چکيده: در مقالهی "حقوق بشر، دين و دولت" مقدمهی بحثی را در ارتباط با دين و دولت و حقوق بشر به طور کلی مطرح کردم و در پايان نوشتم:"تشکيل حکومت اسلامی در عين حال نفی "حکومت" و "اسلام" نيز هست. زيرا بقای "حکومت اسلامی" با عمل به قوانين اسلامی ميسر نيست و برای اين که "حکومت"، حکومت باقی بماند بايد "اسلامی" نباشد و از اينجا بود که "مصلحت نظام" شکل گرفت و در واقع مفری شد برای حل تضاد بين "اسلام" و "حکومت" و سرانجام اين حکومت نبود که اسلامی شد اين اسلام بود که حکومتی شد.
و اين خود بحث مفصل ديگری است که بايد به فرصتی ديگر موکول شود."
و اکنون آن فرصت ديگر: آيا ج.ا. حکومتی مذهبی است؟
شايد اين سوآل به نظر عجيب بيايد و پاسخ به آن بلافاصله مثبت باشد. اما منظور از حکومت مذهبی چيست؟ آيا عدهیی آرمانخواه حکومتی تشکيل دادهاند تا احکام قرآنی را به اجرا درآورند و بقا و دوام برایشان مطرح نيست که هر چه هست عمل به وظيفهیی الهی و قدسی است؟ نگاهی سرسری به تاريخ شکل گيری ج.ا. نشان میدهد نحوهی شکلگيری حکومت اسلامی به صورت کاملا پراگماتيستی و بسيار عملگرايانه بوده است. از آغاز بنا بر اين بود که آيتالله خمينی به قم برود و به امور مذهبی بپردازد و فقط به عنوان منتقد دولت از دور دستی بر آتش داشته باشد. او حتا روحانيت را از شرکت در نخستين انتخابات رياست جمهوری برحذر داشت. وظيفهی تشکيل دولتی سکولار با رنگ و بویی مذهبی به مهندس بازرگان و ياراناش سپرده شد. نخستين رئيسجمهور، جمهوری اسلامی شخصی شد که "دکتر بودناش" بر فرزند "آيتالله بودناش" میچربيد. در واقع بنیصدر به عنوان اقتصاددان و آشنا به علوم جديد وارد عرصهی مبارزهی انتخاباتی شد و از سوی آيتالله خمينی تاييد شد. اما حوادث بعدی و راديکاليزم موجود جنبش به نحوی جريانات را پيش برد که سياستمداران ليبرآل نمیتوانستند مهار قدرت را در دست بگيرند و در عين سرکوب راديکاليزم موجود ظاهری راديکال به خود بگيرند. آيتالله خمينی و روحانيت هوادارش وارد کارزار سياسی شدند و قدرت را در دست گرفتند. آنها در نهايت امر دولت تشکيل دادند! (گيرم دولتی ناقص) و هر دولت حتا به شکل ناقصاش نمیتواند مذهبی باشد. عمل به برخی از قوانين اسلامی نه از روی باور مذهبی و نه از آن روی که دولت، دولتی مذهبی آنچنان که در قرون پيش با آن روبهرو بوديم، بوده است؛ بلکه راهی بود که هر دولت بحرانی به آن متوسل میشد. ممکن بود اين اعمال به اسم طبقهی کارگر! يا بوديسم و يا "آزادی و دموکراسی" صورت بگيرد. وجود نهادی به نام "مصلحت نظام" خود به خوبی گواه اين موضوع است که "دولت جمهوری اسلامی" بين عمل به احکام اسلامی و بقای خود، دومی را انتخاب میکند. اگر اين مصلحت حکم کند که "آزادی پوشش" قانونی شود شک نداشته باشيد که چنين میشود. مگر هماکنون در امالقرای اسلام زنان خودفروش بر سر قيمت با مشتری چانه نمیزنند و بر سر پشتبام منازل "علمک شيطان" نصب نيست!
به همين دليل هر استراتژی که روی "اسلام سياسی" ماندن اين نظام شرط ببندد ممکن است در آيندهی بسيار نزديک از جمهوری اسلامی رودست بخورند. اين حکومت برای بقای خود به هر کنوانسيونی که بشود حدس زد خواهد پيوست و هر قانونی را تصويب خواهد کرد تا موجوديتاش به خطر نيفتد.
با عمده کردن تضاد بين "جمهوری اسلامی" و "حقوق بشر" مفری برای بقای آن بهوجود میآيد. زيرا اين حکومت قادر به حل اين تضاد است. تضادی که اين حکومت به دليل ماهيتاش نمیتواند حل کند. تضاد بين حکومت و آزادیهای سياسی است. اين تضاد را "شاه" هم نمیتوانست حل کند و کوچکترين قدم در راه حل آن به نابودیاش منجر شد.
مسلم است که "تفاوت زيادی است ميان دولت کاملی که به دليل نقص ذاتی در سرشت عمومی دولتها مذهب را از پيشفرضهای خود میداند و دولتی ناقص که به دليل نقص ذاتی موجوديت خاص خود به عنوان دولتی ناقص، مذهب را بنيان خود اعلام میکند.[1]" و دولت ج.ا. از آغاز تا کنون از دولت شکل دوم در حال انتقال به دولت شکل اول است. اما آيا به تمامی میتواند اين راه را طی کند؟
به نظر میرسد پاسخ اين سوآل منفی است. ج.ا. خود نمیتواند خود را منحل کند و از حکومتی مذهبی که دولت چاشنی آن است به دولتی کامل که مذهب چاشتی آن است تبديل شود. ج.ا. با دو مشکل عمده روبهروست:
اول اين که اسلام و البته هر دين ديگری نمیتواند "دولت" تشکيل دهد و براساس قوانين مذهبی به ادارهی کشوری بپردازد که در نظام سرمايهداری جهانی حل شده است. در عصر امپرياليسم و سرمايهداری جهانی بورژوازی مذهبی همانقدر بیمعناست که بورژوازی ملی!
به طور خلاصه اهداف سکولار اين دولت با پوستهی مذهبیاش در تضاد است.
مشکل دوم ج.ا. مشکل سرمايهداری جهانی و شکل خاصاش در کشورهای پيرامونی است. مشکلی که تمام اين کشورها را در آستانهی سقوط حاکميتهایشان به صورت انقلاب يا کودتا يا جنگ داخلی و يا حتا رفراندوم و انتخابات قرار داده است.
به طور خلاصه دولت بورژوازی ناگزير است که دولتی دموکراتيک باشد و دولت دموکرايتک در کشورهای پيرامونی با منافع امپرياليستی بورژوازی در تضاد است.
برای حاد کردن مشکل نخست ج.ا. همان راهحلی کارآمد است که مارکس در مورد دولت مذهبی آلمان آن زمان میگويد:
"دولت مسيحی رسمی در آگاهی خويش آرمانی است واجب که تحقق آن ناممکن است؛ اين دولت نمیتواند واقعيت وجودش را برای خود توجيه کند مگر با دروغ گفتن به خويش، و بنابر اين هميشه در چشم خويش محل ترديد، غيرقابل اعتماد و مسئلهساز باقی میماند. بنابرين، نقد کاملا مجاز است تا دولتی را که به انجيل تکيه دارد به چنان پريشانی روانی سوق دهد که ديگر نداند که يک پندار است يا يک واقعيت؛ و در آن حالت ننگ اهداف سکولارش –که مذهب صرفا پوششی بر آنها است- با صداقت آگاهی مذهبیاش، که مذهب را هدف نهایی جهان میداند، در تعارض آشتی ناپذير قرار گيرد[2]"
به عبارت ديگر بايد از يکسو ناکارآمدی قوانين اسلامی را هر روز به رخ اين حکومت کشيد و از سوی ديگر نشان داد که چگونه هر وقت به قوانين اسلامی عمل میکند "نادولت" است و هر وقت "دولت" است ديگر به قوانين اسلامی عمل نمیکند.
اما از آنجا که ممکن است با اصلاحات و يا جابجایی جناحها در درون ج.ا. اين نظام تا حدود زيادی پوستهی اسلامی خود را به کناری نهد و اهداف سکولارش را پی بگريد نبايد اين تضاد را عمده کرد. با عمده کردن اين تضاد با هر حرکتی که ج.ا. به سوی سکولاريته برمیدارد درواقع خود را بيشتر تثبيت میکند. بايد رياکاری و تضاد بين "اسلام" و "جمهوری" را افشا کرد اما به تضاد اصلی رژيم که همانا تضاد بين حکومتی تامين کنندهی منافع سرمايهداری جهانی و نياز به دموکراسی در آن است، دامن زد. حل اين تضاد نتنها از حاکمان کشورهای پيرامونی برنمیآيد که طراحان سياست جهانی نيز در آن مانده اند. حل کامل اين تضاد فقط پس از فروپاشی نظام سرمايهداری جهانی ميسر است. خلاصه
استراتژی مقابله با ج.ا. بايد حول دو محور صورت گيرد در محور نخست بايد رياکاری نظام در عمل به قوانين سلامی را به رخاش کشيد و نشان داد که چگونه رياکارانه به قوانين اسلامی عمل نمیکند و برای بقای خودش و برای اين که سردمداران بورژوایاش بر ثروتشان بيافزايند عمل آرمانگرايانه به قوانين اسلامی را به کناری مینهند و با شيطان دست میدهند.
محور اصلی مبارزه را بايد در دموکاراتيزه کردن فضای درون کشور قرار داد. هر چقدر نظام مجبور شود آزادیهای دموکراتيک را حتا در جهت منافع بورژوازی تامين کند انحلال خودش را جلو میاندازد. نظام سرمايهداری جهانی را بايد برای حمايت از کشوری غير دموکراتيک به نقد کشيد.
در واقع با نشان دادن "اسلامی" نبودن ج.ا. پايههای مشروعيتاش سست میشود و با نشان دادن "جمهوری" نبودن آن پايههای حقانيتاش.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - كارل ماركس، دربارهی مسئلهی يهود گامی در نقد فلسفهی حق هگل، ترجمهی دکتر مرتضا محيط، ويراستارن: محسن حكيمی- حسن مرتضوی. ص 27 بخش گامی در دربارهی مسئلهی يهود.
[2] - همان جا صفحهی 29
November 14, 2003 03:24 PM
15:39 @ Sun, 11 Apr 04
down with islamic republic of iran
M
15:21 @ Sun, 11 Apr 04
DOWN WITH ISLAMIC REPUBLIC OF IRAN
Farid
7:25 @ Thu, 20 Nov 03
سعید !
کامنت هایت بیشتر از اینکه ابراز نظر راجع به چیزی یا پلیمیک با کسی باشد ، پخش ممتد پارازیت نوشتاری است.
از اصالت متن اصلی در مقابل ترجمه می گويي اما زبانت عاریتی و توهین آميز است.
نقد فلسفی و سیاسی ات به مارکسیسم نيز کپی فرسوده ی ترجمه های فارسی منتقدین سطحی و پرورشی درجه سوم بورژوازی است. کمی جدی باش !
Aftab
6:45 @ Thu, 20 Nov 03
سلام و درود
به دليل کمی وقت و نخواندن کامنت ها شايد بسيار خام بنويسم اما نتوانستم از قلقلک اين به نوعی انتقاد صرف نظر کنم : به نظر مي رسد با نشان دادن اسلامی نبودن جمهوری اسلامی پايه های محبوبيت اش سست ميشود و با نشان دادن عدم جمهوریت پایه های مشروعیت.
آیا اينطور نيست؟؟؟؟
سعيد
3:13 @ Thu, 20 Nov 03
شبح: ”حداقل اخلاق پسنديده حکم میکند از استفاده ابزاری از دموکراسی و آزادی در جهت بسط ديکتاتوری بپرهيزی.“
سعيد: احسنت؛ و دمت گرم! جدّاًً دلم نيامد بدون تأكيد بر روي اهميّت اين جمله گرانبها گورم را بكنّم و بروم گم شم. اين تذكّر بسيار بجائي به من، ديگران را كاري ندارم، بود. اصلاً ميمِ ”استفاده ابزاري از دموكراسي و آزادي براي حاكميّتِ ديكتاتوري“ قبل از هر چيز و دقيقاً پارادوكس دموكراسي است. يعني ابتدائأً و محسوساً يك مشكل سياسي يا همان قطع اكسيژن آزادي است و البتّه همانطور كه به حق گفتي به يك رذيله اخلاقي نيز قابل تحويل ميشود. كاملاً درسته! خيلي جالبه كه روشنفكران، ديني + سكولار، معمولاً به تأثير دين و اخلاق بر سياست بصورت بُرداري يكطرفه/تكسويه آنهم اثباتأ/نفياً يا ممدوحاً/مذموماً ميپردازند. اين بدينخاطره كه ديالكتيك، اثر متقابلانه، مادّه و انديشه يا ميم و ژن را بر هم نميفهمند و بدان از ترشّحِ بالعكس اوّلي بر ثانوي غافل ميشوند. پس ما در مقام اهميّت و اثر عيني اين قلمروهاي وجود يا تعاطي همان جهانهاي ”يك“، طبيعت، و ”دو“، ذهني، پوپر بر هم در واقع با يك تقارنِ ”علّي//دليلي“ مواجهيم. و خيلي جالبه كه اثر اين جهالت/خطا در انتها خودش را در جهانِ ”سه“، نهادهاي سياسي، منعكس ميكند و مثلاً ما را در چالش با ”پارادوكس دموكراسي“ دچار دردسر ميكند.
حالا،چون تذكّر بسيار حياتي را يادآوريم كردي(اصلاً فلسفه علم اخلاق يعني همين: تذكّر، تذكّر و بازهم تذكّر!) بايد بگم كه ”كارل پوپر“ دقيقاً از براي حذر از چنين دايلمائي، پارادوكس دموكراسي، است كه ميگويد:
” تمامي تعليمات در دورانِ دانشگاهي (و اگر ممكن باشد حتّي قبل از آن) ميبايست:
۱. تمرين و تشويق به تفكّر نقدي Critical Thinking باشد. و
۲. فلسفه آموزش و پرورش بايد آموختنِ همان سرانديشه سقراط باشد كه فرمود ”بدانيم همي كه چقدر نادانيم.
*اين دو ميم رابطه ارگانيك با هم دارند. يعني هدفِ فكر نقدي كشف خطاهايمان است و همين كشف مستمر و جدّيِ اشتباهات است كه در حين پروسه نقد خويش و ديگران؛ نه تنها ضامن ادامه رشد معرفتِ بشري است بلكه معضل يا خطر پارادوكس دموكراسي را نيز ميتواند (منظورش اينه كه معرفت شناسانه؛ سعيد) آدرس دهد.“
Criticism & the Growth of Knowledge 1970, pp, 52-
53
بازهم مرسي از تذكّرِ بكرت؛ آفّرين :-) منتهي ما حالا بايد با توجّه به همين وضع و يا توپولوژي، نقلي + عقلي + تجربي، فرهنگي كه داريم بتوانيم به هر قيمت شده ”تفكّر نقدي“ را بدل به يك سنّت حسنه اخلاقي بكنيم و بقول دكتر سروشِ، خشتك پاره و فيلسوف معاصر بزعم تو/بامداد، آنرا بدل به چيزي شبيه ”غيرت“ (داش آكلي جامعه مردسالارمان نسبت به زنانشان؛ اين اضافات از آنِ من است و نه قولِ خودش.) بكنيم :-)
مرسي/سعيد
سینا هدا
2:19 @ Thu, 20 Nov 03
سعید درهمی عزیز!
من باحترام وبلاگ شبح پاسخی مفصل در وبلاگم برای آخرین بار به توی عزیز نوشته ام.
عزیزم! سلاطونی که تو داری باعث تاسف من و ماست ، به همین دلیل و البته دیگر دلایل است که با تو مدارا میکنم.
اگر خواستی به وبلاگم سربزن و آخرین حرفهایم را دراین بابا با خودت بخوان.
و البته فکر کن اگر یکی با تو مثل خودت گفتگو میکرد آیا تاب می آوردی؟
باری علی رغم خشونت کلام و سبک نگاه ئ ادبیاتت من هنوز به تو احترام میگذارم.
اهورا اشون
1:24 @ Thu, 20 Nov 03
درود: شبح جان، اگر ممکن بود و اين شلوغی اجازه داد، در يک جملهی کوچولو! جواب حقير را هم بده که انشاءالله باطن جدّم خدا صبرت بده! قربانت.
سعيد
23:52 @ Wed, 19 Nov 03
سياوش جان و اسد آقا؛
بالامجانان؛ جريان كتك كاري منهم شوخي بود بابا من زهوارم زير اين كيميوتراپي كه هر از شيش ماه بايد بخاطر سلاطون، بقول مشديها، بكنم در رفته. شدم چوب خشك كه به بادي سرما ميخورم و تب ميكنم و حسابي متشنّج ميشه جسم و اعصابم. از عهده كارم بربيام كلامو ميندازم هوا. كاش زودتر ميشد با شمايان كشتي كج گرفت :-)
شبح جان؛
نه، خودتو به زحمت ننداز. كاملاً حق با توست داداش. از آنجا كه برخي دوستان و منجمله خودم از سرِ سِلفيشنِـسي!!! سربسرم ميذارن و مرا هي وادار به توضيحِ واضحات ميكنند و مايه همه آن مصيبتها كه همي گفتي در كامنتدوني بلاگت ميشوند؛ بهتره منم برم پي كارم. داداش من نه بلاگ داشتم و نه دارم؛ اين شونصد بار! بيان يكسري از واژه ها هم نه از براي پز دادنه و نه كذاجات از تهمات كه مكرّراً در حقّ من برميشمار/دي. نه، اين همان دليل استعمال خودته از اصلاحاتي نظير بورژوازي، ماركسيزم، كمپرادور، ماترياليسم ديالكتيك/تاريخي، پراگماتيستي، سكولار، راديكاليزم، ليبرال، دموكراسي، امّ القري، كنوانسيون، سرمايه داري جهاني، سكولاريته، دموكراتيزه و شيطان...! منهم كه ديدي فقط به يكيش پرداختم: ”سكولاريزاسيون“. در ضمن منبابِ يادآوريت نه اين من نبودم كه دم از ”فازي لاجيك“ زدم؛ اين واژه را ابتدا سينا هدي و سپس اميد ميلاني عَـلَمِش كردند و بعداً ديگران و منجمله خودت راجعش حرف زدين و در نهايت من نيز از سر اكراه ظرف چندخطّي به آن پرداختم. اميد آمد آنرا با همسنگ كردنش با ”ديالكتيك“؛ ازش اعتبار علمي واسه ديالكتيكِ من درآورديش ثابت كنه؛ منم پاسخش را دادم و ديدي كه قانع نميشد و هي مرا بيشتر به توضيح واضحات واميداشت. و قس عليهذا بيا تا نوبت به مطالبي بعضاً در همين رديف از خودت و ديگر دوستان ميرسيد. مطالعه بهتر از نوشتنه و سكوت برتر از ملقلق/مغلق گوئی و هرزهنويسی است. كاملاً حق با توست.
اسد
18:29 @ Wed, 19 Nov 03
سیاوش جان،
من هم فقط شوخی کردم و به هیچ وجه منظورم به شما نبود!!!
هر چند بحث به قول شبح دیگر بحث نبود و لی شیرینی و ملاحت خاصی داشت که مرا هم تحریک کرد به بذله گویی ...
با عرض معذرت ...
سياوش
18:16 @ Wed, 19 Nov 03
شبح عزيز، مرا ببخش كه باعث شدم كه كمي آزرده شوي، از باب اين كه بحث به جاهاي كشيده شد كه ميبايستي، هنرهايم را به رخ سعيد مظلوم بكشم(منظورم بيراهه كشيده شدن موضوع و ييرامون بحث اصلي). آقاي اسد، شما چرا، شوخي مرا جدي گرفتي. باور كن سالهاست كه از اين دستهام، نه براي زدن و نفرت استفاده شده، بلكه براي نوازش و ياري و خدمت به خودم و ديگران استفاده شده. باور كن، سعيد كه هيچ، حتا اگر دشمنم هم روزي خواست با من، با زور بازو اهانتي كند، تا آنجا كه بتوانم، تلاش خواهم كرد، كه جوابي به صورت زور بازوي خودم، به او ندهم. فكر كنم بهتر باشه، كه حداقل براي مدتي، بروم به كارهاي ديگرم برسم، تا اين كه ديگران را از خودم برنجانم. سعيد جان، اگر تقصيري از من گذشت، ميبخشيد. من هنوز دوست مجازي تو هستم.
شبح
17:30 @ Wed, 19 Nov 03
سعيد گرامی!
متاسفانه بيماری تو دوباره عود کرده است و من به عنوان دوستات اگر اين شيوهی ناپسند را ادامه بدهي مجبور میشوم آیپیات را ببندم تا هم تو را نجات دهم هم نظرخواهیام را.
هرزهنويسیات در کامنتها را ناديده گرفتم اما تو همچنان آشوبگرانه و مخرب داری نظرخواهی شبح را به مکانی غيرقابل استفاده تبديل میکنی. فراموش نکن اينجا مکاني عمومی است و همه بايد حق استفادهی متناسب را داشته باشند.
دوست گرامی!
تو خودت وبلاگ داری خيلی ساده میتوانی نظريات و ممهایات را در وبلاگ خودت منتشر کنی. حداقل اخلاق پسنيده حکم میکند از استفادهی ابزاری از دموکراسی و آزادی در جهت بسط ديکتاتوری و حرافی بپرهيزی. من از اين که دوستان جوانی بيايند اينجا و تصور کنند زيادهگویی و ادعای آشنایی به همهی علوم نقلی و عقلی و ملقلق گویی و هرزهنويسی شيوهی نکوی بحث کردن و تبادل نظر است شرم میکنم. من اعتراف میکنم به ندرت نظرات طويل و آشفته و خودپسندانهی تو را میخوانم و بسيار اندک هستند کسان ديگری که وقت و انرژی خود را صرف خواندن کامنتهای عموما خودپسندانهی تو که فقط برای به رخ کشيدن دانستن واژههایی که اگر براستی فقط در يکی از آنها تخصص داشتی مسلما بسيار افتادهتر و منطقیتر و متوضعانهتر... با ديگران سخن میگفتی و بر سر هر مسئلهیی مربوط يا نامربوط پای مم و هوشياری و نسبيت و نظريه آشوب و گيمتئوری و منطق فازی و... آنها را بکار میبری ، بکنند.
برادر عزيز ما هم چيزهایی و چيزکی از اين علوم متنوع به گوش مان خورده است اما اينقدر شعور داريم که بدانيم از اينها بسيار کم ميدانيم و نمي توانيم مثل نقل و نبات همهجا خرجشان کنيم.
به هر حال متاسفانه حضور تو فقط باعث سنکين شدن حجم نظرخواهیها شده است و بسياری ديگر از خير باز کردن نظرخواهی شبح میگذراند و اين جفا در حق دوستانی است که سعی ميکنند منطقی و فشرده و کوتاه با زبانی قابل فهم نظرات خود را بنويسند و اگر مطلب بلندتری داشتند و مايل بودنند بحث از زاويهی ديگری دنبال شود در وبلاگ خود ادامه میدهند.
اميدوارم بر سر عقل بيايی و تغيير روش بدهی.
اسد
16:17 @ Wed, 19 Nov 03
آقا من هم هستم. كمربند سياه (مشكي/ بلك / شوارتز / نگرو ) هم دارم :))
سعيد
15:29 @ Wed, 19 Nov 03
سياوش جان؛
در مورد مشت و لگد بايد در عمل ديد و نه به ليست مهارتها؛ همينطور ترجمت و كذا. باري خزعبل=خزعبل است چه يك خط چه يك كتاب مُـتَـرجَـمْ :-) باري، بفرض تو همان گردِ گردالو نباشي اين بازهم ذرّه اي از اهميّت مطالب استدلاليم در ۹۳ به چرت و پرتهايت در ۸۹ نميكاهد. تو راه نميفتي آقاجان ازين بلاگ به اون يكي ديگه تا به فارسي زبانانِ هموطنت مثلاً بگوشزدي كه ماشين/اتوموبيل/الكترونيك/انفورماتيك/تلوزيون/راديو/مكانيك/سايبرنتيك/تئاتر/دينام/باتري/.../.../... يا كذا ازيندست واژگانِ مقروضه، نه تنها فارسي نيستند، بلكه انگليش هم نيستند. فارسي اين واژه ها عبارت است از ماشين/اتوموبيل/الكترونيك/انفورماتيك/تلوزيون/راديو/مكانيك/سايبرنتيك/تئاتر/دينام/باتري/.../.../.... و امّا انگليسي اين واژه ها Machine/Automobile/Electronics/Informatics/Television/Radio/Mechanics/Cybernetic/Theater/Dynamo/Battery/.../... و كذا از خزعبلاتي كه بسي بيهوده از خودت همي بافتي.
سياوش جان؛
منهم قربونت آنقدرها بر ”زبانشناسي“ تسلّط دارم و آنقدر حاليمه كه ايندست استدلالاتِ مهمل تو از براي اعتبار كاربرد لغاتِ بيگانه و نحوه نوشتنشان در زبان وام گيرنده را واسش هيچ ربط گراماتيك به ”همان رجعت به منبع زبان اصلي“ قائل نباشم؛ جانم...؟! و به همين سياق جدل خودت، ديگران هم كم و بيش بقدر خودت با كاربرد زبان مادري خويش آشنايي دارند. يس نتيجه گرفته ميشود، كه علم دستور زبان تنها نزد مكلّاي كاراته باز و مالتي لينگووال نيست و بس. راستي اگر شما سعيد را خزعبل نويس ميدانستي و عاري از هرگونه درك كه ميپنداري، براي چه ازش خواستي: ”اگر مايليد كه كامنت شما را بخوانم و بفهم، بايد اين واژهها را برايم ترجمه كنيد.“. آنهم در حاليكه معناي آنها را خودت ميتوانستي بداني درست مانند فهم معناي ”لامپ“ بدون بازنويس آن بنا به اصل دستوري مسخره ات به شكلِ: لامپ(Lamp) :-)
سياوش
7:34 @ Wed, 19 Nov 03
سعيد عزيز، در رابطه با اين كه ميخواهي كتككاري كنيد، بايد بگم كه من كاراتهكارم و گمان نميكنم كه تو بتوني به اين راحتي حتي يك مشت هم بزني. بگذريم، باور كن، من كامنت شما(۹۳) را نخواندم، چون كه سالي كه نيكوست از بهارش ييداست كه چه خزعبلاتي ميخواستي بگي، سعي ميكنم بعدن آن را بخوانم و اگر امكان دارد، دفعه بعد لطفن منظورت را سعي كن در چند خط و نه چندين خط بنويسي، ممنون ميشوم. در ضمن هر گردي كه گردو نيست يسر جان. اون بابايي كه با نام Siavash از شما در باره Fuzzy Logic سوالي كرده بود، درست است هم نام هستيم، اما آن كامنت از من نبود و من نبودم يسرجان. به هر روي ممنونم براي ياسخت. در ضمن بايد بگم، قصد دارم كه كتابي را از انگليسي به فارسي ترجمه كنم، تمام كردم خبر آن را خواهم داد.
سعيد
7:11 @ Wed, 19 Nov 03
سيناي گل؛
پسر جان؛ اوّلاً تهمت را بذار كنار. من كي گفتم تو بيسواتي يا مثل خودت مرتكب آنهمه تهماتي كه با نيش و كنايه زدي گشتم؟! يك كلمه و بحق گفتم كه شلوغش نكن اين مقولاتِ تجريديِ لامصّب رو. زور گفتم بگو! بالامجان؛ تو كه زدي رو دست اين شبحي ناز! آخه اين چه مرض اپيدميكي شده نزد شمايان :-)
ببين؛ بذار آخوندي بگم بلكه بتونم اشكي هم واسه ثواب آخرتم ازت بگيرم. من وقتي در كنار چند دانشجوي ديگر (و منجمله فردي نيوزيلندي بنام ”يان هانتر“ كه بعد با هم دوست شديم و من به كمك و تشويق همو بود كه به دانشگاه آكلند در كشورش از براي ادامه تحصيل آنهم پس از خلاصي از زندان و فرار از ايران رفتم) در حوزه قم نزد استادمان فلسفه و منطق(همين شفا و اسفار و شرح شمسيّه كه معرّف حضورتان)ميخوانديم و هميشه محكوم بوديم تا قبل از گرفتن درس جديد با هم بحث كنيم. استاد كوشا، نامش بود، ميگفت ملاك صلاحيّت هر يك از شما به تقرير موفّق درس از براي جمع فسقلي خودتان همانا فهم همين دوستان هم مباحثه تان (” گَـعْـدِه“ بقول طلّاب عراقي كه درواقع به معناي گپ زدن و حال كردنه تا مباحثه جدّي درس) است پس از اتمامش. حالا خودت حساب كن تعدّد فرهنگي و زباني و سدهاي مياني را آنهم برغم مهارت ”يان“ هم بزبان فارسي و هم اربيك. خلاصش؛ يعني اگر پس از شرح و تقرير درس ديروزين مخاطبتان نفهميد كه چه گفتيد معلوم است كه خودتان هم نفهميدين چي چي دارين ميگين و صد البتّه مطلب درس را از جاش حاليتون نشده. پس بذار منهم فقط واست يك مثال بزنم؛ منتهي با طرح يك پرسش. ببين در فرازي از سخنانت ميگي كه:” صلح بشری نيازمند زبانی مشترک است.“. خوب ازت ميپرسم كه آيا اين يك حكم قطعي و مبتني بر حق/حقيقت است؟! اگر هست پس چرا ديگران را از صدور هميندست احكام وعظ به پرهيز ميكني و اگر نيست چرا ادايش ميكني مگر دچار بيماري آتيسمAutism يا بي تفاوتي ميانِ مقصود و معناي جملات و در نهايت گفتارت، آتِـرَنْـسْ، هستي؟! چرا چيزي كه يقين/معرفت/ايمان/وقوف/باور نداري را بيانش ميكني؟! توضيح: ”زبانِ مشترك“ كه تو ما را همچون يك امر مسلّم و انگاري واضح و معلوم بدان ميخواني كجاست؟! چه كسي گفته يا ثابت كرده كه زبان مشترك مايه صلح بشري است؟! چرا فكر ميكني صلح بشري نه تنها مطلوب است بلكه ممكن است؟! تو ميداني كه صلح در تاريخ بشر استثناي شاذّست؟! و ميداني چقدر بخاطر پيچيدگي و غموض اين معنا و ربطش تقريباً به تمام علوم بشري تا چه حد نوابغي اخيراً مثل كورت گودل و جان ناش (هردو رياضيدان) و انيشتين و چامسكي و ديگر بزرگان را به نظريّه پردازيهاي بس عميق و ژرف و در همانحال بيهوده واداشته است؟! ميداني كه ”ليگ آو نيشن يا ورژنِ اوّل همين سازمان ملل متّحد“ بزعم خيال خام و واهي بنيانگذارانش بخاطر جلوگيري از جنگ و خونريزي بنا شد و تا همين لحظه تاريخ و طبع انسان دائماً عكس آن را بثبوت رسانده است؟! تو ميداني كه كه از عمر ۶-۷ ميليون ساله انسان فقط مابين صد تا شصت و پنج هزار ساليست كه او واجد زبان شده است و قِتالِ او در حقّ همنوع خويش در تمام همان دوران بيزباني مبتني بر يك تخمين آركئولوژيك بيش از سه برابر جامعه خشن و انباشته از اسلحه آمريكاي فعلي بوده است. اين همان بهشتِ اشتراكي و معبود رسو و ماركس جانِ شبح جان بود؛ هان ــ بيادمان باشد. يعني بحث زبان و اشتراكش اگه ميبود كه خوب در آن دوران سالبه به انتفاع موضوع بوده است و اين مبطل تئوري كشكي و من درآوردي توست داداش :-) پس چرا از اينكه تو را به قصورت در بيان اصول و سيستم فكرت به چالش ميگيرم و ميگم عزيز من خودت هم نميفهمي داري چي چي ميگي و راجع به چه مطالب سهمگيني در حال خطابه و صدور فتوا هستي ازم دلخور ميشي؟! تو يك نگاه ديگر به حرفات در امتزاج مصنوعي دين با كمونيزم با فلسفه با ماركسيزم با حكومت با مشكل كمبودِ زبانِ مشترك با تزهايِ پست مدرنت در پرهيز از قطعي نگري و در همانحال مسلسلوار احكام جزمي و بي اساس را هي صادر نمودن و خلاصه منطق و اصول موضوعه و خداي تبارك و تعالي ميداند چه و كذا بكن... آيا براستي فكر ميكني در حال بيان مطلبي؟! ديوانه نميشي خودت ازينهمه شلوغ پلوغ بازيها؟! خوب آن مطالب بكر چيستند مستور در وراي اين حجاب الفاظ؟ پس چرا قابل ادراك نيست؛ پشتينه تئوريك و ممتيك اين حرفها و خلاصه زمينه هاي صدق و كذبشان و نحوه آزمون و ابطالشان را چگونه و در كجا ميتوان بطور سيستميك صورتبندي شده يافت؟! حالا گور پدر اون استاد حوزوي من؛ بگو ببينم كه ميداني فهم تو در قبال اداي يك مطلب نظري/انتزاعي چيست؟! توانائي نسبي توست در اثبات آنها: آنهم بقول آلفرد تارسكي منطقيدان و فيلسوف كه من همين نظريه اش را از ”نظريه برهان“، Proof Theorem، عمداً تعميم دادم. گرفتي چي شد؟! يعني تا مادام كه نتواني براهيني بر مشتي از دعاوي نظري در چنته خويش آنهم نقدا نقد داشته باشي بايد يقيناً بداني كه ”سكوت“ هم شرط عقل است و هم شرط اخلاق. شرح شرط عقلش كه آمد و امّا شرح اخلاقي بودنش به همينه كه تو بعنوان يك انسان مسئول نميخواي خداي نكرده يكي با اين حرفها دست به اقداماتي ناشايسته و بيهوده بر عليه منافع خودش و ديگران بزنه؛ ميخواي؟! نميخواي ديگه!
