چهارشنبه، 14 آبانماه 1382 | November 05, 2003

روشنک داريوش


(عکس از بی‌بی‌سی)
ما که فارسی می‌خوانيم چشم‌مان به دست توانای مترجم‌هایی است که دريچه‌های دنيا را به سوی‌مان می‌گشايند. يکی از اين دريچه‌ها بسته شد، روشنک داريوش درگذشت.
من روشنك داريوش را با کتاب "قطره اشکی در اقيانوس" اثر مانس اشپربر، شناخت‌ام. ترجمه‌ی روان و دل‌نشين او از اين رمان پرهياهو اثری دل‌پذير در زبان فارسی خلق کرده است.
روشنک داريوش فرزند پرويز داريوش و همسر خليل رستم‌خانی بود. رستم‌خاني در کنفرانس برلين حضور داشت و پس از بازگشت به کشور بازداشت‌اش شد و به 8 سال زندان محکوم شد. در همين زمان حکم بازداشت همسرش خانم روشنک داريوش هم صادر شد که ديگر به کشور بازنگشت. (از سرنوشت آقای رستمخانی اطلاع ندادم تاجایی که حافظه‌ام ياری می‌کند با قرار وثيقه آزاد شد.)
اشپربر تنها نويسنده‌ی آلمانی نيست که ما از زبان روشنک می‌شناسيم، گونترگراس و رشايس را هم از او داريم. او مانند هر روشن‌فکر و نويسنده‌ی ديگری در اين سال‌ها طعم تلخ دربه‌دری، بازداشت و دوری از وطن و سانسور را چشيد و سرانجام سرطان مغزی او را از ما و همسرش و پسر 14 ساله‌اش گرفت.
روشنک داريوش نام خود را در تاريخ ادبيات فارسی ثبت کرد قسمتی از رمان قطره اشکی در اقيانوس را بخوانيد و يادش را زنده کنيد:
"مبارزه کردن يعنی: صد ساعت انتظار دقيقه‌ای را کشيدن، تا خودت بتوانی حمله را آغاز کنی. ترسوها نمی‌توانند صبر کنند. می‌جنگند، چون از ترس خودشان وحشت دارند تا از دشمن و بدين ترتيب، در ساعت نامساعد در مقابل‌اش قرار می‌گيرند. انقلابی واقعی می‌تواند صبر کند. نفرت و انتقام او می‌تواند صبر کند."
کارنامه‌ و مختصری از زنده‌گی روشنک داريوش در سايت بی‌بی‌سی.

November 5, 2003 12:18 PM

جواد 19:03 @ Sun, 30 Nov 03

من بسيار متأسفم از اين خبر ناگواري كه در اين سايت مشاهده كردم


21:52 @ Sun, 9 Nov 03

چه کسی می خواهد ازپيش تعيين کند که سرانجام يک ملت بيعدالتی تمثيلی را در کدام عمل باز می شناسد؟ چه کسی میتواند لحظه ای را پيشگويی کند که انسانی بدان حد از فقدان آزادی و تحقير متنفر ميشود که ترس از مرگ را از ياد ببرد؟
لحظاتی را که از خواندن این کتاب وشوری که در انسان برمی انگیزد مدیون اوست دریغ که از دست رفت .
به ياد روشنک روحش شاد


kimia 12:54 @ Thu, 6 Nov 03

یادش ماندگار و قلمش محفوظ باد این تنها کلماتی بود که برای روشنک می توانم بگویم .شبح عزيز شعرت در ورای سونيا را خواندم جنايت و مکافات داستايفسکی را خيلی وقت بود که خوانده بودم چه تشابه عجيبی سرما سرد مسکو در قتل انسان و وجدان انسانها با الان حس می کنم....طعمش را خوب حس ميکنم


zahra 11:32 @ Thu, 6 Nov 03

چقدر متاسف شدم ...


nana 8:59 @ Thu, 6 Nov 03

بزارین براتون بگم که روشنک سال اول انقلاب در کردستان وقتی که خلخالی مشغول اعدام کردها بود با یه خبرنگار المانی دستگیر شد و با شهامت انقدر با خلخالی جر و بحث کرد که هم خودش را و هم خبرنگار المانی را از دست خلخالی نفهم نجات داد . خودش برام تعریف کرد که اولین بار که بردنش جلو خلخالی او بهش گفته زنکه حجابت کو روشنک هم یه دستمال کوچولو از کیفش در اورده و انداخته رو سرش که این باعث خنده اون قصاب اعظم شده یادش بخیر همیشه بهش میگفتیم که تو تنها کسی بودی که از دست خلخالی زنده بیرون امدی .


