کلمات خام و سريع است (هم محتوايی و هم فرمی) و صرفا می تواند لحظه ای باشد. بند نکنيم ديگز بابا جان والا نتيجه اش اين می شود که عده ای ناچار شوند هر نوشته را دو سه روزی کنار بگذارند و اصلاح بکنند و اطو بکشند و ... تا برگردند موضوعات ديگری وارد ميدان شده اند. لطفا " استبداد ادب " برقرار نکنيم هر چند حداقلی را بايد رعايت کرد.
ارنستو چه گوارا
من خيلی علاقه دارم که وارد يک بحث جدی در مورد اوضاع ايران و آلترناتيو بشويم. به شبح هم پيشنهاد کردم بحثش را در مورد پارلمان و جبهه دمکراسی و غيره فرموله کند تا شزايط يک بحث درست فراهم شود. من با هويت خودم اينجا می نويسم. ما بحثمان را کرده ايم و آلترناتيومان را ارائه داده ايم. اگر هم کسی دلش بخواهد می تواند با نقد آن شروع کند. در ضمن ما با سلطنت طلبان مذاکره نکرده ايم. در چند تظاهرات آنها با شعارهای خودمان شرکت کرده ايم. از بحث با گرايشات و سنت های اصلی سياسی ايران هم طفره نمی رويم. در ادبيات حزب ما، نقد و بررسی همه احزاب و سازمانها را می توانی پيدا کنی. اين ديگران ، از مشروطه خواهان تا اکثريت و جمهوريخواهان و مجاهدين، هستند که تا کنون در مورد ما سياست سکوت را دنبال کرده اند. اگر در حرفت صادق هستی نامه سرگشاده به آنها بنويس و بپرس که جرا جواب سوالات و نقدهای حککا را نمی دهند.


nana 11:58 @ Sun, 4 Jan 04

دوستانی که وارد بحث ناسيوناليزم و انتر ناسيوناليزم شده اند .

بنظر من اين بحث عبثی است که هرگز به نتيجه ای نخواهد رسيد .
زيرا هر دو طرف بحث با توجه به موضع خود حق دارند .
کسانی که به ناسيوناليزم معتقدند درست ميگند چون هر انسانی در يک مجموعه جغرافيائی فرهنگی معنی پيدا ميکنه و جدا از ان در زمان و مکان معلق وجود نداره .

از طرفی در دوره انقلاب انفورماتيک و دهکده جهانی شدن هيچ ملتی نميتونه از تاثيرات جهانی خودش را دور نگه داره و نمونه اش اخوندهای ايران که با همه تلاش برای ايزوله کردن ايران نتوانستند از تاثيرات ماهواره و کامپيوتر ايران را دور نگه دارند .

در ضمن من معتقدم صرف نظر از موضعی که هر کس ميتونه داشته باشه انسان بودن و انسانيت داشتن ميتونه بزرگترين دستاورد هر کسی باشه

کانت ميگه :
انسان چنانکه بايد مقدس نيست اما بر او واجب است تا به انسانيتی که در اوست با تقدس بنگرد.
من شخصا با سفرهای زيادی که در زندگی به اقصی نقاط جهان کردم شباهت های شگفت اوری از مردم دنيا بهم ديدم که از خاستگاه طبقاتی انها ميامده .
بعنوان مثال يه سلمانی در فرانسه و ايران و امريکا و کانادا و هند يه سری کاراکتر داره که مشترکه
يا يه دلال اتوميبل يا يه دکتر و....

بنابر اين چون واقعا معتقدم که هيچ يک از ما از اين بحث به نتيجه ای نخواهيم رسيد پيشنهاد ميکنم چون وقت کم است به پردازيم به مساله انتخابات .


Modiri 9:55 @ Sun, 4 Jan 04

با اجازه صاحب خونه نازنین

به هاله :
قبل از اينی که چادرتو ببندی کمرت و ادای زهرا خانم جلو دانشگاه رو دربياری درست توجه کن که آقای بکتاش چی می گه ؟ الان بهترين زمانی هستش که مردم ايران با مردم جهان اعلام همبستگی کنن و اين ائتلاف و دلنگرانی جهانی به نفع مردم ایران و به ضرر رژيم هستش . تو جای اينکه به متن و معنی نوشته ها توجه کنی و دو دقیقه به مغزت فشار بیاری فقط به گويندش توجه می کنی و تا ديدی به رفيقت حرفی زدن زود گردن کلفتيت گل کرد !!!! تو که ادعات می شه خودت چی از خارج ياد گرفتی که حرف دهنتو نمی فهمی ؟؟


هاله 9:45 @ Sun, 4 Jan 04

آقای منوچهر، خوشحالم ح.ک.ک امثال شما رو هم داره. فقط برام يک سوال مطرحه ... به چه دليل ناسيوناليزم انقدر مکروه شده و به صورت انگی در آمده؟ حس ميکنم به کل دور افتادم از سياست امروزی.


Manochehr 8:22 @ Sun, 4 Jan 04

رفيق عزيز نادر بکتاش
من از يک طرف دردت را ٫ و زخمت را ميفهمم ولی از طرف ديگر لحنت را نسبت به افرادی که نگرش ديگری دارند نمیپذيرم. رفيق من، در فردای نابودی اين حانوران از قبر در آمده ما هنوز با افکار ناسيوناليستی، مذهبی، و هزار افکار ضد بشری متعلق به اين نظام مواحه خواهيم بود.ما (یعنی ک.ک) تنها با اسلحه منطق ( همانگونه که م.حکمت عزیز بود) میتوانیم توده کارگر را بسیح کنیم. من هم مانند تو زمانی که اعلامیه های گروه های ایرانی( از حزب توده، اکثریت، تا راه کارگرو تمامی اپوزیسیون بورژوای رژیم) را که با عبارات تحوء آور"هم میهن"و"هموطن" و امثالهم شروع میشود،میخوانم به رگ انترناسیونالیستیم بر میخورد، و این را توهینی به بشريت ميدانم. از اين بدتر اين سرود"ای ایران" است، که همانند سرود فاشيستهای هيتلری، بعد از احرای هر کنسرتی ايرانيان انرا سر ميدهند(که البته باید پرسید که اگر ان مرز و بوم انقدر پر گهر بود پس حرا اينقدر حنايتکار مانند خلخالی،نماينده حزب توده،خاتمی،خامنه ای.. بيرون داده؟).
بهر حال سخن کوتاه، ما بايد به موازات افشای مذهب، ناسيوناليسم را هم با متانت افشا کنيم.اما با ابزار منطق.زنده باشيد.manochehr


ارنستو چه گوارا 7:32 @ Sun, 4 Jan 04


آرياي عزيز
مقاله ات بسيار جالب است –آنرا ذخيره کردم تا سر فرصت چند باري بخوانم- وارد شدن به فضاي پوپري تفکر شما براي من دشوار است .ولي نکته جالب توجهي را ميخواستم توضيح دهم:
نقد شما ظاهري بسيار ضد مارکسيستي دارد ولي از قضا نوک پيکان حمله را بسمت هگل گرفته است.نقد پوزيتويستي شما از مارکس-- بيش از آنکه مارکسيست ها را بيازارد-- تفکر هابرماس-وبري را به چالش کشيده است(قابل توجه سعيد عزيز).


Manochehr 4:17 @ Sun, 4 Jan 04

man ham mixastam warede bahs ba RAHGOZAR wa NADER BAKTASH shawam.man warede nezakat dar bahs nemishawam chon in masàle be shiweye negaresh har shaxs bar migardad.albate nadere aziz mitawanest az shiweye digari estefade konad.be har hal man fekr mikonam yeki az bozorgtarin ZANJIRHAYE ensane emruz bejoz DIN ,nationalism mibashad.agar ma in zanjir ra az payeman baz konim, taze raha mishawim wa tanha an zaman mifahmim ke bashariat che dastawardhaye bozorgi dashte wa tanha an zaman ke raha shodim( az nationalism) mifahmim ke cheghadr ma az ENSANIAT( be haman manayii ke MARX wa bàd az u HEKMAT be an eshare kard) dur budeim wa warede bazi zede basharie dolathaye emruzi shode budim. Motmaenan in Bahshaye emruze ma baham baese mezahe naslhaye bàd xahed shod, ke ma cheghadr badawi fekr mikardeiim.man soalam az dustane in site in ast agar man az madari(Eng=Mother) chini wa pedari az nigerie(Afrika) budam wa dar SANANDAJ(Kordestan) bozorg shode budam " meliate" man che bud? KORD? CHINI? NIGERIE? jawab man besadegi in hast ke man ENSANAM. HAMIN. agar ma be in beresim digar hargez loghate TOHIN AMIZE "BIGHANE" ra nemigoftim chon in tohin hast be ensaniat. Dostan man waghti dar jalesati ya neshasthayii ahange "EY IRAN" ra migozarand chendesham mishawad hamanghadr ke agar dar yek jaleseye Almani ahange "ALMAN ALMAN FARATAR AZ HAMEJA"baese Chendesham mishawad. dustan Ensaniat marz nadarad. In darse Talxe BAM bud ke Ensanha be "BIGANE" wa gheyre "BIGHANE taghsim pazir nistand. HAMATUN zende bashid Manichehr az Alman.


nana 3:56 @ Sun, 4 Jan 04

روشن

ميخوام يه اشتباه را که تو کردی تصحيح کنم من نگفتم که معلم هستم .

من گفتم به اون مرکزی که در دروازه غار بود داوطلبانه و مجانی ميرفتم و به عنوان معلم برای بچه ها ی اون جا کار ميکردم .
من معلم نيستم .
سعی کن متن پيام ها را با دقت بيشتری به خوانی .
شاد باشی


nana 3:48 @ Sun, 4 Jan 04

در ضمن روشن

اين جور کارها برای ما اون موقع تفريح بود .
بدون اينکه بخواهم منم بزنم ما همگی کارهای بسيار جدی ترو خطرناک تری هم کرديم .
حتی ميتونم بگم که بعضی وقتها کارهای خطرناک احمقانه .
يادم مياد که به یک ادم خيلی پر و فرهيخته يه روز گفتم من نميذارم تو بری جلوی دانشگاه چون برای اين جماقداران خيلی اسونه که تقی با ضربه چماق اون مخی را که تو سالها روش کار کردی و با خرد و دانش تغذيه کردی بريزند کف خيابان .
اين فرد الان در فرانکفورت زندگی ميکنه و از عالم و ادم بريده و يه زندگی فيلسوفانه بدور از هياهو را ميگذرانه .
بهر حال قصدم اينه که بهت بگم تا بوده شرارت و پليدی بوده و در مقابلش مبارزه عناصر صادق و مبارزه چيزيست که ما نسل به نسل و دست به دست به هم ميسپاريم .


nana 3:23 @ Sun, 4 Jan 04

روشن

مدتی بسيار کوتاهی پس از ۲۲ بهمن روشنک و هزاران دانشجوی پير و جوان کنفدراسيون و باقی گروههای سياسی به ايران امدند .
به وجود امدن گروههائی چون اتحاد چپ و اتحاديه کمونيستها ( رهائی ) و جبهه دموکراتيک ملی ايران و..... بلافاصله به همت اینان بود .
اغلب اين ادمها در دوره شاه بخاطر فعاليت سياسی قادر به امدن به ايران نبودند و بسياری بيست سی سالی بود که به ايران نيامده بودند .
روشنک داريوش از همان روزهای اول به عنوان مترجم يه خبرنگار المانی به کردستان رفت و با اون خبرنگار توسط خلخالی دستگير شد با شجاعت با خلخالی برخورد کرد و خود و خبرنگار المانی را نجات داد و به تهران بازگشت .
در تهران در کوچه ای جنب هتل ميامی تهران اپارتمان کوچکی داشت که مرکز تجمع بيشتر بچه های خارج از کشور بود .
هنگامی که بنی صدر در همان دو سه ماه اول انقلاب و فشار ادمخوران برای حجاب زنان چند شب متوالی قرار بود در دروازه غار تهران سخن رانی کنه من و او به دليل اشنائی من به اون محدوده با هم به انجا رفتيم و در وسط حرفهای بنی صدر سئوالهائی که دوست نداشت کرديم يادم نيست کميته بود يا پاسدار مارا دستگير کردند و بعد ازاد.
ما هم از رو نرفتيم و شب بعد دوباره رفتيم و تا وارد شديم دوباره ما را دستگير کردند و با ماشين کميته به بالای شهر اورده رها کردند.