من با عرفان مخالف نيستم كه چاكرشم منتهي بقول افلاطون و تعميم حرفش دارم ميگم: اگر بايد كار ديني كرد بايد كار ديني كرد؛ اگر بايد كار فلسفي كرد بايد كار فلسفي كرد؛ اگر بايد كار علمي كرد بايد كار علمي كرد؛ اگر بايد كار سياسي كرد بايد كار سياسي كرد؛ اگر بايد كار هنري كرد بايد كار هنري كرد و قس عليهذا. و نميتوان با در آوردن آلت ذكورمان از توي شلوار جمجمه مان با شر شر شاشيدن به همه دستاوردهاي كلان بشر آنهم از سر ناداني نسبت به منطقِ وضعِ و حاجت ما به آنها از خودمان خزعبلات ببافيم و فكر كنيم بله مسائل حل شد و رفت و انگاري همه عقلاي ”ماقدّمتْ ايديْ“ كس و شعر گفته بودن و حالا يكي يافت شده و واسه ما كبّاده كش و مطالبش شاه كليد همه حرمانهاي بشر از ازل تا به ابد. اصلاً من نميفهمم چه اصراريست كه همه مسائل بشر را يكجا در ديگ اسيدمان حل كنيم و چرا ابتلائات كه قرار است مايه رشد و توسعه بشر بسمت بيكران بوده باشد را مصنوعاً و الكي از پيش پايمان برداريم؟! سيناي عزيز و نازنينم؛ بشر همين بوده كه خود را كم و بيش در تاريخ نمايانده است؛ شما خوشت نمياد بيا با مهندسي ژنتيك يك به يك ژنهايش را عوض كن بلكه حيواني ديگر مطلوب جنابعالي درآمد امّا ديگر آن حيوان بشر نيستش هان و فرق تو با او همان ميشود كه مثلاً فرق تو با يك شامپانزه يا دولفين يا اختاپوس يا گوريل يا بونوبو (اينها كه برشمردم جزو باهوشترين حيواناتند در وحش در كنار انسان) و يا بالعكس و يا هيچ بعيد نيست و از همه شقوقش بدتر ممكنه بشود همان غول دكتر فرانكشتاين و خودتو سر به نيست كنه :-) پس سعي كن دوست من اوّل مسائل را فروتنانه و شمرده و مجزّا و خيلي ساده و واضح و خوششاخت صورتبندي كني و سپس بدنبال راه حل باشي. اينبود پيام من؛ همين!
آرياجان، تو مطمئنّم كه بمراتب بهتر ميتوني قضيه را به سينا جان كه ازم دلخوره بتوضيحاني پس فلور از آنِ تو. من برگردم سر كار و زندگيم.
سعيد
5:27 @ Wed, 19 Nov 03
سياووووشِ باحالجان۸۹؛
۱. ببين پسرجان؛ تو مثل اينكه تنت ميخواره واسه دعوا و كمي كتك خوردن هان :-) پيله بر سر مشتي مطالب ياوه ميكني كه از آخر پز بدي شيش تا زبان بلدي؟! صدآًفرين خوب شد!!! پرايزتُ گرفتي؟! شما دوبار است كه بزبان خودت و شهادت ديگران در دو مورد كاملاً متفاوت چنان وانمود ميكني كه زبان انگليسي حاليت نيست. يكجا كه گفتي آيا به زبان فارسي درباره ”فازي لاجيك“ مطلب سراغ داريد؟ و اخيراً بار ديگر در مورد همين اصطلاحاتِ فنّي مستعملِ من كه بعمد آنها را ترجمه نكرده ولي بحروف فارسي نوشتم. آخه آدمِ عاقل كه نميرود بدنبال تحصيلِ حاصل و يا بيخودي از براي فروتني خودش را به جهالت و لري نميزند! خود كم بيني يا سلف استيم نداري؟! خوب، اينجا كه روزنامه لوموند ديپلماتيك و اتاق اديتينگ پروف نيستش رجب جان و منهم تو را استاد خودم نميدانم كه قراره تزش رو در مقابلت دفاع كنم؛ تا اينطور آنهم در كمال ناشيگري و بسيار سطحي به من يكي پيله ميكني. طرفت بشناس بعد چلنجش كن! با عجله كامنتي را در حين بيكاري مينويسم و فلسفه همان كارم، بزعم شما خبطم، را نيز واسه تو و آريا همي توضيحيدم؛ تو قانع نشدي خوب آرياجان كه شد مثلاً پس مشكلت به من چه ديگه. من حتّي راستش بعيد ميدانم كه اين مهارتهاي زباني و مطالعاتي را كه واسه خودت رديف كردي واقعاً داشته باشي. آخه ميگن آفتاب آمد دليل آفتاب. سطح اطّلاعات و مايه و قدرت استدلالي و جالب نبودن نوشته هايت اين معني را بهيچوجه نشان نميدهد. حالا بگذريم؛ ميگي نه از آريا بپرس :-) شما ظاهراً نه تنها انگليسي/آلماني/دانماركي/و لابد ژاپني كه حتّي فارسي را هم خوب نميداني. چون از سر همان تعصّب و ساده لوحي لريت زرتي بخودت گرفتي كه گوئي من دارم حكمي قطعي در رابطه با ندانستن زبان در باره شخص تو صادر ميكنم. نه، من اگر بيدّقتي و شتابت به پاسخ را گزنه بهش ميزدي و چشمان خمارت را خوب فوكاس ميكردي ميديدي كه از واژه ”ظاهراً...“ و ”تويِ نوعي...“ سود جستم كه به لحاظ قواعد پراگماتيك و سمانتيك در لينگوئيستيك ميبايست بعنوان پرچمهاي ترديد گوينده در باب مقصودش برآورد نمود؛ آنهم مبتني بر نشانه ها و قرائنِ كلاميِ خودت در كانتكسِ موجود. پس منبعد مواظبِ كلامِ خودت باش ــ يعني دقيقاً همان را بگو كه قصد داري و مقصودت همان باشد كه بيان ميكني + شرايط عقلاني حاكم بر رفتار يك حيوانِ ناطق و برخوردار از عقل سليم، كمون سنس.
۲. درضمن بحث من و آريا و تأكيدمان بر مطالعه متون به زبان اصليشان در مورد آثار شكسيير و گوته يا كذا يا بطور كلّي ادبيات نيست جناب مالتي لينگووال. بحث ما اصلاً مربوط است به علوم انساني و نظريّات مربوطه نه هنرهاي عالي/فاين آرت. ما حتّي بفرض ترجمه تحت الّلفظي لغات آنهم در كليه علوم انساني (دقّت كن چون شعر و معر و هنر و متون ادبي كه سرشونو بخوره و پيشكشت ــ باز غيب گفتي) بازهم براين قوليم كه چون ايده يا بهتره بگم سرانديشه هاي ناب و بلكه دقيقتره بگم ميمهاي پشت شبكه اينگونه نظريات توسّط مترجمانِ مربوطه در حين برگردان ايندست آثار علي الاغلب خوب درك و فهم نميشود پس آنان در نهايت قادر به ”ترجمانِ فرهنگي“ ، نه ترجمان لفظي كه اومدي واسه من فوكاس موكاس كشكي و تمركزي ميكني، نيستند ولو آنكه به ازاي يكايك كلمات در برش جملات نويسنده اصلي مشتي از كلماتِ معادل آنها را در زبان فارسي بگذارند. مثال هم كه واست اومدم ديگه؛ گفتم بفرض كه من بنويسم ”معنائي/معنا شناسي“ آنهم از براي معادلِ Semantics؛ خوب حالا توي نوعي چه چيز مهمّي حاليت شد؛ مادام كه با اين نظريّه بسيار فنّي و انتزاعي آنهم در چهار قلمروي فلسفه و زبانشناسي و منطق و نظريّه برهان در رياضيّات محض آشنا نبوده باشي؟!
۳. لابد هر گاه در زبان فارسي كسي نوشت كامپيوتر يا چيپس يا كمدي يا سينما و صدها واژه انگليسي و فرانسوي و لاتين يا كذا ازيندست واژگانِ مقروضه، شما زرتي بهشون گوشزد ميكني كه: اينها نه تنها فارسي نيستند، بلكه انگليسي/فرانسوي/كوفت و زهر مار هم نيست. فارسي اين واژه اگه خوب تمركز كنيد و يا مختون رو مثل من تنظيم بكنيد عبارت است از /رايانه/خدا ميداند/بازهم گاد نوز/سينما. و امّا انگليسي اين واژه ها Computer/Chips/Cinema/Comedy است. پس بهتر نيست كه به تقليد از چيف اديتور تايم مگزين كه منِ سياوووش به كسر دو واو باشم ــ آنطور كه شبح جان هميشه مرتكب گناه كبيره در نوشتن نام من ميشود هر گاه كه پرم را آتيش ميزند ــ بجاي نوشتن كامپيوتر يا چيپس يا كمدي يا سينما، با فوكاسِ بهتري نوشته شود(Computer/Chips/Cinema/Comedy)؟! اين يعني همان رجعتِ ارتجاعي به تانكِ زبان اصلي نيست؟“
نه سياووش جان؛ اين خزعبلات كه بافيدي قربونت كمال بيكاري و بيانگر مشتي افكار زهوار دررفته منبعث از ذهني بس مشوّش است :-) برو پي كارت مرتيكه ديوانه؛ گرفتي مارو يا توپّي... شبح اينو بندازش بيرون بابا هممونو كسخل ميكنه به واللّه... از من شروع شده ديگه... ميبيني كه ...! :-) چيف اديتور به اين نوبري نوبره والّله. . . !
۴. متوجه اين چرت و پرتهات كه ازجاش نشدم: ”...زماني كه مينويسي كرم، اين ميتواند كرم(مانند كرم صورت) و يا كرم(مانند كرم خاكي)، و يا كرم(مانند فلز كرم)، و يا كرم(مانند الله كرم) باشد. اين مشكل ميتواند، چندين برابر براي نوشتن واژههاي غير فارسي به زبان فارسي و خواندن آنان به دست دهد.“ بـَــهَـــه؛ ظاهراً كرمم كه داري تو پسرجان... :-)
۵. در كجا من ايراد گرفتم كه تو و ديگران زبان انگليسي را نميدانيد. مگر ندانستن يك زبان ايراد دارد؟ و چگونه ازين مطلب ميشود نتيجه گرفته كه علم تنها نزد عمامه نيست و بس. تو سرِ عمّامه دارِ مرا كي ديدي شيطونِ بلا...؟! و براستي تو از كجا پي بردي كه من خودت را بيسواد ميدانم و عاري از درك آنچه كه بيان ميدارم، و جدّاً ميخوام بدونم كه چرا عجولانه فكر كردي من اينهمه تلاشم مثلاً واسه توست :-)
سینا هدا
21:36 @ Tue, 18 Nov 03
سعید جان!
ببین کمی مثل خودت( البته بسیار لطیف تر) بحث علمی میکنم ببین چطور است!
چون روزگاری کم و بیش از روزگار تو گذر کرده ام همینقدر بگویم که : بجای اصرار بر حراستی سمجانه از عینک تمسخر و بجای مسخره کردن ذهنی دیگران که تو بدون پرده عملی اش کرده ای آیا بهتر نیست صمیمانه به نقد سخنان مخاطب و نه فحش و تمسخر شخصیت او بپردازی.
خواستم به روایت این رمان بپردازم که آدم قسم روباه را باور کند یا دم خروس را اما دلم نیامد تو را برنجانم ، پس به همین داستان مینیمالیستی بسنده میکنم.
عزیزم بجای تلنبار کردن اطلاعات بدرد نخود من دراوردی بهتر است کمی نگاهت و گوشت را از پرده ها بشویی تا بتوانی بهتر این آیه های طبیعی را ببینی و بشنوی.
وگرنه در جعلیات گم و متلاشی خواهی شد....نمیدانم شاید باید به مقام تضرع برسی تا چشم گوش هوشت بینا شود.
متاسفم که بگویم این ره که میروی به ترکستان است...هرچند ذهنت با سرعتی جنون آور در میان قراردادهای بشری بالماسکه بازی میکند اما تو میتوانی.
اینها را میگویم شاید با مراقبت از زبان و نگاه و فکر خویش متوجه هشداری و یا بشارتی شوی به سکوت باطنی که به جبر روزگار از داشتنش بی نصیبی .
برایت دریایی سکوت آرزو میکنم تا نگاهت و کلامت آسمانی شود. از گوشت هیچ دلگیر نیستم که در این میان در کنجی خوابیده است.
سینا هدا
20:29 @ Tue, 18 Nov 03
سعید آریا نژاد عزیز!
سخنانت اول با فحش آغاز میشود و سپس به استدلال می انجامد و دست آخر با تحقیر و البته تازگیها اندکی صفتهای ضد کنتاکت آمیخته میگردد.
اینهم یک سبکی است که باید بنام خودت ثبتش کنی تاحق کپی رایتت محفوظ بماند.
گفتی سواد ندارم...درست فهمیدی ...من شعورم را بی واسطه بدست آورده ام و سیاهیهای آن البته زیاد تر از آنست که تو میپنداری...اما تو که دم از سواد میزنی سیاهیهایی بین چشمت و نشانه های طبیعت مانع از رابطه ای مستقیم با معانی جاری میشود...نمیدانم این چیزها را میفهمی یا نه؟قدرت درکش با نقش پیش داوریها و پیش فرضها و قواعد بازیهای من دراوردی که از آنها بنام علم و سواد یاد میکنی ضعف نگاه و رابطه با هستی را نمی پوشاند...امیدوارم قبل از آنکه خیلی دیر شود بتوانی بدون سواد به هستی بنگری. برای اینکار باید نگاهت را بشویی و به قول کریشنا مورتی از دانستگیها رها شوی. به تو خواندن کتاب رهایی از دانستگیها نوشته س کریشنا مورتی (ترجمه ی گیتی خوشدل) را توصیه میکنم.برای زدودن سواد و سیاهی بد نیست. البته باید استعدادش را داشته باشی.
برایت نگاهی آرام و بی چارگی آرزو میکنم. تا زمانیکه چاره داری و خود ر ا از یک کروموزوم و یا اسپرماتوزوئید بیشتر می انگاری و برای آن استرماتوزوئید که هیچ نبود مقامی فراتر از هیچ قائلی نا آرام خواهی بود. از صمیم قلب برایت آرامش آرزو میکنم. و از تو میخواهم دیگر کلامت را به فحش و ناسزا و تحقیر دیگران نیالایی.
به آریا سلام مارا برسان و بدان که اگر چند روزی ماه پشت ابر پنهان ماند اما بالاخره پرده کنار خواهد رفت ...
Aria
14:18 @ Tue, 18 Nov 03
... سعيد عزيز.
در کامنتهای شماره ۸۶ + ۸۷ + ۸۸؛ مثل هميشه حرفهايت ردخور ندارن. استدلالهايت کاملا درستند. من هيح اشکالی در آنها نمی بينم. فقط بدبختی من و تو اينه که وقتی می خواهيم مسئله ای را توضيح دهيم بايد دائم شعار: » ايا يا ايهالطلاب ناشی ... « را از قبل تکرار کنيم. مشکل بسياری از دوستان اينه که اصلا با تفکر و انديشيدن در مفاهيم آشنايی ندارند. از طرف ديگر به شاخه شونه کشيدنهايی رو می آورند که ناشيگری آنها را بيشتر رسوا می کند تا نيروی دراکه و تفهم آنها را. دقيقا همين بدبختيها را که تو با بسياری داری. من نيز با دوستان دو ر و برم دارم. به آنها می گويم حضرات گرامی شماها بايد اول از همه برويد و زبان عربی را ياد بگيريد همانطور که متفکران ارو.ايی می رفتند و لاتين و يونانی می آموختند. اين دوستان ما هنوز نمی دانند که ژرفای فرهنگ ما را از راه زبان عربی می توان شناخت؛ نه فارسی. دائم به آخ و تف مشغولند و خبر ندارند که سرنا را از سر گشادش می نوازند. امروز عاليترين و کليدی ترين مسائل فرهنگ ما از راه زبان عربی شناخته می شوند. ستيز با زبان عربی؛ داغون کردن اندام و مغز زاينده ی فرهنگ خود ماست. ديگه اينکه. دوستان گرامی به يه سری تر.حمه های صد تا يه غاز می .حسبند و کشياتی را اينور و اونور قنطور می کنند. سالهاست که من با خودم عهد کرده ام اگر شاهرگم را نيز بزنند؛ دست به هيح تر.حمه ای نمی زنم زيرا تحريف محض است و بس. اينّ وه يکراست برغم دشواری و فلاکتی که در دريافت متون دارم آنها را تلاش می کنم به زبان اصلی بخوانم. اينه در متون يونانی و عربی و لاتين و انگليسی و فرانسوی و آلمانی و ايتاليائی و گاه عبری همينطور دست و با می زنم تا که شايد دريابم و عميقتر بفهمم مسئله ای را. .حالب اين .حاست که وقتی برگردانها را می بينم از خنده روده بر می شوم. زيرا تمييز و تشخيص می دهم که تر.حمه اصلا ربطی به حرفهای مثلا ارسطو يا افلاطون يا مارکس و غيره ندارد. خلاصه سعيد عزيز. ما بساطها داريم از دست اين « طلاب ناشی «. ///.
سياوش
13:39 @ Tue, 18 Nov 03
سعيد عزيز، اين كه آثار شكسيير را با زبان انگليسي فهم ديگريست و با ترجمه فارسي درك ديگر، را قبول دارم به هم اين صورت آثار ترجمه شدهي مولانا، خيام، حافظ و غيرو، از زبان فارسي به زبان انگليسي و يا غير. اما وقتي شما مينويسد فوكاس، اين نه تنها فارسي نيست، بلكه انگليسي هم نيست. فارسي اين واژه تمركز و يا تنظيم كردن و انگليسي اين واژه Focus است. بهتر نيست كه به جاي نوشتن فوكاس، نوشته شود فوكاس(Focus). اين يعني همان رجعت به منبع زبان اصلي نيست؟ بايد توجه داشته باشيد كه در زبان فارسي زماني كه مينويسي كرم، اين ميتواند كرم(مانند كرم صورت) و يا كرم(مانند كرم خاكي)، و يا كرم(مانند فلز كرم)، و يا كرم(مانند الله كرم) باشد. اين مشكل ميتواند، چندين برابر براي نوشتن واژههاي غير فارسي به زبان فارسي و خواندن آنان به دست دهد. در آخر، شما ايراد بر اين ميدانيد كه من و ديگران زبان انگليسي را نميدانيم. من تقريبن ۲۰ سال ييش نه تنها دانماركي، بلكه انگليسي و آلماني را ميبايستي فرا گيرم و در مدرسه و دانشگاه تقريبن تمامي كتابهاي درسيم به زبان انگليسي و آلماني بود. هم اين حالا هم اكثر كتابهايي را كه مطالعه ميكنم به زبان انگليسي است. و به هم اين منوال، ديگران هم كم و بيش با زبانهاي ديگر غير ايراني آشنايي دارنند. يس نتيجه گرفته ميشود، كه علم تنها نزد عمامه نيست و بس. راستي اگر شما خوانندهگان خودت را بيسواد ميداني و عاري از درك آن چه كه شما بيان ميداريد، هستند، براي چه اين هم تلاش.
سعيد
11:53 @ Tue, 18 Nov 03
سينا جان؛
۱. باور كن و خودت شاهدي كه چقدر همين چهارتا كامنت و صرفاً در بلاگِ شبح از من جريان ميكشد و هي شورت كاتم ميكند. پس انتظار اضافي ازم نداشته باش. هر وقت واسه خواندنِ چهارتا فحشِ لومپني و سه چهارتا كشيده آبدار و بالاخره رطب شيرين مقاصدم!!! دلت قنج زد و تنگ شد و مالش رفت بيا همين دور و برا شايد تا وقتي كه شبح مرا بيرون نكرده پيدام كني. در كنار تسويدِ مانيتور ماهنامه ”سياه/سفيد“ به گوهر افكارت هم بهتره كمي به توصيه/هشدار آريا توجّه كني و مثلاً بري دنبال آموختن زبان انگليش تا اين چرت و پرتهاي بيربطي را كه درباره ”فلسفه“ يا ”متافيزيك“ مينويسي، ديگر اينجا و اونجا بر لبانت جاري نشه كه هيچ مرتكب تايپشان هم نشوي.
آخر ربطِ اين مطالب با هم يعني چي كه برداشتي در كامنت ۵۷ نوشتي:
””من با قسمت عمده ای از بيانات آريا موافقم بجز آنجا كه بطور ناخودآگاه در کلامش سفسطه ای کمرنگ ميرود که شکل بگيرد. آريا ميگويد:
...اينست که روشنگری به معنای خرافات ستيزی نيست دوست عزيز بلکه خرافات(يا اسطوره؛ اضافه از سعيد) شناسی ميباشد. درست ايمانوئل کانت در همين انديشيدن به خرافاتِ بشری بود که توانست تلنگری به تئولوژها بزند تا آنها نقش خدا و دين را در مناسبات اجتماعی نشان دهند. بحث، بحثِ فونکسيون(و ضرورت و اهميّتش؛ اضافه از سعيد) بود نه ستيز و نابودی جانم.“
سفسطه از همنجا ميتواند شکل بگيرد که
خرافه و هر مفهوم مورد نظر بشر نميتواند بصورت انتزاعی مورد بحث قرارگيرد. در مناسبات بشری اصولا نميتوان مفاهيم مشترک و سمبولها را فرموليزه و کليشه کرد.““
يا مطالب ديگرت در ۴۵ به اينكه:
””بنظر من به همین دلیل است که ما محتاج به زبانی فلسفی نیستیم و نگاه فلسفی نمیتواند مارا به نجات دهد و مشکلات مای بشر را حل کند. چرا که بشر کامل نیست و عالم نیست. نه اینکه فلسفه بد باشد نه ! فلسفه ابزار بشر نمیتواند باشد چرا که فلسفه با حق و ناحق مربوط است و تکلیف همه چیز را بصورت قطعی مشخص میکند. پس چاره چیست؟!
چاره همان نگاه غیر فلسفی و غیر قطعی به بشر و جهان و دنیاو مافیهاست.
یعنی چه؟ یعنی اینکه ما به نگاه و زبانی غیر قطعی برای گفتگونیازمندیم. زبانی که مبانی و اصول موضوعه ی منطقش حق و ناحق نباشد. ازاینروست که مارکسیسم و یا کمونیسم و یا ادیان نمیتوانند حکومتی بشری بنا کنند چرا که بشر را در زندانی از پیش اندیشیده که با آن تناسبی میتواند نداشته باشد قرار میدهند و در این بن بست و آچمز بشر کیش و مات میشود و از خود اراده ای نخواهد داشت.
بشر ناگزیر است بر اساس تنوع و تکثر و بر اساس گمانهای خود بدون توسل به حق و ناحق فقط گمانهای خودش را روی دایره و میز گرد دیالوگ بشری بریزد.
شاید تنها باین زبان مشترک است که میتوان دچار سوء تفاهم نشد.و از جنگ هفتاد دو ملت نجات یافت.
صلح بشری نیازمند زبانی مشترک است که من ماهها پیش در مقاله ای از آن سخن گفته ام.““
آخه يعني چي چي اين مطالب من درآوردي و سرتاپا سست و بي مغز و بيربط عزيز من؛ هان اي سينا هدايِ باحال...؟!
۲. بنا به توصيه گرانقدر آريا: بايستی خودت تا اون جائي که مقدوره حتما متون درجه يک(مگنوم اوپاس؛ سعيد) را به زبان انگليسی(اصلي=اُريجينال؛ سعيد) بخونی. دنبال اين ترجمه های(بلكه تحريفات؛ سعيد) صد تا يه غاز(فارسي؛ سعيد) نرو. دنبال نويسندگان دست دهم(مؤلّفان كه همچون مورچه و بيشتر بر اساس نقلِ قولِ شنيده و ناشنيده از بزرگان مزخرفجات سرهم ميكنند؛ سعيد) نرو. يکراست سراغ آثار خود متفکر( يعني اصلِ فكر و ميم؛ سعيد) برو. من مطمئن هستم(اصلاً روششناسانه داره اين توصيه را پيشنهاد ميده؛ سعيد) که اگر تو؛ زبان آلمانی(فرانسوي يا انگليش منجمله، سعيد) می دانستی و آثار مارکس (و قس عليهذا؛ سعيد) را می خواندی متوجه بسياری از خطاها و اشکالهای فکری مارکس(كذالهم؛ سعيد) می شدی.
۳. Love You Man
سعيد
11:13 @ Tue, 18 Nov 03
آريا جان؛
كاملاً با توصيه ات موافقم؛ و به چشم! ضمنِ تشكّر از بيانِ كلامِ حق، نه سعيدِ نوعي كه گور باباش، و پشتيباني استادانه ات از مطالبي كه گريز و گزيري از طرح آنها نداشتيم؛ حالا چه در جهتِ هر چه واضحترِ شناختِ فرهنگمان و ديناميزم مربوطه اش بكار آيد و چه سود عمليِ آن در توسعه و تعميق جنبشِ به حقِ اين مردم بر عليه هر چي عمله جور و ظلمه مطمحِ نظر بوده باشد. آرياي گرام، من نميخوام حالا سفره قلبم را اينجا واست باز كنم ولي همينطوري سربسته و بعنوان يك راز ميگم و تقريباً يقين دارم كه تو هوا ميگيريش: ما ملّت خيلي بدبختيم به واللّه؛ خيلي و گاه آنقدر با اين بدبختيها سطحي برخورد ميكنيم كه خودش اصلاً عينِ مشكل/بحران است؛ كه ميشود به توانِ دو :-)
. . . چي جوري خدمتت بگم تا نه سيخ بسوزه و نه كباب؛ ميبيني ما جووناي مشتاق و دلسوز يا گنجشكهاي امروزي را كه به حسابِ خودمان حالا روشنفكرانه راه افتاديم و تاتي تاتي كنان تا بحساب براي همه مشكلاتِ جهان راه حل بجوئيم و به توصيه ماركس(اينكه جووناي چپِ ما ادراك و تفسير جهان را يك امر لوكس و بورژوازيكِ و بيهوده تلقّي ميكنند؛ هم تقصير اين مرتيكه است آخه. يكي دوتا نيست قصور و خبطهاي اين مرحوم مغفور و فجايعي كه با ميمهاش در ساحتِ انسان كاشت...) خود را از فهم كاسموس مستغني دانسته و راست رفتيم بسراغ مهندسيِ تغييراتش ارواحِ خيكّمان و در همانحال آنچنان از نافِ مغذّي درآمده از رحمِ فرهنگِ بس غني و ژرف خودمان بعلاوه امراض و بحرانهايش منقطع گشته ايم و بدان محروم از رشد مناسب و طبيعي كه ناقص الخلقه هائي را ميمانيم كه عاقلانِ سرد و گرم چشيده عالم با ديدنمان بيشتر دلشان آنهم از سر رقّت و ضعف به حالمان رحم مي آيد تا حوصله گوش كردن به جيك جيك هايمان را داشته باشند. . . ؟! بعد ميبيني افتاديم دنبال چهار تا زيد و عمر و كذايِ بمراتب كون ناشورتر از خودمان كه بخدا قسم همان آدمِ مجرّب مات و مبهوت و سخت انگشت بدهان ميمونه و ميخواد بلانسبت خودش و ما فسقليها رو جررر بده و در همانحال فغانش بعرش بره كه: ”بيشعورهاي مونگولِ كودن؛ آخه بما چه اين كُـسُ شرررُ وِرررا!!!“ :-) نه جدّاً ميگم چند بار دقيقاً نظير همين حالت در تعاطي با جووناي وطنت بهت تو زندگيت دست داده...؟! آريا جان؛ پـُر نيك ميدانم كه نتونستم انشامو خوب بنويسم (راستش اصلاً از نوشتن خوشم نمياد و كلمات و شعر و ادبيّات نميدانم؛ يعني بيشتر لحظه اي و در زماني فكر ميكنم تا بر اساسِ نقشه و استراتژي انشائي ـ نوشتاري بخصوص پس از زدن دو سه تا گيلاس شرابِ قرمزِ شيرينِ اِسپانيش!) و نُمرمو صفر بده امّا مقصودمو از وراي حجابِ الفاظ چي؟! رنگ خونِ معناي كلماتم رو ميبيني كه حسابي انّابيه يا نه هـــنـــوز ؛-(
سعيد
10:17 @ Tue, 18 Nov 03
سياوش جان؛
۱. من اگر مثلاً بيام و واژه ”سمانتيك“ را در اينجا بجايش مقابل آن در فارسي يعني ”معنا شناسي“ را بگذارم آيا حالا تويِ نوعيِ بيخبر ازين علم بايد اين تصوّرِ خام درت بوجود بياد كه ميفهمي دارم چي ميگم چون حالا آنچه را بيان ميكنم بزبانِ فارسي است؟! اصلاً يكي از اكراهاتِ عمدي من، برغم تذكّر آريا جان، گاه در بكار نبردن اينگونه معادلات واسه پديد نيامدن همين تصوّر بيهوده در خوانندگان اينجاست. ببين مثلاً ”معنا شناسي“ نظريّه ايست در زبانشناسي و منطق و تئوري برهان Proof، و آنقدر مبحث پيچيده و لطيفي است كه آنرا بطور سيستميك معمولاً در دوره هاي فوق ليسانس و به بالا به دانشجويان مي آموزانند. علوم انساني بمراتب از علوم نظري/مهندسي پيچيده ترند و اگر به من يكي باشد هان بهترين دانشجويان را به لحاظ هوش و زبده ترين و كوشاترينِ آنها را از دوره نهائي دبيرستان انتخاب كرده و به اين رشته ها گسيل ميدارم. ميداني يكي از فاجعه هائي كه كشورهاي جهانِ سوّم و منجمله ايران با آن دچار است چيست؟! نه عدمِ دركِ چهارتا كارگر ايران ـ خودرو است مثلاً از مكانيسم استثمار آنهم مبتني بر تبيين ماركس از ”ارزش اضافي“ يا تن ندادن به ”جبر تاريخ“. نه بالامجان؛ بدبختي ما حاشيه/زاغه نشينان دهكده جهاني اينه كه هر چي خينگُ و خپله و وازده و در يك كلام بلانسبت دانش آموز كون گشاده آنهم وازده از رشته هاي پزشكي و مهندسيه ميره به سراغ رشته هاي انساني. در غرب جريان تقريباً بر عكسه. دقيقاً خودم نميدانم امّا شنيدم كه مثلاً دانشگاه اكسفورد در انگليس بمراتب در دادن سيت، صندلي، به دانشجو در رشته تاريخ، مثلاً، سختگير تر است تا رشته اي از علوم نظري=دقيقه. حالا تو دوستِ عزيز ظاهراً اينطور كه معلومه زبان انگليسي نميداني؛ ولي باور كن من يكي تا بحال هرچي كتاب در رشته هاي علوم انساني و بطور كلّي آنچه كه به مقوله انسان مربوط ميشود و محصول دنياي غرب است را به فارسي/ترجمه خوانده ام مثل سگ پشيمانم. اين نصيحت آريا، كه من نيك ميدانم برآمده از تجربه شخصي و رنج خود اوست و برايش جنبه علم حضوري يافته است، به شبح جان در مورد ارجاعِ وي به كتب هگل/ماركس/انگلس بزبان اصلي مشمول حالِ همه شماهائي كه حدّاقل با يكي از سه زبانِ انگليسي يا فرانسه يا آلماني آشنائي نداريد نيز ميشود. نظير همين معنا در مورد رابطه فارسي و عربي نيز صادق است. شما نميتواني سر از فرهنگ جامعه خودت بدون آشنائي با زبان عربي در بياري؛ يعني حتّي زبان فارسي را بدرستي نخواهي فهميد. حال تو خود بخوان حديث مفصّل ز اين مجمل و اميدوارم پاسخت را كاملاً گرفته باشي.
