جمعه، 9 آبانماه 1382 | October 31, 2003

حقوق‌بشر، دين و دولت

حداقل فايده‌يی که جايزه‌ی نوبل صلح امسال برای جامعه ايرانيان و مسلمانان داشت اين بود که موضوع نسبت بين "حقوق بشر" و "اسلام" بار ديگر مطرح شد.
دين به طور کلی و در آخرين تحليل "*به رسميت شناختن غيرمستقيم انسان از طريق ميانجی است." به عبارت ديگر "انسان" از طريق "خدا" به "خود" می‌رسد. آگاهی انسان نسبت به خودش از طريق خدا ميسر می‌شود. و انسان زنده‌گی‌اش بر روی زمين را حاصل هبوط بزرگی می‌داند که او را از بهشت رانده است و از "خدا" و در نتيجه از "خود" بیگانه کرده است. در عهدعتيق سفر پيدايش باب اول آيه‌ی 28 می‌خوانيم: "و خدا آدم را به‌صورت خود آفريد او را به صورت خدا آفريد!(1) ". يکی بودن "خدا" و "انسان" در مسيح عينيت نمادين می‌يابد و در "اسلام" نيز به تناوب به از خدا بودن و به سوی خدا بازگشتن انسان اشاره شده است.
با اين تعبير "حقوق بشر" خلاصه می‌شود در "حقوق خدا" وقتی انسان به گفته‌ی "خدا" عمل می‌کند دارد حقوق خود را به حد کمال می‌رساند. در اين ديدگاه "حقوق بشر" و "حقوق خدا" يکی است. و خدا "حقوق بشر" را مقرر می‌کند. وقتی انسان برخلاف "حقوقی" که "خدا" برای‌اش مقرر کرده بود از ميوه‌ی ممنوع خورد از بهشت رانده شد و حديث جدایی "انسان" از "خدا" آغاز شد. در قرآن کريم سوره‌ی بقره آيات 35 تا 38 به خوبی اين هبوط تشريح شده است، و دليل اخراج انسان از بهشت را عصيان و نافرمانی‌ نمادين‌اش می‌داند. همه‌ی نعمت‌های جهان به روی او گشوده بود و تنها نهی موجود خوردن از ميوه‌های يک درخت بود و انسان فريب شيطان را خورد و از ميوه‌ی آن درخت تناول کرد و از درگاه خدا رانده شد. اکنون انسان برای رسيدن به خود و زيستن در بهشت بايد به "حقوق" مقرر از جانب خدا گردن نهد که خير و برکت و رشد و رويش و بهشت‌اش در اين است و عمل کردن به فرامين خدا که توسط پيامبران ميانجی به او ابلاغ می‌شود موجب بازگشت انسان به خدا می‌شود که "انالله و انا اليه راجعون".
به عبارت ديگر بنيان‌گذاران مذاهب و اديان می‌دانستند که انسان را بايد از تشخيص "حقوق" خود نهی کنند و اين تشخص را به "خدا" و "ميانجيان" زمينی‌اش بسپارند. تاريخ شکل‌گيری تمام مذاهب اين است: بيگانه‌گی انسان از خود.
پس از رنسانس موضوع نفی ميانجيان بين "انسان" و "خدا" مطرح شد و بشر به اين نيتجه رسيد هر چند ممکن است "خدایی" وجود داشته باشد که انسان را مانند خود آفريده است اما ميانجی‌ها نمی‌توانند منجی آنان باشند و حقوق‌شان را بازگو کنند. پس خود اقدام به تدوين حقوق خود کردند بدون آن‌چه در کتاب‌های مقدس آمده بود. کتاب مقدس را به کناری نهادند و با عقل بشری به تدوين "حقوق بشر" اقدام کردند.
مسلمانان روشن‌فکر در ايران همين طرز تفکر را به شکل ديگری پی‌گرفتند. مهندس بازرگان در کتاب "راه طی شده" و حنيف‌نژاد در کتاب "راه انبيا، راه بشر" در واقع اين تز را مطرح کردنند که بشر همان راهی را می‌رود که "انبيا" می‌گفتند و اينان به شيوه‌ی ديگری به همان چيز‌هایی رسيده اند که خدا توسط پيامبران‌اش توصيه کرده بود. به عبارت ديگر ما اگر به "حقوق بشر"ی که انسان‌ها تدوين کرده‌اند عمل کنيم داريم به حقوق‌یی که انبيا اشاره کرده بودند عمل می‌کنيم. زيرا "عقل" نيز می‌تواند ميانجی "خدا" و "انسان" باشد و چون اکنون بشر به آن درجه‌ی عقلی رسيده است که خود بتواند تشخيص دهد که چه چيزی انسانی است و چه نيست ديگر نيازی به انبيا نيست و مذاهب به امری خصوصی و فردی بدل می‌شوند و روابط انسانی را "عقل" بشری سازمانده‌ی می‌کند نه قوانين الهی.
"بنابر اين حتا اگر اکثريت قاطع مردم هنوز مذهبی باشند، دولت می‌تواند خود را از قيد مذهب آزاد کند، و اکثريت قاطع به‌دليل خصوصی شدن مذهب، دست از مذهب نخواهند کشيد.*"
اما آيا با خصوصی شدن مذهب انسان از چنگال مذهب رها می‌شود و به خود باز می‌گردد. اتفاقی که در دنيای امروز افتاد چيز ديگری بود.
"دولت، ميانجی انسان و آزادی انسان است. همان‌گونه که مسيح ميانجی‌يی است که انسان تمام بار مسئوليت آسمانی و تمام تعهدات مذهبی خود را بر دوش او می‌گذارد، دولت نيز ميانجی‌يی است که انسان ]تحقق[ تمامی خداناباوری و تمامی آزادی انسانی خود را به او وام‌گذارد.*"
به عبارت روشن‌تر دولت لائيک و خداناباور خود مذهب جديد است. مذهب جديدی که آزادی انسان را از انسان سلب می‌کند. اکنون انسان‌هایی که مثلا تحت دولت لائيک آمريکا زنده‌گی می‌کنند "آزادی" خود را به دولت‌شان واگذار کرده‌اند.
نيتجه:
اگر مسلمانان و يا صاحبان هر دينی بخواهند به فرامين موجود در کتب مقدس خودشان عمل کنند با اين چيزی که به نام "حقوق بشر" تدوين شده است در تضاد می‌افتند و از اين تضاد گريزی نيست. اما اگر يک بار برای هميشه بپذيرند که برای زنده‌گی بشر در اين عصر و زمان همان "حقوق بشر" تدوين شده با تمام نواقص‌اش کفايت می‌کند و اگر نقدی بر آن است بايد از راه‌های "عقلی" و نه "نقلی" به آن رسيد آن‌گاه می‌توانند دولت‌های ميانجی را به وجود آورند و خود از عالم مذهبی به عالم سياسی تبديل شوند. همان اتفاقی که برای آيت‌الله خمينی افتاد. روحانيت به رهبری آيت‌الله خمينی از ميانجی‌گری مذهبی به ميانجی‌گری دولتی تبديل شد و در نهايت همان نقشی را به عهده گرفت که هر رهبر سياسی کاريزمایی به عهد می‌گيرد.
تشکيل حکومت اسلامی در عين حال نفی "حکومت" و "اسلام" نيز هست. زيرا بقای "حکومت اسلامی" با عمل به قوانين اسلامی ميسر نيست و برای اين که "حکومت" حکومت باقی بماند بايد "اسلامی" نباشد و از اين‌جا بود که "مصلحت نظام" شکل گرفت و در واقع مفری شد برای حل تضاد بين "اسلام" و "حکومت" در واقع سرانجام اين حکومت نبود که اسلامی شد اين اسلام بود که حکومتی شد.
و اين خود بحث مفصل ديگری است که بايد به فرصتی ديگر موکول شود.
---------------------------------------------------------
*- کارل مارکس: مقدمه‌ي گامي در نقد فلسفه‌ي حق هگل. مترجم: دکتر مرتضا محيط. ويراستاران: محسن حکيمي، حسن مرتضوي
1- کتاب مقدس، ترجمه‌ی فارسی به همت انجمن پخش کتب مقدسه،ص 2

October 31, 2003 10:52 PM | TrackBack

Mike Furir 256 8:21 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 232


Mike Furir 208 8:21 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 786


Mike Furir 138 8:20 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 197


Rokko 22:03 @ Wed, 5 Apr 06

It is healthy, I shall come on your site more often, thank.


Rustie 21:56 @ Wed, 5 Apr 06

I think your site is very good and complete, but the information you have here


مسعود.ز.گ 19:10 @ Thu, 15 Apr 04

من پسری ۱۵ ساله هستم که پدرم ضد اسلام است .بگویید چه کار کنم


سعيد 10:15 @ Thu, 13 Nov 03

واژه ”آرامي ـ عربي“ و نه چنان كه من به غلط در كامنت ۲۳۲ نوشتم ”واژه آرماني ـ عربي“.
با پوزش/سعيد


سعيد 1:14 @ Thu, 13 Nov 03

ميبخشيد در پيام ۲۳۲ خواستم بگم:
”” واسه من امر مقدّس اصلاً و بخودي خود همين ”پروسه نقد“ است. ““

كه بيخودي نوشته ام: ”واسه من امر اصلاً همان مقدّس ”پروسه نقد“ است.“

مرسي/سعيد


سعيد 1:04 @ Thu, 13 Nov 03

داريوش جان؛
من عصباني ميشوم وقتي ميبينم شماها هنوز بر سر ابتدائيترين و بديهيترين امور كه پنبه شان سالها زده شده اند داريد از سر كيش شخصيّت با من در مي افتيد. يك نگاه به احتجاجات اميد ميلاني و سينا هدي با من بكن؛ نه تو را بخدا اينها بدنبال ”فهم“ هستند يا بهانه جوئي...؟! اصلاً بخودت بنگر:
۱. عزيزم اين جمله " ... دين يك مسئله شخصي افراد هست و من وارد آن نميخواهم بشوم... " چرا و به چه دليل كذب است؟!“
سعيد: ايكاش برغم آنهمه خواهش و توضيحم قدري توجّه بخرج ميدادي؟! مگه ميمردي؟! باز تو گوئي هرگز به دليل قضاوتم مراجعه نكرده و نشانش طرح مجدّد همين جدلهاي بيهوده. داريوش جان؛ اگر دين به حيطه شخصي افراد محدود ميشد كه الان من و تو سايبرتنيكي حال نميكرديم بلكه تنگ هم توي ايران نشسته بوديم بر دوتا دخترخانم مَشتُ و باحال و عرقمون رو زهرمارمون ميكرديم خير سرمون :-) بعلاوه ديگر مخلّفات :-) و ربع قرن اينهمه مكافات را تحمّل نميكرديم ديگه لامپ صد جان! ببين؛ جمله ات در قرائت خبري=تصديقي=علمي=توصيفي آن واجد هيچگونه محتواي صدق نبوده/نيست و نخواهد بود ــ برو به تاريخ تكامل انسان از عهد نئاندرتالها تا همين كرومگنون/انسان معاصرت يك نگاه سرسركي بنداز تا بفهمي منظورم را. امّا اگر آنرا بعنوان يك گزاره انشائي=آرزو=ارزش=خواست طرح كردي كه پس نبايد نگران ابطالش و خواندن من مر آنرا به كذب محض تلقّي نموده و دلخور بشوي و سپس لكچري طولاني اندر ثواب و صواب مروّت با دوستان/مدارا با دشمنان بهم بدي. پس معلومه به پيچده گي كلامم پي نبردي. بيخود نيست اين آرياي خموش و شيطون و اون گوشه نشسته هي بهم سيخ ميزنه كه سعيد چموشِ مرده شور برده يك كم ساده تر بنويس خير سرت ؛-)

۲. داريوش: ”ممنون از اينكه به من آموختي دين يك ملت فرهنگ آن ملت است و اگر آن را بالا آورد آن ملت وجود خارجي ندارد يعني با اين تز جنابعالي، الان شما و بنده و تمام آنهائي كه امروزه به عنوان ايراني ميشناسيم در حقيقت ايراني نيستيم چرا كه نسل و موجوديتي به نام ايراني در دوره ساسانيان بعد از بالا آوردن زرتشت و تحميل اسلام به آنها از بين رفته اند و به تعبير شما وجود خارجي ندارند بلكه عربيم نه ؟!!!“
سعيد: حرف منرا قلب و تحريف نكن. دين جزو فرهنگ يك ملّت و بخصوص ماست و نه مساوق/هم ارز با آن كما اينكه تو در دهانم ميگذاري. در ضمن ديدي كه ساخت جامعه و فرهنگ و حتّي هويّت (دقّت كن: نه ”ملّت“ كه اصلاً يك مفهوم مدرن است و در دنياي قديم نه ”كشور“ و نه ”مليّت“ اصلاً معنا نداشته است. مثلاً در قرآن وقتي ميگويد ”ملّة ابراهيم“ منظورش ”دين ابراهيم“ است و نه قوم. بنابراين خيلي جالبه كه ما در مقابل واژه نشناليتي اصلاً داراي واژه معادلي در زبانمان نيستيم و همان واژه آرماني ـ عربي ”ملّة“ را كه يعني ”دين“ همچون يك مشترك لفظي بكار ميبريم. پس ميبيني نفوذ دين را در ساخت استخوانبندي فرهنگ و ضمير كاگنتيو آن! بنابراين وقتي ميگي ايراني در مقابل عربي بايد بداني كه داري يكسري افرازهاي/واژه هاي مدرن را سبكسرانه به دنياي كهن سرايت و تعميم ميدي كه اصلاً فاقد ما به ازاء بوده اند. ميداني يك روش مناسب و بنيادين از براي فهم تاريخ اصلاً چيه؟! عدم تسرّي و تعميم و انتسابِ آنچه را از ذهنيّت و افرازهاي زباني و رواني و برشهاي شناختي عصر مدرن خودت كه بافت و ساخت تلقّيهايت را جهان تشكيل ميده به دنياي كهن و ماقبل آن. به تو و تمام دوستان در اينجا آنهم روششناسانه توصيه ميكنم كه قبل از مطالعه سيستماتيك تاريخ بشينيد يكدور مردمشناسي=آنتروپولوژي بخوانيد. با اين علم آنگاه اگر به سراغ تاريخ برويد؛ ممكن است از سرايت ويروسهاي فعلي ممتيكي خودتان به گذشته و بنابراين آلودنش پرهيز نموده و بدان با عدم تحريفش واقعاً قادر به فهم نسبتاً درست وقايع و علل آنها بوده باشيد. بگذريم!) منتسب به همان آدميان ايراني، بقول تو، اقوام ساكن فلات منطقه اي بنام ايران، بقول تو، و ساكنين ديگر مناطق حواشيش از زير يك امپراطوري، شاهنشاهي، به زير سلطه امپراطوري، اسلام، در آمدند. يعني با ترك دين آباءُ و اجدادي خودشان بعلاوه تغييرات عواملي ديگر كه كلّاً در تركيب شيمي هويّتي آنها در افتاد به ملّت و منطقه و زبان و دين و آئين و سنّت و حكومت و هنر و كلّاً همانكه كه گفتم ”فرهنگ“ ديگري بدل گشتند و اين همان تقويت(نه اثبات چون در علوم بغير از رياضي و منطق قضايا اصلاً اثبات نميشوند بلكه قطعاً ابطال ميشوند.) تئوري من است كه تو بحساب خودت آمدي با مثال نقض ابطالش كني. افتادي توي كوزه ولي متوجّه نيستي :-)

۳. داريوش: ”اگه ربع قرن كشيديم براي همين خلط مبحثي بوده كه آقايان از دين قرائت كرده اند و به جهت منفعت طلبي خود آنهم از نوع ماكياويليش با صداي رسا گفتند: آنهائي كه ميگويند دين يك مسئله شخصي است در پي ضربه زدن به اسلام و نظام ميباشند. نگو كي گفته كه همشون ميگن!“
سعيد: خوب كما اينكه راست ميگن؛ امّا مراد باطل ازش ميكنند :-) :-) :-) چرا فهمش واست اينقدر مشكله؟ ميگي نه بشين يكدور جامعه شناسي اديان را بخوان تا بفهمي كه قضيه اصلاً ماهيّت سياسيش، ماكياولي، فقط يكي از ابعاد فسقلي قضيه است و اين توئي كه با دوختن چشمت به جزء بجاي كلّ بافت و شبكه فرهنگي ملّتمان از فهم گشتالتي اوضاعش غافل شدي.

۴. داريوش: ”به شاه و خميني هم كار ندارم چيزي كه براي من مهمه و هر روز شاهد آن هستم بيشتر شدن اختلاف ... ميباشد.“.
سعيد: خوب، بيخود ميكني جانم :-) تاريخ امروز ما محصول تاس انداختن خدايان مست آلمپ در آنسوي كوههاي درياي مديترانه نيست قربونت!!! گذشته ما تا حدّي امروز و آينده ما را دترماين ميكند يا بهتره بگم رقم زده/ميزند. پس اينكه تو به عوامل تاريخساز جامعه خودت، حالا بهر علّت، بي اعتنا هستي فقط مايه به سنگ خوردن مجدّد سرت ميشود و يا گزيده شدنت از همان و همان سوراخهاي هميشگي. سه تا انقلاب كرديم آنهم ظرف ۱۰۰ ساي و ميبيني كه اندر خم يك كوچه ايم و بكار خويش انگشت بدهان و حيران. كافي نيستش ديگه؟! پس دقيقاً بهتره كار داشته باشي و سرنوشت شوم فعلي ملّت خودت را بر روي منحني تاريخ از سر صبر و حوصله و با كاربرد و ابتكار روشهاي علمي قادر به آدرس دادن باشي. فرار از مسائل و مشكلات تو را به خطّ آخر مسابقه هم اگر به زعم خودت برساند؛ آنگاه تو را كسي برنده نخواهد دانست؛ يعني بحراني را حل نكرده اي.

۵. داريوش: ”هر چه به دين و مذهب بپردازيم (چه در تائيد آن و چه در رد آن) فقط آب به آسياب ريختيم.“
سعيد: باز از سر بيدقّتي و نخواندن مطالبم در اينجا نسبتِ نادرستي را به من ميدهي. من هرگز وقت با ارزش خودم/شمايان را صرف نفي/تائيد اديان نميكنم. هزاربار گفتم و بازم ميگم كه دين بعنوان يك نهاد اجتماعي و بروزات عيني خود ميبايست در فرمولهاي محاسباتي يك مصلح و روشنفكر لحاظ بشود تا اگر قصد ترميم/بهبود/تغيير جامعه خويش را در عمق جمجمه اش دارد آنگاه از سر جهالت و ساده انگاري آب در هاون نكوبد و مايه فاجعه و ببار آوردن مشكلات بيشتر، بجاي حلّ آنها، نشود. اين تز من نيست؛ برو از هر جامعه شناسي كه عشقته بپرس. بالامجان؛ حتّي ماركس و انگلس صد بار كافرتر و ملحد تر از من و تو نيز ناگزير شدند تا در حين صورتبندي نظريات فلسفي خويش در باب رفتار تاريخ به نهاد دين و ماهيّتش و بلكه مواجهه مناسب با آن آنهم در تناسب با اهداف اتوپيكشان نيز بپردازند. مگر در شوروي سابق و چين نرفتند اماكن و مدارس مذهبي را تخريب و يا تعطيل كردند تا بلكه مايه تخدير توده ها را از خلقها بازبستانند؟! چرا؟! خوب اين يك سياست، حالا به صحّت و سقمش كاري نداريم، بود و ناشي از حيثيّتِ وجودي/عيني/واقعي/مؤثّر دين و اينكه رهبران انقلاب و دولتين شووروي و چين ميبايست بالاخره آنهم در تلائم با اهدافشان يك تصميمي/سياستي/عملي اتّخاذ ميكردند ديگه و كردند و بهايش را هم پرداختند!!! پس؛ همينطور است وضع و حال من و تو شبح و مهشيد و سينا و اميد و آريا و رهگذر و نادر و كذا و ... يعني ماهائيكه دور هم جمع شده ايم تا عقول و معارف ناقص و اكثراً اشتباه خود را پس از آناليز جهان پيچيده اي كه با آن مواجهيم آنهم از براي حمله به مسائل و چالشهاي جنبش، منجمله مشكلات برآمده از وضع دين در جامعه مان، در ديگ جوش كامنتدوني شبح ريخته بلكه با اين مهندسي ممتيكي انشعابهاي رهائيبخشي در شجره تكامل فرهنگي ملّتمان قابل جوانه زدن باشد تا با بالا رفتن از آن به سر شاخكهاي كوري و سپس مرگ محكوم و محتوم و مختوم نشويم.

۶. داريوش: ”سعيد جان فكر كنم آن چنان كه ماركس خط رفرنس تو براي كوبيدن ديگران است براي تمام چپگرايان سوسياليست عالم نباشد عزيزم اينكه ماركس در قرن 19 چه كرد و چه نكرد به من و شمائي كه وارد قرن 21 شده ايم ربطي ندارد من هم اگر كتابي (حالا يا نظريات ماركس و يا هر چيز ديگه اي) مطالعه كنم مطمئن باش نه دربست قبول ميكنم و نه دربست رد ميكنم چرا كه من منم نه نويسنده آن كتاب و نه منتقد دگم انديش آن.“.
سعيد: حالا فرض كنيم همينطوره كه تو ميگي. خوب. بگو اصل مشكلت چيه ؟! بحث كوبيدن نيست. بحث عدم تكرار و كاربرد نظريات نابخردانه و بيجاست. من كه ميبيني اگه لازم باشه قرآن و پيامبران و هر كه از ديگران و منجمله خودم را نيز نقد ميكنم. رشد يعني همين ديگه. واسه من امر اصلاً همان مقدّس ”پروسه نقد“ است. من خداپرست هم نيستم تا چه رسد انسانپرست؛ ميخواد ماركس باشه ميخواد پاركس بشه. من از بتپرستي و جنون و عشق كور نسبت به اشخاص و اشياء نفرت دارم و با تمام قدرتم و ابراهيم وار با آن مبارزه ميكنم. نيچه را باز/بخوان تا بفهمي چرا من حيات فرهنگ و بلكه يك ملّت را در گرو نقد ميدانم؛ آنهم پيوسته و پيگير و كوشا. پس هر كي دوشاهي داده و ازم طلبكارست بياد دوزار بگيره و با كسي هم تعارف و معامله زيرجلكي/ميزي ندارم؛ داداش :-)


داريوش شاهد 11:31 @ Wed, 12 Nov 03

سعید جان چرا عصبانی میشی؟
مگر نه اینکه با سعه صدر بايد با همديگر مدارا کنیم ، مگر خودن در کامنتها ننوشته اي " با دوستان مروت با دشمنان مدارا ".
واقعا مروت تو اينه يا شايد هم من اشتباه كرده ام و من و يا ديگر دوستان جزو دوستان نيستيم.
لامصب اگه دوست نيستيم حداقل دشمنم دان و مدارا كن.
من تاكنون به خودم اجازه بستن تهمت و افترا به شما نداده ام (كه يكي از دوستان ميشمارمتان و موضوع آخرين نامه ام نيز "فراموشتان نميكنم" ميباشد) ولي شما نميدانم چرا و براي چه ، رسالت سنگين خود را كه در نامه نگاري هاي آخر به تفاهم رسيده بوديم و آن اين بود كه تمام سعي و تلاش شما در راستاي دفع دگم انديشي حداقل در اين وبلاگستان ميباشد ، به يكباره از ياد ميبري و كلنگ به بن عمارت ساخته شده ات ميزني و طرف مورد خطابت را به يكباره مورد رگبار قرار ميدهي و ميگوئي :
" ... به همين يك جمله سرتا پا كذب خودت يك نيم نگاه بنداز ... "
عزيزم اين جمله " ... دين يك مسئله شخصي افراد هست و من وارد آن نميخواهم بشوم... " چرا و به چه دليل كذب است يعني شما ميگوئيد اشخاص نبايد و نميتوانند دين مورد علاقه خود را انتخاب نمايند و بايد كساني كمافي سابق نه تنها براي آخرتشان بلكه براي دنيايشان هم تصميم بگيرند.
و يا با گفتن جمله "... گرفتاري بدون علاج خود، از مقوله اي كه تو و سينا هدي و نادر و تا حديّ شبح و البتّه آريا بدان دچاريد بعلاوه رهگذر ثاني و بسياري ديگر در اينجا..." خود را در يك كفه و ديگران را در كفه ديگر ميگذاري و به عبارتي با همه سر بحث و جدل داري. ( گر چه اين يك راكشن قهرمانانه است ولي ديگر در قرن 21 چندان جذابيتي ندارد).
سعيد جان فكر كنم آن چنان كه ماركس خط رفرنس تو براي كوبيدن ديگران است براي تمام چپگرايان سوسياليست عالم نباشد عزيزم اينكه ماركس در قرن 19 چه كرد و چه نكرد به من و شمائي كه وارد قرن 21 شده ايم ربطي ندارد من هم اگر كتابي (حالا يا نظريات ماركس و يا هر چيز ديگه اي) مطالعه كنم مطمئن باش نه دربست قبول ميكنم و نه دربست رد ميكنم چرا كه من منم نه نويسنده آن كتاب و نه منتقد دگم انديش آن.
ممنون از اينكه به من آموختي دين يك ملت فرهنگ آن ملت است و اگر آن را بالا آورد آن ملت وجود خارجي ندارد يعني با اين تز جنابعالي ، الان شما و بنده و تمام آنهائي كه امروزه به عنوان ايراني ميشناسيم در حقيقت ايراني نيستيم چرا كه نسل و موجوديتي به نام ايراني در دوره ساسانيان بعد از بالا آوردن زردشت و تحميل اسلام به آنها از بين رفته اند و به تعبير شما وجود خارجي ندارند بلكه عربيم نه ؟!!!.
عزيزم اگه ربع قرن كشيديم براي همين خلط مبحثي بوده كه آقايان از دين قرائت كرده اند و به جهت منفعت طلبي خود آنهم از نوع ماكياويليش با صداي رسا گفتند :
آنهائي كه ميگويند دين يك مسئله شخصي است در پي ضربه زدن به اسلام و نظام ميباشند.
نگو كي گفته كه همشون ميگن!
به شاه و خميني و كي و كي و كي هم كار ندارم چيزي كه براي من مهمه و هر روز شاهد آن هستم بيشتر شدن اختلاف دور كمر آقايان و خانمهاي خودي (بخوان مذهبي) و غير خودي (بخوان لامذهب) ميباشد و هر چه به دين و مذهب بپردازيم (چه در تائيد آن و چه در رد آن) فقط آب به آسياب ريختيم و اختلاف دور كمرها را بالا برده ايم.
ببخشيد سعيد جان من حافظه خوبي ندارم و تئوريها و القاب فرنگي و قلنبه و سلنبه يادم نميمونه فقط برداشت خود را از مسائل ميگم و كاري هم ندارم كه با فلان نظريه ميخونه يا نه!
خدا بگم چيكارت كنه!! فقط با من جدل نكرده بودي كه كردي.


سعيد 14:25 @ Mon, 10 Nov 03

داريوش جان؛
نه تو را بخدا ”... درش را نبند ـش ...“ بذار ببينيم كه حرف حسابت چي چيه تو :-) ؟!
به همين يك جمله سرتاپا كذب خودت يك نيم نگاه بنداز: ”... دين يك مسئله شخصي افراد هست و من وارد آن نميخواهم بشوم.“ تو شايد خيلي چيزهاي ديگه هم لابد دوست داري بگي شخصيه ولي كو خردلي از حقيقت درآنها ؟! درضمن، همين گفته ات بيان يك تمايل، انشاء، بود يا بيان يك امر واقع، فاكت، ...؟! قبل از آنكه بري دنبال بدر آمدن از اوهام خود بافته ات، تركيب هوسها با واقعيّات، بهتره اينرا نيك بداني كه هيچ جامعه شناسي، حتّي ماركس، مرتكب چنين خبطي بدين آشكاري نشده است! بقيه حرفهايت هم نشان عدم درك تقريبي درستي از مطالبم دارد؛ پس بحث با تو هم چون اميد ميلاني و سينا هدي بيهوده است. ده مشخّصه دين را آن زير براي اين بيان كردم تا بفهمي/ند كه در حين پژوهشهاي اجتماعي ما هيچ نيازي به پردازش تجارب ديني، مثلاً از آن زاويه كه ويتگنشتاين بدان مينگريست، و گرفتاري بدون علاج خود، از مقوله اي كه تو و سينا هدي و نادر و تا حديّ شبح و البتّه آريا بدان دچاريد بعلاوه رهگذر ثاني و بسياري ديگر در اينجا، درباره مناطها/ضوابط اعتباري و قدسي و حقيقي و انساني آن نداريم. تو فرق ميان ”منصه و بروزات اجتماعي“ دين را با حقّانيت يا قلمروهاي خودساخته ذهني ايده آلت از براي آنرا درس مثل رهگذر ثاني چنان دچار خلط و اشتباهي كه هنوز برغم تفكّر و جهانبيني خودت ميگي: ”مردم دين را بالا آورده اند“. هيچ قومي فرهنگ خودش را بالا نمي آورد كه در آنصورت ديگر وجود خارجي ندارد و بنابراين بيا ديگر سر بي صاحب نتراشيم. شاه هم مبتني بر همين گمان باطل/ساده لوحانه امثال تو بود كه فرمان چاپ آن نامه كذائي به امضاي ”رشيدي مطلق“ در كيهان و انتساب خميني به آن القاب كذا و توهين به مقدّسات و تابوها و شعائر مردم و اصولاً كاسمولوژي آنها را داد و ربع قرن كشيديم آنچه بر ما رفت با انفجار اين بمب در تاريخمان و باز تو آمدي ميگي*: ”جان من اين قضيه دين را همين جا ببندش كه من واقعا نميخوام بيش ار اين رو كنم، چرا كه دين يك مسئله شخصي افراد هست و من وارد آن نميخواهم بشوم.“ :-)
==============
*علي (ص): اَلْـعـَقـلُ هـوَ الـْتـّجـاربْ.


شبح 22:47 @ Sat, 8 Nov 03

مهشيد عزيز!
از اين که از دست‌ام دل‌خوری خوش‌حال هستم و يک خبر خوب هم برات دارم من هم از دست تو دل‌خورم!
تو که نمي‌خواهي از دست آقاي بکتاش هم دلخور باشم!؟
پس اجازه بده کمی نسبت به تو غیرمنصفانه قضاوت کنم! این کار دو تا خاصيت برام داره هم تو از دست‌ام دلخور مي‌شي و هم من می‌تونم اين‌جا را اداره کنم و بوی تخم‌مرغ گنديده فضا را پر نکنه!
حالا از شوخی و جدی گذشته اميدوارم همه با هم سعی کنيم فضای نظرخواهی‌ها را از ناسزاگويی و تملق‌گويی که هر دو به يک اندازه مخرب هستند تهی کنيم.
بهتر است هم‌ديگر را تحليل شخصيتی نکنيم و شرلوک‌هلمز وارد ضربين دست نگيريم تا انگيزه‌ی نظر دهنده‌گان را کشف کنيم.
من خيلی از اين که لطف کردی و نظر دادی تشکر می‌کنم. اميدوارم هميشه از دست هم دلخور باشيم! اما دل هم را نخوريم!

پانته‌آ عزيز!
از براز تاسف‌ات و معذرت خواهی‌ات تشکر می‌کنم. چيزی که مهم نيست دليل اين کار و يا حتا انگيزه‌ی توست! خود عمل‌ات به خودی خود انسانی و مترقی است. باشد که چنين باشيم.


پانته ا 18:15 @ Sat, 8 Nov 03

کامنت ۲۷۷-- اما شبح سکوت می کند. اعتراض من را برای اینکه بکتاش از من نام نیاورده بی مورد می خواند و توهین های خانم را (منظوره نویسنده من هستم )با اینکه رهگذر از او نامی نیاورده است وارد می داند. حتی خود آن خانم بعد از نوشته من از رهگذر معذرت می خواهد اما این تحت تاثیر نوشته های شبح نبود. من اصرار دارم این را تحت تاثیر نوشته خودم بدانم. شمارهُ نوشته ها نشان دهنده این حقیقت است.

