سه شنبه، 2 دیماه 1382 | December 23, 2003

عين بدبختی

اگر انسان، انسان باشد و روابط‌اش با دنيا روابطی انسانی، آن‌گاه می‌تواند عشق را فقط با عشق، اعتماد را فقط با اعتماد و غيره معاوضه کرد. اگر بخواهيم از هنر لذت ببريم، بايد هنرمندانه پرورش يافته باشيم؛ اگر می‌خواهيم بر ديگران تاثير گذاريم، بايد قادر به برانگيختن و تشويق ديگران باشيم. هر کدام از روابط ما با بشر و طبيعت بايد نمود ويژه‌ای باشد که با عين‌ها يا ابژه‌های اراده و زنده‌گی فردی واقعی‌مان منطبق باشد. اگر عشق می‌ورزی ولی ناتوان از برانگيختن عشق هستی يعنی اگر عشق‌ات، عشقی متقابل نمی‌آفريند، اگر با نمود زنده‌ی خود به عنوان آدمی عاشق، محبوب (ديگری) نمی‌شوی، آن‌گاه عشق‌ات ناتوان است و اين عين بدبختی است.
دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844، کارل مارکس، حسن مرتضوی

December 23, 2003 05:02 PM

art 7:23 @ Fri, 2 Jan 04

باتغييرات ايجادشده همه عکسها رو مي تونين ببينين. پس: عکساي قشنگشو از دست ندين. artphotogallery.persianblog.com


شبح 21:07 @ Thu, 25 Dec 03

دوست نازنين‌ام (53)
احساس مي‌کنم يک حرف را داريم میزنيم. "الف" عاشق "ب" می‌شود اما عشق متقابل در "ب" شکل نمی‌گيرد. "الف" تمام تلاش انسانی‌اش را برای اين که "ب" عاشق‌اش شود به‌کار می‌بندد اما خب عشق است ديگر منطق که بر نمي‌دارد بی‌پير. بی‌گمان "الف" عذاب خواهد کشيد گريزی نيست از اين عذاب اما اگر بتواند اين عذاب را مايه رشد شخصيت‌اش کند و جان را نه با نفرت که از عشق لبريز کند بی‌شک گردش روزگار عشق ديگری را در جان‌اش خواهد نشاند.
مسلما نبايد مازوخيست‌وار به عذاب خود و با اعمال ساديستی به عذاب طرف مقابل بپردازد.
اما عشق فقط در ارتباط در پاسخ‌گيری شکفا می‌شود عشق تقابل دو آينه‌ است برای ساختن بی‌نهايت اگر يکی از آينه‌ها زاويه داشته باشد يا پشت‌اش به آينه‌ی ديگر باشد عشقی شکل نمی‌گيرد.
عشق هميشه دو عامل دارد عاشق و معشوق و اين دو بايد مانند دو الکترون در اربيتال جا عوض کنند و در هر لحظه هم عاشق باشند هم معشوق.


هاله 15:11 @ Thu, 25 Dec 03

شبحی ناز البته که شوخی کرده بودم. خوشحالم که ميفهميم همديگه رو. خيلی خوبه.


دوست 14:38 @ Thu, 25 Dec 03

شبح عزیز
در جمله تو "خوشبختی عاشق و توانایی عشق او عبارت هست از محبوب دیگری شدن پس اگر این شخص محبوب دیگری نشد بدبخت و ناتوان است".پس نهایت عشق او جلب رضایت محبوب است.در نهایت شرمند گی باید بگویم که هدف خواستگاری هم همین جلب رضایت است!.نوشته من طرز برخورد با بدبختی نبود.طرز برخورد با عشق بود.اگر عاشق شدی و محبوب نشدی و این خنجر به قول تو برنده را تاب آوردی انسانی وگرنه خلاف این عمل کردن که هنری ندارد. در جمله تو خبری از احترام به حق انتخاب معشوق به عنوان یک انسان یا یک اجتماع نیست.و اما کلاه از سربرداشتن من برای حقیقت بود و عشقی که در برابر حقیقت خاضع است.


کارتن خواب 13:34 @ Thu, 25 Dec 03

وبلاگ تريبون من نيست برای اينکه بگم چقدر باحالم. حالم از فرهيحته بازی و هر چيز ديگه ای تو وبلاگا به هم می خوره. حالم از اينکه می شينن انجمن درست می کنن و می خوان خط خطی کنن بهم می خوره. حالم از اينکه بعضيا گوشه امن دنيا نشستن و به من می گن من نماينده نسل جوون ايرونی نيستم به هم می خوره. تو کی هستی که به من اينو می گی؟ منم يه جوون ايرونيم. خيليای ديگه هم مثل منن. حدا اقل اون 200، 300 تا دوستی که شبيه من فکر می کنن و رفيق من هستن و هر روز به من سر می زنن اينو می گن. تو هم نماينده همين نسل جوونی. ما با هم ظاهرا فرق داريم ولی باطنا هممون دنبال يه چيزيم اما ظاهرا سوراخ دعا رو گم کرديم. تو بشين اونجا عشق و حالتو بکن و بعد هی آه و ناله کن آه وطنم و برای منم چهارچوب مشخص کن و منو مسخره کن. بشين با زبون پدر بزرگات نظر بده و پز روشنفکری بده. بشين يه جايی رو که برای خيليا حکم يه جای خودمونی و امن برای گپ زدنه با يه کنفرانس ادبی اشتباهی بگير و بقيه کسايی که اينجا رو اشتباهی نگرفتن مسخره کن و با کراوات و کت شلوار بيا بشين و اونايی رو که شلوار لی پوشيدن مسخره کن.


