●
16 آذر روز دانشجو گرامی باد
امروز مانده بودم چه بنويسم که ناگهان از آسمان مطلب جالبی دربارهی 16 آذر از رهگذر ثانی عزيز رسيد. از اين دوست عزيز تشکر میکنم و اميدوارم همهی دوستان که امکان حضور در دانشگاه و بخصوص دانشگاه تهران را دارند امروز را از دست ندهند و خود را به دانشگاهها برسانند.
متاسفانه من ممکن است نتوانم بروم و از اين نظر احساس غبن میکنم هر دوستی که به دانشگاه رفت و ذرهیی شد برای پرفروغتر کردن اين مشعل سوزان جای مرا نيز خالی کند.
۱۶ آذر، روز غرور ملی
۱۶ آذر یک روز ملی است. و در آینده، در ایرانی آزاد که امکان بررسی نقش این روز در تاریخ اجتماعی- سیاسی پنجاه سال اخیر ممکن باشد، اهمیت آن روشن خواهد شد. در همهی این سالها، ۱۶ آذر سمبل آن شعلهی نامیرای آزادیخواهییِ مردم ایران بوده است که از سینهیِ دانشجویان و جوانان زبانه کشیده و در تاریک ترین شبها، چادر سیاه استبداد را که بر روی سرزمین ما پهن شده، به آتش کشیده است.
من با خود خاطرهی۱۶ آذر سالهای پنجاه را دارم. سالهای جوشش دوبارهی مبارزه، پس از سالهای شکستِ جبههیِ ملی دوم. سالهایی که «سلهدارها / بهترین پرندگان شهر را /در قفس نگاه داشتند / سالهای رونق قفس / سالهای اشک مادران پیر». مبارزهای که در گسترش خود به انقلاب ۱۳۵۷ و سرنگونی نظام سلطنت در ایران منجر شد.
در این سالهای تبعید، بارها با هوشنگ کشاورز صدر، که از رهبران دانشجویی در سالهای چهل و از دوستان نزدیک بیژن جزنی، حسن ضیاءظریفی، داریوش فروهر، پروانهی اسکندری و...، بوده است، در بارهیِ آن سالها صحبت کردهام. هوشنگ همیشه روی ۱۶ آذر ۱۳۳۹ تکیه کرده و از آن همچون خورشیدی که توانست یخ استبداد حاکم شده پساز کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را آبکند، یاد میکند. امروز صبح دوباره زنگ زدم و برای همهیِ شما عزیزان، با او در بارهی ۱۶ آذر ۱۳۳۹ صحبت مختصری کردم که در اینجا میآورم.
سالهای پس از کودتای ۲۸ مرداد سالهای سیاهی بودند. نهضت ملی شکست خورده بود، مصدق و یارانش از صحنهیِ سیاسی حذف شدهبودند و حزب توده که بزرگترین نیروی چپ آن زمان بود به شدت سرکوب شده بود. فتح دانشگاه و کشتهشدن قندچي، شريعت رضوي و بزرگنيا در دانشکدهیِ فنی، از سهمگینترین ضربهها به جنبش آزادیخواهی ایران بود. در تمام سالهای پس از سقوط رضاشاه تا کودتای ۲۸ مرداد، دانشگاه اگر نه کانون اصلی، یکی از کانونهای اصلی مبارزهیِ آزادیخواهی بود. حکومت کودتا خوب میدانست که باید تکلیفش را با دانشگاه یکسره کند. در ۱۶ آذر، کودتاگران با رژه رفتن بر روی پشت بامهای دانشکدهیِ فنی، به خیال خود فتح دانشگاه را اعلام کردند. اما این تصور اشتباهی بود. خون قندچي، شريعت رضوي و بزرگنيا میرفت که برای همیشه نهال جنبش دانشجویی ایران را به چنان درخت سرسبز و پرباری تبدیل کند که دیگر تیشهیِ استبداد هیچ دیکتاتوریی نتواند به این جنبش، که در دل مردم ایران و جنبش آزادیخواهی و عدالتجویی آنان، ریشه دوانیده بود، صدمهیی بزند. پس از ۱۶ آذر، جنبش دانشجویی در پی هر سرکوبی، همچون ققنوس از خاکستر خود، نیرومندتر شعله میکشید و سیاهییِ شب استبداد را میدرید. و این امر، در سال ۱۳۳۹ به شکلی زیبا رخداد.