نکته جالبی که از اين بچه ها ميتونم برات تعريف کنم يکی اينه که اينها بخاطر سالها زندگی در خارج از ايران انچنان قاطی کرده بودند که يه روز در دانشگاه تهران يکی که از ايتاليا امده بود در بحثی با دانشجويان گفت :
اگه شماها نجنبيد اين دموکرات مسيحی ها قدرت را در دست ميگيرند .!!!!
منظورش از دموکرات مسيحی ها مذهبی ها بودند.
و مورد ديگر يکی از يکی از بجه هائی که از المان امده بود ادرس پرسيد و او در جواب گفت ميری شاهرضا اشتراسه !!!!
اشتراسه به المانی يعنی خيابان .
با کمال ميل حاضرم باقی سئوالهات را هم جواب بدم .


روشن 2:04 @ Sun, 4 Jan 04

نانای گرامی.
قبلا هم گفته بودم با کسی بحث می‌کنم که چیزی ازش یاد بگیرم یا چیزی بهش یاد بدم. از آنجایی که چیزهای زیادی از تو یاد گرفتم (منظورم فحشها نیست) و از آنجاییکه به لطف شبح، شما و بقیه دوستان رابطه‌مان بهبود می‌یابد از تو تقاضا دارم حداقل برای روشن شدن من به این سوالم پاسخ بدهی :
این کامنت تو است :
" بعد از انقلاب دوبار بهمراه روشنک داريوش در همان دروازه غار به جرم بر هم زدن سخن رانی بنی صدر توسط پاسدارن دستگير شديم ... "
تا جاییکه من من می‌دانم روشنک از 6 سالگی توسط پدرش به آلمان فرستاده شد.
خوشحال می‌شوم پاسخت را بدانم.


Aria 1:49 @ Sun, 4 Jan 04

... ( ۴ / قسمت آخر ) - رويداد انقلاب مشروطه که الگوی خود را از انقلاب فرانسه و تاثير پذيرفتن از آن گرفته بود٬ نخبگان ما را در برابر روند شکوفايی و پيشرفت جوامع غربی و آرمانهای دوره ی روشنگری در اروپا قرار داد. ولی شکست انقلاب مشروطه و ناکامی و کشتار آوازه گران آن٬ پايداری استبداد فکری و درجا زدنهای مردم ما را در اعتقادات و سنّتها و باورها و غيره خود٬ تضمين کرد. با بنيانگذاری حزب توده٬ جامعه ی روشنفکری ما که گلهای سر سبدش تازه از اروپا بازگشته بودند و هيچگاه به انديشيدن در باه ی مسائل و معضلات تلاطم خيز و هر دم بازگردنده ی جامعه ی ايرانی٬ خو نگرفته بود٬ به يکباره پاکباخته و مقهور مناسبات فکری - سياسی - اقتصادی بيگانگان شد. آنها خيال می کردند که با وام گرفتن و انتقال مکانيکی و معادل نويسيهای مضحک خود برای ترمينوسهای ژرف و عميق مارکس و طوطی وار تکرار کردن برخی جمله های کليدی او می توانند برای هميشه و ابد از فلاکتهای اجتماعی و سياسی ايرانزمين آسوده شوند. آنها نمی دانستند که کلاف سر در گم مسائل جامعه ی ايرانی بيش از سه هزار سال قدمت دارد. آنها نمی دانستند که ايرانی در ژرفای گوهرش٬ در انتظار شکوفایی نهال آرزوها و ايده آلهای هزاره ای خود { مهر و داد و راستی } می باشد. آنها نمی دانستند که ايرانی٬ قرنهاست رند شده است و در هر ايدئولوژيي و مذهبی و تئوريی و غيره٬ دام و فريب می بيند. آنها نمی دانستند که مارکسيسم يک جهاننگری است که برخاسته از تحولات فکری و اجتماعی جوامع اروپايی است و کوچکترين مناسبتی با مسائل و مقولات فکری و روانی و فرهنگی جامعه ی ايرانی ندارد٬ زيرا توليد فرهنگی و خودجوش مناسبات مردم ايران نبوده است که بخواهد در دل و مغز و روان کسی٬ جا و مکان داشته باشد. ايدئولوژی وارداتی بود. آنهم بی ريشه. مبلّغان ايدئولوژی مارکسيسم نه تنها سراسر فرهنگ ايرانی را با اتهام احمقانه ی ناسيوناليسم ( که یک پدیده ی اروپائیت و ربطی به ایران ندارد. ) کوبيدند و به تحريف رويدادهای تاريخی آن همّت کردند٬ بلکه با استناد کردن به تحليل و ديدگاه ابلهانه ی مارکس در باره ی» استبداد آسيايی « که از تفکّرات اشرافی و متکبرانه ی » افلاطون « اقتباس کرده بود٬ تمام کرد و کار فکری خود را بر سر تحقير و خوارشماری تاريخ و فرهنگ ملّت خود به کار بستند و هنوز اين شيوه ی ويرانگرانه را کجدار و مريز پيگيری می کنند. آنها از لحاظ زبانی٬ ايمان دينی خود را انکار کردند ولی در عمل به شدّت به آن وفادار ماندند و هيچگاه نيز به خود اين دغدغه را راه ندادند که به چه دليل از عقيده ای يا دينی يا ايدئولوژيی می برند تا به عقيده ای ديگر يا جهاننگری ديگر گرايش پيدا کنند. آنها فقط ثقلگاه ايمان خود را جابجا کرده بودند. آنها به هر فعالیتی که دست می زدند٬ اقدامهای خود را تحت لوای پيشاهنگ و مترقی و پيشگام و انقلابی و پيشرو و .. زينت آرايی می کردند و هنوز می کنند. حال بماند که تاريخ شصت سال اخير ما ثابت کرد که عقب مانده ترين و گيج ترين و پريشانفکرترين و کهنه انديش ترين و متابعت پذيرترين و دنباله روترين سازمانها و گروهها٬ همينهايی بودند که ادّعای مترقی بودن می کردند. برای آنها هر کس که در صفوفشان نبود به عنوان ارتجاع و عامل بورژوازی و دشمن طبقه کارگر و فاشيست و ناسيوناليست و .. متهم و بدنام می شد. بحث از آزادی و دمکراسی به عنوان زائده های متعفن نظامهای بورژوايی قلمداد می شد. آنها نمی دانستند که آزادی٬ ريشه ای انسانی دارد و از ويژگیهای يک ملّت يا چند ملّت اروپايی نيست که بتوان آن را قرض کرد و همچون خشکبار به سرزمين خود انتقال داد. اگر آنها می توانستند با مغزهای خود بينديشند و در بستر روان فرهنگی و زبانهای متنوع ملّت ايران و بدانند که چه عللی باعث می شوند که انسانها و سازمانها و گروههای مستبد٬ سراسر جامعه را در قبضه ی اقتدار خود در آورند٬ بی شک خيلی سريعتر و راحتر می توانستند راههای رشد آزادانديشی و دمکراسی را در جامعه ايران فراهم کنند. آنها نمی دانستند که با پيشرفته ترين و علمی ترين افکار وارداتی از باختر زمين نمی توان بدون امکانهای گسستن از هر فکر و اعتقاد و باوری که بخواهد سراسر ذهنيّت ما را متعيّن کند٬ هرگز نمی توان از واپس مانده ترين و متحجرترين باورداشتها و آداب سنگشده و حاکم بر مناسبات مردم خود٬ يک شبه بريد و به تمدّن صنعتی يا اگر خيلی دوست تر می داريد به » مدرنيته و پست مدرنيسم « رسيد. [ فقط خدا عالم است که من چقدر از اين اصطلاحات بيزارم. ] آنها نمی دانستند که هر کس به ايدئولوژی ايمان بياورد و آن را به عنوان » علم « قلمداد کند٬ نه تنها استقلال انديشيدن خود را به خطر انداخته است بلکه تمام عمر نيز برده ی فکری ديگران خواهد ماند. مارکسيسم در ايرانزمين به سبب نفرت روشنفکران احساساتی و نازکدل از سیتمهای مستبد وقت و ضعف فکری و استعدادی در شناخت بنمايه های تاريخ و فرهنگ مردم خود توانست سلطه ی خود را بر مغزهای طيف زيادی از روشنفکران و فعّالان سياسی جامعه ی ايرانی حفظ کند و نازايی فکری ما را جانی دوباره بخشد و ما را از به خود آمدن همچنان باز دارد. به همین دلیل است که من همچنان تاکید می کنم که مارکسیسم و بسط آن در ایران٬ یکی از بزرگترین عوامل مخرب برای رشد و شکوفایی آزادی در ایرانزمین است.///

با عرض معذرت از تمام دوستان و شبحی ناز. اين فقط قطره ای بود از انتقادهای گسترده و حجیمی که من حوصله ی بسط آنها را در اين جا ندارم اونهم به احترام عزیزترین دوستانم که بر سر این ایدئولوژی جان باختند. ///


محمد جواد طواف 1:03 @ Sun, 4 Jan 04

شبح عزیز.. گرارشی که مرتضی پاریزی در وبلاگش نوشته است.. و همچنین کامنت رهگذر ثانی .. موی بر تن آدم راست می کند.. عرق شرم بر پیشانی ما جاری می شود.. واقعاً در چه مملکتی زندگی می کنیم؟.. آری از طرفی شاهد صحنه های زیبایی در کمک به زلزله زدگان هستیم وای از طرفی دیگر ... هنوز شاهد نابسامانی شدید در امداد رسانی هستیم.. دوستی که امروز از بم آمده بود می گفت در 4 روز اول امداد رسانی کسی به دهات اطاف بم توجهی نکرد.. می گفت دستانِ بریده شده ای را دیدم که برای دزدیدن النگوهای زنان بریده شده بودند!.. می گفت دیده که یک کامیون پتو و چادر دزدیده شده.. ... می گفت دیده که سرباز ها هم دزدی می کردند.. چه می توان گفت؟.. باید به حال جامعه مان گریست.. زلزله سالهاست که تار و پود و ساختارهای اجتماعیمان را لرزانده است..