eqball 13:29 @ Thu, 25 Dec 03

Marx yak omanist bozorg ast. Afarin Shabah ke dar moa'rafiye Marx chenin xob minevisi


شبح 12:01 @ Thu, 25 Dec 03

دوست عزیز(48)
باید عاشق بود تا عاشقانه حرف زد. با شرمنده گی باید بگوییم حرف تو بیشتر به درد رفتن به خواستگاری می خورد. به خواستگاری می روی تقاضای ازدواج می دهی و وقتی محترمانه می گویند:نه کلاه از سر برمی داری و می گویی حیف شد. شب بخیر و چند شب دیگر به خواستگاری دختری خواهی رفت تا خوش بختی را بیابی! نه دوست عزیز باید عاشق باشی تا بدانی عشق های بدون پاسخ چه خنجر خلنده و نابرنده یی بر جان ات فر می کند.
البته حرف های تو همه درست است اما این ها برای بعد از بدبختی است و روش های برخورد با بدبختی است.
یک بار دیگر جمله ی مارکس آن جا که به بدبختی اشاره دارد را بخوان:" اگر با نمود زنده‌ی خود به عنوان آدمی عاشق، محبوب (ديگری) نمی‌شوی، آن‌گاه عشق‌ات ناتوان است و اين عين بدبختی است." فقط باید تجربه کرده باشی با گوشت و پوست و استخوان ات تا بدانی چه می گویید این مارکس عاشق.


شبح 11:15 @ Thu, 25 Dec 03

مدیری عزیز!(47)
مرا شرمنده ی لطف خود کردی.
کت بالوی عزیز(2)
من با اجازت جمله ی تو را این جوری بیان می کنم: اين آقای مارکس بعضی وقتها يه حرف های نادرستی هم می زنه ها. خوش بگذره


دوست 10:13 @ Thu, 25 Dec 03

شبح عزیز نوشته تو ناخودآگاه این مطلب رو به ذهن انسان متبادر میکنه که اگر انسانی نتوانسته علاقه و عشق خودش رو به شخص دیگری منتقل کنه و یا اینکه در اون شخص به وجود بیاره ناتوان و یا بدبخته. من نفس به وجود آمدن علاقه و یا عشق و تلاش برای ابراز اون عشق و علاقه رو بد نمی دونم. از نظر من انسانی ترین کار ممکن هم هست. مهم رفتاری هست که طرفین بعد از دونستن نظرات هم نشون میدن. اگه انسانی که ابراز علاقه کرده و یا عاشق شده پس از فهمیدن عدم علاقه در دیگری به انتخاب طرف مقابل احترام بگذاره انسان بزرگی هست.اگر انسانی هم که مورد علاقه و یا عشق قرار گرفته ولی عشق و علاقه ای نداره این عدم علاقه رو بدون لطمه زدن به احساس و شخصیت طرف مقابل بیان کنه انسان بزرگی هست.بدبختی رو در چیزهای دیگری می بینم.
بدبختی عدم ابراز عشقه. بدبختی اصرار به ماندن و یا با هم بودن هست که توهین به حق انتخاب طرف مقابله. بدبختی به مسخره گرفتن احساس دیگری هست. در این مورد با تو هم عقیده نیستم. در روابط انسانی یکطرفه بودن ناتوانی و بدبختی نیست.طرز برخورد ما با اون هست که میتونه انسانی و یا غیرانسانی باشه.


Modiri 0:53 @ Thu, 25 Dec 03

شبح عزيزم نگفتم گره اين اشکالات بدست خودت باز می شه ؟ نمی دونی چقدر از خوندن جوابت کیف کردم و استفاده بردم . مرسی عزيز.

اگه اجازه بدی يه سوال آفسايد هم ازت بکنم ! می شه رمز بردباری و مردمداری جانانه ات را به ما هم ياد بدی ؟ من واقعآ‌ گاهی شگفت زده می شم که در اين روزگار خشن با انسانهای عاشق پيشه و مردمدوستی مثل تو برخورد می کنم .
صفای وجودت.


kosha kabiri 0:41 @ Thu, 25 Dec 03

شبح گرامي سلام
از معرفي وبلاگ انتخابات هفتم بسيار سپاس . دوست گرامي ما نيز از هواداران تحريم انتخاباتيم اما معتقديم هرچه اين تحريم مستدل ومنطقي باشد اثز بخشي ان بيشتر خواهد بود لذا استدعا دارد بار ديگر به مطالب وبلاگ كه در بردارنده اظهار نظر هايي از سيزدهم شهريور تا كنون است با دقت وتوجه بيشتري پرداخته شود . باز هم بخاطر قبول زحمت سپاس . شاد باشيد وايام بكام


nana 20:27 @ Wed, 24 Dec 03

دوستان

تصويب قطعنامه سازمان ملل در باره نقض حقوق بشر در ايران را به همه ازادی خواهان تبريک ميگم .

ديدید بالاخره تلاش همه گروه ها و افشا گری اين جانيان به موفقيت ختم شد .


