دوشنبه، 19 آبانماه 1382 | November 10, 2003

در ستایش آموختن

لطفا به پی‌نوشت‌های يک و دو رجوع کنيد!
جهد کن ساده ترین چیز را نیز بیاموزی
برای تو که هم اکنون دردی هست در زمانه‌ات هرگز دیر نیست
از الفبای هر چیز آغاز کن!
این بسی نه چیز است!
لیک نومید مشو!
باید امروز بدانی تو هر آن چیز که هست!
رهبری را می‌باید توبگیری در دست!
ای که در تبعیدی!
یاد بگیر!
ای که در زندانی!
یاد بگیر!
ای که در مطبخی و خانه نشین!
یاد بگیر!
یاد گیر ای که فزون است ترا سال از شصت!
ای که بی خانه شدی!
مدرسه ای پیدا کن!
ای که می‌نالی از گرسنگی!
رو به کتاب آور اکنون
که کتاب اسلحه است!
هر جایی حسابی هست!
خودت جمع بزن!
آن که پول همه را خواهد پرداخت تویی!
بگذار انگشت خود را بر هر رقمی
و بپرس!
از کجا آمده این!
پول چه چیز است!
چرا این قدر است!
رهبری را می‌باید تو بگیری در دست!
---------------------------------------------
اين شعر را که سراينده‌اش برتولت برشت است. دوست نازنينی سال‌ها در گوش‌ام زمزمه می‌کرد. نمی‌دانم مترجم‌اش کيست و چون از حافظه نقل شده است نمی‌دانم چقدر با اصل انصباق دارد اما از آنجا که حافظه‌ی دوست‌ام بی‌نظير است بعيد می‌دانم اشتباه نقل کرده باشد. به هر حال او وب‌لاگ‌ام را مدتی است می‌خواند و من مسرور از اين که او خواننده‌ی اين وب‌لاگ است و به يادش اين شعر را که برای من سراسر نوستالوژی دوستی با دوام و پرباری‌ است به شما دوستان عزيزم تقديم می‌کنم. اميدوارم شما هم در لذت من سهيم شويد.
پی‌نوشت:(1)
رهگذرثانی نازنين و هميشه عزيز! بر من منت گذاشت و اين يادداشت را در نظرخواهی قرار داد!
"مترجم این شعر سعید یوسف(قهرمانی) است. این یکی از شعرهایی است که در سال ۱۳۶۴ در کتابی با نام «سرودهای ستایش و اشعار دیگر» به‌وسیله‌ی انتشارات خاوران در پاریس منتشر شد. اصل شعر به‌صورت زیر است.
البته حافظه‌ی تو و آن دوست را هم باید ستایش کرد!
در ستایش آموختن

جهد کن!
ساده ترین چیز را نیز بیاموز!
برای تو که اکنون
در رسیدست زمان‌ات
هرگز دیر نیست
از الفبای هر چیزی آغاز بکن!
این بسی ناچیز است،
لیک دلسرد مشو!
یاد بگیر! و بجنب!
باید امروز بدانی تو هر آن چیز که هست!
رهبری را می‌باید تو بگیری در دست!

ای که در تبعیدی، یاد بگیر!
ای که در زندانی، یاد بگیر!
ای که در مطبخی و خانه نشین، یاد بگیر!
یادگیر ای که فزون است ترا سال از شصت!
رهبری را می‌باید تو بگیری در دست!

ای که بی‌خانه شدی، مدرسه‌ای پیدا کن!
ای که می‌لرزی از سرما، هان! علم بیاموز!
ای که می‌نالی از گرسنگی، رو به کتاب آور اکنون
که کتاب اسلحه است
رهبری را می‌باید تو بگیری در دست!

هرگز از پرسیدن، دوست من، بیم مدار!
زود تسلیم مشو، هرچیزی را مپذیر!
خود جواب هرچیزی را پیدا کن!
هر کجا صورت خرجی و حسابی‌ست، بخوان با دقت!
خودت جمع بزن!
آن که باید بدهد پول، تویی.
بگذار انگشت خود را بر هر رقمی
و بپرس:
از کجا آمد این؟
پول چه چیزی‌ست؟ چرا این قَدَرست؟
رهبری را می‌باید تو بگیری در دست!"

پی‌نوشت(2): دوست عزيزی ترجمه‌ی ديگری را از "در ستايش آموختن" برای‌ام فرستاد. همين چيزها ست که وب‌لاگستان را برای‌ام دل‌پذيرترين جای دنيا کرده است:
در ستايش آموختن
ياد بگير، ساده‌ترين چيزها را!
برای آنان که بخواهند ياد بگيرند،
هرگز دير نيست.
الفبا را ياد بگير! کافی نيست؛ اما
آن را ياد بگير! مگذار دل‌سردت کنند!
دست به کار شو! تو همه چيز را بايد بدانی.
تو بايد رهبری را به دست‌گيری.
.
ای آن‌که در تبعيدی، ياد بگير!
ای آن‌که در زندانی، ياد بگير!
ای زنی که در خانه نشسته‌یی، ياد بگير!
ای انسان شصت ساله، ياد بگير!
تو بايد رهبری را به دست‌گيری.
.
ای آن‌که بی‌خانمانی، در پی درس و مدرسه‌ باش!
ای ان‌که از سرما می‌لرزی، چيزی بياموز!
ای آن‌که گرسنگی می‌کشی، کتابی به‌دست‌گير! اين، خود سلاحی‌ست.
تو بايد رهبری را به‌دست‌گيری.
.
ای آن‌که از سرما می‌لرزی، چيزی بياموز!
ای آن‌که گرسنگی می‌کشی، کتابی به‌دست گير! اين، خود سلاحی ست.
تو بايد رهبری را به‌دست‌گيری.
.
ای دوست، از پرسيدن شرم مکن!
مگذار که با زور، پذيرنده‌ات کنند.
خود به دنبالش بگرد!
آن‌چه را که خود نياموخته‌یی
انگار کن که نمی‌دانی.
صورتحاسبت را خودت جمع بزن!
اين تويی که بايد بپردازی‌اش.
روی هر رقمی انگشت بگذار
و بپرس: اين، برای چيست؟
تو بايد رهبری را به‌دست‌گيری.
من، برتولت برشت، برتولت برشت، ترجمه‌ی بهروز مشيری، ص 78

November 10, 2003 11:49 AM

وینسنت 14:29 @ Tue, 18 Nov 03

در ضمن اون جمله ای که بر گردن اون خر آويخته شده بود اين بود:

«من هم بايد بفهمم!»

یادم رفت اون دفعه بنویسمش !


شبح 14:18 @ Thu, 13 Nov 03

آريای عزيز و دوست‌داشتنی!
ممنون از لطفی که به من داری مسلما دل به دل راه دارد حتا اگر دل کوچک من باشد و دل بزرگ شما!
پولاد عزيز! (72)
نمي دانم چه بگوييم! فقط مي توانم بگوييم بعد از خواندن شعرت قطره اشکی آرام از گوشه‌ی چشم‌ام سر خورد آمد روی گونه‌های‌ام ماسيد... مرسی نازنين... مرسی.
راستی اين ماهی فاش را هم هميشه همان دوست نازنين‌ام مي‌خواند و کلی با هم مي‌خنديديم... حالا چند روز ديگه در وب‌لاگ‌ام می‌نويسمش!
از همه‌ي دوستانی که اين نظرخواهی را جشنواره‌ی شعر های برشت کردند از صميم قلب تشکر می‌کنم.
وينست (68) و نادر عزيز!(73)
من آلمانی نمي‌دانم تا در مورد نحوی ترجمه و انعکاس ترجمه حرفي بزنم. اما پيداست در دو ترجمه‌ی که از برشت در اين صفحه قرار دادم کاملا متفاوت هستند ترجمه مشيری با آن‌چه شما مي‌گوييد هماهنگ‌تر است اما ترجمه‌ی قهرمانی کابردی‌تر است. به عبارت ديگر اگر برشت اگر برای کارگران ايرانی مي‌خواست شعر بسرايد به احتمال قوی آن‌چنان که قهرمانی ترجمه کرده است شعر خود را می‌سرود زيرا بهتر در حافظه‌ی ايرانی‌ها ثبت مي‌شد. به هر حال به نظر مي‌رسد ترجمه مشيری وفادارتر است و ترجمه قهرماني زيباتر! به قول آنده ژيد: ترجمه مانند زنان می‌ماند اگر وفادر باشند زيبا نيستند و اگر زيبا هستند مسلما وفادار نيستند!
به هر حال به نظر من مهمترين وجه شعر برشت محتوا و سبک متناسب با محتوای آن است که در زبان فارسی اين شکل و محتوا در ترجمه‌های موزون بهتر مي‌تواند منتقل شود.