۲. در ضمن مرسي از تذكّر بجاي روششناسانه ات به شبح. قضيه اينست كه هيچكس و منجمله خود شبح جان بدون عينك و امراض و اغراض و منافع و اميال و خرافات و خطاها و خيالات و هوسها و دانائيها و نادانيها و كذا ازين دست عوارض روانشناسانه پاي به مباحث كه جاي خود دارد حتّي بدون آنها قادر به شناخت و كسب معرفت نيستند. اصلاً ذهنِ انساني ما كه بقول ”كانت“ عزيز عاري از مقولاتِي چندگانه نيستش ديگه؛ يعني بالاخره دارد با يك مكانيسمي كار ميكند كه مثلاً با ذهن سوسك يا خرس متفاوته. ذهن ما يك تخته سياه يا لوح سفيد يا سطل زباله نيست كه هر چه را بشود كتره اي بر/در آن نقش نمود/ريخت. ميداني كه اطفال بلافاصله پس از تولّد و براي چندين ماه لنز چشمشان نميتواند بخوبي فوكاس كند؛ امّا اينرا هم ميدانستي كه مغز و سيستم عصبي وابسته به آن چنان برنامه ريزي شده به دنيا مياد كه دقيقاً بويِ نوكِ پستان مادر خود را بسادگي از ديگر نقاطِ بدنش قادر به تمييزند و لبانشان را زوووووم ميكنند بروي آن. و يا جالبتر اينكه نحوه مكيدنِ آن چنان است كه گاه مادران را به حالتِ تقريباً ارگاسمِ سينه اي ميكشاند. البتّه پستانِ زنان و بخصوص مادران در ناحيه مركزي آن نيز با تركيباتي از فِرِمونها چنان بوئي را از خود مترشّح ميكند. خوب اينها همگي مكانيسمهاي تطبيقي برنامه ريزي/تعبيه/لحاظ شده تكامل طبيعي است تا مثلاً طفلِ ناتوان و عاجز از حفظ خود در اين دنياي بس خطرناك را هم قادر به تغذيه كند و هم با مكيدنِ لطيفش پاداشي در قالبِ لذّتي به مادرش نيز بدهد تا بازهم او، مادر، را به آن كار، تغذيه، راغب كند. كما اينكه خنده هاي طفل نيز واسه لوس كردن و نمكين كردنِ خودشه و او و اغلب مردمان اصلاً آگاه نيست/ند كه از قبل و بوسيله دست نامرئي مهندسي تكامل چنان برنامه ريزي شده تا مثلاً بخندد و شيرين بازي از خودش در بياورد. او نميداند كه دارد ميخندد. و همه اين ادا و اطوارها مايه رٌقت دل مادر و اطرافيانش ميشود و آنها را گول ميزند و سر كارشان ميگذارد تا به وي توجّه بيشتري بكنند؛ چون واقعاً از براي حفظ حيات بدان نياز مبرم و ضروري دارد. بعبارتِ ديگر ذهنِ ما ”هارد درايوِ“ خالي كامپيوتر نيست بلكه بيشتر شبيه پروسسور مركزي CPU يا رامهاي ROM آنست كه از قبل تا حدّي، ولو اندكي مثلاً با ۱۰۰ تا جمله/الگوريتم، برنامه ريزي شده اند. بنابراين و در واقع آنچه كه شبح بايد از سعيد نوعي در حين گفتمان انتظار داشته باشد توانائي استدلال/شاهد آوردنِ اوست در پشتيباني از ادّعاهائي كه مثلاً سعيد ميكند؛ همين و نه بيشتر. اين جمله را آويزه گوشمان كنيم كه: ”اعتبارِِ انگيخته را با انگيزه نمي سنجد.“! و اتّفاقاً اين هميشه يكي از خطاها يا بلكه بهتره بگم از اخلاقياتِ ناشايسته ماركسيستها/كمونيستها در دفع مخالفانشان است كه بهرنحوي شده با تحويل همه تلاشهاي رقبايشان به مشتي انگيزه هاي شيطاني و بورژوازيك و طبقاتي و ديگر خزعبلاتي ازيندست نه تنها هميشه در مردابِ جهلِ مركّبِ خويش غوطه ورشان نگه ميدارد بلكه بدان فاجعه پشت فاجعه از براي همان بشري كه سخت و گاه صادقانه دل واسش ميسوزانند مي آفرينند. فهم اين معني كه ديگه شاخ و دم نداره: تئوري غلط ميدهد تصميم غلط ميدهد عمل غلط ميدهد فاجعه.
سینا هدا
22:24 @ Mon, 17 Nov 03
سعید جان چقدر شبیه آرایای عزیزی !
...انگار یکی و نصفی روح در یک بدن هستید.
خسته نباشی عزیز جان...میدونی چیه ؟ واقعا که انرژیک هستی..باهات کوه نمیشه رفت... چرا که فوری میبریم...با سعید میرویم..و با آریا برمیگردیم. اینجوری خودمان را گم میکنیم!
چرا جوابامو نمیدی عزیز جان و همه ش حرف آریا رو میزنی و آریا هم حرف تو را فقط با دولحن مختلف؟ جای افشین زند خالی...اما جایش خالی نباشد او هم پر زا انرژی است...دلم برایش تنگ شده... نمیخواهی در نظرخواهی من یه اثر از خودت باقی بذاری؟ و بگی به کجا چنین شتابان؟
زاستی چرا نمیخوای دوستیمون عمیقتر بشه؟
Aria
18:36 @ Mon, 17 Nov 03
... شبحی ناز و سعيد عزيز!.
گمون کنم اين بحث را همين .حا تموم کنيم بهتر باشه. فقط شبحی ناز؛ يه تذکر بدهم. درست است که سعيد عزيز؛ زبانی فنی را به کار می برد. ولی مطالبش تا اين .حا که من خوندم؛ رد خور نداره. منطقی و مستدل هستند. حداقل برای من که زبان فنی فلسفه و تئولوژی و ميتولوژی را سالهاست باهاش دمخور هستم؛ اشکالی در استدلالهای سعيد نمی بينم. فقط شبحی ناز بايستی خودت تا اون.حايي که مقدوره حتما متون در .حه يک را به زبان انگليسی بخونی. دنبال اين تر.حمه های صد تا يه غاز نرو. دنبال نويسندگان دست دهم نرو. يکراست سراغ آثار خود متفکر برو. من مطمئن هستم که اگر تو؛ زبان آلمانی می دانستی و آثار مارکس را می خواندی متو.حه بسياری از خطاها و اشکالهای فکری مارکس می شدی. کماکان که کافيست همين کتاب ديالکتيک طبيعت اثر انگلس را به يک نفر محصل کلاس هفتم يا هشتم برای مطالعه بدهی. از خنده روده بر خواهد شد اگر بفهمه که يکی از رهبران مارکسيست؛ اون خزعبلات را نوشته. من در ديدگاههای سعيد تا اين .حا؛ هيح اشکالی نمی بينم؛ سوای همان زبان فنی اش. در ضمن شبحی ناز!. اينقدر نقد افکار مارکس را شخصی به دل نگير .حانم. قربونت برم. می بوسمت که خيلی نازی. عصبانی شدنت نيز نوبره والله.///
سعيد
18:32 @ Mon, 17 Nov 03
نقد شبح در يك خط:
ما داريم در مورد اِكسپَكتيشنِ تطابقي ممپلكسِ اسلام در قالبِ ديفورميشن يا برآمدنِ استحاليِ ميمهايِ قدسي آن به عرفي و ضرورتش از براي رشد طبيعي فرهنگ ايرانيان صحبت ميكنيم و ايشان از تضادّ بديهي امر قدسي و مدرن :-)
سعيد
18:01 @ Mon, 17 Nov 03
شبح: ”من سعی کردهام نشان دهم جمهوری اسلامی، نه جمهوری است و نه اسلامی. هر وقت اسلامی است نميتواند جمهوری باشد و نيست و هر وقت جمهوری است نمیتواند اسلامی باشد. حال اگر تو به اين جملات من نقدى داري بگو.“
سعيد: اي به چشم امّا نه در سه خط؛ بلكه در قالب دو درس :-)
درسِ اوّل:
ادايِ همين كلمات بخوبي نشان ميدهد كه از جاش مفهوم و تبعاتِ منطقي و عمليِ پروژه سكولاريزيشن را نميفهمي. آن پيش شرطِ معرفتي سكولاريزم كه گفته آمد يادته*. تو بدينترتيب و با همين دكترينت كه نامش را ”مخالفتِ شبح با امكانِ سكولار شدن اسلام“ ميگذارم جلوي پروسه سكولاريزشن در جامعه خودت (كه اگر بخواهم جامعه شناسانه و فنّي صحبت كنم اساساً فرهنگِ ما را از آن چاره/لابدّي و گريز/گزيري نيست) شدي يك سدُّ و مانعِ بزرگ و هي ميگي گناه من چيست؟! اشكالت ميدوني چيه؟! عدم آشنائيت با تاريخ و ديناميزم خروج جوامع از رحمِ اديان كه فكر كردي سكولاريزيشن همينطوري يك امر كتره اي و ذهنيست كه اگر هم در موردي حادث شده لابد ميبايست در خلاء به انجام رسيده بوده باشد. اشتباهه فكرت جانم، و يا درسهايت را درست نخواندي؛ در هر دو صورتش بايد بروي دنبال تجديد نظر بنيادهاي فكريت. آيا در مورد مسيحيّت چنين اتّفاقي افتاد؟! و يا خير بلكه بتدريج و در همان ادامه حكومت پاپها مفاهيم قدسي يك به يك به مفاهيم عرفي و حقوقي و كذا مستحيل شدند. دو دين اسلام و يهوديّت به لحاظ تاريخي هنوز ازين قيف تنگ تاريخي، سكولاريزيشن، عبور نكرده اند. پس ايران همانقدر اسلامِ بنيادگرايانه اش در تضادّ با جمهوريّتش است كه دمكراسي اسرائيل با يهوديّت صهيونيش. ايكاش براي ما ايرانيها فرصتِ زندگيِ چندين ماهه در اسرائيل فراهم ميشد تا به شباهتهائي كه هر دو جامعه به علّت ابتر و ناقص ماندن پروژه سكولاريزيشن دارند ازش رنج ميبرند و دچار خونريزي شده اند را از نزديك شاهد ميبوديم. امّا اين بحران دليلِ ذاتي بر ”ناسكولار“ شدنش يهود و اسلام نيست كه تو مثلاً مبتني بر آن فرضِ غلط داري بدون برهان حكم ”تضادِّ جمهوريّت و اسلاميّت“ را صادر ميكني. همان ”شورايِ مصلحتِ نظام“ نهاديست كه وروديش امر ”قدسي“ است و خروجيش امر ”عرفي“ و اين پروسه در قلب يك حكومت ديني اتّفاق ميفتد و نه پهلوي يا يك حكومت كمونيستي. اگر رفقاي بلشويك تو برهبري لنين جان ارتدكسهاي شوروي سابق را بحال خود ميگذاشتند و آنها بطور طبيعي مشمول رفرم ميشدند تغييرشان به سمتِ سكولاريزيشن بيشتر و محسوستر ميشد يا ۷۰ سال سركوب و حالا بازگشائي همان مدارس و اماكن؛ منتهي همچنان دگم و متحجّر و عقب مانده شده و يخزده در تاريخ آن فرهنگها؟! تو بعنوان يك روشنفكر متعّهد بايد از سكولاريزه شدن اسلام خوشحال باشي و از هر چه اسباب توسعه و تعميقِ آنست با روي گشاده استقبال كني و زمينه هاي آنرا هر چه بيشتر فراهم كني و اصلاً به يك معني خميني را پدر سكولاريزاسيونِ اسلامِ شيعي بداني و بروي بر سر قبر اين نابغه فاتحه بخواني :-)
پس اين درس اوّلت كه خوب ياد نگرفته بودي: سكولاريزيشن اصلاً محتاجِ حكومت و جامعه ديني است و از نتّاج ناخواسته اين آزمايشگاه است. خميني مگر نگفت كه ”ولايت فقيه“ يك جعل/اعتبار است. ميداني يكدنيا فلسفه سياسي در اين حرف خوابيده. يعني به آندسته از كوسخلانِ پوچ و توخالي كه بيهوده بر سر استنباطِ حكمِ شرعي ”حكومت اسلامي“ و يا ”عدمش را در غيبت امامِ زمان و در همانحال مؤمن ماندن“ به مباحثاتِ ياوه و صد من يكغاز مشغول بودند فرياد زد كه هان اي جاهلانِ دو طرف دعوا اصلاً نميتوان بيش ازين در دنياي مدرن امروزين مسلمان باقي ماند(خوب دقّت كن و برو توي بحرِ حرفم) و در همانحال سوداي سكولاريزه كردنش را در كلّه هاي پوكتان از كانال يك ”حكومت جعلي“ درست مثل خودم در سر نداشت. شبح جان؛ ميفهمي عمق ظاهراً پارادوكسيكِ مطالبم را يا نه باز دارم وقتم رو تلف ميكنم. آي آريــــــــــــــا بــــــــيـــــــا به فـــــــريــــــادم... اين بچّه ها دچار انقطاع فرهنگي شدن و نافشان را خودباخته از هر چه غنايش است بريده اند. كجائي اي آريـــــا . . .؟!
درسِ دوّم:
روششناسانه صحبت كنيم؛ تو بايد مبتني بر نهاده يا پيشفرض من در باب بند ”چه نيست“ سكولاريزيشن به برخي از متدينّان منجمله خانم شيرين عبادي و روشنفكران متديّن و حتّي مرحومِ خميني و در واقع بسياري از هموطنانت همين ”حقِّ ناحق“ (از اينكه كه بالاتر نيست ديگه قربونت. پلّه پرش را دارم ميگم واسه دلخوشيت و دادن بيشترين آوانس بهت) را بدهي كه ولو خرافانه/اشتباه ”اسلام و جمهوريّت“ و ”اسلام و حقوق بشر“ و ”اسلام و مدرنيته“ را در همان حالي كه هم واقعاً اسلام است و هم واقعاً جمهوري/حقوق بشر/مدرنيته آنهم در ظرف ذهن/عين در نوعي همزيستي مسالمت آميزي در كنار هم بخواهند و بدانها نيز همچون مؤمنيني شهروند/شهرونداني مؤمن پايبند نيز باشند. تجربه مزبور حقّ آنهاست. چرا؟! واسه اينكه ”ميثاق“ هم گوهر ديانت (خدا و گرفتنِ عهد از ما بندگانش در عالمِ ذر از قرآن يادته؟!) است و هم سنگ بناي جمهوريّت (ايقاعات و عقودات و معاملات ميان مردمان همه مبتني بر اعتبار قراردادند) و چون وفاي به عهد يك اصل اخلاقي، فراديني، است و دين هم اعتبار/صواب آنرا تصديق ميكند پس ميتوان بوسيله اخلاق ميان دين و سياست رابطه ارگانيك برقرار كرد. كما اينكه در جوامع مدرن اروپا و آمريكاي شمالي همزيستي مسالمت آميز اين نهادها، اديان و سياست و دولت و احزاب و علوم و فلسفه ها و هنر ها و كذا، و بلي دخالتشان در اوضاع هم و تعامل و تلائمشان و آثار مترتّب بر چنين تعاطيهاي ديالكتيكي، گفتماني، حدِّاقلش همين ويژگي بشدّت تطابقي آنها شده در مواجهه با چالشها. مثلاً در اينگونه جوامع حتّي ”ماركت اكونومي“ نيز در بوته نقد چنان مشمول تكامل تطبيقي ميشود كه ديگر از پرولتارياي ماركس چيزي بجز ۱۵٪ ــ و همچنان رو به كاهش ــ اثري استاتيستيكيِ مهمّي باقي نماند :-)
نتيجه دروس:
۱. سكولاريزيشن آشِ كشكِ خالته بخوري پاته، نخوري پاته. به تعويق ميشه انداختش و بقول خودت پشت هم اندازي در حقّش نمود و بقول برخي از رفقايت در همان اوايل انقلاب ايده جالبيه كه بريم و مثلاً مساجد و مدارس ديني را به طويله و مرغداري و غسّالخانه تبديل كنيم امّا پس از چند دهه همان روح سرگشته و نياز فطري انسان، يعني دين، مياد تنديسهاي ماركس/انگلس/لنين/استالين/مائو/گروه چهارنفره و كذا را يك به يك خورد و خاكشير ميكنه و باز مائيم/فرزندانمان و تجربه روي دستمان كه يكبار و براي هميشه بايد پشت سرش ميگذارديم و امّا هي نقّ نق كنان و از سر ترس و بيخردي و جهل در انجامش اهمال نموديم/رفوزه شديم. خلاصش: دير و زود داره امّا سوخت و سوز نداره داداش.
۲.شبح جان؛ با دين و خدا و پيامبرانش هم منبعد نه شوخي كن و نه سرسري در پي تحليل و تعليلشان باش عزيزم؛ اين يك تجربه بنيادين و گران و عقلانيست از تاريخ جامعه شناسي اديان و فرهنگهاي وابسته بدان.
*پيشفرضِ ”چه نيستِ“ پروژه سكولاريزيشن:
”” اعتراف نظري/معرفتي/منطقي/فلسفي بر اينكه هيچگاه معرفت انساني، ولو در خالصترين شكل تجربي/رياضي آن كه همانا Science باشد، از اسطوره ها و خطاها و منافع و ساختها عاري و بري نبوده/نيست/نخواهد بود و در يك كلام از طبيعت ما و انسانيّت برتر و عاليتر(منبابِ از كوزه همان تراود كه دراوست. يا محصول/مخلوق از موّلدش/خالقش بهتر نيست.) نخواهد نشست.““
سعيد
16:02 @ Mon, 17 Nov 03
ميگم بچّه هاي محلّ اسپكتر؛
ديدين از آخر اين آرياي خاموش و شيطون را چي جوري ”من + شبح“ به حرفش كشونديم كه مجبور شد سرّ ورازش را با يزدان و معبودش لو بدهد و افشا كرد اسرار مگو را :-)
نه تو را بخدا تا بحال حجمي به اين بلندي از كامنت را در بلاگ شبح از آريا جان خوانده بوديد؟! من كه نديده بودم. . . و اينهمه كثرت افكار بقول رهگذر ثاني دقيقاً نقطه قوّت وبلاگ شبح است و او بايد شكرگزار استعداد و هنر/ذوق و بزرگواري و ذوق خويش باشد كه مثلاً همان دو هموطني را بنام ”سعيد و آريا“ كه ازجاش حرف هم را نميفهميدند حالا چنان به تقريب ميرسانندشان كه ميان يخه خودشو، شبح، سفت و سخت ميگيرن كه بيا و ببين :-) شبح به اين مظلومي نوبره واللّه. بخدا، ئي كه اعتقاد ندارم، قسم كه بايد بگم اين شبح هر چي ميگذره فكر ميكنم كه رينكارنشينِ، بازگشتِ روح خلود مردگان به كالبدي ديگر ولو شبح باشند آنهم از باب تناسخ ارواح، همان پسر عممّه بنام ”علي“ كه در زندان اعدام شد. او هم به لحاظ حُسن اخلاق و صبر و فداكاري در فاميلمان تقريباً بي نظير بود و همان حبلُ الْمتينِ، بقول آريا، نوع دوستي عاقبت بر طوقِ گردنش چنان سخت فشرده شد كه در نهايت كُشتش. بگذريم ؛-(
پنج تا از بهترين فرازهاي موجود در سخنان نغز و سرتاپا آموزنده آرياي درجه يك:
۱. او با ارجح شماری منفعت طبقاتی (بنا به تعريف خودش از طبقه) باعث شد که تنشها و طبعا حق و ابتکار همبستگی از انسانها گرفته شود. ديکتاتوری تک حزبی در جوامع کمونيستی نتيجه ی ضروری تفکرات خود مارکس است٬ زيرا با ارجح شماری و تثبيت کردن منفعت طبقاتي٬ حق ابتکار تاسيس و همچنين حق تاويل منافع فردی از مردم گرفته شد. به همين ترتيب٬ علمی ساختن٬ يکنوع مقدس سازی در قرن نوزدهم بود. هر کسی که می خواست اهداف يا منافع يا افکارش را به شيوه ی تازه٬ مقدس جلوه دهد آن را علمی می ساخت.
۲. ... آموزه های مارکسيسم بر ضد حقوق بشر هستند زيرا تشخيص و تعيين دادگزاری اجتماعی با خود مردم نيست. دادگزاری اجتماعی آن چيزيست نيست که مردم در تجربيات خود درمی يابند بلکه آن چيزيست که مارکس برای هميشه و ابد کشف کرده است و دستگاه حزبی وظيفه دارد که آن را پا به پای تحولات اجتماعی تاويل کند.
۳. ...مغزه ی فکری افکار مارکس به دور اين مسئله می چرخه: (ساختن بهشت زمينی به کمک و همبستگی انسانها در کنار يکديگر برای خشنودی و خوشزیستی همه.) نه اينکه انسانها و واقعيتها را هميشه شطرنجی ببينيم و در صدد نابودی يه عده برای خوشايندی عده ديگر باشيم.
۴. (اين يكي بهترين فرازه بنظر من و در انتها ميگم چرا*) بحث ماترياليسم نيز يکی از عميقترين مباحث فکری می باشد که متاسفانه مارکس آن را منحط کرد. (آريا، بشرطي كه وقت و حال و مكانش اقتضاء بكند، من واسه هر كي بخواد ميتوانم براحتي اثبات كنم كه ماركس نه فهمِ درستي از ”مادّه“ و فيزيك داشت و نه ازجاش ”تكاملِ داروين“ و زيستشناسي را ازش سردرآورد و از همه بدتر بهيچوجه تصوّر درستي از ”منطق و ذهن و طبعِ انسان“ يا بطور كلّي اپيستمولوژي نداشت. ماركس را دقيقاً كسي ميفهمه كه حدّ اقل اين را بداند/معترف باشد كه او ”حق“ را به ”انسان بما هي انسان“ نداد بلكه آنرا درست همانند اديان خارج از وي، انسان، امّا نه به خدا بلكه چرخ گردونِ تاريخ و موتورش واگذارد كه انرژي يا ديناميسم خود را از ديالكتيك ـ ماترياليستي ناشي از تضادها/جنگ طبقات ميگيرد. و از همينرو من نميفهمم چگونه امكان جمع ”حقوق بشر + حقّانيّتِ تاريخ و ادوارش“ در يك ايده ئولوژي قابل جمعند و بدان مثلاً ميتوان دست به مبارزه اي نظري/عملي بر عليه عقيده اي ديگر نيز زد كه باز هم حق را به انسان نميدهد و مثلاً به خدا واميگذارد. اصلاً بگذار حرفي بالاتر ازين را بزنم: دقيقاً بهمان لحاظ كه ”روشنفكري ديني“ يك پارادوكس است؛ دقيقاً بهمان منوال ”روشنفكريِ مكتبي (=ماركسيستي)“. بهر حال، آرياي عزيز؛ نميدانم به گوشت رسيده يا در جائي خواندي يا نه؛ امّا يكي از اشتباهاتِ فاحشِ ماركس در ارزيابي دورانِ تاريخي را همين اخيراً و توسّط جامعه ـ زيستشناسان = سوشيوبيولوژي، آنهم با كمك آركئولوژي كشف كرده اند. ماركس به خطا فكر ميكرد كه جوامع ماقبلِ كشاورزي يعني همان دورانِ تقريباً ۹۸٪ از كلّ تاريخ انسان بنامِ ”شكار و جمع آوري“ فرمتي ”كمونيستي = برابر= ايكووال“ داشته اند. در حاليكه اين ثابت شده كه نخير آنها ”ايگاليترين = ريش سفيدانه = هايرراركي و بله كاملاً نامساوي“ بوده اند و البتّه بهيچ روي چنانكه ژان ژاك رسو و بعد خود ماركس ساده لوحانه ميپنداشتند عاري از زور و خشونت و جنايت و تجاوز و خدعه و كذا نبوده كه كاملاً برعكس ــ بطوريكه آنگونه جوامع هرگز مطلوب يا ايده آل براي ما انسانهاي مدرن مثلاً آنهم با توجّه به جائيكه امروزه هستيم نيست. حالا جالبه كه ماركس در انتهاي چرخِ تاريخش آرمانش، كمونيزم، بزعم خطايش از برآوردِ دوران تازه ميشه همان بهشت موعودش. اي بابا؛ دور دور عبّاسي تاريخ منو نندازي :-) يعني دقيقاً هماندست از جوامعي كه اجداد و نياكانِ نه چندان دور ما با خوردن ميوه ”ابزار + دين + معرفت“ ازش هجرت كردند و ديگر حدّاقل براي ۱۰۰۰۰، ده هزار، ساليست كه بهش گفتن: گودباي :-)
*حالا آرياي گرام چرا سربسته گفتم كه پنجمين فرازت از انديشه هائي كه طرح كردي كريتيكالترينشان/متعاليترينشان بود واسه اين: ببين، يكي از دانشمندان، جان اَلكاك، كه من كتاب درسيش را تحت نام” سوشيوبيولوژي چيست؟“ خوانده ام ميگويد: Marxist philosophy is founded on the premise of the perfectibility of Human Institutions through Ideological perception. Therefore, persons with Marxist views were particularly unreceptive to the notion that an evolved "Human Nature" exists, fearing that such a claim would be interpreted to mean that human behavior cannot change. If our actions really were immune to intervention, then the many ills of Modern Societies could not be corrected. Such conclusion is needless to say a repugnant one, and not just for Marxism
سياوش
15:52 @ Mon, 17 Nov 03
شبح عزيز، فرق من و تو در اين بحث اين بود، كه من وقتي آمدم در دكان يرتغال فروشيت، سعي كردم يرتغالها را خودم سوا كنم(بحث در رابطه با حقوق بشر. ;كامنت ۲۲)، اما شما نه تنها به سوا كردن يرتغال در دكان خودتان قناعت نكرديد، بلكه به دكان بغلي رفتيد و به جاي يرتغال سيب سوا كرديد(بجث با خانم هاله در رابطه با سيستم كمونيسم و يا سوسياليسم. كامنت ۷۳). در رابطه با ايرادي كه از سعيد عزيز گرفته بوديد، كاملن بيجا و بدور از انصاف بود، شما گفتيد(۴۳) كه"اگر میخواهی حرفات علمی شود بايد اين حجابی که ضديت با مارکس جلوی چشم/فهم ات را گرفته پس بزنی و نظرات مارکس را به عنوان انديشمندی تاثيرگذار در تاريخ انديشه سياسی و فلسفی بخوانی و نقد کنی... تا از اين بيماری خلاص نشدی متاسفانه راه گفتوگو با تو بسته است.". به نظر من براي بحث كردن نميتوان ييشفرضي همچون ضديت نداشتن با ماركس و يا قبولاندن افكار علمي او قرار داد، تعصب شما در باره ماركس مرا ياد جنازه بيچاره لنين و يا مائو تسه دون، كه يس از موميايي كردن آنان، و به معرض نمايش چند ده سال گذاشته شده، مياندازه، كه اين نشاني است از شخصيت يرستي. در ضمن ميدانم نظر لطف شماست كه نام مرا سياووش مينويسيد، اما من سوادم تا اين حد قد ميدهد كه نام خود را درست بنويسم و به جاي دو تا واو، تنها با يك واو نشان دهم. نام من به اين صورت "سياوش" نوشته ميشود و تنها يك واو دارد. شما به من اين اجازه را ميدهيد كه به جاي شبح، نامتان را شيخ بنويسم.
سعيد عزيز، اگر مايليد كه كامنت شماره ۷۷ شما را بخوانم و بفهم، بايد اين واژهها را برايم ترجمه كنيد. ۱. كانديشنال ۲. يروديكيت ۳. سمانتيكي ۴. لاجيكي ۵. لينگوئيستيكي ۶.يارادايم ۷. هيومنيست ۸. فنومينكتر ۹.فونكسيانولي ۱۰.مافياسو، خسته نباشيد، بقيهاش را سعي ميكنم توي لغتنامه دهخدا ييدا كنم. بايد در آخر يادآور شوم(تجربه نشان داده كه ممكن است سوتفاهم شود) كه اين موارد اشاره شده را، نه از روي عصبانيت و يا غضب بيان كردم، بلكه تنها خواستم اشارهي داشته باشم به آنچه كه من خطا ديدم.