جالبه - خودم زنده و حقیقی اینجام - حداقل هیچکی ندونه خودم که میدونم کامنت ۲۰۰ رو تحت تاثیر چی بوده که نوشتم - شماره نوشته ها هم نمیتونه ملاک هیچ حقیقتی باشه - با عرض معذرت اصرار شما بیمورد است -


مهشيد 15:33 @ Sat, 8 Nov 03

سخنی با دوستان :
چند سال پيش در استکهلم اتفاق عجیبی برای من افتاد. اتفاقی که می شناختم ولی فکر نمی کردم برای من بیافتد. خانمی بود که مظهر به تمام معنی یک زن ستم دیده است. در خانه از شوهرش مظلومانه کتک می خورد و هنوز هم می خورد و در بیرون به نقش یک آزادیخواه و طرفدار حقوق زنان به زنان دیگر نصیحت می کرد و رهنمود می داد و سرزنش می کرد. تا به امروز موجودی این چنین مفلوک در عمرم ندیده بودم.(در باره این گونه زنان شاید بعدها چیزی نوشتم من البته این زنان را معلول جامعه مردسالاری می دانم ، اما گفتنی در این مورد زیاد است) این زن به دلایلی که نمی دانم چه بود مرا به عنوان دوست خود انتخاب کرد. من او را هرگز به عنوان دوست انتخاب نکردم. اما فکر می کردم شاید این همنشینی بتواند برای او کمکی باشد. برای خودم نوشابه باز نمی کنم اما من و دوستانم با زندگی ساده و یکرنگمان روش دیگری برای زندگی را تبلیغ می کنیم .
خلاصه یکی از روزهای عادی که این زن طبق عادت از شوهر خود کتک می خورد و اتفاقا من نیز در این ماجرا حضوری ناخواسته داشتم و وقتی این زن در پشت من پنهان شد من به جای او کتک خوردم. سعی کردم از آن مرد شکایت کنم. اما این زن با صمیمیت و وفاداری خاص خود در پشت سر همسر فداکارش قرار گرفت و هر دو بر علیه من در استکهلم دست به تبلیغ زدند. هر دو به همه گفتند که من زنی خراب و فاحشه هستم و دخترانم (‌دختر خوانده ای داشتم در آن زمان که با ما زندگی می کرد ) فاحشه هستند و ...
روزی او را دیدم ، در جمعی بودیم ..و خواستم به او پرخاش کنم. گفت مهشید جان من از تو دلخور هستم...سرم سوت کشید...گفتم از من ؟ از من دلخوری که هرگز هیچ از تو به کسی نگفتم و تو همراه با شوهرت سعی کردی با بدگویی هایت مرا خراب کنی (‌من به این بد گویی ها چنان اهمیت نمی دهم..می گویم شنونده باید عاقل باشد. اما اگر نبود دیگر من چه کنم ؟) گفتم تعجب می کنم که رویت به سنگ پای قزوین دو تا پنالتی زده..حرف بسیار جالبی زد ..گفت : مهشید جان از تو دلخور هستم چرا که آدم همیشه از دوستانش دلخور می شود .
وقتی این حرفش را شنیدم لبخندی بر لبهایم نشست..کمی فکر کردم و گفتم : می دانی عزیز جان..حق با توست..کاملا حق با توست..و بر اساس همین حرفت، من از تو اصلا دلخور نیستم و هرگز دلخور نخواهم شد...و راهم را ادامه دادم ..از میانش گذشتم..انگار که هواست.

من از شبح دلخور شدم ..و هستم..و خواهم بود..بر اساس همان تنها حرف زیبایی که از یکی از درمانده ترین زنان دنیا شنیدم.
من از حرفهای آقای بکتاش و یا خانم پانته آ و یا دیگرانی که در اینجا و آنجا مرا چنین و چنان خوانده اند اصلا دلخور نمی شوم. من از شبح دلخور می شوم.
به نظر من برخورد شبح غیر منصفانه و غیر عادلانه بود. خواسته من این نیست که شبح از من دفاع کند. من زن ضعیفی نیستم که نیازمند دفاع باشم ..( البته پیشنهاد بکس بازی شبح را هم رد می کنم ) اما من از شبح این توقع را دارم که منصف باشد. وقتی آقای بکتاش به میلیونها نفر توهین می کند و آنها را خر می خواند (‌البته کار همیشگی شان است..دفعه اول و آخرش که نبود ) به او حد اقل همان اعتراضی را بکند که به رهگذر ثانی می کند که سیصد نفر را از زیر بته عمل آورده خواند (‌به نظر من این توهین زیاد بزرگی نیست با توجه به اینکه دوستان ح.ک.ک چندان هم خود را مثل مذهبی ها به مسائل سنتی خانواده وابسته نمی دانند ) اما شبح سکوت می کند. اعتراض من را برای اینکه بکتاش از من نام نیاورده بی مورد می خواند و توهین های خانم را با اینکه رهگذر از او نامی نیاورده است وارد می داند. حتی خود آن خانم بعد از نوشته من از رهگذر معذرت می خواهد اما این تحت تاثیر نوشته های شبح نبود. من اصرار دارم این را تحت تاثیر نوشته خودم بدانم. شمارهُ نوشته ها نشان دهنده این حقیقت است.
حرفهایم را قبلا زده ام. احتیاجی به تکرار نیست..فقط می خواهم یک چیزی را بگویم.
مدتی اینجا نیامدم و چیزی را نخواندم. خسته بودم و آزرده..برای هر دو حق داشتم و به خودم حق می دهم که از شبح خسته باشم و آزرده.
شبح برای حفظ نظرات مختلف در کامنت ها و برای همگون نشدن نظرات تلاش می کند. این تلاش را من ارج می گذارم. من نیز از خواندن قربان صدقه هایی که در وبلاگهای مختلف می شود دید چندان دل خوشی ندارم و کامنت های وبلاگ شبح از این نظر بسیار جالب هستند. اما معتقد هستم که برای حفظ این جو نباید به کسی آوانس داد. این آوانس دادن است که داد من را بر می انگیزد. من بخوبی می دانم که شبح کمتر از من مخالف گروههای سکتاریستی و خود گرا نیست. اما دلیلی برای این آوانس ها ندیده و نمی بینم. این زیر سبیلی در کردن توهین های بکتاش را صدور مجوزی برای توهین های بیشتر او می دانم. شمر و سعید هم قبلا با دوستان دیگر برخوردهای شدیدی داشتند ( که البته با هر دوی آنان برخورد شد ). اما اگر شیوه های خود را در برخوردهایشان با انسانهای مخالف در اینجا عوض کردند ، دلیلشان چیز دیگری بود.شاید یکی از دلایل این بود که این دو خودشان فکر می کنند و سکتاریست نیستند و در جمعی که کلا انسانهای خارج از آن جمع را احمق و بیشعور تلقی می کند زاد و نمود نمی کنند ..این امر در مورد همه صادق نیست. در مورد فرد نام برده که ابدا صدق نمی کند.
در مورد نوشته هایی که تعداد کامنت ها را به بیش از دویست رسانده است. از دوستان تشکر می کنم از بابت تحلیل و باز کردن بیشتر مسئله ..چندان دل خوشی از شنیدن دفاع از خودم ندارم ..بلکه بیشتر مایلم مسئله تحلیل و بررسی شود. امیدوارم که این چنین ادامه داده شود.
سینای مهربان فکر می کنم که دچار مشکلی شد. کامپیوترش دچار قفل شد و نوشته های آپ دیت شده در وبلاگ مرا ندید و فکر کرد که من وبلاگ را بسته ام. من گفتم که اگر شبح بتواند ثابت کند که من یهودا بوده ام این کار را می کنم. ولی شبح نتوانست چنین اثباتی را بکند. اگر روزی بتواند اثبات کند که من یهودا هستم این کار را می کنم. در آن صورت باید به قول سعید اثبات کند که ح/ک/ک مسیحا یی است نجات دهنده و آلترناتیوی برای نجات انسان ایرانی ، که این همان قدر غیر ممکن است که اثبات دمکراتیک و مردمی بودن جمهوری اسلامی..پس این نگرانی بی مورد است عزیزان..من همچنان خواهم ماند. همچنان خواهم راند.
این ها را خواستم بگویم. و بگویم که دیگر از این حدیث بگذریم. هر چند که انگار دوستان قبل از من به این نتیجه رسیده اند.
خواستم از سینا و سیاوش و سعید و داریوش و دیگر عزیزانی که نامشان را به یاد نمی آورم تشکر و در صورتی که سوء تفاهمی به وجود آمده است عذر خواهی کنم ( نام بکتاش و دیگران آن سویی در این عذر خواهی وجود ندارد و نخواهد داشت. من از ایشان حتی دلخور هم نیستم و نخواهم شد. )
از شبح اما دلخورم. از او توقع انصاف بیشتری دارم .بر طبق تنها گفته زیبای آن خانم..آدم فقط می تواند از دوستانش توقع داشته باشد و دلخور شود. :)


داريوش شاهد 1:33 @ Sat, 8 Nov 03

در ضمن يادم رفت بگم كه (منظورم با شما هم هست سينا جان):
مثلا اين لايروبي كردن دعواي حكك با مهشيد و يا فيخالدون مخ مهشيد و خودتون را كنكاش كردن كه چرا و چگونه اينگونه با هم برخورد ميكنيد هم يكي از همون مسائل مهميه كه گفتي بايد بپردازيم؟!
سينا جان بزن بابا جان بزن ، نوش جان .
ما هم الكل صنعتي "اتحاديه" ميخوريم ، بلكه بميريم و اين روزها را نببينيم.
خوش باشيد.


داريوش شاهد 1:24 @ Sat, 8 Nov 03

سلام آقا سعيد ،
اگر به گفته خودت حق با من است (كه خودم شك دارم) پس چرا دوباره صغري و كبري ميچيني ؟
واقعا فكر ميكني ميدانيم چه ”نميخواهيم“ و چه ”ميخواهيم“ ؟! (”چرا و چگونه“ اش بماند).
مثلا همين كه گفتي ميخواهيم بدانيم جايگاه و نقش اسلام در جامعه ما چطور است و چگونه بايد باشد ، واقعا مردم ايران بعد از ربع قرن حكومت اسلام ناب (حالا از هر نوعش) هنوز دغدغه تعيين پوينتهائي هستند كه ببينند اسلام براي اون چه نسخه اي پيچيده ،نه بابا بالامجان مردم دين را بالا آورده اند ، تو كه اينقدر خوب و باحالي پس مسلماني را نبايد به زبان قبول داشته باشي ، بلكه مسلمان آن است كه واقعا تسليم باشد ، واقعا 90 درصد مردم ايران تسليم هستند.(جان من اين قضيه دين را همين جا ببندش كه من واقعا نميخوام بيش ار اين رو كنم، چرا كه دين يك مسئله شخصي افراد هست و من وارد آن نميخواهم بشوم).
در ضمن منظور بنده از 10 درصد اين بود كه 10 درصد از مردم به چالش پيش روي ايران بدين صورت كه اينجا هست ، مينگرند ، نه اينكه 10 درصد مردم دغدغه ايران دارند.
(مطمئن باش اگر با خودم داشتم حرف ميزدم ديگه تايپش نميكردم عزيز).
گفتي حكك و كردي كبابم !!! عزيز ،من پيش از اين هزينه اش را داده ام. وصف حال اونها هم دست كم از اين مانيفست شما ندارد ،حكايت شما و حكك ، حكايت دو روي يك سكه است . هر دو سرنا را داريد از سر گشادش ميزنيد. من ميگم مردم دارند از گشنگي ميميرند شما دم از پلورآليسم ديني ميزنيد ، يكيتون چون مصلحين داخلي ميخواهيد عباي اسلام را بر تن حكومت داشته باشيد منتها نه به صورت كنوني ، چون ميدانند كه به هرحال هر چيزي لايف سايكل دارد و لايف سايكل اين جورش هم تمام شده و به قول شبح "تشخيص مصلحت خودمون" را راه اندازي كردند ، يكيتون هم كه چون مادرزاد (به هر حال پدر و مادر اين حكك فرنگي هستند كه) دين ستيز بوديد ، گير داديد به اون سر چپق ، كه اسلام با حقوق بشر منافات داره و در يك كلام :
"هر كي به اسلام دست نزنه!
حكك نيشش ميزنه!"
به پير به پيغمبر (ببين اصلا رفته تو خونمون اين اسلام ، اونوقت تو بگو ما كافريم) مشكل اين موجود بدبخت فلك زده كه نامش ايرانه يافتن تطابقها و يا عدم تطابقهاي اسلام با حكومت نيست ، به خدا اين كار رو كه داخلي ها دارند ميكنند.
بگذاريد اسلام و مسلماني همين طوره كه هست باشه ، عاقلان دانند كه چه كنند.
شما الان طوري بايد حرف بزنيد كه من نوعي كه صدها فرسنگ انور دهكده جهاني هستم اصلا نفهمم دين تو چيست و بيخود آب به آسياب تئوكراتها نريزم كه تئوكراتها خودشون به خوبي از پس اين كار بر ميآيند.
والبته اين بخش از حرفهايت را كه ما نيز رنسانسي در پيش داريم 100 درصد قبول دارم واصولا من هم همين را ميگم، منتها جريان اين روشنفكري ديني را در اروپا وقتي ديديم كه هنوز از اسب براي نامه رساندن استفاده ميكردند نه ايميل! كه امروزه فاصله بين بين موجهاي تافلري را به سال رسانده است.
بله من هم همين را ميگم:
هر چه ميكشيم از دست چهارتا روضه خونه! .
واقعاً همينطوره !
و من به اين رسيده ام و گفته ام: ”الفاتحه“؛
ديگه چيزي نداريم كه ببازيم ، همش رو باختيم سعيد جان .
و آخر داستان هم باز ذات انور آبي را نشان دادي و به ما (يه مشت بيچاره ايروني داخلي)گفتي :
خلايق را هر چه لايق!!!
دستت درد نكنه!!!
برو رفيق ، برو ساكي رو بزن ، خودمون يه خاكي رو سرمون ميريزيم.
از همه دوستان علي الخصوص خود سعيد خان معذرت ، من بد جوري خرابم ، خرااااب .


سعيد 17:56 @ Fri, 7 Nov 03

سينا جان؛
به همچنين. . .
مرسي/سعيد


سينا هدا 13:16 @ Fri, 7 Nov 03

سعيد عزيز!
من تسليمم!
قصد تفرقه انداختن و حكومت كردن را نداشته و ندارم.
چرا كه از پدرسالار شدن بيزارم.
بنا به اعتقاد خود خواستم همه ي دوستانم را به ظلمي كه بر مهشيد رفته و ميرود اشاره كنم.
بجاست كه از هركس به اندازه ي وسعت وجوديش توقع داشت.
اما من اين راز را نديده ميگيرم.
براي اين قصور مرا ببخش عزيز جانم و عصباني نشو!
من به دوستي تو و شماها نياز دارم.چرا كه اكثرا رو بخير و خوبي داريد و براي اين هدف مقدس هزينه ميكنيد...اين يعني اهل سفريد و رفاقت. من دنبال يار ميگردم. تنها همين است كه از عالم برايم معنا دارد و شايد سرمايه اي باشد جاودانه.


سعيد 12:51 @ Fri, 7 Nov 03

سينا: ”با استفاده از بكاربردن كلمه ارتكاب مسلما قصد اين را داشتي كه بگويي مهشيد بي انصاف است و عذر خواهي را نوعي جرم و خلاف در سيستم فكري و عاطفي خودش ميپندارد.“

سعيد:
به نكته خوبي اشاره كردي آيا براستي چنين است كه گفتي؟! يعني عذرخواهي در نزد دستگاه ذهني مهشيدجان واقعاً يك جرم است؟!
۱. آيا در فارسي من حق ندارم مثلاً بنويسم: ”شما اگر مرتكب عمل خير بشوي روسفيد و اگر مرتكب عمل زشت بشوي روسياه ميشوي“؟!
۲. آيا اين نظريّه من و شبح بود كه اگر شخصي آنهم بهر دليل نخواست عذر خواهي بكند آنگاه بزعم تئوري مسخره تو بي انصاف است؟! (در همان متن و بعنوان يكي از شقوق رفتاري ننوشتم كه عذرخواهي نكردن اصلاً حقّ مهشيد است؟! كوري يا مجنون يا بي انصاف يا بدنبال بهانه گيري يا پيله كردن و يا سر از قرائن كلامي درنمياري؟! برغم تذكّرم اين بار دوّم است كه خود را به كوچه علي چپ زده و بر طبل اختلاف ميكوبي؟! بيكاري؟!)
۳. آيا بهر قيمت بايد برروي اين اختلاف جزئي نفت ريخت؟! حال كه نتوانستي يك نقطه ضعف در بافت گفتارم بيابي درنهايت خواستي با پيله به يك لغت، ارتكاب، قدرت روانكاوي و منطق و زبانشناسي خويش را برخ بكشي؟!
۴. آيا من صريحاً و بدون مجامله اشتباه مهشيد را به او تذكّر ندادم آنهم بدون نيش و كنايه؛ همينطور و متقابلاً موارد شبح را آنهم يك به يك و در انتها از هردوشان، اگر كه از جادّه صواب و عدالت خارج گشته بودم، عذر نخواستم و ابراز اميدواري نكردم كه هرچه زودتر پايانش بدهند بهتر است؟!
۵. آيا تو از جائي ديگر از دست من عصياني نيستي و حالا بدين بهانه و منعطف از فرهنگ تعارفات صدمن يكغاز و روضه خواني آمدي واسه ما از يكي امام حسين و از طرف مقابلش يزيد سازي كني؟!
۶. دست بر قضا و اتّفاقاً يكي از پر نيش و كنايه ترين افراد وبلاگستان اين خود تو نيستي؟! تو را بخدا يك نگاه به خزعبلات خودت بكن.
۷. آيا اين بواقع تو نيستي كه دچار پولاريزيشن يا تبعيض قضاوتي و اتّفاقاًُ هرگاه به مهشيد ميرسد همينطوري كه هستي؟!
۸. فرق دوست، آينه، و وكيل ِ مدافع، دفاع بر اساس دستمزد، را ميفهمي؟!
۹. فكر نميكني داري كم كمك با ارتكاب بي نزاكتي نسبت به من از كوپنهاي خودت تجاوز ميكني؟! اينو جدّي بهت گفتم. . .

سيناجان؛ يكبار ديگر بهت اخطار ميكنم؛ دوست باش و نه مدافع؛ نه تنها از براي مهشيد جان، بلكه با همه ما!


سينا هدا 9:16 @ Fri, 7 Nov 03

سعيد عزيز!
دوست نداشتم بيش از اين به اين موضوع بپردازم چرا كه جامعه و آدمها راه رشد خودشان را ميروند و در شهر اگر كس است يك حرف بس است.
يا كلام من قاصر بود يا تلقي تو اشتباه ! به هرحال فرقي نميكند منظور من از بيان آن نصيحت تو به مهشيد اين بود كه تو در سخنت از كلمه ي ارتكاب بهره جستي و به او گفتي عذر خواهي را مرتكب شود...همه ميدانيم كه صرف نظر از معناي لغوي فعل ارتكاب ، مرتكب شدن در مورد عمل جرم و خلاف كاربرد دارد و معروف است...و منظور من نفس نصيحت خيرخواهانه توسط تو نبود بلكه وسط دعوا نرخ تعيين كردن بود..تو در ادبيات محاوره اي ات عمدا و يا سهوا و يا همانطور كه گفتم از باب عادتي كه داري از اين واژهاي چندمنظوره طعنه آميز و ليچار زياد و نيش ( هرچند با نيت خير) زياد استفاده ميكني و با استفاده از بكاربردن كلمه ي ارتكاب مسلما قصداين را داشتي كه بگويي مهشيد بي انصاف است و عذر خواهي را نوعي جرم و خلاف در سيستم فكري و عاطفي خودش ميپندارد.
باري بيا به بحث خاتمه دهيم.لااقل در اين مكاني كه مال ما نيست.تا همينقدرش هم در مقام يك مگس زياده عرض خود را نزد حضرت سيمرغ برده ايم.


شاهد عزيز!
حرفهايت حسابی است اما ما داشتيم به دوستانمان سلام ميکرديم. سلام کردن که عيبی ندارد. دارد؟
ما تا اهل انصاف نشويم همین است ديگر!
از ما چه انتظاری داشتی؟
قبل از به بحث گذاشتن طرحها بايد بتوانيم گلويی تازه کنيم و پيش از آن بايد بفهميم آيا هرکس ميتواند نوشابه ی مورد علاقه اش را سفارش دهد و يا نه همه بايد از يک غرابه بنوشند.
با گلوی خشک که نميتوان نطق کرد!
بايد مدام گوش کرد.


سينا هدا 9:09 @ Fri, 7 Nov 03

سعيد عزيز!
دوست نداشتم بيش از اين به اين موضوع بپردازم چرا كه جامعه و آدمها راه رشد خودشان را ميروند و در شهر اگر كس است يك حرف بس است.
يا كلام من قاصر بود يا تلقي تو اشتباه ! به هرحال فرقي نميكند منظور من از بيان آن نصيحت تو به مهشيد اين بود كه تو در سخنت از كلمه ي ارتكاب بهره جستي و به او گفتي عذر خواهي را مرتكب شود...همه ميدانيم كه صرف نظر از معناي لغوي فعل ارتكاب ، مرتكب شدن در مورد عمل جرم و خلاف كاربرد دارد و معروف است...و منظور من نفس نصيحت خيرخواهانه توسط تو نبود بلكه وسط دعوا نرخ تعيين كردن بود..تو در ادبيات محاوره اي ات عمدا و يا سهوا و يا همانطور كه گفتم از باب عادتي كه داري از اين واژهاي چندمنظوره طعنه آميز و ليچار زياد و نيش ( هرچند با نيت خير) زياد استفاده ميكني و با استفاده از بكاربردن كلمه ي ارتكاب مسلما قصداين را داشتي كه بگويي مهشيد بي انصاف است و عذر خواهي را نوعي جرم و خلاف در سيستم فكري و عاطفي خودش ميپندارد.
باري بيا به بحث خاتمه دهيم.لااقل در اين مكاني كه مال ما نيست.تا همينقدرش هم در مقام يك مگس زياده عرض خود را نزد حضرت سيمرغ برده ايم.


سعيد 5:12 @ Fri, 7 Nov 03

داريوش جان؛
كاملاً حق با توست امّا ميدوني كه بقول فرنگيها و بخصوص در مباحث مديريّتي و برنامه ريزي ميگن ”شيطان در جزئيّات است. دِ دِوِلْ ايز اين ديتيل!“. تمام مطالب حقّ و حسابي تو به ارائه راهكارها مبتنيست بر يك فرضِ كوچولو/موچولوي شيطون كه يك نقد مناسب و محصّل از هويّت سيّال و تاريخي ـ تكاملي خويش بعنوان يك ملّت در دست داريم؛ و حال با تكيه بر آن وقوف به چالشهاي مربوطه در حين گذارمان از سنّت به سمت مدرنيته ميسّر گشته است. بطوريكه حال نه تنها ميدانيم چه ”نميخواهيم“ و چه ”ميخواهيم“ بلكه حال ميتوانيم بدانيم ”چرا و چگونه“ آنچه را ميخواهيم/نميخواهيم به ”منصه ظهور سياسي ـ اجتماعي ـ فرهنگي“ نيز برسانيم. آيا براستي چنين است؟! آن هموطنانِ انيران نشين كذا، بقول مهشيدجان، كه سهله؛ همان ايرانيانِ ساكن هم خيلي معذرت ميخوام حال و روزگارشان بسان خرِانِ گاري به گِل نشسته است و غرق در فكر و وظيفه خويشند و در قبال جنبش رهائيبخش اين ملّت حسابي حيران و سرگردانند؛ درست به مانند گربه اي كه در يك كيسه گوني واسه نيم ساعتي در دست چهارتا بچّه شيطون و حيوان آزار تاب خورده باشد. راه حل و نسخه كه قربونت زياده؛ ميگي نه برو از ”حككا“ بپرس تا به سه شماره تو را به انتهاي لبه ديگر تاريخ رهنمون بشوند يا از آنطرف يكسري به دكتر ابوالحسن بني صدر و سايتش بزن.
ما بنوبه خود(نميگم ما بشينيم مدام بحث دين بكنيم امّا مگر شبح مصنوعاً به اين بحث دامن زد؟! ديدي كه باز مشكل وضع پارادوكسيك اسلام و مدرنيته يا بهتره بگم جزئي از آن يعني ”حقوق بشر“ سر اين جايزه عبادي خانم هويدا شد.) تا ندانيم اين دين، اسلام، نقش نهادين و مؤثّرش در جامعه ما چيست و با آن چه ميكند آنگاه نميتوانيم بدانيم تنشهاي اين جامعه را با دنياي مدرن. پس اينكه حرفهاي ما دغدغه ۵٪ - ۱۰٪ از مردم است را يا از سر اغراق گفتي و يا منظورت را اصلاً نفهميدم! داريوش جان اصلاً اين مسئله ۱۰۰٪ -ي اين ملّت است! چي چي داري ميگي با خودت :-) ياد نادر بكتاش انداختي منو با شعارهايش :-) يعني خود/حزبش رفته اند تكليف دين يك ملّت را در تعاضدش بر عليه مدرنيته در يك اعلانيه فسقلي و بي سرو ته معيّن كرده اند و حكمش را هم صادر فرموده اند و از اونطرف آمده با يك حالت شش قورتونيم باقيدار ميگه اِ چرا امضاء نكردين؟! خوب. شبح هم بهش ميگه رفيق جان؛ من دارم توي ايراني زندگي ميكنم كه حدّاقل ۹۰٪ ـشان مسلمانند و تا اينها تضادّ مدرنيته و دينشان برايشان بنحوي اجماعي حل نشود آب از آب تكان نميخورد. شما بستان و بزن. ما ميگيم نره؛ شما ميگي بدوش! بفرما...!
باري، داريوش جان؛ روزگارمان/سرنوشتمان از دوحال خارج نيستش:
۱. فرهنگِ، صرفنظر از تركيبات شيميائيش، ما بطور خودجوش و طبيعي رشد ميكند و درست همانند آنچه بر اروپائيان در جريان رنسانسشان رفت بر ما نيز خواهد رفت.
۲. از تكامل طبيعي خويش عاجز شده و به شاخه اي اَبْـتـَر در شجره تكامل فرهنگها و ملل در خواهد آمد و آنوقت است كه بعنوان يك ملّت و بشدّت مورد بمبارانِ انواع و اقسام تجاوزها، از فرهنگيش بگير و بيا نوع نظاميش، قرار خواهيم گرفت و كشوري ميشويم مثل افغانستان يا عراق و يا در نهايت اقمار سابق شوروي كه حالا با گرفتن كاسه گدائي در جلوي تخمان چشمشان منتظر ورود به جامعه اروپا يا مهد سرمايه داري، برغم باورهاي سابقشان، هستند.
داريوش جان؛
تو هم تا حدّي نظير نادر بكتاش دوست ديگرمان حرف حقّي ميزني؛ امّا نتيجه گيرئي كه كردي و يا مقصودي را كه بعداً در زنجيره گفتارت بروز ميدهي مايه بطالت اصل حرفت/اعتراضت ميشود. بقول علي (ع): ”كلمةُ حقِ؛ يُرادُ به الْباطل.“. زماني يادته، قبل از سقوط شاه، كه اگه وسطِ پائيز برگي زرد از درخت مي افتاد ميگفتيم تقصير اين رژيم لعنتي پهلويه؟! حالا هم دچار همان ساده انگاريها هستيم و تو گوئي هر چه ميكشيم از دست چهارتا روضه خونه! اگر واقعاً اينطور باشه كه بايد آب پاكي را روي دست اين ملّت ريخت و گفت: ”الفاتحه“؛ باختيم رفت. . . و خلايق را هر چه لايق!


داريوش شاهد 3:10 @ Fri, 7 Nov 03

... الانه كه قوم سلم و تور بريزند رو سر ما...


داريوش شاهد 3:07 @ Fri, 7 Nov 03

تقريبا ۲ ساعتی اکانت صرف شد تا فهميديم چه خبره!!! (این هم ازخنگی و غرق در بحث شدنه ماست که آنلاین میخونیم)
در مورد تمام مطالب حرفها قبلا زده شده فقط تکرار مکررات میشه و بس.
فقط یه چیز میمونه که اونهم زیر سر این سیاستمدارهای انگلساکسونهای بی همه چیزه که میگن :
تفرقه بیانداز حکومت کن.
بابا جان در همین ۳ روزی که شما هی بر طبل "من بر حقم" كوبيديد باور كنيد صدها نفر در اين خراب شده از گشنگي مرده اند و شما باز به سر و كول هم ميپريد. به خدا همين بي درد بودن روشنفكرهايمان است كه بعد از ۲۵ سال هنوز به قول يكي (يادم نيست كي بود ، فكر كنم مهشيد بود) آقايان و خانمهاي اپوزيسيون اونور آبي نميتونند سر يك سفارش غذا دادن در يك رستوران به توافق برسند چه برسه رسيدن به يك سينرجي اندر احوالات مبارزه جات سياسي.
دقيق كه كامنتها را ميخونيم ميبينيم كه همگي (خودمم هستم ها!) داريم يه گوشه اي از دنيا زندگي بي دغدغه ميكنيم (تو رو خدا داد اينكه دوري وطن و غصه مردم ايران و نميدونم چي و چي را وسط نكشيد كه پيش از اين بارها شنيده ايم) و فقط به جهت يافتن پاسخي براي پارادوكسهاي ذهني و عيني خود بي هدف مشت در هوا مياندازيم تا طرف مقابل را ناك دان كنيم ، بعد هم كه خسته شديم (احتمالا انگشتانمون و چشمهامون) يا بريم شراب بزنيم و يا ميگساري شبانه و يا دعوتنامه هاي كافه اي .
اونوقت ما چند درصد جامعه ايم ، شايد ۵درصد ، اينم جهنم و ضرر ۱۰درصد (مال بابام كه نيست) و مردم امي و عوام كه به موقع ولي نعمت هستند و به موقع عوامِ فريب خورده دارند واسه يه لقمه نون سگ دو ميزنند و اصلا هم به قول بعضي ها تو باغ هم نيستند.
شاگردِ بقال سر كوچه ما جوابي سر خريد يكسري خورده ريز براي تولد اين پدر سوخته مان و سوال من -تو كه صبح تا شب اينجائي پس كي پسرت رو ميبني؟ - يه حرفي به من زد كه واقعا شرمنده شدم (از اين همه دور شدن از عوام) گفت :
اي آقا من بچه هامو فقط افقي به خاطر سپرده ام چون صبح كه ميام بيرون خوابند شب هم كه ميرم خونه خوابند!
اونوقت ما چي ...
چرا اين همه پرت ؟! چرا اين همه حرف ؟!
دو كلوم حرف حساب بزنيد.
چهار تا راهكار و استراتژي بديد.
شش تا هدف و ماموريت و آرمان تعريف كنيد.
هشتا هم برنامه و نميدونم چي چي بديد.
.... (بازي با اعداد نيستا ، همين جوري اومد).


شبح 22:50 @ Thu, 6 Nov 03

سينای عزيز!
حرف‌های تو در کامنت 213 ضد زن است و با ديدگاه فمينيستی من متفاوت است برای من "مهشيد" و "تو" يا "رهگذرثانی" يا "سعيد" و يدگران تقاوت ندارد او را به چشم "زن" نگاه نمی‌کنم. جنسيت را در بحث ها دخالت نمی‌دهم. مهشيد برای من قبل از هر چيزی انسان آگاهی است که مانند من و تو ديگران برای آگاهی و آزادی سرزمين‌اش و تمام انسان‌های در بند جهل و جهالت و زنده‌گی طبقاتی تلاش می‌کند. او را "يك زن آسيب ديده در جامعه ي مردسالار" نمي‌دانم. اتفاقا برای من او الگوی زن رها شده است زنی که نتنها سهم خودش را از جهان مي‌گيرد که برای گرفتن سهم ديگران هم تلاش می کند. او را قوی و قدرت‌مند مي‌دانم از بسياری از مردان قوی‌تر. مردانی که اگر فحش خواهر و مادر بهشان بدهی تا بناگوش سرخ مي‌شوند چون هنوز تابوهای بسياری در وجودشان خانه کرده است.
من مهشيد را فارغ از جنس می‌بينم اگر قرار باشد با او مسابقه‌ي بوکس هم بدهم اصلا رعايت زن بودن‌اش را نمی‌کنم... تازه فکر می‌کنم او بايد رعايت سن و سال من را بکند و آهسته‌تر مشت بزند...
من اميدوارم مهشيد عزيز از خود آن بلوغی را که درش سراغ دارم نشان بدهد و به اين ماجرای تاسف‌بار خاتمه دهد.


شبح 22:41 @ Thu, 6 Nov 03

سعيد عزيز!
من نتنها از تو دل خور نيستم که از لطف‌ات متشکرم و از کلام‌ات پيداست که صادقانه از وضع پيش آمده ناراحت هستی و قصدت آرامش بخشيد به فضا و تحکيم دوستی‌هاست.
نکته‌ي جالب اين‌جاست که تا به حال من سعی مي‌کردم حرف هاي تو را برای ديگران ترجمه کنم حالا تو داری حرف‌های مرا ترجمه می‌کنی... اين هم شوخي دوستاني بود براي آن که لبخندي بر لب‌هاي‌مان بيايد.