رهگذر ثانی 14:11 @ Thu, 13 Nov 03

سینا جان!

سر‌به سرم نگذار. خیلی نگرانم.
پس از روی‌دادِ واقعه، دیگر ربطی باقی نخواهد ماند.

خُسن‌آقا یک لوگو در ربط با مسئولیت جمهوری اسلامی برای حفظ جان احمد باطبی درست کرده است. دوستانی که مایلند آن را در وبلاگشان بگذارند، می‌توانند مشخصات فنی‌اش را در وبلاگ خُسن‌آقا http://hasanagha.blogspot.com/ بیابند.


khers mehrban 12:34 @ Thu, 13 Nov 03

سلام شبح عزیز خسته نباشین


اذر 10:14 @ Thu, 13 Nov 03

ننه دلاور برشت ۲۵ سال است که با منست . از امروز برشت به من گفت :
تبعیدی تو هم بیاموز .
می اموزم از باطبی ها ... می اموزم از ننه دلاورها . می اموزم برشت انسان همهئ زمان ها ....


سینا هدا 6:33 @ Thu, 13 Nov 03

رهگذر جان!
شبح آب از سرش گذشته ...
تو هم بی ربط بنویس عزیز جان او تحمل میکند.
فقط نگرانم چرااز مراسم چایخوری برنگشته...
نکنه راننده تاکسی اون رو پیش از ماه بهترون برده.
بهتره تا نیومده در بریم...الانه که حذف بشیم.
شعر از برتولت برشت.


رهگذر ثانی 4:39 @ Thu, 13 Nov 03

شبح جان!
این پیام را در وبلاگ «کمیته‌ی پیگیری وضعیت احمد باطبی» http://freeirancom.persianblog.com/ گذاشتم. با اجازه‌ی تو آن را در اینجا هم می‌آورم.

دوستان عزیز!

جوخه‌هایِ مرگ جمهوری اسلامی بار دیگر فعال شده‌اند. جان احمد باطبی در خطر است. باید پیش از هرچیز و هرچه سریع‌تر ایرانیان و جهانیان را از وضعیت نگران‌کننده‌یِ او باخبرکرد. پیشنهاد می‌کنم :
۱- امضای دادخواهی‌یی که برای آزادی باطبی و دیگر زندانیان بود، دوباره فعال کنیم.
۲- دوستانی که کار گرافیک می‌کنند لوگویی(آرمی) برای کمیته پیگیری درست کنند که همه‌یِ وبلاگ‌نویسان علاقمند در وبلاگ‌هایِ خود قرار دهند.
۳- در هرکشوری هستیم اگر می‌توانیم دردنامه‌یِ احمد باطبی را ترجمه کنیم و در اختیار رسانه‌هایِ گروهی قرار دهیم.
۴- انعکاس خبرهایِ مربوط به احمد باطبی را در کشور محل سکونت‌مان، در اختیار وبلاگ کمیته‌ی پیگیری و سایت‌های عمومی مثل گویا قرار دهیم.
۵- اگر می‌توانیم در کشور محل اقامت‌مان کمیته‌ای دموکراتیک که تمام ایرانیان آزادی‌خواه را در بر گیرد برای اقدام در جهت آزادی باطبی و دیگر زندانیان سیاسی تشکیل دهیم و یا کمیته‌های موجود را فعال کنیم.
۶- از طریق این کمیته‌ها در برابر سفارت ‌خانه‌های جمهوری اسلامی و در مراکز شلوغ شهرهای محل سکونت‌مان برای جلب افکار عمومی به خطری که احمد باطبی را هرآن تهدید می‌کند، تظاهرات موضعی برگزار کنیم.
۷- عکس احمد باطبی را با هر امکانی که داریم در میان ایرانیان و خارجیان تکثیر کنیم. ...

می‌توان ابتکارات بسیار دیگری پیشنهاد کرد. دوستان هرچه به نظرشان می‌رسد بنویسند.
خرد جمعی و همبستگی‌یِ آزادی‌خواهان، احمد باطبی، دیگر زندانیان و میهن‌مان را آزاد خواهد کرد.


آریا 2:57 @ Thu, 13 Nov 03

.. شبحی ناز.
با عرض معذرت از اشتباه تایپی در کامنت ۷۹. فقط خواستم بگویم که از صميم قلب دوستت دارم. نتونستم دوری ات را تاب آورم. چقدر من تو را دوست دارم. ستاره های آسمون نیز نمی دونن///.


آریا 2:39 @ Thu, 13 Nov 03

... چقدر اين جا گرد و خاک شده است شبحی ناز.
خواستم فقط بگم که آثار برشت را مثل کف دستم می شناسم و دوستم دارم خيلی. ///


mariam 1:26 @ Thu, 13 Nov 03

رهگذر ثانی عزيز دل اين جا می اد اون وقت من اينقده دلم واسش تنگ شده


سعيد 1:17 @ Thu, 13 Nov 03

برای داريوش جان ۶۰ :
منهم جوابی برای آخرين کامنتت در ذيل مقاله ” حقوق بشر دين و دولت“ گذاشته ام که ضرری نداره بخونی (ميخوامت).

مرسي/سعيد :-)


امیر 1:02 @ Thu, 13 Nov 03

شعری از برشت که سالهای سال است در اتاقم روی دیوار است :

“ما را به غلط “مهاجر“ ناميدند ، و اين يعني كه ما از سرزمينمان كوچ كرده ايم ،

كه سرزميني ديگر را براي ماندن برگزيده ايم ، به انتخاب .

اما ما به انتخاب سرزمينمان را ترك نكرده ايم

و جاي ديگري را براي ماندن برنگزيده ايم .

ما از سرزمينمان گريخته ايم ، رانده شده ايم ، تبعيديانيم ما .

و سرزمين ميزبان ، خانه ي ما نيست ، تبعيدگاهمان است .

با ذهنهاي مغشوش ايستاده ايم در كنار مرزها

به انتظار روز بازگشت .

هر حركتي ، هر تغييري را در آنسوي مرزها دنبال مي كنيم ،

و هر كس را كه از راه مي رسد تا به ما بپيوندد ، با ولع سوال پيچ مي كنيم

تا بدانيم در آنجا چه مي گذرد .

فراموش نمي كنيم ، اميد را رها نمي كنيم و نمي بخشيم .

سكوت اين لحظه ها ما را به بيراهه نمي كشاند ،

چرا كه صداي فريادها را از پس آن مي شنويم

حرف آخر

هنوز گفته نشده...


آينده 0:27 @ Thu, 13 Nov 03

شبح عزيزم
مطلبی در باب آزادی نوشته ام
خوشحال میشوم که نظر زیبای شما را هم بدانم


21:37 @ Wed, 12 Nov 03

سلام دوست عزيز ... در تلاشيم تا در ورود وبلاگ به عرصه های راستين افکارعمومی قدمی برداريم و در اين راه به حضور فعال شما دوست عزيز که گوشه چشمی به دنيای امروز و دل در گرو ايران داريد، نيازمنديم. اميدواريم در اين فضای مجازی که مملو از تکثر آرا ست به همگونی در اهداف استرتژيک و وطندوستانه برسيم. ... شما را به همکاری فعال و اعلام نظر دعوت ميکنيم تا بتوانيم برای قدمهای آينده استوارتر حرکت کنيم ... هيات انتشار بيانيه مواضع وبلاگ در انتخابات آتي مجلس


نادر بکتاش 21:20 @ Wed, 12 Nov 03

با جنبه کلی نظر وينست ۶۸ در مورد برشت موافقم. برشت فاصله گذاری می کرد تا بيشتر از احساس، یر تفکر و تعقل اثر بگذارد.
موزون و آهنگين کردن شعر اين فاصله را از بين می برد و خواننده و شنونده را در هارمونی و انسجام و آرامش غرق می کند. با ذائقه شعری ايرانی البته بيشتر می خورد اما سبک شعر برشت نيست و مهم ترين وجه شعر او همين سبک اوست.