شبح
15:48 @ Mon, 17 Nov 03
آريای عزيز(56)
وقتی شما مینويسيد:" در ضمن بگويم که مغزه ی فکری افکار مارکس به دور اين مسئله می چرخه: ( ساختن بهشت زمينی به کمک و همبستگی انسانها در کنار يکديگر برای خشنودی و خوشزیستی همه. ) نه اينکه انسانها و واقعيتها را هميشه شطرنجی ببينيم و در صدد نابودی يه عده برای خوشايندی عده ديگر باشيم."
نشان میدهد به خوبی مارکس را شناختهیی. من کاملا با اين حرف شما و اين نتيجهگيری تان موافق هستم و اگر نتوانستهام آن را خوب بيان کنم به بزرگی خودتان ببخشيد. حق کاملا با شماست. هستهی اصلی سخن مارکس همان است که شما گفتيد و حق مطلب را ادا کرديد. سپاس.
شبح
15:46 @ Mon, 17 Nov 03
سعيد عزيز(77)
احتياج به اينهمه دراز نويسی و پيچيده نويسی نيست. من سعی کردهام نشان دهم جمهوری اسلامی، نه جمهوری است و نه اسلامی. هر وقت اسلامی است نميتواند جمهوری باشد و نيست و هر وقت جمهوری است نمیتواند اسلامی باشد. تز من اين است که هيچ حکومتی در شرايط پيچيدهي جهان امروزی نمیتواند بر اساس قوانين و باورهای مذهبی شکل بگيرد و دولتها الزاما سکولار هستند. حال اگر تو به اين جملات من نقدى داري بگو. ديگر نياز به اين همه فلسفهبافی و پای ماترياليزم تاريخی و چه و چه را که در نوشتهی من حضور ندارد به ميان بکشی. اگر توانستی در چند جمله و بدون حاشيه روی در رد اين تز من بنويس وگرنه برادر عزيز چه جای جنگ و دعوا؟!
سعيد
12:12 @ Mon, 17 Nov 03
( دوستان/رقبا/دشمنان؛
بنا به توصيه شبح از نوشتن در حينِ خورديِ اعصاب پرهيختم؛ پس در اين مثانوي، جمع مكثّر من درآوردي خودم از مثنوي، اندكجاتي تأخيراتِ مصلحانه در همي اُوفتاد. مبادا فكر كنين من اهل قهرم يا روم كمه؛ اونم بخصوص با اين شبح يا پسر عمّه ثانوي و نه ”پسر عمويم“ هان اي سيناي بي دٌقت. شهيد هم خودتي و هفت جدّ و آبادت :-) . . . )
۱. شبح جان؛
من همه آنكارهائي را كه تو گفتي و در ضمن نخير هيچگونه منافات و تضادّ و تناقضي هم برغم تصوّر باطل و ذهنِ ناخلّاقت با هم ندارند را مرتكب شده ام و بدانها سخت مفتخرم و بخودم حسابي ميبالم چون قاعدتاً دلايلم را داشته و دارم. امّا هيچوقت مثل تو عجولانه و در همينجا به افراد نه در دنياي مجاز و نه برون ”تهمت“ نزده ام. من نميدانم چرا كامنتهاي هيچكسي مثل من اينقدر سوز و گداز و آه و ناله تو را به حسرت و واكنش خشن برنميآورند. ميداني چرا؟! بخاطر اينكه هيچ آينه اي از من شفّافتر در مقابل خود و در تمام عمرت نيافتي و نخواهي يافت؛ منتها عيبت اينه كه هي ناخردمندانه بر آن سنگ ميزني و بجاي خراش و شكستنش آنرا بيهوده با صيقل زدنش بوضوح بيشتري بدل ميكني :-)
۲. شبحِ گل و نازنين و ظريف و انساندوست و لطيف و بسيار دوست داشتني و با صفا و صادق؛
مگه نديدي كه از همان ابتدا سنگهايم را با تو نقد كردم و هرگز اِبائي در كتمانِ نيّات و افكارم و يا ازينكه تو ميخواد خوشت بياد يا نه نداشتم؛ آنهم بدون ذرّه اي تعارف و مجامله و وقتكشي؟! صاف و پوست كنده و بي ريا و محض. در حين دوستي و حسن روابط بهت ميگفتم از كدامين نظراتت و مواضعت بدم مياد و در حين دعوا و تركِ همينجا بهت ميگفتم واجد چه نظريّاتِ جالب و يا صفاتِ حميده اي هستي. در ضمن، تو هيچ لزومي به رمّالي و كف بيني و يادآوري هم به ديگران نداشتي شبح جان چون در نفرتم از ماركسيزم، نه ماركس و يا مدّعيان رهروش، كه بالامجان فقط اين خودشه كه باخبر نيست چون چندين صد سال است ازو بجز اسكلتش در دل خاك هيچ برجاي نمانده است :-) ميگي نه برو به تاريخِ مباحثمان بنگر. بگذريم. . . !
۳. متأسّفانه تو فرق ميان جملات مشروط،كانديشنال، و مقطوع، پروديكِيت، را به قول ”اصوليها/منطقيّون“ بعلاوه بسياري از مسائل ديگر كه در رابطه با آنها نظرات كلان و فوق العاده گزاف همي دهي و هر يكشان كافيست مو را بر تن آدمي سيخ كند و مايه پريشانيها و انحرافات و رسوب جهالتها و خرافات بسيار در اذهان بشود؛ نميفهمي. آن حرف قديمم در همينجا يادته آنهم در حين مجادلاتِ كلامي كه گفتم از وجود چند ويژگي در تو خوشم مياد و يكي از آنها همين بود كه برغم ادّعايت يك ”ماركسيست نيستي“ و تمام پشتينه دلايلم را از براي آن ”ادّعايم“در همينجا نيز از زبان دوست ديگرت/مان آريايِ فيلسوف و دينشناس باز همي خوانديمان؟!
من از آريا و تمام دوستان اهل نظر خواهش ميكنم به من گوشزد كنند اگر و فقط اگر اين جمله را از پيامِ ۳۷ من دقيقاً همانطور كه شبح بصورت يك تهمت و اپورتونيست/ماكياولانه/سياسي تعبيرش نمود، و از جانب من بعنوان يك توهين بخودش قلمداد نمود، قرائت ميكنند/ميفهمند:
”” شما (ضمير ”شما“ برميگردد به يك ماركسيستِ واقعي كه بنا به التزامات سِمانتيكي و لاجيكي و لينگوئيستيكي و فلسفي آنهم منتزعِ از ”پارادايمِ فلسفي دترمينيستي ماترياليسم ديالكتيكي تاريخ“ صورتبندي شده توسّط ماركس اصولاً نميتواند به ”حقوقِ انسان“ ــ يا دقيقتره كه بگيم ”قرارداد“ واگذاري اين حقوق به نوعِ ”بشر“ و نه ”جبر تاريخ“ آنهم مبتني بر يك ”ميثاق“ كه بنوبه خود يك مفهوم سرتاپا ديني امّا ديگر سكولار شده ــ معتقد باشد. دلاليلش را هم آرياجان به ظريفترين وجهي صورتبندي نمود كه ردخور نداشت بخصوص آنجا كه به ”اصالت تجربه انسان و دريافتهايش“ اشارت داشت // يعني لبُّ اللباب كلامش از نظر من// كه نزد ماركس مطلقاً فاقد معناي محصّل است. ماركسيزم بر خلاف فهم كژ و من درآوردي شبح و امثالهم از ماركس آنهم بعنوانِ يك اُومانيست، انسان - مركز، وجود خارجي ندارد تا نوبت دادنِ حقوقش را به او در سر داشته باشد و اصولاً مشكلِ فنّي فلسفه اش باشد. بگذريم!) هم به حقوق بشر بطور منطقي و برخاسته از سر انديشه هاي ناب خودتان و تبعاً بنحوي عميق و ريشه اي اعتقادي نداريد و سياستكارانه يا دقيقتر بگم ماكياولانه و اپورتونيستي دم از آن ميزنيد. پس صلاحيّت نقد رفتارهاي ضدّ انساني اين رژيم اسلامي را ماركسيست جماعت ندارد.““.
همه حرف من اينست كه بنا به همان نهج و نعط و سياق و روش ملحوظ در كلام خود شبح ايشان نيز به كوزه درهمي افتد و نميتواند بعنوان يك ماركسيست به پروژه خودش در دامن زدن به جنگ تضاد ها واصل بشود. مبتني بر همان منطق اصلاً محكوم است به سكوت. بلي. شما بيا اوّل از ماركسيزم ابراز برائت كن و آنگاه بعنوان يك هيومنيست، مثلاً، آنهم منعطف از ”فلسفه و حقوق بشر“ به پروژه خودت ادامه بده؛ ما هم چاكرتيم داداش. خوب، آن پاراگراف من در پيام ۳۷ در پائين يعني چي، و مقصود گوينده از آن چيست؟! يعني شبح مصداق اپورتونيسم است؟! بفرض كه بنا به جهلِ خود همين شبح و مسبوق به عدمِ معرفتش از تفارق جملات ”شرطي“ از ”قطعي“ بگيم بلي. آيا باز هم ميتوان مبتني بر قرائنِ تاريخي روابط من با شبح آنهم مبتني بر نظر عَـلـَنْ و سابقِ چندين ماهه قبليم دالِّ بر اينكه ”اين دوستمان اصلاً خودش هم متوجّه نيست كه يك ماركسيست/كمونيست نيست“؛ چنين تهمتي را بر منِ سعيد وارد دانست؟! منِ نوعي را همه در اين وبلاگستان نيك ميشناسند كه اگر بخوام به هر كي بلانسبت فحشِ خواهر ـ مادر بدم هان؛ ذرّه اي وقتم را به فلسفه بافي تلف نميكنم و عصبانيّتم را ازو به سه شماره خالي ميكنم. بعد هم اگه لازم شد عذر خواهي ميكنم ازش. پس شبح جان؛ تهمتِ تهمتِ تو به من يكي آنهم بنا به شهادت همه دوستان/رقبا/دشمنان نميچسبد.
۴. شبح جان؛ اي جانِ جانان...
و بعد از همه اين تفاصيل؛ عزيز من چطوره كه تو بخودت حق ميدي تمام دوستداران اين فرهنگ، كه بله اسلاميّت جزوي از آنست، را از يك كنار به زير گيوتين اپورتونيسم/ماكياوليسم/سيّاسيّت/دغلكاري/روبه صفتي/نفاق/... ببري آنگاه كه مثلاً از اسلامِ فاشيستي ”شيخ مصباح يزدي شكر فروش“ سر به شكايت در چاه فرو ميبرند و در همانحال خيلي جالبه كه فرياد جگرخراششان اگر نه به گوش ظاهراً كر و بس معاند و ضدّ دين(برغم ادّعايت به اينكه: ”مسلما با اين، سكولاريزيشن، موافق هستم اما نميدانم از کجای متن يا حاشيهی نوشتهي من برخورد سرکوبگرانه با مذهب پيش میآيد.“) تو يكي نخورده بلكه به سمع تمام جهانيان ميرسد و بر همان اساس جايزه نوبل را علناً تقديم چنان قرائتي و بانوي مدّعاي آن ميكنند كه خودت هم در پوسست نميگنجي ولو چهار صباح و از همه جالبتر و فنومنيكتر اينكه با رفقاي ماركسيست و كمونيست خودت هم بر سر آن در ميفتي...؟! اين فقط تويِ بزعمِ خودت ماركسيست هستي كه حق داري بگي تئورسينها و مديرانِ شوروي سابق كه هر كدام بتنهائي ۱۰۰۰ بار از تو نسبت به ادّعاي فهم ماركسيزم و لننيزم اولي تر بوده و در ماركس شناسي استادِ استادِ استادِ تو هستند؛ ماركس جان را از جاش نفهميدند و بنابراين هر غلطي هم كه كردند نبايد به پاي او و فلسفه اش نوشت؛ چرا چون من اينطوري تايپ كردم. منو ياد اين اميد ميلاني نينداز كه هي جعل ميكنه و از آخر معلوم ميشه كه حرف خودشه و تمام برهانش خلاصه ميشه در اينكه: ”چون من ميگم“ :-) امّا چهارتا آخوند روضه خونِ پيزي كه ازون رهبرش گرفته تا اون تهش به تمام نواميسِ عالم قسم از فقه و اصول و فلسفه و عرفان بقدر يك گاو حاليشان نيست و حالا يك حكومتِ ايده ئولوژيك و تخمي آنهم برگرفته از نسخِ حزبي رفقاي راشَن و چاينيز بنام اسلام علم كردن اصلاً بنا به حكم سرتاپا ديكتاتوري و سركوبگرانه تويِ شبح عينِ اسلام و هرگونه قرائتِ ديگري از آن صرفاً تلاشيست رياكارانه و اپورتونيستي از براي حفظ بيضه دين؟! نمرديم و معنايِ سكولاريزيشن را هم در قاموسِ شبح فهميديم آقايان :-) بعد خيلي خنده داره كه روشو ميكنه به اونطرف ديگه و ميگه فهميدم چي ميگي سعيد عزيز و اصلاً تضادّي ديالكتيكي را هم ميان اين اقوال حس نميكنه! ياللعجبا...! شيّبتني شبح: شبحي مرا پير ميكند. تو براستي متوجّه اين شلوغ بازي متناقضانه خودت نميشي؟! تو سيّاس/اپورتونيست نيستي كه در پاسخ من ميگي: ”از نظر من حکومت شوروی سابق چيزی نبود جز سرمايهداری دولتی. نام کمونيست و مارکسيست... پوستهی فريبکارانهی آن بود. برخورد شوروی سابق يا حتا عربستان با مسايل بينالمللي برخوردی ايدئولوژيک نبود و آنها طبق منافع خود عمل میکردند/میکنند.“ ؟! خوب، اگر بحثِ منافع است چرا قادر به تمييز همين معنا و كاربرد فونكسيانولي خودت به پديده دين نيستي و بيهوده بر آن پيله ميكني و با ردّ دولت مدّعي پياده كردنِ احكامش، ج.ا.ا.، دونكيشوت وار به جنگ دين ميروي و ميگي اصلاً دين قرار است تا انسان را از خود بيگانه كند حالا يا بضرب خدا يا بضرب دولت. بالامجان، آلكسيفِ روسي و وزنه بردار هم اينطور مثل تو سه تا وزنه را با هم يهو و يك ضرب هالتر نميزد. چون شش تا دست نداشت مثل تو كه ماشاءاللّه سه تا مخِ بزرگ بوسعت تاريخ و بمراتب باهوشتر از تمام دانشمندان و پيامبران و فلاسفه و اعجوبه هائي بنام تئورسينهاي سابق شووروي و چين و بهتره بگم تمامي عقلاي جهان داري. شبح به اين ”همه داني“ نوبره واللّه :-) بقول آريا كفر آدم رو وقتي درمياري كه يهو همه عالم و آدم و ناسوت و لاهوت را به سه شماره ميريزي توي ديگ تحليلت و با سه خط فاتحه ”انسان“ و ”محصولاتش“ را ميخواني دِ برو كه ميري! كي به كيه؟! خوب چرا؟! چون چهارتا مافياسو اون بالا بنام اسلام سخت كلافت كردن :-)
۵. ما، من + آريا + رهگذرثاني + سينا + و حتّي تلويحاً داريوش، هر چه خواستيم اين گاطي/پاتي كردنِ مقولاتِ بس ژرف و عميق و بي عاقبتيش را بر نهجي كه در پيش گرفتي بهت تذكّر برهيم؛ گوش نكردي. مگر من در همان آغاز اين سلسله مقالاتت آنهم در دفاع از تو به آريا و بعد سينا نگفتم خوب بذاريد حرفشو، هر چند سطحي و لغو، بزنه چون از قرائن چنين برمياد كه اشاره شبح جان در اينجا به دين بالعرض است و ميخواد همچون ديباچه و بهانه اي به مقصود اصليش بپردازه و فتحِ باب كنه. مقصودش اينه كه ”مشكلات جنبش“ را در رابطه با نهاد دين وارسي كنه و آدرس بده و چاره بخواد. ولي منِ خوشخيال و ساده لوح را بگو، چون ظاهراً حق با آريا و سينا بود و باز تو بخاطر ضديّت كور خودت با دين هي بر طبل آشفتگي مقولات همي هي كوفيدي. و تازه ديدي كه برغم همه اينها باز هم من و هم آريا خيلي دوستانه و سربسته گفتيم باباجان بي خيال بذار فقط به يكي از مسائل مربوطه، سكولاريزيشن، بپردازيم و نه نقد كلامي تو از دين و ماترياليسم ديالكتيكي ماركس و كذا. امّا اين خودت بودي كه از باب آن عقاب نگه كرد و بر تنِ خويش پر خويش بديد هي لجوجانه بر آن شدي كه بجاي آن بحث اصلي بيائيم و به مطالب ”فرعي“ بپردازيم. كه بازهم اين بد نيست و به اعتراف همگي جالب و مفيد و آموزنده از آب درآمد منتهي بشرطي كه ظرفيتش را هم از خودت نشان بدهي ديگر و قهر نكني و مرا كه عمداً هيچگونه تلاشي بر دامن زدن به آن نداشتم كه هيچ بلكه از طرحشان و در اين مقطع سخت اكراه داشتم مورد عتاب و پرخاش قرار بدي؛ جانم. لطفاً دلخوري خودت را از جاي ديگر، مانند هميشه، بر سر من يكي خالي نكن؛ خوبش!!! دائمآً زشتترين پاسخها را در اين كامنتدوني به من ميدهي. چرا؟! دست بردار ازين كمپلكس كور و اين دژم؛ جانم. . .
دادامن
12:10 @ Mon, 17 Nov 03
متاسفانه اين شخص با آیپی: 217.66.199.250
با ارسال دهها کامنت تکراری و حجيم قصد اخلال در اين نظرخواهي را داشتند که آٍیپی ايشان بسته شد.
در حال حاضر تنها آیپی بسته شده اين آیپی است. از اين پس براي اينکه سؤتفاهمي پيش نيايد. هر آیپی را که ببندم اينجا اعلام میکنم.
شبح
رهگذر ثانی
12:07 @ Mon, 17 Nov 03
شبحجان
«ميزان و تنوع خوانندهگان» تو، درست یکی از مؤلفههایییه که من از اون در ادامهیِ بحثم استفاده خواهم کرد.
یادمون باشه این تعداد و این تنوع، نشون دهندهی راه درستییه که تو در طول یک سال و اندی رفتی، و نه ضرورتن دو متنی که من به آنها اشاره کردم.
همین تعداد و تنوعه که مسئولیت بیشتری رو به گردن آدم میذاره!
رهگذر ثانی
11:57 @ Mon, 17 Nov 03
« مهمه!
مادام موسيو گرامی و عزيز که قدم میرنجونيد و تشريف مياريد در نظردان اينجانب به روش عمقزی ،خالهقزی نصيحتم ميکنيد که چنان باشم و چنان!!!
اينجانبه! يه پا ملام واسه خودم. يه پا روانشناسی و روانکاوی و مخخوری بلدم!بلدم چه جوری دهن خودم رو سرويس کنم !خيلی عذر میخوام، اما در مخ بنده، هم شعور يافت ميشه هم منطق هم احساس و هم چيزای ديگه که شماها دارين!! پس اگر به قباها بر نمیخوره! از نصيحت خوندن در گوش من دست بکشيد !يعنی مجبوريد چون به زودی نظردون رو بر میدارم! خيلی هم بد نيست اگه يادمون باشه که اين بابايی که بستيمش به اراجيف خاک خورده و پوسيدهیِ خودمون، آدمه! و شعور داره! همدردی،همدلی و همراهی با حرف بستن به شکم همديگه توفیر داره جونم!
در ضمن! يادمون باشه که اسهال حرف از يبوست فکر میاد!»
شبح جان
متن بالا رو شقایق که یک اتاق از آنِ خودش داره (http://myownsroom.blogspot.com/) دیروز نوشته. فکر نمیکنم این دخترخانم بیست و دو سه سال بیشتر داشته باشه. میبینی ادبِ جوونایِ امروز رو !
البته حرفش بهجوری به دل آدم میشینه. با اینهمه، لازمه شبحجان بری یه کم ادب و فروتنی و بزرگواری و بهویژه به قول ما مشهدیا دندهپهنی یادش بدی!
هرچی نباشه شبحالکبیر وبلاگستانی.
شبح
11:09 @ Mon, 17 Nov 03
هالهی عزيز(67)
اول بگم که يه کم از دستات دلخور شدم! چرا تو فکر میکنی وقتی اينقدر خوب و منطقی از من سوآل میکنی من ممکنه ناراحت يا از اون بدتر عصبانی بشم!؟ من وقتی ناراحت و عصبانی میشم که ديگران با فحاشی و ناسزاگویی و پشتهماناندازی و سفسطه بخوان خودشونو مطرح کنن و اصل بحث اصلا براشون مهم نباشه. و اما پاسخ به سوآلات تو.
هاله جان!
تاريخ پر است از شکست و پيروزی. ميدانی همين بورژواها تا جهان را سرمايهداری کنند چه راه پرپيچوخمی را طی کردهاند چقدر فئودالها را پس زدند و دوباره شکست خوردند. سر چند شاه زير گيوتين و تبر رفت و دوباره شاهزادهگانشان به قدرت رسيدند؟
در کشور روسيه انقلابی به نام مارکس صورت گرفت در همان موقع انديشه مندان بزرگی بودند که ان انقلاب را سوسياليستی نميدانستند. افرادی مانند کائوتسکی، روزالوکزامبوک و… انتقادات جدی بر آن داشتند بعد هم که استالين آمد و سرمايهداری دولتی را به نام سوسياليزم و کمونيزم به جهان قالب کرد…
اگر تو تصور میکنی رفتار و عمل کرد استالين منطبق با آموزههای مارکس بود و به همين دليل شکست خورد بايد آن را نشان بدهی. نوشتهیی "هيچوقت فکر کرده ای احتمال دارد سيستم اشکال داشته بوده است؟" من معتقدم اصولا هيچ تلاشی برای برقراري اين سيستم صورت نگرفته است. لنين بعد از پيروزي انقلاب اعلام کرد ما از نظر اقتصادي بايد سرمايهداری دولتی را به اجرا درآوريم تا اقتصاد به رشدی برسد که توان پذيرش سوسياليزم وجود داشته باشد. لنين فوت کرد و بعد استالين آن سرمايهداری دولتی نخست کمونيسم و سپس سوسياليزم اعلام کرد. البته بعضیها اعتقاد دارد استالين از دل اشتباهات لنين بيرون آمده است. اينها همه بحثهای دقيقی دارن که من سرسری سعی کردم در چند جلمه بيان کنم. راستاش را بخواهی من بسيار روی اين مسايل فکر و مطالعه میکنم و اين روزها در مواردی که قبلا ثابتشده فرض میکردم دچار ترديد شدم. سوآلهای مانند اين که آيا سوسياليزم در يک کشور آن هم کشوری که در حاشيه نظام جهانی سرمايهداری قرار دارد ممکن است؟ آيا انقلاب روسيه انقلابی سوسياليستی بود يا از آغاز انقلابی بورژوازی بود؟ آيا استالين حاصل حزب بلشويکی نبود؟ آيا اصولا روش لنين برای برقراری سرمايهداری دولتی درست بود؟ اين ها و دهها پرسش بنيادی ديگر دغدغههای مرا تشکيل میدهد.
من نگفتم در کشور ما هرگز انقلاب سوسياليستی صورت نميگيرد و جامعه ايران کمونيستی نميشود اما بعيد و بسيار نامحتمل ميدانم انقلابي که در پيش رو داريم و همين ماهها و سالها شاهدش خواهيم بود انقلابی سوسياليستی باشد. در بهترين حال سوسيال دموکراسي خواهد بود.
درست حدس زدی انسان سوسياليست انسان کاملا متفاوتی است. انسانی که خودخواهی و خودمحوری در ان محو شده است. من چنين انسانی را آرزو میکنم و در گرد شهر با چراغ به دنبالاش میگردم.
خرس مهربون دوستداشتنی(69)
نگرانی و دغدغهات به جا و درست است اما من خيلی خوشبين هستم و سطح آگاهی مردم کشورمان را امروز بسيار بالاتر از سال انقلاب ميدانم. درست است که در اين سالها ما گامهای زيادی به عقب برداشتيم اما دورخيز کرديم و در حال حاضر آگاهی مردم و جوانان در سطح بسيار بالایی است و اميدوارم ديگر هرگز آن کابوسها تکرار نشود.
رهگذر ثاني عزيز(۶۸)
منتظر متن کاملات هستم. به هر حال ميزان و تنوع خوانندهگان شبح نشان ميدهد که زياد به بيراهه نرفتهام!
behkish
6:36 @ Mon, 17 Nov 03
AUTHOR: behkish
EMAIL:
IP: 80.135.122.148
URL:
DATE: 11/17/2003 06:36:05 AM
roya
4:39 @ Mon, 17 Nov 03
اره پرشین بلاگ مشکل پیدا کرده هیچ وبلاگی رو باز نمی کنه
t-gooshegir
3:45 @ Mon, 17 Nov 03
ميبخشين.. یا کامپیوتر من خرابه یا پرشين بلاگو بستن... اگه کسی چيزی ميدونه يا بلاگای پرشين بلاگ براش واز ميشه بگه... بازم ميبخشين که بحث به اين زيبايي رو پارازيته کردم!!!
khers mehrban
1:57 @ Mon, 17 Nov 03
سلام ودر ضمن هیچکدام از اینها ربطی به مردم و مبارزه با رژیم و اینها ندارد . صرفا از اینش خوشم می اد که یک چیزهایی یاد می گیریم از یک چیز هایی لذت می بریم کاملا شخصی هست . همچنانکه در ۵۷ هم تمام اون کتاب ها تحلیل ها جزوات به درد نخورد وقتی موتور بزرگ روشن شد و میلیون ها روستایی و مستضعف و روستایی شهرنشین به صحنه اومدند در عرض دوسال چنان کشتاری شد که کسی از موتور کوچک باقی نماند تا نتیجه کارش را بداند . امروز هم اگر روری این توده بیکار عاصی و روستائیان و شهرنشینان عزیز ( به جز چند هزار نفری که کتاب می خونن یا مجله یا وبلاگ یا مثلا تو مراسم مرگ فروهر یا شاملو یا بازرگان شرکت می کنند و بالاخره دغدغه دموکراسی یا حقوق بشر یا ...دارن ) به صحنه بیان اول ما زیر گیوتین خواهیم رفت
رهگذر ثانی
1:52 @ Mon, 17 Nov 03
پیش از هرچیز یادآور میشوم که آنچه در پی میآید بر مبنای دانش کم من و وجودِ امکانِ همیشگییِ اشتباهفهمیدن است. پس میتوانم در مواردی نظری نادرست بدهم. اگر نظر نادرستی بر پایهیِ دانش کمم و یا درست نفهمیدن حرف کسی دادم، پوزش میخواهم و سپاسگزار دوستانی خواهم شد که نادرستیها را یادآور شوند و کژیها را راست گردانند.
شبح عزیز!
بیگمان شنیدهای که طرح درست یک مسئله، نصف حل آن است. من فکر میکنم صورت مسئله در دو متن تو با عنوانهای «حقوقبشر، دين و دولت» و «نه اسلامی، نه جمهوری» درست طرح نشدهاند. به همین دلیل هم با خود کژفهمی و یا پرگویی آوردهاند که حاصلش نه روشنشدن یک معضل و رشد خردِ جمعی که دوری و بیزاری است.
در این دو متن، ممکن است نظراتی باشند که من در مورد آنها چندوچون داشته باشم، ولی در اینجا برای من ثانوی هستند و من بیشتر میخواهم به چگونگی طرح بحث بپردازم.
پیش از هر چیز لازم است ببینیم یک بحث در کجا طرح میشود. روشن است که چگونگییِ بحث بر سر یک مقوله (بهعنوان نمونه، مقولهیِ دولت و یا حقوق بشر) اگر در یک کلاس دانشگاهی یا یک جلسهیِ حزبی و یا در جمعی خودبخودی در خیابان مطرح شود متفاوت خواهد بود. و این بسیار طبیعی است. در نتیجه، گسترش و عمق بحث بر سر مقولهای واحد و نتیجهیِ حاصل از آن، در این جمعها نمیتواند یکسان باشد.
ببینیم ویژگییِ محل گفتوگوی ما، یعنی وبلاگ شبح، چیست.
پیش از این، و فکر میکنم در همین وبلاگ، من نظرم را در یارهیِ پدیدهیِ وبلاگ به کوتاهی دادهام. تلاش خواهم کرد دوباره و کوتاه، آن را فرموله کنم.
وبلاگ (با سایت خبری و یا روزنامهی الکترونیکی نباید اشتباه شود) پدیدهای است بیسابقه و هنوز تعریف جامع و مانعی در بارهی آن نیست و کمی دشوار است دقیق بگوییم وبلاگ چیست. شاید بشود گفت که وبلاگ یک امکان برقراری رابطه، در دنیای مجازی، است بین افرادی که کموبیش علاقههای مشترکی دارند. آنچه که روشن است، دستکم ۹۹٪ از وبلاگها یک دفترچهیِ خاطرات و یادداشت روزانه به سبک قدیم نیستند.
ما در وبلاگ مینویسیم برای اینکه خوانده شویم. یک وبلاگ بیخواننده یک وبلاگ کامل نیست. بههمین دلیل هم، خواست و تلاش دوستان وبلاگنویس برای جذب خواننده قابل فهم است. میخواهم نتیجه بگیرم که وجود خواننده برای وبلاگ ضروری است و حضور او در شکل دادن یک وبلاگ نقش دارد. پس در روند شکلگیرییِ یک وبلاگ خوانندگان سهم خود را دارند و بههمین دلیل در آن وبلاگ صاحب حقند و مسئولیت. شکی نیست که حقوق و مسئولیت «صاحبِ» وبلاگ با خوانندگان یکی نیست. به همانگونه که حقوق و مسئولیت خوانندهای که پا را فراتر میگذارد و در گفتوگویِ نظرخواهی شرکت میکند، با خوانندهی خاموش یکی نیست.
در یک کلام، وبلاگ یک کار جمعی است و هرچقدر ما اصول حاکم بر یک کار جمعی و بهویژه حقوق دیگری را رعایت کنیم، آن کار جمعی موفقتر و بهرهیِ شرکتکنندگان در آن، بیشتر خواهد بود.
وبلاگها را میتوان بهطور کلی به دو دسته تقسیم کرد(با پذیرش تمام کمبودهایی که کلیگویی با خود دارد) :
وبلاگهای عمومی و وبلاگهای تخصصی. در یک وبلاگ عمومی، کموبیش به همه چیز پرداخته میشود، گرچه ممکن است یک تم یا یک زمینه اهمیت بیشتری داشته باشد و بیشتر به آن پرداخته شود. در یک وبلاگ تخصصی زمینهیِ مطالب وبلاگ مشخص است و کم پیشمیآید که صاحب وبلاگ و یا نظردهندگان از زمینهی اصلی وبلاگ خارج شوند.
برای من وبلاگ شبح، زیتون، زنانهها، سرزمین آفتاب یک وبلاگ عمومی هستند. به همهیِ زمینهها میپردازند، گرچه در هرکدام از آنها یک یا دو زمینه وزن بیشتری دارند. وبلاگهای «پزشکی امروز» یا «دنیای وب» هم نمونهیِ وبلاگهای تخصصی هستند که هریک به زمینهیِ ویژهای میپردازند.