سعيد 18:07 @ Thu, 6 Nov 03

سينا جان باز هم ميگم با دقّت متون را بخوان. اين جمله، ”مهشيد جان؛ اگر قصد عذرخواهي داري آنرا خالصانه و بدون غشّ و ناخالصي مرتكب بشو. چون متلك و طعنه همان و باز ادامه فتنه همان و دور باطل نتيجش!“، دقيقاً همان تعبير و برداشت من بود از خواهش ۱۹۳ شبح و درخواستش از مهشيد جان به گذاردن وقعي به نگرانيش آنهم پس از صدور هشدارهاي پياپي. و نه توصيه من به مهشيد و يا كذا! كما اينكه برداشت ديگري نيز از كلام شبح داشتم و آن عبارت بود از: ”اگر قصد عذرخواهي نداري كه بازهم اين حقّ مسلّمِ توست؛ پس . . .“. منتهي سينا جان ديگر برايت مقرون به صرفه نبود تا انتهاي جمله پيش بري. شايد هم سكّه ات تمام شده بود. اصلاً بحث بر سر عذرخواهي/نخواهي نيست جانم؛ بلكه شبح داره بزبان بي زباني ميگه هر انتخابي واجد يكسري تبعات است كه انسان تلويحاً پس از تصميم خود و به فعليّت رسيدن عملش خواهي و نخواهي بدان ملتزم ميشود. توضيحش: اگر منِ سعيد بتو بگم: ”سينا جان من ازت عذر ميخوام ولي اميدوارم ديگه سر به تنت نباشه!“ معلومه كه دارم وقت خودم و ديگران را تلف ميكنم يا تو نظر ديگري داري دوست عزيز؟! اين ميشود اداي كلام بدون قصد معناي آن. مقصود گوينده بايد در معناي جمله و بطور كلّي بافت زبانشناسانه آن به صراحت و وضوح منعكس بشود؛ در غير اينصورت با زبان نميشود كاري در عرصه انساني صورت داد و تقريباً به آواي حيواناتي بدل ميشود كه ديگر تناظري سيستميك ميان صداهايشان از يكطرف و معاني و تبعاً اشياءِ خارج از دنياي زبانيشان از طرف ديگر وجود ندارد.
كلام من كه جاي خود دارد اگر در جملات كتب مقدّس هم دخل و تصرّفهاي سينوي، سينا هدائي، كه اينجا در حٌّق جملات من مرتكب شدي بكني آنوقت قضيه همان كتاب ”آيات شيطاني“ و خلاصه سلمان رشدي بازي ميشه هان. . .!
براي خاتمه به يك سوءِ تفاهم ميان دو دوست هيچ عملي بدتر از دوروي سكّه را نديدن نيست. تو خودت در عمل هم آبونمان تز ”عدم وجود حق/باطل مطلق“ در نزد مردمان باش و نه صرفاً در مقام لفظ. منظورم اينست كه لطف كن و منبعد با ”قصد معني“ صحبت كن؛ حدّاقل با من يكي. ميدوني شرط اوّل/آخرش چيه؟! صراحت و وضوح و برهان داشتن؛ صداقتت پيشكش ؛-) باباجان اون كه علي (ع) امام اوّلت باشه و معصوم گفت: ”من بالاتر از آن نيستم كه مبرّا از خطا باشم“؛ امّا تو يكجوري ژست ميگيري انگاري يكي و نه ديگري در اينجا حقّ و حقيقتِ محض است! حالت خوبه داداش يا از بيان حق و حقيقت ميترسي و يا خجالت داري و يا داري تعارف ميكني؟! در مورد انتقاد به لحنِ شبح و انشاي او هم كه من خودم صريحاً ازش ايراد گرفتم ديگه؛ بخصوص استعمال آن اسم كذا، ”يهودا“! پس حرف حسابت چيه تو اي سيناي لطيف و خبير ؟!
اصلاً سوءِ تفاهم مابينِ مهشيد و شبح را من بيشتر از ناحيه نخوت و گردن كلفتيهاي نادر بكتاش ميدانم؛ كه همه ازش عذر خواستن و او به همه توهين كرد و اين معنا ذرّه اي سبب واكنش شبح نسبت به او نشد. امّا حالا مصلحت چه بوده را من حقّ دخالتش را بخودم نميدم؛ گرچه كه شبح كامنت خود مرا هم در پاسخ نادر پاك كرد ــ لابد چيزي ميداند و ميبايست كاري را ميكرد كه منافع همگان و منجمله اعتبار بلاگش اقتضاء ميكرده است. پس من ميخ چرائي فلسفه آن نميشوم. البتّه تو و مهشيد و ديگران كاملاً مختاريد و ميتوانيد او را به استيضاح بكشانيد.
سيناجان؛ اميدوارم رفع شبهه شده باشد؛ اگر هم كه نه ــ من ديگر راستش حوصله ادامه اين بحث را بهيچوجه ندارم و تلاشم را به تقريب ايندو دوست بقدر شعور خود كه شاهد اين بحثهايشان بودم و بعنوان يك ناظر بيطرف، بزعم خودم، كردم؛ آنهم بدينخاطر كه مباحثاتشان و در همينجا علني شد ديگه. اميدوارم كه هر چه زودتر ابرهاي ابهام و سوءِ تفاهماتِ نابجا و سطحي نه فقط ميان ايندونفر هموطن گرامي بلكه همه ماها نيز رفع بشود بلكه فراغ از اين كشماكشها و تنشهاي بيهوده باعث شود تا به مسائل اصلي و بحرانهاي مربوطه به ميهنمان و در ضمن، بله رفع رذايل اخلاقي خويش آنهم در پروسه همين گفتمانها و بتدريج بپردازيم.
مرسي/سعيد


سينا هدا 18:02 @ Thu, 6 Nov 03

نكاتي اندر باب ظلم بر مهشيد
در جامعه ي پدر سالار .

يك قلدري وارد خانه اي ميشود و فحاشي ميكند...فحاشي در ملاء عام آنهم درخانه ي يك انسان كه رو به خير و نيكي دارد.
عزيزان نميدانم چرا اين حساسيت بسيار مقدس كه در مهشيد وجود دارد در برخي نادر است و در برخي در حد صفر است. فحاشي يك نوع پرده دري و حرمت شكني و عربده كشي با چشماني دريده در خيل ضعيفان است.آيا چنين شخصيتي كه بر شيوه ي خود اصرار دارد محترم است؟ آنهم با قلدري هرچه تمامتر در روز روشن بدون اعتراف به خطا و اشتباه و يا بيماري خود ! و آنگاه مثل باباشملها براي تمسخر كسي كه باطنا او را ضعيف ميپندارد - پس از بروز كثافات دروني در خانه ي دوست- يك آروق هم حواله ميدهد و ميرود دو متر آنطرف تر بانگ آزادگي و دموكراسي بهمراه شعارهاي قشنگ قشنگ سر ميدهد و ديگراني هم كمبود دارند تعافات دروغين برايش تيكه پاره ميكنند ، آيا چنين شخصيتي قابل اعتنا ست؟ آيا او ميتواند اين مردم شود؟ براستي اگر قرار باشد در اين وبلاگستان به كسي اعتماد كنيم و امانتي را نزدش بگذاريم آيا از مهشيد امين تر كسي را ميابيد؟ سعيد جان از تو كه از خودمي مايه ميگذارم تا به ديگران بر نخورد : آيا تو حاضري به اين آدمهاي مشكوك كه شماري واژگان سنگي بار خود كرده اند و در مصاف معرفت توخالي و پوشالي اند اعتماد كني؟
اگر ملاك انسان بودن است بايد به انسان احترام بگذاريم نه انسان نما ي دروغگو و زورگو و ريا كار. اينها زير كوچكترين خدمت صادقانه كمر خم ميكنند ..حرف مفت است و وقت مفت...براستي مهشيد در اين جهان ظلماني پدر سالار با تعهدي كه نسبت به خودش و دخترش پذيرفته و اينچنين نستوه فعاليت ميكند محترم تر است يا حرف مفت زنهاي اهل تمسخر!
تمسخرو فحش از حقارت و زبوني روح سخن ميگويد و مهشيد بزرگ است. باور كنيد بدون تعارف من خود ر ا زير سايه ي صداقت و صفا و امانت داري و انساندوستي او احساس ميكنم. و نيز خود را نزد مونتاژگران رياكار مفاهيم جعلي و دروغين ناامن احساس ميكنم.
و از سعيد به اين دليل خوشم ميايد كه با تمام اهن و تلپش وبا تمام مشكلات و دردهايي كه او دارد و من ميدانم شهامت اقرار با ضعفهايش را در ملاء عام داشته است( هرچند كه گه گاه باز هم تمسخر و ليچار راجع به اعتقادات صميمي و صادقانه ي افراد در كلامش به گوش ميخورد) اما او رو به حقيقت و انصاف دارد( هر چند در وادي جعليات)...تا بعد
از شبح عزيز كه اين فرصت را بما ميدهد ممنونم و اميدوارم بدون منت به مهشيد حق بدهد كه با توجه به ظرافت و حساسيت روح لطيفش نسبت به بي عدالتيهايي كه ديده است به حرفهاي شبهه دار و ناخالص برخي از افراد اعتنا و اعتماد نكند و احيانا شكوه كند. افراديكه آنها هم اگر دست از يكدندگي و لجاجت و خود بزرگ بيني و غرور كاذب خود بردارند و صادقانه به اشتباهات خود اعتراف نمايند نزد اهل معرفت عزيز خواهند بود و دردل جماعت جا باز خواهند كرد - اما نه به سياسيت بلكه به صدق و صفا و از خود گذشتن.
من به مهشيد حق ميدهم و اقرا ميكنم شايد من تاب شنيدن فحشها و بي حرمتيهايي كه او در مقام يك زن آسيب ديده در جامعه ي مردسالار ديده نداشته باشم( هرچند كه من با قدرت حيواني كه طبيعت زر من به وديعه گذاشته قابل قياس با او نيستم )


سينا هدا 16:42 @ Thu, 6 Nov 03

شبح عزيز(۲۰۷)
گفتي:هر چند منطقی است اين کامنت‌ات را که در سه نظرخواهی پی‌درپی کپی کرده‌یی در دو کامنت ديگر پاک کنم. اما چنين نمی‌کنم.

عزيزم لطف ميكني ! از بزرگان همين رواست.
ضمن آنكه چار ديواري است و اختياري.
خواهي بيا ببخشا ،
خواهي برو جفا كن.

اما به كنار هم اگر مي آييم
نرم آهسته بياييم
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي هامان.

نه من گمان ميبرم نه من بر برج عاج نشسته ام نه تو شبح جان...هيچكدام هم
هوس پدرخواندگي به سرمان نزده..پس تا اينگونه است ميشود قلبا و نه زبانا قربان هم برويم.
اين نيز بگذرد.
رندي ميگفت: سعدي با تمام علمش اين بيت رااضافه گفته:.. كه ايزد در بيابانت دهد باز...همان بيت اول براي مهربان شدن كافي است كه در غير اينصورت كاسبكاري كه هنر نيست.
پس بياييم تا فرصت هست نيكي كنيم و در دجله اندازيم.همين وبس.
والسلام ...نامه ناتمام..كوپن تمام.


سينا هدا 16:28 @ Thu, 6 Nov 03

سعيد عزيز(۲۰۶) ميگويد:
مهشيد جان؛ اگر قصد عذرخواهي داري آنرا خالصانه و بدون غشّ و ناخالصي مرتكب بشو. چون متلك و طعنه همان و باز ادامه فتنه همان و دور باطل نتيجش!
*****
سعيد جان ! چون ميدانم دست خودت نيست و ممكن است حتي خودت هم با همه خلوص و صداقتت متوجه غش( و يا به زعم احتمالي خودت طنز مليح) پيامت نشده باشي خدمتت عرض ميكنم كه براي اينكه نصيحتت اندكي در گمراهاني چون من افاقه كند لااقل از بكارگيري بي حد واندازه ي اين واژه ها ي دوپهلو و نيش دار آموزنده و غير ضروري از قبيل مرتكب عذرخواهي شدن مهشيد بكاه تا منهم به همنشيني دوستان فاضلي چون تو و شبح عزيز بتوانم كك مكهاي صورتم را در آينه ببينم.
عزيزم ميدانم خودت هم به اين بلا واقفي.
من كه بارها اقرار كرده ام كه تو حتي يك كلمه ي نسنجيده و بي معني در سخنانت نيست و با پازل پيچيده و پرمعناي نوع ادبياتت پدر صاحب بچه را در مي آوري ) نميدانم آيا نام اين را ميشود هنر گذاشت يا نه) مع الوصف جوشش چشمه ي خروشان اطلاعات خاصت مرا ياد شيوه هاي صدور انقلاب اول انقلاب مي اندازد و اندكي جنگ زرگري براي مجاب كردن دوستان بانيت خير.
دستت درد نكند من كه اقرا كردم دوستت دارم پس چرا ميزني ارادتمندت را؟


سينا هدا 16:27 @ Thu, 6 Nov 03

سعيد عزيز(۲۰۶) ميگويد:
مهشيد جان؛ اگر قصد عذرخواهي داري آنرا خالصانه و بدون غشّ و ناخالصي مرتكب بشو. چون متلك و طعنه همان و باز ادامه فتنه همان و دور باطل نتيجش!
*****
سعيد جان ! چون ميدانم دست خودت نيست و ممكن است حتي خودت هم با همه خلوص و صداقتت متوجه غش( و يا به زعم احتمالي خودت طنز مليح) پيامت نشده باشي خدمتت عرض ميكنم كه براي اينكه نصيحتت اندكي در گمراهاني چون من افاقه كند لااقل از بكارگيري بي حد واندازه ي اين واژه ها ي دوپهلو و نيش دار آموزنده و غير ضروري از قبيل مرتكب عذرخواهي شدن مهشيد بكاه تا منهم به همنشيني دوستان فاضلي چون تو و شبح عزيز بتوانم كك مكهاي صورتم را در آينه ببينم.
عزيزم ميدانم خودت هم به اين بلا واقفي.
من كه بارها اقرار كرده ام كه تو حتي يك كلمه ي نسنجيده و بي معني در سخنانت نيست و با پازل پيچيده و پرمعناي نوع ادبياتت پدر صاحب بچه را در مي آوري ) نميدانم آيا نام اين را ميشود هنر گذاشت يا نه) مع الوصف جوشش چشمه ي خروشان اطلاعات خاصت مرا ياد شيوه هاي صدور انقلاب اول انقلاب مي اندازد و اندكي جنگ زرگري براي مجاب كردن دوستان بانيت خير.
دستت درد نكند من كه اقرا كردم دوستت دارم پس چرا ميزني ارادتمندت را؟


سعيد 12:56 @ Thu, 6 Nov 03

شبح جان؛
از دخالت منهم و تلاشم بر يك نقد منصفانه اگر موجب ملالت شد عذر ميخوام. پس از دسترسي بشر به نظريه ”آشفتگي“ حال به نيكي ميدانيم كه هيچ پروسس فيزيكي/طبيعي از قوانين خطّي پيروي نميكند تا چه رسد رفتار پيچيده ترين موجود عالم، البتّه تا آنجائي كه جهان پيرامونمان، را شناخته ايم. بله، همانطور كه گفتي تو و بطور كلّي انسان سرتاپا دچار اضداد و كشمكشهاي نيروهاي متكثّر نفس خويش است و اينهمه از آنروست كه دارد بهاي پيچيده ترين مغزي را كه تا بحال دست مهندسي تكامل در جمجمه يك حيوان تعبيه كرده ميپردازد. چرا كه در عالم طبيعت هيچ چيز بدون هزينه نيست. حيوانات ديوانه نميشوند و يا حتّي ميزان رفتارهاي تحت استرس آنها چندان از قاعده نرمالشان بعكس ما خارج نميشود.
باري، گاه لازم است مدّتي را در خلوت خويش استراحت كنيم تا خودِ ديالكتيكي ما به تعادل مناسب از براي تعامل با ديگران برسد. شايد مهشيد جان؛ نيز به اين مقطع در زندگي سرتاپاشور و شوق خود احتياج داشته باشد. من هم مانند تو اميدوارم كه او هر چه زودتر به وبلاگش و البتّه اينجا بازگردد و انرژي خود را بجاي اصرار زيادي بر افشاي/پيله به ديگران عمدتاً معطوف به بيان خودش و راهش بكند. مگر اين همان توصيه دوستانه خودش در نامه فدايت شوم اخيرش به من نبود :-) :-) مهشيد گل و پر شرّ و شور و شيطون عزيز؛ شما وقتي راه رشد را ارائه كردي آنگاه خودبخود راههاي ناصواب و بن بست در نزد وجدان ديگران بخوبي آشكار ميشود.

* سينا جان؛
در حين كلافهاي سردرگم اختلاف، مانند همين مورد، ابهامگوئي تو و بر طبق معمول يكطرفه به قاضي رفتنت و دفاع از مهشيدجان و رفتارش مستقل از رفتار وي تو را حامي واقعي ايشان در نزد ذهن ديگران مصوّر نخواهد نمود. بالعكس اعتبار انصافت را راهي دادگاه وجدان ميكند. آينه دوست بودن امّا هنريست كه از يكايك ما در حقّ ديگري انتظار ميرود. وضوح، صراحت، دقّت، امانت و عدالت بهترين مواضعند در مقام رفع اختلافات جزئي و مبتني بر سوء تفاهمات زباني و مفروضي و احياناً ناشي از استرسهاي زندگيمان. كلامت سازنده نبود؛ همين.


شبح 10:54 @ Thu, 6 Nov 03

مهشيد عزيز!
از اين که موجب ناراحتی تو شدم... بسيار انده‌گين هستم. اگر نتوانسته‌ام آن‌چه در دل ام می‌گذرد بر زبان‌ام جاری کنم به حساب ناصداقتی دل ام نگذار به حساب الکنی زبان‌ام بنويس.
در مورد يهودا خوندن‌ات توسط من. بايد اين توضيح را بدهم که من فقط از وجهي که تو مسيح را مطرح کرده بودی يهودا را پيش کشيدم. تو گفتی من مسيح نيستم که اگر يک سوی صورت را سيلی زدند وجه ديگر آن را پيش بکشم. من گفتم مسيح نيستی يهودا هم نباش که که سيلی زننده باشی همين!
حالا اگر می‌خواهی به دليل اين حرف من سيلی بر صورت بزنی بفرما! اين صورت من! می‌دانم به دليل محبتی که به من داری دل خودت بيشتر از صورت من درد خواهد گرفت و اين است که درد سيلی تو صورت‌ام را برافروخته نمی‌کند جان‌ام را می‌آزرد... هم‌ديگر را نکاهيم. اين چه جنگ بيهوده ايست که ضربه زننده از ضربه خوردنده بيشتر عذاب بکشد و عذاب ضربه خورنده از ضربه‌یی نباشد که خورده است از عذابی باشد که ضربه زننده‌اش می‌کشد...


شبح 10:52 @ Thu, 6 Nov 03

سينای هدای عزيز!
نمی‌دانم حرف‌های مرا "مفت" خوانده‌یی يا حرف همه‌ی دوستان را. هر چند منطقی است اين کامنت‌ات را که در سه نظرخواهی پی‌درپی کپی کرده‌یی در دو کامنت ديگر پاک کنم. اما چنين نمی‌کنم.
روی اختلاف من و مهشيد شرط نبد پيوندهای ما عميق‌تر از اين است که بر سر موضوع به اين کوچکی قطع يا مخدوش شود. اگر مهشيد به دليل انتقادی از طرف من بخواهد وب‌لاگ‌اش را ببند ارزشی بيش از آنچه لايق‌اش هستم، به من داده است. وب‌لاگ زنانه پديده‌ی بسيار نيکویی در وب لاگ نويسی است و تصور نمي‌کنم با موجی چنين کوچک از ميدان به‌در رود... او زودتر از آنچه تصورش را می‌کنی دوباره به‌روز خواهد شد. زيرا سودای که در جان مهشيد عزيز در جريان دارد عميق‌تر و قوی‌تر از آن است که به نسيمی از ريشه درآيد.
سعيد عزيز!
از تحليل‌ات متشکرم. نمی‌خواهم پاسخی به آن بدهم. اما از اين که در ذهن و انديشه‌ام تضاد وجود دارد خوش حال هستم پايان تضاد در انديشه آغاز مرگ آدمی‌ است. پس فرخنده باد اين عوجاج که من اهل حرکت در خط مستقيم و طراط صواب نيستم! خط راست و حرکت مستقيم‌الخط يک‌نواخت فقط در کتاب‌ها‌ی فيزيک وجود دارد جهان سراسر عوجاج است و درهم‌پيچيده‌گی.


سعيد 9:40 @ Thu, 6 Nov 03

من اميدوارم كه مهشيد اين متن را با دقّت بخواند؛ همينطور شبح و سينا هدي و سياوش و نادر بكتاش و هاله و . . .
۱. شبح ۱۹۳ براي مهشيد پيام ساده اي داشت و من كاملاً مقصود او را درك كردم:
مهشيد جان؛ اگر قصد عذرخواهي داري آنرا خالصانه و بدون غشّ و ناخالصي مرتكب بشو. چون متلك و طعنه همان و باز ادامه فتنه همان و دور باطل نتيجش! اگر قصد عذرخواهي نداري كه بازهم اين حقّ مسلّمِ توست؛ پس از سر بي محلّي و از براي كاهش تنشها و تكرار بيهوده مواضعت(كه همه ما آنرا نيك ميدانيم) درباره نادر بكتاش و گروهش نفياً/اثباتاً و بخصوص در ذيل مقالاتي كه من، شبح، مينويسم سخن نگو كه بجز ببار آوردن آشوب و بازسازي الگوهاي سابق اختلاف و مطالب ناصواب و يا احياناً تهمتهاي نارواي قبلي و تقريباً هميشگي و حتّي از مقوله اتّهام هيچ ثمر ديگري برايت/مان ندارد. اصولاً نقد يك تشكيلاتِ سياسي را بدينترتيبِ نافرجام كه تو ميكني و آنهم منحصراً در فرمتي از برخوردهاي كاملاً شخصي با نادر نامي از كلّ آن؛ يك رفتار متوديك و اصولي نيست. نقدشان را در اينجا بر عهده من بگذار و اگر در وبلاگت برخورد خشن و نامناسب با تو كردند آنها را پاك/بلاك كن و هشدارشان بده و يا بي محلّي كن و يا هر چه. و اگر قصد نقد آنها را داري كه باز حقّ مسلّمِ توست سعي كن از چهارچوبهاي مستحكم و بوسيله استدلالهاي قوي آنرا به انجام برساني تا مبادا بحثها از عموميّت مطالب در فضاي وبلاگم و مقالاتِ نظري من منحرف بشود؛ خلاصش دچار چيت ـ چت نشويم. ولي شبح برغم تصوّر مهشيد به او نگفت كه تو ”يهودا“ هستي بلكه گفت مبادا كه باشي؛ يعني كم كم داري به آن سمت سوق پيدا ميكني. باري حتّي دادن همين هشدار نيز به مهشيد چندان صحيح نبود. منتها شبح چون هنوز خودش به بحران ايده ئولوژي دچار است(و اميدوارم هر چه زودتر خودرا معالجه و تعديل كند و من پيشرفت را كاملاً درش از وقتي شناختمش بطور محسوسي مشاهده كرده ام) بنابراين نميتواند از سيمپتومهاي آن (هركي مثل ما ماركسيست و يا از نوع قرائت خودم نيستش پس ميبايست عليه قسط و عدالت و انسانيّت و حق و شرافت و معرفت و كذا بوده باشد) خود را خلاصي بدهد و مثلاً انتظارش از مهشيدي كه خودرا چپ يا متمايل به كمونيسم/ماركسيسم ميداند اينست كه يهوداوار به راه مشتركشان خيانت نكند.
*شبح جان؛ ميدانم كه از دستت دررفته بوده احتمالاً امّا انتساب اين لقب با زدن مارك ”خيانت“ به فرد مقابل هيچ فرقي ندارد كه هيچ بلكه داري به مهشيد ميگي كه نادر بكتاش مسيح است و تو يهودا و اين مرغ پخته را هم در ديگ جوش از خنده روده بُر ميكند. نه مقام مسيح پيامبر را تا اينحد پست كن و نه رفتار احياناّ سبكسرانه و عصبي مهشيد را دستمايه ”يهودا“ خواندنش نما. خلاصش؛ بايد خيلي بيشتر زبانت را دور دهانت ميگرداندي تا به كلام و شان درخورش دست ميافتي. من جاي تو بودم مثلاً ميگفتم؛ مهشيد جان آب نمياري سبو نشكن و يا آشوب به پا نكن. . .

و امّا حرف حساب مهشيد كه شبح ناديده گرفته است:
۲. كامنت ۲۹ مهشيد كاملاً در تناسب است با كامنت ۲۳ نادر بكتاش = چيزي كه عوض داره گله نداره جانم! و من نميدانم چرا شبح بايد جانب يكي مر ديگري را در بي/با ربطي آنها نسبت به هم بگيرد = اصل همه يا هيچ! آقاي نادر بكتاش از همان ابتداي ورود خويش به كامنتهاي اين مقاله نه تنها عمل توي شبح را به نوشتن اين چرت و پرتهاي بيهوده تخطئه كرد و ضدّ منافع مردم دانست و سرسره بازي روي حبابهاي صابون آنهم برآمده از پوست موز نمود بلكه همه را از ديگر كامنتنويسان دست انداخت و به تمسخر مطالبشان اقدام كرد. بطوريكه سعيد مثلاً كليه حرفهاي نامربوط او را به اصل بحث ابوعطا خواند. ولي نادر ظاهراً از براي گذاردن كامنت در مورد بحثِ مربوطه نيامده بود و مقاصد ديگري در سر مباركش داشت كه شايد تنش با مهشيد را به اوجش رساندن فقط يكي از آنها بود؛ نميدانم ولي اينرا كانتكس مجادلات به ما ميگه. حالا ببينيم كه ايشان بالفعل چه كرد؟!... باري در اين گيرودار رهگذر ثاني دست به يك فتواي خشن آنهم درباره كليه امضاء زنندگان بيانيّه كذا زد و خوب بلافاصله و با گرفتن يكي دوتا تذكّر؛ خالصانه عذر خواست و رفت پي كارو زندگيش. امّا رفتار بمراتب زشتتر و سرشار از نخوت نادرخان به توهين به همگي ما و نه تنها رهگذرثاني همي ادامه يافت بطوريكه باز سعيد عصباني شد و مجبور گشت مطالب خود نادر را در قالب هزل نويسي به تمسخر گيرد كه بلافاصله شبح آنرا پاك نمود!!!؟ نادر بكتاش در پاسخ عذرخواهي رهگذرثاني و از باب سيلي زدن به ديگر بناگوش وي و بلكه همگي ما ميخواست بگه شماها يك مشت گمگشته و از راه بدر رفته ايد و اينجا خودتان را با اين فلسفه بافيهاي بي سروته داريد لوس و الّاف ميكنيد. ولي برغم همه اين هَلْ مِنْ مبارز طلبيهاي جناب نادر، شبح حتّي يكبار به ايشان تذكّر جدّي نداد كه باباجان بشين سر جات و سعي كن درباره مقاله مطلب، اگر داري، بنويسي والّا كه اگر همين سعيد و قلمش را مهار نكنم براي فروتن نمودنت كافيست.
***نتيجه:
بلي، چه نيك فرمود آن امام هفتم شيعيان كه:
” به زبان، نحوه كاربردش، است كه وجوه، صورتها، انسانها اَسود، روسياه، و اَبيض، نوراني و سفيد، ميشود!“.
با پوزش از شبح و يا مهشيد اگر تحليل من از كلّ قضيه بنوبه خويش منصفانه از آب درنيامد. بارها گفته ام كه ”انتظار انصاف از ديگران نيز خودش نوعي بي انصافيست“.


شبح 9:02 @ Thu, 6 Nov 03

هاله‌ی عزيز!
من تمام تلاش خود را کردم که بگويم بفرما! اما خب حالا اگر بتمرگ کم رنگی هم در جايی ديده شود مسلما خطای تند تند نوشتن در کامنت است که از همه‌ي دوستان پوزش می‌خواهم.


هاله 3:10 @ Thu, 6 Nov 03

شبح جان، روی صحبتم تنها با توست و ممنون ميشوم اگر دوستان ديگر متوجه این مساله باشند و بحث جدید و یار و یارگیری راه نیفتد طبق معمول سنواتی.

دوست خوبم، بفرما، بنشين و بتمرگ هر سه يک معنا ميدهند. يه کم ملايمتر عزيزم. از حق ميتوان دفاع کرد و به اونش کوچکترين ايرادی وارد نيست اما ... به هر حال من که ميدونی دوست ندارم وارد جنجالهای کودکستانی بشم اما اين مابين دو دوست خوبم يعنی تو و مهشيده. یه کم مهربان تر شبحی ناز - چه ما اینجا ننشسته ایم که یکدیگر را برنجانیم.


سینا هدا 3:03 @ Thu, 6 Nov 03

حرف مفت

...یک زن...
....یک زن دیگر بین ما نیست.....
...او مهشید عزیز است که وبلاگش را تعطیل کرده...
وقتی سراغ او به درب خانه اش میروی با درب بسته مواجه میشوی وپشت درب میخوانی :
...یک زن...
یک زن که دیگر نیست!
...گویا زن نمیتواند باشد...
...حالا ما چه کنیم با اینهمه حرفهای مفت که روی دلمان ورم میکند؟...
...حرفهای مفت...
...حرفهای مفت...
...حرفهای مفت....
که دهانمان را پرکرده است..!

میگوید ما پریم...
پر یعنی خیلی سرمان میشود
میگوید مگر نگفتم ما پریم ؟!!
پر از حرفهای مفت...


سعيد 23:13 @ Wed, 5 Nov 03

آسـايــــــــــش دو گـيـتـي
تفسير اين دو حرف است

با دشمنان مــدارا
با دوستـان مـروّت


سياوش 18:24 @ Wed, 5 Nov 03

مهشيد جان، نتوانستم از كنارت با چهره‌ي اشك‌‌آلود و صداي بغض‌آلودت با سكوت رد بشم. مهشيد جان، شما از جمله كساني هستيد كه من در اين وبلاگ‌ستان دوست خود شمرده‌ام و دوست‌تان مي‌دارم. حاضر نيستم، توهيني به شما كنم و يا كنند، البته انتقاد چرا. مهشيد عزيز، شما، ليلاي ليلي، يريساي آذر و آينه‌اش و شراره شيندخت و چندتاي ديگر، همه هم‌راه منيد، شما فرياد گلوي منيد. شماها آب‌روي بازآورده منيد، شما‌ها درد جنس دومي منيد، شماها منيد. آمدم، بگم كه خواهش مي‌كنم از من دل‌گير نباش و مرا دوست خودت بيندار.


پانته ا 18:06 @ Wed, 5 Nov 03

شبح جان سلام بابت کامنت ۳۹ متاسفم ببخشید و از رهگذر ثانی عزیز هم معذرت میخوام


سياوش 17:55 @ Wed, 5 Nov 03

مهشيد عزيز، من معذرت مي‌خواهم از شما و هم اين طور از ديگران كه آنان را به اين امر متهم كرده‌ام، بابت اين كه اشتباها نوشته‌ام كه ح ك ك شما را لمين خطاب كرده‌اند. باور كن من زياد در اين رابطه، به اين كه شما و يا ديگران شما را چي خطاب مي‌كنند و مي‌كنيد، توجه زيادي نمي‌كنم، از اين رو است كه اشتباهي شده. بايد ببخشيد و معذرت مي‌خواهم از شما و ديگر دوستان.


Mahshid 17:27 @ Wed, 5 Nov 03

سياوش عزيز. راستش من هر چيزی از ح ک ک شنيده بودم تا به حال . اما ديگر اينقدر خودشان را تا کنون خراب نکرده بودند که مرا لمپن بخوانند. هرگز در اين وبلاگستان کسی کلمات لمپن مابانه از من نشنيده است و فحاشی از من نخوانده.
ممنونم که شما اين کلمه را هم به آنها ياد آوری کرديد . لا اقل با استناد به شما بعد از این می توانند از این کلمه هم در مورد من استفاده کنند. اینها که سند معتبر لازم ندارند..همین ها کفافشان می کند ..
ما هم که آزموده ايم در اين شهر بخت خويش....