پولاد همايوني 20:04 @ Wed, 12 Nov 03

با درود !
رفیق ما را فراموش كردی؟
این شعر از مجموعه ی « من . برتولت برشت» ترجمه ی بهروز مشیری است و الحق كه بهترین اشعار برشت را او در این كتاب گردآوری كرده است. در همانجا شعریست بنام « ماهی فاش » كه گویا برای همین آدمهایی كه امروز بر كشور ما حكومت می كنند سروده شده است. بروید بخوانید لذت ببرید. متاسفانه حافظه ام آنقدر ضغیف شده كه نمی توانم مثل شبح آن را برایتان نقل كنم.
درضمن من شعری گفته ام كه به شما و زیتون تقدیم شده نمی دانم خواندی یا نه؟ نخواندی برو بخوان . كمتر از شعر برشت نیست. اگر نامها بر تو حكومت نمی نكنند.


sepanta 17:35 @ Wed, 12 Nov 03

:)لذت بردم...


هستی 14:13 @ Wed, 12 Nov 03

خیلی دقیقه اما گفتن همیشه راحت تر از عمل کردنه و حیف که ما همین دومی رو کم داریم.


آینده 13:55 @ Wed, 12 Nov 03

شبح عزیزم
سلام
بر دل دردکشیده ام شعر زیبایت نشست.


وینسنت 13:23 @ Wed, 12 Nov 03

شبح سلام !
ترجمه دوم از شعر در ستايش آموختن را پيشتر در مجموعه ای از شعر های برشت ديده بودم.

متاسفانه در ترجمه هايی که در کامنت ها ميبينم عمدتا تلاش شده که ترجمه ها آهنگين باشد و به همين دليل به طرز بدی کلمات را پس و پيش کرده اند و جلوه ای مثل يک مثنوی يا قصيده به آن داده اند که من اين را نمی پسندم و فکر می کنم با حس و حال خود برشت هم سازگار نباشد.

برشت مجسمه ای چوبی از يک خر روی ميزش داشت و تابلويی از گردن آن خر آويران بود که بر روی آن چنين نوشته شده بود :
.
اين جمله بيش از آنکه به تربيت و آموزش خر ها اشاره داشته باشد به ساده گفتن تاکيد دارد.


آنهماني 13:21 @ Wed, 12 Nov 03

حميد عزيز
من به آنچه به ذهنتان مي آيد احترام ميگذارم.
اين فوت كردن و بقيه قضايا هم تجربه اي براي شماست هرچند ممكن است باعث سختي كار شما شود اما بقول برشت:

هر سختی که تو را نکشد؛ تو را پر بار تر خواهد کرد...!


سولانژ 13:19 @ Wed, 12 Nov 03

شبح جان خيلی شعر قشنگی بود و خوش به حالتون با اين دوستان عزيز ... خب من هم دلم براتون خيلی تنگ شده!


آنهماني 13:08 @ Wed, 12 Nov 03

قسمتي از شعري بسيار زيبا از برشت با عنوان خطاب به نسل‌هاي آينده

هم كه چند ترجمه از ان موجود است و آخرين آنرا(ترجمه فرهاد سلمانيان ) در همين اينترنت در مجله كلاغ ديدم كل شعر را در اين آدرس بيابيد:
http://www.kalagh.com/content.asp?post=611
اما نقدا بخش انتهايي انرا داشته باشيد:
...
3)
اي شمايان كه از منجلاب فرو رفتن
ما سر برخواهيد آورد!
هنگامي كه از ضعف‌هاي ما سخن مي‌گوييد،
از دوران تاريكي
كه به شرش گرفتار نشديد نيز ياد كنيد.

ما بيش از آن كه كفش هاي خود را عوض كنيم، كشور خود را تغيير داديم
و با نااميدي از معركه ي جنگ طبقه اي با طبقه ي ديگر گذشتيم
آنگاه كه ظلم حاكم بود و هيچ خروشي در كار نبود.

اما با اين حال مي دانيم:

نفرت در برابر فرومايگي نيز خطوط چهره را در هم مي كشد.
خشم گرفتن بر ظلم نيز صدا را خشن‌تر مي كند.
افسوس! ما كه مي خواستيم، زمين را براي صلح و صميميت آماده كنيم،
خود نتوانستيم صميمي باشيم.
اما اي شمايان! اگر زماني فرا رسيد
كه هر انسان يار و ياور انسان ديگر گرديد،
از ما ياد كنيد،
اما با گذشت و اغماض.


nasrin 13:05 @ Wed, 12 Nov 03

avalan shere zibaie bood,dovoman aghaye mansour tehrani dishab dar radio yaran khabare marge khodesh ro takzib kard .movafagh bashid


nasrin 13:05 @ Wed, 12 Nov 03

avalan shere zibaie bood,dovoman aghaye mansour tehrani dishab dar radio yaran khabare marge khodesh ro takzib kard .movafagh bashid


حميد 13:04 @ Wed, 12 Nov 03

سلام...
آنهمانی بسيار عزيز... شبح و نوشته هايش بسيار برای من دارای حرمت هستند بسيار... حرمت اين مکان و نويسنده آن را با داخل شدن به مباحث به قول شما بيربط از بين ببرم... آدرس ميلم اينجا هست اگر مطلبی داريد برايم ميل بفرستيد تا بخوانم و اگر جوابی داشتم برايتان بفرستم... يک جمله ای دوست بسيار عزيزم کوهنورد در صفحه نظرات وبلاگش درباره کسانی که بی نشان و آدرس می نويسند ؛ نوشته بود که به نظرم جالب بود ... بسيار ... نوشته بودند کسی که بی نام و نشان می نويسد مانند کسی است که شماره تلفن ماکانی را می گيرد اما به جای صحبت در گوشی فوت می کند... احيانا خواهيد گفت که اين جمله هم بی ربط است ؛ ولی بی رودرواسی از خواندن نظرات شما ؛ همين فوت کردن در گوشی به ذهنم آمد...


آنهماني 12:49 @ Wed, 12 Nov 03

شبح جان
آخرين نظرت را در نظرخواهی قبلی نخوانده بودم بابا تو هم که عين مایی که اما شبح جان مواظب باش به دام پوپوليسم نيفتی .
این قطعه زیبا از برشت را داشته باش :
در نبرد طبقاتي چه خوش است
آختن تير سخن، رشته صحبت را در دست گرفتن
با يكي بانگ رسا، پر پژواك
قدرت هرچه ستمكار، شكستن درهم
كردن آزاد ز بند، توده تحت ستم
...
جلو لوله توپ دزدان، بهره كشان، جلادان
نطق كردن، ناطق را پنهان كردن
فتح كردن، فاتح را پنهان كردن
مردن اما مرگ را پنهان كردن
سخت ساده ست بدان
از براي شهرت، روز و شب كار نمايان كردن
ليكن در خامشي و گمنامي
هركسي نتواند، كاري ازين سان كردن.


اين يک شعر دیگر از برشت در همین راستای آموختن که عنوان آن هست (ستايش کمونيسم):
سخت ساده است و فهم آن آسان
بهر تو، گر توئي ز كارگران
بهترين چيز از براي توست
يادگير و بكار بند درست
معضل غير قابل فهمي است
گرت از دسترنج كسي سهمي است
يعني آن كو ز صنف دزدان است
عاجز از درك معني آن است
احمقان، احمقانه خوانندش
ظالمان، ظالمانه دانندش
ليك پايان هرآنچه ناداني است
مطلع يك نظام انساني است
روشن و ساده، مستدل است آن
نه معما كه راه حل است آن
نه جنايت كه مرگ جاني دون
نه جنون، بل علاج هرچه جنون
پيش چشم است و سخت دور از دست
طرفه چيزي است سهل و ممتنع است


داريوش شاهد 12:28 @ Wed, 12 Nov 03

برای سعيد :
ببخشيد من اين روزها تو باغ نيستم برای همين دير به دير ميام. جوابی برای آخرين کامنتت در مطلب ؛ حقوق بشر دين و دولت؛ گذاشته ام که ضرری نداره بخونی(میخوامت).
شبح جان من که چند هفته ای هست که حال تو رو دارم از اين کامنتدونيت .
راستی فهميدی منصور تهرانی شاعر شعر ؛يار دبستانی من ؛ در لندن مرد و جسدش را بعد از يک هفته در وان حمام پيدا کردند؟


ارنستو چه گوارا 9:14 @ Wed, 12 Nov 03

شعر زیبایی است !