طبیعی است که صاحب یک وبلاگ عمومی و یا نظردهندگان آن، نتوانند همیشه رضایت همه را جلب کنند. اما اصول اخلاقییِ نانوشته بر یک کارجمعی به ما میگوید باید تلاش کنیم رضایت بیشترین شرکتکنندهی در آن کار جمعی را در نظر بگیریم.
با این مقدمه ببینیم شبح، در دو متن خود چه میخواهد بگوید، آنچه را که میخواهد بگوید چگونه طرح میکند و با نگاهی به بحثهای طرحشده در نظرخواهی، به چه نتیجهای می رسد.
شبحجان من امیدوارم این مطلب را کامل کنم و برایت بفرستم که اگر مفید تشخیص دادی در وبلاگت بگذاری. خودت بهتر میدانی که من، به گفت حافظ، جزو وبلاگندارانِ مستِ دل از دست دادهام / همراز عشق و همنفس جام بادهام!
هاله
1:48 @ Mon, 17 Nov 03
شبحی ناز، مرسی از جوابت. من خودم طرفدار يک حکومت سوسيال دمکرات هستم که ثابت شده کار ميکنه و خوب هم کار ميکنه اما سیستمی که تاحال هيچکس نتونسته درست پياده اش کنه و اینهمه هم در موردش تلاش شده؟ فکر ميکنم يک جای کارش باید لنگیده باشه... تو میتونی حرفهای تمام کتابها رو اينجا تحويل من بيسواد بدی ولی عمل صداش رساتر از حرفه. اونکه تو دنبالشی به نظرم مدينه فاضله است که مردمش سوای مردم عادی هستند و خاکش از جنس بهشت. ميدونم هم که گفتی گمان نميکنی تو ايران هيچوقت بشه پياده اش کرد بدليل عدم آگاهی مردم ولی آيا ميخوای بگی که تو همه جوامعی که اين سيستم امتحان شده و شکست خورده مردمش صد در صد نا آگاه بوده اند؟ هيچوقت فکر کرده ای احتمال دارد سيستم اشکال داشته بوده است؟ شبح جان نميخوام با سوالاتم اعصابتو خورد کنم. از حرفات می آموزم و به همين دليل ميپرسم.
khers mehrban
1:39 @ Mon, 17 Nov 03
سلام شبح عزیز . دستت درد نکند اینجا حسابی مثل یه دانشگاه شده است هر بار چیزی یاد می گیرم . خوب که این بار بکتاش عزیز نیست . (گوش شیطون کر )
samira
1:07 @ Mon, 17 Nov 03
سلام...من اومد م که بخاطرتبريکتون ازتون تشکرکنم که ديدم اوووووووووووووه چه خبره يه مطلب سنگين که هضمش زمان ميبره ولی خب خيلی قبولش دارم + يه عالمه کامنت که هرکدوم ميتونه نوشته يک وبلاگ جداباشه.....شماارتباط قوی با خواننده های وبلاگتون ايجادکردين اين جای تحسين داره......موفق باشين.
اهورا اشون
0:55 @ Mon, 17 Nov 03
درود: من خيلي با سياست ميانه ندارم (نميفهممش!) ... و بنا به علاقهام، آنرا از دريچهي اسطورهشناسي مينگرم. بر اين اساس از مطلب جالب توجّه و عميق تو، اينطور نتيجه ميگيرم كه دولت ديني، مردم را از همان آرامشي كه تفكر مبتني بر اسطوره به انها ميبخشد، محروم ميكند؛ بيآنكه معاصر بودن را به آنان ارزاني كند يا امكان نيل به آن را تسهيل نمايد. درست فهميدم يا طبق معمول وارد سياست شدم و ... !!!... كامروا باشي.
اسد
0:42 @ Mon, 17 Nov 03
سينا جان،
منظور من به از روشنگري دقيقا و بطور مشخص روشنگري علمي كه قرن نوزدهم تبلور آن است بود و در طي آن علوم طبيعي جاي اول را در همه عرصه ها تثبيت كرد و نه روشنگري به معناي عام.
اين روشن گري مورد نظر من دقيقا همانطور كه مي گويي همه جانبه نيست و چون جنبه كاربردي آن خيلي قوي است به همين سبب جزو اركان نظام سرمايه داري هم شده است و با آن شديدا گره خورده است.
من هم اعتقاد دارم كه علوم طبيعي تسلطي بيش از حد بر همه حيطه هاي ديگر يافته و شيوه ها و اصول او را اكنون ما به عنوان بي برو برگشت به عنوان عمومي -شيوه ها و اصول علمي- مي شناسيم و با آنها سعي در پاسخ دادن به تمامي عرصه هاي ديگر هستي مي كنيم و اين نارسا است و راه به خطا مي برد..
در ضمن تئودور آدرنو شروع اين روشنگري را كه او نيز بعنوان تلاش براي احاطه و تصرف موضوع (اوبجكت)مورد روشنگري شده مي داند از زمان نوشتن حماسه هومر مي داند و ايلياد را نمونه اوليه انسان مدرن و روشنگر مي خواند.
متولد ماه دی(capri-corn)
0:31 @ Mon, 17 Nov 03
ممنون و متشکر.راستوش بخوای چون سوادشو ندارم وارد بحثهای شما نميشم!
داريوش شاهد
0:11 @ Mon, 17 Nov 03
برای هاله :
اونطور که من شنيدم ايران به دستور آقای خامنه ای به دنبال پياده سازی نظام درهای باز از نوع چينی ميباشند که نه سيخ بسوزد نه کباب! ميفهمی که!!
سینا هدا
0:08 @ Mon, 17 Nov 03
اسد عزیز (۵۸)
در ابتدای کامنت ۵۸ به پرچونه ی عزیز میگویی:
روشنگري اساس و محرك اش بر مبناي تصرف و تسلط بر طبيعت است. خود روشن ساختن چيزي به جز احاطه و تسلط يافتن بر آن نيست.
اسد جان! این اصل تصرف و تسلط را که تو مطرح میکنی ومن در نوشته هایم بعنوان احصاء و احاطه از آن یاد میکنم را از کجا آورده ای؟ یعنی چگونه میتوانی مطمئن شوی که این تسلط کامل و احصاء شده است( پیش از این توضیح دادم که احصاء به معنی احاطه ی بیرونی و درونی بر همه ی اجزاء تشکیل دهنده ی هر سیستم میباشد، طبیعت و اجزائش و موجوداتش وکل هستی را شامل میشود ) تو میگویی روشنگری اساسش بر این تسلط است اما چگونه میتوانی به میزان روشنگری واقف شوی وقتیکه هنوز بر پیش نیازش شناخت پیدا نکردده ای.شما وقتی طبیعت را بر اساس نظمی نسبی مثل نظریه ی داروین به علم منتسب میکنی در واقع علم نسبی را مبنای یقینیات قرارداده ای. علمی که هنوز حلقه ی گمشده دارد چگونه میتواند مبنای یقینیات و حقوق مطلقه قرار گیرد؟
شما تا این سؤال را پاسخ نداده ای نمیتوان اصولا بحث از دیالکتیک و ماتریالیسم کرد تا در مراحل بعدی بشود وارد بحثهای اقتصادی و یا سیاسی و یا جامعه شناسی شد.
porchaneh
23:32 @ Sun, 16 Nov 03
شبح جان (۵۴):
ترجمه من از آن نقل قول (۵۳) نارسا بود. مارکس می گويد «کره زمین را بهتر از آنچه بوده به نسل بعد انتقال دهند» که می شود پرسيد بهتر از نظر که و برای که؟
به نظر من تو در نوشته ات روی مسایل خوبی انگشت گذاشته ای. سعی می کنم در فرصتی چيزکی بنويسم.
شاد باشید.
اسد
23:15 @ Sun, 16 Nov 03
پرچونه عزيزم،
من هم دقيقا منظورم به همين بود. روشنگري اساس و محرك اش بر مبناي تصرف و تسلط بر طبيعت است. خود روشن ساختن چيزي به جز احاطه و تسلط يافتن بر آن نيست.
زمين بايد ابتدا در دستان ما باشد تا بتوانيم آن را به نسل آينده تحويل بدهيم. و معيار براي همين - بهتر از قبل - باز معياري است كه همانطور كه تو هم اشاره كردي خود معياري انساني است/ انساني كه بعد از حل تضاد هاي طبقاتي اش اكنون تضاد اصلي اش با طبيعت خواهد بود...
در اينكه ماركس در قرن نوزدهم نمي توانست به اين پديده تا اين حد كه اكنون مطرح شده بپردازد من هم كاملا با تو موافقم و گله من از ماركسيست هاي بعد از او بود كه با وجود بودن بالقوه اين تكامل به آن نپرداختند.
پرداختن به اقتصاد سياسي ( با تكيه بر اقتصاد) براي حركت از نقطه فعلي كه ايستاده ايم اجتناب ناپذير است. ولي هدف حركت نبايد در حد حفظ محيط زيست باشد!! بلكه دگرگوني بنياني كه با هدف هاي فلسفه روشنگري هيچ تبايني ندارد. انسان بايد بخشي از طبيعت ديده شود و تصاحب و اقتدار بر او كه ريشه از مالكيت خصوصي مي گيرد كاملا از جهان بيني انسان زدوده شود.
انسان بايد تبديل به موجودي شود كه براي خوشبختي احتياج به سفر به عمق اقيانوس ها و ماه و مريخ نداشته باشد.
البته در هر حال جهان بي انسان جهاني نيست ولي مطلب بر سر تعريف اين انسان است. من فكر مي كنم انسان هم تنها در آغوش همين جهان و به عنوان پاره اي از آن معني مي يابد و اين هم ديالكتيك ماركسيستي است و راه واقعي اي كه ماركسيسم مي تواند به ما نشان بدهد.
هر چند اين نظرات در شرايط وانفساي استثمار و چپاول دنياي امروز كمي مطرود به نظر بيايند و قابليت تبديل به شعاري كارامد شدن را كه بتواند توده هاي ميليوني را بخصوص در كشورهاي جهان سوم سازماندهي كنند نداشته باشند اما مسائلي مثل قدرت تخريب اتمي و يا دست يافتن به تكنولوژي همسان سازي و دست بردن در ساختار ژنتيك انسان راه ديگري در پيش انسان نخواهد گذاشت.
از اين منظر و يا از ديدگاه جهاني شدن ( كه تنها جهاني شدن اولويت منافع سرمايه است و نه انسان) ديگر امروزه اين برگشت از مسير روشنگري به معناي برگشت به گذشته نخواهد بود بلكه تنها گوش دادن از روي اجبار به نداي عقل و احساس مسئوليت ...
ببخشيد روده درازي را ....
سینا هدا
22:53 @ Sun, 16 Nov 03
آریای عزیز چقدر مرا بیاد سعیدی که در محظوراست می اندازد.اصلا مثل اینکه یک روح و نصفی هستند در یک بدن.
سعید جان باینست که روشنگری به معنای خرافات ستیزی نیست دوست عزیز٬ بلکه خرافات شناسی می باشد. درست ایمانوئل کانت در همین اندیشیدن به خرافات بشری بود که توانست تلنگری به تئولوژها بزند تا آنها نقش خدا و دین را در مناسبات اجتماعی نشان دهند. بحث٬ بحث فونکسیون بود نه ستیز و نابودی جانم. .......
بین داستان دوستان آریا چقدر شبیه داستان پسرعموی مجاهد شهید توست وقتی او به شبح میگوید:
فقط اعصابم خورد ميشه زيرا دوستانی همانند تو داشتم که جانشان را باختند سر همين سر تق بازيها...
باری چه فرقی میکند؟ آریای عزیز میدان را به سعید عزیز سپرد و حالا نوبت سعید جان است که بیاید و پاسخی بمن بدهد بجای آریا که تشریف برد.
سعید جان من با قسمت عمده ای از بیانات آریای عزیز موافقم بجز آنجاهاییکه بطور ناخودآگاه در کلامش سفسطه ای کمرنگ میرود که شکل بگیرد. آریای عزیز میگوید :
...اینست که روشنگری به معنای خرافات ستیزی نیست دوست عزیز٬ بلکه خرافات شناسی می باشد. درست ایمانوئل کانت در همین اندیشیدن به خرافات بشری بود که توانست تلنگری به تئولوژها بزند تا آنها نقش خدا و دین را در مناسبات اجتماعی نشان دهند. بحث٬ بحث فونکسیون بود نه ستیز و نابودی جانم. .......
سفسطه از همنجا میتواند شکل بگیرد که
خرافه و هر مفهوم مورد نظر بشر نمتواند بصورت انتزاعی مورد بحث قرارگیرد. در مناسبات بشری اصولا نمیتوان مفاهیم مشترک و سمبولها را فرمولیزه و کلیشه کرد:
آنچه تجربه ی من است ممکن است تجربه ی تو نباشد بنابراین آنچه اعتقاد بدان برای من یقین است ممکن است اعتقاد بدان برای تو خرافه باشد.به همین دلیل است که نمیتوان با تجربیات غیر مشترک به مفاهمه برخاست. تقریب مقاصد و مفاهمات اولین شرط توفیق توافق بر سر مقررات و قراردادهای اجتماعی است. تصمیم سازی و تصمیم گیری در نظامی که دم از قطعیت و یقین میزند فی النفسه بدلیل ناممکن بودن موهوم بوده و نشدنی است و جهانبینی های قطعی نگر مثل کمونیسم و یا ادیان به همین دلیل در عرصه ی اجتماعی غیر قابل تفاهم و غیر عملی است.
اما چنانچه تئوریهای شبهه علمی و نظریات اقتصادی بعنوان یک نظریه طرح شوند میتوانند مورد توافق و اجرا قرارگیرند چرا که قابلیت انعطاف و تغییر در نهاد نظریه و یا فرضیه نهفته است و اصلاحات معنامند است ، شاید همین خصیصه باعث تحرک و پویایی نظامهای حکومتی خواهد شد و جز این بسوی جزمیت و تجسد پویندگی و روح منعطف بشر خواهد شد که اینها به افول سرزندگی جامعه و نهایتا به مرگ و یا فروپاشی منتهی خواهد شد.
سوسیالیسم مبتنی بر مارکسیسم به چنین سرنوشتی دچار شده به ضعف و جمود اراده ی انسانی منجر خواهد شدو سوسیالیسم مبتنی بر دموکراسی به سمت تقویت اراده ی انسانی و نهایتا به سمت بلوغ جامعه سیر خواهد کرد در این دومی جامعه در مسیر صیرورت و شدن قراردارد و آن یکی در مسیر بودن و جمود.
آریا
22:43 @ Sun, 16 Nov 03
.... شبحی ناز!.
دوست نازنینم. من اگر دلم میگیره. از داشتن دلبستگیهای تو به مارکس یا متفکر دیگری نیست. بحث در دوست داشتن متفکری یا فیلسوفی نیست. بحث بر سر این است که تو در گرایش به افکار هر متفکر و فیلسوفی بایستی همزمان و همپای با او در باره مقوله مورد بحث بیندیشی. بعد عصاره ی ایده و افکار او را تلاش کنی و دریابی. سپس در این باره بیندیشی که تو به عنوان یک ایرانی چه تجربه ای از مغزه ی تفکرات آن فیلسوف یا متفکر در زبان و فرهنگ و تاریخ روان خودت و ملتت داشته ای. مثلا ایده ی Gerechtigkeit / داد در تفکرات مارکس را بایستی خوب بفهمی و تلاش کنی که معنای ژرف آن را از تجربه خودت که همان » داد ورزی « می باشد نتیجه گیری کند. این بدین معناست که تو عصاره ی فکر مارکس را به تنه ی درخت زنده ی وجود خودت پیوند زده ای. نه اینکه مکانیک وار٬ افکار بسیار ثقیل مارکس را که پشتوانه سه هزار سال کشمکشهای فکری عمیق در دامنه ی تئولوژی و فلسفه و مبارزات عظیم اجتماعی در اروپا را با خود حمل می کند و ما با آنها بیگانه ایم همانند تیر چراغ برق جلو درب خانه ات بکاری و انتظار ثمر بخشی از آنها نیز داشته باشی. اینطور نیست عزیزم. چنین خیالی ثمر بخش نخواهد بود٬ زیرا افکار انتقالی بی ریشه اند و در تو کاشته و روییده و شکوفا نشده اند. بحث ماتریالیسم نیز یکی از عمیقترین مباحث فکری می باشد که متاسفانه مارکس آن را منحط کرد. درد من این است که نمی خواهم در خانه ی تو بحثهای آکادمیکی راه بندازم. ایکاش دستکم زبان مادری مارکس را می دانستی تا برایت کتاب » تاریخ ماتریالیسم « اثر بسیار عالی و ژرف » فریدریش آلبرت لانگه « را بفرستم تا بهتر بتوانی به روند منحط شدن ایده ی ماتریالیسم در افکار مارکس پی ببری. دیگر اینکه دوست نازنین. تو نباید گشوده فکری خودت را از دست بدهی و به یک متعصب خام تبدیل شوی. سنجشگری افکار مارکس٬ هرگز دشمنی و خصومت ذاتی با کسانی نیست که باور مطلق به افکار او دارند. در اینکه تفکرات مارکس٬ نقش خیلی خوب در شناخت مقولات اجتماعی داشته اند و هنوز دارند بحثی نیست. حتا همین جایی که من سکونت دارم٬ تعدادی از دوستان آلمانی ام در دانشگاه تدریس می کنند و سمينارهايی را برای بررسی و نقش افکار مارکس در تحليل مقولات مختلف اجتماعی برپا می کنند که خيلی خوب به دانشجويان نيز کمک می کنند. خود من٬ شناخت عميق افکار مارکس را مديون يکی از استادان تئولوگ خودم هستم که واقعا شيرفهمم کرد. ولی هنوز دردسر دارم با افکار مارکس. زيرا روان بيگانه است. در هر صورت مقولات خدا و دين و روح و جاودانگی و حتا دادگزاری و حقوق بشر و ... از مباحث سنگين و کلاف سر درگم روح بشری هستند که بايستی همسان جراحان حاذق و صبور به شناخت و فهم آنها رو آورد. خدا٬ دوست نازنينم! » اسنس « انسان هست. انکار خدا٬ انکار خود ماست. مبارزه با تصويری از تصاوير خدا هيچ ربطی به اين » اسنس « نداره. تازه روشنگری اجتماعی بايستی در روند دريافت همين مقولات روح و روان انسانها حرکت کنه تا بتواند ايده الهايی مثل داد گزاری را امکانپذير کنه در هماری انسانها با هم. در ضمن بگويم که مغزه ی فکری افکار مارکس به دور اين مسئله می چرخه: ( ساختن بهشت زمينی به کمک و همبستگی انسانها در کنار يکديگر برای خشنودی و خوشزیستی همه. ) نه اينکه انسانها و واقعيتها را هميشه شطرنجی ببينيم و در صدد نابودی يه عده برای خوشايندی عده ديگر باشيم. اين رشته سر دراز داره. خيلی معذرت می خوام شبحی ناز. دوستت دارم خيلی. از من دلخور نشو. همش ياد دوستاني م افتم که برای همين آرمانها حلق آويز و تير باران شدند و من چشمانم از فراق آنها داغون شده و خودت بهتر می دانی. می بخش البته///.
شبح
22:15 @ Sun, 16 Nov 03
هالهی عزيز!(49)
به نظر من ما انقلابات و قيامهای سوسياليستی داشتهايم اما آنها تحت فشارهای داخلی و خارجی سريعا شکست خوردهاند و از بين رفته اند. به همين دليل ما در حال حاضر هيچ کشور سوسياليستی در دنيا نداريم. و در گذشته نيز کشوری که سوسياليزم در آن به اجرا درآمد باشد سراغ ندارم. من بعيد میدانم حکومت بعدی ايران حکومتی سوسياليستی باشد. سوسياليزم ارتباط مستقيم با آگاهی و انتخاب جمعی انسانها دارد و اين آگاهی در کشور ما در سطح بسيار نازلی در جريان است.
شبح
22:04 @ Sun, 16 Nov 03
آريای عزيز!(48)
می دانيد که دل به دل راه دارد و من هم از اين که موجبات رنجش شما را فراهم آوردهام ناراحت هستم. اما استاد عزيز و گرامي من کجا از ماترياليست تاريخی حرف زدهام؟ يا چه اشکالي در ترجمهی نقل قولي که از مارکس آوردهام وجود دارد. هيچ کس بهتر از من نمیداند که چقدر نادان ام. نوشتن برای من نوعي آموختن است.
پرچونهی عزيز(53)
نقل قول بسيار خوبي از مارکس آوردی و کاش در مورد مطلب اصلي هم چيزکی مي نوشتی، میدانی که نظرت برایام بسيار مهم است.
راستی من متوجهی ايراد تو به نقل قولي که از کاپيتال آوردی نشدم. "بهتر از قبل" يعنی بهتر از انسانهای قبلی از زمين مراقبت کنند و اگر آنها محيط زيست را تخريب کردهاند اينها نکند. من که اينجوري متوجه میشم.
porchaneh
20:56 @ Sun, 16 Nov 03
اسد عزیز (50) می گوید:
«به نظر من در نظريات مارکس طبيعت جايی فراخور خويش ندارد و تنها به عنوان ابزاری در دست انسان ديده شده که در خدمت رفاه و خوشبختی او بايد بشود.»
مارکس در قرن نوزدهم زندگی می کرد و فرزند روشنگری بود. مساله رابطه انسان با محيط زيست در اين قرن مساله شناخته شده ای نبود و معدود بودند کسانی که مثل جورج پرکینز مارش به آن بپردازند - حتی مارش هم انسان را محور و طبیعت را در خدمت انسان می دید. ولی مارکس اشاراتی به این مساله دارد که می توانست و می تواند دست مایه مارکسیست ها قرار گیرد. به این نقل قول از جلد اول سرمایه توجه کنید: «جامعه، یا ملت، یا کل جوامع موجود هیچ کدام مالک کره زمین نیستند. اینها تنها ساکنین کره زمین هستند و از آن استفاده می کنند. اینها باید از کره زمین مراقبت کنند و آن را بهتر از قبل به نسل های بعدی انتقال دهند.»
این نقل قول بدون اشکال نیست و می شود پرسید «بهتر از قبل» یعنی چه؟ ولی همین مقدار هم نشان از آگاهی به مساله ای دارد که دیگران از آن قافل بودند.
به نظر من فهم مساله بحران محیط زیست بدون پرداختن به اقتصاد سیاسی تخریب محیط زیست عقیم خواهد بود و مارکسیست ها در این زمینه حرف های زیادی برای گفتن داشته اند.
دلم می خواهد کمی هم مربوط با موضوع بنويسم ولی مطلب آن قدر پیچ واپیچ است که راستش نمی دانم از کجا شروع کنم. پس خاموشی بهتر.
(آن همانی جان هستی؟)
شاد باشيد.
آينده پيش رو
17:53 @ Sun, 16 Nov 03
شبح عزیزم سلام
راستي كه تا نسيم آزادي بر كوير عشق وآزادي ما وزيدن نگيرد اميدي به آينده اي روشن نيست واين وظيفه ماست كه با دست خويش اين مهم را محقق كنيم.
دهقان مصيبت زده ميهن در خوابي ماليخوليايي رفته و از آينده اي روشن سخن گفته .براستي كه آينده اي روشن !در انتظار ماست وقتي كه سن فحشا به 13 سال مي رسد وقتي كه سن اعتياد به را هنمايي مي رسد ،وقتي كه براي معتادين سرنگ رايگان و صلواتي پخش مي كنند و پاتوق معتادين را بنا مي كنند .اين قلم به دستان مزدور! هستند كه نمي توانند آينده روشن را ببينند و قالب آينده شان را تيره مي كنند! آينده ما روشن است مي دانيد چرا چون 20 سال ديگر انساتها تماما برده شب هستند و سن اعتياد به دبستان خواهد رسيد و سن فحشا به 6 سالگي حتما ديگه .
اي خدا دلم گرفته .دلم خيلي گرفته من هم از آينده روشن نوشته ام
سینا هدا
17:46 @ Sun, 16 Nov 03
شبح عزیز!
من حاضرم بحث را از وبلاگت منحرف کنم وبه وبلاگ خودم در بیرون از اینجا بکشم اما سعید دوست دارد اینجا بنویسد چرا که درج کامنتهای کیلومتری که بتواند حق مطلب را تخلیه کند فقط اینجا ممکن است.
برای نمونه ببین به متن قبلی که هم در اینجا و هم در آنجا نوشته ام چه جوابی میدهد.
من در متن نوشته ام ظاهرا با او اختلافی نمیبینم اما او باز هم دوست دارد از سر محبت و ایجاد رابطه بحث کند.
میگویی نه ؟ سیل کن کاکا !
اسد
16:47 @ Sun, 16 Nov 03
امروز اقتصاد و علوم اجتماعی بدون مارکس قابل تصور نيستند. نمی دانم آقايان چه علاقه و چه عجله ای دارند که فوری مارکس را دفن کنند و روی قبرش هم فاتحه ای بخوانند که: يعنی ما بی طرف بوديم ...
ظاهرا اين مد شده است که کسانی که زياد خوانده اند نبايد به مارکس اعتقاد داشته اند.
فکر می کنم که زمينه مادی اين مسئله اين است که مارکسيست های ما همه فاقد مطالعه عمیق و عده ای جوان احساساتی آرمان دوست (حالا گيرم به مقتضای آن دوران بوده) بوده اند که بيشتر مذهبي بودند تا مارکسيست و از فلسفه و اقتصاد مارکس همين را ياد گرفته بودند که سرمايه داری بد است و امپرياليسم غارتگر ....
مارکس خود وجود منسجمی نيست و اگر مارکس جوان بيشتر در دام تجسم دنيای اتوپيايی بود که بهشت مذهبی را بياد مياورد مارکس پير تنها به انتقاد از جامعه سرمايه داری می پردازد.
شما آنچنان از انسان و بشر سخن می گوييد که انگار محصول تمام و کمال و بسته بندی شده ای است که تحويل ما شده و بزعم آن هم حقوق بشر را می فهميد. اما همان آدرنو و هورک هايمر که شما نقل قول کرده اید انسان را موجودی در حال شدن می بينند و نه بودن.
در اين که در تئوری های مارکس اشکالات وجود دارد و روندهايی را نديده است هيچ شکی نيست و اگر غير از اين باشد جای تعجب دارد ولی من از اينگونه تعصب که می خواهند بزرگترين متفکر قرن ۱۹ را به همين سادگی چال بکنند و حتی در همان حال هم هيچ اهميتی برايش قائل نيست تعجب می کنم. آن هم با اين همه زخم زبان و خوار ساختن ....
به نظر من در نظريات مارکس طبيعت جايی فراخور خويش ندارد و تنها به عنوان ابزاری در دست انسان ديده شده که در خدمت رفاه و خوشبختی او بايد بشود. لاقل اين جنبه از کاستی افکار مارکس را در شيوه ای که کشورهای بلوک شرق با زمين و طبيعت رفتار کردند می توان گفت که مستقيم از خود مارکس وام گرفته اند.
تضاد انسان با طبیعت بازگو کننده کامل شیوه ارتباط انسان با طبیعت نبود چرا که انسان خود بخشی از این طبیعت بوده و با به زانو در آوردن و مهار طبیعت خویشتن را نیز مغلوب می کند.
البته آشکار است که اين به هيچ وجه به آن معنا نيست که کشورهای سرمايه داری (و يا به زعم بعضی از دوستان کشور های آزاد) رفتار بهتری داشتند.
متاسفانه بزرگترین ضربه کشور های به اصطلاح سوسیالیستی این بود که اجازه گسترش و تکامل آزادانه ایده های مارکسیستی را در این راستا ندادند.
ما در دنيايی هستيم اکنون که چه از لحاظ محتوايی و چه از لحاظ عملی به بن بست رسيده است و هنوز مارکس بهترين سنگ بنا را به ما عرضه می کند که بر آن می توان (اگر واقعا بتوانيم) راه نجات از اين بن بست را بنا ساخت.
هاله
16:11 @ Sun, 16 Nov 03
شبحی ناز :) سلام. من راستش انرژی اينکه همه کامنت ها رو بخونم ندارم و نميدونم هم که آيا کسی ازت پرسيده اين سوال رو که من ميخوام بپرسم يا نه. اگر تکراريه که همون جواب قبليتو کات و پيست کن و قالمو بکن. گفتی اونچه که ما به نام کمونيزم اتحاد جماهير شوروی شناختيم تماما" فريبکاری بود و کمونيزم واقعی اون نيست. يعنی اينا رو دقيقا" نگفتی ولی در همين رديف بود. حالا ميپرسم اگر تو شوروی پياده نشد در کجا پياده شده و الگوی پيشنهادی تو کجاست؟ کدام مملکت دنيا؟ اگر هم قراره ايران بشه 'مدل پيش الگو' يا پروتو تايپ که عزيزم فکر کنم برای قانع کردن ملت ناچار بايد شد به ضرب دگنک چون اين ملتی که من ميبينم ديگه دنبال چيز امتحان نشده نميره که ميدونی مار گزيده از ريسمون سياه و سفيد و بنفش ميترسه. امتحان شده ها هم که به بيراهه رفتند در نهايت. مثل اينکه يه کم کارمان گره خورده اينجور، نه؟
آریا
14:20 @ Sun, 16 Nov 03
.... ( ۳ ) - این مسئله ماتریالیسم که تو به اون چسبیده ای و خیلی مبتدی می باشد از سوی خود متفکران مارکسیست مثل ارنست بلوخ٬ هورکهایمر و آدورنو و همچنین هابرماس ( قفسه کتابخانه من داره زهوارش در میره زیر مجمو عه ی آثار این حضرات و طیف کثیر دیگری همانندان اینها ) به شدت نقد شده است. اساسا تئوری انتقادی متوجه همین ضعفهای فکری و ترمیم سولاخ سلمبه های افکار مارکس بود. بحث از خودبيگانگی که طرح می کنی به افکار مارکس ربط نداره. خودت يه چيزهايی بر اساس اون ترجمه های الکن در ذهنت پرورانده ای و خيال می کنی که داری افکار مارکس را تدريس می کنی. مسئله رابطه ی حکومت و دولت را بازم قاطی کرده ای. من به جان عزيزت حوصله جر و بخث ندارم باور کن. دلمم نميخواد اذيتت کنم. چونکه خيلی دوستت دارم. فقط اعصابم خورد ميشه زيرا دوستانی همانند تو داشتم که جانشان را باختند سر همين سر تق بازيها. و من با وحشت و لرز از دست این حکومتگران خبیث وقتی سر قبر آنها می رفتم٬ خاک قبرهايشان را بر سر و رويم می ريختم و ميگريست و می ناليدم که ای مهربان ای عزيز ای خوبترين ای دوست احمق من٬ تو چرا زير خاک خفته ای چرا چرا چرا؟.
سعيد حالا تو بيا يه چيزايی بگو. ولی خشن نباش خواهش می کنم. راحت و مستدل حرفات را بزن. با عرض پوزش از تمام دوستان.