Aria 0:57 @ Sun, 4 Jan 04

... ( ۳ ) - اگر مارکس٬ مناسبات زندگی را از لحاظ منطق ديالکتيکی بازنکاويده بود و بر آن پا نمی فشاريد٬ بی گمان او نخستين فيلسوفی بود که بسيار ژرف در باره ی مسائل چالش انگيز زندگی و مناسبات انسانها با يکديگر انديشيده بود. بر عکس آنچه که مارکس در جهان فقط تناقضها و تضادها را می ديد٬ برای ديدن تضادها و تناقضهای اساسی در روش تفکّرات خودش خيلی کور و سهل انگار بود و از آنجا که مارکسيسم در ديالکتيک٬ ريشه های حياتی خود را دارد٬ در جهان تفکّرات زنده و پويای فلسفی٬ به عنوان يک روش ايده آليستی به حساب می آيد نه به عنوان يک تئوری علمی و ماترياليستی بدانگونه که طرفداران و مبلّغان اين ايدئولوژی ابراز می کنند. روش مارکسیستی بايستی هميشه از ديدگاه طبقاتی در برابر ديگران٬ صف آرايی و شمشير کشی کند. يعنی اينکه هر مارکسيستی بايد ديدگاه مبارزاتی طبقه ی کارگر را در رويارويی با مسائل به کار بندد و هر چيزی را قيراط وار به زير ميکرسکوپ » آيات علمی مارکس « بگذارد. يکی از بزرگترين و مهمترين مسائلی که بی مايگی مارکسيسم را رسوا می کند٬ نداشتن فلسفه ی اخلاق و نظام ارزشهای انسانی می باشد. مارکسيستها به خود اين حق را می دهند که از هر چيزی انتقاد بکنند و يک ريز به آن نق بزنند وليکن هيچکس مجاز نيست از انديشه ها و ديدگاههای آنها انتقادی بکند و اگر کسی ايرادی بگيرد بر ديدگاههای آنها از موضعی کاپيتاليستی به اين کار دست زده است!. با همين تلقين و تصوّر است که از هر گونه صف آرايی فکری در برابر دگرانديشان٬ امتناع می کنند و با اين کار نه تنها از رشد فکری و گشودگی ذهنيّت بسته ی خود ممانعت می کنند٬ بلکه در انديشيدن نيز راه ايمان و حبل المتينی و رستگاری را برمی گزينند و با اعتقادی کور و جزم باورانه٬ حس برتری و پيشگامی و پيشرو بودن و پيشاهنگی را در خود تقويت می کنند. مارکسيسم مانند بسياری ديگر از تئوريهای تاريخ٬ دارای بنپارهای جزم انديشانه و عرفان مآبانه می باشد. پژوهش علمی در معنايی که از علوم طبيعی و رياضی استنباط می شود٬ محال است که در علوم فرهنگی اجرا شدنی باشد. زيرا در زمينه ی علوم فرهنگی٬ هر گونه علمی از ريشه٬ کاملا فلج است و فاقد روش دقيق و قيراطی می باشد. مسائل فرهنگی را فقط می توان از چشم اندازهای اسطوره ای٬ تاويل کرد و به تاريکيهای شگفت انگيز تولید روان انسانها راه يافت. در تاریخ٫ هيچگونه مفهومی وجود ندارد که بتوان به شناخت صد در صد آن دست يافت. فقط می توان برخی پديده هايی را رده بندی کرد که در جوامع بشری تا اندازه ای به شکل مشابه آشکار می شوند و نيز برخی از قواعد تجربه بشری را برشماريد که تازه٬ اعتبار آنها هميشه با شک توام است و نمی توان هرگز از آنها قانون تاريخی ساخت آنهم نوع فولادين مارکسيستی اش را. تاريخ هيچگونه سيستم يا دستگاه مکانيکی نيست. در واقع عبارت است از معنی دادن انسان به چيزهای بی معنی در پيرامون خود و تاويل انسانوار از آنها. مسئله ی قوانين تاريخی در ايدئولوژی مارکسيسم در واقع٬ تفسير شاعرانه و اسطوره مآبانه از رويدادها می باشد. زيرا وقايع تاريخی بيش از هر چيز تجربی هستند و جبر تاريخی٬ غير تجربی می باشد که چنين چيزی البته برای فرم مارکسيستی تاريخ٬ هرگز معتبر نمی باشد. چونکه در هر فرم که ظاهر شود به ساختارهای متافيزيکی آغشته است که هيچ ربطی به وقايع تاريخی ندارد و رسواکننده ی ايدئولوژی کاذب آنها می باشد. جبر تاريخی در اصل٬ ايمان و گونه ای اعتقاد است نه علم. به دليل آنکه اگر مارکسيسم مدعی شود که تاريخ٬ دارای هدف می باشد٬ پس بی سر و صدا٬ زمينه ی علم را ترک کرده و به جهان اسطوره ای - متافيزيکی گام نهاده است. تمام مارکسيستها هر آنچه را که در چارچوب ايدئولوژيشان نگنجد به دور می افکنند ( اين کار را همه ی مدّعيانی می کنند که لاينفطع از مالکيّت حقيقت٬ دم می زنند. ) و می کوشند که با تمام نيرو٬ پيسوز کوچکی را که در اختيار دارند٬ همه با هم بر روی يک پديده انتخاب شده بيفکنند و آن را در مرکز دستگاه عقيده شان ميخکوب کنند و سپس بيمارگونه به تحليل و بررسی آن بکوشند و چنانچه ضروری باشد٬ چيزی را به آن بيفزايند يا از آن کم کنند تا آسيبی به ايدئولوژی نرسد. مارکسيسم در تاريخ تفکّرات باختر فقط ديدگاهی بود در باره ی انسان و جهان. ولی در سرزمينهايی که دارای تفکّر زنده ی فلسفی نبودند ( مثل ايران ) جانشينی شد برای دين و بسان بيماريی که بر پيکر انسان تندرست٬ عارض شده باشد از رشد کورمال - کورمال فرهنگ خود جوش و بالنده ی مردم آن سرزمينها جلوگيری کرد. مارکسيسم در اصل٬ مجموعه ای از حقايق جهان مسيحيت است که به شکل عالی٬ پروريده شده اند و مارکس بسان استادش هگل که حقايق دنيای مسيحيت را در مفاهيم فلسفی جاسازی کرد٬ او نيز آموزه های کليسايی را در انسانگرايی بی خدا٬ جاسازی کرد تا بتواند به آنها چهره هايی اجتماعی و همگانپسند بدهد. کافيست که پرده ی نازک ماترياليسم را از چهره ی مارکسيسم به کناری بزنيد٬ آنگاه سيمای استوار و پر قدرت دينی - ایده آليستی آن را به تن خويش٬ تجربه خواهيد کرد. » ريمون آرون «٬ حق داشت که می گفت مارکسيسم در دوران معاصر٬ افيون روشنفکران است. زيرا مارکسيسم بدون پرولتاريا و جامعه ی صنعتی همانند چاقوی بی دسته ايست که نمی برد. مارکسيسم جنبش ناب روشنفکريست و هرگز نيز اميد ندارد که بتواند روزنه ای کوچک در ديوار عظيم و محکم توده های ميليونی مردم به دست آورد. حتا نوع مدرن آن به صدها شاخه٬ منشعب و متفرق شده است و توانسته فقط بر بخش بسيار کوچکی از جنبشهای دانشجويی تاثیر بگذارد و به ایدئولوژی برخی سازمانهای تروريستی و انقلابي تبديل شود. مارکسيسم مدرن٬ تاثير بزرگ خود را فقط بر جامعه شناسی آکادميک گذاشت ولاغير. به همين دليل است که بسياری از روشنفکران وطنی که دلشان برای مارکس غنج می زد به جامعه شناسی رو آوردند٬ آنهم نوع آمريکائی اش که هرگز هيچ بويی از فلسفه نبرده است. آنها صدها اثر از پژوهشگران سطحی انديش غربی را با زبانی گنگ و مکانيکی و بی روح به فارسی ترجمه می کنند و با اين کارشان همچنان به فضای نينديشيدن و سترونی فکری جامعه ما وسعت می دهند. ( دنباله دارد - قسمت آخر البته. )


Aria 23:58 @ Sat, 3 Jan 04

... (۲) - مسلما کمتر انسانی را می توان سراغ داشت که در دوران جوانی يا تحصيل در دانشگاه٬ مارکسيست نشده باشد يا به نحوی با محافل مارکسيستی دمخور نبوده باشد. بسياری از جوانان و دانشجويان در جنبشهای سوسياليستی با گرايشهای آرمانخواهانه و انسانگرايانه و ايده آليستی يا بضی مواقع از سر ماجراجويي٬ سالهايی از دوران زندگی خود را با اين ايدئولوژی و هواداران و مبلغان آن٬ همدردی و همگامی داشته اند. چونکه آنها تشخيص داده بودند که بسياری از مناسبات انسانی حاکم بر جوامع از لحاظ موقعيتهای اجتماعی و اقتصادي٬ ناعادلانه و نابخردانه است و آنها گمان می کردند که ايدئولوژی مارکسيسم٬ کارت ورود و پيوستن به جنبشهای عدالتخواهانه و انساندوستانه است!. از عمر مارکسيسم تقريبا ۱۵۰ سالی می گذرد. اين ايدئولوژی يا بهتر بگويم مذهب روشنفکران تابع و دنباله رو٬ بزرگترين و مهمترين خصلت اصيل بودنش را کشف قوانين جنبشهای اجتماعی و اقتصادی می داند و رويدادهای تاريخ و پيشگوئيهای آينده ی جوامع بشری را با روش ديالکتيک می خواهد استوار و ثابت بکند٬ نه مشاهدات و آزمونهای واقعی و تجربی بشر. در اساس٬ سراسر تفکّرات مارکسيستی بر نظامی از آکسيومها پی ريخته شده اند که در ژرفاي خود٬ يک اسطوره ی سياسی پر قدرتی را گنجانيده و پنهان کرده اند. من حوصله ی توضيح بيش از حدّ و مفصّل در باره ی سنجشگری افکار مارکس يا ايدئولوژی مارکسيسم در کلّ را ندارم. آنقدر کتابهای گوناگون در اين باره نوشته و منتشر شده است که من يکی حاضر نيستم تکرار مکرّرات کنم. مارکسيسم به عنوان تئوری سرانديشه هايی است که نهايی ترين و ژرفترين عامل رفتارها و واکنشهای بشری را در منافع و مناسبات اقتصادی او می داند. بنابر اين از اين منظر٬ روح انسانها٬ بازتابنده ی منافع اقتصادی آنهاست يا در واقع٬ بيانگر فرمهای فکری آنهاست. چگونه چنين چيزی اتفاق می افتد٬ ما هرگز کوچکترين اطلاعی به چنگ نمی آوريم. ولی می توان با اندکی تيزبينی و ژرفنگري٬ بنپارهای پيچيده و متافيزيکی را خيلی راحت از لابلای گفتارهای مارکس تشخيص داد. مفهوم مالکيت٬ مفهوميست که خيلی گسترده و عميق می باشد و خيلی زمان برداشته است تا به شکل امروز در آمده است. به ويژه که فلسفه ای اخلاقگرايانه و حقوقی در ذات آن٬ نهفته می باشد و همچنين بنپارهای روحی و روانی که هيچ ربطی به علايق اقتصادی ندارند. چنانچه مارکسيستها تصور می کنند که مسئله ی مالکيت و مسائل آن٬ و نيز کشمکش بر سر منافع اقتصادی و فردی است که باعث می شود رويدادهای اجتماعی شکل بگيرند٬ باید بگویم که خشت بر آب زده اند. چونکه شالوده ی ديدگاههای سوسياليستها و کاپيتاليستها از آبشخورهای اخلاقی متفاوتی نشات می گيرد. تئوری اقتصادی مارکسيستی بی کم و کاست٬ خود را در مقام راسیونالیستی کردن تفکرات اخلاقی تا کنون نشان داده و اثبات کرده است و هر کس که فقط بوی فلسفه به مشامش رسيده باشد٬ می داند که قضاوت اخلاقی کردن در باره مناسبات اقتصادی٬ بيانگر گيج بودن و نفهميدن مسائل اقتصادی بشر است. تئوری اقتصاد مارکسيستي٬ توضيح رویدادهای واقعی اقتصادی نيست٬ بلکه گونه ای شعر رمانتيک و پر سوز و گداز اخلاقيست که حکايت از به سزا و مکافات رساندن کسانی می کند که به نام کاپيتاليست با جعل ارزش واقعی توليدات و نيز غارت ارزش اضافی که بايستی حق مسلم کارگران باشد٬ برآنست که کاپيتاليستهای استثمارگر را تنبيه کند و از راه انقلابی ديالکتيک آنهم نوع سياسی شده اش٬ سرانجام در فروپاشی نظام ضد انسانی کاپيتاليسم٬ تاثير شگرفی داشته باشد. نه پژوهشهای گام به گام و تجربی٬ بلکه دود چراغ خوردنهای بی اساس مارکس در کتابخانه های فرانسه و انگليس بود که عاملی شدند تا او٬ روند پيچيده ی اقتصاد را در چارچوب پروسه ی ديالکتيک ذهنی هگل٬ تشريح و چگونگی رويدادهای آن را توضيح دهد و سپس مدعی شود که مناسبات کار و کاپيتال بر پایه ی ضرورت جبر تاريخی به سوسياليسم ختم خواهد شد. ايده ی ديالکتيک از دوران يونان باستان تا اروپای مدرن در معانی متفاوت و ضد و نقيض در انديشه های متفکران و فيلسوفان اروپايی به کار برده شده است. معنای احمقانه و مسخره ی سياسی را فقط مارکس بود که به آن داد. در منطق عادی و دو دو تا چارتای انسانها٬ چنين چيزی را حيله گری در برهان اثباتی می نامند. بدين معنا که کسی چيز اثبات شونده را بی سر و صدا به پيش - شرط برهان اثباتی گفتارهای خود وامی گرداند. در حقيقت٬ نجات انسانها از راه سوسياليسم آنهم از نوع علمی اش فقط و فقط در توهمات و فانتزی بافيهای مغز مارکس جاسازی شده بود و بويی از حقيقت و دانش نبرده است. زيرا امکانهای دستکاری و تحريف ديالکتيک٬ راههايش نامحدودند. در حقيقت٬ هر فردی می تواند يک جفت از تضادها را به يک وحدت ديالکتيکی تعريف کند و آنها را در مفاهيم جعل کند و سپس از راه بازی مسخره ی نفی - و نفی در نفی - و دست آخر٬ وحدت آنها٬ بسياری از چيزها را اثبات يا رد کند. مارکس٬ انسانی بود که تغيير و دگرگشت را به عنوان گوهر بنيادی اشياء ارزيابی می کرد وليکن در رابطه با بنپارهای تئوری خودش٬ هر گونه تغييری را ناممکن می شمرد. مارکسيستها٬ جزم انديشترين و مومن ترين انسانهايی هستند که دشمن هر گونه گشوده فکری و شناختهای نو به نو می باشند و هر گونه کشفيات و تئوريهای جديد را رد و انکار می کنند. زيرا آنها ايمان دارند که پيشگويی و آرا مارکس٬ اعتبار ازلی - ابدی دارند. از آنجا که ديالکتيک به خرد انديشنده و کاملا ذهنی و برآهنجيده٬ بازبسته است٬ مارکس با حذف کردن خرد انديشنده و رويکرد او به واقعيت به قول خودش٬ فلسفه ی استادش را از سر به روی پا استوار کرد. در حاليکه او با اين کارش٬ سر فلسفه ی استادش را به زير گيوتين فرستاد. زيرا ديالکتيک را فقط می توان از راه پادنهشتهای ذهنی و در مفاهيم ناب انديشيد. ولی بدبختانه٬ واقعيتها نه می توانند بينديشند نه امکان دارد که در يک صف آرايی پادانديشانه شرکت کنند. برايند ديالکتيک را فقط می توان در سيستمی از مفاهيم کاملا راسيوناليستی و ناب به کار بست ولاغیر. محال است که يک ماترياليست يا رئاليست بتواند دستگاه مفاهيم راسيوناليستی ايده آليسم را به کار بندد و آنها را بپذيرد بدون آنکه خودکار وار٬ تفکّر ايده آليستی را در نظام فکری اش وارد نکند. زيرا دستگاه مفاهيم هر نظام فلسفی طوری پی ريزی شده اند که با به کار بستن روش آن نظام٬ سيستم هم ناخودآگاهانه پذيرفته می شود. درست در همين راستا بود که مارکس با پذيرفتن شيوه ی تفکّر هگل٬ آکسيومهای استادش را که در ايده آليسم ريشه داشتند٬ در لابلای آموزه های ماترياليستی منحط شده توسط مارکس رواج و گسترش داد. سراسر تناقض گوييها و انشعابهای رنگارنگ و سرخوردگيها و آشوبگريها و بحرانهای هويتی مارکسيستها که هزاران برگ کاغذ را بر سر مشاجره و تحليل آنها سياه می کنند به همين خطای بنيانی بازمی گردد که از لحاظ منطقی و روانی به شيوه ای ناممکن٬ گونه ای ماترياليسم مستبد و سختگير و جزم انديش را در کنار ايده آليستی مستبد و سختگير و جزم انديش به هم زورکی پيوند داده اند!. .... ( ادامه دارد ... )