سياوش 17:10 @ Wed, 5 Nov 03

مهشيد و شبح عزيز، نه شما دشمن شبح و نه شبح دشمن توست. تنها اختلاف عمده‌ي كه در اين جا مي‌توان ديد، اختلاف و سليقه شماها بر سر نحوه برخورد با ح ك ك و بخصوص با آقاي نادر بكتاش است. اين مشكل و اختلاف را تنها با شكافتن و بحث و شناختن آن است كه مي‌توان ياسخ‌گو بود. همان‌گونه كه اشاره كردم، به نظر من اختلاف بر سر برخورد با ح ك ك مي‌باشد و بعد نحوه برخورد با آقاي نادر بكتاش است كه اختلاف عقيده و شيوه مابين شما مهشيد عزيز و شما شبح گرامي را تشكيل مي‌دهد. به نظر آقاي شبح، برخورد با افراد بايد سازنده باشد بخصوص با كساني كه مي‌توان با آنان تا حدودي متحد فكري و عملي، در كسب آزادي در ايران شد. به گمانم مهشيد اگرچه نه در ظاهر، اما در باطن نيذيريد اين ديدگاه را. شما مهشيد عزيز، ح ك ك را افرادي فرصت طلب و لمين مي‌شماريد و به هم اين خاطر است كه شما حاضر نيستيد مسيح‌وار عمل كنيد وگرنه خلاف آن عمل مي‌كرديد. مسله ديگر هم در اين است، كه افرادي كه خود را از ح ك ك مي‌دانند منجمله آقاي نادر بكتاش، هم اين دو برخورد و دو ديد‌گاه را با شماها، مهشيد و شبح دارنند. از طرفي مهشيد عزيز را فردي، هوچي و لمين مي‌يندارنند و شبح را يك فردي، كه مي‌تواند در مسائلي متحد و هم‌راه آنان باشد، و از اين رو است كه از آقاي شبح درخواست مي كنند، تا طوماري را كه، به توسط ح ك ك عليه برنده شدن جايزه صلح نوبل خانم شيرين عبادي گردآوري شده، را امضا كند. اين تنها گوشه‌ي بود، كه شايد بتواند به شما دو تا كمي شناختي در اين مشكل دهد تا بلكه كمكي در يي حل آن باشد. راستي منظور از ح ك ك، حسين كله كچل نبود بلكه حزب كمونيست كارگري مد نظر است.


Mahshid 15:39 @ Wed, 5 Nov 03

شبح عزیز..آنچه من در کامنت ۱۹ مطرح کردم دقیقا هم به بحث ربط داشت. آن نوشته در مورد دلایل عدم امضای آن تومار بود. یکی از دلایل عدم امضای آن تومار برای من این است کّ ح ک ک این امضا ها را جمع می کند. اگرشخصی مسئله ای را به نقد از گروهی نقد کند و افراد آن گروه با فحاشی برخورد کنند این حق وجود دارد کّ این برخورد های لمپنی افشا شود. دقیقا هم همان جایی باید افشا شود که ظاهری دمکراتیک به خودشان می گیرند. من معتقدم که خصوصی سیاسی است. من به کسی حق نمی دهم که در خانه من به فحاشی بپردازد و به خانه بغلی برود و در آنجا ادای آدمهای دمکرات را در بیاورد. شبح جان..اسمش را بگذار هوچی گری یا هر چی دلت می خواهد. من حتی در اینجا اشخاصی را که زنانشان را در خانه می زنند و در بیرون از خانه به دفاع از حقوق بشر دم می زنند افشا می کنم. به نظر من کاملا به هم ربط دارد و به این کار ادامه می دهم. در آن اطلاعیه ح ک ک به دریافت جایزه توسط خانم عبادی به عنوان طرفدار حقوق بشر اشاره کرده است. کسانی که آن فحش ها را به من دادند افراد ح ک ک هستند. همان ها که آن اعتراض می کنند که شیرین عبادی را حامی حقوق بشر نمی دانند. این آدمها دست به فحاشی جنسی می زنند تا به کسانی که به آنها انتقاد می کنند (‌اصلا انتقاد بد ..اوکی ؟ اصلا بگذار به قول اینها من شعور نداشته باشم که انتقاد کنم و فقط هوچی گری می کنم ..اوکی ؟ آیا این به حضرات این حق را می دهد که به من فحش جنسی بدهند و من را لای پای آخوند ها یخوانند که از حقوق بشر دفاع کنند ؟‌)‌و تو نازنین تر از همه شان وارد کار می شوی و می گویی بیان این مسائل به بحث ربط نداشت ؟‌پس به چه ربط داشت ؟
در مورد کامنت ام در وبلاگ هاله ..شوخی بود. بین من و هاله .و من فکر می کنم به عنوان انسانی بزرگسال حق این را دارم که بتوانم شوخی های خودم را تعیین کنم. توهین آمیز نبود. شوخی بود. اینجا اداره ارشاد شوخی هم باز خواهیم کرد ؟
در مورد توهین آقا زاده در شماره ۲۳..نه ..به ایشان اسمی از من نیاورد..ایشان به همه توهین کرد. به تمامی مردم ایران منهای حدود ۳۰۰ نفر که آن تومار را امضا کردند. ولی برای شما چندان مسئله ای مطرح نشد. توهین به عموم مردم خیلی خوب حل می شود. اما به رهگذر عزیز به راحتی اعتراض می کنی که در جواب این توهین ملیونی به ۳۰۰ نفر توهین کرده است. این توهین سنگین آمد.
خانم پانته آ هم وقتی توهین به خودش را شنید که يکي از آن ۳۰۰ نفر بود بهش برخورد..اما وقتی توهین به میلیون ها نفر را شنید هیچ اعتراضی نکرد. درست مثل تو.
رهگذر ما اما انسان منصفی است و از مغزش استفاده می کند. او خود بابت توهين به اين جمعيت ۳۰۰ نفره معذرت خواهی کرد. آيا کسی عذر خواهی آقای بکتاش را از ميليونها انسان که اين نامه را امضا نکردند ديد ؟‌ آيا من حق نداشتم اين توهين را شخصی برداشت کنم ؟‌ولی خانم پانته آ حق داشت ؟ رهگذر هم نامی از آن خانم نياورده بود. که چنین جوابی حقش باشد.
تازه من مثل خانم پانته آ بد دهنی هم نکردم.
در مورد اینکه دفعه دیگر که به پاریس بروم آیا حق دارم با رهگذر قهوه بخورم یا نخورم . فکر نمی کردم این جزو مسائلی باشد که مرا به یهودا تبدیل کند . من فکر می کردم که مسئله بین من و رهگذر است. اما الان فهمیدم که کمی اشتباه دارم ..حتما با شما و خوانندگان این وبلاگ هم چک می کنم و این را به نظر خواهی خواهم گذاشت.
خانم ترانه در سوالش موضوعی را در رابطه با ح ک‌ک‌ مطرح کرده بود. در رابطه با خبری که من داده بودم در مورد اینکه در یک کنفرانس ۳ روزه در استکهلم حتی یک نام غیر حزبی نمی بینی..و ایشان آنچنان گفت که خواندی .. و من آنچنان گفتم که خواندی.. دلیل برخوردهای حزب هم از نظر من در آن زمان اینگونه بود...برای مشهور شدن کار برادر حاتم طایی را می کرد..تو می گویی نمی کرد؟‌خوب این نظر توست دیگر..من حق دارم که نظر خودم را داشته باشم آیا ؟ که خشونت و به هم زدن جلسات و چماق داری و تخم مرغ کوبیدن به سر مردم همان کآر برادر حاتم طایی است برای مشهور شدن ؟ یا نه ؟
آقای بکتاش از برخورد هیستریک من صحبت کرد . شاید شبح جان من برخوردم با بکتاش هیستریک است. راستش را بخواهی فقط با ایشان اینطور نیستم..من در رابطه با تمام لمپن ها این طور می شوم..دست خودم نیست..حالا با یه تراپیست صحبت می کنم شاید بشود در یکی دو جلسه تراپی مسئله را حل کرد و بتوانم در مقابل فحاشی ها و لمپن بازی های ایشان خونسردانه عمل کنم. اما این چه ربطی دارد به یهودا بودن ؟
ایشان بسیار خونسردانه می آیند و همچون کسانی که سالهاست این کاره هستند آدم را می بندند به فحش ..و بعد هم نه معذرتی می خواهند و نه چیزی با ایمان به حافظه کوتاه مردم می روند یه مدتی پیدایشان نمی شود تا آب ها از آسیاب بیافتد و بعد می آید و ژست روشنفکرانه اش را می گیرد تا باز گاف را ول بدهد ...و باز هم البته بدون معذرت خواهی.. من نمی توانم با چنین موجوداتی با احترام برخورد کنم. اما اینجا تو با من برخورد می کنی..مرا یهودا می خوانی .چرا که نمی توانم مسیحای محبوب تو باشم.
می گویی کاری به کارشان نداشته باشی و و... اگر نقدی داشته باشی نقد را بنویسی..
وقتی که نقد را می نویسم و فحش خواهر مادر از این آقا زاده ها تحویل می گیرم تکلیفم چیست شبح جان...مسئله من خصوصی است ؟ طرف از فرانسه ( رد گیری کردم )‌می آید و مرا ....می خواند و بعد می آید در وبلاگ دیگری از حقوق بشر دفاع می کند و جایزه حقوق بشر را غلط می داند. و تو از من می خواهی که سکوت کنم چون به بحث شما ربطی نداشته است؟؟‌اینجا چه اتفاقی می افتد که من یهودا می شوم ؟
شبح جان باور کن من هم کار زیاد دارم. تازه وقتی از سر کار به خانه می روم هم کارهای خانه روی دوش من است و نه کسی دیگر . تازه فعالیت های دیگرم هم هست. سر بیکآری نیست که این جواب را برایت می نویسم.
در ضمن یک جای صحبتت گفتی که ؛ تو سروکله‌ات با کامنت .. پيدا شد ؛ احساس کردم این مسئله هم که یکهویی سر و کله ام با کامنتی پیدا شود برایت ناخوشایند می آید. لطف کن بگو که آیا بعد از این باید با تعیین وقت قبلی کامنت بگذارم ؟‌ یا به اجازه وزارت ارشاد نیاز دارم ؟
آری دوست می گوید گفتم ..ولی دوست ؛ دوست را یهودا نمی خواند. تو مرا یهودا خواندی..


شبح 14:04 @ Wed, 5 Nov 03

مهشيد عزيز!
می‌دانی که ادامه‌ی اين بحث برای من دردناک است. اما مطمئن باش همه‌ی اين حرف‌ها را از سر دوستی می‌زنم. سری به کامنت‌های مطلب مربوط به نامه‌ به نوبل "مسلمانانی سکولار" بزن! تو در کامنت 19 مطالبی را طرح کرده‌یی که فقط برای دعوا راه انداختن می‌خورد و ربطی به بحث ندارد. ببين چه نوشته‌یی" حکک به اينهمه وقت و انرژی نمی ارزد..خودش به خوبی خودش را افشا می کند. در مورد اين طومارشان اما يک نکته ای کشف کردم که شايد اگر دلم برای فحش های مادر و خواهرشان لک زد برايشان بفرستم (‌در مدتی که حرف حکک‌در وبلاگم بود..نزديک به ۱۵ آی پی را به دليل فحش های جنسی در دفاع از حکک بلاک کردم)" اين حرف‌ها چه ربطی به بحث دارد. يا مثلا در وب‌لاگ هاله‌ی عزيز بدون اين که کسی کاری به تو داشته باشد. ناگهان پای دعوت به خوردن قهوه در پاريس را پيش می‌کشی. يا در کامنت‌های همين متن.
نادر بکتاش در کامنت شماره‌ی (23) مطلبی که برخوردن بود نوشت اما توهين به شخص تو يا کس ديگری نکرد. رهگذرثاني در کامنت بعدی (24) پاسخی به او داد که به نظر من توهين‌آميز بود. من هم پاسخی در کامنت (25) دادم البته قبل از خواندن پاسخ رهگذر ثانی عزيز(آفلاين پاسخ خودم را نوشتم) تو سروکله‌ات با کامنت (29) پيدا شد. رهگذرثانی را خطاب قرار دادی و باز پای قهوه خوردن در پاريس را پيش کشيدی و فقط يک جمله‌ي مرتبط با بحث را مطرح کردی بقيه فقط روکم‌کنی و سروصدا بود. کسی به حرف‌های تو پاسخ نداد. در کامنت (39) خانم پانته‌آ با لحنی نسبتا توهين آميز پاسخ رهگذرثانی را داد. من اگر جای پانته‌آ بودم با آن لحن پاسخ نمي‌دادم اما به هر حال ايشان آن بيانيه را امضا کرده بودند و رهگذرثانی هم او را بيرون آمده از زير بوته خوانده بود!
من آن شب مهمان بودم و به کامپيوترم دست‌رسی نداشتم با اين‌حال از فرصت کوتاهی که پيش آمد استفاده کردم و پيام 42 از رهگذرثانی عزيز به دليل لحن تندش گلايه کردم و از اين که اين دوست بسيار فهيم‌ام توسط خانم پانته‌آ مردک لقب گرفته بود متاسف شدم و ابراز تاسف کردم و خواهش کردم موضوع خاتمه پيدا کند.
خانم ترانه در کامنت 45 از نادر بکتاش و رهگذرثانی انتقاد کرد و پرسشی هم از تو و من کرد. رهگذرثانی عزيز در کامنت بعدی 46 اقرار به اشتباه خود کرد و بزرگ‌منشانه و نه از روی تظاهر و ريا و نه با حرف‌های که از صدتا فحش بدتر است از همه پوزش خواست.
خانم ترانه بدون گوشه و کنايه از تو سوآل ساده‌یی پرسيد و در پاسخ تو در کامنت 48 و 49 باز با گوشه و کنايه و طنز و پيش کشيدن مسايل نامربوط و اين که حکک برادر حاتم طائی است... به گفت‌گوی پرخاش‌گرانه‌ی خود ادامه دادی.
تو در 66 و 68 نطر خودت را در مورد حرف های اميد ميلانی و سينا هدا و من به خوبی نوشته‌یی و اين نشان مي دهد تو ظاهرا فقط وقتی پای حکک پيش کشيده ميشود غير منطقی و پرخاشگر مي‌شوی!
در اين بين آقای بکتاش در کامنت‌های 54، 64، 73، حرف‌های می‌رند که ارتباطی به تو ندارد در کامنت 77 ايشان ضمن توضيح به رهگذرثاني به تو اشاره مي‌کند و مخالفت تو با حککا را هيستريک و ناشی از خصومت شخصی بر می‌شمارد و خواننده‌گان را به آرشيوت ارجاع می‌دهد. تو در کامنت 97 نادر را خطاب قرار می‌دهی و سعی مي‌کنی به اتهامات او پاسخ دهی اما اختيار از کف می‌دهی و چيز‌هایی مي نويسی که مي‌تواند برخورد هيستريک لقب بگيرد. در 130 آقای بکتاش به شما پاسخ داده است. و بعد کامنت‌های بعدی شما و تذکر من بود که می‌دانيد.
به هر حال مهشيد عزيز!
مسلما من برخوردهای توهين آميز آقای بکتاش را قبول ندارم و شيوه‌ي سخن گفتن من خود نشان دهندی چگونه‌گی روش برخود مورد قبول من است. تو بايد تکليف‌ات را با حککا روشن کنی يا ان را حزبی غيرموثر در فضای سياسی کشورمان بدانی و درباره‌ی‌شان چيزی ننويسی و حرفی نزنی چه به شوخی چه به جدی. اگر به وب لاگ تو آمدند و در مورد مطالب‌ات نظر دادند به همان مطلب و نظرشان برخورد کنی و کاری به حزب‌شان نداشته باشی و يا اگر اين حزب را در صحنه‌ي سياسی کشور مهم می‌دانی و اعمال آنان را نادرست مي‌دانی بايد به نقدشان بپردازی. آن هم در زمينه‌ی که تخصص‌اش را داری و مي‌توانی با استدلال قوی اين کار را بکنی چون هيچ خدمتی به مخالف‌ات بهتر از اين نيست که ضعيف و دم دستی نقدش کنی!
نمی‌خوام منت سرت بگذارم ولی می‌بينی در اين کمبود وقت و هزار و يک گرفتاری چند ساعت وقت گذاشتم تا بتوان‌ام اين متن را برای‌ات بنويسم و اين مسلما فقط به دليل اين است که برای تو ارزش و احترام زيادی قايل هستم و می دانم روح لطيف و آگاهی عميقی داری و از همه‌ي اين‌ها گذشته با هم دوست هستيم دوست بايد آينه‌ی دوست باشد و از قديم گفتن "دوست می‌گه گفتم دشمن می‌گه می‌خواستم بگم!"


Mahshid 11:33 @ Wed, 5 Nov 03

اما تو آغاز کننده بسياری از ناسزاگویی‌ها هم هستی
شبح چان ..اين را تو گفتی..و من اين را نمی پذيرم مگر اينکه کی و چگونه اش را بگويی.
در دفعاتی که اين مرد به من در وبلاگم و چه در اينجا فحاشی کرد شما ساکت بوديد. فقط يک بار که در وبلاگم به من فحش داد تو گفتی انشالا گربه است..گربه نبود..خودش بود...معذرت خواهی هم نکرد. عيبی هم نداشت..کارش چندان مسئله ای نبود..هر روز لات ها دارند در خيابانها چنين عربده می کشند و ما بايد تحمل کنيم.
اما الان من شروع کننده ناسزا گويی ها می شوم..دستخوش عزيز جان..شبح به اين بی انصافی حقيقتا نوبره واله..
می گويی اگر مسيح نيستی يهودا نباش...بگو کجا يهودا بودم..من وبلاگم را برای هميشه تعطيل می کنم.
تمام.


شبح 9:31 @ Wed, 5 Nov 03

مهشيد جان!()
مثل اين مي‌ماند که تو فحش و ناسزا بدهی که من ديگر فحش نخواهم داد. تو نياز به عذرخواهی از کسی نداری اما نياز به تغيير روش داری. لازم نيست مسيح باشی تا اگر کسی به تو ناسزا گفت به او ناسزا نگویی اما تو آغاز کننده بسياری از ناسزاگویی‌ها هم هستی. به نظر من ما بايد از برخورد ره‌گذرثانی عزيز درس بگيرم. عصبانی شد حرفی زد که در شان‌اش نبود بلافاصله معذرت خواهی کرد. وقتی ره‌گذرثانی آن کامنت را نوشت من که دوست‌اش بودم به او انتقاد کردم چون شخصيت‌اش برای‌ام عزيز بود و نمی‌خواستم به راهی برود که در جهت تضعيف شخصيت اوست. اما تو پشت‌اش را گرفتی و چهارتا روی‌اش گذاشتی... اگر قرار بود به همان شکل ماجرا ادامه پيدا کند همين چندتا حرف حسابی که زده شد زده نمی‌شد و کار فقط به فحش و فحش‌کاری ختم می‌شد.
به هر حال علی‌رغم همه‌ی اين حرف‌ها تو دوست خوب و نازنين من هستی و من به اين دوستی و تداوم‌اش علاقه دارم و اگر حرفی مي‌زنم برای اين است که برای شخصيت تو ارزش قايل هستم و خودت نمی‌دانی بعضی وقت‌ها چقدر خودر را پايين می‌آوری و برخلاف انديشه مترقی فمينيستی‌ات، پشت زن بودن‌ات قايم می‌شوی و برای بردن نبرد از حريف‌ات هر وسيله‌یی را مجاز می‌شماری! نمی‌خواهد مسيح باشی اما می‌توانی يهودا هم نباشی!
در مورد ابوطالب و کريمی عجيب است که چيزی نشنيدی اين‌جا تلويزيون خودش را در اين 127 روزی که اين‌ها توسط آمريکایی‌ها اسير شدن جر دادن!
به هر حالا يه سر اينجا بزنی مطلبی در باره‌شان خواهی ديد.
http://news.gooya.com/culture/archives/001389.php#more


سعيد 9:14 @ Wed, 5 Nov 03

ببخشيد در پيام قبلي،۱۹۱، مقصودم عبارت بود از :
” . . . و واجدِ (نه فاقدِ) هيچگونه ارزشي نيستند. . .“


سعيد 8:58 @ Wed, 5 Nov 03

سيناي هدي ـ جان؛
اگر با زبان انگليسي آشنائي ميداشتي و در فضاي فرهنگ انگلوساكسون فقط براي دو هفته اي ميزيستي و برنامه هاي جدّي راديوئي و تلويزيونيشان را پي ميگرفتي و يا مقالات روزنامه هايشان را ميخواندي و به محاورات مردمانش خوب گوش تيز ميكردي آنگاه ميفهميدي كه از فرق سر تا نوك پاي شبه استدلالهايت = جدلت با سياوش بر آب استوارند و فاقد هيچگونه ارزش محصّلي نيستند، تقريباً طبق عادت معمول هميشگيت كه حرفهاي زيبائي ميزني امّا در همانحال اصلاً معلوم نيست ”در كدامين جهان زندگي ميكني“ :-) (((بهت دوستانه پيشنهاد ميكنم كتابي را تحت همين عنوان از دكتر سروش بخوان. در ضمن چرا الهي قمشه اي با آن پوزيتيوسم كهنه اش و بعنوان ميراثي از مرحومين يعني ”بازرگان“ و ”محمود طالقاني“ و نه دكتر سروش و يا دكتر ملكيان و يا مجتهد شبستري؟! چي شده كه تو رفتي دنبال متشابهاتِ الهي قمشه اي؟! خوب سروش هم ”انگليسي“ ميدونه :-) بگذريم...))) اين واژه ها، سكس ـ ابزار، مثل ريگ و اُورت در اين زبان و فرهنگ و در محاورت عادي تا علمي تا شوخي و بلي، بيا تا فحش استعمال ميشوند و هيچكس بحث بيربط تعادل سيستم را از آن در جهت نفي اين اعمال نميكند. زبانشناسي موضوعش از فيزيك و متافيزيك و كذا جداست و قوانين ديگري و خاصِّ بخودش را دارد.
باري، من با جدل سياوش هم چندان موافق نيستم. از همينرو در همان اوايل وبلاگنويسي و در همينجا تلويحاً تلاش كردم كه واژه هاي مناسبي را بدون بار و تبادر زشتِ آنها در فرهنگ خويش ميبايست هر چه زودتر به زبان محاوره وارد كنيم. آلاتِ آميزشي و سكسي و توليد مثلي درست مانند همه ديگر جهازات اندام بشر تا مورد ارجاع و آدرس قرار نگيرند آنگاه از عدم شناختشان توسّط ساكنين همان فرهنگ نبايد دچار تعجّب بشويم. بهداشت ما وابسته به رواج سالم اين واژه هاست در متن زبان و شبكه فرهنگ و نه به حاشيه راني و زاغه نشين كردن آنها. اين از خرافات ما و نافهمي ما ايرانيان ناشي ميشود كه در اكثر موارد تركيبي از واژه ”كُسْ“ را با واژه اي ديگر از براي فحش سازي به كار ميبريم تو گوئي مرجع آن واژه يك جهاز كثيف از اندام انسان، زن، است. سكسشناسي مدرن برايمان اثبات ميكند كه بابهشتِ زن از دهانش تميزتر است چرا كه قرار است معجزه خلقت، تولّد، در آن محل اتّفاق افتد. هم تو و مهشيد (ناهوشيارانه و تبعاً ناخواسته از موضع مدافعان حفظ سنّت بهر قيمت) و هم سياوش (فاقد يكسري استدلالهاي مناسب و توانا و بدون داشتن يك هدف متعالي از شركتش در اين مجادله بيهوده) محلّ اصلي نزاع را در بحث مجادلي، نه برهاني/تجربي، گم كرده ايد و تبعاً با ادامه اش به هيچ تقريب مناسبي نخواهيد رسيد.
شبح جان؛
خيلي خوب است كه اگر حالي داشتي به اين معضل در فرهنگ فارسي بپردازي. ببين دايلما، بقول فرنگيها، يا مشكل اينست: ما از يكطرف بدليل گذار تاريخي از فرهنگ سنّتي و قرب به مدرنيته و افزايش جمعيّت و اهميّت مضاعف بهداشت و آزادي روابط جنسي محتاج عادي شدن و رواج و عرفي شدن و سكولار شدن تابوهائي هستيم كه مردمانِ سنّتي و ناآگاه، منجمله همين شمر، از آنها بعنوان فحش سود ميجويند و از طرف ديگر مقاومتي از نوع سنّتي ديگرش منتها به بهانه حفظ ارزشهاي مربوطه را كه در اينجا از جانب مهشيد و سينا هدي شاهديم. پس، مطلب مفيد و جالب و غوغا برانگيزي خواهد شد كه اگر حوصله داشتي در مجالي و مقالي ديگر شايد بتواني به آن بپردازي/مرسي. منهم برگردم پشت ميزم :-)


سياوش 8:20 @ Wed, 5 Nov 03

سيناي عزيز، مي‌يرسيد كه"آيا نوك تيز چاقو تابويي است براي معاشقه". راستش جمله به نظر من آن‌قدر نامفهوم به نظر رسيد كه مجبورم با كلمات آن به بازي بيردازم، كه نه، نوك تيز چاقو تابو نيست، نوك است و متاسفانه نمي‌توان با آن عشق‌ورزي كرد. و دوباره مي‌يرسيد"آيا لخت و عور سركار رفتن شكستن تابوست". نه، اگر در زمستان باشد كه از سرما هلاك خواهيد شد و خود را شكستيد و نه تابو، اما اين را مي‌دانم كه در كنار دريا مي‌توان لخت مادر‌زاد آب‌تني كرد. راستي، به نظر شما، آيا از بالاي بلندي خود را به يايين يرتاب كردن، تابو شكستن است و يا خودكشي. مي‌گويد"اگر ده ليتر آب به انساني دهند، آن را خواهيد كشت". سيناي عزيز، كو، يك ليوان آب آزادي، كه بتوان دم از بي‌بند و باري زد و گله‌مند شد. ما در هم اين وبلاگ‌ها، به ديگران اين حق و اجازه را روا نمي‌داريم تا به جاي اين كه، ك ك ك، بگويد كير، كس و كون، تا چه رسد به غير. با گفتن كلمات جنسي چه حقي از آزادي ديگران سلب شده و يا به حريم آزادي ديگران لطمه وارد شده. سيناي عزيز، در مورد تعادل سيستم گفتيد و لزوم مواظبت از متعادل بودن آن، مي‌برسم كه، سيستمي كه نتواند اين مسائل را تاب بياورد كه دختران و يسران آزادانه معاشرت و روابط با يك‌ديگر داشته باشند، سيستمي است كه جوانانش را در ياكستان و دوبي به تن فروشي وامي‌دارد.
مهشيد عزيز، مي‌گويد چه‌گونه توانستم غيب‌گويي كنم كه، ك ك ك مخفف چه كلماتي بودنند. اول اين كه، اگر شما خود ذكر نكرده بوديد "کلمات جنسی يعنی همان ک ک ک های مشهور" خوب ممكن بود كه فكر كنم، كه منظور شما شايد Ku Klux Klan بوده باشد و نه كلمات جنسي. دوم اين كه حدسي بود كه زدم و يقين كامل نداشتم كه بايد 100% درست بوده باشد و سوم اين كه با ديدن ك ك ك، من و ديگران، در ذهن‌مان همان كلمات را تكرار كرديم كه شما دوست نداشتيد آن‌ها را بنويسيد، خوب اين يعني چه. آيا اين همان دوگانه‌گي(Double Moral) در گفتار و رفتار نيست. نمي‌نويسم كلمات را، اما شما آنان را بخوانيد.


هادی غفاری 5:57 @ Wed, 5 Nov 03

تکبیر.حزب فقط حزب کمونیست کارگری


سینا هدا 3:58 @ Wed, 5 Nov 03

سیاوش عزیز!
آیا نوک تیز چاقو تابویی است برای معاشقه؟
هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد .
آیا لخت وعور سرکار رفتن شکستن تابوست؟
این تحدید آزادی است که از حریم آزادی حراست میکنند.
در جوامع دموکرات و حتی لیبرال تحدید آزادی تهدید آزادی نیست بلکه تحکیم آزادی است.
به تشخص واژه ها مثل تشخص عرف که قانون نانوشته است احترام باید گذاشت(حریم و حرمت باید قایل شد)هرچند با سلایق ما جور در نیایند.
شما به صرف حیاتبخش بودن آب چنانچه ده لیتر از آنرا به کسی بخوارانید حیات را در او ممات تبدیل خواهید کرد.
رعایت آزادی حدود بمنزله ی تحدید آزادی نیست بلکه دلیل آزادگی و شناخت و آگاهی بر طبیعت اشیاء و محیط است.
هر واژه و هر عنصر کاربردی دارد که بجا استفاده کردن از آن بمنزله ی بهینه کردن راندمان کنشهاست.استفاده از واژگان در یک سیستم اکتیو بدون آسیب رساندن به سایر اجزاء سیستم یک هنر است در جهت پیشبرد بهینه ی اهدف سیستم.
وگرنه میتوان به هرکاری دست زدو با استفادهی بجا و نابجا از هر عنصر در هر جا دنیا را بهم ریخت. واژه ها سمبلهایی قراردادی هستند که تحت تاثیر فرهنگ محیط پیرامونی تشخص می یابند. شناخت تشخص و وزن و پیام واژه ها و سمبلها در محاوره به منزله ی رعایت تعادل سیستم است. حالا شما میخواهید تعادل را بهم بزنید...بفرمایید این راه و این چاه...در یک محاوره ی رودر رو و واقعی نه کاذب و پنهانی میتوانید این عزم خود را عملی کنید و نتیجه ی بهم ریختن تعادل را مشاهده نمایید. هنگام رانندگی شما نمیتوانید به فرمان بگویید چون گردی بیاو کار چرخ ماسین را بکن. البته شما شاید بتوانید.


سینا هدا 3:56 @ Wed, 5 Nov 03

سیاوش عزیز!
آیا نوک تیز چاقو تابویی است برای معاشقه؟
هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد .
آیا لخت وعور سرکار رفتن شکستن تابوست؟
این تحدید آزادی است که از حریم آزادی حراست میکنند.
در جوامع دموکرات و حتی لیبرال تحدید آزادی تهدید آزادی نیست بلکه تحکیم آزادی است.
به تشخص واژه ها مثل تشخص عرف که قانون نانوشته است احترام باید گذاشت(حریم و حرمت باید قایل شد)هرچند با سلایق ما جور در نیایند.
شما به صرف حیاتبخش بودن آب چنانچه ده لیتر از آنرا به کسی بخوارانید حیات را در او ممات تبدیل خواهید کرد.
رعایت آزادی حدود بمنزله ی تحدید آزادی نیست بلکه دلیل آزادگی و شناخت و آگاهی بر طبیعت اشیاء و محیط است.
هر واژه و هر عنصر کاربردی دارد که بجا استفاده کردن از آن بمنزله ی بهینه کردن راندمان کنشهاست.استفاده از واژگان در یک سیستم اکتیو بدون آسیب رساندن به سایر اجزاء سیستم یک هنر است در جهت پیشبرد بهینه ی اهدف سیستم.
وگرنه میتوان به هرکاری دست زدو با استفادهی بجا و نابجا از هر عنصر در هر جا دنیا را بهم ریخت. واژه ها سمبلهایی قراردادی هستند که تحت تاثیر فرهنگ محیط پیرامونی تشخص می یابند. شناخت تشخص و وزن و پیام واژه ها و سمبلها در محاوره به منزله ی رعایت تعادل سیستم است. حالا شما میخواهید تعادل را بهم بزنید...بفرمایید این راه و این چاه...در یک محاوره ی رودر رو و واقعی نه کاذب و پنهانی میتوانید این عزم خود را عملی کنید و نتیجه ی بهم ریختن تعادل را مشاهده نمایید. هنگام رانندگی شما نمیتوانید به فرمان بگویید چون گردی بیاو کار چرخ ماسین را بکن. البته شما شاید بتوانید.


سياوش 2:45 @ Wed, 5 Nov 03

مهشيد عزيز، من در مورد جلسه ختم كه گفتم، منظورم عرف بود و تابوها جزيي ار عرف يك فرهنگ به حساب مي‌آيند. در مورد به كار گيري كلمات جنسي، و اين كه می‌گويم جايی که جايش باشد کلمات را استفاده می کنم، هم منظور خود سانسوري نبود، بلكه به مانند استفاده صفت و كلمه عزيز براي نام مهشيد و گدا براي علي. همان‌گونه كه اشاره داشتم، اين جا، جاي بحث است و نمي‌توان ايرادي بر به كار گيري كلمات جنسي كرد. اميدوارم جواب‌هاي مناسب براي سوال‌ها داده باشم. بايد عجله كنم دير شده براي رفتن سر كار.