البته اصل شعر بهتر از حافظه شماست!

زنده باد رهگذران


z8un 1:55 @ Wed, 12 Nov 03

شبح عزيز يه شعری هم یکی از دوستای من از برشت برام خوند چند وقت پيش که کاش می نوشتمش..
خود شعر يادم نيست ولی يه چيزايی تو اين مايه ها بود : که موقعی که می خواهی با يکی دست بدی قبلش انگشترتو در آر چون ممکنه موقع دست دادن انگشترتو از انگشتت بيرون بکشه..
تو اينو شنيدی؟ داريش؟خيلی دوست دارم يه بار ديگه ببينم اين شعرو!


دهری 23:51 @ Tue, 11 Nov 03

AUTHOR: دهری
EMAIL:
IP: 217.218.127.70
URL: http://dahri.persianblog.com
DATE: 11/11/2003 11:51:41 PM


سینا هدا 21:46 @ Tue, 11 Nov 03

شبح عزیز!
فکر کنم کامنت شماره ۳ مرتبط باشد. اما صرف نظر از سه خط پایانی کامنت شماره ۳۱ با عرض پوزش ما هم رفتیم مقابل آینه پیش عمله ها ی محترم تا خستگی در کنیم.
همانطور که گفتی ممکلت داری خیلی سخت است.
آیا بهتر نیست زیر هر متن دو تا کامنت تعبیه کنی؟ مرتبط و نامرتبط....چطور است؟
چای که خوردی یه تک پا ذر زمستان گزنده ی قزلحصار تا برایت داستانی تعریف کنم...شاید خستگی ات حسابی در برود.
!Take it easy عزیز جان!
سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش.


katbalou 21:46 @ Tue, 11 Nov 03

سلام شبح عزیز
من فکر می کنم بخش اعظم انسان بودن همون یادگیریه. به نظرم انسان اگر آگاهی پیدا نکنه هیچ وقت به اون حد والای انسانیت نخواهد رسید.
بهت خوش بگذره


porchaneh 21:44 @ Tue, 11 Nov 03

شبح جان:

۳۹ را تازه خواندم. ببخشید. به چشم.

شعر قشنگی بود. مثل باقی آثار برشت ترجمه های متعدد - و به نظر من بهتری - از آن به فارسی هست. (این هم مربوط با موضوع.)

شاد باشید.


ترانه 21:06 @ Tue, 11 Nov 03

شبـــــــــــــــح خيلی عـــــــــــزيـــــــز

خسته نباشی! شعرت زيباست.

اين قطعه را هم ازمن داشته باش:

ترانه ْ زندگی ْ
من و تو را ؛
بهم می خواند.
***
آهنگ ْ دنيای بهتر ْ
من و تورا
همگام؛ همراه می دارد.


***
ترانه و آهنگ را پرچم راهی می کنيم
که
آزادی و برابری
مقصود مقصد ماست!


porchaneh 21:03 @ Tue, 11 Nov 03

دوست آن همانی عزیز (۳۸)!

حرف من (۳۰) ساده بود: چنین نیست که هر کس مارکس را بخواند به درستی آن پی ببرد.

هستند بسیاری که مارکس را خوانده اند و با آن موافق نیستند. می شود از بوم باورک شروع کرد و ادامه داد. من از کسی نام بردم که با مارکس همدل تر است: جون رابینسون. او نظریه ارزش مارکس را نادرست می داند. اساسا قایل به این نیست که کالاها ارزش دارند (فلسفه اقتصادی). قبول دارد که در اقتصاد سرمایه داری استثمار اتفاق می افتد ولی مکانیسم آن را تولید ارزش اضافه نمی داند.

چرا اینها با مارکس مخالفند؟ جواب های مختلفی می توان داد: مارکس را درست نفهیده اند؛ بورژوا هستند و موانع معرفتی دارند؛ درستی آن را فهمیده اند ولی چون مزدور و جیره خوار هستند انکار می کنند؛ و غیره. ولی درست این است که برای مخالفان هم شعور و انصاف قایل شویم و به قول شما به استدلال آنها توجه کنیم.

گفتن این که «خیلی ها هستند» و مثال آوردن از افراد مرده به نظر من اشکالی ندارد. می شود از متفکران مرده به شکلی صحبت کرد که گویی هنوز زنده اند. جمله هایی نظیر «مارکس می گوید» یا «کینز معتقد است» یا «مفتکرانی هستند نظیر شومپیتر» از نظر من بی اشکال هستند.

زنده باشی!


نوشی 20:34 @ Tue, 11 Nov 03

برایتان احترام خیلی زیادی قائلم. قائل بودم بیشتر هم شده.


شكارچي 19:55 @ Tue, 11 Nov 03

آفرين به رهگذرثاني !!!! تازه من داشتم ميگشتم اصل شعر رو پيدا كنم ... ازت ممنونم و همين طور از شبح عزيز كه لطف كرد و ريفرنس داد.


Mahshid 18:35 @ Tue, 11 Nov 03

http://web.peykeiran.com/net_iran/irnewsbody.aspx?ID=8963
خطر جدی جان احمد باطبی را تهديد می کند. بايد کاری کرد.


سعيد 18:28 @ Tue, 11 Nov 03

مهشيدجان۴۷؛
ايكاش با اين خبر تكاندهنده و با زدنش همچون پتكي بر سرمان در اينجا ما غافلانِ بلريز از تستسرون را بخودمان و هيس/خفه كردن واميداشتي:
خانم‌ اولگا کلتسوا: ”طبق‌ گزارشات‌ رسيده‌ از کشور روسيه‌ سالانه‌(دقّت كنيد سالانه) ۱۳۰۰۰ زن‌ بقتل می‌رسند و اين‌ در حالی‌ است‌ که‌ در مدت‌ جنگ‌ طولانی‌ ۱۰ ساله‌ بين‌ روسيه‌ و افغانستان‌ فقط ۱۴۰۰۰ مرد کشته شد.“. و در ادامش مسئله خشونت در ديگر كشورهاي اروپائي و اسكانديناوي*. وقتي در آن ديار اوضاع چنين است پس در ايران خودمان چه خبرها بايد باشد!!! واي به حالمان و اين مجادلات بيهوده منشاء گرفته از اشكمهاي سير و گازهاي بي پايان معده مان؛ همه اش هم واسه اثبات اينكه من يك پُخَم از توي نوعي گنده تر. . .! شبح جان؛ ميبخشي من يكي كه حالم از خودم بهم خورد با شركت در اين بازيهاي كودكانه. خانه از پاي بست ويران است و خواجگان به فكر ايوان يا بهتره بگم جنگلي ميسوزد و ما شوتها به فكر چغندريم ؛-(
* http://zanan.iran-emrooz.de/more.php?id=1279_0_10_0_M


Mahshid 17:37 @ Tue, 11 Nov 03

بچه ها هیسسسسسسس..
شبح حوصله نداره...سر و صدا نکنیم...
بياين بريم تو حياط بازی کنيم...


hamed 15:32 @ Tue, 11 Nov 03

.........


hamed 15:32 @ Tue, 11 Nov 03

.........


hamed 15:32 @ Tue, 11 Nov 03

.........


آنهماني 14:03 @ Tue, 11 Nov 03

شبح جان
شعر قشنگی بود چقدر ماه بود ( جهت گم کردن رد)
حالا که مجاز شدم چون دو کلمه در ارتباط با موضوع نوشتم حرف بزنم کمی هم بيربط حرف بزنم (مثل اين حميد خان )
ميگم اين دوستان همه يک جوری پوست کلفتند فقط اين وسط من ناراحت پرچونه گرامی هستم که وارد شدنش به صحنه وبلاگها با ان ماجراها شروع شد و هر وقت خواست حرف بزنه ارتباط با موضوع گسيخته بود.
میگم شبح جان یک ارتباط سنج سفارش بده برات درست کنند تا خوانندگان خوبی که مي‌خواهند بيايند و جمله‌یی بنويسند و بروند و فرق بين نظرخواهی با چيزهای ديگر را از فرهنگ بريتانيکا استخراج کرده اند و از برند دچار بی آرامشی نشوند
من هم زدم به سيم آخر انگار!