در آن سالها جنبش اصلی دانشجویی در دانشگاه تهران متمرکز بود. در میان دانشکدهها هم دانشکدهیِ فنی و ادبیات بیشتر فعال بودند. سال تحصیلییِ ۱۳۳۹-۱۳۴۰ که شروع شد فضایِ دیگری در دانشگاه موج میزد. اینجا و آنجا، به گونههای مختلف میدیدی که دانشجویان میخواهند جو وحشت و اختناق حاکم بر جامعه را بشکنند. باهم جمع میشوند، صحبت میکنند و دنبال فرصتی هستند تا بتوانند ضربهیِ کاری را فرودآورند. و این فرصت طلایی ۱۶ آذر بود. بزرگداشت روزی که در یورش وحشیانهیِ عاملان سرکوب، سه دانشجو زندگی خود را نثار کردهبودند.
کمیتههای مخفی و خودجوش دانشجویی تصمیم میگیرند که در ۱۶ آذر کلاسها را تعطیل کنند و در صحن دانشگاه به تظاهرات دست بزنند. سر ساعت ۱۰ صبح، تمام کلاسها در تمام دانشکدههای دانشگاه تهران تعطیل میشود و انبوه دانشجویان در صحن دانشگاه با پلاکاردهایی که از پیش تهیه شده است، دست به راهپیمایی میزنند. پس از کودتای ۲۸ مرداد این اولین بار است که چنین حرکتی و به ویژه در چنین ابعادی شکل میگیرد. دانشجویان پس از سه بار چرخیدن در صحن دانشگاه، جلوی دانشکدهیِ حقوق گردمیآیند.
از پیش مشخص نمیشود که چه کسی در پایان تظاهرات سخنرانی کند، چون این امر از نظر امنیتی به شدت خطرناک است. پس از اینکه همهیِ دانشجویان در جلوی دانشکدهیِ حقوق گرد میآیند، اولین سخنران، زندهیاد پروانهاسکندری(فروهر) است که بسیار شجاعانه سخن میگوید. پس از او یک دانشجوی پسر به نام جمال اسکویی سخنرانی میکند. در پایان سخنان جمال اسکویی، داشجویان حرکت میکنند و یک بار دیگر صحن دانشگاه را دور میزنند و سپس متفرق میشوند. حکومت کودتا که غافلگیر شده است، بلافاصله واکنشی نشان نمیدهد.
خبر حرکت دانشجویان مثل بمب میترکد و دیگر نیروها را فعال میکند. بازار و جبههیِ ملی به میدان میآیند. این سالها همزمان است با روی کارآمدن کندی در آمریکا و سیاست دمکراتها در آرایشکردن چهرهیِ دیکتاتورهای همپیمانشان. بنابراین حکومت کودتا نمیتواند به سرعت و به شدتِ سالهای بعداز کودتا، جنبش دانشجویی را سرکوب کند. فعالیت دانشجویان در پیوند با بازار و جبهه ملی گسترش مییابد و هر روز ابعاد وسیعتری به خود میگیرد. در ۷ بهمن ۱۳۳۹، در یک یورش دستهجمعی تعداد زیادی از رهبران جنبش دانشجویی دستگیر میشوند.
تظاهرات دانشجویی برای آزادییِ دانشجویان دستگیر شده شروع میشود. اوج این تظاهرات آتش زدن ماشین دکتر منوچهر اقبال در صحن دانشگاه است. پس از مدتی، رژیم مجبور میشود برای آرام کردن دانشجویان، دستگیرشدهگان را آزادکند.
و بعد دیگر داستان سالهای چهل و روی کار آمدن امینی، فعالیت جبههیِ ملی دوم، سفر شاه به آمریکا، بستهشدن روزنههای اندکی که در فضای سیاسی ایران به وجود آمده بود، دستگیری رهبران جبههیِ ملی دوم و در حقیقت، تداوم قصهیِ پرغصهیِ حاکمیت استبداد بر میهن عزیز ماست.