آریا
14:08 @ Sun, 16 Nov 03
( ۲ ) - ابتکار گروه سازی و سازمان با حق هدف گذاری و تعیین و تاویل منفعت خود همپاست. کسی که نمی تواند خودش هدف بگذارد یا منفعت خود را درک و تاویل کند٬ نمی تواند ابتکار تاسیس سازمان برای تامین منافعش داشته باشد. وقتی هدف به طور عينی ثابت و معين شد٬ حق و ابتکار٬ اساسا از فرد سلب می گردد٬ يعنی حتا اگر اين حق را نيز به او بدهند هيچ ارزشی ندارد٬ چون قدرت اجرايش را ندارد. بدين ترتيب٬ آموزه های مارکسيسم بر ضد حقوق بشر هستند٬ زيرا تشخيص و تعيين دادگزاری اجتماعی با خود مردم نيست. دادگزاری اجتماعی آن چيزيست نيست که مردم در تجربيات خود درمی يابند٬ بلکه آن چيزيست که مارکس برای هميشه و ابد کشف کرده است و دستگاه حزبی وظيفه دارد که آن را پا به پای تحولات اجتماعی تاويل کند. اينکه چه اندازه در مناسبات انسانها ستم اجتماعی رخ می دهد٬ تاويل کنندگان ايدئولوژی مارکس معين می کنند٬ نه تک تک انسانها ( قلعه حيوانات جورج ارول را داشته باش ) بدينسان مردم نمی توانند و حق ندارند٬ بر ضد رژيمهای کمونيستی به دليل ستم اجتماعی اعتراض و عصيان کنند. من نمی دانم چرا آنانی که اينقدر ادبيات مزخرف مارکسيستی در ايران ترجمه و منتشر نمی کنندُ ائون همت ندارند يا بهتر بگويم آن شعور را ندارند که حداقل کتاب » در باره بورژوازی اثر ورنر سومبارت که خودش یک سوسیالیست بود و جامعه و دین اثر آرناک مولر و همچنین آثار » ارنست ترولش « و همچنی آثار ماکس وبر و امثالهم را ترجمه کنند تا نقش خدا و دين را در تحولات مثبت تکنيک و پیشرفت و دگرگشتهای روحی بشر و » سکولاریزاسیون « بهتر بفهمند. سکولاریزاسیون هرگز به معنای نابود کردن و سر به نیست کردن مذهب و خدا و دین و نیایش و غیره نیست٬ بلکه تفهیم و دریافت زندگی گیتایی در پروسه ی خودگستری خدا در کیهان و کائنات اسرار آمیز می باشد. اینست که روشنگری به معنای خرافات ستیزی نیست دوست غزیز٬ بلکه خرافات شناسی می باشد. درست ایمانوئل کانت در همین اندیشیدن به خرافات بشری بود که توانست تلنگری به تئولوژها بزند تا آنها نقش خدا و دین را در مناسبات اجتماعی نشان دهند. بحث٬ بحث فونکسیون بود نه ستیز و نابودی جانم. .......
آریا
13:48 @ Sun, 16 Nov 03
..... شبحی ناز!.
(۱ ) - دوست ندارم بنا به دلايل شخصی با عقايد تو که هيچ ربطی به افکار مارکس ندارند٬ گلاويز بشوم. فقط جهت اطلاع خودت چند نکته را يادآوری می کنم. فرق است بين ايده و ايدئولوژی. نقشی که مارکس در تفکر اروپايی داشته است فقط در حد يک متفکر اجتماعی می باشد. آنقدرها هم مطرح نيست که بخواهند افکار او را به عنوان شاه کليد رفع مسائل بشری قلمداد کنند. در همين آلمان٬ او را به عنوان يک متفکر اجتماعی( در حد یک جامعه شناس ) می شناسند٬ نه فيلسوف. اينکه عاشقان و دلباختگان مارکس در او٬ روح القدس زمينی را می بينند٬ بحث ديگريست. این از سائقه ی حبل المتينی انسانهایی نشات میگیرد که به تن خویش نمی اندیشند. اون مباحثی که تو طرح می کنی بدون رده بندی کردن و مرزبندی مشخص٬ طبيعيست که بيش از هر چيز ايجاد سوتفاهم ميکنند تا اينکه توضيح دهنده و روشنگر چيزی باشند. در طرح مسئله همواره بايستی هنر تفکيک کردن را بدانی تا سپس از عهده ی ترکيب و تحليل و مناسبات و تاثیرات متقابل مقولات انسانی برآيی. مشکلی که در حرفهای تو و طیف کثيری می بينم همين قاطی کردن مقولاته. تو در پرداختن به حقوق بشر بايستی در يک نقطه بمانی و سپس از اون نقطه به رابطه ی آن با ديگر مقولات اشاره کنی. ولی کار تو اينطور نيست. از خدا و دين و حقوق بشر و از خود بیگانگی به ماترياليسم تاريخی و کذا.. درمی غلتی و يه سری آسمون و ريسمون به هم می بافی که به قول سعيد٬ نه تنها کفر مرا درمیاری که اعصابم را نيز خط خطی می کنی. نمی خواهم بگویم تو نمی فهمی شبحی عزیز. هرگز. هرگز. ولی در مسائل روحی و فکری و دغدغه های بشری٬ دقیق و ظریف و ژرف نیستی دوست عزیز. مسئله ی حقوق بشر با » تصوير انسان « از خودش سر و کار دارد. هر کجا که بحث حقوق انسان مطرح است٬ بلافاصله تصوير انسان در مرکز بحث قرا می گيرد. در فراسوی تصوير انسان می توان حضور » خدا « را با چشمانی بسيار دقيق و ژرفنگر مشاهده کرد. از ياد نبر که مارکس حقوق خوانده بود و علت حضور او در نبردهای سياسی به تصوير پرومتئوس يونانی بازمی گردید که برای واقعیت پذیری » ایده ی داد « علم مبارزه را بلند کرد. همانطور که گفتم حوصله ورود به مباحث فنی را ندارم که برايت توضيح نيز بدهم که مارکس واقعا به ايده ی » ماترياليسم « تراشه زد رفت. او با ارجح شماری منفعت طبقاتی ( بنا به تعريف خودش از طبقه ) باعث شد که تنشها و طبعا حق و ابتکار همبستگی از انسانها گرفته شود. ديکتاتوری تک حزبی در جوامع کمونيستی نتيجه ی ضروری تفکرات خود مارکس است٬ زيرا با ارجح شماری و تثبيت کردن منفعت طبقاتي٬ حق ابتکار تاسيس و همچنين حق تاويل منافع فردی از مردم گرفته شد. به همين ترتيب٬ علمی ساختن٬ يکنوع مقدس سازی در قرن نوزدهم بود. هر کسی که می خواست اهداف يا منافع يا افکارش را به شيوه ی تازه٬ مقدس جلوه دهد آن را علمی می ساخت. مارکس با حسن نيت و انساندوستی از منافع طبقه ی کارگران دفاع کرد و برای تامين و تضمين منافع آنها٬ افکار و تئوريهايش را به ضرورتهای کيهانی و جبر اجتماعی و تاريخی بشر تبديل کرد٬ ولی به رغم حسن نيتش با همين ضروری و ارجح شماری منافع طبقاتی و آنها را به نام هدف و کمال تاريخ٬ تثبيت و تغيير ناپذير ساختن٬ باعث شد که فرمانفرمايی از مردم و طبقه ی کارگر سلب شود٬ زيرا تاويل منافع طبقاتی به عهده ی هيئت مرکزی حزب و کتدر رهبری و بالای حزب محول شده بود٬ نه مردم نه طبقه ی کارگر. ......
سینا هدا
12:30 @ Sun, 16 Nov 03
پایان سوء تفاهم بین ما با پرهیز از قطعی نگری.
شبح عزیز(۱۹)
میگویی:
ما بايد بپذيريم بالاخره منبع تنطيم کنندهي رابطهی انسانها با هم و با خودشان میتواند منبعی متافيزيکی باشد يا نه؟ اگر پاسخ منفی است بايد به "عقل" ناقص خود بسنده کنيم.
سعید(۳۷) هم بجا میگوید:
همانطور كه در اديان مشروعيّت =حقّانيّت ”قدرت و حق“ منشأ گرفته از اراده ومشيّت خداست در ماترياليسم ديالكتيكي تاريخ هم قضيه به جبر تاريخ و دترمنيسم ناشي از تعامل اضداد، طبقات، برميگردد و دقيقاً بنا برهمين فهم است كه شوروي سابق دقيقاً در كنار عربستان سعودي!!! نسبت به بيانيّه حقوق بشر رأي ممتنع ميدهد...
************
بارها سعید بر من ایراد گرفته که چرا هر بحثی را به حق و ناحق میکشم، حالا خودش در این دام بلا افتاده و گریزی از آن ندارد.
شخصا سعی کرده ام که با زبانی ساده بدون اشاره به ایسمها ( که متاسفانه بکارگیری ایسمها از دید سعید بیانگر سواد
القاء شده ومیشود!)به زبان ساده به ریشه ها اشاره کنم.
آنچه من مدتهاست که در وبلاگم و در سلسله مقالات سیاه سپید و در همینجا و جاهای دیگر سعی در مطرح کردنش را دارم همین جملات آخر سعید است...
اینکه بشر نمیتواند بصورت سیاه و سپید جهان را تشریح کند و همه چیز را یا حق و درست مطلق بداند یا نا حق و نادرست مطلق. آنچه شبح عزیز تو بدان اشاره کردی این بود که برای تعیین وضعیت بشر و تعریف مناسبات و موقعیتش در اجتماع باید درباب دستیابی به حق یا به متافیزیک گفت آری و یا گفت نه. و اگر نه حتما باید به ماتریالیسم دیالکتیک باید گفت آری.
عزیزم من اینگونه نمیمبینم..بلکه معتقدم میتوان گفت : لاادری ( نمیدانم) چرا که براستی ما بدون تسلط و احصاء بر هستی و علومش نمتوانیم ادعا کنیم که حرف آخر و قطعی را یافته ایم و حالا میتوانیم بدون اما و چرا تعریفی قطعی از تحلیل و شناخت شرایط بر مبنای حق و نا حق بدهیم و بتوانیم حقوق همه جیز از جمله بشر را بصورت مطلق تعیین و تبیین کنیم.
بنظر من به همین دلیل است که ما محتاج به زبانی فلسفی نیستیم و نگاه فلسفی نمیتواند مارا به نجات دهد و مشکلات مای بشر را حل کند. چرا که بشر کامل نیست و عالم نیست. نه اینکه فلسفه بد باشد نه ! فلسفه ابزار بشر نمیتواند باشد چرا که فلسفه با حق و ناحق مربوط است و تکلیف همه چیز را بصورت قطعی مشخص میکند.
پس چاره چیست؟!
چاره همان نگاه غیر فلسفی و غیر قطعی به بشر و جهان و دنیاو مافیهاست.
یعنی چه؟ یعنی اینکه ما به نگاه و زبانی غیر قطعی برای گفتگونیازمندیم. زبانی که مبانی و اصول موضوعه ی منطقش حق و ناحق نباشد. ازاینروست که مارکسیسم و یا کمونیسم و یا ادیان نمیتوانند حکومتی بشری بنا کنند چرا که بشر را در زندانی از پیش اندیشیده که با آن تناسبی میتواند نداشته باشد قرار میدهند و در این بن بست و آچمز بشر کیش و مات میشود و از خود اراده ای نخواهد داشت.
بشر ناگزیر است بر اساس تنوع و تکثر و بر اساس گمانهای خود بدون توسل به حق و ناحق فقط گمانهای خودش را روی دایره و میز گرد دیالوگ بشری بریزد.
شاید تنها باین زبان مشترک است که میتوان دچار سوء تفاهم نشد.و از جنگ هفتاد دو ملت نجات یافت.
صلح بشری نیازمند زبانی مشترک است که من ماهها پیش در مقاله ای از آن سخن گفته ام.
سعید جان! باز نیایی بدون خواندن دقیق متن فقط نظرات خودت را در قالب نامانوس ایسمهایی که برای خوانندگان غیر متخصص وبلاگخوان بیگانه است بیان کنی. عزیزم تو دوست نازنینم اگر بر من منت میگذاشتی و کمی به حقیر گوش خود را هدیه میکردی لازم نبود اینقدر سیلی زدن توی گوش حساس مرا به رخم بکشی.
بین پس از صدها کیلومتر واژه که پشت سر هم قطار کردیم امروز تو همان حرف روز اول مرا به خودم پس میدهی و این یعنی اینکه ما باهم ظاهرا اختلافی نداریم. مگر اینکه باز هم بخواهی برای برقراری رابطه مرا به کوچه های نیشابور ببری.
شبح
12:06 @ Sun, 16 Nov 03
سياووش عزيز(22)
بحث کردن در مورد دموکراسی و ديکتاتوری پرولتاريا مسلما بحثهای مهم و خوبی است که بايد به وقت ديگری موکول شود.اما من اصولا شوروری و کشورهای بلوک شرق را سوسياليستي نمیدانم. به نظر من اين کشورها سرمايهداری دولتي بودنند. از نظر من آزادی احزاب شرط لازم و کافی هر جامعهیی است اما زماني که سوسياليزم واقعي اجرا شوند و طبقات و هرگونه لايهبندي طبقاتي از بين برود ديگر خود به خود احزاب منحل ميشوند. البته بايد توجه داشت در هر جامعهیی چه نام سوسياليسم بر آن گذارده شود چه نه! اگر تمايل به وجود حزب موجود است نشان از آن دارد که طبقات يا لايهبندی طبقاتي موجود است پس بايد احزاب وجود داشته باشند و بتوانند آزادانه فعاليت کنند.
ارنستو چهگوارای عزيز!(29)
با اين جمله تو که میگويی "بنظر من توده جامعه ایرانی آگاه تر از آنست که بخواهیم برایش از تناقضات ج.ا. و اسلام ناب بگوییم تا ذهنش آماده شود که وای اسلام از دست رفت و قس ...." موافق هستم مردم ما عملا به اين نتيجه رسيدهاند که اسلام به کار حکومت کردن نمیآيد! نشان دادن تناقضهای بين احکام اسلام و حکومت مدرن از سر رياکاری نيست برای تعميق آگاهی مردمی است.
هيچکس عزيز(38)
منظور من از اين جمله که هيچ دولتي حتا به شکل ناقصاش نمیتواند مذهبی باشد. اين است که "دولت" برای تامين منافع طبقهیی شکل میگيرد. حتا اگر اين دولت بهصورت ناقص تامين کنندهي منافع آن طبقه باشد نمیتواند دنبال بقای خود در مذهب بگردد. به عبارت ديگر مثلا وقتي ج.ا. دچار مشکلی میشود نميرود ببيند برای حل اين مشکل در قرآن و احاديث چه نوشتهاند مانند هر دولت ديگري طبق مقتضيات خود عمل میکند.
گوشهگير عزيز (39)
من نميگوييم اين دولت سکولار است! میگوييم داری اهداف سکولار است و که مذهب صرفا پوششی بر آنها است. در واقع به همان نظر تو میرسيم که اينها اگر منافعشان اقتضا کند اين پوشش و پوستهی مذهبي را حذف میکنند و کاملا سکولار میشوند... ضمنا من هم مانند تو فکر ميکنم خيلي زودتر از آن سقوط خواهند کرد!
کيميا جان!(33)
خوشخبر باشی هميشه! راستی دوست ديگری هم در نظرخواهی قبلی اينن خبر را داد. از هر دو ممنون.
شبح
12:06 @ Sun, 16 Nov 03
سعيد عزيز(37)
1- از نظر من حکومت شوروی سابقه چيزی نبود جز سرمايهداری دولتی. نام کمونيست و مارکسيست... پوستهی فريبکارانهی آن بود.
2- برخورد شوروی سابق يا حتا عربستان با مسايل بينالمللي برخوردی ايدئولوژيک نبود آنها طبق منافع خود عمل میکردند/میکنند. آمريکا نيز به بسياری از کنوانسيونهای حقوقبشری نپيوسته است آيا به دليل ايدئولوژيک بودن آن است؟
3- متاسفانه فهم و درک تو از ماترياليسم تاريخی و اراده و اختيار انسان در انديشههای مارکس بسيار ابتدايی و سطحی است. هر کس که مختصری مارکس خوانده باشد میداند که از نظر مارکس رسيدن انسان به سوسياليزم امری جبری نيست و به اراده و اختيار جمعی انسانها برمیگردد. البته از نظر مارکس رشد تکنولوژی و جهانی شدن سرمايهداری "امکان" مادی سوسياليزم را فراهم میکند. اما سرمايهداری اگر توسط ارادهی انسانی پس زده نشود هزار سال هم ممکن است دوام بياورند هر چند به احتمال قوي تا آن موقع کره زمين را به نابودی کشانده است.
4- منظور من از "ما" به طور ساده خوانندهگان وبلاگام هستند. در بين اين خوانندهگان افراد مسلمان و مومنی مانند تو هست و مارکسيستها هم هستند.
5- جناب سعيد خان! من ماکياوليست و اپورتونيست نيستم نظراتام شفاف و مشخص در مورد مسايل مختلف بيان میکنم اتفاقا نظرم در مورد "حقوق بشر" و نقد آن را هم نوشتهام. اپورتونيست کسی است که هيچ کس! (البته ظاهرا به جز آريای عزيز و آذر نازنين!) نمیداند او چه نظری دارد؟ يک روز برای آمريکا هلهلهی شادی سرمیکشد و هر موشکی که بر عراق میکوبد هلهلهی او بلند میشود! يک روز طرفدار چارآتيشهی دکتر سروش میشود! يک روز فقط آيه قرآن و حديث مینويسد و اعتقاد دارد عقل انسان ناقص است و نميتواند حقوق خود را تشخيص دهد يک روز ليبرال میشود... سعيد جان تو تنها در يک چيز ثابت قدم هستي آنهم دشمنيات با مارکس و مارکسيسم است. اين مخالف روح علمی است. اگر میخواهی حرفات علمی شود بايد اين حجابی که ضديت با مارکس جلوی چشم/فهم ات را گرفته پس بزنی و نظرات مارکس را به عنوان انديشمندی تاثيرگذار در تاريخ انديشه سياسی و فلسفی بخوانی و نقد کنی... تا از اين بيماری خلاص نشدی متاسفانه راه گفتوگو با تو بسته است.
اذر
8:17 @ Sun, 16 Nov 03
شبح عزيز . وبلاگت شده ارزنده ترين كلاسي كه در همه عمرم ديده ام . فضاي بحث و گفتگوو اثبات نظريه با تكيه بر علم و فلسفه بهمت دوستان ناديده فهيم مخصوصا سعيدو ارياي عزيز بينظيرش كرده . يكدنيا ممنون از همه تان .
آریا
5:27 @ Sun, 16 Nov 03
... جمله اينه:
شوروی سابق در کنار عربستان سعودی.
آریا
5:25 @ Sun, 16 Nov 03
... شبحی ناز!.
کامنت شماره ۳۷ سعيد عزيز. واقعا عاليه و ردخور نداره. مخصوصا اون جمله>. فوق العاده است. ///
t-gooshegir
5:13 @ Sun, 16 Nov 03
شبح جان در مورد سکولار بودن اینا با تو موافق نیستم ولی موافقم که اینا برای حفظ حکومت سکولار هم میشن... معتقدم هر چی که از ماهیتش ( ماهيتی که با اون شناخته شده ) دور شه و به مرور اونو از دست بده محکوم به فناست...
ولی آیا مردم تا اون موقع تحمل میکنن و میذارن اینا خودشون خودشونو نابود کنن؟؟!!..
موفق باشی..
hishkas
4:53 @ Sun, 16 Nov 03
راستش نه من مذهبی ام و نه قبول دارم که ديانت ما عين سيايت ماست و چه و چه ... این را گفتم که فکر نکنی می خواهم لجوجانه حرفهایت را رد کنم فقط می خواهم بدانم . همین ... راستش معنی اين جمله ات را تفهميدم : و هر دولت حتا به شکل ناقصاش نمیتواند مذهبی باشد ...
سعيد
4:32 @ Sun, 16 Nov 03
شبح:” هر وقت به قوانين اسلامی عمل میکند "نادولت" است و هر وقت "دولت" است ديگر به قوانين اسلامی عمل نمیکند.“
سعيد: خوب عين همين روش را ميتوان در مورد حكومت ايده ئولوژيكِ شورويِ سابق و بطور كلّي هر حكومت ماركسيستي ديگر هم زد. چرا كه ماركس هم به حقوق بشر آنهم بعنوان يك لازمه ضروري منتزع از فلسفه تاريخش نميتوانست پايبند باشد آنهم برغم عشق و سوزي كه به نوع انسان و رنجهايش داشت. يعني همانطور كه در اديان مشروعيّت =حقّانيّت ”قدرت و حق“ منشأ گرفته از اراده ومشيّت خداست در ماترياليسم ديالكتيكي تاريخ هم قضيه به جبر تاريخ و دترمنيسم ناشي از تعامل اضداد، طبقات، برميگردد و دقيقاً بنا برهمين فهم است كه شوروي سابق دقيقاً در كنار عربستان سعودي!!! نسبت به بيانيّه حقوق بشر رأي ممتنع ميدهد. در جهانبيني هر دو ”حق و قدرت“ امريست خارج از مردم و نه مترشّح از آنها. بنابراين وقتي تويِ شبح هي ميگي ”ما“ بايد تضادّ كاركردي و اسلاميّت رژيم را عمده كنيم؛ منظورت از اين ”ما“ كيست؟! ”چپيهاي ماركسيست“؟! خوب شما هم از آنِ مردم بودن حق را بهيچ و پوچ گرفته ايد و دادينش به چهارتا امور متضاد در حال يك بازي ديالكتيكي با هم در يك پروسه تاريخي و جبري. شما هم انسان را فاقد اراده و ناقصتر از آن ميدانيد كه بر سرنوشت خويش حاكم و منجمله حقِ خود را صاحب باشد. شما هم انسان را در برابر جبر تاريخ ازخودش بيگانه و از معنا و اراده تهي ميكنيد. شما هم به حقوق بشر بطور منطقي و برخاسته از سر انديشه هاي ناب خودتان و تبعاً بنحوي عميق و ريشه اي اعتقادي نداريد و سياستكارانه يا دقيقتر بگم ماكياولانه و اپورتونيستي دم از آن ميزنيد. پس صلاحيّت نقد رفتارهاي ضدّ انساني اين رژيم اسلامي را ماركسيست جماعت ندارد. مگر دست از اين ايده ئولوژي بشوئيد و واقعاً مانند مكاتب ليبرال، مثلاً، حق را از داخل ارّابه تاريخ پياده كرده و به صاحبان اصليش و مبتني بر يك ”قرارداد“ به اوليائش يعني همان ”مردم“ بازگردانيد. حاضري شبح جان :-) كه يا علي رو بگيم و من و آرياجان را بيش ازين كفري نكن. . . ! مگه دوتائي دستمون بهت نرسه شبحي نازنين. . . حيف كه منو ياد پسر عمّم ميندازي كه خيلي دوستش داشتم و هر چي گفتم گول اين گروهبان رجوي رو نخور گفت نره و از آخر هم نفله شد رفت عمرشو داد به شما ؛-(
آریا
3:28 @ Sun, 16 Nov 03
...... شبحی ناز!.
من اومدم حرفی بگویم دیدم که سعید عزیز مطالب را گفته. باز سکوت کردم!. رویهمرفته شبح جان٬ مقولاتی را که در دایره فلسفه و تئولوژی و امثالهم قرار دارند ( برای مثال: خدا - دین - جاودانگی - مرگ و .... ) نمی توان احکام قطعی در باره آنها صادر کرد. من برای جلوگیری از وارد شدن به مباحث فنی می باشد که به توضیح و تفصیل رو نمی آورم. زیرا اونوقت مجبور می شوم همانند سعید عزیز٬ از الف تا ی را قنطور کنم. چنین کاری آن هم در پیامگیر تو ممکن است که برای تعدادی جالب باشه٬ ولی در کل خیلی کسل کننده خواهد بود. با عقاید تو در باره مارکس در نمی افتم چونکه هم اعصاب خودم را خورد خواهم کرد هم تو از دستم عصبانی خواهی شد. قفسه کتابخانه من دارد زیر بار ادبیات مارکسیستی له و لورده میشه. ولی دوست عزیز. در یکی از زندگینامه هایی که در باره » مارکس « نوشته شده٬ خواندم که او در دوران تبعید خود در فرانسه» فقط افکار فویرباخ را تدریس می کرد نه افکار خودش را. کمتر کسانی در این باره اندیشیده اند یا از خود پرسیده اند که چرا؟. دقیقا همان مطالبی که سعید می گوید درست و منطقی می باشند. ما اول بیاییم این خود را پیدا کنیم و بشناسیم تا بعدش بتونیم در باره ی بیگانه شدن از آن٬ دلیل و علت پیدا و کشف کنیم. فقط نمی دانم چرا سعید اینقدر در کاربرد لغات انگلیسی و عربی گیر کرده است. من سوای دو سه مورد کاملا جزئی٬ تا این جا هیچ اشکالی در دیدگاههای سعید نمی بینم. فقط حیف که همین مسائل را می تواند ساده نیز فرموله کنه بدون استفاده از کلمات بیگانه. شبحی عزیز. برای وارد شدن به مباحث خدا و دین و امثالهم به یک مطالعات عمیق فلسفی - میتولوژیکی و تئولوژیکی نیاز مبرم می باشد و گرنه بحث خیلی سطحی از آب در میاد و راه به جایی نمی برد. جانم. ///
سعيد
3:06 @ Sun, 16 Nov 03
Consciousness: An Introduction
by Susan J. Blackmore
Publisher: Oxford University Press; (October 2003)
Is there a theory that explains the
essence of consciousness? Or is consciousness itself just an illusion? The "last great mystery of science," consciousness was excluded from serious research for most of the last century, but is now a rapidly expanding area of study for students of psychology, philosophy, and neuroscience. Designed for upper-level undergraduate courses on consciousness, this groundbreaking text is the first volume to bring together all the major theories of consciousness studies--from those rooted in neuroscience to those based on quantum theory or Eastern philosophy. Broadly interdisciplinary, Consciousness: An Introduction is divided into nine sections that examine such topics as how subjective experiences arise from objective brain processes; the basic neuroscience and neuropathology of consciousness; altered states of consciousness; mystical experiences and dreams; and the effects of drugs and meditation. It also discusses the nature of self, the possibility of artificial consciousness in robots, and the question of whether or not animals are conscious. Enhanced by numerous illustrations and profiles of important researchers, the text is also supported by many pedagogical aids including classroom exercises, self-assessment questions, further reading suggestions, and practical exercises that help bring the subject to life
سعيد
3:03 @ Sun, 16 Nov 03
شبح جان۱۸؛
اگر متوجّه مقصودم ميشدي ديگر حرف خودت را در دهانم نميگذاردي. بحث من در باب گوهر ذهن انسان و محصولاتش بود نه آنچه تو گمان كردي و به من نسبتش دادي. پس تا اينجا پُر معلوم است كه از همان ابتداي اين بحثها اصلاً نفهميدي چي دارم ميگم؛ كه اشكالي هم ندارد؛ چون در غير اينصورت ممكن بود دينت/ايده ئولوژيت را از دست بدي :-) ما اگر بخواهيم از جامعه شناسي سردرآوريم بايد برويم سراغ تاريخ انسان و براي درك آن بايد برويم مردمشناسي يادبگيريم و براي كسب اين بنوبه خود بايد برويم سراغ دين شناسي و البتّه فهم اين معنا مستلزم روانشناسي و در نهايت ”طبع شناسي“ و ”هوشيارشناسي“ است. پس خودشناسي، برغم ”علم حضوري“ ما به آن يعني Consciousness، از دورترين كهكشانها به لحاظ زمان/فضا و از عميقترين درياها و امور نهانشان نسبت به ما اگر دورتر نباشد نزديكتر نيست. پس اگر واقعاً ملتزم به عواقب منطقي همين يك جمله ات،””به هر حال دين عامل ازخودبيگانگی انسان است و نمیتواند انسان را به انسان بازگرداند. زيرا انسان بايد در خدا نفی شود.““، از كلِّ مطالب سرتاپا ايده ئولوژيكت، نه علمي/تجربي، ميبودي آنگاه نه تنها شبحِ ما بايد قبلاً دانسته باشد كه ”خود“ چيست بلكه اين خود وقتي پاي ”خدا“ مياد وسط بجاي آنكه با خدا معني شود در آن ”فاني“ بشود. تو كه جاي خود دارد عزيز من هنوز زمادرش زاده نشده آن انساني كه توضيح و تبيين شش امر ذيل را بتواند بدستمان دهد:
۱. ”هوشياري“ و خودِ وابسته به آن چيست؟! طبعِ انسان چيست؟! ”خود“ چيست؟! منظورم اينه كه اصلاً اين ”خود“ كه هي تو/ماركس دربارش فتوي صادر ميكني/د بنوبه خويش ماهيّتش چه هست تا بعد نوبت ”ازخود بيگانگي“ـ اش برسد آنهم بزعم شما و بواسطه دخالت خدا در اين ميان؟! ”بيگانگي“ يعني چي؟!
۲. دايلما يا پارادوكس مذهب را برغم اينهمه گراني و هزينه اش بر گردن بشر چگونه قابل حلّ ميشود؟! مثال: چرا برغم گذشت حدّاقل ۱۰۰۰۰۰ سال از عمر اديان در آمريكاي فعلي يعني اين مهد شكوفائي نسبي تمدّن و تكنولوژي و علوم و رشد عقلانيّت هنوز ۹۴-۹۶٪ از مردمانش معتقدند به خدا و در همانحال خيلي جالبه كه ۹۸٪ از آنها بنا بقول خودشان به يك رئيس جمهور آتئيست، كافر، رأي نخواهند داد. Bloom1999/p177 & p784/Elliot1985
۳. شنيدي كه روايته و ميگن: ”الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الّظلم“. حالا ظلم+كفر را تركيبش كن و به من پاسخ بده: چرا مملكت داري يا اداره مُلْكْ با تركيب ”كفر + ظلم“ بمراتب از پايداريش با اتكّالش بهر يك از آنها و بتنهائي كاسته ميشه؟! گرفتي چي ميگم؟! چرا همين اسلامي كه اينقدر از چپ و راست بر آن ميكوبيم ۹۰۰ سال امپراطوري بلامنازع از چين بگير برو تا نيمه هاي اتريش كرد و تا همين يكي دو قرن اخير هم ادامه داشت و كما اينكه ردپايش همچنان نيز هست ولي حكومت كمونيستها در امپراطوري شوروي ۷۰ سال هم دوام نياورد؟!
۴. چرا تاريخاً دين با تأكيد بر ”تقوي“ پشتوانه اخلاق آدميان بوده است و بدان از طريق آموزه ”عدالت“ به سياست مربوط ميشده و همچون مكانيسمي از براي مهار ”قدرت“ بكار گرفته ميشده است و در نهايت مايه ”عقد قرارداد“ و تبعاً تأسيسِ جوامع گشته است؟! آيا دينِ در منصه تاريخي خود چنين نقشي را نداشته است؟ اگر نداشته پس ويژگيهاي فيدليتي، وفاداري، و فكانديتي، صلابت، و فركوئنسي، كثرت، آن و بدانها بقايش تا امروز چگونه به لحاظ علم تكامل قابل توضيح مي باشد؟! خلاصش و خيلي سربسته ميگم: نكنه شبح جان؛ بر سر شاخ نشستي و داري بُن ميبري؟!