هاله 13:50 @ Tue, 11 Nov 03

شبح جان خيلی شعر قشنگيه. خواستم قبلا" بگم اما بحث داغ بود مزاحم نشدم.


حميد 13:45 @ Tue, 11 Nov 03

شبح گرامي سلام
شعر بسيار قشنگي بود ... ممنون ... يه چند وقتيه كه بعضي از دوستان صفحات نظر خواهي رو با چت روم اشتباه گرفته اند... يه پيشنهادي براي اين عزيزان دارم ... برويد يه روم تو ياهو يا چه مي دونم پال تاك درست كنيد و اونجا با همديگه به محاوره بشينيد... هم شما راحت تريد و هم خوانندگان وبلاگ شبح...


آنهماني 12:42 @ Tue, 11 Nov 03

شبح جان
نظرات به اين بي ارتباطي نوبرند والا
حالا براي جبران مافات يك تكمله به رهگذر ثاني بيام و بگم اين شعر سال ۵۷ در يك جنگ سياسي ادبي كه حالا اسمش يادم نيست هم چاپ شده بود .
در ضمن از اينكه اجازه نظر دادن به من را دوباره دادي خداوند! را شاكرم!!!

خطاب به نظر دهندگان بي ارتباط :
مگه خودت وبلاگ مبلاگ نداري؟ اهه

نظردهندگان خطاب به آنهماني: شخصيت مجازي به اين اپورتونيستي نوبره والا.


شبح 12:18 @ Tue, 11 Nov 03

دوستان عزيز!
خواهش می‌کنم اينقدر نامربوط با شعری که نوشته‌ام کامنت نگذاريد و اين‌جا را محل بحث‌های نامربوط نکنيد بحث شما خوب است اما اين‌جا جای‌اش نيست... سهم و حق دوستانی که مي‌خواهند بيايند و جمله‌یی بنويسند و بروند را می‌گيريد... لطفا پاتق ديگری برای خود دست‌وپا کنيد.


آنهماني 11:23 @ Tue, 11 Nov 03

دوست پرچونه عزيز!
فرموديد:( خیلی ها هستند که مارکس را خوانده اند و با او احساس نزدیکی و هم دلی می کنند ولی نظریه او را نادرست می دانند: جون رابینسون.)
اين جمله شما اشكال دارد
چون جون رابينسون به هيچ وجه جايي نگفته نظريه ماركس ( راستي كدام نظريه او ) نادرست است.
جون رابينسون چند بار استدلال خود را در برخورد با ماركس كه از Essay on Marxian Economics , 1942 شروع شد عوض كرد اشكالي كه خودش پذيرفت نگاه كردن به ماركس از زاويه كينز بود
جون رابينسون در درك ماركس همچنانكه خودش گفته با رهيافت هگلي و ديالكتيكي مشكل داشت و بايد بگويم بيشتر بدليل آنكه آن را متوجه نميشد به اين نقل قول از او دقت كنيد:
“something that has to be proved with a lot of Hegelian stuff and
nonsense. Whereas I say (though I do not use such pompous terminology):
‘Naturally–what else do you think it could be?’ ” (Robinson 1973, p. 265).

در كل فكر ميكنم ميپذيريد كه براي رد هر نظريه اي حتما بايد به استدلالات توجه كرد .
ضمنا براي اينكه جمله شما اشكال دستوري پيدا نكند يا فعل(خیلی ها هستند) را به خيلي ها بودند عوض كنيد يا يك مثال ديگر بزنيد چون جون رابينسون حالا نيست.


آنهماني 9:33 @ Tue, 11 Nov 03

سعيد جان علامه دوران
من يكي خيلي روي نظرات كاملا عالمانه و اشراقانه و با حالانه تو حساب ميكنم خيلي با فضل و كمالاتي سعيد جان تو را به آن خدا كه مطمئنم او تو را جزو برگزيدگانش در بين خلفايش در زمين ميداند بيا براي انتشارمعرفت و نور يك وبلاگ تاسيس كن بابا اين نظرخواهي شبح گنجايش اينهمه تشعشع را ندارد.من خودم سه سوت برات درستش ميكنم فقط اشاره كن.
اما در مورد نظراتت در موردآزمايشهاي فاجعه آفرين نظريات اقتصادي/سياسي ماركس هم كاملا با تو و امام راحل هم نظرم همانطور كه امام راحل با الهام غيبي و معرفت الهي گفت كمونيسم را در موزه هاي تاريخ بايد پيدا كرد و هيچ بحثي ندارد و حجت تمام است و اگر يك وقت يك ملعون كافر واجب القتلي آمد گفت ماركس بجز چند صفحه به شرح جامعه سوسياليستي نپرداخته است از اينرو نميتوان همينطور كيلويي هر چي خواستي راجع به نظراتي كه او نداده حاشيه بنويسي و از اين سخنان صد تا يك غاز به ما گفت ما دو تايي در سايه معرفت نوراني دهنش را سرويس ميكنيم و روش رو كم ميكنيم همانطور كه تا حالا روي همه روشنفكران دگرانديش واجب القتل را كم كرده ايم مگه نه؟


Farid 9:08 @ Tue, 11 Nov 03

سعید با تو هستم !
چه می خواهی بگويی ؟ دنبال ت که نکرده اند. کمی شمرده تر بنويس. یک جمله را بدون مکث در چند خط کش داده ای چند جور استدلال و لطیفه ملا نصردين هم در آن زور چپان کرده ای. که چی بشود ؟ دوباره حرف هايت را بنویس اما طوری که مخاطب ات با خواندن اش بفهمد حرف حسابت چيست.


9:00 @ Tue, 11 Nov 03

.


سعيد 5:06 @ Tue, 11 Nov 03

محض هوشياري كساني همچون ”اميد ميلاني“ كه خود را برغم تمام آزمايشهاي فاجعه آفرين نظريات اقتصادي/سياسي ماركس در قرن گذشته و نويد ساختن جوامعي كه يا ساده لوحانه به وعدگان بهشت بلشويكها دل باختند و يا بزور چكمه ها و سرنيزه ها و بالاخره تانكهاي نومان كلاتورا دم فرو بسته و تسليمشان شدند آنهم پس از شهادتمان به سقوط يكي پس از ديگري آنها و در چهار گوشه جهان در مقابل ديدگان حيرت زده مان ولي باز و همچنان خود را به خوابِ ابطال ناپذيري زده اند و بيدارانِ مجرّب را همچنان خفته در پوزيتيويسم مرده خويش ميخواهند؛ و ناشيانه دم از اثبات محصّلانه خرافات و اسطوره هايشان ميزنند تو گوئي علم را اصلاً با اثباتپذيري كاريست؟! آخه ملّا نصرالدين هم گفت: ”فردا يا بارون مياد و يا نمياد ديگه“؛ پس مبتني بر پوزيتيويسم جناب ”اميد“ خوش خيال ماركسِ مرحوم كه جاي خود داره حتّي ملّا نصرالدّين هم بدين ترتيب مي بايست يكي از مهمترين نظريات علمي را در تاريخ بشر ارائه كرده باشد :-)
USSR Academy of Sciences: One thing is clear: Communism is not a paradise

Leon Trotsky: These methods lead, as we shall yet see, to this: the Party Organization is substituted for the party, the Central Committee is substituted for the party organization, and finally the 'dictator' is substituted for the Central Committee


t-gooshegir 4:36 @ Tue, 11 Nov 03

زيبا بود شبح جان!!
موفق باشی..


sam 3:23 @ Tue, 11 Nov 03

این شعر هزار جای ادم رو بدرد میاره فکر کنم بیشتر مغز رو تا قلب رو در ضمن شبح جان قولی به ما دادی فراموش نشود دوست دارم پاسخ سوالم را از زبان خودت بشنوم
با تقديم احترام فراوان