عزیز دوردونه 20:03 @ Wed, 24 Dec 03

سلام مرسی از پيامی که گذاشتين و وقتی که وبلاگ من داديد اگر نظری برای بهبود وضعيت اوون داريد بهم بگيد استفاده ميکنم مرسی و تا بعد


A.S 19:46 @ Wed, 24 Dec 03

شبح جان سلام...
اينکه مولانا خيلی وقت پيشتر به شکل ديگری گفته بود:
از محبت خارها گل می شود.....
در ضمن اگر فيلسوفی نتواند عشق و هنر را درک کند که ديگر نمی توان به او لقب فيلسوف داد........
اما در مورد گير دادن به جملات و ترکيب کلمات بنظرم بايد خود مارکس زنده باشد و منظورش را بيان دارد و گرنه مثل يک آيه قرانی که هر کسی می تواند در حيطه دانش خود در موردش نظر منطقی دهد جاي جدل باقي خواهد ماند


سارا 15:40 @ Wed, 24 Dec 03

سلام . خوشبختم ....بايد بقيه مطالبتون رو هم بخونم تا بعد نظر بدم


سعيد 14:21 @ Wed, 24 Dec 03

* آنچه را شبح عزيز در مقام نقدها بيان داشت همان آموزه كهنه ”اصالت ذات، Essentialism“ ارسطوئي است و ديگر نيك ميدانيم نقدهائي كه در تاريخ و فلسفه علم بر آن همچون يك روش و يا افرازهاي وجودشناسانه رفته است؛
۱. آموزه ”اصالتِ ذات“ به اتوريته مي انجامد. يعني يك انسان يا مثلاً سيبي يا حكومتي هست كه همان وجود حقيقي اينها مي باشد؛ آنهم مبتني بر حدّ و رسمي منطقي كه منِ ”ارسطو/افلاطون/ماركس“ ميگيم. حقيقت نزد من است و لاغير.
۲. ذات و عرض را مبهم و تبعاً اعتباري بكار ميبرد. انسانِ حقيقي را با نفي اعراضش محصّلاً نميتوان بدست داد؛ چون ممكنه مثل پياز پس از بركندن لايه هاي فوق ديگر چيزي برجاي نماند. بعبارت ديگر نفي اعراضِ ما عدائي نيز اثباتِ حقيقتِ شيء نميكند.
۳. انسان با عريان شدن بدينروش ديگر تمام البسه تاريخي خود را از تن بدر ميكند و بدينترتيب با عروج به عالم مُـثُـلِ افلاطوني امكان مطالعه علمي و تجربي وي قطعاً منتفي است.
۴. آبونمان چنين آموزه اي شدن از براي تبيينِ انسان؛ منطقاً شما را با تساوي و حقوق انسانها در تضاد آشكار قرار ميدهد.
۵. بعلاوه آفتهاي بسيار ظريف ديگر معرفتشناسانه بهمراه توابع بس خطرناك كه بيانش اينجا چندان جالب نيست.

**اينكه شبح گرامي ميگويد ادراك هنر متوقّف و مسبوق بر پرورش است؛ اتّفاقاً از جانب روانشناسانِ تكاملي بشدّت ابطال شده است؛ آنهم بوسيله آزمايشات. همان موسيقي بتهوون و هارمونيش يك بچّه را در داخل رحم مادرش بوجد و جنب و جوش درمي آورد. خوب، اين موجودِ جنيني پرورشش بجز همان ذهن كانتي او آنهم مبتني بر طرّاحيهاي ژنتيكي در كجا حادث شده است؟ عالم ذَر؟! همينطور است حكم پرسپكتيو و تقارن و زيبائي صورتها و اشياء و بسياري ديگر ازين موارد از مبحثِ ”زيبائيشناختي، اَستِتيك“.


شبح 12:52 @ Wed, 24 Dec 03

مديری عزيز(29)
اول ار برخورد مسئولانه و بحث منطقی‌ات تشکر می‌کنم و اما بعد:
1- "منظور از "اگر انسان انسان باشد" چیست ؟" آن گونه که من درک می‌کنم اين است که اگر انسان را از موقعت طبقاتی، اجتماعی، قدرتی که "پول" يا قدرت سياسی، ايدئولوژيک... منتزع کنيم آن‌چه باقی می‌ماند "انسان" است و روابط "انسانی" که در جوامع کنونی در واقع هيچ باقی نمی‌ماند! به عبارت ديگر حتا در "عشق" انسان‌ها با طبقه‌شان با قدرت و موقعيت اجتماعی‌شان، پندارهای ايدئولوژيک‌شان... با هم روبه‌رو می‌شوند به همين دليل "عشق" شاذ و نادر است و دست‌نيافتنی. اتفاقا برای آن که خودی و غيرخودی از بين برود بايد طبقات از بين برود و "انسان" به ماهو انسان بدون واسطه‌ها و ميانجی‌ها با "خودش" و "ديگری" روبه‌رو شود.
2- به قول باباطاهر "چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی که يک سر مهربونی دردسر بی" پيگماليون‌وار نمی‌توان اسير عشق‌های بدون پاسخ بود و هر کس که دچار عشٔ يک‌طرفه شده باشد می‌داند که بدختی بالاتر از آن نيست.
3- مديری عزيز فراموش نکن در اين‌جا منظور تاثير عاشقانه است و تاثير عاشقانه بيش از آن که از حسابگری عقل بگذرد بايد از شفافيت دل برخيزد. منظور مارکس اين است که "عشق" را با پول نمی‌توان خريد و معاوضه کرد بايد شوق و عشق را در ديگری برانگيخت. به همين دليل از واژه‌ی "معاوضه" استفاده می‌کند.
4- اثبات شي نفي ما ادا نمی‌کنه. مارکس نگفته هر نوع لذت بردنی هنرمندانه است می‌گويد اگر می‌خواهيم از هنر لذت ببريم بايد هنرمندانه پرورش يافته باشيم. همان‌گونه زمينی عزيز(22) نوشته است. برای لذت بردن و درک "هنر" بايد گوش و چشم هنرشناس داشت. کسی که گوش موسيقيایی ندارد نمی تواند از بتهوون لذت ببرد. کسی که درک پرسپکتيوی ندارد نمی‌تواند از تماشای "هم‌شهری کين اوسون ولز" لذت ببرد برای درک زيبایی اثری هنرمندانه بايد گوش و چشمی هنر شناس داشت و برای درک عشق بايد صاحب قلبی که در عشق پرورش يافته است بود.
می‌پذيرم که عميق شدن در اين مفاهيم نياز به بحثی عميق‌تر دارد و همان‌گونه که به پرچونه‌ی عزيز وعده دادم بحث در مورد "انسان" از ديدگاه مارکس را شايد بهتر باشد به وقت ديگری موکول کنيم.