۵. فرض كنيم مجموعه تضادهاي ديالكتيكي ايران را تو در همينجا آنهم بعنوان يك تحليل علمي در مقالِ خودت بدست ما دادي. خوب حالا اگر ديناميزم ماترياليستي اين تضادها دارد كار خودش را مستقل از عامل خودمختار، منِ نوعي، به انجام ميرساند تو از خوانندگانت ميخواي كه چكار بكنند. قابله بشوند براي زايمان چه فرزندي از داخل رحمِ آنها...؟! برآمدِ كفر و/يا رفع ظلم؟! خوب، روكردن مشت نفاق تلبيس حضرات به عبا و قباي دين را كه حدّ اقل براي بيست ساليست ”روشنفكران ديني“ همان كشور آنهم بعنوان يك پروژه جدّي و همه جانبه سخت و كوشا در حال انجامند و باز همانها بر بيعرضگي زمامداران و ناكارآمدي دولتشان در عرصه حكومت نيز آنهم بعلّّت جهل اخانيد به علوم و فنون جديد را نيز دائماً به مردمان گوشزد كرده اند. فرق تو با آنها چيست؛ اگر واقعاً بقول خودت با دين مشكلي نداري؟!
۶. تا همينجائي كه مطالعات ناچيز من بهم آموخته است علم و دين سه فرق عمده فانكشنال و غير قابل پوشش/آدرس بوسيله ديگري با هم دارند و از همينرو صحنه زندگي، از خصوصي گرفته بيا تا سياسي، انسان با اين دو پارادايم دكوراسيون ميشود. من اينها را خيلي سربسته و نسبتاً به زبان فنّي ميگم و اميدوارم خودت و خوانندگانت برويد دنبال تفصيلشان و همچنين اگر مرتكب اشتباه فاحشي در صورتبندي آنها شدم آرياي سخت گير و گرام مرا تصحيح بكند:
۱. در علوم هدف بر اينست كه آنالوژيها=متافورها را به اوضاع امور واقع تحويل كنند كه بهش ميگن مدلينگ. بعبارت ديگر ساينس در صدد قرباني/شفّاف كردن متافور است در مذبح منطق وضع. در اديان امّا تمام تلاش بر اين است كه جنبه تخيّلي و باز تفسيري متافور همچون مفتوح بسمت امر بيكران باز بماند و شما محو متافور كه مات است بمانيد. در واقع ميمهاي متارپرزنتال هرگز آلوده به كثافت عقل سليم و يا بدتّر از آن فاكتها نميشوند و هميشه متعالي و مثالي و تبعاً مشمول بازتعبير در تناسب با كانتكس خاصّ خود هستند. اين همان راز بقاي اديان است كه آنها را پيوسته قابل بازكپيهاي لانهايه در ميان نسلها ميكند. هر وقت متن مقدّس را ميخوانيم درست همانند يك كتاب منظوم دائماً مُشرِف و مُهتدِي به معاني و تعبيرات جديد ميشويم.
۲. حضور انسان در هستي و نقش او در گردش جريان آن از ديدگاه علوم جنبه تصادفي دارد. در بيولوژي تكاملي اثبات ميكنند كه حيواني بنام هومو-ايكس ميتوانست هرگز پا به صحنه حيات نگذارد و اين صرفاً يك اتّفاق بوده است كه حتّي ممكنه فقط و فقط در روي كره زمين حادث شده باشد و نه در ميليونها سيّاره ديگر ولو كه حيات در آن نطفه بسته باشد. پس در كاسمولوژي مدرن انسان يك پاره اتّفاقي/بي اهميّت Incidental از كاسموس است و نه ضروري. چه انسان ميبود و چه نه باز هم تركيب اكسيژن و هيدروژن، مثلاً، ميدهد آب. در مذاهب امّا انسان اصلاً ميوه نهائينِ شجره خلقت است و ناموس حيات است و عصاره كُشتي خداست با دايلمائي بنام فساد او و پتانسيلهاي غير قابل ذكرش. وقتي الّله در قرآن در پاسخ اعتراض فرشتگان گفت شما نميدانيد آنچه را كه من ميدانم؛ بايد بلافاصله آنتنت بگيره كه آهان... پس خداي محمّد خودش هم زير خلقت انسان و عجائب/غرائب اين مركز وجود گوزيده بوده و با عَرضه اين هنر تمبانِ خلّاقيّت خويش را نيز خيس كرده بوده است. يعني خودش هم نميدانسته كه دقيقاً ”چه“ را ميداند و به چي ”خبير“ است!!!
۳. و امّا فرق سوّم علم با دين در حيثيّتِ بسيار كريتيكال جامعه شناختي دين است كه حقايق بنيادين و اسطقسّي اخلاقي مانند حقيقت و حق و عدالت و پيمان و كذا ازين دست مفاهيم را مطلق مي انگارد و آنها را سنگِ بنايِ تأسيسِ جوامع و قوام و فانكشنشان كرده است. علوم بالعكس ”يقين“ ازجاش حاليشان نيست؛ بدان سخت آلرژي دارند. يعني، همه گزاره ها واسه علوم يا جنبه تركيبي پس موقّتي دارند در علوم تجربي و يا جنبه تحليلي و بنابراين Trivial و اينهماني دارند مانند علوم رياضي/منطقي. علوم حقايق بدست آمده خود را هزينه اكتشاف، يا رو كردن مشت اسطوره ها، ميكند؛ و منطقاً و دائماً در حال چالش ممتيكي خودش است و بدون اتّخاذ اين روش و ايجاد مسائل از دل خويش ميميرد. در حاليكه مذهب مسابقه دستيابي به حقيقت و ادّعاي وصول به آنرا اصلاً گناه و عين كفر ميداند. مذهب امّا مصرّانه نفس، بصيرت، معرفت، وجدان و عمل انسان را هدف گرفته و هي به چالش ميگيرد. ميگويد فرض كنيم كه تو خير سرت به فلان معرفت هم دست يافتي؛ خوب چي حالا؟! منبعد چگونه ميخواي خودتو معنا كني؟! مثلاً همسايه و همنوعت را چي جوري ميبيني؟! و كذا ازيندست...
۴. صحبت از عوامل متافيزيكي در مذهب نقش ساپورتيو/دلدارانه دارند تا فكتووال/واقعي. اصولاً زياد براي محمّد(ص) و قرآنش بطور مثال مهم نيست كه خدائي را در معيّت فرشتگانش اون بالاها اثبات كند؛ كما اينكه شايد يكي دوتا آيه بيشتر در كلّ آن نيابيد. فرض ثبوتي/بديهي آن عوامل برتر/متعالي امّا بخاطر آنست كه آموزه توكّل Trust را براي مؤمنان ممكن و محقّق بسازد بلكه مثلاً اضطراب آنها را از بي معنائي و تنهائي و بيهودگي آدرس بدهد. در علوم امّا نه تنها به عوامل فاعلي/ارادي/هوشمند/برتر و از همه مهمتر به موجودات متافيزيكي ازجاش توجّهي نميشود بلكه اصلاً بنايش بر تحويل Reductionism است؛ آنهم با نگرشي فكتووال مبتني بر ارجاع امور پيچيده به ساده تر. مثلاً تحويل معني به هوش به روانشناسي به ارگانيسم به حيات به زيستشناسي به فيزيك/شيمي به نظم به آشفتگي و الخ! جهت علم و دين كاملاً معكوس است.
شبح جان؛ بار ديگر بهت ميگم با خدا زيادي كشتي نگير چون قبل از آنكه نشانه كفرت باشد آيه ايست گويا بر يك كمپلكس ضدّ علمي. چي جوري بگم خدمتت تا باز از سر بي دقّتي حرف در دهانم نگذاري: يعني بنحوي تعليل جهان در تحويلش به علل فاعلي. اگه توانستي كتابي مقدّماتي را در باب ”هوشياري“ كه در بالا معرّفي ميكنم بخوان. البتّه كتاب در اين مقوله زياده امّا شايد اين اوّلين كتاب درسي/آكادميك در اين مورد بــــشـــود.
مرسي و با پوزش از اطاله جات/سعيد
kimia
1:43 @ Sun, 16 Nov 03
شبح عزيز سلام
خبر خوش شاعر يار دبستانی زنده است....با او مصاحبه کردند. و خود خبر فوتش را تکذيب کرد.
mehran
1:34 @ Sun, 16 Nov 03
ادامه: کلا به نظر من هر پسوند و دنباله ای که به کلمه جمهوری در نام حکومتی بچسبه،به این معنیه که اون حکومت با استفاده از اسم جمهوری وسوءاستفاده از اون دنباله و پسوند به دنبال رسیدن به هدفشه.مثل جمهوری خلق،جمهوری اسلامی و .......
حکومت مذهبی یعنی حکومتی که مذهب و دین در ساختار حکومتش تاثیر بزاره و جمهوری اسلامی کاملا این شرایط رو داره.دین از اونجایی که ادعای حل همه مشکلات شخصی و اجتماعی انسان رو داره،وقتی در کنار جمهوری قرار می گیره،کم کم جمهوری رو از میدان خارج می کنه و کاملا جاشو می گیره و به مرور زمان باعث ایجاد دیکتاتوری میشه که حکومت تغییراتی هم در دین بسته به منافع خودش انجام می ده.برای ضربه زدن به این حکومت می شه از همین تغییرات استفاده کرد و اون رو به رخ حکومت کشید و از طرف دیگه حساسیت مردم رو نسبت به غیر قابل انتقاد بودن دین کم کرد و بهشون نشون داد که این طور نیست هرکسی که به دین اعتراض کنه به سنگ تبدیل می شه!که این کار به دلیل سرو کار داشتن با اعتقادات مردم،خیلی دشوار و خطرناکه.
موفق باشی.
mehran
1:33 @ Sun, 16 Nov 03
در مورد انچیزی که جمهوری اسلامی نامیده می شه،واژه حکومت مذهبی کاملا صدق می کنه.یکی از انواع حکومت های دیکتاتوری،حکومتیه که از مسائل که جامعه نسبت به اون حساسه،به عنوان وسیله برای رسیدن به هدفش استفاده کنه.جمهوری اسلامی هم حکومتی از همین نوعه که از مذهب واسه رسیدن به هدفش(که همون حکومت بیشتره)استفاده می کنه.اینکه اسلام واقعا مفید یا مضره چیزی نیست که بشه از روی الگوی جمهوری اسلامی تصمیمی در موردش گرفت.ممکنه واقعا اسلام،نقض کننده حقوق انسانی باشه،ولی اگه این نتیجه با نگاه کردن به جمهوری اسلامی و تجربه استفاده کردن این حکومت از دین بدست امده باشه مثل اینه که مسئله ای رو از راه غلط حل کنیم و اتفاقی به جواب درست برسیم.یا برعکس،یعنی اسلام نقض کننده نباشه و ......(این مسئله جای بحث داره و من واسه بحث کردن در موردش حاضر هستم)
ارنستو چه گوارا
22:05 @ Sat, 15 Nov 03
ادامه !!!
هرچند روزا لوگزامبورگ را بسیار قبول دارم ولی نظریه شورش توده ای او در این نقطه از جهان و در این شرایط نمی پسندم چون
تبعات ناشناخته ای در بر دارد.
....دموکراتیزه شدن جامعه از داخل فرصت
مناسبی برای اندیشه و تشکل برای ایرانیان مهیا می سازد .
زنده باشی
ارنستو چه گوارا
21:48 @ Sat, 15 Nov 03
دوست گرامی استفاده کردم ولی:
راهکار شما برای اثبات اسلامی نبودن
ج. ا. بسیار تاکتیکی و سیاسی است و
بوی ریاکاری مانند ریاکاری جمهوری اسلامی می دهد (با عرض معذرت).
بهر حال هر کسی خود را اسلام ناب محمدی معرفی میکند از بن لادن گرفته تا دانشگاه الازهر ! از مسلمانان فیلیپین گرفته تا شیخ علی تهرانی !
مشکل این نیست که ج.ا. اسلام واقعی هست و یا خیر مشکل اینست که واقعیتی بنام جمهوری اسلامی ایران وجود دارد که
که در آن ایرانیان با مشکلات فراوانی روبرو هستند و خواهان تغییر شرایط میباشند .
بنظر من توده جامعه ایرانی آگاه تر از آنست که بخواهیم برایش از تناقضات ج.ا. و اسلام ناب بگوییم تا ذهنش آماده شود که وای اسلام از دست رفت و قس ....
باید قبول کنیم که تنها آگاهی کامل مردم
از فرآیند نهایی هر تغییر است که حرکت ثمر بخشی را ایجاد می کند .
در مورد راهکار دوم یعنی دموکراتیزه شدن
کاملآ موافقم !
سینا هدا
21:24 @ Sat, 15 Nov 03
سلام دوستان!
قبل از هر چیز از سیاوش عزیز تشکر کنم که با احساس انسانیش بر من منت گذاشت و مرا سرشار از دوستی و مهر کرد.
بعد از شبح عزیز عذر بخواهم و از او تشکر کنم که درازه گوییها و بیربط گوییهای ما راتاب آورد و دم نزد.
همینقدر بگویم که بالاخره پس از چند ماه ترگ وبلاگ دوباره شروع کردم به نوشتن اما اینبار با روحی تازه و با نظر خواهی ای که دستپخت هاله ی نازنین و مهربان است
او چشمه مهر است و باز هم میگویم خوشا به سعدات روری.
شبح جان دیگر خیالت راحت باشد سعی میکنم دیگر ناله ها و فریادها و هذیانهایم را تا آنجا که مقدور است و در توانم است در خانه ی دوست بروز ندهم.
تو بسیارصبوری حالا نوبت من است که خود را در اولین نظرخواهی وبلاگم محک زنم.
عشق چراغ راهمان.(اگر کورمان نکند!)
سياوش
17:49 @ Sat, 15 Nov 03
سينا جان، رفتم و آخرين يادداشت خطورات(جمعه 23 آبان 1382) شما را خواندم، داشت كمكم اشكم سرازير ميشد، كه به خودم گفتم نه، سينا داره شوخي ميكنه تا ما بخنديم. بعد ديدم چه بيانصافم من، كه كامنتهاي تو را و ديگراني كه كمي طولاني مينويسند، بيشتر اوقات نميخوانم. خوب ميدانم، كه اين محدوديت هم، براي دوستان دانشجو و ديگر عزيزاني كه در ايران ساكن هستند، وجود دارد، مانند خوده شبح عزيز، يس بيايم از اين محدود امكان، بيشترين استفاده را ببريم و اين محيط را به چرند يراكني نياآلويم.
Youness
17:47 @ Sat, 15 Nov 03
به نظر من صحبت از ناکارايی قوانين اسلامی صحيح نيست بلکه بايد به اين شکل مطرح شود که نبايد از دين انتظار حکومت داشته باشيم.
جريان اقلی و اکثری بودن دين هم همين است.برخی دين را آنقدر کامل می دانند که از آن هر انتظار بی جايی را هم دارند ولی برعکس برخی دين را دارای اقل و محدودیت می دانند.
البته اينکه دين اقلی باشد ضعفی برای دين نيست بلکه اصلا از دين نبايد انتظار چنين اموراتی را داشته باشيم.
جمهوری اسلامی هم جدای از درست يا نادرست بودنش يک امر و پديدهء کاملا بشری و عقلانی است حتی نظريهء ولايت فقيه آن!!!
کلا حکومت مذهبی نميتواند وجود خارجی داشته باشد چون که مذهب ظرفيت حکومت ندارد!!!
Polad Homayoni
16:44 @ Sat, 15 Nov 03
شبح جان من معمولا این طومارها را با نام واقعی خودم امضا می كنم تا اعتبار آنها بیشتر شود. و امضا هم كرده ام.
به این بحث شما در مقاله ای كه دارم آماده اش می كنم پاسخ خواهم داد. در ضمن شنبه گردیها هم منتشر شد.
یارباقی. دیدار باقی
eblis
16:31 @ Sat, 15 Nov 03
@ سلام زي زي جون خوبي , چرا اينقدر ناله مي كني واسه يه مشت عوضي در پيت , (چيزم تو فلان سياست) , بس كن دختر , آخ من چه حالي مي كنم تو خيلي اهل گفتماني , راستي يادم رفت بگم ديروز كه داشتم با اين 50 تا جوجه مهندس زير گذر كار مي كردم , افتادم دست چند تا از اين گروهكاي منافق خاك تو گور , آخ كه من شاشيدم به اينا , چي كار كنم خوار مادر كه نداره اين سياست , همش مچل كردن مردمه ,لوتي باش خانومي , مث ما اهل مرام , برو دنبال زندگي خودت , گور پدر دنيا و مافيها ي ريدمونش , مث ما مستقل شو , اوه اوه اوه يادم رفت بگم اين دندونمم درد مي كرد , شيطون چرا حال دندونمو نپرسيدي ؟ من قربون اين فيلتر سايتت برم همه چي ميره تو سطل آشغال الا حرفهاي گهربار من , اوخ ديگه چي بگم , آها داشتم قصه ي گروهكاي ضد انقلابو مي گفتم , يه 12 , 13 ماهي در خدمتشون بودم ....يعني بخشيد بنده در حين اداي دين به كشور خودم يهو چشم و گوش بسته افتادم تو دستاي كثيفشون , واي ذهنم داشت متلاشي مي شد , البته منم صاف و ساده نبودم , هر چي مي گفتن خيلي راحت آفتابه مي گرفتم بهشون , بعضي موقعم شيشكي ميبستم , چي بگم زي زي جون اين بي دين و ايموناي بي تربيت چه حرفهاي ركيكي حوالم مي كردن , به هر حال بعد از اون 12 , 13 ماه از دستشون دراومدم , چي جوريشو بگذريم زياد مهم نيست , فقط اينو بدون كه بنده به هيچ وجه از آرمانهاي اصيلم دست بر نداشتم , اوخ زي زي جون خسته شدم از نوشتن , فعلا باي , چش دشمناي پفيوزت كور , التماس دعا خانومي !!!
شبح جان دلم نیامد این مطلب رو که روزهایه متمادی روش کار کردمو خواننده هات نخونن.سعی کردم بلینکم ولی نشد عوضش ریدم منو ببخش کمی کسالت دارم.
اسد
16:00 @ Sat, 15 Nov 03
خيلي ممنون از همه دوستان، واقعا بحث زيبايي شده، آنطور كه آدم آرزوش رو داره ....
من فقط چند نكته پراكنده رو عرض كنم.
1 - آمريكا به هيچ وجه به فكر برقرار كردن دمكراسي در ايران و كشورهاي اين منطقه نيست! براي او نفت اكنون اهميت استراتژيك حياتي پيدا كرده و هيچوقت حاضر نيست كه منافع خود در منطقه را به دست حكومتي بدهد كه هر چهار سال به طور آزاد بدست مردم هر يك از اين كشورها انتخاب مي شوند ...
ممكن است كه كشورهاي اتحاديه اروپا و يا حتي روسيه گاه با شعار دمكراسي در ايران و كشورهاي مشابه همسويي كنند ولي اين همسويي تنها براي منافع مشخص ( بدست آوردن بازار اين كشور ها) است و دست آخر به خاطر بر سر ميز مذاكره نشستن با آمريكا و سهم بيشتري از غنيمت بردن است.
من قكر مي كنم در اين دوران از آزادي هاي بورژوايي صحبت كردن كمي بدور از واقعيت است. آن نئوليبراليسم هم به جز اسمش هيچ وجه مشتركي با آزادي ندارد و تبلور حريص ترين و غيرانساني ترين چهره سرمايه داري است.
2 - من بدون احساس ناسيوناليستي مي گويم كه: هر نوع اعمال اراده از بيرون يك اجتماع براي شكل دهي و هدايت آن، حتي اگر نيت خير در پي اش باشد، براي آن اجتماع مخرب است. حالا ديگر دخالت كشورهاي اروپايي و يا آمريكا كه علاوه بر اين كه محرك و منافع مادي اشان مشخص است، از لحاظ روحي و معنوي نيز خود به جامعه اي شده اند كه با بحران شديد و عميق هويتي و ارزشي دست و پا مي زنند ديگر جاي خود دارد.
آين راهي كه جامعه ما مي رود راهي است كه مي بايست مي رفت. به نظر من يك تبديل تدريجي و غير قهر آميز بهترين راه تكامل جامعه ما است. يك امقلاب ديگر و يا يك كودتاي ديگر ده هاي متوالي باز ما را دچار دور باطل ديگري خواهد كرد و من فكر مي كنم كه مردم هم به اين مطلب پي برده اند.
3 - دوست داشتم در باره شكل عملي حكومتي كه بعدا از سرنگوني قرار است سر كار بيايد هم صحبتي بشود. چون فكر مي كنم مطرح كردن اين موضوع مقدار زيادي روشن خواهد كرد كه ما از چه چيزهايي الان ناراضي هستيم و تا ببينيم كه چه قسمتي از اين چيزها و يا كداميك از آن ها با تغيير رژيم حل خواهند شد!؟
آيا در دولتمردان آينده رشوه گير نخواهد بود؟ قدرت طلب نخواهد بود؟ مزدور مخفي بيگانه نخواهد بود؟ مردم فريب و فرصت طلب نخواهد بود؟ سطحي گرا و خشكه مقدس نخواهد بود؟ .... ابته كه خواهد بود. و اگر باشد اين مردم ما آيا آنقدر شعور سياسي و اجتماعي خواهند داشت تا آنها را تشخيص بدهند و تصويري در ماه را جايگزين تمامي تحليلات سياسي و اقتصادي خويش نكنند؟ و اگر مردم فريب ديگري توانست قاپ مردم را بدزدد و پايه هاي قدرتش را سفت كند باز بايد به دنبال يك سرنگوني ديگر باشيم؟....
خلاصه كنم، من هم بر مي گردم به حرف سينا هدا كه مشكل گرهي فرهنگ است و اين فرهنگ تنها در جامعه اي امن و آرام كه نهادهاي قدرت و بنيان هاي فكري قدرتمندان و ديگر بازيگران عرصه سياست و حتي فرهنگ جامعه براي عامه مردم شناخته شده است امكان دارد.
سياوش
15:08 @ Sat, 15 Nov 03
براي اين كه به مقصد رسيد بايد راهها را به درستي شناخت، چه آناني كه ما را به مقصد ميرسانند و چه آناني كه ما را به ناكجا آباد. به هم اين دليل است كه ميبايد با قوانين و دستورات مذهب اسلام آشنا بود، تا آن كه نگويم كه اسلام يا دين است و يا حكومت. متاسفانه نه اكثريت روشنفكرها(مخصوصن روشنفكرهاي كه دين را عامل بازدارنده روند رشد يك جامعه ميدانند.) و نه عوام در ايران، شناختي نسبي درستي از مذهب اسلام ندارنند. شبح عزيز، متاسفانه مطلب شما داراي اشكالهاي زيادي است كه من نميتوانم به تمامي آنان يكجا بنا به دلايلي اشاره كنم. تنها دوست دارم و ضروري ميدانم به معني واژه دمكراسي سرمايهداري اشاره كنم، كه شما دوست عزيز به كار برديد. دمكراسي سرمايهداري يك واژه گمراهكنندهاي است كه اين طرف و آن طرف به گوش ميخورد. دمكراسي نه متعلق به نظام سرمايهداري و نه متعلق به هيچ طبقه و يا نظامي ديگري نيست. نطفهي دمكراسي از زمان رم باستان با تشكيل يارلمان شروع و تا امروز ادامه داشته و دارد، و دمكراسي يعني دخالت داشتن آراي مردم در يك جامعه آزاد(كه تمامي احزاب آزادنند و غيرو) در امور اداره يك جامعه بدون وجود هيچگونه نظارت انتصابي. حال اگر مردم خواهان اداره جامعه خود با سيستم سرمايهداري هستند، نميتوان بر آن ايراد گرفت و همچنين آن را دمكراسي غربي و يا سرمايهداري و يا غيرو خواند. وانگهي اگر دمكراسي سرمايهداري را با فرض هم قبول كرد، باز از خيلي جهات از ديكتاتوري يرولتاريا ارجعيت دارد. در جوامع سرمايهداري احزاب آزادنند، حتا احزاب چب و ماركسيستي(حتا در بعضي از كشورها سرمايهداري مانند ايتاليا، زماني حزب اكثريت و حاكم هم بودهاند.)، اما در كشورهاي سوسياليستي هيچگونه حزبي، به جز حزب حاكم يعني حزب كمونيست، وجود نداشته و ندارد. يادمان نرود كه اعلاميه حقوق بشر(هر چند كه در خيلي از كشورهاي كه آن را تصويب كردنند به نحو مطلوب اجرا نشد و نشده است، براي نمونه ناديده گرفتن حقوق سياهيوستان در آمريكا و غيرو، اما..) در اوايل سال 1948 به راي گيري گذاشته شد و در آن زمان سازمان ملل متحد تنها 56 عضو داشت كه از اين عضوها(كشورها)، 48 راي مثبت، و بقيه 8 كشور ديگر راي ممتنع به اين اعلاميه دادنند.
8 كشوري كه راي ممتنع دادنند، از اين قرار بودنند.
6 كشور كمونيستي آن زمان منجمله اتحاد جماهير شوروي.
عربستان سعودي(اسلامي)
آفريقاي جنوبي آن زمان(آيارتايد(ِApartheid)).
در يايان بايد بگم، كه من نه طرفدار نظام سرمايهداري هستم و نه ماركسيستي، شايد طرفدار تطبيقي از اين دو.
شبح
11:35 @ Sat, 15 Nov 03
بیبیگل عزيز!(7)
از لطف تو متشکرم و از دوستان عزيز خواهش میکنم به وبلاگ بینظيرت سر بزنن و در نوشتن مقالهیی که در دست داری کمکات کنند. من هم هر کاری از دستام بربيايد در خدمت هستم.
شبح
11:34 @ Sat, 15 Nov 03
آتش عزيز(11)
تو جوهری بحث مرا خوب متوجه شدهیی اما متاسفانه نتيجهی بدی گرفتهیی که البته احتمالا به دليل زبان الکن من بوده است پس سعی میکنم بيشتر توضيح دهم. اجازه بده يک مثال بزنم. جمهوری اسلامي به عنوان دولتي بورژوازي که در چارچوب سرمايهداری جهانی عمل میکند مجبور است به شهرواندان خود آزادی پوشش بدهد و در نهايت بايد اين پوسته را که زنان و مردان مجبور هستند نوع پوشش خاصي را راعايت کنند به کناري بنهد. مثلا مردان تا همي چند وقت پيش نميتوانستند با لباس آستين کوتاه در خيابان و ادارات ظاهر شوند. حضور در خيابان چند سالی است که حل شده است و حضور در ادارات هم با لباس آستين کوتاه رواج پيدا کرده است و الان در راستترين نهادهای دست حکومت مردان با آستين کوتاه ظاهر میشوند و حجاب زنان هم بسيار کمرنگ شده است. خب حالا موضوع ما چگونه میتواند باشد. آيا بايد کاتوليکتر از پاپ بشويم و بگوييم بله در اسلام نوع پوشش آزاد است و دنبال سند و مدرک در متون فقهي بگرديم تا نشان بدهيم حجاب جزو واجبات اسلام نيست... يا آن که بايد بگوييم اتفاقا حجاب جزو ذاتي اسلام است و هر نوع تسامحي در مورد آن عدول از اسلام است و ممکن است برای مصلحتي و گريز از فشاري باشد و به محض اين که ان مصلحت يا فشار کاهش پيدا کند مجددا سرباز میکند؟ من ميگوييم بايد روش دوم را انتخاب کنيم. بايد نشان دهيم که "دولت" اگر ميخواهد "نادولت" نشود بايد "اسلامی" نباشد و راهی جز سکولار شدن ندارد.
اينجا ممکن است اشکالي پيش بيايد که مسعود عزيز(13) به آن اشاره کرده است. يعنی اگر مردم معتقد به اسلام به عنوان راه حلي برای زندهگی اجتماعی آنان بودند آنوقت اين کار ما موجب میشد مردم بين "زندهگی مدرن" و "اسلام"، "اسلام" را انتخاب کنند و "زندهگی مدرن" را پس بزنند! به نظر من اينچنين نيست و مردم ما بعد از بيست و پنج سال زيستن در نظامی که با ابتداييترين باورهای آنان با "زندهگی مدرن" در تضاد است ديگر راه خود را انتخاب کردهاند. اگر ملزم باشند بين "اسلام" و "زندهگی" مدرن يکی را انتخاب کنند اين "زندهگی مدرن" است که پيروز میشود نه "اسلام"
مسعود عزيز(13)
به نظر من اينها برای دوام خود مجبور هستند هر روز از "اسلام" فاصله بيشتري بگيريند و ما بايد نشان دهيم که هيچ قرائتي از "اسلام" يا هر دين ديگری نميتواند "دولت مدرن" تشکيل دهد. هر دولتي الزاما غير دينی است هر چند خود دين جديد است.
مهدی عزيز(16)
اين را سرمايهداري جهاني که در حفظ و تداوم اين نظام از هيچ چيز کوتاهي نميکنند بايد پاسخگو باشند. ما بايد جهان را به چالش بکشيم و کاري کنيم که مردم سراسرجهان دولتهایشان را به دليل حمايت از اين حکومت مورد بازخواست قرار دهند.
شبح
11:23 @ Sat, 15 Nov 03
امير عزيز(8)
بهترين راه برای سران حکومت ايران اين است که به فکر آلترناتيو خود باشند و هر چه زودتر با غرب سر خروجشان از کشور به توافق برسند و به پولها و ثروتی که تا همينجا جمع کردهاند قناعت کنند.! باور کن هيج راه حل ديگری ندارند هر چه زمان بگذرد فقط بايد هزينهی بيشتری بپردازند!
سينای عزيز(9)
نمیخواهم در بحث مذهب و چگونهگی پيدايش آن وارد شوم چون هم اطلاعاتام در اين زمينه کم است و هم تصور میکنم در نتيجهگيری با هم مشترک هستيم. به هر حال "دين" عامل ازخودبيکانهگی انسان است و نمیتواند "انسان" را به "انسان" بازگرداند. زيرا "انسان" بايد در "خدا" نفی شود. مهم اين است که ما بايد بپذيريم بالاخره منبع تنطيم کنندهي رابطهی انسانها با هم و با خودشان میتواند منبعی متافيزيکی باشد يا نه؟ اگر پاسخ منفی است بايد به "عقل" ناقص خود بسنده کنيم. موضوع خيلی ساده است. آيا ما کودکی هستيم که نياز داريم مادری داشته باشيم که او بگوييد چه بخور و چه نخور بدون آن که ما توان درک چونی و چرایی دستورات او را داشته باشيم يا آن که به هر حال بپذيريم ما چه احتياج داشته باشيم و چه احتياج نداشته باشيم مادری نداريم و اسير دست نامادریهای نامهربانی هستيم که به منافع ما توجه ندارند و پیگير منافع خودشان هستند. يک بار برای هميشه بايد خود را رها شده به حساب بياوريم و بدانيم اتکا به "عقل" ناقص منافعاش بيشتر از زيانهای آن است، به خود بازگرديم و عطای مادر خيالی و نامادری منفعت طلب را به لقایشان ببخشيم.
شبح
11:19 @ Sat, 15 Nov 03
سعيد عزيز(6)
از پيچيدهنويسیات که متاسفانه در جهت عميقنويسی نيست و طرفا پوشاندن حرفی "ساده" در محملی "پيچيده" است که بگذاريم تو داري میگویی با مذهب خصوصی مردم نبايد برخورد سرکوبگرانه کرد! مسلما با اين حرف من هم موافق هستم اما نميدانم از کجای متن يا حاشيهی نوشتهي من برخورد سرکوبگرانه با مذهب پيش میآيد.