سینا هدا 3:12 @ Tue, 11 Nov 03

سعید جان جانان!
جان برادر! من نمیدانم تو چگونه کشف کردی که من از هرمنوتیک متنفرم!!!عجبا!!!. ببین داری انگولک میکنی بحث کنی ،باشه ما که از همصحبتی با شیرین زبانی چون تو سیر نیمشویم و رودل نمیکنیم.
سعید جان! حقیر سراپا تقصیر در جایی عرض کردم برخلاف توقع شبستری با ابزار هرمنوتیک نمیتوان به ذات تفسیر آیات رسید.البته چنین ابزاری که مفسر را از پیش فرضها و پیش داوریها تخلیه میکند روش پسندیده ای است اما این در صورتی منجر به تفسیری یقینی میشود که کل عناصر سیستم های بیرونی و درونی محاط و محیط آیه احصاء شده باشد ، و آیا کسی میتواند مدعی چنین احصائی شود؟! اگر اینطور است آن کس باید همان امام باید باشد نه مجتهد شبستری و نه دکتر سروش - مگر اینکه اینان مدعی امامت کنند. که : کل شئ احصیناه فی امام مبین(۱۱-یاسین)
************************
*پی نوشت:
سعید جان!سخنان فوق و از این قبیل که من در باب اسلام و قرآن مطرح میکنم را بعنوان عقاید من قلمداد نکن ...این سخنان بعنوان یک حرف و یک نظر میان دیدگاههای موجود طرح میشود و ربطی به اعتقادات من ندارد. و هدفم بیشتر از طرح اینگونه مباحث تلاش در راه برقراری دموکراسی است که لازمه ی آن دست شستن از تفسیر آیاتی است که منتسب به جایگاه حقیقتی هستند که دست نایافتنی است.با این حساب هم در عقیده و ایمان خصوصی مردم دستبردی زده نمیشود و هم امورات اجتماعی مردم دور از شائبه ها به جریان طبیعی خود می افتد.
راستی بحث تو با من بر سر چیست؟
آخ آخ چقدر بیربط حرف کشیدی از من!
حالا با شرمندگی از روی شبح چه کنیم؟
شبح جان بیا و بگذر! ماییم این دنج باصفا..یاد کافه نادری بخیر.هیچوقت کافه چی به صادق هدایت نگفت بالام جان اینجا جای عرق سگی و عربده کشی است چرا طرح قصه هات رو اینجا میریزی و پول میزش رو نمیدی!


porchaneh 2:51 @ Tue, 11 Nov 03

امید جان (۲۸):

نوشته ای «جورج استیگلر، اقتصاددانِ مکتبِ شیکاگو، که به هیچ وجه مارکسیست هم نبوده، قیمت‌هایِ نسبی را با توجه نظریه‌یِ کلاسیکِ ارزش بر مبنایِ کارِ کارگر (labour theory of value) محاسبه کرده، و نتایج با دقتِ ۹۳٪ (که نه فقط در اقتصاد حتی در علومِ طبیعی هم دقتِ بسیار خوبی است) با نتایجِ موردِ پیش‌بینی‌یِ مارکس مطابقت داشته.»

من نمی دانم استیگلر چه گفته (ممنون می شوم اگر راهنمایی کنی). ولی اصلا نظریه ارزش مارکس قرار نیست که قیمت های نسبی را بدست بدهد، و اگر بدهد خیلی عجیب است. ارزش کالا قیمت آن نیست. قیمت های نسبی سیال ترین متغیر ها در اقتصاد هستند. ولی ارزش از چیزی پایدار در کالا صحبت می کند که ممکن است در بازار متحقق بشود یا نشود.

«تا پیش از فروپاشی‌یِ شوروی اقتصادِ مارکسیستی در هیچ دانش‌گاهی در آمریکا طرح نمی‌شد،»

چرا، می شد. ولی نه در دانشکده های اقتصاد. در دانشکده های جامعه شناسی، تاریخ، جغرافی، فلسفه، نظریه ادبی، علوم سیاسی... از قضا مارکسیست ها در این دانشکده ها خیلی هم قوی بودند و هستند.

«و حتی اقتصادِ کلاسیک را هم طرح نمی‌کردند چون طرحَ‌ش بدونِ اسمِ مارکس خیلی احمقانه است.»

تاریخ اندیشه ها در دانشکده های اقتصاد همیشه مقفول بوده. و این محدود به مارکس و اقتصاددان های کلاسیک نیست. در این دانشکده ها کسی کینز یا سرافا را هم نمی خواند.

«امروزه اقتصادِ مارکسیستی (درست مثلِ ماتریالیسمِ دیالکتیک) به طورِ گسترده در دانش‌کده‌هایِ اقتصاد طرح شده و می‌کوشند آن را اصلاح کرده به اقتصادِ قرنِ بیستُ‌می پیوند دهند (این پیوند اگر انجام شود کارِ بسیار بزرگی در زمینه‌یِ اقتصاد خواهد شد).»

کجا؟ تا آنجا که من می دانم دانشگاه ماساچوست در امهرست تنها دانشگاه هی در امریکا ست که در دانشکده اقتصادش مارکس را به طور منظم تدریس می کنند. اساسا نظریه مارکس و اقتصاد نیوکلاسیک نقاط تلاقی کمی دارند - نه موضوع واحد دارند و نه روش واحد - و مشکل بتوان از پیوند این دو صحبت کرد. البته آثار مارکس همچنان در دانشکده های غیر اقتصاد خوانده می شود.

«پیش‌تر هم هرکسی ... اگر سرمایه یا نظریه‌ها‌یِ ارزشِ افزوده‌یِ مارکس را می‌خواند درستی‌هایَ‌ش را در می‌یافت»

کاش ماجرا به همین سادگی بود. خیلی ها هستند که مارکس را خوانده اند و با او احساس نزدیکی و هم دلی می کنند ولی نظریه او را نادرست می دانند: جون رابینسون.


امیدِ میلانی 1:33 @ Tue, 11 Nov 03

زهرخندِ عزیز پایین اسمِ گفتُ‌گویِ فراریان را آورده، خیلی وقت پیش خواندمَ‌ش و خیلی دوست دارم دوباره بخوانمَ‌ش. اگر کسی داشته باشد و در اختیارَم بگذارد یا اسکن کند قول می‌دهم لااَقل قسمت‌هایی و احتمالاً همه‌ئَ‌ش را تایپ کنم و رویِ اینترنت بگذارم.


امیدِ میلانی 1:32 @ Tue, 11 Nov 03

محضِ اطلاعِ سعید که کاپیتال را اسطوره می‌خواند:
جورج استیگلر، اقتصاددانِ مکتبِ شیکاگو، که به هیچ وجه مارکسیست هم نبوده، قیمت‌هایِ نسبی را با توجه نظریه‌یِ کلاسیکِ ارزش بر مبنایِ کارِ کارگر (labour theory of value) محاسبه کرده، و نتایج با دقتِ ۹۳٪ (که نه فقط در اقتصاد حتی در علومِ طبیعی هم دقتِ بسیار خوبی است) با نتایجِ موردِ پیش‌بینی‌یِ مارکس مطابقت داشته.
تا پیش از فروپاشی‌یِ شوروی اقتصادِ مارکسیستی در هیچ دانش‌گاهی در آمریکا طرح نمی‌شد، و حتی اقتصادِ کلاسیک را هم طرح نمی‌کردند چون طرحَ‌ش بدونِ اسمِ مارکس خیلی احمقانه است (چه‌کسی می‌گوید دانش‌گاه‌ها و علم در کشورهایِ سرمایه‌داری تحتِ سلطه‌یِ سیاست نیست؟)، امروزه اقتصادِ مارکسیستی (درست مثلِ ماتریالیسمِ دیالکتیک) به طورِ گسترده در دانش‌کده‌هایِ اقتصاد طرح شده و می‌کوشند آن را اصلاح کرده به اقتصادِ قرنِ بیستُ‌می پیوند دهند (این پیوند اگر انجام شود کارِ بسیار بزرگی در زمینه‌یِ اقتصاد خواهد شد).
و یک نکته، مارکسیست‌ها از این اتفاق خوش‌حال نشوند، این مراجعه به مارکسیست به خاطرِ این نیست که به درستی‌یَ‌ش پی برده باشند، پیش‌تر هم هرکسی (جز سعید و پوپر با آن فوبیایِ دوست‌داشتنی‌یِ‌شان از چپ) اگر سرمایه یا نظریه‌ها‌یِ ارزشِ افزوده‌یِ مارکس را می‌خواند درستی‌هایَ‌ش را در می‌یافت، این بازگشت به مارکس مثلِ کالبدشکافی‌یِ جسدِ شیری است که دیگر پس از مردن نمی‌ترساندِشان.


1:22 @ Tue, 11 Nov 03

سلام
یادداشتهای آقای کوینر از برشت هم بسیار خواندنی است . اگر دسترسی دارید بد نخواهد بود که نقل قولهایی هم از آن بیاوری .