nana 23:03 @ Sat, 3 Jan 04

پيامی بدون حرف بد برای خانمهای با ادب

ايرج ميرزا شعر معروفی داره که مردی زن پيچه به صورتی را به دالان خانه ای ميبرد و ان کاری را دلش ميخواد باهاش ميکنه و

بيت اخر اين شعر چنين است
گفتم تو صورت را نکو گير
که من صورت دهم کار خود از زير

ادبی که شما راجع بهش حرف ميزنيد منو ياد اين شعر انداخت

در حالی که شما پيچه ادب را محکم گرفته ايد
اخوندا صورت ميدهند کار خود از زير .


Aria 22:59 @ Sat, 3 Jan 04

.... خطاب به نويسنده کامنت شماره ۱۲:

.... ( ۱ )- پيش از آنکه توضيحات خودم را آغاز کنم٬ لازم ميدانم از دوستان گرامی و همچنين شبحی ناز٬ پوزش بخواهم٬ چنانچه مطلبم طولانی بشود. من تلاش می کنم که مختصر و مفيد بنويسم. گمان کنم سه مسئله را بايد توضيح دهم: ۱- فرهنگ ايرانی و ايده های گسترده در بطن آن. ۲- مسئله ی کاپيتاليسم. ۳- تنش مارکسيسم با فرهنگ ايرانی.
توضيح مفصّل و دقیق اين سه مسئله آنهم در نظرخواهی وبلاگ شبح٬ انجام پذير نيست. از میان مسائل فوق فقط بند دوم و سوم را در این جا توضیح بسیار مختصر و گذرا خواهم داد و از بند اول به دلیل طولانی شدن و تکرار مطلب چشم می پوشم و دوستان عزیز را به وب - سايتهای زير ارجاع می دهم:
۱- www.jamali.online.com
2- www.farhangshahr.com

در وب سايت « فرهنگشهر » می توانيد در بخش جستارها٬ مطالب مرا در باره ی بنمایه های فکری فرهنگ ایرانزمین بخوانيد. البته امروزه من با برخی از مطالبی که حدود هشت سال پيش نوشته بودم٬ فاصله انتقادی گرفته ام و ایده هایم را وسیعتر و ژرفتر پرورانده ام که همچنان در حال ویرایش و پرداخت آنها از لحاظ تئوریک هستم و در فرصت مناسب٬ آنها را منتشر خواهم کرد. در وب سايت » استاد منوچهر جمالی « می توانيد مسائل فکری و ایده های بکر فرهنگ ايران را از عهد اساطير تا همين امروز خيلی مفصّل و ژرف پيگيری کنيد يا اينکه مستقيما به آثار او مراجعه کنيد. برای آنکه بتوانم تنش مارکسيسم را با فرهنگ ايرانی نشان دهم٬ مجبورم نگاهی گذرا به تاريخ تفکّر در اروپا بيفکنم. انسان دوران روشنگری و انقلاب صنعتی در قرن هيجدهم و آرمانخواهيهای او و آرزوی پيشرفتهای تکنيکی و معنوی٬ همه و همه٬ برخاسته از ايده ی [= سرانديشه ] ی انسانگرايی ( Humanism ) بود که جامعه ای آزاد و صلحجو را برای تمام انسانهای روی کره زمين٬ آرزو می کرد. چنان آرمانخواهی با برهان مستدل و ژرف » حقوق بشر « در پی آن بود که با هر انسانی بايستی رفتاری همانند و انسانمنشانه و شايسته ی کرامت و شرافت و آبروی او داشت و حقوق طبيعی و انسانی و فردی او را ارج گذاشت و به رسميت شناخت. در اين راستا بود که متفکّران و فيلسوفان نيز به نام روشنگری٬ تصويری از فرهنگ و آموزش عمومی - اجتماعی را طرح ريختند که اجرا کردن آن می بايستی از يک طرف هم در جامعه امکانپذير می بود هم از طرف ديگر با دشواریهای بحرانزا رويارو نمی شد. درست از همين جا بود که آرمانهای روشنگری در کوتاهترين فرصت ممکن٬ گريبان خود طبقات و قشرهای محروم جامعه را گرفت و بر ضدّ آنها به کار بسته شد. پیامدهای انقلاب صنعتی و استقبال و سرخوردگی از آرمانهای روشنگری به دو حالت گرايش پيدا کرد. يکی بازگشت به مناسبات گذشته. ديگری واقغيتّ پذير کردن آن آرمانها و ايده آلها و اميدها. درست همين حالت دوم بود که جنبشهای اجتماعی و سوسياليستی را به بحث و مشاجره کشید. اساسا اگر تقسیم بندیهایی را که از جنبشهای اجتماعی بر پایه تحقیقات آکادمیکی شده است به کناری نهیم٬ اوج و لنگرگاه تاریخ تفکّرات جنبشهای اجتماعی بر پایه ی باور عمومی معتقدین به تئوریهای « کارل هاینریش مارکس « بازمی گردد. شیوه ی گسستن گام به گام اندیشه های سوسیالیستی از جهان اندیشه های همه ی طبقات و فشرهای اجتماعی عبارت بود از توسعه و بالندگی تئوری مالکیّت. چونکه صف آرایی در برابر تصاحب سود ناشی از کار و نیز موضعگیری در برابر مناسبات کاپیتالیستی از دوران شکل گیری سوسیالیسم علمی(!) تا امروز٬ سنگپایه ی اساسی جنبشهای اجتماعی مدرن را تشکیل می دهد. مقوله ی مالکیت از حقّی ریشه می گرفت که به طول عمر انسانها و نیز کار فکری - بدنی هر انسانی بازبسته بود. ولی چنین حقی می بایستی در دوران کاپیتال صنعتی ملغی می شد و به حق تملک مالکین بزرگ در می آمد تا بیش از هر چیز دیگر به کاربست روشمندانه مقوله ای خدمت کند که به آن » کاپیتال « می گفتند و عاملی بود برای تولید کالاهای انبوه اقتصادی. در زمانی که نظام ایده آلی کمونیستی می خواست بر اساس قاعده٬ راه مسالمت آمیز اصلاحهای اجتماعی را بپیماید٬ کمونیسم سیاسی زود رس به شکل انقلابی وارد کارزار شد ( آگوست بلانکی و گراشوس بابوف ). آنها معتقد بودند که از واقعیت مبارزات طبقاتی می توان ضرورت یک دیکتاتوری انقلابی را استنتاج کرد. زمانی که » مارکس و انگلس « در حال نگارش » مانیفست حزب کمونیست « بودند و بعدها آن را به نام کمونیستها منتشر کردند٬ مدتها بود که هر دو به کمونیسم آرمانگرا و انسانگرا پشت کرده و آرمانها و ایده الهای اجتماعی و اقتصادی آن را رها کرده بودند و سفت و سخت به تاثیر از افکار بلانکی و بابوف به کمونیسم سیاسی - انقلابی چنگ انداخته بودند. درست از همین چرخشگاه نابخردانه بود که فاجعه ی هولناک و بسیار اسف انگیز تاریخ سوسیالیسم از آغاز شکل گیری انقلاب اکتبر در روسیه تا فروپاشی شوروی٬ باعث شد که رشد و شکوفایی مناسبات و فرهنگ بشری در جهان به تعویق افتد و جنبشهای کمونیستی٬ بزرگترین آسیبها و تلفات را به نیروها و استعدادهای انسانی وارد کنند. .... ( ادامه دارد ... )


nana 22:58 @ Sat, 3 Jan 04

نادر بکتاش عزيز

کسانی چون رهگذر ثانی تقصير ندارند

شاملوی بزرگ در شعر در استانه خود که پيش بينی مرگ خود را ميکند و از نظر من شاهکاری است چنين ميگويد
رخصت جهان را دست بسته دهان بسته گذشتيم
و منظر جهان را
تنها
از رخنه تنگ چشمی حصار شرارت ديديم .

اگر رهگذر ثانی يه پزشک انسان دوست فرانسوی را بيگانه خطاب ميکنه تازه بايد ممنون باشی
چون يک ميليون ايرانی در کاليفرنيا که به اين سرزمين از وحشت حکومت الهی خود فرار کرده اند و تقريبا همه برای خود يک زندگی محترمانه درست کرده اند و فرزندان خود را به دانشگاه فرستاده اند و از کليه جقوق اجتماعی اين جامعه برخورداند
همين طرز فکر را دارند .

در کنسرتی که علیزاده و شجریان و کیهان کلهر در برکلی برگزار کردند . در انتراکت در سالن بیرونی در جمعی از ایرانیان عزیز ظاهرا با فرهنگ و الگانت خانمی نگاهی به اطراف کرد و گفت اوه چقدر خارجی زیاده!!!!!!

در جوابش بهش گفتم خوبه دیگه امدیم در کشورشون خود را جا انداخته از همه نعمات و امکاناتشون استفاده میکنیم و اخر از همه هم خارجی خطابشون میکنیم .

دوست من توقع داريم همه ما را انسان بدانند ولی در مقابل ما همه را بيگانه و خارجی .


ماني ابرشلوارپوش 22:02 @ Sat, 3 Jan 04

خيلي با سرعت به ابرشلوارپوش سر زدي.....خوش آمدي...ابرها را ولوله اي دادي پر از اميد و شادي...ممنونم....منم بايد با دقت نوشته هاتونو بخونم..ابرشلوارپوش خيلي خوشحاله


شبح 21:22 @ Sat, 3 Jan 04

دوستان عزيز!
من چون معمولا آف‌لاين نظرخواهي‌ها را مي‌خوانم و پاسخ مي‌دهم. چند نظر آخر را بعد از پست کردن نظر می‌دهم. به هر حال اين را گفتم تا گفته باشم. من وقتي حرف‌های نظر قبلي را نوشتم نظرات بعد از نظر آقای بکتاش هنوز نيامده بود.
ضمنا هاله جان ناراحت نباش آقای بکتاش قبلا اجداد مرا هم جلوی چشم‌ام آورده تو نديدی!