شبح 12:50 @ Wed, 24 Dec 03

پرچونه‌ی عزيز!(5و17)
اول از اين که متن انگليسی پاراگراف را نوشتی تشکر می‌کنم.
هر کس نداند من می‌دانم که تو مارکس‌شناس هستی و مطالعه‌ی عميقی در مورد مارکس داری همان‌گونه که خودت بخوبی اشاره کرده‌یی اصولا عنوان اين بخش از کتاب مارکس "قدرت پول در جامعه‌ی بورژوايی" نام دارد و بحث اصلی مارکس اين است که پول ميناجی بين انسان‌ها شده است و عشق و اعتماد و شجاعت و ساير خصايل انسانی با پول معاوضه می‌شود. اون بخشی هم که نوشتی در رابطه‌ی زن و مرد يکی از دل‌نشين‌ترين مطالبی است که از مارکس خوانده‌ام و چند بار خواسته‌ام در وب‌لاگ‌ام مطرح کنم که مسايل سياسی روزانه اجازه نداده است حالا که تو پيش کشيدی حتما اين کار را می‌کنم.
و اما در رابطه با فرضی که مطرح می‌کنی و می‌نويسی:"رو بر این گذاشته که نوع خاصی از رابطه انسان با دیگری یا با پیرامونش هست که انسانیه" حق باتوست چنين فرضی در ان نوشته وجود دارد برای پاسخ گفتن به آن بايد به مفهوم "انسان" و "ازخودبيگانه‌گی" از نظر مارکس بپردازی که تو بهتر از هر کسی می‌دانی اينجا جاش نيست و بايد در فرصت بهتری که هم تو وقت بيشتری داشته باشيم هم من و ساير دوستان به آن بپردازيم که طلب تو باشد تا فرصتی ديگر.
گفتن نداره از لطف‌ات متشکرم.


شبح 12:46 @ Wed, 24 Dec 03

سارای عزيز(24)
می‌دانی ما هم در نظامی پرورش يافته‌ايم که بيش از آن که "انسان" باشيم "ناانسان‌ايم" از خودبيگانه و درخود فرو رفته و "عشق" بيرون‌رفت از خود در عين بيگانه نبودن باخود است و اين به طور تمام و کمال ميسر نمی‌شود مگر آن که در جامعه‌یی پرورش يافته باشيم و زنده‌گی کنيم که "انسان" بی‌واسطه با "انسان" روبه‌رو باشد. اکنون "خدا"، "پول"، "قدرت"... واسطه‌ی انسان با خودش و با انسان‌های ديگر است و در اين شرايط "عشق" رويای‌اش افسانه‌یی!


شبح 12:46 @ Wed, 24 Dec 03

زهرا جان(12)
حق‌داری باور نکنی! می‌دونی توی اين سال‌ها چه حرف‌های خرافی نادرستی را در ذهن جوانانی مانند تو فرو کرده‌اند؟ بايد به همه‌ی آن‌ها شک کرد. همه‌ی باورها را بايد مورد تجديد نظر قرار داد.
روشن عزيز در (13) خيلي خوب به اين موضوع اشاره کرده است.

چه‌گواری عزيز!(16)
از لطف‌ات متشکرم. از قديم گفتن نيکی و پرسش!

اسد عزيز(21)
اين پاراگراف در ادامه و پايان بحثی فلسفی اقتصادی آمده است. به همين دليل منطقی و فلسفی است.


شبح 12:44 @ Wed, 24 Dec 03

رويا جان!(4)
چاره‌اش از بين رفتن پول و نظامی است که بر اساس آن بنا شده است. چاره‌اش از بين رفتن "ازخودبيگانه‌گی" انسان‌هاست. و بازگشت انسان به خود به عنوان "نوع". برای انسان بود بايد جهان را انسانی کرد.

سايه جان(3)
می دانی که هر جه می‌نويسی در حسرت "عشق" است و "انسانی" که در گرد شهر با چراع به جست‌وجوی‌اش هستيم. مرسی از سايه‌ی پرمهرت.

هاله جان(6)
هر چند می‌دونم شوخی کردی. ديگه اين‌قدر هم‌ديگر را می‌شناسيم که تپش قلب‌مان را در پس کلمات احساس کنيم. ولی خب پرچونه‌ی عزيز هم لطف کرد و متن انگليسی را در کامنت (17) گذاشت! احتمالا منظورت از اون کامنت اين بود که يکی متن انگليسی را بنويسه تا برای روری عزيز بخونی و با هم کيف عاشقانه ببريد. نوش‌جانتان


مهسا 12:28 @ Wed, 24 Dec 03

اگر انسان, يه چيز ديگه از آب در نياد, آره............