ابوجهل 0:10 @ Tue, 11 Nov 03

ما نخست براهین عقلی وجود خدا را نقد می کنیم هر چند که بسیاری از این ادله قبل از بعثت برادرزاده ما محمد بوجود آمده اند. ما میدانیم وخبر داریم که برادر زاده عزیزمان نسبت به برخی از این براهین بی اطلاع بوده و به یاد داریم که او در آغاز کار خویش جمعی عرب ساده و مستضعف را با وعده بهشت و حور و نهرهای روان شیر و عسل به کیش خویش در آورد و اگر هم گاهی استدلالی کرد آن استدلالها متناسب با اذهان بدوی اعراب بیابانگرد بود. اما بعد از محمد پیروانش برای تحکیم مبانی اعتقادی اسلام، مجبور شدند دست به دامن براهین فلسفی متفکرین یونان شوند و این مساله امروز نیز بین علمای مسلمان فراگیر است.
(وبلاگ ابوجهل)


رهگذر ثانی 23:40 @ Mon, 10 Nov 03

شبح عزیز!

مترجم این شعر سعید یوسف(قهرمانی) است. این یکی از شعرهایی است که در سال ۱۳۶۴ در کتابی با نام «سرودهای ستایش و اشعار دیگر» به‌وسیله‌ی انتشارات خاوران در پاریس منتشر شد. اصل شعر به‌صورت زیر است.
البته حافظه‌ی تو و آن دوست را هم باید ستایش کرد!


در ستایش آموختن

جهد کن!
ساده ترین چیز را نیز بیاموز!
برای تو که اکنون
دررسیدست زمان‌ات
هرگز دیر نیست
از الفبای هر چیزی آغاز بکن!
این بسی ناچیز است،
لیک دلسرد مشو!
یاد بگیر! و بجنب!
باید امروز بدانی تو هر آن چیز که هست!
رهبری را می‌باید تو بگیری در دست!

ای که در تبعیدی، یاد بگیر!
ای که در زندانی، یاد بگیر!
ای که در مطبخی و خانه نشین، یاد بگیر!
یادگیر ای که فزون است ترا سال از شصت!
رهبری را می‌باید تو بگیری در دست!

ای که بی‌خانه شدی، مدرسه‌ای پیدا کن!
ای که می‌لرزی از سرما، هان! علم بیاموز!
ای که می‌نالی از گرسنگی، رو به کتاب آور اکنون
که کتاب اسلحه است
رهبری را می‌باید تو بگیری در دست!

هرگز از پرسیدن، دوست من، بیم مدار!
زود تسلیم مشو، هرچیزی را مپذیر!
خود جواب هرچیزی را پیدا کن!
هر کجا صورت خرجی و حسابی‌ست، بخوان با دقت!
خودت جمع بزن!
آن که باید بدهد پول، تویی.
بگذار انگشت خود را بر هر رقمی
و بپرس:
از کجا آمد این؟
پول چه چیزی‌ست؟ چرا این قَدَرست؟
رهبری را می‌باید تو بگیری در دست!


آوای زمین 23:20 @ Mon, 10 Nov 03

عجب شعر زیبایی! :)


22:44 @ Mon, 10 Nov 03

سلام شبح عزيزم....بسيار ممنون که من رو لايق دونستی و شعرم را خواندی و پيغام گذاشتی...بسيار ممنون از لطفت در مورد من و شعر....در ضمن پيغام جالبی هم برای من گذاشته بودی... اين شعر رو من مديون يغما هستم....يعنی در ديدارهای با او و حرف های او بود که گوشه هايی از اين شعر شکل گرفت....به هر حال به شما هم تقديم می کنم دوست عزيزم....باز هم بيا طرفای ما...راستی سر و شکل جديد بلاگت مبارک...فعلا..شاد و خوش..حق


روشن 22:40 @ Mon, 10 Nov 03

شبح عزيز!
طبق معمول زيبا بود . در ضمن عکس جالبی در وبلاگ گذاشته‌آم . منتظر نظراتت هستم.


زهرخند 22:15 @ Mon, 10 Nov 03

.... اين روزها ديگر سياست هر روز حالم را بيشتر بهم ميزند شبح جان...بسيار به دلم نشست...به خصوص اينکه من برشت را خيلی دوست دارم...و گفتگوی فراريانش را.


سعيد 22:08 @ Mon, 10 Nov 03

اميد جان؛
منهم شوتعلي نيستم داداش و ميدانم كه مطمح نظر برشت قراره بحث كارگر و سرمايه دار و خواست او به كسب سوات/آگاهي كارگر باشه و مثلاً نفع ثبت نام و شركتش در مدارس سواد آموزي شبانه تا مثلاً قادر به كشف محاسبه ارزش اضافي مندرج در داس كاپيتال و چه و كذا از اسطوره هائي مستور كه به آنها سخت پايبندي بشود!!! خوبه ديگه؟! حالا پاس كرديم تست تفسير شعر برشت را يا نه بازهم برشته ترش را ميخواي؟!
منتهي، نه اين دنيا همان عصر و فاز صنعتي برشته و نه چرخش با ماشين بخار دوران ماركس ميچرخه و نه كارگر جماعت اينقدر بيسواد و بيشعوره كه نفهمه پروسس انباشت سرمايه و بدان استثمارش را. چون دنيا بسمت پيچدگي عوض شده دقيقاً بر عنصر روشنفكر، امثال خود تو، است كه اگر بخواهد رسالت ماركس و برشت را، بنا به ادّعاي خودشان، در جهت تحقّق حقوق ضعفاي ملّت خودش به انجام رساند ناچار است با علوم و تكنولوژي زمانه خود كه واقعيّت زندگي مردمانش را فرم و قالب داده اند آشنا بشود. از همين رو، بوسيله هرمنوتيك مورد تنفّر سينا هدي، پيش خودم دست به تجسّمي زدم از حال برشت اگر در ايران خودمان ميبود و اوضاعمان را بهمين زبان شعر در پي آدرس دادنش بود كه را و چرا مورد خطاب قرار ميداد؟! با خود تصوّر كردم اصلاً چطور است شان نزول آنرا در جامعه خودمان ”عنصر روشنفكر“، بجاي پرولتارياي مقدّس جنابعالي، بدانيم آنهم با يك توصيه سه شرطي ۱-۳ كه ديدي در همان ابتدا و از براي رفع تقييدات ذهني از جلوي پاي بي هنراني نظير تو برشمردم. ميگم اميد جان؛ خرج ذوق هم گاه و گداري بد چيزي نيست هر چند انتظارش از پوزيتيويستها درست مثل خوشبيني ساده لوحانه سعدي جانِ مرحوممان بود در اصرارش به نصيحت به ملوك و بدان اميدش به وادادن قدرت مطلقه از جانب ايشان :-) . . . پس بيخيالش داداش!


سعيد 21:35 @ Mon, 10 Nov 03

* چه عجب ما يه چي گفتيم خوشت آمد اميدجان :-)

* شد توي اين دنياي خرابشده يكي چندتا حرف حساب بزنه و بلافاصله همان صاحب و مفتي انديشه ”چه و كذا“ مصادرش نكنه. . .؟!


atash 21:24 @ Mon, 10 Nov 03

شبح جان مضمون شعر درسته ولی اصلش اینجوری نیست که نوشتی .. انتخاب این شعر بجا بود


اسد 20:56 @ Mon, 10 Nov 03

شعر قشنگي است. مخصوصا اگر يادگيري را به معناي جمع آوري معلومات ندانيم بلكه همچنين انديشيدن مستقل به مجهولات.
... به صورت سرود هم در آمده است (البته نه به زبان فارسي)


اسد 20:56 @ Mon, 10 Nov 03

شعر قشنگي است. مخصوصا اگر يادگيري را به معناي جمع آوري معلومات ندانيم بلكه همچنين انديشيدن مستقل به مجهولات.
... به صورت سرود هم در آمده است (البته نه به زبان فارسي)


پوریا 18:39 @ Mon, 10 Nov 03

و روزگار ما پشت ميز نشيني است و عنان به دست آن دادن كه روزي مي دهد! ...درود بر شبح و دوستانش


خُسن آقا 18:35 @ Mon, 10 Nov 03

اندوه دل آدم رو افزون می‌کنه این شعر. نپرس چرا، چون پاسخش رو خودم هم نمی‌دانم.


roya 17:37 @ Mon, 10 Nov 03

اینکه نوشتی خیلی قشنگه ولی خیلی سخته ! کارای سخت سخت می خوای از آدم.