ماني ابرشلوارپوش 21:22 @ Sat, 3 Jan 04

سلام دوست خوبم
آنقدر جالب مي نويسي كه گه گاه نقل قولهايتان را اينور و اونور مي بينم....
من همجنسگرا هستم...من و ابرشلوارپوش دوست داريم به ابرشلوارپوش سر بزنيد


شبح 21:17 @ Sat, 3 Jan 04

رهگذر ثانی عزيز!(27)
اميدوارم توهين‌هایی که بی‌دليل نثار تو شد را بزرگوارانه تاب آوری. چه می‌شود کرد. آقای بکتاش است ديگر! به هر حال من به سهم خود از مطلب بسيار جالبی که نوشته بودی استفاده کردم و کم و بيش همان احساسی را که به تو دست داد به من هم دست داد. متاسفانه برخورد تند آقای بکتاش موجب پوشانده شدن اصل آن گزارش است که بسيار تکان‌دهنده بود. اگر ايشان را نمی‌نشاختيم بايد می‌گفتيم يکی از ذوب‌شده‌گان ولايت با خواندن متن گزارش آن پزشک فرانسوی اينچنين آشفته شده است و مي‌خواهد با طرح موضوعی انحرافی بحث را از آن دور کند.
از همه‌ی دوستان خواهش می‌کنم خون‌سردی خود را حفط کنند و به اين بحث انحرافی دامن نزنند. بارها گزارش آن پزشک فرانسوی را بخوانند و در آين شرم‌ساری تاريخی شريک شوند تا شايد به فکر چاره‌یی بيفتند.

جناب‌اقای بکتاش!(29)
اگر ممکن است با آرامش و اگر نيم بتر ويسکی سرنکشيده‌ايد پاسخ سوآل مرا بدهيد.
فرض کنيد شما هم‌راه با فرزندتان به خيابان می‌رويد بعد بر اثر سهل‌انگاری شما فرزندتان زمين می‌خورد و پای‌اش می‌شکند و شما غير مسئولانه آن را رها می‌کنيد و می‌رويد بعد شخصی که اصلا شما را نمی‌شناسد به کمک فرزند شما می‌آيد و به او کمک می‌کند و شما سرمی‌رسيد و مانع کمک او می‌شويد و فرزند ديگرتان سر می‌رسد و از آن ناشناس تشکر می‌کند. بعد همسر شما در جایی می گويد: از شرم نمی‌دانم چه بگویم. این پدر خانواده‌ی من ، و این بچه‌ی من، از زبان یک بیگانه که برای کمک به فرزند من رفته بوده است." آيا ناسيوناليست واپس‌گرای...
برای من بسيار جالب‌ است که مفاهيم پيچيده را اينقدر نازل می‌کنيد. يعنی شما چه خبر مرگ برادرتان را بشنويد يا همسايه‌ي روبه‌روی‌تان يا يکی از هم شهرهای‌تان... يا انسان دورافتاده‌یی که اصلا نمی‌شناسيدش به يک اندازه ناراحت می‌شويد؟ باور کنيم چنين است؟
و اما يک نکته‌ی مهم. نادر عزيز می‌دانی تو چرا تعبير چنين مستهجنی از "بيگانه" داری؟ چون شديدا ناسيوناليست هستی. از نظر ما "بيگانه‌گی" نسبی است. مثل اين می‌ماند که تو صبح وقتی می‌خواهی از خانه بيرون بروی به فرزندت بگویی در را به روی بيگانه‌ها باز نکن و آنوقت بچه‌ات بگويد: بابای ماقبل تاريخ همه‌ی انسان‌ها يکی هستند بيگانه يعنی چه؟"


هاله 21:00 @ Sat, 3 Jan 04

شبح جان فقط برگشتم ازاينکه با لحنی نازيبا حرف زدم از خودت و دوست دارانت معذرت خواهي کنم. همين.


هاله 20:44 @ Sat, 3 Jan 04

ارنستو جان قهر چيه ؟ ما ادب ميکنيم.


هاله 20:43 @ Sat, 3 Jan 04

با اجازه صاحبخونه :

اينجا کسی هست به غير از شبح که آقای بکتاش حداقل يکبار اجدادش رو جلوی چشمش نياورده باشه؟ آقا کمی ملايمتر. به آدمهايی مثل شما در زبان انگليسی ميگويند bully. چرا لحنتون انقدر پرخاشگرانه است و بی نزاکت؟ يعنی سالها زندگی در خارج هيچ نوع اتيکتی به شما ياد نداده؟ جل الخالق. من معمولا" وارد دعواهای کودکستانی نميشم ولی واقعا" شورشو در آورده ايد و انقدر هم ادعاتون ميشه. بس کنيد ديگه. اينجا که منزل خودتون نيست که دائم توش عربده کشی ميکنيد. منزل من هم نيست ولی حداقل رعايت ادب رو ميکنم. باورم نميشه که آدمی مثل شما در حزبی کاره ای شده باشه.


ارنستو چه گوارا 20:35 @ Sat, 3 Jan 04


رفيق بکتاش عزيز

باز هم شما را رفيق خطاب ميکنم چون فکر ميکنم چپ چاره اي بجز اتحاد و هم آوايي در شرايط کنوني جهان و ايران ندارد.آخر دوست من اينجا ايران است -کشوري مذهبي و سنتي- اينجا فرانسه نيست که گروههاي دست راستي اش هم اسم چپ بروي خودشان بگذارند تا مقبول خاص و عام شوند. شما که مي تواني با سلطنت طلبها
به اسم مشروطه طلب پشت ميز مذاکره بنشيني – آخر چرا نمي تواني با چند توده اي و اکثريتي و فيمينيست و طلح طلب و .... مذاکره کني ؟ دوست من آن مشروطه خواهان که اگر به قدرت برسند که قبل از آخوندها من و شما را تير باران ميکنند. بخاطر اينکه احساسات ناسيوناليستي فلاني به احساسات جهان وطني شما توهين ميکند که آدم توپ و تشر نمي آيد.

در ايران که تمام مارکسيست هاي و چپ هاي داخل و خارج آنرا اگر جمع بزني به يک ميليون نميرسد( تازه تنوع آن را تو بهتر از من ميداني) سر اين چيزها بحث کردن همان اشتباه قديمي است که جنبش چپ هميشه آنرا تکرار ميکند ولي عبرت نميگيرد. آخر عزيز من تو با اين کارت که موجب ميشوي آقايان کشته –مرده کاپيتاليسم به ريش چپي ها بخندند. دوست من فريب اين تشکيلات عريض و طويل حذبي را نخور- از تاريخ بياموز-يادت باشد قبل از اينکه حزبي بوده باشي –انسان بوده اي- فلسفه و دياليکتيک خوانده اي –مارکسيست را پذيرفته اي ودلت براي رهايي کارگر طپيده است. اينها را به شما ميگويم چون مي بينم از آن حزبي هاي اطو کشيده معتقد سفت و سخت به سانتراليزم نيستي و ميداني اگر عده اي حزبي تشکيل ميدهند به اسم کارگر از بابت دغدغه مهمتري است که دارند وگرنه تمام اين حزب بازي ها و سياست بازي ها و سياه کاري ها به پشيزي نمي ارزد.

دوست من اگر قرار باشد دامنه مطالبات خود رادرحصار يک انديشه و يک حزب محدود و محدودتر کنيم که حضور همه ما در اينجا بي مورد است چون نقطه اشتراک هريک از ماشايد بسيار کم باشد . بقول دوستي که در جواب آريا نوشت روشنفکران نميتوانند با هم به توافق برسند چون روشنفکرند ولي کارگران ميتوانند- چون بايد براي زيستن و بهتر زيستن به توافق برسند.

بکتاش عزيز به قول برو بچه ها: عرقتو بخور کافه را بهم نريز.(البته بلاگ شبح بيشتر شبيه کافه نادري است)

من هر وقت بحث هاي اين بلاگ را ميخوانم بياد ميآورم که شايد هرگز در هيچ مقطعي از تاريخ ايران اين بحث ها بين اين تنوع فکري بسيار بسيار متفاوت وجود نداشته است و اصولآ شايد در تاريخ هيچ کشوري اين
تنوع براي بحث و جدل بدور هم گرد نيامده اند.براي همين از همه دوستان خصوصآ خانم هاي گرامي تقاضا ميکنم که قهر کردن را تعطيل کنند. نانا عزيز هم اميدوارم ميدان را خالي نکند. شبح عزيز هم کارت زرد را زودتر بدهد مثلآ بنويسد : ارنستويک کارت زرد ديگر ارنستو حساب خودش را ميکند .همين فکر ميکنم کافي است.


رهگذر ثانی 19:48 @ Sat, 3 Jan 04

این گزارش از مراسم شب همبستگی با زلزله‌زدگان را دیشب در وبلاگ هاله نوشتم.
برای خوانندگان عزیز وبلاگ شبح آن را در این‌جا می‌آورم.

در روز جمعه، دوم ژانویه ۲۰۰۴، شب همبستگی با زلزله‌زدگان بم، به شکل بسیار شایسته‌ای در پاریس، برگزار شد و باز هم هم‌بستگی‌یِ ایرانیان را با هم، به نمایش گذاشت. هم‌چنین حضور تعداد قابل ملاحظه‌ای فرانسوی، نشانگر هم‌بستگی‌یِ انسانی در شرایط دشوار بود.
نزدیک به ۱۰۰۰ نفر در طول چهار ساعت برنامه‌یِ شب همبستگی، در آن شرکت کردند. برگزارکنندگان چندین‌بار مجبور شدند از حاضرین در سالن خواهش کنند که به دلیل کمبود جا، جای خود را به تعداد زیادی که در پشت در مانده‌اند بدهند.
باید توجه داشت که ما در دومین روز از یک تعطیل طولانی‌یِ چهار روزه در فرانسه بودیم. بسیاری از فرانسویان و ایرانیان از این فرصت برای خارج شدن از پاریس استفاده می‌کنند. زمان برای تهیه سالن و تنظیم برنامه و تبلیغ برای آن فوق‌العاده کم بوده است. با این همه برگزار کنندگان توانستند به خاطر هدف انسانی برنامه‌شان، و از حق نگذریم تلاش شبانه‌روزی و بی‌دریغ جوانان عضو انجمن آفتاب، به این موفقیت دست یابند.

چهارساعت برنامه هم به خوبی برگزار شد. مجری‌یِ برنامه یک پسر جوان بیست و سه چهار ساله بود. نظارت بر برنامه و معرفی کمیته یاری‌رسانی هم، با رئیس انجمن آفتاب که یک دختر زیبای‌ِ بیست و چهار پنج ساله است، بود. همه‌چیز با نظم انجام شد و سر ساعت هشت که می‌بایست سالن را به شهرداری تحویل دهند، برنامه تمام شد.
یک فیلم شش دقیقه‌ای که بر مبنای عکس‌هایِ زلزله به وسیله‌یِ یکی از جوان‌ترین اعضای انجمن آفتاب تهیه شده بود، بسیاری از ایرانیان و فرانسوی‌های حاضر در سالن را به گریه انداخت.
هم‌چنین شعر بسیار زیبایی که یک خانم جوان فرانسوی برای بم و مردمش گفته بود همه را متاثر کرد.

در سالن چهار صندوق برای جمع‌آوری‌یِ کمک‌های مردم گذاشته بودند. یک صندوق برای کمک به صلیب سرخ جهانی، یکی برای پزشکانِ جهان، یکی برای انجمن خانم عبادی و یکی هم برای کانون نویسندگان در ایران. این‌طور که مسئولین کمیته می‌گفتند در مجموع، بیش از ۱۶۰۰۰ یورو پول جمع شده است که پول مربوط به هر نهاد در اختیارش قرار خواهد گرفت تا به مصرف کمک به زلزله‌زدگان بم برساند.
چند هنرمند نقاش ایرانی هم، تعدادی از تابلوهای خود را در اختیار کمیته یاری‌رسانی گذاشته بودند تا پول فروش آن‌ها را برای زلزله‌زدگان بم بفرستد.

من به‌عنوان یک ایرانی در این جمع، لحظه‌هایی را گریستم. لحظه‌هایی از دیدن این‌همه شوق و نیرو در جوانان و حس همبستگی و هم‌دردی در همگان، شاد بودم و احساس غرور می‌کردم. و لحظه‌های زیبایی، حسی روشن، همه‌یِ وجودم را در بر می‌گرفت و می‌دیدم که مردمم، اگر بگذارندشان چه خوب هستند، چه زیبا هستند.


همدانلى 18:58 @ Sat, 3 Jan 04

استفاده از الفباي لاتين در نشريات ممنوع شد. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، طبق آخرين مصوبه كميته ناظر بر نشريات دانشجويي دانشگاه اروميه، استفاده از الفباي لاتين به دليل نامفهوم بودن كلمات براي اغلب مخاطبان و همچنين براي اعضا كميته ناظر بر نشريات، ممنوع است.
ايراندا آذربايجان توركجه سينين رسمى اولماديغى اوچون ٫ رسمى اليفباسى دا يوخدور و بو ديلين تك رسمى اليفباسى آذربايجان جومهورييتينده تصويب اولونان لاتين اليفباسىدير. بونا گؤره آذربايجان توركجه سى غئير-ى رسمى شكيلده عرب اليفباسى ايله يازيلير. ايراندا لاتين اليفباسينين قدغن ائديلمه سى٫ آذربايجان توركجه سينين تك رسمى اليفباسينين قدغن ائديلمه سىدير و دؤولتين ايران توركلرينى يوخ ائتمه دوغرولتوسوندا آتدديغى بير آدديمدير. بونا گؤره ده بو آنتى دئموكراتيك و فارس ميلليتچىلرين ايقدامى بوتون اينسان حاقلارى قوروملارينا شيكايت ائديلمه لى و بوتون اينسان حاقلارى راپورتلاريندا بونا ائعتيراض ائديلمه ليدير.