نوشی 12:22 @ Wed, 24 Dec 03

عشق عشق مياره.... اينو ميدونم...


نوشی 12:21 @ Wed, 24 Dec 03

عشق عشق مياره.... اينو ميدونم...


hamidreza 10:16 @ Wed, 24 Dec 03

شبح جان... مرسی از لطفت. يه روزی بشه جبران کنيم. (يه روز جبران کردن بهتر از هيچوقت جبران نکردن است!!) باز هم ممنونم از لطفت.


سعيد 8:38 @ Wed, 24 Dec 03

جواد جان ۲۵؛
۱.”واقعا برای اثر گذاری بر ديگران بايد اصيل و خودمان باشيم.“ چند وقت پيش فيلم مستندي ميديدم كه چگونه هيتلر در كتابِ معروفش، ماينهاف، خودش را از نو اختراع كرد و همان شخصيّتِ جعلي را به آلمانيها فروخت. مثلاً مدّعي ميشود كه در حين جنگ اوّل جهاني در خطّ مقدّم مي جنگيده؛ درحاليكه بر ما بوسيله اسناد تاريخي معلوم شده كه يك پستچي/پيام بَـر بوده و با دوچرخه هر از چندگاهي و دقيقاً در حين آرامشِ جبهه ها به آنجا سر ميزده است! مثلاً برخي تابلوهاي نه چندان جالبي را كه در دوران دربدري در اتريش مي كشيده اصلاً همان يهوديان ميخريدند، انهم از سر رقّت و كمك به يك هنرمند جوان، و همانها جزو بهترين دوستان و هم بحثانش بوده اند و البتّه بعداً چندين ميليون از آنها را در كوره هايش كباب كرد! بعلاوه صدها دروغ ديگر. تاريخ پر است ازيندست نمونه ها؛ مگر صدّام و نفوذش را در ميان عراقيها ظرف سي سال گذشته رو نديدي؟! آيا راسپوتين انسانِ اصيلي بود و بنا بهمان خاصيت آنهمه نفوذ بر درباريان تزار داشت؟! روانشناسيِ ”تـأثـيـر“ و مكانيسمش بمراتب پيچيده تر ازين نسخه پيچيهاي فرمولي و ساده است؛ و پُـر مسلّمه كه به عشق ربطي نداره.
۲. ”جوری که ديگران از ما عشق را دريافت کنند. افکار، احساس و بدنمان و عملمان بايد با قصد و نيّتمان هماهنگی داشته باشند.“. اوّلاً؛ به اينهمانيِ ”نيّت و قصد“ با ”عمل“ ميگن صداقت و نه عشق. ثانياً؛ چرا حفظ اصالت خويش، هماني نيّت و عمل، ميبايست لزوماً منجر به عشق بشود؛ آخه چه ربطي موجود است؟! در مورد عدم امكان متقابلانه تحقّقِ عشق تا چه رسد به ادراكِ نمودش در برخي از موارد و بنابراين تستِ آموزه ماركس دراينباره بگذار يك مثال ساده بزنم: تو ميداني كه من بشدّت عاشقِ طبيعتم. امّا حالا چگونه ميتوانم بدانم كه طبيعت نيز عاشقِ من است؟! ضمن آنكه از بيولوژي ميدانيم اصلاً از براي دست نامرئي تكامل فرقي نميكرد كه نوع انسان يا هر حيوان ديگري همچون شاخكي ديگر در شجره حيات پديد مي آمد يا خير؟! طبيعتي كه نسبت به همه موجودات بيتفاوت است؛ آخه چگونه قادر به بيان عشق خويش است به منِ نوعيِ عاشقش؟!


damagh sarbala 5:52 @ Wed, 24 Dec 03

زمانی که توانستم عقابد ديگران را بدون غرض گوش کنم....انسانم..ببين از اين متنت لذت بردم


Modiri 5:44 @ Wed, 24 Dec 03

شبح عزیزم سلام . خسته نباشی . شب یلدایت مبارک و نورافشان . مرسی که با صرف وقت مطالب خوبی را برای ما خوانندگان انتخاب می کنی . راستش دیدگاه مارکس تا حدی هضمش برایم سخت بود . گفتم شاید ایراد از ترجمه باشه . ضمن تشکر از پرچانه متاسفانه انگلیسی من چندان چنگی به دل نمی زنه که بتونم از ترجمه انگلیسی متن استفاده کنم . فکر کردم بهترین راه این هستش که با خود تو اشکالاتم را در میان بذارم.

اول از همه به من بگو منظور از "اگر انسان انسان باشد" چیست ؟ مگه انسان قراره چیز دیگه ای جز انسان باشه ؟ خوب ما اگه معتقدیم انسانها برابرند و بر اساس طبقه و دیدگاه شناسایی نمی شن، پس این حرف چه معنی می تونه داشته باشه بغیر از تفکیک انسانها به خودی و غیر خودی ؟ آیا غیر از اینه که انسانها را با خط کشی از هم سوا می کنن و با طراز ایدئولوژیک درصد آدمیت شون را می سنجن ؟؟