December 7, 2003 10:57 AM
دوستان عزیز و گرامی
شما من را مجبور میکنید که باز هم یک سناریو بنویسم:
سناریو بر اساس اینست که در انتخابات بعدی مسلمآ تعداد کمتری نسبت به انتخابات مجلس ولی تعداد بیشتری نسبت به انتخابات شورا ها شرکت میکنند. به نظر من بین 30الی 40 در صد واجدین شرایط . با احتساب 10-15 در صد رای سنتی جناح راست و با احتساب نارضایتی مردم از عملکرد های اصلاح طلبان درصدی
از روی نا آگاهی و صرفآ مخالفت با خاتمی به جناح راست رای میدهند در نتیجه به نظر من جناح راست با یک اکثزیت 5 درصدی مجلس را قبضه خواهد کرد . حال این به چه معنی است ؟
کسب اکثریت نسبی جناح راست موجب حمله به کلیه پایگاههای بسیار ضعیف و شکننده جامعه مدنی خواهد شد
و موجب تثبیت بیش از پیش خفقان-سرکوب و سلب آزادی های سیاسی خواهد شد . مثلآ ممکن است تمهیدی برای
اینترنت اتخاذ شود- وزارت ارشاد کاملآ پاکسازی شود – کتابها بودار کلآ جمع آوری شودو....
ولی از نظر من سختگیری های اجتماعی در مورد حجاب و غیره کاهش می یابد و مذاکره علنی با ایالات متحده شروع میشود که این شکلاتی برای طبقات متوسط و مرفه خواهد بود.
از طرفی با افزایش فشارهای سرکوبگرانه تمایل به شورشهای محلی وصنفی افزایش می یابد و جامعه ما وارد مرحله جدیدی از سرکوب تمام عیار و شورشهای نا گهانی خواهد شد و در این شرایط مسلمآ ملی-مذهبی ها- ملی گراها وچپ های درون جامعه مدنی (مثل رئیس دانا) زیر فشار قرار خواهند گرفت ولی تغییر شرایط محسوسی برای نیروهای چپ- مجاهدین - روشنفکران و سلطنت طلبان که از بافت سیاسی ج.آ جدا هستند - نخواهیم داشت.
اسم چریک را آوردید و من را به یاد اشتباه تاریخی اکثر روسنفکران انداختید . روشنفکران فکر میکنند که مفهوم چریک شهری و یا چریک روستایی را احمد زاده ها-حمید اشرف ها و صفایی فراهانی ها بوجود
آورده اند. بوجود آمدن چریک بر اساس نیاز در یک دوره تاریخی است و بازگو کننده یک واقعیت است که متآ سفانه ملتهای بدبختی مانند ما به قهرمان احتیاج دارد . اگر زندگی تمامی چریکها را خصوصآ در ایران مطالعه کنید میبینید که اکثرآ آدمهایی با ماهیت فرهنگی هستند که جوابگو نیاز جامعه ای درشرایط سرکوب تمام عیار می باشند. چریک تبلور این نیاز است و متآسفانه آنقدر خوش باور است که سعی در بر آورده کردن
این نیاز دارد.
اسد جان
نوشتهای صورت مسئله را دقیق طرح نکردهام. ببینیم این ادعا خود تا کجا دقیق است.
۱- من نوشتهام عرصهیِ شطرنج سیاسی در ایران چهار بازیگر اصلی دارد. این، وجودِ بازیگران دیگر را، که از نظر من اهمیت کمتری دارند، نفی نمیکند. تو میگویی بین بازیگر(یا نیروی) اول و دوم «مورد» دیگری هست که خودت را جزو آن «مورد» میدانی. لطف کن و همانگونه که من در یک جمله هریک از این بازیگران(یا نیروها) را مشخص کردهام، این «مورد» بین ۱ و ۲ را مشخص کن و ما را به نظراتت حواله نده.
۲- من هر یک از چهار نیروی اصلی عملکننده را با یک مشخصهیِ کلی تعریف کردهام. طبیعی است که هریک از این نیروها، خود ترکیبی از نیروهای گوناگون هستند که اگر در مقطعی منافع مشترک دارند در مقطعی دیگر میتوانند منافع متضاد داشته باشند. مهمترین مسئله هم، شناخت نیروهای تشکیل دهندهیِ این چهار نیرویِ اصلی است. نیروهای درونییِ این چهار نیروییِ اصلی، ساکن و غیر فعال نیستند و حتی در طول مبارزه، جابجایی نیروها در بین چهار نیرویِ اصلی میتواند اتفاق بیفتد. به ویژه کم نبوده در تاریخ ما که نیروهایی از جبههیِ مردم، خواسته یا ناخواسته، در جبههیِ ضد مردم قرار گرفتهاند!