مهشيد 0:36 @ Wed, 5 Nov 03

سياوش عزيز. اين که نوشتم شناخت خاصی از تو ندارم بی رودرواسی نمی دانستم که تو نویسنده همان وبلاگ سیاوش .کام هستی که البته هیچ چی هم درش ننوشتی ، راستی چرا ؟
اما من نوشتم وقتی به وبلاگ شمر سر می زنم آمادهُ این هستم که یکی دو تا فحش زیر ۱۸ سال هم بشنوم. شمر کاملا از حق چهاردیواری اختیاری استفاده می کند و کم دیده ام از این کلمات در جای دیگر استفاده کند. یکیش همین جا بود البته که در فواید ...قلم سرایی کرد :)
سیاوش جان. راستی تو چگونه متوجه شدی که من از نوشتن حروف ک ک ک منظورم چه بود ؟ یا تو علم غیب داری..و یا این برای رساندن منظور کافی بود. تو اسمش را سانسور می گذاری ؟ من نه. اسمش را می گذارم رعایت حال دیگران. همانطور که گفتم در وسط چهار راه وای نمی ایستم و از کلمات جنسی استفاده کنم. تو می گویی جایی که جایش باشد کلمات را استفاده می کنی..من می پرسم جایش کجاست ؟ و ضرورتش چیست ؟ همانگونه که تو در ملاقات با خانمی که نسبت به او علاقه مند هستی در یک میهمانی از وضعیت هوا سخن را به سایز آلت جنسی خودت نمی رسانی (‌حقیقتا امیدوارم این کار را نکنی ) پس من شخصا هیچ دلیلی نمی بینم که در کامنت های وبلاگستان هم از کلمات جنسی استفاده کنیم.
سیاوش جان..می گویی که من تغییر کرده ام..امیدوارم که اینطور باشد. من تغییر می کنم. اشتباه می کنم. حرکت می کنم و اسم تمام اینها را رشد می گذارم. ولی حقیقتا این چه ربطی دارد ؟ آیا استفاده از کلمات جنسی و روزمره کردن آنها نشانه رشد است ؟
مسلما در سوئد جلسات ختم بسیار متفاوت اند با ایران. مدتی پیش در سالگرد مرگ عزیزی شرکت کردم که صرفا بحث بود و گپ و گفتگو ، حتی از طرف نزدیکان آن عزیز با به یاد آوردن مهربانی هایش شادی می کردند. من اسم این را تغییر می گذارم. تغییری مثبت . اما این به بحث ما چه ربطی دارد؟ آیا به کار بردن کلمات جنسی تغییر مثبت است ؟
سیاوش جان آیا تو فرزند داری ؟ آیا با فرزندان خود یا آشنایان که صجبت می کنی از کلمات جنسی استفاده می کنی ؟ اگر نه چرا ؟ چرا سانسور می کنی ؟
خلاصه اینکه سیاوش جان وقتی که می گویی مانعی در بکار بردن این کلمات در جای خود نمی بینی..راستی جای این کلمات را کجا می دانی؟ بدم نمیآید که مثالی بزنی..من متاسفانه آن نوشته تو را که حذف شد را ندیدم ..و چندان از بکار بردن بجای کلمات توسط تو خبر ندارم. اما دیده ام که بی جا به کار بردی..بی جا یعنی که هیچ دلیلی برای استفاده از آن کلمات وجود نداشت . و بدون آن کلمات نیز جمله ات کامل بود و مقصود تو را به خوبی می رساند.


سعيد 20:59 @ Tue, 4 Nov 03

سياوش جان؛
من به استدلالت در باره مجاز بودن ما به نام بردن از سكس ـ ابزار با مهشيد كاري ندارم. اصلاً بحث جالبي هم بنظرم نمياد.
امّا به نكته خوبي در مورد تعديل نظرها و بخصوص ”علي“ كشتگر“ اشاره داشتي. جمله جالبي داشت: ”اشغال سفارت آمريکا فاجعه ای در ابعاد کودتای 28 مرداد. بسياری از ما که مستانه در حمايت از آن فاجعه شعار داديم و زير علم ارتجاع مذهبی عليه آمريکا و ليبرال ها سينه زديم می دانيم که اشغال سفارت آمريکا جنبش ملی و آزاديخواهانه را به سود استبداد دينی به حاشيه تاريخ راند و روند دموکراتيزه شدن ايران را سالها به عقب برد.“
من دوبار با مشاهده برخوردهاي كاملاً قطبي و يكسويه شبح جان در دو مورد از نوشتجاتي كه قبلها ارائه كرده بود حسابي از بيعدالتي و نسيانش جا خوردم و بشدّت عصباني شدم. يكبار كه ديدم داره بزور تحريف مسلّم تاريخ همين اواخر ما ميگه (نقل به مضمون):
۱. اتّحاد آخوند + لومپن + شاه يكطرف و مثلاً ما چپيها يكطرف :-)
۲. يكبار ديگه بحث خودي و نخودي كرد و شتابان و بدون هيچ ارائه هيچ مدرك تاريخي نتيجه گرفت كه بله ما چپيها چون خودي نيستيم گردنمان زير ساطوره امّا چرا حجّاريان !!! و گنجي و اشكوري و چه و كذا هنوز زنده اند و الخ از اين شكوه ها. شبح جان؛ برو توي لينك زير و خودت مقاله طرف را در كشتن تعداد بسياري از روحانيون معترض در ايران را بخوان. شخصاً با روحانيي در قم همزندان بودم بنام فاضل وحيدي كه اثبات فقهي كرده بود حجاب واجد هيچ وجوب شرعي نيست و بعدها ديدم استدلاتش را همين يوسفي اشكوري دقيقاً و نعل به نعل در كتب مربوطه خويش مورد استفاده قرار داده، ظاهراً خانواده فاضل دستنوشته هايش را مخفيانه به يوسفي منتقل كرده بودند. به بهانه انتقالش به شهرش، گلمكان، بعدها در بند شايع شد، و بعد هم به حقيقت پيوست، كه طرف را بردند و در نمكزار ميان قم ـ تهران انداخته اند آنهم پس از ساعتها شكنجه تا مرده است. اين يكي از مواردي بود كه فقط من ميدانم. بازم خواستي از اين بابا كه خودش توي حوزه بوده بپرس: http://ketaabcheh.malakut.org/archives/002267.shtml


Aftab 20:03 @ Tue, 4 Nov 03

سلام و درود --حقوق بشر دين ودولت!!!!بحث جالبی بود در جايی که آنچه ديده نميشود بشر است چه رسد به حقوقش ---شنيده ايد که خانه داريوش فروهر مصادره شد ---حتا اگر او را پست ترين ها فرض کنيم چنين کاری رواست آيا؟؟؟؟


سياوش 17:11 @ Tue, 4 Nov 03

از خواننده‌گان زير 60 سال خواهش مي‌شود اين مطلب را نخوانند به دليل اين كه، كلماتي وحشت‌زايي در آن به كار رفته و شايد شما نتوانيد به خواب خوش فرو رويد!
مهشيد عزيز، اول كه مطمئن نبودم كه سوالي كه كرديد از من بود و يا ديگري. اما از آن جايي كه با نظر شما مخالفم در باب سانسور كلماتي هم‌چون كير، كس و كون، اين يادداشت را مي‌نويسم. به كدام منطق بايد يذيرفت كه اسامي اعضاي بدن وحشت‌آور است، آيا نبايد اين را قبول كرد كه متاسفانه اين ذهنيت من و شما است كه وحشت می‌آفريند و وحشت‌زاست و نه خوده كلمه. من دليلي بر، اصرار ورزيدن، در به كارگيري اين كلمات نيستم، تنها اعتراض به سانسور آنان داشتم، و مايل هم نيستم كه تظاهر به تابو‌شكني كنم. اما هيچ‌گونه مانعي هم در به كار بردن اين كلمات در جاي خود هم ندارم. شما دوست عزيز، اين منطق را نشان دهيد كه منظور از نوشتن ك ك ك به جاي كير، كس و كون يعني چه. فكر مي‌كنيد با خواندن اين كلمات شما و يا ديگري گمراه و منحرف خواهيد شد و يا اين كه عفت و ياكدامني و نجابت از ميان خواهد رفت. درست است كه اين جا محل عمومي است، اما اين عموميت باعث محدوديت‌هاي در حد مهمان بودن نزد فرد ديگري نخواهد شد. اين جا محل بحث است به كار‌گيري كلمه. اگر كتاب مي‌خوانيد، بايد انتظار داشته باشيد و اين حق را به نويسنده بدهيد كه آزادانه حرف خود را بزند تا حدي كه توهيني و افتراي به شخص ديگر نزند. ديگر آن كه، شما مي‌نويسيد"سياوش عزيز را تنها از روی کامنت هايش می شناسم و شناخت زيادی نمی دهد که آدم خودش را آماده چيزی کند". منظور از خودش را آماده چيزي كند را نفهميدم. چرا بايد با شنيدن و يا ديدن نام آقاي نادر بكتاش، و يا سعيد و يا مهشيد، خودمان را آماده چيزي كنيم. تا به حال شما چند بار غافل‌گير شده‌ايد كه شمر عزيز هم مي‌تواند مهربان باشد و يا غيرو. چرا انسان‌ها را در يك قالب تنگ و سربسته مي‌خواهيم به آنان نظر اندازيم. شما مهشيد عزيز، با يارسال خودت از زمين تا ابرهاي بهاري فاصله ييدا كرده‌ايد، تنها يك نگاهي به عقب بنداز تا متوجه شويد(كافي است تنها نگاهي به نگاه خودتان در رابطه با فمينيست بيندازيد). هم اين امروز مقاله آقاي كشگر را در رابطه با گروكان‌گيري و تصرف سفارت آمريكا را مي‌خواندم و ديدم كه اين كشگر با كشگر فبلي چه‌قدر متفاوت مي‌انديشد. مهشيد عزيز، من مي‌دانم كه آدم كه به مجلس ختم يك بابايي مي‌رود، انتظار اين است كه فرد، حالت افسرده و غم‌گين‌نانه‌اي را به خود بگيريد، و از جوك گفتن بيرهيزد، چون عرف اين را مي‌يذيرد. اما يديرفتن عرف، دليل بر درست و يا نادرست بودن آن نيست. شما اگر در دانمارك و يا ژابن به مجلس ختم برويد، مي‌توانيد مست و مست از مجلس بيرون رويد با لب‌هاي كه مي‌خندن كه نشاني از زنده‌گي دارنند و نه مرگ.


Mahshid 15:24 @ Tue, 4 Nov 03

۱۸۰
اسرار = اصرار
يه غلط ۱۹


Mahshid 15:23 @ Tue, 4 Nov 03

من يه اعتراض هم به دوستان دارم.
بالاخره آدم معذرت می خواد روش هم زياد ميشه ديگه .
در بعضی کامنت ها اسرار بيش از حد دوستان را در به کار بردن کلمات جنسی عجيب می دانم.
شما می دانيد که به کار بردن کلمات جنسی يعنی همان ک ک ک های مشهور موجب آزار عده ای از دوستان از زن و مرد می شود. پس اصرار بيش از حد شما در بکار بردن اين واژه ها چيست. می گويند چهار ديواری اختياری..اما آخر اينجا چهارديواری نيست. من مثلا اين را می دانم که اگر برای خواندن نوشته های شمر به خانه اش می روم بايد خود را آماده کنم که چهار تا کلمه جنسی اگر به کار نبرد اموراتش نمی گذرد. سياوش عزيز را تنها از روی کامنت هايش می شناسم و شناخت زيادی نمی دهد که آدم خودش را آماده چيزی کند. اما يک سوال از شما می پرسم ..شما وقتی به مهمانی می رويد از آلت های جنسی صاحب خانگان و مهمانان ديگر تعريف می کنيد؟ يا مثلا وقتی می خواهيد به خانمی که در مهمانی با او آشنا می شويد از آلت جنسی اش تعريف می کنيد؟ چرا نه ؟
بردن نام آلت های جنسی تابو شکنی نيست. هر سخن جايی و هر نکته مکانی دارد. بکار بردن اين نامها علامت روشنفکری و بی قيدی های روشنفکرانه (که من با آن هم مسئله دارم ) هم نيست که اگر اين بود لاتهای چاله ميدان از روشنفکرترانند. فکر می کنم رعايت حال دیگران در محل عمومی بيشترين نمونه تعهد يک روشنفکر است...
همين.


Mahshid 15:10 @ Tue, 4 Nov 03

شبح جان..اگر ممکن است در مورد اين دو خبرنگار و دلايل دستگيری آنها توضيح بيشتری بده. من راستش اصلا چيزی نشنيده ام.
راستی..در مورد دکتر زاهدی و دستگيری اش و وضعيت او در ايران خبری هست ؟
در ضمن شبح جان..من از اين خود آگاه تر ؟ يه هو بگو بمير ديگه :)
شبح جان..من قصدم ابدا معذرت خواهی از آن جناب نبود و نيست. فکر نمی کنم عذر خواهی به او بدهکار باشم. خودت هم هميشه ديدی که او بود که لحن انسانی در برخوردهايش به کار نمی برد. و اگر منظورت از خود آگاهی اين است که به کسی که به من فحش می دهد و ناسزا می گويد عذرخواهی کنم..من يک بار هم گفته ام که من مسيح نيستم. ديده ام که اينها آن گونه را هم می نوازند و شرمی در بين نيست.
من از خوانندگان وبلاگ تو عذر خواسته ام که ارزششان بیشتر از شاهد بودن در این دعواهای لفظی بود . و از خودم عذر خواسته ام چون هميشه ارزش خودم را بيشتر از درگير شدن در اين بازی ها می دانستم و می دانم. اگر به نظر تو اين خود آگاهی نبود..خوب می توانم بگويم که من و تو در این رابطه مثل هم فکر نمی کنيم. ولی دليل نمی شود همديگر را دوست نداريم :)


12:37 @ Tue, 4 Nov 03

آقا يکی به من يگه فرق چت رووم با وبلاگ چيه؟؟... با درود به تمامی کسخولان جهان از صدر اسلام تا کنون...


شبح 12:35 @ Tue, 4 Nov 03

از همه‌ي دوستان تشکر می‌کنم برای من که اين بحث‌ها مفيد بود. من به‌زودی مطلب ديگری خواهم نوشت و به وعده‌یی که در پايان مطلب اخير داده‌ام وفا خواهم کرد.
اميدوارم در آن‌جا اين بحث‌ها را ادامه دهيم. و از هم اکنون به خودمان قول بدهيم. تا جایی که ممکن است مربوط به بحث اصلی حرف بزنيم و از زياده‌گویی بپرهيزيم و نظرخواهی را با وب‌لاگ عوضي نگريم.


الهيات انتقادي 12:25 @ Tue, 4 Nov 03

سلام شبح گرامي كوشش شما ستودني است در اولين فرصت مطلبي برايتان مي نويسم موفق باشيد


شبح 11:47 @ Tue, 4 Nov 03

سياهکل عزيز!(152)
در اولين‌ باری که با وب‌لاگ خوب شما آشنا شدم لينک ان را در قسمت حرفه‌یی‌ها اضافه کردم.
در مورد کامنت (169) بايد بگويم موجب افتخار من است که نوشته‌یی از من جایی نقل شود. از تو و ساير دوستانی که اين کار را مي‌کنند متشکرم.
رضا جان(166)
چشم به دوستانی که زحمت طراحی اين صفحه را می‌کشند خواهم گفتم!
مهشيد عزيز! (160)
من کی گفتم به پيش‌واز رفتم. نوشتم از فرودگاه می‌آيم و مشاهدات خود را نوشتم. آن آقايان خبرنگاران صدا و سيما بودند که مدتی در بازداشت آمريکایی‌ها بودند و دی‌روز از طريق انگليسی‌ها به ايران تحويل داده شدند.
مهشيد عزيز(162)
محتوای کامنت شماره نشان می‌دهد بر خلاف ادعای‌ات بهيچ خداآگاهی نسبت به اشتباه خودت در برخورد با آقای بکتاش و حککا نرسيده‌یی که اگر رسيده بودی اين‌گونه نمی‌نوشتی و در همين نوشته‌ات هم خودآگاهی‌ات نسبت به نوشته‌ات نشان داده می‌شد.


ترانه 11:26 @ Tue, 4 Nov 03

رهگذر ثانی و شبح عزيز
حای خالی حرفهاتان هست و خوانندگان منتظر!
ما ها همديگر را داريم حتا اگر همعقيده نباشيم!
من هم سه روز به استکهلم می روم حتا از فکرم گذشت که قراری هم با مهشيد بگذارم ( اگر خواست دو طرفه بود) و ديداری داشته باشيم اما با موقعيت زمانی فرصت کم است....
شبح عزيز بنظر من پيام ها رو پاک نکنی بهتراست ما همين هستيم و بهتر است ياد بگيريم خودمون اشکالهامون را ازبين ببريم
شاد شاد شاد باشيد


کنجکاو 10:06 @ Tue, 4 Nov 03

شبح گرامی!
اميدوارم از من دل خور نباشی(اگر هم هستی در نمی يابم؟). در پايين، من تلاش می کنم از جايگاه ديگری به ديدگاه در بخش پيام گير تو نگاه کنم.
نمی دانم که نوشته های دوستان در اينجا تا چه اندازه و چه پيوندی به آنچه که تو نوشته ايی دارد. اگر بخواهيم می شود اين نوشته ها (و يا همه ديدگاه ها را در همه وب لاگ ها) را به سه بخش، بخش بندی کرد و اين ناشی از ويژه گی های وب لاگ شده و يا است. به هررو از نمونه آوردن پرهيز می کنم؛

1- تک گويی ها يا منولولگ ( از يادداشت ها خصوصی گرفته و تا پيام کسی برای دوستی که نوشته ها را اينجا می خواند- خوش و بِش)
2- گفتگوهای دو نفره ديالگو ها ( گاه می توان گفت جدال های دونفره بی هيچ پيوندی به نوشته نويسنده وب لاگ و به گونه يی سواستفاده از ميزبان). به باورم نويسنده وب لاگ حق دارد بخش و يا همه آن نوشته پاک کند که نگارندگان آن، يا گفتگو !؟ را پايان دهند و يا جای ديگری را برای ادامه آن پيدا کنند، نه اينگه ديگران را ناگزير به رفتن کنند.
3- نوشته هايی در پيوند با نوشته. ( کسانی هم هستند که در همين راستا نوشته اند، اما گاه آن چنان شاخ و برگ دارند که برای ديگر خوانندگان دنبال کردن انديشه نگارنده آن، آنچنان سخت می شود که از خير آن می گذرند).

باز هم می توان شمارگانی به شماره های بالا (با توجه به هر پيام گيری) افزود و باز هم گستراند، که من در اين چند خط بالا به دنبال آن نبودم.


کنجکاو 9:48 @ Tue, 4 Nov 03

رهگذر جان
سپاس برای آخرين نوشته ات . من سخن ات را برای ننوشتن تا چند ماه آينده را باور نمی کنم. می توان در باره عينک (ها) يمان هم کلی گپ بزنيم. به هررو آدم است و "جهان زندگی اش" و زاويه های ديدش (عينکش)، می توان در اين بار ه ها به گفتگو نشست و به هم نزديک شد.


سعيد 9:22 @ Tue, 4 Nov 03

آرياي گل و درجه يك و شمر عزيز؛
اگر كامنت ۱۵۰ منهم كه در حالت كسالت و نااميدي محض از تلاشهايم و در نيمه شب بيان گشت و شما را آزرده و يا مايه سوءِ تفاهم شده ببخشيد.
ايكاش همه دوستان تشريك مساعي كرده تا اين بلاگ به پرديسي از افكار متنوّع و سرشار از ذوق، معرفت، فروتني، لطف، صفا و زيبائي بدل بشود؛ بلكه فرجي رخ دهد و مايه كاهش آلام و رنجهاي بي پايان خود و ملّتمان گشت.
دوستانِ گرام؛ لطفاً بيائيم مربوط (به مقالات ِ سردبير اين بلاگ يعني شبح) سخن بگيم!
مرسي،
سعيد


BBGOAL 8:42 @ Tue, 4 Nov 03

شبح عزیز
از‌وقتی وارد دنیای وبلاگ شده ام با علاقه وبلاگ شما‌را می خوانم که در این وآنفسای تفکر و تامل عرصه ای است برای‌به چالش‌کشیدن‌و طرح‌دغدغه‌های‌فکری‌جدی.فقط‌بعضی‌کامنتها نقض غرض وبلاگ شماست:بازتابی است‌از‌تعصبهایکور گروهی و شخصی‌که‌آنرا‌هم‌گریزی نیست.فقط‌مرا‌یاد‌حکآیت‌شیخ‌سعدی‌راجع‌به صوفیی‌مي اندازد که‌سرهنگی‌آستینش‌گرفت‌که:بیا نعل‌بر‌ستوري بند....در‌ضمن از‌لطفتان‌ نسبت به وبلاگم نیز بسیار ممنونم.


سياهكل 8:16 @ Tue, 4 Nov 03

رفیق با اجازه ما گاها از مطالبت در نشریه گون امیر کبیر استفاده می کنیم


سعيد 5:57 @ Tue, 4 Nov 03

به سينا ۱۶۴:
۱. اكثر مطالبي كه طرح كردي؛ حتّي ”نادرست“ هم نيستند تا چه رسد يه درست؛ از آنرو كه فاقد معنا و بشدّت اعتباري و تعريفي و نا محصّلانه و انتخابي و دست و دلبازانه و شخصي هستند. تويِ خواهانِ اجماع و اهميّت دهنده به آن و آنوقت اينطور حرفهاي من درآوردي؛ نوبره واللّه؟! تاريخاً بگم؛ مسلمانان در ايران يك تجربه به توصيه آقاي خميني در جهت تاسيس يك حكومت اسلامي كردند و خوب حالا نيك ميداني كه بيخود/فاجعه از آب درآمد. حالا باز اين پرچم را برداشتن و كاشتن چهار متر آنطرفتر كه نخير قرآن اصلاً راهنماي عمل دموكراسي است چون من و الهي قمشه اي اينطور ميگيم مرا دقيقاً بياد همين شبحي خودمان، كه درضمن بقول خويش مجنون ماركس هست، ميندازه كه ميگه نخير آنچه را بعنوان كمونيزم در چهارگوشه عالم شاهدش بوديم قبول نيست و بايد از سر نو غزل خانم دست به تجارب ديگري آنهم با قرائت بشردوستانه خودش از ماركس زد و چه و كذا. شباهت هردوي شما در اينست كه با تفارق ميان يك انديشه و نتّاج ناخواسته اش دائماً در پي اعتبار ازدست رفته مؤلّفانشان هستيد و شستن دست آنها از قبول مسئوليّتِ مصيبتهائي كه براي بشر با نظرياتشان ببار آوردند. آمدند بهشت بسازند ولي ما را از مسير و درب جهنّم هدايت فرمودند. نام اين مرض بي درمان ”ايده ئولوژي“ است و درمان جاذبه و ثقلش هم با معرفتِ علمي امكانپذير است. در علوم پس از مشاهده تجاربي كه مايه ابطال تئوريها ميشوند؛ دُم نظريه بعلاوه گوش مؤلفش را بدون مماشات و مجامله و توجيح و قرائتهاي پايان ناپذير و كذا گرفته و از همان درب آزمايشگاه با لگد و مستقيماً بسمت ظرف آشغال پرتابشان ميكنند؛ اين از روش علم و ”علم“ به روش علم است و نه به مدّعا؛ جانم. . . كفر مرا هم بيش از اين درنيار ؛-(

۲. دوستِ من، سيناي عزيز شما اوّل بيا به ما بگو فيزيك چيه تا بعد نوبت متافيزكش و پالسهاش :-) برسه. واژه ”متافيزيك“ واجد هيچ معناي مابه ازاءداري نيست تا بعد بتوانيم از احكامش، مثلاً پالسهايش، صحبت كنيم. و نخير هيچيك از علوم نفياً/اثباتاً هيچ ديني را تائيد/نفي نكرده اند و شايد هرگز نكنند. در ضمن، ميبيني كه تو هم عالَمِ ماورائي/متافيزيكي خويش را با استفاده از همين مفاهيم محسوس، پالس، توصيف ميكني و اين يكي از ويژگيهاي دهگانه اديان است كه آمد. زماني به ”جواد طواف“ گفتم و بتو هم ميگم:
”””... تا همينجا كه كاسمولوژي مدرن بما ياد داده است؛ توزيع ”وجـود“ در فرمت فيزيكي آن عبارت است از 4% اتم، يا مادّه بنا به عرف ماترياليستها؛ و 25% مادّه تاريك= Dark Matter است كه درواقع همين سياه چاله ها= Black Holes باشند. علم ما به ماهيّت آنها، يعني Black Holes، از حدّ چهار تا فرمول ومعادله رياضي بسيار پيچيده و عالي آنهم در نزد معدودي از باهوشترين مغزهاي روي كره زمين فراتر نميرود يعني تقريباً صفر. و بالاخره 71% انرژي اسرارآميز تاريك= Mysterious Dark Energy وابسته به همان مادّه تاريك و منتشره در فضا، يا بقولي سازنده آن، كه راجع به آن هيچ نميدانيم؛ همين.“““


شمر 5:40 @ Tue, 4 Nov 03

آریای گرامی و مهربان
دیر هنگام است و به اینجا آمده ام.
راستش را بخواهی از خواندن پیام 157 جا خوردم، رفتم و آنچه را که در پیام 143 نوشته بودم چند بارخواندم و دیدیم چیزی نیست که باعث کژاندیشی کسی گردد. آریا جان نمی دانم که چه چیزی باعث شده که چنین برداشتی از نوشته من داشته باشی و از آن گذشته از تمام دوستان اگه سوتفاهمی بيش اومده معذرت بخواهی، نقداً من از تو پوزش می خواهم که مجبور شده ای برای نوشته من از تمام دوستان پوزش بخواهی. ولی اینرا در نمی یابم که چرا می خواهی مسئولیت نوشته من را به عهده بگیری. اگر آریای خودمان نبودی، نژندخو می شدم برای این نوشته ات.
دوست مهربانم آریا جان از تو برای کژاندیشی که نوشته ام برایت ببار آورده پوزش می خواهم و امیدوارم که از من رنجی بدل نداشته باشی.


رضا 5:23 @ Tue, 4 Nov 03

سلام
شبح جان امکانش هست که رنگ زمينه اين صفحه را کمی تيره تر انتخاب کنيد؟ خاکستری روشن مثلاً؟ من گاهی نوشته‌های صفحه نظرخواهی را دنبال مي‌کنم و از آنجائی که زمينه سپيد است چشم را خيلي خسته مي‌کند و سوئی برای خواندنيهای ديگر نمي‌گذازد. البته همانطور که اشاره کردم اگر امکانش هست اگر هم نه که نشنيده بگيريد.
موفق باشيد


سعيد 4:39 @ Tue, 4 Nov 03

به سينا ۱۵۹:
۱. علم بسان يك آينه است. هيچ تضميني وجود ندارد كه اوّلين بار وقتي نوعي از انسان، نئاندرتال مثلاً، در آب راكد خيره شد و فهميد كه تصوير خويش، و نه فرد ديگري، را در حال مشاهده است از آن خوشش آمده باشد. من هميشه كسانيرا كه از علم به طبيعت خويش نفرت داشته اند را بخوبي درك ميكنم. زيرا ميدانم فقط چهار حيوان در سرتاسر عالم هستند كه وقتي آينه در مقابلشان بگذاري ميتوانند بفهمند كه خود را در آن ديده اند: دولفين، بونوبو، شامپانزه و انسان. اطفال تا دوسال و نيمشان نشده و قادر به توانائيهاي زباني نگشته اند نيز قادر به ديدن خويش در آينه نيستند و هيچ تصوّري هوشيارانه از SELFندارند؛ درست بسان يك روبوت كه فقط محيط خويش را در حال پروسس است. حال اين حكايت انسان است هرگاه در مواجهه با خودِ خويش آنهم بوسيله معرفت و تجربيات به منصه ظهور رسيده اش در آزمايشگاهي بنام تاريخ ماهيّت خويش را درميابد و چنانكه ميدانيم اين ”خـود“ چندان چنگي به دل نميزند.
۲. سيناجان؛ اگر آن عوامل قرار بود پالس خارجي باشند باز هم از اعتبار حرف من كاسته نميشد. بعد هم آن ”پالسِ خارجي“ اگه منظورت وحي است از عالم نامشهود؛ بنابراين يك اسكيتزوفرن و صرعي هم كه دائماً با يكسري موجودات نامرئي بر ديدگان ما آدمهاي نرمال در حال مصاحبت/تجربه هستند نيز ميبايست مشمول وحيانيّت بشوند و اين دقيقاً همان حرف من بود ديگه. درضمن، تعليل رويدادهائي قابل اندازه گيري آنهم ماقبل از آنچه بدان احساس/تجربه/شعور/هوشياري/فهم/ادراك/Qualia يا هرچي عشقته ميناميم به معنايِ بي مقدرا نمودن آنها و تهي كردنشان از ”معنا“ نيست. محمّد(ص) هم وقتي در غار حراء دچار تجربه ديني ميشد؛ سر در دامن خديجه ميگذارد و از فشار هجوم آن ميمها در عمق ضميرش به يكسري رويدادهاي محسوس در بدن خويش اشارت ميكرد. بقولي وقتيكه ميشنوي دوست شما در دريا غرق شده است با خودت نميشيني به تعليل آن كه خوب بديهيه چون انسان همچون يك ماهي نه آبشش داره و نه فين و نه قادر به تحمّل سرماي آب تا بتونه جون سالم بدر ببره (دقّت كن: همش از مقوله تعليل بود) بجاش افسرده ميشه؛ رنج ميكشد كه چرا آن حادثه براي دوستش اتّفاق افتاد و چرا و آيا نميشد حادث نشود و برو تا آخرش. . . فلسفه حيات و معناي زندگي و رنجهايش و الخ. . .
و امّا من حرف دلم، يا بقول آريا تا قطره آخر از اين سبو بركشيدن قطرات شراب، را هنوز برغم همه اين تفاسير بيان نكرده ام. آنچه درباره ويژگيهاي عام دهگانه دين بما هيَ دين (دين از آن نظر كه دين است؛ مستقل از فرمتهاي متنوّع آن كه آدميان بدان تجربيات به اصطلاح وحياني خويش را تفسير و معنا ميكنند) آمد مبتني است بر يك نگاه تكاملي/تاريخي آنهم از منظري بيروني و عيني. و اتّفاقاً ميخواستم پيشاپيش همين را به آرياجان هم بگم كه اين يك نگاه بيروني بود و من چكاره ام كه بخواهم عيش ”كيف يا اثر دروني و تجربيات وابسته“ را در عمق وجود انسانها(حالا محرّك هر چي ميخواد باشه) منقّص كنم. وجه دروني تجربيات، همه آنها و نه صرفاً نوع قدسي آنها، تن به وارسي اُبجكتيو نميدهند نه از آنرو كه متافيزيكي هستند، برغم قضاوت نامنطقي و عجولانه توي سينا يا مثلاً الهي قمشه اي و امثالهم؛ خير، بلكه بدينخاطر كه رابطه ”شناخت“ و ”موضوع“ بدل به ”موضوع“ و ”موضوع“ ميشود ــ همين.
۳. اگر هيتلر با نظريه تكامل بدرستي آشنائي ميافت آنگاه به گوبلز دروغگو هيچ احتياجش نبود. خوب، اگر اسطوره نژادي مورد قبولش واقعاً از مابه ازائي طبيعي برخوردار بودند ميبايست آنرا بحال خود رها ميكرد تا اين خود ژنهاي برتر آريا باشند تا ديگر ژنهاي پستتر را از صحنه حيات برانند و نه آنكه از يكطرف از تكنيكهاي تبليغاتي پيامبران سود بجويد و از طرفي هم اگر دكترينش مزخرف از آب درآمد برود و جنگ راه بيندازد. گرفتي چي شد؟! از نظر علم ژنتيك اصلاً مفهوم ”نژاد“ خودش يك اسطوره است و فاقد هرگونه مابه ازاءِ محصّل؛ حال تا چه رسد به برتري يك مجموعه از ژنها، جيــنومGenome، نسبت به ديگري!