مارکس ادامه می ده: "آن‌گاه می‌تواند عشق را فقط با عشق، اعتماد را فقط با اعتماد و غيره معاوضه کرد" و بعدش می گه: "اگر عشق‌ات، عشقی متقابل نمی‌آفريند، اگر با نمود زنده‌ی خود به عنوان آدمی عاشق، محبوب (ديگری) نمی‌شوی، آن‌گاه عشق‌ات ناتوان است و اين عين بدبختی است."
به نظر تو این گفته مارکس در تضاد با فردیت انسان نیست ؟ در این گفته حق انتخاب انسانها نادیده گرفته نشده ؟ خوب ممکنه من عاشق کسی بشم که اون اصلآ حاضر نباشه قیافه منو یک لحظه ببینه !!! اونوقت این نشونه بدبختی منه ‌؟؟‌!! واسه چی ؟ اینجا به نظرم مارکس به نظریه خودش یعنی نگرش طبقاتی و طبقات اجتماع توجه نکرده و فکر نکرده که چیزی به اسم تفاهم با عشق فرق داره و ثانیآ تفاهم نیازمند عناصری مهم تر از احساسات هستش و برای بوجود آمدن تفاهم شرایطی باز مهمتر از ظواهر یا احساسات آنی لازمه.

" اگر می‌خواهيم بر ديگران تاثير گذاريم، بايد قادر به برانگيختن و تشويق ديگران باشيم."
بعله درسته اما تأثیر به چه منظور و هدفی ؟ در کنارش باید دید چه چیزی تأثیر را پایدار می کنه احساس یا درک عقلی اون ؟ خوب خمینی و هیتلر هم مردم را گول زدن و تحت تاثیر قرار دادن !! حالا چه امتیازی باید به اونا بدیم ؟؟ اینجاست که می بینیم مارکس شرط عقل و خرد انسانی را نادیده گرفته و رابطه تاثیر را با پذیرش متوجه نشده .

"اگر بخواهيم از هنر لذت ببريم، بايد هنرمندانه پرورش يافته باشيم؛ "
فراموش نشه که هنر بخشی از زیبایی هستش و نه تمام زیبایی . درک هنری معنی کلی اش زیباشناسی در معنای جوهری اون نیست چون ممکنه آدم یا حیوان از خیلی چیزها لذت ببره که کوچکترین ربطی هم به هنر نداشته باشه . بعضی آدمها دوست دارن موقع عشق بازی همدیگر رو کتک بزنن یا کلمات رکیک به هم بگن ؛ این اسمش هنره ؟!!
می خوام بگم نه تنها باید هنر را تعریف کرد بلکه بایستی دونست که هنر بخشی از زیبایی هست اما تمام اون نیست و به همین خاطر مارکس نشون می ده که نظرش آلوده به رمانتیسمه .

ببخش که طولانی شد شبحی ناز . می دونی اینجا خودمو خیلی راحت حس می کنم. صفای وجودت.


ترانه 4:10 @ Wed, 24 Dec 03

ماركس تفكر و شعور را از پراتيك انساني قابل تفكيك نمي بيند.
از همين رو طبيعت انسان يك محصول تاريخي است. ُتاريخ چيزي نيست جز تحول بي وقفه در طبيعت انسانُ! چرا كه اساس و محور انسان است!

شبح جان شروع تعطيلات سال نو ميلادي را با عشق براي ما زيباتر كردي!
بدرخشي هميشه!


nana 4:03 @ Wed, 24 Dec 03

شبح عزيزم

در اين دنيای دهشتناک و بيرحم که هرچه از تاريخ گذشته بشر وجود داره مثل بناهای تاريخی و عجايب چندگانه نشانی از يک امپراطور يا سردار و يا قلدری است که بجا مانده و هرگز هيچکس از اون توده های بدبختی که اين بناها را ساخته اند نامی نميبره و حتی نامی ندارند که کسی ببره .
وقتی مردی پا به عرصه ميگذاره که دغدغه اش اون تودها هستند .
اگه اسم اين مرد را عاشق ترين عشاق نگذاريم پس چی بگذاريم

به من بگو اگه مارکس عاشق ترين عشاق نبوده پس چی بوده .


سیاهکل 3:25 @ Wed, 24 Dec 03

عمو شبح گل خیلی زیبا بود آنقدر زیبا که هیچ نا زیبایی نمی تواند زیبایی آن را رد کند


محمد جواد طواف 3:15 @ Wed, 24 Dec 03

چقدر این جملات زیباست ... واقعا برای اثر گذاری بر دیگران باید اصیل و خودمان باشیم.. جوری که دیگران از ما عشق را دریافت کنند...افکار ، احساس و بدنمان و عملمان باید با قصد و نیتمان هماهنگی داشته باشند..


سارا 2:55 @ Wed, 24 Dec 03

شبح عزیزم ، فکر نمی کنم عشق به انسان جز در داستانها وجود داشته باشد ... میشه همه رو دوست داشت ... اما دوست داشتن یک نفر ؟... من ندیدم ... تو دیدی؟


parisa 2:25 @ Wed, 24 Dec 03

کاش همه اين رو می خوندن!


زمینی 2:13 @ Wed, 24 Dec 03

چقدر زيباست.
يک ايرادی که در ما وجود دارد اين است که اغلب برای خودمون يک ديدگاه دوقطبی نسبت به هر چيز و هرکس ايجاد می کنيم و بعد يا دوستش داريم و دربست قبولش داريم! يا نه در نقطه ی مقابل آن می ایستیم. این هم بازتاب کامنت خوندن !!
سعید عزیز(18) خیلی منطقی دلیل نمی آوری در مورد 3 هم برخلاف شما معتقدم برای دریافت و درک و لذت یک اثر هنری باید توانایی خوانش آن را داشته باشیم در غیر این صورت از درک زیبایی آن عاجزیم.بهترین مثال هم می تواند بازتاب مردم نسبت به یک اثر هنری و یا سبک هنری باشد.