بکتاش 18:00 @ Sat, 3 Jan 04

حکومت کشور من و ارگان‌های آن، و این مردم من، از زبان یک بیگانه که برای کمک به بم رفته بوده است رهگذر ۲۷

رهگذر اول ماقبل تاريخ
اين نه کشور تو است و نه مردم تو. خجالت نمی کشی آدمی را که با احساسی انسانی شب عيدش را ول کرده و رفته به منطقه زلزله زده، بيگانه توصيف می کنی؟ البته با تو بيگانه هستند. تو ناسيوناليست بدبختی هستی که با مايملکت (کشور من، مردم من - که تازه هيچ کدامشان هم تو را خودی نمی دانند) احساس به تو دست می دهد.
از شبح بخواه که اين دشنام تو به مردم ايران و جهان را که از همبستگی مردمی خارج از محل تولد و نژاد و رنگ استقبال کردند پاک کند.
هيچ دشنام و توهين و فحش جنسی ای به اندازه وقاحت تو و خنجر کشيدنت عليه اين همبستگی انسانی جهانی زشت تر نيست.

می دانی ديروز عصر در جمع ايرانيان در مجله پانزدهم پاريس (در مراسم برای زلزله) چه شنيدم؟ کسی که نه چپ بود و نه انقلابی، می گفت که در صف کمک به زلزله زده های بم در مقابل شهرداری سيزدهم (پلاس ديتالی) ده ها فرانسوی صف کشيده بودند، چندان خبری از خود ايرانيان (بخوان مالکان ايران امثال تو) نبود.

راستی چرا تو نمی گويی که آبشخور اين الهامات ضد انسانی ات چيست؟ ترس داری که به محض اين که مردم بشنوند که اهل چه فرقه ای هستی، ديگر هر چه بگويی بی اعتبار بشود؟

دو راه داری : يا صريحا و بدون تقيه اسلامی به همه اعلام کنی که هويت سياسی - تشکيلاتی ات چيست و يا با همين هويت جعلی مجازی و در عين حال کاملا روشن از نظر سياسی - ايدئولوژيک ادامه بدهی.

البته که وکلای مدافع خوبی خواهی داشت . البته که از نظر حقوقی حق با تو خواهد بود. البته که همه خواهند گفت اين نادر بکتاش چقدر استالينی است.اما، مردم را سطحی و الاغ تصور نکن. در زندگی جامعه، شارلاتانيسم عمر زيادی نخواهد داشت. علم حقوق هم نمی تواند آن را از معرکه به در ببرد.

شهامت داشته باش. ماسکت را بردار و صميمانه صحبت کن و از خودت حجالت نکش.


شبح 16:24 @ Sat, 3 Jan 04

آذر عزيز(15)
نظرتو کاملا درست است. حکومت به فکر مردم نيست. مردم بايد خود به فکر خويش باشند. مخاطبين تو در اين وب‌لاگ همه امکان اين را که رهنمودهای تو را به کار ببندند دارند و چه خوب که به حرف‌های ات گوش دهند. اما بحران کشور ما بسيار عميق است. مردم مجبور هستند در خانه‌هایی که گورشان می‌شود زنده‌گی کنند آن‌ها بين در خانه‌ی ضد زلزله زنده‌گی کردن و در خانه‌یی که با زلزله‌ي 6.3 ريشتری زنده‌گی کردن حق انتخاب ندارند. آن‌ها بين از سرما در خيابان مردن يا زير آلونکی که حداقل مرگ آن‌ها را تا زلزله‌یی به تاخير اندازد حق انتخاب دارند!
آذر جان!
مردم بم توسط حکومت بی کفايتي به قتل رسيدند که ميلياردها دلار را طی سال‌ها دزديدند يا با بی‌کفايتی نابود کردند.
جوهره‌ي حرف تو آن گونه که من درد می کنم اين است که دولت افتدارگرا حتا اگر از صالح‌ترين انسان‌ها تشکيل شود در نهايت نمي تواند مشکل فقر و جهل و مرگ‌های ارزن‌قيمت را حل کند. حل اين مشکل به‌وطر نهایی در مشارکت مردم در تمام لايه‌های تصميم‌گيری است. حل اين مشکل به طور ريشه‌یی در آگاهی و آزادی انتخاب مردم است اما بی‌شک تا حکومتی اقتدارگرا و ناحق بر مردم حکومت مي‌کند اين رشد و آگاهی بدست نمی‌آيد. در نخستين گام بايد به فکر کوتاه کردن دست اين حکومت از جان و مال مردم باشيم اما مطمئنان اين عمل هم بايد با شيوه‌های غيراقتراگرايانه ميسر شود.


رهگذر ثانی 15:17 @ Sat, 3 Jan 04

از شرم نمی‌دانم چه بگویم. این حکومت کشور من و ارگان‌های آن، و این مردم من، از زبان یک بیگانه که برای کمک به بم رفته بوده است.

اظهارات پزشک فرانسوی اعزامی به بم
ترجمه : عباس بختیاری

بم دیگر ویرانه ای بیش نیست. دیروز آنجا را به مقصد پاریس ترک کردیم. کار اکیپ ما از دیروز به پایان رسید. یعنی تمام امکاناتی که همراه ما بود برای پنج روز در نظر گرفته شده بود، اما دیروز عملا ما را از آنجا بیرون کردند. چون بوی تعفن شهر را گرفته و از دیروز شروع کردند با بلدوزور به صاف کردن ویرانه ها. البته ارگانهای دولتی تجربه این کار را ندارند و از دیروز با بلدوزور به دنبال یافتن اجساد قربانیان بودند.

ما میتوانستیم ده نفر را نجات بدهیم ولی متاسفانه روز شنبه من همراه تیم پزشکی مجموعا بیست و سه ساعت را در فرودگاه مهرآباد و فرودگاه کرمان به دلیل موانعی که نظامیان مستقر در فرودگاهها برای ما ایجاد کردند، از دست دادیم. تنها طی چهار روز توانستیم با کمک سگ های تربیت شده، دو نفر را نجات دهیم.از کنار خانواده بودن در شب سال نو محروم شدیم ولی بسیار خوشحالیم که پانصد نفر را مداوا کردیم. آنجا عواملی وابسته به ارگانهای دولتی وجود داشتند که مرتب شایع می کردند، پنج نفر یا مثلا هفت نفر یا نه، ده نفر در یک ساعت گذشته نجات پیدا کرده اند تا به این وسیله اخبار فعالیت آنها از طریق خبرنگاران خارجی به بیرون انتقال داده شود و دست به یک قدرت نمایی دروغین زده بودند، در صورتی که چنین موضوعی صحت نداشت. این احتمال وجود دارد که با روستاهای اطراف هشتاد هزار نفر جانشان را از دست داده باشند. در زمان ورود به بم مهمترین مسئله برای ما اشاره به یک خانه بود که مثلا چند نفر در این خانه زندگی می کرده اند و چند نفر نجات پیدا کرده اند ولی متاسفانه نه افراد وابسته به ارگانها در این مورد اطلاعاتی داشتند و نه مردمی وجود داشتند که اطلاعاتی در این زمینه در اختیار ما بگذارند. ماموران ارگانهای نظامی دولتی در فرودگاه مهرآباد در پی اعتراضهای ما حتی به ما توهین هم کردند. یک نظامی با ما گفت که « وظیفه اتان است که این کار را انجام دهید. شما یک عمر نفت ما را برده اید.». یک روحانی هم دیروز گفته است ما از مردم برای حضور سگ های خارجی در ایران معذرت خواهی میکنیم. اما مردم واقعا بسیار بسیار مهربانی دارید. در بم تجربه جدیدی را در زندگی بدست آوردم. تنها چیزی که ارزش و معنا نداشت پول بود. نه خرید میشد و نه چیزی برای فروش وجود داشت. مردم به غذا و گرما نیاز خیلی فراوانی داشتند. دیشب در فرودگاه مهرآباد با ماموران شرکت هواپیمایی ایران ایر مشکل عجیبی داشتیم. ما چهار سگ تربیت شده را همراه خود برده بودیم که دیشب زمان خروج از ما درخواست یک میلیون و سیصد هزار تومان بابت هزینه بلیط برای سگها کردند. ما مخالف نبودیم و « کردیت کارت» خود را به آنها دادیم ولی آنها فقط تاکید میکردند که نه « کردیت کارت» و نه یورو و دلار بلکه فقط تومان. مترجم ما فقط صد و پنجاه هزار تومان همراه داشت و ما تا از طریق دوستان ایرانی خود در تهران به تومان دست یافتیم یک ساعت و نیم به طول انجامید. لحظه ای که با سگهای همراه سالن فرودگاه را به قصد سوار شدن هواپیما ترک می کردیم، مردم یکپارچه برای ما دست می زنند.
روز اول که وارد شهر بم شدیم، دختر یازده ساله ای پای مرا در آغوش گرفته بود و گریه می کرد. مترجم ما می گفت او از شما پدر و مادرش را می خواهد. او شبها نمی خوابید و به نظرم مهمترین مسئله در چنین لحظاتی وجود روان پزشک است. من آن دختر را هرگز فراموش نخواهم کرد.


sharagim 14:55 @ Sat, 3 Jan 04

سلام...شبح جان با اجازت توی وبلاگم چند خطی رو بهت اختصاص دادم...حلالمون کن!


روشن 14:48 @ Sat, 3 Jan 04

شبح عزیز و دیگر دوستان
داستان کوتاهی با نام "عادل" نوشته‌ام که به قربانیان زلزله بم تقدیم شده است. خوشحال می‌شوم نظراتتان را در موردش بدانم ...


اسد 14:40 @ Sat, 3 Jan 04

چناب آقاي بكتاش،
حزبي كه دوستاني مثل شما داشته باشد ديگر احتياج به دشمن ندارد ؛-))


رهگذر زندگی 13:45 @ Sat, 3 Jan 04

شبح عزیز امیدوارم سال جدید سال رهایی باشد در مورد اینکه برخ زیادی از زنان بدرستی میگو یند مارکسیست نه همبستگی بلکه تفرقه ایجاد میکند چند نکته ای از تجارب گذر زندگی بگویم مارکس مثل من و تو انسان منتقدی بود در عصر خودش. فرهیخته ای که رویداد های زمانه اش را برای آزادی خودش و بردگان لحطه به لحظه برسی میکرد و طبیعتا دچار محدودیت ها و اشتباهات میشده ست انهم زمانه ای که تعداد محدودی از خانوده اشراف که باکونین هم جز اشان بود قادر به تحصیل بودند و نگاه کارگری نه تنها در قالب برادری و حذف کامل زنان بوده بلکه منطق علمی مرد انه در کنترل بر طبیعت هم بودهست سرمایه داران خرافات فئودال ها را به همراه خرافات و جعلیات جدید استثمار و استعمار به فرم سکولار یا غیر سکولار بسط دادند مارکس تناقض کمتری در دستنوشته ها نشان میدهد پروسه از خود بیگانگی کار و انسان با طبیعت و فردیت و اجتماعیت کاذب(سکولاریسم) که جنبه اعمال سلطه کنترل- قدرت رقابتی- بورکراسی و هیرارشی آن برای ایجاد تفرقه و خشونت جنسی بسیار کمرنگتر از جنبه سود آوری اقتصادی سرمایه مطرح میشود و بتدریج آریستو کراسی کارکری و تکنولوژی مصرفی در خدمت سلطه کنترل پلیس دولتی لنین و چکای مخوف آنهادر سرکوب جنبش انقلابی برای امر تمدن سرمایه صورت میگیرد و در مهد دموکراسی آلمان هیتلریسم قد میکشد نگاهی کوتاه به تاریخ تمامی احزاب چپ چیزی جز بنده صفتی و رئیس پروری در خدمت وفاداری به فرقه مذهبی خود نبوده اند از این جهت شعارگونه مارکس بیچاره را به مذهب تبدیل کردند و بعد از گذر قرنی هنوز قران گویانه بر مزارش لنگر انداخته اند بی آنکه ذره ای از نگاه خلاق ومنتقدانه معاصر خود به چنین گذر تحولات عظیم اجتماعی امروز بپردازند. امیدوارم آنچه رو که گفتم نشاندهنده جنبش های کمونی نوید بخش امروز باشد در آمریکا در چنین شرایط پلیسی ای مشاورین و کارشناسان امنیتی آنها احزاب چپ را در بخش مخالفین مثبت و نیروهای جنبش کمونی و ضد آتوریته را در بخش خطرناک قرار داده اند که بطور مفصل بیرون خواهد آمد سرزنده و استوار باشید باز به این جویبار سری خواهم زد