اسكيزوفرني 7:53 @ Thu, 6 Nov 03

خدا رفتگان همه رو بيامرزه ... وای وای اينجا چقدر گرمه.کاشکی دات کام نميشدم!!


آشپزباشي 3:09 @ Thu, 6 Nov 03

شبح عزيز
منهم مثل تو روشنک داريوش را با همان قطره اشک شناختم. چنانچه مانس اشپربر را. همانطور که دن آرام را با به آذين و اينياتسيو سيلونه را با محمد قاضي.... متاسفانه از اين سه دريچه ، يکي ، آنهم نيمه باز ، باقي مانده است. ترجمه دشوار است و مترجم خوب بودن دشوارتر. سالها بايد بگذرد تا کسي جاي خالي چنين انسانهائي را پر کند.
"ما که فارسی می‌خوانيم چشم‌مان به دست توانای مترجم‌هایی است که دريچه‌های دنيا را به سوی‌مان می‌گشايند. يکی از اين دريچه‌ها بسته شد." روشن و ساده وپرمعنا!
روانش شاد.


سینا هدا 2:48 @ Thu, 6 Nov 03

حرفهای بی ربط

...یک زن...
....یک زن دیگر بین ما نیست.....
....او روشنک داریوش نیست که روزها و شبها با عصاره ی جان شیرینش را در متن ترجمه هایش نوشیده ام و سرمست شده ام ، نه!...

...او مهشید عزیز است که وبلاگش را تعطیل کرده...
وقتی سراغ او به درب خانه اش میروی با درب بسته مواجه میشوی وپشت درب میخوانی :
...یک زن...
یک زن که دیگر نیست!
...گویا زن نمیتواند باشد...
...حالا ما چه کنیم با اینهمه حرفهای مفت که روی دلمان ورم میکند؟...
...حرفهای مفت...
...حرفهای مفت...
...حرفهای مفت....


زمینی 2:17 @ Thu, 6 Nov 03

بسیار متاسفم
و ممنون که دقیق خبر دادید.


سارا 1:41 @ Thu, 6 Nov 03

چه متن پرمعنایی ازش گذاشتيد.
يادش مظهر صبوری باد !


z8un 0:02 @ Thu, 6 Nov 03

سلام ..وقتی اين خبر رو شنيدم خیلی متاسف شدم ... دلم می خواست درباره ش بيشتر بدونم ..حالا اينجا همه چيز درباره ش هست ..عکس و .. ممنون شبح جان!
مترجم خوب خيلی کمه!
يادش گرامی باد!


آرمین گیله مرد 16:29 @ Wed, 5 Nov 03

سلام .... يادش بخير و روانش شاد ...


roya 16:25 @ Wed, 5 Nov 03

دستت درد نکنه که در موردش نوشتی دیشب داشتم به همین فکر می کردم که کسی در مورد روشنک داریوش چیزی ننوشته . می خواستم امروز این کار رو بکنم که دیدم زحمتش رو کشیدی.

چه تیکه قشنگی از ترجمه رو انتخاب کردی.

ممنون


از آلمان 16:12 @ Wed, 5 Nov 03

از سایت رادیو دویچ وله:... با توجه به بيمارى كه متوجه او بود، همسرش توانست با استفاده از مرخصى زندان در واپسين لحظات زندگى نزد او در آلمان بسر برد۰


هاله 16:04 @ Wed, 5 Nov 03

چه قدر غم انگيز.


شبح 14:47 @ Wed, 5 Nov 03

نادر و ره‌گذرثاني عزيز!
از توضيحات‌ي که داديد متشکرم. متن ابهام داشت درست‌اش کردم. نمی‌دانم رستم‌خانی الان کجاست تصور می‌کنم با قرار وثيقه آزاد شد و شايد الان خارج از کشور باشد. دوستانی که خبر دارند اگر اصلاع دهند متشکر می‌شوم.


رهگذر ثانی 14:09 @ Wed, 5 Nov 03

محمد ايل‌بيگی

آقای ِ خليل رستمخانی ! در رفتن ِ " روشنک داريوش " به ماتم نشسته ام .


همين بعداز ظهری از طريق ِ "روشنگری" (به نقل از " ايسنا ") باخبر شدم از رفتن ِ "روشنک داريوش" – همسرتان . متاسفانه من اورا نشناختم و تاکنون موفق نشده ام که ترجمه هايش را بخوانم . اما از نوجوانی تمام ِ ترجمه های ِ پدرش (پرويز داريوش ـ ازبهترين وقديمی ترين مترجمان ِ ايرانی) راخوانده ام ولذت ها برده ام .