اسد 2:04 @ Wed, 24 Dec 03

طفلك آنقدر موجودي منطقي بود كه حتي در صحبت از عشق هم از چنگ آن خلاص نمي شد.


روشن 1:17 @ Wed, 24 Dec 03

شبح عزیز.
وبلاگ ائلدار آپدیت شد. آدرس:
http://eldar.persianblog.com


غبارافکار 0:46 @ Wed, 24 Dec 03

اگر بجای عشق هر روز در دل افسردگی و کينه بکارن چی؟


سعيد 23:21 @ Tue, 23 Dec 03

اين جملاتِ سرتاپا رتوريك را وقتي خواندم ياد مرحوم دكتر شريعتي خودمان افتادم. حالا چند تا سؤال از ماركس:
۱. ”اگر انسان، انسان باشد“. مگر نيست و يا قراره انسان چي باشد؟!
۲. ”روابطش با دنيا روابطی انسانی، آنگاه می‌تواند عشق را فقط با عشق، اعتماد را فقط با اعتماد و غيره معاوضه کرد.“ خوب بجاي انسان ميتوان هر حيوانِ ديگري را گذارد و بازهم همين ويژگيها را برايش بازشمرد. اتّفاقاً عرفا و بسياري از علماي اخلاق معتقدند كه اين عين سود/اگرائي، يوتيليتارنيسم، است. پس تكليف فداكاري چي ميشه؟!
۳. لذّت از هنر ربط چنداني به پرورش هنري ندارد؛ چون هنر را مثل علم نميتوان آموخت. همانقدر كه وجود رنگين و بوي عطرين يك گل از براي يك زنبور عسل جالب و زيبا و جذّاب است درست بنا به همان سائقِ حياتي اكثر انسانها، بدون ديدن هيچگونه تربيتي در امر هنر، از زيبائي و هنر مهندسي تكامل طبيعت در ساختن يك گل و بويش يا ديدن دشت و دمن خرّم و يك آبشار مثلاً لذّت ميبرند همينطوره مشاهده آثار هنرمندان.
۴. ”اگر می‌خواهيم بر ديگران تأثير گذاريم، بايد قادر به برانگيختن و تشويق ديگران باشيم.“. نقش عقلانيّت چي ميشه اين وسط پس؟! بعبارت ديگر برانگيختن و تشويق بعنوان عناصر عاطفي و احساسي، شرط لازم، مهمّند ولي تحقّقِ ”تأثير“ محتاج ارائه برهان و ارائه شواهد نيز هست، شرط كافي،. البتّه اگر آدمها را در صدد گول زدن نباشيم و يا شعور آنها را مساوق گوسفندان و خود را هم شبانِ آنها ندانيم. و دقيقاً همينست فرق ميانِ يك سوفسطائي و يك فيلسوف.
۵. ”هر کدام از روابط ما با بشر و طبيعت . . . ومحبوب (ديگری) نمی‌شوی، آنگاه عشقت ناتوان است و اين عين بدبختی است.“. رابطه اي تعليلي به اين سادگيها ميان امور فوق برقرار نيست ضمن آنكه نيكي را متوقّف بر اثر ميكند. در حاليكه قدماي ما گفته اند كه ”تو نيكي مي كن و در دجله انداز“ و اثرش را هم بعالم غيب و نه ابژه و عين و مادّي و دنيوي و شهودي واگذار.
بهرحال Nice Try


porchaneh 22:42 @ Tue, 23 Dec 03

این تنها باری نیست که مارکس از عشق صحبت کرده. نظیر اینها زیاد داره. چیزی که من یادم مونده اینه که جایی گفته رفتار مرد با زن نشون می ده چقدر رفتار طبیعی او انسانی شده.

نقل قولی که شبح آورده به نظر من کمی اشکال داره چون فرض رو بر این گذاشته که نوع خاصی از رابطه انسان با دیگری یا با پیرامونش هست که انسانیه. می شه رسید اصلا چرا با زبان بازار درباره عشق و اعتماد صحبت می شه؟ مگه معامله ای در کاره؟ البته این نقل قول در نقد نقش و قدرت پول در جامعه سرمایه داریه و شاید هم به همین دلیل از این زبان استفاده شده.

و اما متن انگلیسی این نقل قول برای دوستان دیر باور:

If we assume man to be man, and his relation to the world to be a human one, then love can be exchanged only for love, trust for trust, and so on. If you wish to enjoy art, you must be an artistically educated person; if you wish to exercise influence on other men, you must be the sort of person who has a truly stimulating and encouraging effect on others. Each one of your relations to man -- and to nature -- must be a particular expression, corresponding to the object of your will, of your real individual life. If you love unrequitedly -- i.e., if your love as love does not call forth love in return, if, through the vital expression of yourself as a loving person, you fail to become a loved person -- then your love is impotent, it is a misfortune.


ارنستو چه گوارا 22:23 @ Tue, 23 Dec 03

سلام خدمت شبح بسیارعزیز که خیلی مخلصشم
شبح جان یک چند تایی شعر انگلیسی از مارکس دارم اگر خواستی بگو تا برایت بفرستم .
این یک قسمت از اشعار عاشقانه است که برای جنی گفته . چند تا یی ترجمه از اشعار مارکس هم توی وبلاگها دیدم .
وجه انسانی (اومانیستی )کارهای ادبی و فلسفی مارکس خیلی غنی هستش . راستی تا حالا
از زندگی مارکس فیلمی ساخته شده؟ خصوصآ آن قسمتی که ا ز اومانیسم عبور میکنه و به
خودش یعنی مارکسیزم میرسه باید خیلی جا لب باشه .