اذر 13:28 @ Sat, 3 Jan 04

۱۹ عزيزو نازنين . باور كن نميخواستم افاضات كنم . من ۲۳ سال است روي خط زمين لرزه زندگي ميكنم . بچه ها را در كودكستان هم تعليم ميدهند كه چطور بمحض زمين لرزه زير ميز بروند و دستها را بالاي سر بگيرند و سر را ميان زانوان .همه توي اتومبيلشان چراغ قوه و جعبه كمكهاي اوليه دارند . حتي خانه هاي قديمي و پنجاه ساله هم ضد زلزله ساخته شده . فكر كردم كه از زمان جمهوري اسلامي تاكنون سه زمين لرزه بزرك كشتار بيرحمانه اي كرده از هموطنانم . جكومت هم كه هيچ اقدامي نميكند . اينها هم كه مثل گربه مرتضي علي هر اقدامي كه دربارهشان ميكنند باز همان بالا نشسته اند . پس خود مردم بايد بفكر جانشان باشند . خواستم بعنوان كسي كه تجربه دارد در زمين لرزه هاي حتي هفت و خورده اي ريشتر انچه را كه بما ياد دادند براي ايمن بودن بديگران هم بگويم . باوركنيد از لحاظ رواني هم سالم هستم . تنها اشكالم اين بود كه نميدانستم شما را خشمگين ميكنم . اگر ايميل ادرستان را گذاشته بوديد حتما برايتان مينوشتم كه هدفم ناراجت كذردن شما نبود .موفق و شاد باشيد .


Aria 13:13 @ Sat, 3 Jan 04

... به کامنت شماره ۱۲؛

دوست گرامی. با کمال ميل، در باره مسائلی که گفته ای همين امروز سعی ميکنم که بنويسم. فقط الان نمی تونم؛ زيرا برای انجام دادن کار مهمتری بايد نزد يکی از دوستانم بروم. ولی حتما و صد درصد می نويسم. از تو.حه و يادآوری ات متشکرم. ///


بکتاش 13:00 @ Sat, 3 Jan 04

يادداشت ۱۹ از من بود.
يک گزارش مستقيم از بم
http://www.rowzane.com/000_etelayeha/2401/240102Azadi_Simin.html


12:28 @ Sat, 3 Jan 04

آذر ۱۵
واقعا اين سوالها را شما جدی مطرح می کنيد؟ داريد از مريخ با زمين تماس می گيريد؟ اطلاع نداريد که وضع فقر در ايران به چه ابعادی رسيده است؟ که آن بچه هايی که بايد طبق رهنمود شما تعليمات ببينند دارند در خيابانها دستفروشی و تن فروشی می کنند؟ که بيکاری چه بخش عظيمی از جمعيت را شامل می شود و شاغلينش هم بايد چند کار داشته باشند و عده زيادی هم دستمزدشان را نمی گيرند؟
خطاب به مردم داريد راهنمايی می کنيد که بروند هر کدام دنبال راه حل ضد زلزله باشند؟ پس دولت چکاره است؟
اين حرفها را جای ديگری نزنيد چون ممکن است برايتان نگران شوند (جل الخالق! خونسرد ترين آدمها لطفا به من بگويد که چگونه می توان در مقابل اين نوع افاضات عنان از کف نداد و تحمل و مدارا به حرج داد).

ديشب در جلسه ای در پاريس نماينده پزشکان بدون مرز می گفت که ما بايد تا مدتها برای کمک به زلزله زده ها در بم بمانيم و عاجزانه اضافه کرد که تجربه زلزله قبل به ما نشان داد که دولت ايران خيلی زوذ عذر ما را خواهد خواست.
عوض نصيحت کردم مردم، بايد يقه اين نظام اسلامی را گرفت و پائينش کشيد.


نادر بکتاش 12:16 @ Sat, 3 Jan 04

تظاهرات عليه مراسم سفارت جمهوری اسلامی در لندن.
http://www.rowzane.com/


K.G 10:15 @ Sat, 3 Jan 04

سلام
آریا درست و سنجیده گفت. تا نتوانیم گفتار، اندیشه‌ و کردار یک‌دیگر را تاب آوریم، یک‌پارچه شدن ممکن نیست.
در مورد زمین لرزه و سیل هم تا هر کس تنها به فکر انباشتن کیسه‌ی خویش، از هر آن چه که در دست‌رس است، باشد؛ هرگز نه پیش‌گیری‌ای خواهد شد و نه آماده‌گی برای رویارویی با پی‌آمدهای این روی‌دادها خواهیم داشت و هر یک از آن‌ها به فاجعه‌ای خواهد انجامید.


barbod shams 9:23 @ Sat, 3 Jan 04

جالب بود


اذر 9:12 @ Sat, 3 Jan 04

دكتر رضوي جامعه شناس تمام نقصان هاي جكومتي و اجتماعي را بيان كرد . تعجب اور بود پيش لرزه هاي روز قبل كه بهترين هشدار بود و هيچكس و هيچ مقامي از دولتيان زحمت فهميدنش را بخود ندادند . و اما بيش از يكسال است .كار شناسان زمين لرزه ژاپني و ايراني فرياد ميزنند تا وقوع زمين لرزه شديدي را در تهران و اثار مرگبارش را بگوش همه برسانند . مر دم عزيز . نازنينان .. اين فاجعه در حال وقوع است . چه كرده ايد براي پيشگيري ؟ خانه تان را داده ايد متخصصان چك كنند ؟ناحيه امني در داخل خانه داريد كه زيرش جمع شويد ؟ بچه هايتان را در مدرسه تعليم داده اند ؟در چند جاي خانه راديو ترانزيستوري و جعبه كمكهاي اوليه داريد ؟و.....يا منتظريد بازهم تكرار شود اين فاجعه ؟باور كنيد هميشه پيش از انكه فكر كني اتفاق مي افتد .
سال نوي ميلادي را بهمه تبريك ميگويم . اميدوارم ازادي ارمغانتان باشد و شادي و سلامت .


Saeed 9:02 @ Sat, 3 Jan 04

Baleh kAmelan be khal zad Ariya waghti dareh migeh yek Wojdan-e Melli-yam arezoust. Gam-e b'adi kashf-o shenakht-e anAser-e mo'ghawwem va sAzandasheh ke zAheran az an bi bahreh'iem. Bari man azin latin nevisi badam miyad vali nazdiktarin matn be fahm-e maghsoud-e Ariya ra dar neweshteyeh Naser Kakhsaz va link-e zir yAftam . Va barkhi az nokatesh ro dar inja kopi kardam
http://www.iran-emrooz.de/archiv/kakhsaz/kakhsaz811025.html
۱. چگونه ميتوان وارد اتحادی شد كه صفی از انديشه های سنتی در آن قرار دارد. و حال آنكه ‏اتحاد عليه حاكمان سنتگرا صورت می گيرد؟ اين در گذشته عملی بود ولی اكنون اتحاد به نحو ديگری ‏قاعده مند شده است. اختلاف درونی ما يعنی اختلاف در صفوف محكومين بسان مويرگی به شاهرگ ‏چالش ميان سنت و مدرنيته در ايران وصل می شود. اين است كه می گوئيم قواعد اتحاد كلاسيك تغيير ‏كرده است. يعنی ما نمی توانيم عليه حاكميت بنياد گرايان متحد شويم بدون اينكه سنتگرائی و بنياد‏گرائی را، كه نگه دارنده اقتدار آنان است، آماج بگيريم. نمی توان در مقابل مرجعيت وعبوديت فكری مبارزه ‏كرد و در عين حال با انديشه هائی كه بند ناف خود را با حقيقت های گروهی و برداشت های كلكتيو ‏نبريده اند وارد اتحاد شد. پيچيده بودن وضع در اين جاست كه بحران عميق حكومت مذهبی با بحران ‏عميق در اپوزيسيون موازنه می يابد. آنچه كه در بخش گسترده ای از اپوزيسيون وجود ندارد اولا وجدان ‏ملی است و ثانيا فروكاهندگی يا رفورم پذيري. مخالفت ما با حكومت دينی مخالفت با القاء ايمان و انديشه ‏به افراد و پيروان در ساختار دينی حاكم است. و بنابراين نمی توانيم خود در نهادهائی سازمان يابيم كه به ‏افراد و پيروان خود القاء ايمان و انديشه می كند.‏
۲. تا آنجائی كه به انديشه چپ مربوط است آلترناتيو، تكامل يافتن در راستائی سوسيال دموكراتيك ‏است. از اين طريق چپ می تواند به مدرنيته وارد شود و خود را رفورم پذير و فرو كاهنده بسازد. باقی ‏ماندن در خط كلاسيك ميم-لام مخالفت با دموكراسی است. چپ از كانال سوسيال دموكراسی به پايه های ‏عدالت اجتماعی در جنبش ملی نيرو می بخشد. و تا هنگامی كه چپ خود را به اين مرحله از مدرنيته ‏ارتقاء نداده باشد نميتواند به عنوان نيروئی قابل محاسبه در جنبش ملی مردم ايران تلقی شود.
۳. برای چرخش (پست) مدرنيته ای سه ويژگی ديگر نيز ميتوان قائل بود كه با اتكاء به آن ها ساختار ‏دموكراسی و دولت مدنی (‏Rechtsstaat‏) استوار و گزند ناپذير می شود:‏
‏- رزمنده نبودن در داوری حتی در مواجهه با سنت. تحول در بنيادهای فرهنگی مهم است و ‏بررسی بر رد پيشينی سنت تقدم دارد.‏
‏- بی طرفی ميان اطراف تضادهای گوناگون به جای واكنش های سريع و عصبی به سود يا به زيان ‏يكی از اطراف تضاد.‏
‏- فقدان اتوپيا، انقلابی نبودن، خط كشی نداشتن، اعتقاد نداشتن به احكام كلی قاطع، فقدان ‏ايدئولوژی و بی اعتمادی به انديشه های بسته بندی شده و... ‏
اين ويژگی های (پست) مدرنيته ای، قبل از بوجود آمدن اين تركيب واژه ای، كم و بيش به مثابه ‏ويژگی های اخلاقی و فرهنگی، در جنبش های ملی وجود داشته اند. كافيست به ويژگی های شخصيتی ‏رهبرانی نظير گاندی، ماندلا، ويلی برانت و نهرو و مصدق نگاه كنيم.‏
تنقيح:
دو نكته را اينجا بلافاصله بايد تذكر بدهم: يكی اين كه منظورم از (پست) مدرنيته نه (پست) ‏مدرنيسم است و نه گرايش مكتبی به (پست) مدرنيته. منظورم از چرخش (پست) مدرنيته ای دگرگونگی ‏های اخلاقی و اجتماعی در فاز نوتری از حيات مدرنيته است. به همين دليل غالبا پست را در پرانتز قرار ‏داده ام. دوم اين كه جالب توجه است كه خصوصياتی كه در بالا به عنوان ويژگی سوم آورده ام، نظير فقدان ‏اتوپيا و انقلابی نبودن و غيرو، تا چندی پيش از نظر ارزشی منفی شمرده می شدند. اين به خودی خود ‏نشان می دهد كه چرخش مهمی در فرهنگ و شيوه برخورد انسان دوران ما بوجود آمده است. چرخشی ‏كه در جامعه ما، هم زمينه و هم انعكاس قابل توجهی داشته است. آنچه اهميت دارد مضمون اين چرخش ‏است. اگر كسی به نام (پست) مدرن حساس است ميتواند از علامت های بيانی ديگری به جای آن استفاده ‏كند. مهم انطباق تحول سياسی در ايران با اين چرخش است. چرا كه مدرن شدن جامعه ايران اولويت ‏شماره يك است. برای ايران چيز مهم تری وجود ندارد. منظورم مدرنيزاسيون نيست، كه ديكتاتورها نيز ‏برای تثبيت قدرت خود و كسب وجاهت ملی به آن دست ميازند- از ميدان سازی های چائوشسكو تا برنامه ‏های پيشرفت صنعتی نظير برنامه فولاد پياتيلتكا توسط يسارينف ژوزف استالين. كما اينكه منظورم از ‏مدرنيته نيز تجدد نيست، كه بيشتر بازگو گر پيش مدرنيته است و به همين دليل برگردان دقيقی برای ‏واژه مدرنيته نيست.
در چنين اوضاعی نيروهای سياسی همچنان در شرايط ماقبل مدرن بسر می برند. و خواست اتحاد ‏توسط آن ها به اين دليل بی چشم انداز است كه آن ها از درون فضائی پيش مدرن به نياز های دوران ‏‏(پسا) مدرن نگاه می كنند. آن ها قبل از هر چيز به يك ”سفر فضائی“ نياز دارند تا از فضائی پيش مدرن ‏عازم بشوند، مدرنيته را پل بزنند، و به فضائی پسا مدرن وارد بشوند. جنبش رفورم مذهبی در ايران نيز به ‏همين ”سفر فضائی“ نياز دارد تا به زمينه چرخش (پست) مدرنيته ای، كه در جامعه ايران مدتهاست به ‏علت بی اعتمادی به حقيقت های مذهبی حاكم و ايدئولوژی های ديگر بوجود آمده است، انتقال يابد.‏ پس پيش فرض اتحاد، مدرنيته است. مدرنيته حتی بصورتی سازمان نيافته مؤثر تر از جبهه ای يا ‏اتحادی مخشوش و در هم است كه در اتوپيا زندگی می كند و در آن هر كسی به دنبال به كرسی نشاندن ‏حقيقتی فرافردی است. و بنابراين حامل تضادهای درون خلقی قابل انفجار است.‏


nana 8:24 @ Sat, 3 Jan 04

روشن
با اينکه نوشتی که فهميدی من چی ميگم وقتی که گفتم برای داشتن نظر و ايده حتما نبايد مقام مهمی باشی باز هم خطا کردی .