سینا هدا 3:26 @ Tue, 4 Nov 03

شبح عزيز(128) !
در خطاب به بهادر عزيز بسيار مفيد و مختصر و جالب نوشتي. راستش لازم ميدانم از خودم انتقاد کنم که با فرصت و مداقه متن ات را نخواند ه بودم..حالا که دقيق ميشوم ميبينم دقيقا ميداني چه ميگويي و اين در ديالوگ خيلي با ترزش است. اما چند نظر راجع به اصل موضوع : حقوق بشر،دين و دولت بگويم:
حقوق بشر
در کتاب ديني مسلمانان که برخلاف ايده ات که آنرا طراحي شده توسط حکام براي کنترل و مديريت توده ها دانستي مدعيانش آنرا منتسب به پيامهاي متافيزيکي ميدانند که گيرنده اي زميني آنرا دريافت کرده و بازگو نموده و درست يا نادرست جمع آوري شده ، ( که البته نميدام جداي از قداست و درستي و نادرستي آنها دوست داشتم بدانم آيا تو چنين امري را به يقين و باستناد حقيقت حاکم بر هستي که نزد تو بايد باشد آيا به براهين عقلي منتفي و غير ممکن و خرافه و جعلي ميداني و يا نه هنوزبراي متافيزيکي بودن ريشه ي اديان اين احتمال را منطقا محتمل و يا ممکن ميداني؟ باري در اين کتاب راجع به موجودي در طبيعت که نوع ما باشد با طراحي دقيق و عجيب و غريبي به سه عنوان ياد شده است که به نظر من چنين معنايي از آنها مستفاد ميشود:
1- بشر : حيوان ناطق / حيوان دوپا/نوعي حيوان ...
2-انسان : بشر برنامه ريز فراموش کار(اهل نسيان)/
3-آدم : بشر متکامل و وارسته از جعليات من درآوردي/ بشر تسليم به علوم عالم هستي/بشر علمگرا.*
*( منظور از علم در اين کتاب دانشي است که توسط قواي متافيزيک و ماوراي طبيعتِ اين موجود در تمام نشئات و مراحل و منازل هستي و صيرورت(مسيررشد و شدن = پروسه) اوتاييد و تصديق* ميگردد. ( تصديق : تاييد شدن تئوري در عمل/ تا زمانيکه تئوري در عمل تاييد نشده خيال و گماني بيش نيست )
دانش زميني تنها پاره محدودي از کشفيات منظم و منضبط و هدفمند است که توسط بشر کشف شده و با توسعه ي تسلطش بر خواص عالم زواياي ديگري از قدرتهاي مؤثر بر خاصيت عناصربر او نمايان ميشود که احکام قبلي را تحت شعاع و تاثير اطلاعات جديد قرار داده باعث تجديد نظر و ترميم آن دانشها ميشود. علم مورد نظر در اين کتاب دانشي زميني(اين نشئه اي = اين جهاني ) است که توسط قابليتي ديگر بنام قلب و فؤاد تصديق ميگردد. علم در اجتماع بصورت همگاني معنا ندارد بلکه علم يک امر خصوصي است که اولين شرطش تجربه و شهادت چشم و گوش و عقل( قوه ي استدلال که نظم و ضابطه را تشخيص ميدهد) و قلب است.

بنابراين حقوق بشر از ديد اين کتاب متصور است ، و تا زمانيکه انسانها داراي تجربياات مشترک نشده اند بايد در قالب بشري امور مشترک خويش را سامان دهند(چه درست چه نادرست) تا مراتب رشد را در پروسه (صيرورت) تکاملِ انسان - آدم تجربه نمايند. براساس آموزه هاي اين کتاب فهم نتيجه ي درک و تجربه است و بشري که حوايج بشري را ادراک نکرده باشد نميتواند حقوق بشري را فهم نمايد.
وباز اينکه بشر راهي جز تدوين مقررات و قرارداهاي بشري براي طي نمودن مرحله ادراک جعليات ندارد. بنابراين اولين پله ي فهم انسان دينمدار تجربه ي دموکراسي است و دنيا محل همين تجربه است و ظاهرا بر اساس آيات مربوطه رسولان براي انذار(هشدار) و بشارت(مژده) از سوي مديران و (رييس کل) متافيزيک ماموريت يافته اند ونيامده اند به زور براي جماعت حکومت برقرار کنند و اگر در مواقعي چنين کرده اند بر اساس خواست دموکرتيک مردم و تعهد آنان به ضوابط خاص بوده است که منحصر به زمان و مکان خاص خود بوده اند.

ديــن:
شايد بتوان دين را بر اساس آموزه هاي اين کتاب بدينصورت معرفي کرد: روشها و آداب زندگي بر اساس ضوابطي ويژه که از سوي مقامي عالم تر( با توجه به تعريف علم در بالا) وضع ميشود تا شخص را بسوي ارتقاء کيفيت زندگي خود براي امنيت پيش ببرد که البته انتخابي است و اجبار و اکراهي درآن نيست. با اين حساب ديني که ميخواهد بشر را به متافيزيک متوجه کند ديني متافيزيکي نام دارد و براي افراد خاصي از نوع بشر مطرح ميشود که مراتب تجربيات و ادراکات قبلي را طي کرده باشند و به درجه اي از فهم رسيده باشند. *
*(شايد به همين دليل بشد که در گفته شده در دين اکراهي نيست( لا اکراه في الدين)
بشر در تدوين روشهاي اجتماعي ميتواند بر اساس دموکراسي فعاليت نمايد. ميتواند نوع نظام اقتصادي خود را با توجه به شرايط خاص خود طراحي ، تدوين و انتخاب و عملي کند.
اما آنچه در تاريخ به دين معروف شده ديني است که ضوابطش از متافيزيک اخذ شده.با اين فرض که منظور از دين دين متافيزيکي باشد خودبخود هرچند که ممکن است در فهم و اجرا ناموفق باشد اما در صورت اختيار و انتخاب جماعت بعنوان يک تجربه براي ادراک ضرورت عدم انتساب آن به حقايق براي توسعه ي فهم او ضروري است . به ديگر سخن تنها پس از تجربه ي ناموفق پروژه ي احقاق دين الوهي است که بشر در ميابد بايد از خرافه دست بردارد.*( نه اينکه دين في النفسه خرافه باشد بلکه گمان بشر از دين متافيزيکي است که آنرا خرافه ميکند) خرافه در روزمرگي زندگي شهروندان کشورهاي توسعه يافته نيز بوفور ديده ميشود . با اين تعبير هر گزاره اي که ادراک نشده و به فهم تبديل نشده باشد ميتواند براي آن شخص خاص خرافه باشد. بنابراين برخي از خرافه ها اختصاصي و برخي اجتماعي اند.
مع الوصف هرچه مردم به شيوه ي دموکراتيک انتخاب کنند در پروسه ( صيرورت) رشد آنها ضروري است.حال ميخواهد با هرنام و هر عنوان باشد. بستگي دارد مردم در چه اندازه اي از درک سالم بسر ميبرند. اين نکته اي است که بنظر من بايد توجه داشت که بايد گذاشت نوزاد فهم توده ها بصورت طبيعي پس از گذشت نه ماه و نه روز نه ساعت بدنيا بيايد . که زودتر و ديرترش هم مادر و هم نوزاد را با خطر و هزينه مواجهش خواهد کرد.

دولت :
بنظر من دولت ميانجي طرح شده از سوي شبح عزيز به نوبه ي خود يک سناريوي قابل اعتناست. بعنوان دولت دوره ي گذار. دوره ي گذار به دموکراسي. هرچند که بايد مراقب بود در اين ميان نبايد به حذف اجباري و زورمدارانه ي نيازهاي واقعي و يا کاذب مردم اقدام کرد. اعتنا به عطشهاي کاذب و واقعي مردم از اولين ضروريات رشد طبيعي جنين آزادي در رحم اجتماع است.براي اين تولد خجسته شتاب جايز نيست.
در اين باره بحث قابل گسترش است اما من ناچارم اکنون بخوابم.

معرفي خودم:
من (سينا هدا) دينهاي متافيزيکي را علي رغم کشف نکات بسيار جالب(علمي و محکم ) در آنها هنوز نميشناسم.
- علي رغم تجربيات متافيزيکي با معنا ، خدا را نميشناسم.
- علي رغم تمايلات خود يک مسلمان (تسليم خطورات قلبي) نيستم.
- در اين مرحله سوسياليسم را نسخه ي ضروري ميهنم ميدانم.
- به دموکراسي علي رغم آسيب پذير بودن ميهنم اعتقاد کامل دارم و آنرا ضروري ميدانم.
- به فمينيسم بعنوان جبران مافات براي ترميم فرهنگ بيمارجهاني با تعبير خاص خود اعتقاد و الزام عملي دارم.
- مارکس را انديشمندي بزرگ دانسته و بسيار محترم ميشمارم.
- ماکياول را انديشمندي محترم ميدانم اما آراء او را نمي پسندم چرا که آراء او بمنزله ي ادعاي برحق دانستن خود و برتر دانستن خود بر عوام است چراکه ماکياوليسم با اعتقاد به اينکه هدف وسيله را توجيه ميکند باعث فساد و فاصله بين حکومت و بدنه ي اصلي جامعه ( مردم و توده ها ) ميشود. شوراي مصلحت نظام را ماکياوليسم ديني مدعيان جاهطلب و حق بجانب حکومت جمهوري اسلامي ميدانم.
-دموکراسي را ضروري ترين غذاي مردم ميهنم ميدانم که بايد بصورت طبيعي حاصل شود . وباز يکي از راههاي حصول قابليت آنرا درگير کردن مردم( بنمايندگي هرخانواده يک نفر) در شوراهاي محلي براي تمرين کار گروهي و تمرين تصميم سازي و تصميم گيري
ميدانم و معتقدم ذخيره ي بادآورده ي ارزي بجاي تلف دن در راه جاهطلبي حکام ج.ا بايد خرج شعور عملي و فهم مردم در شوراهاي محلي شود
- براي هيچ واژه اي استقلال معنا قايل نيستم و راه برطرف شدن سوء تفاهمات بشري را توافقات نسبي اجتماعي به دور از قطعيت و با تاکيد بر عدم قطعيت ميدانم. تا جاييکه معتقدم بر صدر هر حکم و قانوني بايد اين جمله را نوشت که اين قانون ميتواند حقيقت نباشد.


porchaneh 3:18 @ Tue, 4 Nov 03

نوشته فرد هالیدی درباره اسلام را به طور تصادفی دیدم. به بحث فعلی بی ربط نیست:

http://www.angelfire.com/dc/mbooks/mythofconfrontation.html


مهشيد 3:17 @ Tue, 4 Nov 03

من یک معذرت خواهی به تمام خوانندگان کامنت های این وبلاگ بدهکارم.
میل انتقاد آمیز یکی از دوستان من را به این مسئله واقف کرد که بسیار اشتباه کرده ام. من با شیوه های این گروه آشنا بودم که برای جلب توجه به هر کاری دست می زند. از شعبان بی مخ بازی و کتک کاری گرفته تا جلسه به هم زدن و تا فحاشی شخصی در محل های کوچک تر. من باید عاقلانه تر عمل می کردم و در این بازی شرکت نمی کردم . شاید بهتر بود از همان ابتدا به جای دهن به دهن گذاشتن با لمپنیسم مفرط ، تنها کامنت های توهین آمیزش را در وبلاگ خودم دیلیت می کردم و در مقابلش سکوت می کردم.
متوجه نبودم که در این کشتی گرفتن های بیهود، فقط کثیف می شوم و تازه طرف از آن لذت هم می برد.
و بجز آن اینکه از وقت و حوصله شما هم استفاده سوء ی کردم.
تمام دوستان..غذر خواهی مرا بپذیرید. حقیقتا از اینکه تا حد ایشان نزول کردم برای خودم متاسفم و قول می دهم تکرار نشود.


مهشید.ش 3:06 @ Tue, 4 Nov 03

عجب گرد و خاکی برپاست!
فعلا به شعر زیر که عزیزش میدارم اکتفا میکنم.پر توان باشی شبح عزیز
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن زکفر و دین ،دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟
گفتا دل خرم تو کابین منست!


مهشيد 2:38 @ Tue, 4 Nov 03

شبح جان...بی سوادی ام را ببخش..اما اینا که گفتی کی هستند و چرا تو به پیشواز رفته بودی ؟ اینطور که من فهمیدم باید از دولتی ها باشند.


سینا هدا 1:23 @ Tue, 4 Nov 03

سعید(۱۲۷)!
گفتی: عوامل مغزي منجر شده به رفتار مذهبي، از حالات خفيف تجربه هاي ديني گرفته تا شديدش؛ اصلاً جزويست از مكانيسم مغز و فانكشن ذهن وابسته بدان. ..
میگویم:
۱- از ظاهر طبیعت چگونه توانستی به باطن آن پی ببری؟ تنها نخور و بما هم بگو !
۲-آن عوامل آیا نمیتواند پالسی باشد خارج از مکانیسم مغز که تاثیر کنش آنها بر پیشانی مغز واکنشهایی ظاهرا مشابه است در عملکرد مغز؟
۳-اگر حجت سایر میم ها و اعتقاداتت از همین تبار باشد که سفسطه بازی ناخواسته ات حرف ندارد.
۴-من یکی که از شطرنج دقیق هزلگونه ی فلسفی ات کیف میکنم(هرچند با لحاظ بند ۳) براستی وقتیکه گرم میشوی فقط هیتلر میتواند تو را از صرافت بازدارد.شورو و شوق ات من یکی را کشته.
۴)با همه ی این حرفها شل زردت(بروایت شمر عزیز)چنگی بدل نمیزند.
۵)در کامنت چاه نمایی مخاطب چاه نمایی تو نبودی عزیزم! بلکه منطقی پنهان از نظر بود که در باطن سناریوی شبح و تو موج میزد.
۶)دوستت دارم.


شبح 1:10 @ Tue, 4 Nov 03

من الان از فرودگاه می‌آيم.
خيلي جالب بود. حدود ۵۰۰ نفر برای پيشواز آقای طالبی و کريمی به فرودگاه آمده بودند. اگثر برادران انصار بودند. چهل پنجاه نفری هم شعار می‌دادند. جايزه‌ی صلح نوبل حق سعيد حق سعيد!
جالب اين‌جاست که تله‌ويزيون از بعد از ظهر يک ريز مردم را تشويق به آمدن به فرودگاه کرده‌ بود!
به خيال خودشان می‌خواستند اثر استقبال پرشور مردمی از شيرين عبادی را حنثا کنند!
راستی فکر می‌کنيد آمريکا چرا يک روز قبل از سيزده‌آبان اين‌ها را آزاد کرد؟
ظاهرا کار کار انگليساست!
با شرمنده‌گي امروز نرسيدم کامنت‌ها را بخونم اميدوارم فردا صبح اين کار را بکنم.


Aria 22:28 @ Mon, 3 Nov 03

... شبحی ناز!

اين .حا خيلی گل باران شده عزيزم. من با عرض معذرت از دوستان و شرمنده گی؛ يکی دو نکته را برای روشن شدن توضيح می دم و ديگه اين طرفا نخواهم اومد شبحی عزيز. حداکثر برای مدتی که خودم تشخيص می دهم.:
در يکی از بستهای دو روز بيش وبلاگ خسن آقا؛ .حمله ای آلمانی نوشته شده بود.:
Hilfe!. Die Frau will den ganzen flaschen Wein austrinken.

من نيز وقتی .حمله خسن آقا را ديدم به زبان آلمانی نوشتم:
das ist aber hervorragend mein lieber Hasanagha. lass sie die Flasche austrinken. Dann wird sie die ganze Nacht in ein echtes Paradies verwandeln.

ديگه همين. بعدش شمر عزيز اومد و سئوال کرده بود که شماها .حرا به آلمانی حرف زديد. من محبور شدم برای رفع سو تفاهم .حملات را تر.حمه کنم. معنای آنها اين ميشه:

- آهای کمک کنيد!. اين خانم می خواد شيشه شراب را تا قطره آخرش سر بکشه.

- ... اين که خيلی محشره بابا! بذار خسن آقا تا قطره آخرش را سر بکشه اونوقت تمام شب ر ا به يه بهشت واقعی تبديل می کنه.

همش يه شوخی ساده بود که مابين خسن آقا در آنسوی دنيا و آريا در اين سوی دنيا صورت گرفت. گردنت بشکنه الهی شمر عزيز خودم که اومدی زDر ابرو ورداری؛ زدی .حشمش را هم کور کردی. از تمام دوستان اگه سوتفاهمی بيش اومده معذرت می خوام. در ضمن شبحی ناز. .حان فرزندان نازنينت؛ کامنتهای مرا و شمر را حذف کن. من مسئوليت حرفهای شمر را نيز به عهده می گيرم. خلاصه خيلی ببخش دوست عزيز.


نادر بکتاش 21:08 @ Mon, 3 Nov 03

حيفم آمد اين متن را در اختيار کسانی که نخوانده اند نگذارم :

از قول‌ سلمان‌ رشدى‌ پس‌ از واقعه‌ ۱۱ سپتامبر از نشريه‌ گاردين‌ چنين‌ نقل‌ مى‌کند: «بنيادگرايان‌ خيال‌ مى‌کنند که‌ ما به‌ چيزى‌ اعتقاد نداريم‌، بايد به‌ آن‌ها بگوييم‌ که‌ اشتباه‌ مى‌کنند موضوع‌ ان‌ است‌ که‌ چه‌ چيزهايى‌ براى‌ ما مهم‌ است‌ و آنگاه‌ رشدى‌ ليست‌ خود از ارزش‌هاى‌ غربى‌ را ارائه‌ مى‌دهد. «بوسه‌ در معابر عمومى‌، ساندويچ‌ خوک‌، مناظره‌ عمومى‌، لباس‌هاى‌ فريبا، ادبيات‌، گذشت‌، آب‌، تقسيم‌ عادلانه‌ ثروت‌ جهان‌، سينما، موزيک‌، آزادى‌ عقيده‌، زيبايى‌، عشق‌،»
http://www.iran-chabar.de/1382/08/12/farid820812.htm


مهشيد 20:37 @ Mon, 3 Nov 03

کسی می داند سر وبلاگ فرزند اعدام چه آمد ؟ چرا پرشین بلاگ وبلاگ او را مسدود کرده است ؟ چه شده ؟ کسی خبر دارد؟
وبلاگ درد دل فرزند اعدام را محسن سلطان پور می نوشت که فرزند برادر سعید بود. مدتی هم حال خوبی نداشت اما وقتی که دیروز رفتم سراغش دیدم وبلاگ بسته شده است.چرا ؟


مهشيد 20:28 @ Mon, 3 Nov 03

Saeed, just for ur information, he cant read english :))


سعيد 20:23 @ Mon, 3 Nov 03

Let's have some real CHAT, man-o to man-o with Nader the BaktAsh. My dear dear Nader; now that I'm a bit in a state of fluid mind let me explain the difference between you and Shabah. He, with no access to any sort of means available to you DRIVE THE BEST OUT OF HIS READERS; especially me :-) You and to some extent Mahshid also on the other hand instead of saying sorry to each other and once for all put an end to these NONSENSE keep doing this SHIT and it goes on and on which really make me sick. Do you know what you two should really do instead?! I think even saying sorry is not good enough; I suggest you should hug Mahshid_ the_naughty and even buy her a gift (women fall for it; believe you me) and then if everything proceed well ask her for a date and lastly make love to her, no I'm not that jealous ;-) See I wonder if this is the main problem with cynical or even darn crazy Political Parties in Iran from Right all the way to you; LEFT. We, the pedestrian here instead working our asses off to address the critical issues that bugged our society for its march forwarding toward Modernity. You on the other hand nagging about that STUPID, LOUSY Cappuccino affair in Paris. This is really, honestly and strongly what you call a JUST FIGHT for a CAUSE?! Now tell me Mr. Communist; who is doing our people a favor; You or poor SHABAH here ?! Got to get back to my damn bed Nader-jan. All I'm saying is this: JUST, STOP IT; for God's Sake


سياهكل 20:10 @ Mon, 3 Nov 03

رفيق اگر ممكن است مرا هم به ليست بلاگهايت اضافه كن


نادر بکتاش 19:37 @ Mon, 3 Nov 03

با عرض معذرت بسيار از شبح و ساير دوستان

ترانه عزيز ممنون از يادآوری ات.
من قصد بحث با مهشيد نداشتم. مخاطب من او نيست. عکس العملها و تيپ برخورد او کاملا قابل پيش بينی است. سطحيگری و لودگی و از بحث دررفتن هم جزئی از شخصيتش است.
اما بالاخره ديگران هم وجود دارند و قضاوت می کنند.
راستش اين هم obsession من است که بتوانم مکانيسم ذهن افراد و پروسه تفکر (يا دقيقتر در اين مورد : شکلگيری ذهنيت و هيجانات در مواجهه با افراد و وقايع) آنها را بفهمم (اين عادت را از زياد خواندن رمان و ديدن فيلم دارم). از اين نظر مهشيد يک پرسناژ pathétique رمانی جالب است. هر چند که يک پرسناژ واقعی است و بنابراين رقت انگيز هم هست. به هر حال قضيه برای من خاتمه يافته است (به همان نحو که بعد از جمع بندی از يک فيلم يا رمان ). ايشان هم مانند سایق می توانند دائما با خرسندآپ کمدی بخندند و از زندگيشان لذت ببرند. چيزی خم به ابرويشان نخواهد آورد.


سعيد 19:30 @ Mon, 3 Nov 03

صلِّ علي محمّد؛ سعيد آشپز خوش آمد.
آرياي بي دين منِ خاكبرسر بلند شدم از خواب يكجرعه آب خير سرم بنوشم و دوباره كپه مرگم را برم بذارم و زررر نزنم؛ بعد شاتاراقّي زدم رو كيبرد و باز قيافه هاي نحس شماهاست اينجا كه: برادران ايماني مثل شمر علوي و سياوش ژاپني آنهم در حال دم زدن از عرقخوري و كس مُس. به سراغ يخچال رفتم تا فعلاً با شرابش حال كنم بجاي آب تا نوبت ربابش برسه.
آخه بيدينها مگه نميدونين كه نبايد كُس با كَس اشتباه بشه و ديگه بهتره كه از اين واژه در بافت جملات سود نبريد. منطقي هم كه صحبت كنيم قضيش اينه: منباب اعمّ و اخصّ من الوجه هر كسي، زني، واجد يك كُس زيبا ،آنهم بقول سياوش، ممكنه نباشه و بالعكس هر كُسي زيبا در لاي پاي كَسِ قابل تحمّلي نباشه. اخه اينش هم يكجور دردسريست ديگه! حالا اگه گفتين راه حل چيه؟!!
احسنتم؛ پناه بردن به كاماسوترا و زبان سانسكريت كه فرمود نگيد ”كُس“ بلكه ”Yony“ خوب منم ترجمش كردم به ”بابهشت“ = ”باب + بهشت“. كليتوريس را هم بگين ”كِچـل“ به كسر كِ. چُـل هم به ضمّ ميم كه معرّف حضور معرقّتان هست و لابد در برخي موارد مثل اون دوستان جديدا سوپر مدرن(فهميدين كه انگليكان چرچ در سرتاسر جهان در حال يك انشعاب عمده شد بخاطر اين كشيش كوني... چيه اسمش جان ...! شنيدم چرچهاي آفريقا ميخوان به كلّي سازمان و برنامه هاي خود را و حتّي امور مالي خويش را از ٌقارّه آمريكاي شمالي جدا بكنند. انقلابي بس انشعابين در افتاده كه واسه فهمش بايد بتمام اون حرفام در مورد ويژگيهاي دهگانه اديان و انشعابهاي دائمي آنها و ديالكتها يا سكتها و اديان جديد برآمده از دل آنها مراجعه بكنيد = پلوراليزم ديني يعني همين مشتقّات.) خواهر سوئديمان ... با شلوارهاي ابرينشان طعمش را هم چشيدن؛ كه مباركشان باد. آن دو لبان كوچك و بزرگ بابهشت را هم منبعد و بترتيب بگين: ”كِـلَبانْ“ و ”مَـلَبانْ“. حالا يهو به كلّ مجموعه نگين خلبان . . .
اقا من رفتم بخوابم: شمر جان شله زرد خواستي بفرما؛ كوفتت كن حالا. اون آرياي مكون گشاد هم اونجا نشسته هي ميگه نسوزه كيكت؛ چي داري ميگي بابا داشتيم ”دين“ ميپختيم بلكه كك بندازيم تو تمبون بعضيها. ميخواستي كمك كني ميگفتي سعيدجان اون خرچنگ قورباعه هات رو اوّل بفرست پيش من يه نگاه و اديت بكنم بعد بزن توي اون كامنت تخته خورده شبح و اگه پاكشون كرد توي ملاجش. . . اون يكي هم واسه ما شعرش گرفته؛ اميرك رو ميگم. حالا تو بيا ژاپن؛ نميخواد بجاسوسي. يه زنگ بزن بيام هيكل نحستو از فرودگاه بيارم خانه و چند روزي لنگر بندازي تنقل بندازي. واسه ما زبون درآورده. ۱۰۰ بار گفتم با همشهري دكتر شريعتي درنيفتين. نيست به پرزباني ما خراسانيها احدي.
من مگر دستم به شبح نرسد؛ مرد حسابي رفتي اون كنار دار سيّد اولاد پيغمبر را كردي خرس وسط كه چي آخر؟! درضمن تقصير اين آقاي اهورا اشون است كه تازه شبح را بر سر عقل آورده و بهش ميگه جامع و مانع نيست اين تحليل تخميت از دين آخه :-) منم رفتم سر كار كه كار شبح را تكميل كنم و از منظري بمراتب دورتر از هر چي سامي مادرقحبه و صابئي آتش پرسته و بوديست كوه و دمن بغل كنه به ”دينشان = خرافاتشان = ممپلكسشان“ بنگرم و حتّي ادياني كه هنوز متولّد نشده اند. و ثابت كنم كه بابا انسان شامپانزه آفريده شد و بعنوان يك حيوان بي نام نشان امّا مسخ و سراطاني و كسخل (در اين مورد به اين تركيب زيبا دست نزنيد) قراره كه بره. پس ولش كنيد كرّه رو بذاريد بچرّه و آبشه بخوره. حوصله داري شبح جان تو هم هان. . .
من رفتم لالا. . .
پاك اين چرت و پرتها رو آبروت ميره تو وبلاگستان به سر همين شمر قَسيمت قسم :-)


آتش 18:45 @ Mon, 3 Nov 03

شبح جان من نمی دونم کدوم کامنت ها رو باید بخونم بعضی از آنها برخوردهای شخصی ست وربطی به موضوع نداره .. اما در مورد حقوق بشر و دین و دولت .. اگر بپذیریم که حقوق بشر در اصل یک تعریف متعارف و جهانی ارائه میده که مختص به همه انسانهای روی زمین است جایگاه دین به کل در حکومت مطرود ست البته بحث در مورد دین از نظر من بیشتر فلسفی اخلاقی ست وربطی به حقوق ابتدائی انسانها ندارد چرا که خود به تنهائی نقض ونفی آشکار انسان است حالا اگر انسانی در درون خود باورهائی شخصی دارد تازمانی که ازچهارجوب خانه بیرون نمی اید ودر تمامی ارکان های دولت رخنه نکرده است نمی تواند خطری برای حقوق افراد وروابط میان آنها در تمام عرصه های حیات اجتماعی گردد .. حکومت برای معادله و مناسبات با ديگر جوامع می بايستی خودش را با ديگر کشورهائی که تاریخچه مبارزاتی آنها منجر شده ست تا بالنسبه حقوق بشر را رعايت کنند تطبيق دهد نمونه اش همان تشخيص مصلحت حکومت که در واقع امر تحميل شده برای نجات سردمداران حکومت ایران است . وگرنه اسلام حتی به تاييد خودملايان از دانشگاهی تا اکابريش آپارتاید جنسی بین مرد وزن را که منجر به بی حقوقی آنهاست تایید می کنند . وچون احکام دینی ست در برنامه وقوانيتش گنجانده است به همین دلیل اسمی که بر نوع حکومت خود گذاشته است مجبورش می کند برخلاف افکار عمومی وفشارها وطرفداران حقوق بشر قوانين اسلاميش را بدون چون وچرا به اجرا بگذارد حالا من وتو نوعی فغان آوريم که اسلام مدرن می شود .. رنگش بزنیم .. جرائم را ماهرانه عوض کنیم بگوئیم دوره دست با ساطور بريدن نيست چيزی را عوض نمی کند زيرا اسلام به کل با حقوق بشر مناقات دارد


ترانه 18:24 @ Mon, 3 Nov 03

ما همچنان دوره می کنيم هنوز را!
نادر بکتاش عزيز سلام
نوشته زير (۷۷) از شماست
ْ.......آنچه راه ديالوگ را می بندد، عدم وجود مسائل مشترک مورد علاقه، يا عدم تفکر و جديت در بحث بر سر مسائل مورد علاقه طرفين است. و يا عوامل متنوع ديگری که غالبا کشف و درک آن دشوار است (مورد مهشيد)........ علاقه ای هم به بحث با مهشيد ندارم .....ْ
اما بحث هم کرديد .. ....
بنظر من:
سکوت هميشه از سر ضعف نيست.
حواب های هم هوی نيست
موفق باشی


Mahshid 17:26 @ Mon, 3 Nov 03

نادر عزيز...
الان متوجه ۱۳۰ شما شدم. آقا ممنون. کلی وقت بود اينطوری نخنديده بودم. حتی در برنامه خرسند آپ کمدی..
اين آرشيو من را که می گی نشانگر آبسشن ( راستی اسم يه عطر معرکه هم است ) حکک‌است را فاکت بيار ببينم . بعد هم از بابت مشکل من با مردان..شما تنها نيستيد آقا..خيلی ببخشيد اما ابلهان زيادند که زنان فمينيست را به مرد ستيزی و مرد گريزی محکوم می کنند. شما نه اولی هستی.نه آخری..باز هم مثل هميشه ..يکی هستی از خيل بسياران و بی خبران.
باز هم از چرندیاتی که به من گفته بودی گفتی..راستش آن بار اول نبود که شما با لمپنيسم خود به وبلاگ من هجوم آوردی..موردش هم آن نبود که گفتی..دفعه اول يادم است لمپنيسمت عود کرد وقتی که ديدی هيچ خبری در وبلاگ من از کنفرانسی که با شرکت ۴ تا و نصفی از اعضا و هواداران شما در استکهلم برگزار شده بود ننوشتم. بعد حمله های ديگر شروع شد. آقای بکتاش.بی رودرواسی شما هستی که دچار آبسشن هستی..نه من..و نمی دانم که آيا دوستانتان می توانند کمکی بهتان کنند يا نه..فکر می کنم کمک حرفه ای نياز داريد. در مورد کنترل زبانتان نيز. در مورد کنترل فکر و انديشه و تفکرتان اما چندان نگرانی ندارم. همانگونه که گفتم ..آنچه که وجود ندارد نيازی به کنترل ندارد‌ عزيز.


Mahshid 17:07 @ Mon, 3 Nov 03

نادر عزيز. ۱۳۵.
من اما به شما تهمت اين را نمی زنم که شما ياد نگرفته ايد تفکرتان را کنترل کنيد. آدم چيزی را که ندارد نمی تواند کنترل کند.
مشکل شما فقط اين است که ياد نگرفته ايد زبانتان را کنترل کنيد.


سياوش 16:36 @ Mon, 3 Nov 03

شبح عزيز، در يايان نتيجه‌گيري مطلبت كه اشاره‌ داشته‌ايد كه بين اسلام و حكومت تضادي وجود دارد، از ديد‌گاه من، اشتباه است. از همان بدو ييدايش اسلام، گرايش به تشكيل حكومت گذاشته شده بود و به هم اين دليل است كه ييامبر اسلام از دو ابرقدرت بزرگ آن تاريخ ايران و روم دعوت به اسلام مي‌شود و يس از مرگ ييامبر، جانشين براي ييامبر برگزيده مي‌شود و به نام خليفه خوانده مي‌شود كه تا قرن‌ها بر سرزمين‌هاي‌ اسلامي حكم با قوانين شرع مي‌راندن. هم اين امروز هم نه تنها در ايران بلكه در عرب‌ستان و تا اندازه‌اي در ياكستان و غيرو حكومت بر طبق شريعت اداره مي‌شود.


زهرخند 16:03 @ Mon, 3 Nov 03

از اینجای کلامت آن مطلب را استنتاج کردم شبح جان .... اگر مسلمانان و يا صاحبان هر دينی بخواهند به فرامين موجود در کتب مقدس خودشان عمل کنند با اين چيزی که به نام "حقوق بشر" تدوين شده است در تضاد می‌افتند و از اين تضاد گريزی نيست......بعد گفتی...: اما اگر يک بار برای هميشه بپذيرند که برای زنده‌گی بشر در اين عصر و زمان همان "حقوق بشر" تدوين شده با تمام نواقص‌اش کفايت می‌کند و اگر نقدی بر آن است بايد از راه‌های "عقلی" و نه "نقلی" به آن رسيد آن‌گاه می‌توانند دولت‌های ميانجی را به وجود آورند و خود از عالم مذهبی به عالم سياسی تبديل شوند. همان اتفاقی که برای آيت‌الله خمينی افتاد. روحانيت به رهبری آيت‌الله خمينی از ميانجی‌گری مذهبی به ميانجی‌گری دولتی تبديل شد و در نهايت همان نقشی را به عهده گرفت که هر رهبر سياسی کاريزمایی به عهد می‌گيرد....يعنی نتيجه گرفتم که خمينی به اين شرط تو عمل کرد و لابد بعد هم به نتيجه رسيد...البته من ميدانم که تو چنين مقصودی نداشتی ولی اين قابل برداشت بود...يا به نظر من اينطور آمد...