به اعتقاد من اکثريت مردم ايران به اين نتيجه رسيده اند که هيچ قرائتی از دين به درد دنيای آنان نميخورد. بايد اين موضوع را به آگاهی جمعی مردم تبديل کرد.
آريای عزيز! (14)
کاش تو به زبان شيوای خودت که من بهتر از زبان سعيد میفهمام اشتباهات مرا متذکر میشد. اين کمترين حق دوستی است که خطای دوست را به او متذکر شويم و از اين بابت نه تنها از دست تو ناراحت نمیشوم که سپاسگزار هم میشوم.
شبح
11:18 @ Sat, 15 Nov 03
فريد عزيز(3)
منظورم همان آزادیهای است که جامعه بورژوازیی در جهان صنعتي کنوني در کشورهاي مرکز مانند آمريکا و اروپا ار آن برخوردارند و وجه مميزه جامعه فئودالی گذاشته است. به عبارت ديگر حيات بورژوازي به دموکراسي وابسته است. اما بوژوازي در کشورهاي پيرامون نميتواند اين دموکراسي را برقرار کند. به نظر من اين تضاد در چارچوب نظام سرمايهداري حل ناشدني است.
سينای هدای عزيز(9)
آن بخش از صحبتهای تو که مربوط به بحث دموکراسي و غرب ميشد دقيقا آن چيزی است که من در اين مقاله و چند مقالهی ديگر سعي کردهام نشان بدهم. به عبارت ديگر در "قلب" آمريکا و سرمايهداری جهاني نسبت به برقراری دموکراسي در کشورهاي پيرامون تضاد وجود دارد. از سویی واقعا و عملا مايل است دموکراسي در کشورهاي پيراموني برقرار شود تا بازار فروش کالاهاي آنها تامين شود و از سوی ديگر از آنجا که رابطهی کشورهاي مرکز با پيرامون رابطهی سلطهگرانه و استثماري است و می خواهند منابع آنان را غارت کنند و محيط زيستشان را نابود کنند و دستمزدها را پايين نگهدارند... و دموکراسي موجب ميشود مردم اين کشورها طالب همان حقوقی شوند که مردم کشورهای مرکز از آن برخوردارند هستند پس سرمايهداری جهانی "قلبا" خواهان دموکراتيزه شدن کشورهاي پيرامونی نيستند! اين تضاد را بايد حاد کرد و برآن انگشت گذاشت.
آرمين عزيز(5)
در آمريکا و کشورهای سکولار و لائيک حکومتها مذهبی نيستند، مذهب هستند! يعنی خود "دولت" مذهب شده است و همانطور که حکومتهای مذهبي گذشته واسطه و ميانجی انسان از طريق خدا بودند اکنون "دولت"ها ميانجی و واسطهی انسان و آزادیاش شدهاند.
Mehdi
6:41 @ Sat, 15 Nov 03
من با عقايدت موافقم متاسفانه دين چه راست چه دروغ جاش با سياست عوض کرده ... ديگه جايی برای فکر کردن وجود نداره ... ديگه خود بودن معنی نداره ... در همه جا تظاهر حرف اول رو ميزنه ... افکار شخصی انسانها به جای قابليت هاشون مورد مقايسه قرار ميگيره ... تبعيض اجتماعی به حد اکثر امکان رسيده ... وجود وضع اقتصادی نا مناسب باعث نارضايتی مردم شده ... محدوديتها ديگه اجازهای برای خلاقيت به نسل جوون نميده ... فساد در همه جا پراکنده شده و محدوديت مکانی نداره ... کی بايد برای اين همه جواب بده و شرمنده باشه ؟؟؟ اين تقاص رو کی بايد بده ؟؟؟ جوونهای اين ملت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آریا
3:40 @ Sat, 15 Nov 03
...
توضيح سعيد عزيز در کامنت شماره ۶. عالی. آفرين.
آریا
3:39 @ Sat, 15 Nov 03
... شبحی ناز.
ناراحت نشی یه وقتایی دوست نازنینیم. ولی می خواستم همين حرفهای سعيد عزيز را به شکل ديگری بنويسم که ديدم سعيد٬ حرف اول و آخر را زده است. اينه که سکوت کردم.///
masoud
3:28 @ Sat, 15 Nov 03
بدرود شبح عزیز
ذکر یکی دو نکته را در مورد نوشته ات جدا از ریشه های فلسفی (که البته مرا سررشته ای دران نیست ) که مورد اشاره بعصی از دوستان بوده لازم میدانم
در بخش خلاصه مقاله که همانا استراتزی پیشنهادی شما است درمورد اول که مربوط به افتراق اسلام و حکومت است . چدای از این که در اصل موافق با نطر شما نیستم و تصور میکنم مراتب نزدیکی ایشان به اسلام بیش از افتراقشان میباشد. حتی با قبول این قرض پیشنهاد آن را بعنوان راهکار در پروسه مبارزه مناسب نمیدانم چرا که اولن در آن صورت همیشه این اجازه رابه ایشان میدهیم که با به کارگیری دیگر الترناتیوهای مذهبی خطر نابودی را از سر خود دفع کنند (کاری که تا بحال نیز انجام داده اند) و دومن پا گزاردن در وادی مذهب قدرت مانور انان را زیاد حواهد کرد چرا که در دید هموطنان معتقد به مذهب (که این راهکرد مناسب ایشان است ) سخن (به اصطلاح) اندیشمندان دینی و دبنمداران بیشتر مورد پسند است تا اندیشمندانی چون شبح که کمتر سنخیتی با دین و مذهب دارند که در این صورت هم نتیجه معلوم است که حتی دینمداران خارج از حکومتی نیز خود چون مشابهشان درحکومت مردم را به دیگر آلترناتیوهایی مذهبی سوق خواهند داد.
سربلند باشی
سینا هدا
3:17 @ Sat, 15 Nov 03
آتش عزیز!
منهم تقریبا با شیوه ی شبح موافقم اما باکمی اختلاف و کمی ملاحظه کاری و اونم اینه که ما باید دارای برنامه و راهکاری مدت دار و مناسب باشیم تا مردم عملا درگیر پروسه ی ارتقاء آگاهی و تمرین دموکراسی بشن.
باید از امکانات امنیتی رژیم در جهت منافع مردم ببره برد. نکته اینجاست. اگر به متن زیر بویژه راجع به اصرار جورج بوش راجع به ضرورت برقراری هرچه سریعتر دموکراسی در خاورمیانه توجه کنی تایید خواهی کرد که میتوان به نتایج عاقلانه و مطلوبی رسید. باید به هدف اندیشید و بهترین راه حلها را برگزید( البته نه با استفاده از هر وسیله ای)
آتش
2:20 @ Sat, 15 Nov 03
شبح جان از صحبت هایت اینجور استنباط می شود که ما بایدازتضادهای درون حکومتی به نفع دمکراتیزه کردن فضا کشور استفاده لازم را ببریم .فرض بر آن داریم که حکومت بنا بر فشارهای جوامع بین المللی حکم سنگسار را لغو کرد آنوقت ما باید تن به ارتجاع بدهیم وثابت کنیم حکومت اسلامی نیست چه اگر می بود تمام فوانینش را تمام وکمال بایداجرا میکرد ونباید عقب نشینی میکرد چرا که سنگسار هم جزئی از آن قوانین است .. یعنی به جای زدودن و قطع کردن ریشه بربریت حتی اگر با لغو آن حکمتی برای منافع بورژوازی می باشد ما سخن اعتراض بگشائیم تاپایه های مشروعیتش را سست کنیم .. .. این حکومت از روز اولش مشروعیتی نداشته است که احتیاج به ثابت کردن ان داشته باشد وژست جمهوریخواهی هم برای حکومت اسلامی سیاستی بود فقط برای به انحراف کشاندن دنیا واحتیاجی برای به ثبوت رساندن عدم حقانیت آن نیست ..
سینا هدا
1:33 @ Sat, 15 Nov 03
۱) شبح عزيزميگويي: ...بنيانگزاران مذاهب و اديان ميدانستند که انسان را بايد از تشخيص "حقوق" خود نهي کنند و اين تشخيص را به"خدا"و"ميانجيان"زميني اش بسپارند. تاريخ شکل گيري تمام مذاهب اين است: بيگانه گي انسان از خود.
شبح عزيز: طوري سخن ميگويي که گويا يقين داري که دين طراحي و يا اختراع عده اي از انسانها و يا موجودات متافيزيکي است ! براستي شبح عزيز اين يقين را چگونه و از کجا کسب کرده اي که با اين صراحت و با اين لحن از آن سخن ميگويي؟ البته حرف تو ممکن است در هردو شقش درست باشد اما اين يک احتمال است و معلوم نيست چگونه در صورتيکه یک احتمال اینست که مذهب ميتواند کشفيات بزرگان فيزيکي و متافيزيکي جهان از هستي باشد از آن بعنوان يک سناريوي پي ريزي شده ياد ميکني؟ وبنای سخنت را بر بدیهیاتی که یقینی نسبت بدان وجود ندارد میگذاری.
با این اوصاف من با این توجیه که دین بدلیل غیر مشترک بودن تجربه ی متافیزیکی اش نمیتواند وجه اشتراک جامعه برای توافق گروهی و برقراری حکومت باشد مگر به رهبری میانجیی که دل و عقل مردم را جذب کرده باشد نه آنکه جان آنان را به ترس و زور وادار کرده باشد موافقم.
شبح جان !
2) همچنين ميگويي: بايد رياکاري و تضاد بين اسلام و جمهوري را افشا کرد اما به تضاد اصلي رژيم که همانا بين حکومتي تامين کننده ي منافع سرمايه داري جهاني و نياز به دموکراسي در آن است دامن زد.
خدمتت عرض میکنم که :
همين چند روز پيش جرح بوش از ضرورت همکاري کشورهاي خاورميانه براي بر قراري دموکراسي و تقويت آزاديهاي اجتماعي در اين کشورها سخن گفت و کشورهاي عرب را بخاطر عدم همکاريشان در رابطه با عراق سرزنش کرد و گفت اگر آنها با غرب به رهبري امريکا همکاري ميکردند الان کار عراق به اشغال نميرسيد.
هرچند يکي از سياستهاي غرب به نمايندگي امريکا و به رهبري استعمارگر پير(انگليس) جنگهاي زرگري براي منحرف کردن مردم به سمت يکي از دوطرف دعواست اما اين مصلع امريکايي که دلش براي دموکراسي در خاورميانه بويژه در ايران سوخته است براستي آيا دارد آدرس را اشتباهي ميدهد؟ بنظر من شبح عزيز لااقل در حال حاضر مواضع امريکا بويژه درباره ي ايران و بخصوص در مورد دموکراسي يک خواسته ي قلبي نيست و به احتمال قوي آنها ميدانند که چگونه بايد در احقاق پروژهي دموکراسي اخلال کنند و تفرقه بيندازند تا از آب گل آلود بشود ماهي گرفت. اما از سويي راجع به کنوانسيون سلاحهاي اتمي براستي ميترسند که مبادا قدرتي خارج از حوزه ي استحفاضي آنها و خارج از کنترل آنها شکل گيرد که بتواند موازنه ي قوا و برنامه ها و استراتژي آنها را در منطقه و در جهان تحت تاثير قراردهد. وگرنه آنها براي برقراري دموکراسي دهها برنامه ي از پيش طراحي شده دارند تا با تحريک احساسات و هيجانات کور جناحها و قوميتها و گروههاي متنوع ميهني پروژه ي بدست گرفتن قدرت توسط مردم را برهم زنند و يا به تاخير بيندازند.آنها از مزاياي سرعت انتقال هواپيماي جتي سخن ميگويند که ريموت کنترلش در دست خودشان است و چنانچه خلباني هدايت آنرا بپذيرد در واقع با جان خود بازي کرده است. بنابراين تا تقويت آگاهي در مردم حاد کردن اين تضاد ها بدون داشتن راهکار و برنامه اي مشخص و مدت دار شايد به انفجار مردمي و انقلاب منتهي شود که در اينصورت بايد منتظر خارج شدن کنترل اوضاع از اراده ي آگاه ملي بوده و از اين رو بايد از احقاق آن هراسيد و از اجراي هر استراتژي خام و بدون برنامه ي اجرايي پرهيز کرد.
شبح عزيز ! حرف من اينست : براي برقراري حکومتي مردمي ( جمهوري) از هرنوعش بايد قبلا مردم را به تمرين دموکراسي و تقويت آگاهيهاي لازمه مسلح کرد. و در اين راه جنگ کلامي و مبارزات تئوريک ژورناليستي بر آگاهي عمومي نخواهد افزود. براي بالا بردن ظرفيت آگاهي مردمي بايد با بهره گيري از امنيت ضد آنارشي همين نظام به نفع مردم وارد عمل شد. يعني از امکانات رژيم بهره جست تا بتدريج حکومت به مردم منتقل شود.و اين مقدور نخواهد شد الا اينکه مردم را بواسطه اي وارد گود کرد و قدرت آنها را با افزايش آگاهي خارج از کنترل نظام کرد و نظام را در مقابل عمل انجام شده قرارداد.و براي احقاق اين انتقال قدرت يکي از بهترين راهها استفاده از ظرفيت موجود قوانين با حضور خاتمي است. مطمئنا با تحريم انتخابات مجلس شورا و نه بزرگ ديگر به حکومت خاتمي در اين فکر خواهد افتاد که از فرصت موجود براي ورود مردم به صحنه بهره بجويد و يکي از راهها کشاندن آنها به شوراهاي محلات است نا در آنجا به تمرين و تقويت زير ساختهاي جامعه ي دموکراتيک دست يابيم. در غير اينصورت هر گزينه ي ديگر مردم و ميهن عزيزمان را با هزينه هاي هنگفتي مواجه خواهد کرد که ممکن است توان بازپرداخت آن تا مدتها مقدور نباشد و پروژه ي برقراري دموکراسي و امنيت ملي به تاخير افتاده و يا ناممکن شود.
سینا هدا
1:33 @ Sat, 15 Nov 03
۱) شبح عزيزميگويي: ...بنيانگزاران مذاهب و اديان ميدانستند که انسان را بايد از تشخيص "حقوق" خود نهي کنند و اين تشخيص را به"خدا"و"ميانجيان"زميني اش بسپارند. تاريخ شکل گيري تمام مذاهب اين است: بيگانه گي انسان از خود.
شبح عزيز: طوري سخن ميگويي که گويا يقين داري که دين طراحي و يا اختراع عده اي از انسانها و يا موجودات متافيزيکي است ! براستي شبح عزيز اين يقين را چگونه و از کجا کسب کرده اي که با اين صراحت و با اين لحن از آن سخن ميگويي؟ البته حرف تو ممکن است در هردو شقش درست باشد اما اين يک احتمال است و معلوم نيست چگونه در صورتيکه یک احتمال اینست که مذهب ميتواند کشفيات بزرگان فيزيکي و متافيزيکي جهان از هستي باشد از آن بعنوان يک سناريوي پي ريزي شده ياد ميکني؟ وبنای سخنت را بر بدیهیاتی که یقینی نسبت بدان وجود ندارد میگذاری.
با این اوصاف من با این توجیه که دین بدلیل غیر مشترک بودن تجربه ی متافیزیکی اش نمیتواند وجه اشتراک جامعه برای توافق گروهی و برقراری حکومت باشد مگر به رهبری میانجیی که دل و عقل مردم را جذب کرده باشد نه آنکه جان آنان را به ترس و زور وادار کرده باشد موافقم.
شبح جان !
2) همچنين ميگويي: بايد رياکاري و تضاد بين اسلام و جمهوري را افشا کرد اما به تضاد اصلي رژيم که همانا بين حکومتي تامين کننده ي منافع سرمايه داري جهاني و نياز به دموکراسي در آن است دامن زد.
خدمتت عرض میکنم که :
همين چند روز پيش جرح بوش از ضرورت همکاري کشورهاي خاورميانه براي بر قراري دموکراسي و تقويت آزاديهاي اجتماعي در اين کشورها سخن گفت و کشورهاي عرب را بخاطر عدم همکاريشان در رابطه با عراق سرزنش کرد و گفت اگر آنها با غرب به رهبري امريکا همکاري ميکردند الان کار عراق به اشغال نميرسيد.
هرچند يکي از سياستهاي غرب به نمايندگي امريکا و به رهبري استعمارگر پير(انگليس) جنگهاي زرگري براي منحرف کردن مردم به سمت يکي از دوطرف دعواست اما اين مصلع امريکايي که دلش براي دموکراسي در خاورميانه بويژه در ايران سوخته است براستي آيا دارد آدرس را اشتباهي ميدهد؟ بنظر من شبح عزيز لااقل در حال حاضر مواضع امريکا بويژه درباره ي ايران و بخصوص در مورد دموکراسي يک خواسته ي قلبي نيست و به احتمال قوي آنها ميدانند که چگونه بايد در احقاق پروژهي دموکراسي اخلال کنند و تفرقه بيندازند تا از آب گل آلود بشود ماهي گرفت. اما از سويي راجع به کنوانسيون سلاحهاي اتمي براستي ميترسند که مبادا قدرتي خارج از حوزه ي استحفاضي آنها و خارج از کنترل آنها شکل گيرد که بتواند موازنه ي قوا و برنامه ها و استراتژي آنها را در منطقه و در جهان تحت تاثير قراردهد. وگرنه آنها براي برقراري دموکراسي دهها برنامه ي از پيش طراحي شده دارند تا با تحريک احساسات و هيجانات کور جناحها و قوميتها و گروههاي متنوع ميهني پروژه ي بدست گرفتن قدرت توسط مردم را برهم زنند و يا به تاخير بيندازند.آنها از مزاياي سرعت انتقال هواپيماي جتي سخن ميگويند که ريموت کنترلش در دست خودشان است و چنانچه خلباني هدايت آنرا بپذيرد در واقع با جان خود بازي کرده است. بنابراين تا تقويت آگاهي در مردم حاد کردن اين تضاد ها بدون داشتن راهکار و برنامه اي مشخص و مدت دار شايد به انفجار مردمي و انقلاب منتهي شود که در اينصورت بايد منتظر خارج شدن کنترل اوضاع از اراده ي آگاه ملي بوده و از اين رو بايد از احقاق آن هراسيد و از اجراي هر استراتژي خام و بدون برنامه ي اجرايي پرهيز کرد.
شبح عزيز ! حرف من اينست : براي برقراري حکومتي مردمي ( جمهوري) از هرنوعش بايد قبلا مردم را به تمرين دموکراسي و تقويت آگاهيهاي لازمه مسلح کرد. و در اين راه جنگ کلامي و مبارزات تئوريک ژورناليستي بر آگاهي عمومي نخواهد افزود. براي بالا بردن ظرفيت آگاهي مردمي بايد با بهره گيري از امنيت ضد آنارشي همين نظام به نفع مردم وارد عمل شد. يعني از امکانات رژيم بهره جست تا بتدريج حکومت به مردم منتقل شود.و اين مقدور نخواهد شد الا اينکه مردم را بواسطه اي وارد گود کرد و قدرت آنها را با افزايش آگاهي خارج از کنترل نظام کرد و نظام را در مقابل عمل انجام شده قرارداد.و براي احقاق اين انتقال قدرت يکي از بهترين راهها استفاده از ظرفيت موجود قوانين با حضور خاتمي است. مطمئنا با تحريم انتخابات مجلس شورا و نه بزرگ ديگر به حکومت خاتمي در اين فکر خواهد افتاد که از فرصت موجود براي ورود مردم به صحنه بهره بجويد و يکي از راهها کشاندن آنها به شوراهاي محلات است نا در آنجا به تمرين و تقويت زير ساختهاي جامعه ي دموکراتيک دست يابيم. در غير اينصورت هر گزينه ي ديگر مردم و ميهن عزيزمان را با هزينه هاي هنگفتي مواجه خواهد کرد که ممکن است توان بازپرداخت آن تا مدتها مقدور نباشد و پروژه ي برقراري دموکراسي و امنيت ملي به تاخير افتاده و يا ناممکن شود.
امیر منصوری
23:52 @ Fri, 14 Nov 03
شبح عزیز
با هر دو نتیجه ای که در پایان گرفته ای کاملا موافقم. خصوصا اینکه شخصا نیز تا این لحظه به این اعتقاد رسیده ام که برای اصلاح ایران و ایرانی و حتی صلاح و «مصلحت» جمهوری اسلامی همه راه ها به دموکراسی ختم می شود. برای ایران و ایرانیش واضح است که چرا، ولی برای ج.ا اش دیگر چرا؟ ج.ا (از هر نوعش که بخوانید: اصلاح طلبان داخلی و یا محافظه کاران که هر دو در حفظ «کلیت» نظام توافق دارند) عملا نشان داده است که در سیاست مملکت داری خویش هیچگاه راه بی اعتنایی به قوانین بین المللی را طی نخواهند کرد. به بیان روشنتر، اینان از میان دو گزینه عدم توجه کامل به جامعه جهانی و معیار های آن و توجه کامل به جامعه جهانی و معیار های آن، گزینه ای مابین این دو را انتخاب کرده اند. تفسیر انتخاب این راه همان چیزی است که از دیدگاه ج.ا به «مصلحت» تعبیر می شود و این مصلحت است که تعیین می کند در کدامین نقطه مابین این 0 و 1 ، نقطه ای برای حفظ کلیت این نظام برگزیده شود. ولی آیا این راه تداوم یافتنی است؟ تجربه عراق و مسیری که صدام برای حکومت داری خویش انتخاب کرد بسیار مشابه این روشی است که ج.ا در پیش گرفته. صدام نیز کسی بود که سعی داشت به هر قیمتی شده کلیت حضور خویش را در راس حکومت عراق حفظ کند. بازی او با جامعه جهانی و کشاندن دنیا به این سو و آن سو تا زمانی همان نتیجه ای را داد که مورد انتظار صدام بود. ولی سر انجام این دنیا بود که به این نتیجه رسید که صدام در نزدیکی هایش به او و در عملش به قاعده بازی، صداقت ندارد. ج.ا نیز نشان داده هر گاه که مصلحتش اقتضا کند به این معیار ها گردن می نهند. عملی که نه از سر صدق، که از سر ناچاری است. ولی تاریخ نشان داد که این راه پایان خوشی ندارد...
ج.ا (ولو به قصد حفظ کلیت خویش و با نام «مصلحت» ) قدم در میدانی نهاده که قواعد بازی در این میدان در دست او نیست. نمی توان در این میدان بازی کرد و همزمان به قواعد آن تن در نداد. پس چه کند؟ اگر از بازی خارج شود که عاقبتش مشخص است....
تنها راه ج.ا برای ماندن در این میدان، تن دادن به قواعدی است که «دموکراسی» نام دارد. ولی اینکه این «دموکراسی» چقدر از آرمان های «حکومت اسلامی» مطلوب آنان را حفظ می کند، سوالی است که گمانم در آغاز قدم نهادن در راهی که هم اکنون ج.ا در میان آن است، پاسخ آن داده شده. صورتی از حکومت که دموکرات است، چه «جمهوری»ش اسلامی هم باشد! «دموکراسی» تنها راهی است که کمترین هزینه را در بر خواهد داشت. چه برای آنان، چه برای ما!
بي بي گل
22:54 @ Fri, 14 Nov 03
شبح عزيز!ممنون از پيامتون.قبلا به طنزهاي آرشيو شما سر زده بودم ولي نظر شما منو به اين فكر انداخت كه به جاي موضوع ؛وبلاگهاي طنز ؛ به موضوع ؛طنز در وبلاگها؛بپردازم كه گستره كاملتري را شامل شود.از مطالب جالب شما نيز استفاده خواهم كرد.با اجازه تان.ممنون.
سعيد
22:32 @ Fri, 14 Nov 03
آنقدر چگالِ ايده ئولوژيك و سقفِ اُتوپيكِ اين مقاله شبح جان بالاست كه پرداختن به اصل آن، حدّاقل از جانب من يكي، بجز درگرفتن يك جنگ تمام عيار فكري هيچ نتيجه مطلوب ديگري را به بار نمي آورد. ضمن آنكه ربط اين مطالب را به وضع فعلي ايران در جهان امروز آنهم برغم خواندن چندباره ازجاش نفهميدم. پس بهتر است از باب ”الا يا ايّهاالطّلاب ناشي عليكم بالمتون لابالحواشي!“ در حاشيه آن چند خطّي بنويسم و فقط به يكي از مسائل عديده، امّا تا حدّي مربوطه به كلّ گشتالتي، مطلبش بپردازم. با اميد به نفع آن براي خود و خوانندگانش.
تأمّل اوّل:
فرض كنيم بتوان ”سکولاريسم“ را بعنوان يك پروژه در نظر گرفت و نسبتاً بتوان آگاهانه هم آنرا به پيش برد. دو شرطي كه معمولاً روندهاي اجتماعي همچون توسني چموش و وحشي بعلّت مترتّب شدنشان بر نتايج ناخواسته به اين سادگيها تن به آن نميدهند. خوب، ما انسانها چون طبعاً بدنبال حدّاكثر نمودن بهره خويش از حيات و ويژگيهايش هستيم و به اميد زنده و دلخوش و در همانحال بدنبال كاهش ريسك از زندگي پرمخاطره خود تحتِ تئوكراسي اخانيد نيز ميباشيم؛ پس بيائيد نسبت بدان دو شرط فوق زياد سخت نگيريم. خوب، اسم اين مهندسي ممتيكي را بگذاريم ”سيكولاريزيشن“. امّا سؤالها و بلكه چالشهاي مهمتر: سكولاريزيشن چه هست و چه نيست، آنهم بزبان ساده:
1. چه نيست:
*مذهب زدايی نيست. در حقيقت برسميّت شناخته شدن ”حقِّ ناحق“ است. اين دكترين در عمل اجتماعي مشخّص يعني چي چي؟! يعني آقاجان، پذيرش حقِّ شهروندان در اعتقادشان و باورشان و عملشان به آن دسته از ممپلكسهائي كه آنها را بعلّت خصلت قدسي آنها مايه فلاح و نجات خويش تلقّي مي كنند ولو آنكه دانشمندان و فلاسفه و روشنفكران و هنرمندان اين ملّت اعمّ از سكولار يا متديّن همان ممپلكسها را مشتي خرافات و ياوه و پارازيتها و يا در نهايت ويروسهاي ذهن قلمداد كنند.
پيشفرض اپيستمولوژيكِ ”چه نيست“:
* اعتراف نظري/معرفتي/منطقي/فلسفي بر اينكه هيچگاه معرفت انساني، ولو در خالصترين شكل تجربي/رياضي آن كه همانا Science باشد، از اسطوره ها و خطاها و منافع و ساختها عاري و بري نبوده/نيست/نخواهد بود و در يك كلام از طبيعت ما و انسانيّت برتر و عاليتر(منبابِ از كوزه همان تراود كه دراوست. يا محصول/مخلوق از موّلدش/خالقش بهتر نيست.) نخواهد نشست.
2. چه هست:
* نهادسازي در سايه توسعه فرهنگي و باز كردن بازيهاي ممتيكي و ايجاد انشعابهاي هر چه بيشتر در فضاي طرّاحي ذهني است. در واقع بسط و توسعه محقّانه، باز نگم مشروع كه صداي آرياجان به نفرين گيرايش درآد، و قانوني مؤسّسات و نهادهائي است نه لزوماً دولتي كه نه تنها منجر به چنان وضعي بشوند بلكه در همانحال شهروندان را مجاب كند تا در مقام نظر و عمل بدانند/بتوانند دموکراسی را در گوهر خود تلاش انسان تلقّي كنند از براي آزادی نقد؛ رهائي. يعني اين نيز حقّ دانشمندان و فلاسفه و روشنفکران و هنرمندان سکولار و متديّن همين ملّت است تا از سر طيب خاطر و امنيّت و مستدلّاً بتوانند حقّ خويش را منتقداً در مورد تبيين خرافات و پرهيز و پرهيب مردمان از واپسگرائي در تمام حوزه هاي ديني از فقاهت و شريعت گرفته تا جهانبيني و بالاخره آموزش و پرورش دينی به منصه ظهور برسانند.
اين دكترين در عمل اجتماعي مشخّص يعني چي چي؟! يعني آقاجان؛
** مراقبت دائم به غرهّ نشدن يكي از دوطرفين ”ديانت“ و ”علمانيت“ به نزاع با يكديگر و سعي بر حذف ديگري از صحنه زندگي؛ بخصوص با توسّل به قدرت و قهر. حفظ اين بالانس ميزان هنر سياستمداران، مديران و برنامه ريزان آينده ايران دموكراتيك را به سنجه و نمايش لياقت و صلاحيّت ميگذارد و تبعاً به ما شهروندان عادي كمك ميكند كه قدرت خود را در دست چه دسته اي از مردان/زنان بوديعتي معيّن آنهم با مسئوليّت محدود بگذاريم.
پيشفرض هيستوريكِ ”چه هست“:
بنابراين؛ چون تجربه تاريخ معاصرمان به ما درس داد كه از برخورد خطرناك پهلويسم به حذف ديانت از يكطرف و روش عقيم خمينيسم به دفع علمانيّت از طرف ديگر ميبايست سخت مي پرهيزيديم و نكرديم و بدان دچار فاجعه شديم؛ پس داريم: راه بس پرمخاطره ما بسمت تأسيس دموكراسي در ايران منوط به عبور سالم از اين تنگه يا بهتره بگم قيف تاريخي است. يعني؛ وظايف عناصر روشن اعمّ از دانشمندان و فيلسوفان و روشنفكران و هنرمندان در جامعه ما حول به انجام رسانيدنِ همين ”چه بايد كرد“ و ”چه نبايد كرد“ آنهم در تلائم و تناسب با ”چه نيست“ و ”چه هستِ“ سكولاريزاسيون دور ميزند.
مرسي.
آرمین گیله مرد
20:20 @ Fri, 14 Nov 03
سلام ... امضا کردم .....بنظر من، اديان از همون اول پيدايششان، يک پيدايش سياسی بوده اند و هنوز هم هستند. در اصل قديميترين ايسم سياسی اگر اولينش نباشند. امروزه نه فقط ايران بلکه اکثر حکومت ها مذهبی هستند، مخصوصا آمريکا . ... بنظر من اسلام سياسی وجود ندارد، بلکه همه اديان سياست بوده اند و هستند و فقط نابوديشان راه نجات هست ....
Beterekoon
20:13 @ Fri, 14 Nov 03
فقط آزادی را عشق هست
Farid
16:25 @ Fri, 14 Nov 03
شبح
نوشته خوب و جانداری بود . دستت درد نکند.
اما من فکر می کنم که اگر جمهوری اسلامی و بورژوازی در چنان شرايط مساعدی قرار بگيرند که بر سر آزادی های دمکراتيک مورد نظر بورژوازی ( و نه کارگران ) به توافق عملی برسند، آنگاه برای لااقل يک سيکل رونق اقتصادی به ثبات دست خواهند يافت.
در هر صورت اميدوارم که تلقی خودت را از (آزادی های سياسی و آزاديهای دمکراتیک در جهت منافع بورژوازی)مفصل تر تشريح کنی.
shiva
16:24 @ Fri, 14 Nov 03
شبح عزيز :
با آغا در می افتی ؟ می خواهی سنگ بشی ؟ وداع با کله ؟
اسد
15:37 @ Fri, 14 Nov 03
خيلی جالب بود شبح جان. از اين كارها بيشتر بكن :-))
تعداد مطالب وبلاگ: 1263
تعداد نظرات: 26649
تعداد بازديد کنندگان: