|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
چهارشنبه، 14 آبانماه 1382 | November 05, 2003
● روشنک داريوش
من بسيار متأسفم از اين خبر ناگواري كه در اين سايت مشاهده كردم
چه کسی می خواهد ازپيش تعيين کند که سرانجام يک ملت بيعدالتی تمثيلی را در کدام عمل باز می شناسد؟ چه کسی میتواند لحظه ای را پيشگويی کند که انسانی بدان حد از فقدان آزادی و تحقير متنفر ميشود که ترس از مرگ را از ياد ببرد؟
یادش ماندگار و قلمش محفوظ باد این تنها کلماتی بود که برای روشنک می توانم بگویم .شبح عزيز شعرت در ورای سونيا را خواندم جنايت و مکافات داستايفسکی را خيلی وقت بود که خوانده بودم چه تشابه عجيبی سرما سرد مسکو در قتل انسان و وجدان انسانها با الان حس می کنم....طعمش را خوب حس ميکنم
چقدر متاسف شدم ...
بزارین براتون بگم که روشنک سال اول انقلاب در کردستان وقتی که خلخالی مشغول اعدام کردها بود با یه خبرنگار المانی دستگیر شد و با شهامت انقدر با خلخالی جر و بحث کرد که هم خودش را و هم خبرنگار المانی را از دست خلخالی نفهم نجات داد . خودش برام تعریف کرد که اولین بار که بردنش جلو خلخالی او بهش گفته زنکه حجابت کو روشنک هم یه دستمال کوچولو از کیفش در اورده و انداخته رو سرش که این باعث خنده اون قصاب اعظم شده یادش بخیر همیشه بهش میگفتیم که تو تنها کسی بودی که از دست خلخالی زنده بیرون امدی .
خدا رفتگان همه رو بيامرزه ... وای وای اينجا چقدر گرمه.کاشکی دات کام نميشدم!!
شبح عزيز
حرفهای بی ربط ...یک زن... ...او مهشید عزیز است که وبلاگش را تعطیل کرده...
بسیار متاسفم
چه متن پرمعنایی ازش گذاشتيد.
سلام ..وقتی اين خبر رو شنيدم خیلی متاسف شدم ... دلم می خواست درباره ش بيشتر بدونم ..حالا اينجا همه چيز درباره ش هست ..عکس و .. ممنون شبح جان!
سلام .... يادش بخير و روانش شاد ...
دستت درد نکنه که در موردش نوشتی دیشب داشتم به همین فکر می کردم که کسی در مورد روشنک داریوش چیزی ننوشته . می خواستم امروز این کار رو بکنم که دیدم زحمتش رو کشیدی. چه تیکه قشنگی از ترجمه رو انتخاب کردی. ممنون
از سایت رادیو دویچ وله:... با توجه به بيمارى كه متوجه او بود، همسرش توانست با استفاده از مرخصى زندان در واپسين لحظات زندگى نزد او در آلمان بسر برد۰
چه قدر غم انگيز.
نادر و رهگذرثاني عزيز!
محمد ايلبيگی آقای ِ خليل رستمخانی ! در رفتن ِ " روشنک داريوش " به ماتم نشسته ام .
شما مرا نمی شناسيد . اما می دانم که شما و روشنک از ياران ِ فريدون (بهرام) بوديد .آيا تنها به حاطر ِ اين "آشنائی" به ماتم نشسته ام؟ نياز است که به گويم : "تنها بدين خاطر نه" . برایِ من هميشه ناگوار بود که تنها از زندانيانِ سياسییِ "اصلاح طلب" که تعدادی نه چندان کم ِشان خود از زنداناندازها و زندانبان ها بودند (حتی نشريات و تارنماهایِ بهاصطلاح "چپ") سخن میگويند و هرگز از کسانی چون شما و "سعيد صدر" و ديگرانی و ديگرانی و ديگرانی و... و... و ديگرانی که هيچ از راستهء اينان نبودند ، سخن نمیگويند . گويا "چپِ ما" هم بدنبال ِ تقسيم ِ ارث و ميراث است . اين "چپ" هایِمان يکباره ، گوئيا، ازمسلمانان ِ "خوب چهره" شده اند و به جای ِ سخن گفتن از اعتصاب ِ غذا ، دم از "روزهء سياسی" میزنند ـ و حتی آنرا در گيومه هم نمی آورند . اينان ، گوئيا ، گمان براين دارند که درايران تنها "اصلاح طلب" مسلمان، و پادوها و شريک به جرمان ِ همين رژيم، درزندان داريم و ديگر هيچ! چقدر دلم میخواست که با شما و با پسر ِتان بودم و کارکی می کردم که شايد از بارتان کمکی کاسته شود . 12 آبان 82 / 3 نوامبر 03 این نامهیِ سرگشاده برایم ایمیل شد. نمیدانم در کجا منتشر شده است.
شبح عزيز
حيف ازشون ..
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق ....ثبت است بر جريده عالم دوام ما ... چند بار باهاش در آلمان ملاقات کردم و هميشه سرشار از زندگی بود...يادش شاد
سرطان بيماری بديه. مخصوصا اگه انسانهای فرهيخته بهش دچار بشن. |
![]()
تعداد مطالب وبلاگ: 1263
تعداد نظرات: 26649 تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 1, 2006 06:32 pm
از کجا آمدهاند؟
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||