شما مرا نمی شناسيد . اما می دانم که شما و روشنک از ياران ِ فريدون (بهرام) بوديد .آيا تنها به حاطر ِ اين "آشنائی" به ماتم نشسته ام؟ نياز است که به گويم : "تنها بدين خاطر نه" .
چندماهی پيش ، وقتی که "روشنک" به جلسه ای در لندن برای سخنرانی دعوت شده بود، دردنامه ای نوشت که درآن بيشتر از پسرتان و شما می گفت ، تا از خودی که سختانه و دردانه با سرطان در مبارزهء نابرابر بود ـ درست به همان گونه که شما و ما با اين "سرطانِ ولايت ِ فقيه" در جنگی نابرابريم .
من نمی دانم آيا هنوز درزندانيد يا آنکه به شما "اجازه" دادند که درآخرين لحظات با او و پسرتان باشيد . وحالا که او رفته است ، آيا اينان (ازجمله " رهبر معظم " ـ که هميشه دم از غيرت می زند !) ، آنقدر "غيرت" دارند که بگذارند تا شما باپسر ِ نوجوانِ تان باشيد .

برایِ من هميشه ناگوار بود که تنها از زندانيانِ سياسی‌یِ "اصلاح طلب" که تعدادی نه چندان کم ِشان خود از زندان‌اندازها و زندان‌بان ها بودند (حتی نشريات و تارنماهایِ به‌اصطلاح "چپ") سخن می‌گويند و هرگز از کسانی چون شما و "سعيد صدر" و ديگرانی و ديگرانی و ديگرانی و... و... و ديگرانی که هيچ از راستهء اينان نبودند ، سخن نمی‌گويند . گويا "چپِ ما" هم بدنبال ِ تقسيم ِ ارث و ميراث است . اين "چپ" هایِ‌مان يکباره ، گوئيا، ازمسلمانان ِ "خوب چهره" شده اند و به جای ِ سخن گفتن از اعتصاب ِ غذا ، دم از "روزهء سياسی" می‌زنند ـ و حتی آنرا در گيومه هم نمی آورند . اينان ، گوئيا ، گمان براين دارند که درايران تنها "اصلاح طلب" مسلمان، و پادوها و شريک به جرمان ِ همين رژيم، درزندان داريم و ديگر هيچ!

چقدر دلم می‌خواست که با شما و با پسر ِتان بودم و کارکی می کردم که شايد از بارتان کمکی کاسته شود .

12 آبان 82 / 3 نوامبر 03

این نامه‌یِ سرگشاده برایم ای‌میل شد. نمی‌دانم در کجا منتشر شده است.
خلیل رستم‌خانی و سعید صدر دو تن از متهمان دادگاه کنفرانس برلن بودند که بیشترین زندان را به آن‌ها دادند. زمانی کوتاه حتا در خطر اعدام قرار گرفتند و اگر فشار دولت آلمان نبود شاید به تلافی‌یِ محکوم شدن رهبران رژیم در دادگاه میکونوس، خلیل و سعید را قربانی می‌کردند.


نادر بکتاش 13:22 @ Wed, 5 Nov 03

شبح عزيز
فکر میکنم خليل رستمحانی در ايران و در زندان بود. روشنک در خارج بود، رژيم به او گفت که برگرد برای پاره ای توضيحات. او نرفت، و کار درستی کرد. با شوهرش روی او شانتاژ می کردند.
خيلی نگران اين بود که اگر سرطان کارش را تمام کند، تکليف بجه اش بدون مادر و با پدر در زندان چه ميشود. با خبر مرگش اولين مساله ای که در ذهنم آمد اين بود که پدرش کجاست؟ هم به عنوان انسانی در بند و هم بوژژه به عنوان پدر اين نوجوان که لرايش خيلی لازم است در اين موقعيت.
از فحوای يکی دو مطلب به نطرم آمد که آزاد شده و در خارج است. اميدوارم همين باشد.


سولانژ 12:49 @ Wed, 5 Nov 03

حيف ازشون ..


jay 12:47 @ Wed, 5 Nov 03

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق ....ثبت است بر جريده عالم دوام ما ...

چند بار باهاش در آلمان ملاقات کردم و هميشه سرشار از زندگی بود...يادش شاد


نورهود 12:37 @ Wed, 5 Nov 03

سرطان بيماری بديه. مخصوصا اگه انسانهای فرهيخته بهش دچار بشن.
متاسفم از بابت فوتش.






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1263
تعداد نظرات: 26649
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 1, 2006 06:32 pm


از کجا آمده‌اند؟