Karl Marx
EARLY LITERARY EXPERIMENTS
FROM THE ALBUMS OF POEMS DEDICATED
TO JENNY VON WESTPHALEN [1]
*
From the BOOK OF LOVE (Part I) [2]
CONCLUDING SONNETS TO JENNY

I

Take all, take all these songs from me
That Love at your feet humbly lays,
Where, in the Lyre's full melody,
Soul freely nears in shining rays.
Oh! if Song's echo potent be
To stir to longing with sweet lays,
To make the pulse throb passionately
That your proud heart sublimely sways,
Then shall I witness from afar
How Victory bears you light along,
Then shall I fight, more bold by far,
Then shall my music soar the higher;
Transformed, more free shall ring my song,
And in sweet woe shall weep my Lyre.


کيميا 21:13 @ Tue, 23 Dec 03

چقدر جالب و اموزنده بود اما از اين مرتضوی تا ان مرتضوی می بينی چقدر فاصله است ....!!!!!


sofeia 20:37 @ Tue, 23 Dec 03

ياداوری خوبی بود


روشن 20:28 @ Tue, 23 Dec 03

شبح عزيز!
اولا : کارل مارکس در کشور ما (بخصوص برای نسل جوان) بسيار نادرست معرفی شده است. چند وقت پيش توی کلاس معلم دينی‌مون بحث مارکس رو پيش کشيد و گفت مارکس معتقد بود همه چيز بايد اشتراکی باشه . حتی خانواده !!!!
بنظر من حتی اگر اعتقادات يک فيلسوف يا نويسنده مغاير اعتقادات ماست نبايد با بد معرفی‌کردنش ذهنيت بقيه رو نسبت به اون خراب کنيم .
دوما : متن خيلی قشنگی بود ...
سوما : با اينکه نمی‌نويسم ولی مطالبت رو حتما می‌خونم .
چهارم : موفق باشی


زهرا 19:55 @ Tue, 23 Dec 03

شبح جان، با عرض پوزش من اصلا باورم نميشه که اينو ماکس گفته باشه !!!!


nasrin 19:40 @ Tue, 23 Dec 03

با سلام ٫ بنظرم بخصوص در مورد جمله آخر زيادی کلی گوئی شده چون در روابط انسانی خصوصيات طرفين در تعيين رابطه تاثير دارند و مثلا در اين مورد اگر آن (ديگری) اصلا معنی عشق را نداند يا نفهمد تکليف چيست ؟


nasrin 19:40 @ Tue, 23 Dec 03

با سلام ٫ بنظرم بخصوص در مورد جمله آخر زيادی کلی گوئی شده چون در روابط انسانی خصوصيات طرفين در تعيين رابطه تاثير دارند و مثلا در اين مورد اگر آن (ديگری) اصلا معنی عشق را نداند يا نفهمد تکليف چيست ؟


jay 19:38 @ Tue, 23 Dec 03

هاله جان کتاب نامه های مارکس به همسرش جنی رو خوندی ؟

شايد کمی از زندگی خصوصی اين متفکر قرن ۲۰ دستگيرت بشه


jay 19:36 @ Tue, 23 Dec 03

شبح جان ممنون که ترجمه اين مقاله رو ميگذاری اينجا .
من تا بحال هيچکدوم از متون مارکس و يا لنين رو به فارسی نخوندم !‌راستش گير نياوردم !! البته کاشکی آلمانی بلد بودم و به زبون اصلی ميخونم ولی انگليسی هاش هم مطلب رو ميرسونه .


هاله جان آدرس بده تا برات کپی اش رو بفرستم !

شبح به اين با سوادی نوبر والا !!! :-)


آرمين گيله مرد 19:27 @ Tue, 23 Dec 03

سلام ....
اينقدر اين رسانه های سرمايه جهانی مردم را ترساندند و گول زدند که خيليها نميدانند که مارکس يک فيلسوف بزرگ بود که سعی داشت و دوست داشت جهانی بهتر برای مردم درست کند ... توی اعتصابات دانشجويی در آلمان هم اکثر دانشجويان شرکت نميکنند بخاطر اينکه ميترسند يکی بهشون بگه کمونيست يا سوسياليست ... انگار که بيماری مسری و شفا ناپذير هست ...


هاله 19:01 @ Tue, 23 Dec 03

من تا اصل اين نوشته رو به انگليسی نبينم باور نميکنم مارکس انقدر لطيف بوده باشه. :)


porchaneh 18:53 @ Tue, 23 Dec 03

«روابط انسان با دنيا انسانی باشد» يعنی چه؟


roya 18:16 @ Tue, 23 Dec 03

چاره اش چيه شبح جان؟


سايه 17:59 @ Tue, 23 Dec 03

سايه من اصلا سنگین نشده..
مخصوصا اگه پستهای عاشقانه بخونم به روايت مارکس!!!


katbalou 17:34 @ Tue, 23 Dec 03

اين آقای مارکس بعضی وقتها يه حرف های درستی هم می زنه ها.
خوش بگذره


حميد 17:21 @ Tue, 23 Dec 03

سلام... زيبا بود...






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1263
تعداد نظرات: 26649
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 1, 2006 06:30 pm


از کجا آمده‌اند؟