شمر 15:49 @ Mon, 3 Nov 03

گرامی رهگذر ثانی
بد شد از هنگامی که ما سرگرم خواندن بودیم و تا زمانی که نوشته خودمان را فرستادیم شما کلی نوشته و از قرار معلوم با کنجکاو به میگساری رفته اید، اینهم از بخت بد ماست که دیشب از میگساری شما جا ماندیم، پریشب گمان برده بودیم که خُسن آقا و آریا بساط میگساری به زبان آلمانی راه انداخته اند، چون از زبان آلمانی سر در نمی آوریم، رفتیم از غصه ودکای لهستانی که از بازار یهودی های دمشق خریده ایم نوشیدیم ولی فردایش دیدیم که آریا برایمان نوشته؛ پای یک خانم در میان بوده. کوتاه اینکه اگر میدانستیم هوای می و مطرب دارید دست آریا را گرفته و بجای نوشتن پیام با شما به میگساری می آمدیم.

اکنون که سخن آریا به میان آمد بد نیست به برنهاد آشپزی ایشان در باره سعید بپردازیم، آریا جان به باور ما سعید آشپزی ناپخته ای است، که از هر ماده خوراکی که بدستش برسند شله زرد می پزد، از کله پاچه داروین گرفته تا مغز هگل و زبان ویگتن اشتاین را با کوبیده دنبلان پیغمبر اسلام مخلوط نموده و با آنان شله زردی می پزد، که تنها از گلوی خودش پایین می رود. خیالت هم تخت باشد با کتک زدن تو هم درست بشو نیست. آش همین آش است و کاسه همین کاسه.

سیاوش گرامی
بدبختانه آن دیدگاه شما را که پاک شده است نخوانده ایم، اما با دید شما در باره واژه کُس هم رای هستیم به گمان ما هم پدیده زیبایی است بشرط آنکه اصلاح شده باشد و بوی شربت نذری با آب حوض درست می کنند را ندهد. اما واژه کُس خل هم واژه خوبی است ولي کاربردش در باره شيعه جماعت کراهت دارد، به گمان ما کُس خلی شیعیان نه از آنروست که اینان کُس را نیک دیده و گرامی میدارند بلکه بخاطر کیر مغزی امت شیعه می باشد. ورنه شيعه جماعت چه زن چه مرد کُس و ساير مشتقات آنرا نجس شمرده و نگاه کردن به آن را مکروه مي شمرند.


Aria 14:39 @ Mon, 3 Nov 03

... سعيد عزيز:

ميگم باور کن اگر سقراط زنده بود و اين حزفهای ما ها را می خوند از خنده روده بر می شد. روهمرفته يه مطلب را رک و ساده بگويم. من با شايد هشتاد درصد از ديدگاهايت در باره مقولات بشری واقعا هماوازم. فقط آرزو می کنم ايکاش آلمان بودی تا اول يه فصل کتک حسابی می زدمت بعدش با هم ميرفتيم ميخانه و تلافی می کردم. بابا تو حرفهای حساب و با مغز زياد داری. فقط مشکلی که من در حرفات می بينم؛ خوب دسته بندی نمی کني. مثل يه آشيز حيلی ماهر هستی که غذای عالی می بزه ولی لای غذا؛ سنگ ريزه و مخلفات بی خود اضافه ميکنه. به نطر من بيا و اين حرفهای حسابت را بزن. بی خودی با کسی درگير نشو. ما همه ايرانی هستيم. مهم نيست که به .حه .حيزی اعتقاد داريم. مهم اينه که برنسيب سنحشگری افکار همديگر را قيول کنيم و سعی کنيم که افکار و اعتقادات و رفتارهای خودمون را بهسازی کنيم. بعدش هم من واقعا از اين اتهاماتی که دوستان به يکديگر می زنن؛ واقعا غمگين ميشم. ما بهتره که هميشه استدلالهای خودمون را بگيم. آدمها در اين باره مطمئن باش سعيد عزيز خواهند انديشيد. ديگه اينکه خودت بهتر ميدونی که اين قبرستانهای روح و روان ايرانی .حقدر کلاف سر درگمی هستن. باور کن من يکی ذله شده ام. از گفتارهای تو نيز می فهمم که بدتر از من اسيری. ولی سعی کن دوست عزيز. فقط استدالهايت را ساده بگويی و وارد مباحث فنی نشی. همين.//.


سياوش 14:19 @ Mon, 3 Nov 03

هاله عزيز، متاسفم كه من يكي از افرادي بودم كه باعث شد، شما اين جا را ترك كنيد، اما منظور از ناظم موثر چي بود. آيا شما هم با ويرايش كردن و ياك كردن كامنت‌ها موافقيد. من اگر كامنتي را كه اعتراض به كامنت شماره 24 داشتم نه تنها به خاطر همان خول خواندن ديگران بود، بلكه كسخول خواندن هم نيز. آقاي شبح گرامي كلمه كس را ياك مي‌كند كه به عقيده‌اش كلمه زشت و بدتر از خول، به نظر مي‌رسد. به نظر من كلمه كس يكي از زيباترين كلمات است و هيچ زشتي هم به همراه ندارد. اگر ما تا اين حد تحمل خواندن و ديدن كلمه كس و غيرو نداريم، كار جايي مي‌لنگد، كه با ديگر كارهاي‌مان و جهان‌بيني‌مان هم‌خواني دارد. سعيد عزيز، بايد ببخشيد كه باعث عصبانيت شما شدم(قصدم اين نبود)، اميدوارم كه دست به مانيتور نزده باشيد. شما روي دوستي(البته مجازي) من هنوز مي‌توانيد حساب كنيد.


امیر 14:11 @ Mon, 3 Nov 03

..... آه چه زیباست شب
آه چه زیباست برگ ریزان پاییز
آه چه زیباست سر ریز شدن بعضی ها
آه چه زیباست به آرامشی که میرسم
آه چه زیباست حس نبودن تو در مشغله فکری روزانه ام
آه ... آه چه زیباست کلمات
وقتی که او میخوابد
...
آخ ... آخ جون واقعن رفت که بخوابه، پس یه چند ساعتی میتونیم به کارامون برسیم ...


سعيد 13:49 @ Mon, 3 Nov 03

شبح جان؛
پاسخ نادرخان و سياوش خان با تو. من كه رفتم بخوابم.
شب خوش :-)


13:34 @ Mon, 3 Nov 03

رهگذر جون منم ببر باهات الواطي .


هاله 13:32 @ Mon, 3 Nov 03

شبح جان واسه اين گفتی بمن و سينا تو کامنت مطلب قبلی دل بديم و قلوه بسونيم که اینجا جا باشه واسه دعوا ها حرفای نازیبای این مدلی؟ من جای تو باشم نظر خواهی رو ميبندم چون اينجا شده کودکستان و تو هم با اینکه انقدر دوست داشتنی هستی ولی ناظم موثری نيستي. ما که رفتيم.


سعيد 13:28 @ Mon, 3 Nov 03

آهآآآآآآآآآي سياوش خان؛
گفتن اگر درخانه كس است يك حرف بس است؛ باز تو هي داري لكچر بــــورينگ ميدي اينجا و سر بي صاحب ميتراشي كه چي مثلاً؟!؟ دقّت داشته باش؛ ضمن ادب و عدالت. تو كامنت اميرآقا را درباره من ازجاش نخوانده اي يا متوجّه هتك حرمت و ايراد اتّام سنگين مشكوك به من نشدي و يا ككت نگزيد. پس در هر شقّ آن چطوري به اندازه سر خردلي بخودت اجازه قضاوت درباره پاسخ مرا به او ميدهي كه دست بر قضا و فضولانه خوانده اي!؟ بيكاري؛ وسط دعوا كه شبح سروتهش را هم آورده نرخ تعيين ميكني؟!
عجب بساطي داريم هان! بزبون ژاپني بگم سياوش خان بلكه دست آخر متوجّه بشي همكشوري.
شبح جان؛ اين قضيه و كامنتها را حذف كن بابا كه همش ابو عطاست و شيطونه ميگه با مشت بزنم توي اين مانيتور هان.
حيف آنهم زحمتم به نوشتن كامنتهاي مربوط به بحث...


نادر بکتاش 13:27 @ Mon, 3 Nov 03

سعيد ۱۳۲ و بسياری شماره های ديگر !!

شما يکی از پر حرف ترين آدمها در نظرخواهی شبح هستيد و من (اگر روی يک دوره چند ماهه حساب کنيم) يکی از کم حرف ترين ها.
شما يکی از کسانی هستيد که با نوشته هايتان ارشميدس را به ياد آدم می آوريد. دائما با بحثهای عحيب و بی ربطتان برهنه وسط می پريد و به عنوان آخرين کشفيات (آخرين کتابی که خوانده ايد؟) تحويل می دهيد.

برخورد من با مهشيد دنباله برخورد دائمی غيرمعقول ايشان با من و حککا است. به ياد ندارم که شما تا به حال به ايشان يادآوری کرده باشيد که فلان به شقيقه ربط ندارد و جرا وقت و بی وقت به سراغ حککا می آيد.

در يک زمينه شما دوقلوی سيامی مهشيد هستيد : ياد نگرفته ايد تفکر و زبانتان را کنترل کنيد و " جريان سيال ذهن " خودتان را بدون گذراندن از صافی تفکر و تعقل بر سر ديگران پرت می کنيد. انعکاس دفرمه خودتان هستيد.


سعيد 13:18 @ Mon, 3 Nov 03

اي بابا :-) :-) :-)

لامپ صد، ميبيني چه زود سوءِ تفاهم بوجود مياد؟! شبح جان؛ پس تو را بخدا كمي دقيقتر، پانكچوئيشن، مينوشتي. بابا هر كه آنرا ببيند فكر ميكنه تو داري با من صحبت ميكني. يكدنيا معذرت از تو.
و امّا از سياوش جان؛ گله دارم كه عزيز من حرف من خطاب به اميرآقا بود كه از ابتدا و مبتني بر خطكشيهاي ذهن خويش مرا كه بزعم او چپي نيستم (حالا از كجا فهميد اين معنا را ؟! ) جزو اغيار=بيگانه=نفوذي و بنابراين غير خودي و مغرض و خدا ميداند چه اتّهاماتي از قبيل مشكوك و كذا در صدد جلوه بود؟! بهرحال شبح هم كاملاً بخردانه آنرا پاك نمود. درضمن من جواب تورا خيلي مؤدّبانه و هموزن خودت در پاسخي از پرسشت دادم. دوباره با من اينطور نسنجيده و نامربوط صحبت نكن چون درآنصورت و با باز شدن زيپ دهانم شبح مجبور ميشود زحمت هردومان را زائد بكند كه دمش گرم؛ پس بيا حتّي المقدور از بحث خارج نشويم و عِرض و آبروي خويش بيش از اين آنهم بر سر هيچ و پوچ نبريم. همين.
مرسي،
سعيد


سياوش 13:07 @ Mon, 3 Nov 03

شبح عزيز، اين كه دوستان و يا دشمنان در اين جا، هم‌ديگر را متهم به اين و يا آن كنند، تازه‌گي ندارد، و بعد هم با گفتن و يا يذيرفتن اين كه، كامنت خود را ياك و يا حذف كنند، مسله به خودي خود حل نخواهد شد. دوستان بايد بدانند كه مسئول سخنان و گفتار خود هستند، و اين مسئوليت با ياك شدن كامنت از بين نخواهد رفت. اگر من در نظر خواهي شركت مي‌كنم و نظر مي‌دم، به دليل اين است كه، معتقدم بايد فرهنگ گفت‌وگو را گسترش داد و هيچ زماني هم، به لازمه فرهنگ گفت‌وگوي عقايد و تحمل عقيده مخالف نخواهيم رسيد، تا زماني كه به درك لزوم آن برسيم، با ياك كردن كامنت‌ها نه تنها به معني فهم لزوم گفت‌وگو نرسيده‌ام، بلكه يك راه فرار و زير بار مسئوليت، شانه خالي كردن است. من شخصن به جز كار كردن بيرون از خانه، در خانه و بيرون آن هم كارهاي زيادي دارم(ظرف شستن، غذا يختن، بازي‌كردن با نازنازي و ورزش كردن و كتاب خواندن ريورت نوشتن و غيرو كم و يا بيش مانند ديگر دوستان) كه بايد به آنان برسم، و از اين روي براي تفنن نيست كه كامنت مي‌گذارم كه بعد ياك شود. البته نكات ديگري هم بود كه به آنان اشاره نكردم. در ضمن شما دوست گرامي واقعن خسته نباشيد.


سعيد 13:04 @ Mon, 3 Nov 03

شبح جان؛
ميبخشي كه من بشدّت از لحنت عصباني شدم و پيام ۱۲۹ را گذاشتم. اميدوارم بداني كه كارت، حذف كامنتهاي نامربوط و غدّاركشانه و تجسّسانه دقيقاً عين خواست من بود. باباجان، من را وسط يك كار فكريِ محض و نوشتن متنوني كه شاهدي آنهم با اين دست كند و زبان الكنم و استرسهاي وارده با آن كامنت سرتاپا نابجايت ۱۲۴ برقزده كردي!!! من اتّفاقاً از همان اوّل درباره پرت و پلائيهاي كه داشت/رد در اوضاع بحث ميشود فريادم بعرش رسيد و ديدي كه چقدر از رهگذر ثاني آنهم با ارائه دليلم تشكّر نمودم. (هر چند كه اخلاقيات پسنديده حكم ميكرد فروتنانه از تشكّر من قدرداني كند كه نكرد. رفتارش كمي بوي غرور ميدهد؛ اميدوارم اشتباه متوجّه شده باشم. ظاهراً قهر است و اين ديگه بدتر! بهرروي؛ برايم اصلاً مهم نيست چون من همچنان مطالبش را نقد و عيار زني خواهم نمود.
شبح جان؛
باري، اين سياوش است كه معترض كار توست و من نميدانم چرا؟! و تو. شبح، اگر با دست پيش زدن به من خواستي از اعتراضم به پاك شدن كامنتها جلوگيري كني آنگاه مرتكب يك ظلم واضح گشته اي. باز هم خودت قضاوت كن و از تو با صداي رسا ميپرسم!
شبح جان؛
جوياي دو فتواي مهمّ تو در باب قانون حاكم بر اين وبلاگم:
۱. ” آيا مرافعاتِ مهشيد خانم با نادر بكتاش اصولاً به اين بحث و فرعاً بما مربوط و خلاصه مشتمل بر فايده است؛ آنهم در اينجا و نه وبلاگ/سايت خودشان؟!“

۲. ”آيا در اين سايت شما و خوانندگانت مايل به تجسّس در احوال و زندگي شخصي مردماني هستيد كه به اينجا مي آيند و اگر از آنها اطّلا عاتي داشتيد در اينجا افشا خواهيد كرد يا نه اينجا يك وبلاگ فرهنگيست؟! مثلاً اگر من شخصي را در اينجا بشناسم و مسائلي را از زندگي خصوصي وي در كامنتدونيت بنويسم تو آنرا تحمّل خواهي نمود؟! مرا كه شخصاً باكي نيست؛ و بارها از خودم گفته و خواهم گفت و نام و نشانم همين است كه ميبيني و اگر بد/خوب همينم كه هستم و مينمايانم. بهرحال اگر پاسخت مثبت است؛ لطفاً تو هم از شبح بودن دست بردار تا ما خوانندگانت وارد يك بازي عادلانه. تجسّس، بشويم.“.
مرسي،
سعيد درهمي ـ ژاپن


سعيد 12:36 @ Mon, 3 Nov 03

۱۰. بگذاريد اصل دهم را درباره ويژگيهاي دهگانه آن بصورت يك پرسش طرح كنيم آيا علوم سكولار و مذهب رابطه هم زيستي مسالمت آميز با يكديگر دارند يا در يك بازي با حاصلجمع صفر، ZeroSumGame، شركت جسته وبا يكديگر در حال رقابتند؟!
* آيا بقول ژان پل سارتر علوم قادر به آنكه به ما بگويند چه كنيم عاجزند و بسي گنگ و فقط بما نشان ميدهند كه چگونه و يا صرفاً چه كارهائي را ميتوانيم انجام بدهيم...؟!
آيا مذاهب بقول ريچارد داوكينز ويروس اذهانند و تا خانه ذهن به آنتي بيوتيك علم مجّهز نشود قادر به دفع شرّ آنها از ظرف مغزي و تبعاً فرهنگي خويش نيستيم؟!
آيا بقول اَل گور، معاون كلينتون، مردم همچنان برغم گشتن زمين بدور خورشيد، و نه بالعكس بر طبق دكترين بطلميوسي كليسا، متديّن و عامل به شريعت خويش براي دهه هاي طولاني بوده و باز هم هستند و خواهند بود؟! قبل از عجله بر پاسخهاي عوامانه بدين پرسش/ها بر طبق يك آمار تكاندهنده (Lester 2002) جنبشهاي جديد مذهبي (New Religious Movement) با يك نرخ هر روز دو يا سه تا در حال گسترش است. مثلاً در آفريقا كليساي وينر و پنتاكوستيكال از عمرشان فقط ده دوازده سالي ميگذرد. و هم اكنون قريب به ۵۰۰۰۰ عضو و ۳۲ شعبه در تمام قارّه فوق دارد. فالون گانگ در پهنه چين و القاعده در ميان اعراب و اووم شينركيو در ميان ژاپنيها و خلاصه صدها شكل و فرم از مذاهب اصلي در حال نضج و اشتقاق و تركيبات ممتيكي خويشند با ديگر انواع مذاهب و متاّثر از شرايط اكولوژيك فرهنگهاي مربوطه. در آمريكا چيزي در حدود ۹۴-۹۶٪ از مردمان بنحوي از انحاء باور به امر مافوق طبيعي دارند.
بهرحال پرسش ميان بقاي مذهب در كنار علم يا نه در بهترين حالت يك سؤال باز است و آنچه تا حال شاهدش هستيم؛ انگاري مراجعه مردمان به ايندو آنها را در دو قلمروي متفاوت كه نه متضادّند و نه متناقض قرار داده است. بهرحال شايد بهتر باشد بگيم ذهن انسان واجد يك دوآليتي كاركرديست كه حاصلش فراورده هاي ديني و علمي است.
پايان، و با عذر از دوستان جدّي پي گير اين بحث بخاطر اطاله كلام. مسلّم است كه هر يك از ويژگيهاي فوق اگر بدنبال شرح و بسطش برويم نيازمند كتابها و بحثهاست. من امّا شخصاً بدنبال اي معنا هستم كه آيا با توجّه به همين شناختهاي بغايت اجمالي راهي از براي عبور جنبش از پيچاپيچ چالشهائي كه يك جامعه ديني مثل ايران درنهاده است وجود دارد تا وضع آن بحالت نرمال و عرفي مانند ديگر جوامع مدرن برسد يا نه! پروژه پهلويها و خميني و ملّيها تا بحال شكست خورده است؛ و امّا چپ نيز حرفي مهم بجز تكرار شعارهايش و نه ارائه راه حلها فعلاً جنبشي جدّي و فرهنگي از خود نشان نميدهد.
والسّلام


نادر بکتاش 12:03 @ Mon, 3 Nov 03

در پاسخ به مهشيد ۹۷

آقای نادر عزيز.
من در مورد حکک شما اشتباه بزرگی مرتکب شدم که خودم به آن اعتراف می کنم. من فکر می کردم که دوستان داخل کشور احتیاج به این دارند که با این حزب عزیز به خوبی آشنا شوند و احساس می کردم که لازم است که من این نورچشمان را معرفی کنم.
----------
يک- تا به حال همه فکر می کردند که شما يک منفرد فمينيست مستقل هستيد، چه شد که ناگهان تبديل به يک رزمنده سياسی مسئول شديد که "لازم" می بيند به "دوستان داخل کشور" ناآگاه يک نيروی سياسی خصم آزادی را معرفی کند و يک تنه به جنگ بدی ها برود؟ حککا که به زعم شما نيرويی نيست و اهميتی ندارد، چه شد که بار افشای او را بر شانه هايتان گذاشتيد؟ وجدان سياسی و رسالت تاريخی شما الحق که شايسته کسب يک جايزه نوبل است.
دو- آيا واقعا فکر می کرديد با وجود اِنترنت که مرزهای مکانی را در هم شکسته، "داخل کشوريها" به روشنگریهای شما احتياج داشته باشند؟ آيا اگر احساس "رسالت سياسی" زيادی بهتان فشار آورده بود، بهتر نبود که به صرافت شناساندن اکثريت و توده بيفتيد، "حافظه تاريخی" بشويد و يادآور حمايت و همکاری آنها با جنايتکاران جمهوری اسلامی بشويد؟ مرزهای مکانی به لطف اينترنت در هم شکسته، اما فواصل زمانی هنوز وجود دارد و "دوستان داخل کشور" نسل جوان احتياج به يادآوری تاريخ دارند. آيا بهتر نبود که به يک مساله روز واقعا مهم بپردازيد و آمريکا و سلطنت طلبان را افشا کنيد و " بشناسانيد " . گرايش اميد به آمريکا و بازگشت سلطنت در ايران بسيار قوی است ، وجدان سياسی تان به درد نيامد؟
سه – دروغ می گوئيد. شما در برخورد به حککا خودتان را رها کرديد تا در obsession نفرت از آن غرق شويد. هر کس که به روانشناسی علاقمند است و وقت دارد برود آرشيو اين خانم را با دقت بخواند. يک سند روشن است. متوجه خواهد شد. اما اين تنها مشکل شما نيست. مشکل اساسی شما هم نيست . مساله شما، عدم تعادل مزمن و ساختاری ذهنتان است. جلوه اصلی و مهم آن، برخوردتان با جنسيت و مساله دو جنس زن و مرد است. اين را هم بسياری حتما متوجه شده اند. راه چاره ای برای آن پيدا کنيد، زنی که تجارب خودش را به حيطه عقل منتقل نکرده باشد و برخوردی منفعلانه و غريزی با موفقيتها و شکستها و موقعيتهای زندگی اش داشته باشد، مصداق و نمايش کامل "زن جنس ضعيف" است و نمی تواند از حقوق هيچ زن ديگری دفاع کند.
چهار - من بعد از برخوردهای هيستريک شما به وبلاگ تان آمدم و نوشتم "عرعر می کنيد". قبل از آن سعی کردم با شما ديالوگ برقرار کنم. خودتان به خوبی می دانيد. حتی سال گذشته هم که قرار بود با دخترتان به پاريس بياييد در وبلاگ و علنی دعوت کردم که قهوه ای در اين شهر با هم بخوريم. اين را هم هر کس که علاقمند باشد می تواند با رجوع به آرشيو شما تحقيق کند. تا اين حد غريزی و رياکارانه و نامسئولانه برخورد نکنيد. قبل از هر چيز، بی احترامی به خودتان است. اميدوارم دوستان خوبی داشته باشيد که به شما کمک کنند.


سعيد 11:55 @ Mon, 3 Nov 03

شبح باز قاطي و نسنجيده و غير تاريخي صحبت كردي. آن امير بود كه گفت منِ سعيد، ناخودي، فلان پاي به ساحت بلاگ ”چپ“ گذاردم و پاسخم به او را نه تنها بخاطر حذف پرسش او پاك نمودي بلكه با زدن خودت به جهالت انگاري داري فلسفه كار خودت را انكار ميكني. تو تازه فهميدي كه من چه و چرا فلان گفتم؟ مگر عذرخواهي نكردي از لزومت به پاك كردن آنها؟ مگر من اعتراضي بدان كردم و اصلاً حال خودم از اينكه بحثت داره به بيراهه ميره نبود؟ مگر كنجكاو به دليل سروصداهاي زائد نگفت فعلاً ساكت باشد بهتره و پشت سرش رهگذر؟! اصلاً كو آن نظر من داداش؟! آقاجان، حرف من منوط به همان نظرات پرت و پلاي امير بود كه پاك كردي ديگه پس چرا دوباره فيلت ياد هندوستان كرد؟! كانتكس حرفم را اگر نميفهمي؛ اين ديگر مشكل توست و با ادب و متانت ميتوانستي بفهمي كه منظورم چه بود. ياد بگير سؤال كني وقتي من يكي را نميفهمي؛ ممكنه ؟! در ضمن، تو را بخدا وابسته به بحث حرف زدن را به ديگر دوستانت تذكّر بده كه ميان اينجا يا جوك ميگن يا از تفاوت ميتينگ و سمينار ميپرسند. ”وق“ زدن چيچي بود؟ با ادب باش جانم...
shabah:
سعيد جان! قسمت دوم پيام 124 حرف من نيست حرف سياووش است. من قسمت پيام امير عزيز را که مربوط به تو مي‌شد حذف کردم. در نتيجه پاسخ تو و نظر سياووش را حذف کردم. اما ساووش در 114 به اين عمل من اعتراض کرد! من هم به ناچار پيام او را با توضيح خودم در 124 بيان کردم! خواهش مي‌کنم ديگه تمام‌اش کنيم و به حرف اصلی‌مون بپردازيم.


شبح 11:46 @ Mon, 3 Nov 03

بهادر عزيز!(122)
اول اين که من نگفته‌ام "حقوق بشر" به آن‌گونه که بعد از انقلاب فرانسه وارد ادبيات سياسی جهان وارد شد و اکنون مراد ما از "حقوق بشر" در واقع اشاره به آن و تحولات بعدی‌اش دارد حقوق تعيين شده از سوی خدا برای بشر است. گفتم از ديدگاه مذهبی "حقوق بشر" همان است که خدا برای بشر مقرر کرده است. در اين ديگاه "خدا" بشر را مي‌آفريند و او را در بهشت از تمام نعمت‌ها برخوردار می‌کند و فقط به او می‌گويد از فلان درخت نخور! بشر حق ندارد با خدا چون‌وچرا کند و بگوييد توتون‌چرا نخورم؟ وقتی هم که می‌خورد! خدا به کيفر اين عصيان او را از بهشت می‌راند. بشکل سمبوليک‌ترش اين است که چون "خدا" عالم به همه‌ی امور جهان است و خير و شر بشر را می‌داند اگر "بشر" به "حقوقی" که خالق‌اش برای‌اش تعيين کرده است توجه نکند و "حقوق بشر" خود ساخته‌اش را اجرا کند عملا دچار دوزخ می‌شود و در واقع زنده‌گی در خارج از بهشت فرصت ديگری است که به "بشر" داده می‌شود تا توبه کند و به فرامين خدا گردن نهد و "حقوق" خود را آن‌گونه که با عقل ناقص‌اش می‌فهمد تحليل نکند و به "حقوق" خدا گردن نهد تا دوباره به بهشت بازگردانده شود. اين خلاصه‌ی عقيده‌ي دينی موجود در خداقل دين‌های سامی است. که تو هم به آن اشاره کردی و متاسفانه اين با حرف اول‌ات که می‌گویی" در اين مسئله كه دين از سياست بايد جدا باشد شكي نيست" در تناقض است. اگر "حقوق بشر" آن است که خدا مقرر می‌کند پس "سياست" را هم "خدا" بايد مقرر کند نه "بشر" اگر قوانين خدا با قوانين بشر در تناقض است برای رسيدن به بهشت بايد قوانين خدا را اجرا کرد.
حل اين تناقض را به عهده‌ی خودت می‌گذارم. اما بيا از زاويه‌ی ديگری هم به موضوع نگاه کنيم. بشر که خودش مستقيم خدا را نديده است افسانه‌ی آفرينش انسان و حقوق او را از زبان بشرهای ديگری شنيده است. پس اگر خدا ساخته‌ی ذهن بشر باشد. آن وقت به اين نتيجه‌ي ساده می‌رسيم که بشر از آن‌جا که در گذشته اين امکان و اعتمادبه‌نفس و پذيرش را نداشت که بگوييد "حقوق بشر" اين است و بايد توسط همه رعايت شود. ساختار زنده‌گی معيشتی هم بدين گونه بود که برده‌داران و سپس ارباب‌ها و فئودآل‌ها خود قانون‌گزار بودند و برای اين که قانون‌گزاری خود را توجيه کنند آن را به نيروی مافوق بشر که خالق او بود متصل می‌کردند و خود را ميانجی او می‌دانستند. در واقع در گذشته "حقوق بشر" همان بود که ميانجی‌ها می‌گفتند "خدا" برای انسان مقرر کرده است. اين سيستم تفکری که با سيستم معيشتی هم‌آهنگی داشت. علوم را تحت شعاع قرار داد و نظام بطلميوسی و نظام هندسه‌ي اقليدسی و نظام ارستویی مطلق بودن زمان و مکان را مسلط کرد. تغيير شيوه‌ی معيشتی و تغيير در نظام‌های علمی منجر به جدایی دين از سياست شد و انسان به عنوان شهروند مطرح شد و آزادی سياسی و حقوق بشر معنا پيدا کرد. محاکمه‌ی گاليله در همين جهت بود.... دايره بحث وسيع شد بهتر است آن را درز بگيرم. خلاصه پذيرش "جدایی دين از سياست" به معنای پذيرش "حقوقی است که بشر خود برای خود تعيين کرده است."


سعيد 11:43 @ Mon, 3 Nov 03

۷. با توجّه به مطالعات مقايسه اي بر روي مغز انسان ميدانيم كه حالتهاي عرفاني، خلسه، با حالتهاي ناهنجاري فعّاليت مغزي، غش و شيزو فرني، بر روي يك طيفند و در همه اينها نقش فاعلي عامل/عوامل عجيب و غريب كاملاً برجسته است. منظورم همان طيفي از فعاّليتهاست كه از قسمت جلوئينِ مغز، PreFrontal Cortical (اگر كسي ترجمه دقيق پزشكي آنرا بفارسي داره بگه. من دقيقاً نميدانم كه معادل مناسبي را نوشته ام.) سر ميزند.
* عوامل مغزي منجر شده به رفتار مذهبي، از حالات خفيف تجربه هاي ديني گرفته تا شديدش؛ اصلاً جزويست از مكانيسم مغز و فانكشن ذهن وابسته بدان. همانطور كه نبوغ هوشي بقلّت در ميان مردمان توزيع شده است بهمان نسبت و بلكه خيلي كمتر استعداد مواجهه عاطفي شديد برخي قليل از ابناءِ بشر است به تجربه مواجهت با امر غيبي/قدسي. ولي هوش و استعداد مواجهت با امر قدسي در همه انسانها كم و بيش هست و بقول قدما از مقوله ”وجود مشكّك“ است.

۸. فرهنگ را يك سرزمين و منظره در نظر آوريد و راهائي را كه در شبكه اي از اشياء موجود در آن بچشمتان ميخورد را نيز تصوّر كنيد. اين شيارها و جادّه ها همان مذهب است.
* مثلاً به سنّت شهادت و جا افتادن آن بعنوان يك راه آنهم در مقابل با بيعدالتي و ظلم و رسوا كردنش و يا دفاع از هويّت خويش در جوامع مسلمان بنگريد. همين راه در جوامع غربي وجود ندارد و آنها شهادت برايشان يك امر احمقانه و ريسكي غيرقابل توجيح بنظر مي آيد.