بنفشه 17:20 @ Mon, 10 Nov 03

خيلی عالی بود شبح عزيز. چه چيز بهتر از آموختن و آموختن و.. آموختن؟


z8un 16:54 @ Mon, 10 Nov 03

سلام شبح عزيز ..منم نوشته های برشت رو خيلی دوست دارم..با خوندن اين شعرش ياد اين افتادم که چقدر کم کتاب می خونم ..چقدر کم می دونم..يعنی هيچي..برم يه کتاب شروع کنم


احسان 16:06 @ Mon, 10 Nov 03

دوووروووودی دوباره...شعر جالبی بود!!اين شعر رو برای خودم در کامپيوترم نگهداری خواهم کرد...باز هم از نکته سنجی شما ممنون...
ياحق.


امیدِ میلانی 15:41 @ Mon, 10 Nov 03

من از اين سعيد خيلی خوشَ‌م آمده:
«اصلاً مخاطب اين شعر عنصر روشنفكر است.»
مخاطبِ شعر فکر کنم کسی باشد که قرار است پولِ همه را بپردازد، این کس هم که در اندیشه‌یِ مارکسیستی-لنینیستی‌یِ برشت کاملاً مشخص است کیست.


shiva 15:20 @ Mon, 10 Nov 03

عاقل آن نیست که مال و منالی دارد .
- عاقل آن است که فضل و کمالی دارد.
مال بی علم و جمالی که در آن نیست کمال ( ک )
- حاصلش فقر و فساد است و وبالی دارد .
آدم پول پرست که بود فاقد عقل.
- خاطری پر تنش از رنج و ملال دارد.
پولداری که در او جز طمع و خست نیست ( ب )
- وقت مردن تو ندانی که چه حالی دارد .
نیست تضمین دل خوش به فزون بودن مال .
- هر که دنیا طلبد حسرت مالی دارد ( م )
دیده ام فاضل وارسته که با دست تهی ( ع )
- پیش ارباب خرد جاه و جلالی دارد ( ح )
فکرش این است گزندی نرساند به کسی .
- غمش این نیست که کمبود ریالی دارد .
شاکر از خالق خود قانع به هر بیش و کمم .
- طبع مستغنی و آسوده خیالی دارم .


سعيد 15:06 @ Mon, 10 Nov 03

آفّرين به برشت و توي شبح و همان دوست و حافظه ها و . . . منتهي بشرطها و شروطها و توجّه به شان نزول اين توصيه مِنْ شروطها:
۱. اصلاً مخاطب اين شعر عنصر روشنفكر است. روشنفكري در ايران از ”يادگيري“ دست خويش را شسته است. همش بدنبال ”حقّ“ است تو گوئي حق را ميشناسد و يا بدتر اينكه ”حقيقت“ فاقد مابه ازاء است و يا دخلي در تبيين و توسيع و تقرير و تحقيق ”حق“ ندارد. دائماً حقيقت را به بهانه حق در مسلخ بي اعتنائي وتبختر كاذب خويش ذبح مي كند. با دستاويز قرار دادن حق؛ حقيقت را پايمال ميكند و هيچ علاقه اي بدان نشان نميدهد.

۲. براستي چه شد و بر مسيل رودخانه فرهنگي ما چه رفت:
روشنان، Bright-s، ما از سنّت حسنه يونان، يادگيري، دست برداشتند و بجايش سنّت سيّئه، توجيح، را جايگزين كردند. . . آن از ابوعلي سينا، تالي ارسطو، بود كه ”متافيزيك“ به ارث رسيده از يونان را برداشت قواره قباي اصول حقّه شريعت اسلام و توجيهش نمود آنهم با ”الاهيّات بالمعني الاخص“ يا همان منقلب شده ممپلكس متافيزيك ارسطو و بدان سّياليّت فكر، تفلسف، را از آن بازستاند و شرق و مسلمين را به فتورت عقلاني و تبعاً علمي و بعداً عقب ماندگي در مقابل غرب محكوم نمود و آن از همين دكتر شريعتي مرحوم و اخيرمان كه فرمود: ”فيلسوفان، پفيوزترين مردمان روي زمينند.“.

۳. بحران روشنفكري امروز ايران فقط درصورتي قابل آدرس ميشود كه بار ديگر به دانشگاهها و كتب درسي معتبر برگشته و از الفبا آغاز كند و كمتر آنهم بر طبق معمول بسراغ حرّافيهاي موجّهانه و ذوقي/ايده ئولوژيك برود. ”يادگيري“ كليد خروج فرهنگ ما از اين بحران و چالشهاي برآمده از براي ميهنمان است.

پس؛ درود بر برتولت برشت و ثُخْنِ كلامش :-)


مهندس سعید 15:04 @ Mon, 10 Nov 03

نکته جالبيه . معمولا تو انقلابها و تغيير حکومتها لمپنها و کله خرها کارو دست ميگيرند و آدمهای دانا حذف ميشن.
ميتونه ادامه اون سئوالت باشه. تو اين نظام بهترين کار ياد گيريُ درس گرفتن از گذشته و حال و بررسی آيندست.

قربونت


شكارچي 14:40 @ Mon, 10 Nov 03

سلام شبح عزيز
يادمه اولين كتابي كه از برتولت برشت خوندم كتاب " من، برتولت برشت" بود . تو شرايط سختي ميخوندمش. شرايطي بود كه از نظر روحي اصلا ساز نبودم. با خوندن اين شعر دوباره ياد اون روزا افتادم. البته حالا خنده ام ميگيره. واقعا شعر زيبايي بود . خوش بحالت با اين دوستات. منم از اين دوستا ميخوام.


چاپ اول 14:13 @ Mon, 10 Nov 03

این شعر خود الفبای آموختن است . یادم خواهد ماند و هر که را دوست دارم این شعر را برایش خواهم خواند . خودم هم تلاش میکنم بیاموزم الفبای آزادی ، دوست داشتن ، مهربانی .و عدالت را .که هم ساده اند و هم پیچیده آسمانمان پر ستاره /.


سينا هدا 14:02 @ Mon, 10 Nov 03

نگاه تيزبين برتولد برشت بدرستي آگاهي را نشانه گرفته است.
اما نكته اينست چگونه به چنين آگاهي عمومي دست خواهيم يافت.
پيام و نصيحت برتولد برشت تنها مثل شعر سعدي ميتواند براي تشنگان معرفت لذت بخش باشد اما شايد پيام اصلي به فرهيختگان و آزاديخواهان هشداري باشد كه بايد بجنبند و كاري بكنند...اما براستي چه بايد كرد؟ و چه ميتوانند بكنند؟
نكته اين است.
چگونه ميتوان مردم را به تمرين آگاهي واداشت. چگونه ميتوان آنها را تشنه س آگاهي كرد؟ چگونه ميتوان اين نياز را در آنها بيدار كرد؟ آيا نبايد نياز برتر ش را كه گرسنگي است با پاداش آگاهي تخفيف داد.
نميدانم هر چه فكر ميكنم ميبينم گويا هيچ راهي بجز تمرين دموكراسي آحاد مردم در شوراهاي محلات نيست آنهم در ازاي خريد وقت مشاركت آنها از محل ذخاير بادآورده ي ارزي.
جز اين كار شايد انقلابي كور بايد... و اينكه دوره كنيم ، روز را و شب را...و هنوز را...


mariam 12:29 @ Mon, 10 Nov 03

در لذتت شريک شديم . با درود به دوستان خوب


golku 12:13 @ Mon, 10 Nov 03

شبح عزيز
چه شعر زيبايی.
راستی آن وقت که هر کس بنشيند وسود و زيان خودش را جمع بزند و ؛بپرسد ؛ و رهبری را خودش به دستش بگيرد چه خوب ميشود.
روزی که منتظر نمانيم کسی برايمان کاری کند بلکه حودمان رای خودمان دست بالا بزنیم. روزی که هر که حقمان را لگدمال کرد يا بدقولی کرد ازش حساب بپرسيم....چه روز خوبی!






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1263
تعداد نظرات: 26649
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 1, 2006 06:31 pm


از کجا آمده‌اند؟