از کجا ميدونی که برای روشنک داريوش شناخت و رفاقت من يه افتخار نبود .


3:13 @ Sat, 3 Jan 04

آريای عزيز جملات زيبايی است . زحمتی بکش و شمه ای از برداشت های خودت را در رابطه با فرهنگ ايران زمين و ايده های حکومت اقتصاد قانون اساسی و حقوق و غيره را باز گو .
در مورد جار و جنجال در مورد کاپيتاليسم گفته ای . گمان ميکنم منظورت روشنفکران است . اما اگر کارگری برداشتهایی مشابه این نظرات داشت به او چه پاسخی میدهی ؟
قبل هم گفته بودی مارکسيم حق تنش و همبستگی را از مردم گرفته است . ميتوانی تنش و همبستگی مورد نظرت را شرح دهی؟
متشکرم


niloofar 2:31 @ Sat, 3 Jan 04

من با اين نفر اول موافقم...همه ميدونن مقصر کيه...اما من ميترسم شبح عزيز...به نظرت واقعا راهی هست که بشه از شر اين نظام در کوتاه مدت خلاص شد؟؟و اگه قراره حالاحالاها تحملشون کنيم جدا نبايد بين بد و بدتر بد رو انتخاب کنيم؟


سارا 0:48 @ Sat, 3 Jan 04

همه میخواهند که کاری کنند اما نمی دانند چه کار !!
همه خسته هستند و همه حتی در نت همدیگر را پاره پاره می کنند...
من خیلی نا امیدم ...


سیاهکل 0:40 @ Sat, 3 Jan 04

يکی آمد با پتک سياه پرواز را کشت


سیاهکل 0:38 @ Sat, 3 Jan 04

يکی آمد با پتک سياه پرواز را کشت.


روشن 22:44 @ Fri, 2 Jan 04

نانای گرامی.
باور کن نمی‌دانم چه بنويسم. احساس می‌کنم هرچه بنويسم چيزی جز توهين نصيبم نخواهد شد. فکر می‌کنم حتی اگر از تو تعريف هم کنم باز هم چيزی جر فحش بمن نخواهد رسید. اما از آنجايی که مطمئنم اين متن را می‌خوانی برايت می‌نويسم :
تو حتما ضریب هوشی بالایی داشته‌ای که "چگونه انسان غول شد" را در 10 سالگی خوانده‌ای. تو حتما فداکار بوده‌ای که در کمال صداقت شغل شریفی چون معلمی را برگزیده‌ای (خواندن داستان "دریایی" را در وبلاگم بتو توصیه می‌کنم) . تو حتما ارزشش را داشته‌ای که افتخار رفاقت با روشنک داریوش را کسب کرده‌ای. پس چرا بحث منطقی را رها کرده و بزور می‌خواهی با توهین و فحش حرفت را به طرف بفهمانی. در مورد قضیه‌ای که بین من و تو پیش آمد حرف می‌زنم :
بحث ما از آنجا شروع شد که تو ایده‌الهایت را اعلام کردی. خودت هم میدانی که در شرایطی که بحث از کمک به زلزله‌زده‌ها بود بیان چنین نظری کاری عبث بود. بهرحال... من در پاسخ به ابراز‌نظرت بتو گفتم که بحث ما در مورد قضیه‌ی بم است و از لحن تو انتقاد کردم.... تو هم در پاسخ بمن فهماندی که برای ابراز ایده‌الها نیازی به داشتن منسب بین‌المللی نیست. خوب ... مشکل از همینجا شروع شد . من گفتم در شرایطی که بحث از کمک به زلزله‌زدگان است دلیلی برای ابراز چنین نظری نبوده و تو فکر کردی که من ایده‌الهایت را مسخره می‌کنم... در کامنت بعدیم مستقیما بتو گفتم اگر می‌خواهی ائتلافت را تبلیغ کنی از شبح بخواه مطلبی در این مورد بنویسد تا همگی علایق شخصیمان را بیان کنیم... و تو هم در پاسخ مرا نوکر حزب‌الله خواندی (ربطش را هنوز هم نمی‌دانم)... بحث‌های بعدیمان همه چیزی جز توهین نبود. منطقی در کامنتهای بعدیمان وجود نداشت.
موفق باشی


زهرخند 21:39 @ Fri, 2 Jan 04

شبح جان پاينده باشی...


زهرخند 21:38 @ Fri, 2 Jan 04

آريا جان چه کردی...


Aria 20:43 @ Fri, 2 Jan 04

شبحی ناز؛

« .... ما را متّحد کند تا کشوری در خور شان انسانی مان بسازيم؟. » - گمون کنم کم کم به اون مرحله خواهی رسيد که بتوانی به عمق فريادهای من برسی. برای ساختن سرزمينی کهنسال و شالوده ريزی سيستمی که غمخوار و همکار و رهاننده ی مردم از مسائل و مشکلات باهمزيستی و امثالهم باشد، بايستی انديشيد و راهها و امکانها و توانمنديها و استعدادها و ابتکارها و ايده ها و افکار و روشها را ارزيابی کرد و برسنجيد. ما بدون تقبّل و تصديق و احترام توام با مسئوليّت در ارجگزاری به [ برنسيبها و اصلها و بنمايه ها ] هرگز نخواهيم توانست آن » اتّحادی « را که تو و بسياری ديگر از آن دم می زنند، واقعيّت بذير کنيم. حتما می برسی که آن برنسيبهايی که تو از آنها دم می زنی کدامينند؟. خيلی ساده است شبحی ناز. بردار يه نگاهی به نقشه ی ايران کنونی بينداز. بعد قلمی در دستت بگير و نام اقوام و مليّتها و غيره و ذالک را برشمار. بعدش نيک بينديش که حاصل گردآمد اين انسانهای متفاوت در سرزمينی به نام ايران، .حه بوده است؟. آيا سوای فرهنگی که زائيده ی هزاران سال کورمالی نسلها در تاريکی اميد و آرزو و ايده آل باشد، چيز ديگری می بينی؟. - خب ما فرهنگی داريم که شيرازه ی باهمزيستی ما را در طول تاريخ تا امروز امکانبذير کرده است. در تار و بود اين فرهنگ ايرانی ( = عصاره ی باهم آميختگی و درهمسرشتی اقوام و مليّتها و غيره ) می توان ايده های حکومت و دولت و قانون اساسی و حقوق و اقتصاد و غيره را به شکل خاکهای بکر و دست ناخورده؛ ولی خارق العاده سرشار از ثمربخشی و مفيد بودن به راحتی ديد و کشف کرد. فقط به مغزهايی نياز است که به .حای آويزان شدن و تابع و مطيع و دنباله روی از تزهای قمر در عقرب آکادميکرها و اساتيد باختر زمينيان به شخم زدن زمين فرهنگ مردم خود بکوشند و بذرهای انديشه های خويش را در خاک شخم زده آن بکارند و با دلسوزی تمام آنها را آبياری و مراقبت کنند تا باغ آرزوها و ايده آلهاي مردممان به بار نشيند. با .حار و .حنجالها و کليشه های متعفنی مثل » مبارزه ی طبقاتی و کابيتاليستهای غارتگر و استثمار توده ها و کفر و استکبار و ديگر خزعبلات مشابه « هرگز نمی توان به آن » اتّحادی » رسيد که آرزوی تو و هزاران يا شايد هم ميليونها ايرانيست ای عزيزم. شبحی ناز!. وقتی که فعّالان هر گرايش سياسي در ايرانزمين و بيرون از مرزها هنوز که هنوز است در باره ی اصلها و برنسيبها نمی انديشند؛ بلکه با بوق و کرّنای دم و دستگاههای تبليغاتی خود فقط در فکر حکومت کردن و قبضه ی قدرت و سر به نيست کردن رقيبان خود می باشند، راستش را بگو ای شبحی ناز، چطور می توان به آن » اتّحاد « رسيد؟. قبلا هم بارها گفته ام و نوشته ام که اگر مدّعيان کشورداری واقعا با .حون و دل بدون تبعيض، عاشق ايران و ايرانيان بودند، مطمئن باش ای شبحی ناز، امروز ايرانزمين .حايگاه شايسته ی خود را هم در آسيا هم در .حهان می داشت. دريغا ای شبحی ناز که مدعّيان حکومتگری از آخوندهای نفهمش گرفته تا سياستبازان قهّارش با کراوات و ادکلن و ريشهای سه تيغه تراشيده به تنها چيزی که نمی انديشند همين » اتّحاد = همگرايی و باهمانديشی و باهمآزمايی از بهر خشنودی و بهزيستی احاد مردم ميهن خود « می باشد. درد اين طيفها، درد وطن و مردم ميهنمان نيست عزيزم. درد اين مدّعيان، درد و عقده ی حکومتگری و غارت و سرکوب و انتقامگيری و طلبکار بودن از مردم ايرانست. ما هنوز که هنوز است نمی توانيم از عقايد بی مايه و باورها و نگرشهای کشکی خود دست برداريم و گوش شنوا برای حرفهای همديگه داشته باشيم؛ چه رسد به » اتّحاد «. من اگر روزی بشنوم که گرايشهای سياسی مختلف و رنگارنگ و متضاد ( به حقّ و ناحقّ بودن برنامه ها و اساسنامه هايشان فعلا کاری ندارم ) دور هم .حمع شده اند و می خواهند در همکاری با يکديگر، ايرانی آزاد و آباد بسازند؛ همين .حا اعلان می دارم ای شبحی ناز که از شهر هامبورگ آلمان تا مونيخ، لخت و کون برهنه با فريادهای من ايراني ام و ايرانم آرزوست خواهم دويد. .حدی ميگم عزيزم. آرزو کن اول از همه خودمان را کشف کنيم و از ايرانی بودن خود شرمنده نباشيم، بقيّه مسائل را ميشه با ژرفنگری و حوصله و گستاخی و دلاوری نم نم به .حلو برد. ////


نوشی 18:17 @ Fri, 2 Jan 04

سالگرد ازدواجتان مبارک... دير رسيدم انگار. هفته ای هست که تلخم و بی حوصله. دلقک بازی ميکنم در خانه. اشک ميريزم و ميخندم. اشک ميريزم برای دل خودم و ميخندم برای بچه هایم... شاد باشيد شبح نازنينم... شادمانيتان را خواستارم.


jay 18:05 @ Fri, 2 Jan 04

هنوز تلخم ....


eqball 17:29 @ Fri, 2 Jan 04

شبح عزيز بيگمان مردم مقصر اصلی را ميشناسند. بايد برای سرنگونی حکومت مرگ به شيوه يک انقلاب اجتماعی با هم متحد شويم و آزادی و برابری را متحقق سازیم . يک خبر خوب : کبرا رحمان بور اعدام نشد .






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1260
تعداد نظرات: 26554
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: september 19, 2006 12:27 am


از کجا آمده‌اند؟