۳- شاید اشتباه کنم، ولی تو، خواسته یا ناخواسته، موضع مبهمی داری. اینکه ایدهآل تو یک جامعهیِ سوسیالیستی است، چیزی را روشن نمیکند. من روشن میگویم جمهوری اسلامی باید در تمامیتش برود و آنهم هرچه زودتر و تمام نیروها را در این راستا بسیج میکنم. حتا تظاهرات ۱۶ آذر و یا یک اعتصاب کارگری را باید در راستایِ این هدف ببینیم، گرچه خود هدفهای مقطعی مشخص دارند. و باز روشنتر میگویم طرفدار خشونت نیستم، اما اگر دشمن خشونت را به من تحمیل کرد آن را به کار میبرم.
پس از این موضع روشن، میآیم با تو، شبح، شمر، چهگوارا(احساس فیدل بودن کردم)، کنجکاو، ترانه و ... برای پیداکردن راهی برای رسیدن به این هدفِ عزیز، یعنی جایگزینکردن جمهوری اسلامی با یک نظام دیگر(که در مقطع کنونی به گمان من یک جمهوری دمکراتیک و لاییک است) به گفتوگو مینشینم. برایت کلمهیِ لطیفِ جایگزینکردن را هم به جای براندازی و یا سرنگونی بهکار میبرم که بدانی واقعاً طرفدار خشونت نیست.
یکبار دیگر این مثال را زدهام. هیچ پزشکی، مگر خودْ بیمار باشد، اگر تشخیص بدهد میتواند بیمارش را با دارو معالجه کند، عمل جراحی تجویز نمیکند. اما اگر پزشکی به خاطر دلنازکی، آپاندیس ترکیدهیِ بیمارش را عمل نکند، مسئول مرگ بیمار است.
و در آخر یک سئوال دوستانه. میتوانی ضرورت نقلقول از طالقانی را برای ما توضیح بدهی؟ من شمر را دوست دارم(این را خودش خوب میداند) و برعکس تو، به دانشش احترام میگذارم و گاه که میبینم از دانشش کمتر استفاده میکند غصهام میشود. ولی حق بده که نقل قول از طالقانی در بارهیِ کسانی که بسیاریشان دیگر در میان ما نیستند، مرا هم تکان داد.
بسیار خوب پس منهم سناریو امکان پذیر را از دید خودم مینویسم :
واقعیت های موجود نشانگر آنست که جنبش روشنفکری ایران هرچند حرفهای زیادی برای گفتن دارد ولی گوشهای چندانی طالب شنیدن ندارد . از طرفی شرایط داخلی در ایران آمادگی حرکات انفجاری را دارد و مسلمآ مهار و هدایت آن از تاب و توان روشنفکر ایرانی که خشونت را فی نفسه رد میکند و فاصله سنتی خود را با مکانیزم های سیاسی براندازی حفظ میکند خارج است .
نیروی های چپ نیزکه ضرورتآ میبایست ماهیتی کارگری داشته باشند و تشکلهای کارگری را هدایت نمایند با توجه به عدم وجود تشکل های سازمان یافته کارگری ناتوان میشوند. شورشها و اعتصابات پراکنده امروز طبقه کارگر بیش از آنکه بازتاب تولید فرهنگ کارگری باشد– بازتاب نمونه های عینی جنبش سرنگونی است. عدم تشکل طبقه کارگر احزاب و گروههای سیاسی چپ را بیش ازپیش بسمت روشنفکران و یا شورشهای کورهدایت میکند وچپ را بیش از پیش از خواستگاه اصلی خود یعنی طبقه کارگر جدا می سازد.
اما در این بین تمام شرایط برای سلطنت طلبان مهیا ست. تمایل عمومی – حضور آمریکا در منطقه- نا آگاهی مردمی که شورشهای کور را سازمندهی میکنند و اکثرآ نمود عینی لمپنیسم سنتی ایران هستند تا تشکل کارگری و یا آگاهی روشنفکرانه- احیای شوونیسم- سقوط ارزشهای
فرهنگی و اجتماعی و....
و امآ آیه یآس خواندن کار درستی نیست ! باشد قبول ! پس چاره چیست؟
نیروهای چپ و روشنفکر ایرانی از هر طیف فکری چاره ای جز اتحاد ندارند . اتحادی جهت یک مهار دوگانه . مهار دوگانه جمهوری اسلامی و سلطنت طلبان . هر چند این اتحاد شکننده است و دور از دسترس ....