●
شمعی در باد؛ توفانی در راه
مجرم بودند بايد به قتل میرسيدند!؛ جرمشان اين بود که از حقوق بشر و آزادی انسان نوشته بودند؛ جرمشان اين بود که میخواستند فرزندان قاتلينشان، حتا، در دنيایی انسانی زندهگی کنند و انسان باشند!
پوينده و مختاری رفتند تا ما بمانیم؛ مردند تا ما زندهگی کنيم، همسرانشان از آعوش گرم عاشقترين همسران محروم شدند تا ما سر بر سينهی معشوقمان بگذاريم و اين شب پرستاره را آرام به سحر برسانيم، کودکانشان، دختران و پسران نوجوانشان، از سايهی گرم پدرانی که عاشقترين پدران بودند محروم شدند تا دستان نوازشگر ما بر گيسوان پريشان فرزندانمان چنگ بزند، تا وقتی کليد را در قفل در خانه میچرخانيم لبخند بر لبانشان بنشانيم...
روزی که تناب دور گردنشان پيچاندند تا دم و بازدمی را که از آزادی میگفت از نفس بياندازند تنها بودند؛ خانوادههایشان، همسران و فرزندانشان، روزی که ترسان و بيمناک به خاکشان میسپردند تنها بودند، روزی که تشيعشان میکردند تنها بودند، در پنجمين سالگرد عروجشان تنهایشان نگذاريم. با تو هستم تو که میخواهی آزادانه دست معشوقات را بگيری و در کوی برزن نوای عشق سر دهی!، تو که در زير فشار کار له شدهیی!، تو که میدانی بردهگی شايستهی انسان نيست!،... تنهایشان مگذار!
روز جمعه در امامزاده طاهر شاملو چشم انتظار ماست میخواهد ببيند ما که با شعرهایاش عاشق شدهايم ما که با شعور او و همراهاناش شکفتيم آيا با گلی و قطرهی اشکی به ديدار او و دوستان خفته در آن گورستان، که کهکشانی از ستاره را در خود جای داده است، میرویم؟
سرانجام روزی که انسان، انسان شود و ما آزاد شويم، از قيد اين بندهگی، فراخواهد رسيد آيا آنروز از اين که قدمی پيش ننهاديم شرمنده نمیشويم؟ چشمان اشکآلود خانواده و دوستان محمد مختاری و محمدجعفر پوينده را با حضور خود به اشک شوق بنشانيم و لبهای غمگينشان را به لبخند شکوفا کنيم. بگذار تا همسران و فرزندان جانباختهگانمان بدانند تنها نيستند و هزاران فرزند و همراه دارند تا نوری را که از چشمانشان گرفتند در قلبشان جاری کنيم.
December 1, 2003 02:35 PM