۹. از آنجا كه انسان واجد يك ذهن و استعداد بسيار عجيب بنام يادگيري است و در همانحال تحقّق آن بشدّت پر هزينه از براي پردازشگري مغز است؛ پس وسيله اي بنام ”تقليد، Mimicing“ مايه انتقال تجربيات نسبتاً مفيد بدون ارتكاب خطاهاي تجربيات خطرناك و بيهوده شده و همچون فيلتري راههاي صواب را از ضلال جداسازي ميكند. مذهب در انتقال خويش به هر نسلي از نسلهاي بعدي موّفق است چرا كه به سلاح تقليد در انتقال ميراثهاي فرهنگي بخوبي واقف است. اگر شخصي بخواهد با پيچيده ترين روشهاي بازاريابي، ماركتينگ، آشنا بشود بايد ببيند اولياءِ روحاني اديان چگونه كالاي خويش، مذهب، را آنهم با موفّقيت تمام و با بهترين قيمتها در معرض فروش به خلايق ميگذارند. ممتيك يا علم انتقال واحدهاي فرهنگي از يك ذهن به ديگري، چه در حالت افقي و همزماني و چه عمودي و درزماني، به ما ثابت ميكند كه در جريان رقابت اين سازه ها لزوماً اين بهينه ترين/صوابترين/مفيدترين/صحيحترين ميمها نيستند كه منتقل ميشوند بلكه آنها كه واجد سه خاصيت وفاداري، تكثير و صلابت باشند. پس ميمها درست همانند ژنها از ما انسانها همچون حمّالهائي سود ميجويند كه در جريان رقابت تكاملي خويش با هم كثرت، عُدّت و مطابقت خويش را با توجّه اكولوژي فرهنگي مربوطه به حدّاكثر برسانند. دين اكثري مذموم از نظر سروش و اقلّي ممدوح از ديدگاه وي اصولاً و نفياً/اثباتاً حقيقتي از اسلام و وضع واقعي آنرا چنانكه او سعي دارد بخوردمان بدهد از جاش بيان نميكند. اگر ميمهاي اسلام حيات خود را در قبال چروكيده شدن و انقباظ هر چه بيشتر يافتند همان خواهد شد؛ دين حدّاقلّي. سروش ”تاكتيك“ بقاءِ ممتيكي و اقتصاد ميان آنها را با ”حقيقت“ ممپلكس اسلام، ايه ئولوژيكوار و از سر علائق خودش به اين دين، يكي و همان ميپندارد چون از ممتيك سر در نميآورد؛ والّا اگر فرضاً رقابت ممپلكسهاي ديگري همچون مكاتب و اديان ديگر و علوم از براي مواجهه و چالش با اسلام مطرح نبود، درست نظير اوايل انقلاب ۵۷؛ خوب تبعاً بدل ميشد به دين حدّاكثري و همان نقش بلامنازع و فاقد رقيب و تماميّت طلبانه را در حيات ما ايرانيان، مثلاً، بازي مينمود :-)


شبح 11:32 @ Mon, 3 Nov 03

کنج‌کاو عزيز(۱۱۰)
دست‌ات درد نکنه خودت که کمک نمي‌کني! ره‌گذر ثاني عزيز هم که داره لطف می‌کنه فعال و جمع‌کننده و جهت‌دهنده در بحث شرکت می‌کنه! می‌بري عرق‌خوري و مرا تنها می‌گذاريد؟!
باشه! کلي حال‌ام گرفته شد!


شبح 11:11 @ Mon, 3 Nov 03

سام عزيز(۱۲۰)
اول اين که خوش‌آمدي و ممنون که وارد بحث شدي. در مورد مطلبي که گفتي چون وارد بحث مفصلي مي‌شويم اجازه بده به وقت ديگري موکول کنيم. اما در مورد مذهبي بودن انيشتن من اين دو مطلب کوتاه را قبلا نوشتم که خوش حال مي‌شوم بخواني.
http://www.shabah.org/archives/001045.html
و
http://www.shabah.org/archives/000761.html


شبح 10:57 @ Mon, 3 Nov 03

(114) سياووش عزيز!
چون نظر شما در ارتباط با نظراتي بود که حذف کردم و خشو‌بختانه صاحبان آن نظرات با من هم‌کاري کردنند و نسبت به حذف نظرات‌شان حرفي نزدند. ديگر وجود نظر تو که بر پايه آن نظرات‌اشت بی‌معنا می‌شود.
اما به هر حال چون بر اين موضوع اصرار داري و من خوش‌بختانه نظرات حذف شده را ذخيره کرده‌ام آن را همين‌جا کپي مي‌کنم.
سیاووش عزیز! اگر یک بار دیگر پیام خود را بخواني بي‌شک متوجه خواهي شد حذف آن پیام‌ها و در نتیجه حذف پیام تو بي‌احترامي به تو نبود که کاملا برعکس در جهت حرف خودت و براي به انحراف کشیده نشدن بحث بود.
باقي به اختیارت خواهي بیا ببخشا خواهي برو جفا کن
متن پیام حذف شده:(از اين جا تا پايان اين کامنت نوشته‌ی ساووش عزيز است. که توسط من حذف شده بود.)
ساووش
سعيد عزيز، من از جدي بودن نظراتت شك نداشتم، اما نكته‌اي كه خواستم اشاره كنم به اين بود كه به جاي نق و وق زدن، به اصل مطلب يعني بحث بيرداز. اين اعتراض را بسبار به صاحب بحث و خانه. اگر از بحث خوشت نمي‌آد كه آن حرف ديگري است و مي‌توني سراغ اين جا نيايي. در ضمن من اين جا نه مجاهد ديدم و نه چريك فدايي. چشماي تو خيلي خوب بايد ببيند. تازه اگر هم بيان، قدمشون تازه، وانگهي ما هر كدام براي ديگري انگي هستيم. يكي سلطنت‌طلب من شايد ليبرال و يا آمريكايي، ديگري كمونيست يوسيده، شما سعيد رواني و آن ديگري امير ساوامايي، خلاصه هر كدام يك انگي از طرف ديگري به دنبال داريم. يس بهتر است كه كوتاه بيايم تا بتوانيم ديالوگي و يا احيانا بحثي را دنبال كنيم.


سعيد 10:46 @ Mon, 3 Nov 03

خوب برگشتم.
۵. عواطف و احساساتي كه افراد يك جامعه هزينه ”فدا و قرباني“ از براي امور مافوق طبيعي ميكنند در نهايت مايه استقرار اخلاقيات، منافع آني را فداي سود آتي نمودن كه در نهايتش به تز دو جهان اديان ابراهيمي در ميرسد، يا بهتره بگم تعادل رفتارها و تلائم آدميان در بازي دراز مدّت ميان خويش ميشود. اين سرمايه گذاري، فدا، در داخل همان جامعه اتّفاق مي افتد و جالب است كه بعنوان سيگنالي به ديگر جوامع رقيب و حفظ خويش در مقابل صدمه و هجوم احتمالي آن كاملاً مورد بهره برداري تبليغاتي، در قالب آئين و تشريفات، نيز قرار ميگيرد.
* شما ميدانيد كه به لحاظ تكاملي و تاريخي اگر بررسي كنيم احساساتي بنيادين نظير تعجّب، ترس، خشم، تهوّع، شادي و ترس مقدّم بر توّلد عقل و محصولش يعني استدلال هستند. توسيع همين عواطف به قلمروهاي وسيعتر از شرايط خاصّ آنها و با توجّه به زباندار شدن نوع انسان بالاخره منجر به توانائي او به ”عقلانيّت“ شد. ”عواطف“ فوق مادر و منشاء استدلالها هستند. و نه مبتني بر عرف جا افتاده در فلسفه در عرض آن. براي همين است كه ما در حين تعامل با مردمان بسادگي به يكي/چند از شش حالت عاطفي فوق درمي غلطيم و ديگر قادر به حفظ حالت استدلالي/منطقي خويش نيستيم. فدا و قرباني در يك جامعه نقطه اوج نمايش عواطف و احساسات افراد آنست و جرئت جوامع رقيب را از براي جنگ با آن بشدّت به چالش ميطلبد. خاصيت ديگر آن عملكرد چسبي آنست در حفظ افراد در داخل جامعه مربوطه و سمت و سو عوض نكردنشان.

۶. خلجانهاي وجودشناسانه و نگراني از مرگ و مرض و مورد هجوم ديگران و آسيبهاي طبيعي واقع شدن منجر بنوعي از استرسهائي ميشود كه رفع آنها بعلّت پيچيدگي ايندست چالشها به انسان مجالي از براي تحليلهاي منطقي و مبتني بر صدق/كذب و يا حتّي احتمالات قابل محاسبه باقي نميگذارد. چون تعليل در اين موارد بجائي محصّل و قاعدتاً قابل رفع و حل نميرسد پس مذهب بهترين شفا و ساده ترين روش به آرامش رسيدن را آنهم با توسيع قلمرو جهان و خود به ماوراء را فراهم مي آورد.
* وقتي قضيه ۹/۱۱ در آمريكا بخاطر حمله تروريستي القاعده اتّفاق افتاد تمام اماكن عبادي آن قارّه پر شد از شهرونداني كه با اين اماكن ميانه اي نداشتند. هيچكس پاسخ ”چرا“ را نميدانست؛ حتّي سياستمدران، اينتيجنت سرويس و روشنفكران. بخت و اقبال مذاهب سيستماتيك آنهم پس از ۱۰۰۰۰۰ هزار سال از پيدايش زبان و مذاهب ابتدائي يكبار ديگر باز شد. يعني وقتي گزاره ها، مثلاً از نوع علمي، آن قادر به توضيح رنج و مصيبتي كه بر انسان ميرود نيستند؛ چرا او خود را از شبه گزاره ها، باورها، محروم كند؟! رقصهاي مذهبي، و بعد كپي آنها كه همين رقصهاي تفريحي و قرتي بازي باشد، بنوعي قِـصْـر ذهن و آلت بيانش يعني زبان را در مقام مواجهه با استرسها و محنتها و حرمانهاي منتجّه را تا حدّي به افراد يك جامعه منتقل ميكند. از همينروست كه كه ما معناي رقصهاي اصيل بومي را در ميان اقوام بشري بسادگي نميفهميم؛ مگر آنكه با چالشهائي كه آن جامعه بطور مستمر در رابطه با اكولوژي زيستي خويش درگير است. كما اينكه تشريفات مذهبي بظاهر آرام و همراه با يكسري اعمال قابل پيشبيني و بسيار حسابشده نيز حكايت از قصر و ناتواني ذهن و زبان است در برخورد با چالشهائي كه تعليل آنها اگر ناممكن باشد بسيار بعيد بنظر ميرسند.


بهادر 8:08 @ Mon, 3 Nov 03

شبح جان
در اين مسئله كه دين از سياست بايد جدا باشد شكي نيست ولي اينكه حقوق بشر همان حقوق خداست قابل قبول نيست زيرا درست است كه ذات وجودي همه ما به خدا بر مي گردد ولي ما مخلوقيم و او خالق و نمي توان قوانين حاكم برمعلول را بر علت نيزحاكم دانست حتي اگر زاييده آن باشد .نيز بشر نمي تواند حقوقي را بر خدا (حتي اگر حاكم باشد ) فرض كند .در ضمن خدا انسان را بنده خود آفريده نه عين خود .نيز انساني كه به كليه جنبه هاي وجودي خود به طوركامل اشراف و شناخت ندارد چگونه مي تواند براي خود حقوق كاملي را تدوين كند ؟بدون اينكه از پروردگار خود مدد جويد ؟


شمر 6:56 @ Mon, 3 Nov 03

شبح جان مویمان را آتش زدی و پیدامان شد.
اینجا خیلی چیزها نوشته شده و ساعتی چند است که به خواندن آنها پرداختیم.
کوتاه بنویسم بر خلاف دیدگاه های 18 و 23 که به گمانم از نوشته شبح سر در نیاورده اند، برخورد آنارشیستی شبح به دین که آبشخورش اندیشه های مارکس جوان است برایم دلپذیر آمد.

نوشته نادر بکتاش گرامی 23 بگمانم نارواست، چرا که نویسنده برای اثبات دیدگاه خودش کوشش دارد شبح را محکوم به طرفداری از شیرین عبادی کند. در حالی که چنین نبوده و نیست، برای کسی که نوشته های شبح را در مورد شیرین عبادی و جایزه صلح نوبل خوانده باشد روشن است که نادر بکتاش جنجال بیهوده می کند.
به گمان من خرسندی شبح، کنجکاو، رهگذر ثانی و خودم از آنرو بود که بردن این جایزه را از سوی شیرین عبادی یک پیروزی برای مردم ایران آنهم بخاطر برسمیت شناخته شدن مبارزاتشان و محکوميت حکومت اسلامي می دانستیم و پیشواز از شیرین عبادی را فرصتی برای گسترش مبارزات مردمی برای آزادی و مردم سالاری می دیدیم، گوهر این اندیشه را من در پیامهای شماره سه و چهار در نوشته "جایزه ای برای ما" دیدم که کنجکاو به روشنی نوشته بود "بگذاريم يک بار هم که شده پراگماتيست های خوبی باشيم و از اين درنگ تاريخی به سود خود بهره مند شويم" از اینها گذشته بگمانم هیچ یک از ما به آن ساده دلی که شما ساده دلانه می خواهید به تصویر بکشید، نبودیم که بخواهیم از شیرین عبادی امامزاده ای بسازیم و زبانم لال به او دخیل بسته باشیم.

رهگذر ثانی گرامی
همانگونه که در نوشته "گُه شیرین است یک میلیون پشه اشتباه نمی کنند" نوشته بودم، بر این باورم که اسلام گنجایش رفرم را ندارد، افزون بر این مسلمانانی چون سروش و دارودسته ملی مذهبی ها که خود را روشنفکر دینی می نامند و ادای لوتر را در می آورند چرت و پرت می گویند، اینان حتی نتوانسته و نمی توانند که با کارنامه خمینی(مج) تصفیه حساب کنند چه برسد به اینکه بخواهند رفرم در دین پلید اسلام کنند. حیف به واژه روشنفکر که پیشوند مذهب پلید اینان گردد. پس حساب اینان روشن است.
در باره جدا سازی دین از دولت و کوتاه کردن دست نهاد های دینی از دخالت در زندگی اجتماعی هم باید بگویم که تا زمانی که حکومت اسلامی برقرار است چنین چیزی ناممکن است و ملی مذهبی هایی که چنین ادعاهای دارند در عمل سیاسی خود کوشش فروانی برای ادغام کردن هرچه بیشتر دین در سیاست دارند، برای نمونه روزه سیاسی و لیله قدر سیاسی که کدیور می گوید و...
در پاسخ به پیام 78
1 به گمان من تنها راه برخورد به دین اسلام، بویژه شیعه به ریشخند گرفتن باورها و اسطوره های تخمی آن در پیوند با کارنامه سیاسی عبادی مسلمانان حاکم کنونی است.
2- در باره شیرین عبادی و دیگر مسلمانان لائیک که می‌گویند حقوق بشر با اسلام سازگار است و خواستار لغو سنگسار، قطع دست، تازیانه و دیگر احکام غیرانسانی‌یِ شریعت، و در یک کلام خواستار جدایی‌ دین از دولت می‌شود، تا آنجایی که عمل سیاسی شان عکس آنرا ثابت نکرده باید از آنان حمایت کرد، اما فراموش هم نکنیم که بیشینه این کسان و بویژه اینروزها شیرین عبادی خواهان حفظ حکومت اسلامی هستند که همانا دینی کردن سیاست است. به گمان من مشکل بسیاری از اینان با حکومت چیزی در حد شکیات است و بس!
3 - روشنفکر و کوشنده سیاسی مسلمان دیگر چه صیغه ای است، ما که تا کنون به چنین موجوداتی برخورد نکرده ایم. بی رودربایستی بگویم من مجموعه مسلمانان را از پیروان خمینی گرفته تا رجوی از شریعتی گرفته تا سروش از طالقانی گرفته تا مصباح یزدی و امامی کاشانی، از بازرگان گرفته تا عسگر اولادی مسلمان، از شمس الواعظین گرفته تا شریعتمداری، را مشتی کودن که انگل وار زندگی کرده و می کنند می دانم و بر این باورم که نه تنها خیر نمی رسانند بکه مایه شر بوده و هستند.
4- هرگاه این روشنفکران و کوشندگان سیاسی مسلمان برای طهارت گرفتن شان از این و آن آخوند تقلید نکردند می شود مانند یک شهروند روی آنان حساب نمود ، مخالفت با حکومت اسلامي پيشکش.


sam 6:21 @ Mon, 3 Nov 03

سلام چرا اصولا به مقوله دين فقط به دوران موسی و عيسی و محمد نگاه ميکنيد قديمی ترين اديان دنیا در همين ايران خودمان شکل گرفته ايين ميترايسم کم اينی نيست و ريشه در بسياری از اديان از جمله مسيحيت دارد يا در نقطه مقابل کسانی که در ان زمان به سمت هند رفتند و ديو پرستی را بنيان گذاشتند مبحث بسيار جالبی است اگر شاخه اريای های ايرانی حرمت را به اهورا دادند در نقطه مقابل شاخه هندی حرمت را به ديو ها دادند چرا در بحث دين به اين موضوع اشاره نميکنيد
منظور من از عقب بردن تاريخ بررسی اديان اين بود که در هر دورانی دين نه يک ايين بلکه يک نياز بوده تا زمانی که هر طرز فکری بدنبال مقابله با دين (هر دينی)بدون بر طرف کردن اين نياز باشد اب در هاون کوبيدن است و ره بجايی نميبرد دقت کنيد حتی بسياری از ملی گرا های ايرانی که با حکومت اسلامی در تضادند دين را نفی نکردند چون نميتوانستند نفی کنند چون نياز جامعه باقی است در عوض به ترويج زرتشتی گری .....غيره پرداختند يعنی از دينی به دين ديگری در حال مانور هستند
سوال من اين است جايگزين دين و نياز جامعه به ان را چگونه حل ميکنيد من ميدانم بسياری به ان پاسخ خواهند داد که اگر علم و دانش را در جامعه گسترش دهيم نياز به دين (که در واقع منظورشان خرافات است*)
از بين خواهد رفت ولی در بسياری از موارد ديده ايم که درست برعکس دانشمندان بزرگی چون انيشتن و نيوتن در تعاريفی که از خدا و خلقت کرده اند عکس اين موضوع را به اثبات رسانده اند مضافا به اينکه جامعه ايران هنوز يک جامعه روستايی است و مردم پاک و شريف اين قسمت از مملکتمان از توضيحات مارکس و هگل سر در نمی اورند و يا اصولا علاقه ای به سر دراوردن از خود نشان نميدهند پس پرسش من همچنان پا برجاست جايگزين نفی خدا را چه ميدانيد؟البته شبح عزيز بايد ببخشد من برای اولين بار است اينجا ميام و زياد با جو اينجا اشنا نيستم شاید قبلا اصلا به پرسشها پاسخ دادید لینکشو اگر برام بزارید میرم میخونم با تشکر


ترانه 4:40 @ Mon, 3 Nov 03

رهگذرثانی عزيز
ْخوب است تو هم روشن کنی که به باور تو نظری که می‌گوید ما باید چهارچوب فکری و خواست‌هایِ سیاسی‌مان را به روشن‌ترین صورتی بیان کنیم، هم‌چنان‌که رابطه‌مان را با بخش بزرگی از مسلمانان کشور که جمهوری اسلامی را نمی‌خواهند، همان «سکوت و موضع نداشتن در قبال خمينی» است؟ ْ
اين نوشته را يکبار بخوان!
در آماری که سوئد از ايرانيها می دهد همه را مسلمان می خواند که امثال من راهم شامل می شود
حالا من نمی فهمم من که موضع روشنی با اسلام دارم چرا بايد ملاحظات آماری داشته باشم؟
خلاصه کنم: من يک سوسياليست هستم
و خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی! مشکل جامعه ايران را فقر و فساد اقتصادی و نبود حقوق انساني می بينم جمهوری اسلامی با اتکا به قوانين اسلامی جنايت می کند و کليه آزادی های فردی و احتمايي را سلب کرده. مردم هم حانشان بلب آمده در هرفرصتي نفرت خودشون رو نشون می دهند حالا بايد منتظر باشم وسهم روشنفکران مسلمون را هم درنظر بگيرم با برنامه هايی که ارو پا برای بازار خودشان ترتيب می دهد همه رابسنحم امروز شيرين فردا يکی ديگر که ما دوره می کنيم هنوز را!يا من حرفم رامی زنم مبارزه ام را می کنم اگر نشد می دانم همان راه سکوت و موضع نداشتن در قبال خمينی را تکرار نکرديم!


سعيد 4:39 @ Mon, 3 Nov 03

شش ويژگي كاراكترستيك ديگر مذاهب باشد طلب دوستان عزيز و همراهان جدّي اين بحث و نه اغيار. هر چند امروز در ژاپن تعطيل عموميست؛ امّا بايد از منزل برم بيرون ــ ميبخشيد.


سعيد 4:36 @ Mon, 3 Nov 03

۳. فاعلهاي همه/نيمه كاره و هيچكاره (بترتيب خدا، فرشتگان/شياطين و اراده/طبيعت) مافوق طبيعي در مذاهب برآمديست ممتيكي مترشّح از آثار طبيعي و تحريكاتي كه در وجود انسان درمي اندازند و سپس بيانشان در زياني ساده و همه فهم مبتني بر بوسيله قلمرو روانشناسي عاميانه، FolkPsycology. *بطور كلّي انسانها توسّط ژنهائي كه آنرا طرّاحي كرده اند چنان كمال يافته كه به هر حركت يك حيوان ديگر، منجمله همنوع خود، يك فاعليّت يا ذهنيّت ارادي نسبت ميدهد، بعنوان يك ويژگي تطبيقي، كه مثلاً همانرا نسبت به نباتات و جمادات دريغ ميدارد. و البته با فراكني، آنتروپومورفولوژي، و استقراءِ آن به بعالم ماوراء طبيعت خويش فاعلهائي ديگر با اذهان و ارادات و نيّاتي عالمگير و ذي نفوذ در شخصيترين احوالات خويش و محيط محدود زندگيمان ساخته است.

۴. خلّاقيّت انسان به ابتكار ساختهاي ذهني به اين اجازه را ميدهد تا بدان قادر به پوششي از براي رفتارش باشد. ولي در همانحال چون هميشه هستند در جوامع آنها كه اهل نقد كردن سرمايه خود و فرار كردن از زير بار مسئوليّتهاي خويش پس مذاهب هميشه بكار پيسازي از براي صورتبندي اصول اخلاقي بكار مي آيند.
خطاب به ماركسيستها:
* انسان از آنرو كه انسان است مذهبي است و نه از آنرو كه شبح مقلّدانه از ماركس (كه نه تكامل را شناخت و نه روانشناسي ميدانست و پر واضح بود كه مكانيسم هيچ نقدي را در رابطه با فلسفه سياسي ـ اقتصادي خويش لحاظ نكرد و اين خطا را با هيچگونه رفرمي در ماركسيزم نميتوان آدرس داد مگر دربست مستحيل به ممپلكسي ديگر بشود.) قضيه را به امري عَرَضي و فاقد يك معناي محصّل و علمي يعني ”طبقات“ منحل ميكند. انسان مدرن حدّاقل ۱۰۰۰۰۰ هزار سال زيسته و درهمانحال هرگز طبقات را مبتني بر مفهوم ماركسي آن ازجاش تجربه نكرده است و در همانحال مذاهب نه تنها نقش فعلي مذهب را داشتند بلكه اصلاً علم او بودند به جهان پيرامونش و البتّه خودش. مذهب هيچ ربطي به كاراكترستيك يك اجتماع آنهم طبقاتي بودن آن ندارد و اين خرافه اي ايست ماركسي و هر چه زودتر از اذهان چپيها تبخير بشود بهتر است؛ آنهم اگر واقعاً قصد بهبود جوامع را بسمت و سوئي ايگاليترين چنانكه مدّعي آن هستند در سر داشته باشند؛ والّا به موانعي بدل ميشوند كه در قرن گذشته شاهدش بوديم.
چپ در ايران، صحبت كنم كه دچار كلّي گوئي نشوم، از ۵ مشكل عمده، بنظر من لاعلاج، رنج ميبرد:
۱. با توپولوژي قشر خاكستري جامعه خودش كه همان فرهنگش باشد آشنا نيست و بدتر آنكه هيچ ضرورتي براي فهم آن نيز از خود بخرج نميدهد. چرا؟!
۲. يك جمعبندي ناقص و خشك و يكسويه جامعه شناسانه/تاريخي خويش را به همه ساحت وجودي انسان تعميم ميدهد و از همينرو دچار معرفت - كوري نسبت به ديگر علوم بخصوص روانشناسي و مردم شناسي و مذهب شناسي است. و تازه آنها را اگر جدّي بگيرد در حدّ يك مشت داستانها و اشعار فولكوريك و عاميانه و صرفاً از براي سرگرمي و در حين بزمهاي عرقخوري بي پايان خويش ميخواهد.
۳. علم را با تحويلش به تكنولوژي و صرفاً ابزار قدرت تلقّي نمودن و نه نقدي از براي راه صواب و قرب به حقيقت آنهم كاملاً ناخواسته در مقابل منافع مردم قرار ميدهد. بنابراين هرگاه در جهت منافع مردمان دست به حركات اصلاحي و انقلابي ميزند با پارادوكس قدرت مطلقه مواجه ميشود. حقيقت را جدّي نميگيرد؛ پس خود را محتاج به قطب نمائي در سمت حركت بدان فقير و نيازمند نميابد.
۴. قادر به نقد خويش نيست؛ چرا كه از واضع آن بگير بيا تا شارحان وي هيچگونه مكانيسم مناسبي از براي نقد در آن و از اساس تعبيه نشده است. در اين ميان حتّي از روشنفكران متديّن ساكن كشورش نيز سالها عقبتر است؛ چرا كه دين آنها با سه عنصر عقل و علم و ضرورت اجتهاد مجّهز است. ماركسيزم امّا از اساس مشكلش رفع طبقات است و تو گوئي در اين ميان نقش و ارزش معرفت و اكولوژي صفر/ناچيز هستند. در همين راستا و مبتني بر يك ارزيابي عجولانه از انسان مصرّ است تا معادله ”مساوات = خوشبختي“ را خنّاق اذهان بكند و اصلاً بحران انسان را همين و فقط همين ميداند. كه ما مردمشناسانه و تاريخي اگر صحبت كنيم اينرا نيك ميدانيم هرگز چنين نبوده و نخواهد بود.
۵. هميشه نسبت به تغييرات يا شيفتهاي پارادايميك اجتماع خويش دچار سورپرايز و تبعاً هميشه حيرت و سرگرداني ميشود وضع و حالشان.
از ۱-۵:
متاسّفانه چپ نيروئي جدّي در كلّ بافت جامعه ايران و تحوّلاتش محسوب نميشود. فاقد پايگاه اجتماعيست و صرفاً حضوري روشنفكرانه و محفلي دارد؛ همين.


سینا هدا 3:46 @ Mon, 3 Nov 03

نادر بکتاش عزیز!
صحبتی کردی در باب حقیقت و واقعیت که نمیدانم جدی بود یا شوخی؟!اما بد ندیدم با شما که ظاهرا باید یک ماتریالیست باشید و جهانبینی کمونیسم را بعنوان جهان بینی خود پذیرفته باشید سوالی را طرح نمایم که:
چگونه میتوانید به رهگذر ثانی عزیز که طبق ادبیات خاص غیر توهین آمیزانه ی (؟) شما دچار لوس بازیهای چپ بی سواد(؟) و عقب مانده (!) ایران شده است ، پاراگراف ذیل را بفرمایید و خود را همچنان باسواد و جلورانده(پیشرو پیشگام؟) بدانید؟ : ...
شما فرمودید:

{...در مورد حقيقت هم راستش ملاحظه شما (با عرض معذرت و اميد اينکه دلخور نشويد ) توخالی و علکی است. اين که حقيقت به طور کلی چيست و کجاست و چه کسی صاحب آن است مورد بحث نيست (شخصا علاقه ای به اين بحث های فلسفی ندارم – طرح آن هم از طرف شما بيشتر در ادامه لوس بازی های چپ بی سواد و عقب مانده ايران بود که ناگهان تصور کرد که از خلال چند جمله و کليشه جهان را کشف کرده : يکی از آنها همين "حقيقت نزد هيچکس نيست" بود)، در اينجا يک حقيقت مشخص سياسی (نطر حزب در مورد اعطای جايزه نوبل) اعلام شده است.
واقعيات اين حقيقت را تابت کرد و اين حقيقت هم در ميان احزاب ايرانی توسط حزب اعلام شد. هر کس ديگر هم اين حقيقت را اعلام کرد میتواند ادعا کند که نزد او بوده است.
همچنانکه ما که از روز اول اعلام کرديم که ماهيت خاتمی و دو خرداد چيست، امروز می توانيم ادعا کنيم که حقيقت در اين زمينه هم نزد ما بوده است... }

رفیق گرامی! نمیدانم چرا رادیکالها از چپ تا راست و از شرق تا غرب معمولا ادبیات محاوره و باطنی و ظاهریشان شبیه هم است؟و بجز خود کسی را باسواد نمیدانند؟

نادر عزیز از شما که تصادفا خود را باسواد میدانید میپرسم: بنظر شما آیا ادعای دیالکتیک و تز و آنتی تز ، یک حقیقت و علمی است و یا تنها یک فرضیه و نظریه منتسب به علم است که قرار است بر مبنای آن جهان تفسیر شود و هرکس که در مسیری بجز تبعات نگرش آن ابراز وجود کند به جرم کفر و بیسوادی محکوم به حذف به شیوه ی حضرت استالین است؟

من (سینا) خود ، یکی از جذاب ترین سناریوهای تشریح عالم را که تاکنون از خامه ی بشر تراویده است کمونیسم میدانم؛ اما این تنها یک سناریوست که از دیدگاه نویسنده اش تنها شاید احتمالا مطابق با حقیقت جهان باشد نه بیشتر.

حالا چگونه است که شما که از مدعیان سواد و علمگرایی هستید برمبنای این مدعا
بدون تصرف بر همه ی وجوه دانش و بدون شناخت مطلق علم دم از شناخت حقیقت میزنید؟ اتفاقا بدلیل عدم امکان احصاء و تصرف و احاطه بر جزییات و روابط و ضوابط فیمابین اشیاء عالم زبان و نگاه یک مدعی علم و دانش ناگزیر باید زبان عدم قطعیت باشد و همه چیز را باگمان و دیدگاه خاص خویش بیان کند..اینگونه است که میتوان یکدیگر را تاب آورد و با مدارا در کنار یکدیگر به زندگی مسالمت آمیز پرداخت.
با اینهمه بسیاری ازتحلیلها و دیدگاههای درست و یا نزدیک به صحت شما اگر همراه با خود شیفتگی و نارسیسیم باشد در برقراری روابطی صمیمی با خلقها محتوم به شکست و عدم توفیق خواهد بود.
پس بیاییم از این زبان خشن حذف هر آنچه جز خود دست بردازیم ...شاید از تنهایی بدر آمدیم و دوتایمان سه تا شد...خدا را چه دیدید؟ شاید حیات شما تداوم داشت و شما در این دنیا تمام نشدید! آنوقت لااقل بی انصافانه قضاوت نکرده اید.
من براین گمانم که نگاه سیاه و سپید کار بشر نمیتواند باشد.شمارا نمیدانم!


سعيد 3:23 @ Mon, 3 Nov 03

ده ويژگي كاراكتريستيك مذهب:
۱. مذهب از براي جوامع بسيار گران تمام ميشود؛ از همينرو ارائه فرمهاي متقلّبانه اش و فروش آن به خلايق بسيار مشكل است. *بنابراين مشاهده ميكنيد كه با پديده ”روحانيّتِ بدون اسلام“(بقول سروش) مواجه ميشويم.

۲. مذاهب واجد يك خودِ رفورمپذير همچون زبان و يا موجودات ذي ـ حياة نيستند. امّا ممكن است با توجه به تغييرات اكولوژي خويش از انعطاف پذيري مناسبي برخوردار باشند كه همچنان برغم گذشت قرنها واجد نقشي معنادار/تازه در حيات جوامع باشند. *تلاش مساوقانه رهگذر ثاني(۸۹) با روشنفكران ديني به اينكه: ”به رفرم در اسلام نياز داريم. به «به‌روزکردن» اسلام احتياج داريم.“ از بنيان دچار يك ضعف تئوريك درباره كاركرد عقلشان است. اين نشان ميدهد كه نه مذهب را بدرستي ميشناسند و نه تئوري رفرم را. يك شبه سؤال و نه پرسشي مناسب را چالش خويش قرار داده اند (آريا جان برس به دادم بابا. كجا رفتي؛ من لغت درخور نميتونم پيدا كنم. كمك كن!) مذاهب نه زبان طبيعي هستند و نه ذي الحياة تا اصلاً بر اساس يكسري نقشهائي آلي و معيّن، Task Speceific، تن به تكامل/رفرم برهند. مذهب دچار Expactaion ميشود و نه مشمول Evoloution .


سياوش 2:50 @ Mon, 3 Nov 03

آقای شبح، باور كن اين عمل شما، ياك كردن كامنت من، بي‌احترام‌ترين عملي بوده كه من تا به حال، در اين وبلاگ‌ستان با آن مواجه شده‌ام. از اين عمل شما عصباني هستم و به آن اعتراض دارم. كامنت ياك شده من، حق هيچ‌گونه تعرضي را نداشت و با عذر خواستن نمي‌توان عمل خود را موجه نشان داد. خواهش مي‌كنم كه كامنت مرا در صورت امكان، در جايش بنشانيد، اگر اعتراضي را به حق به دنبال داشت، آن وقت به شما اين حق را خواهم ‌داد كه آن را ياك كنيد.


مهشيد 2:37 @ Mon, 3 Nov 03

رهگذر جان..دو غلط ۱۸
اولندش که دو تایی می خواین برین عرق خوری (‌یا شراب خوری )‌انگار نه انگار که اینهمه آدم اینجاست.
دوما...میزاری می ری؟ رسمشه ؟


رهگذر ثانی 2:25 @ Mon, 3 Nov 03

یه‌نفر آروم
در گوش من گفت
این نظرخواهی‌یِ این‌بار شبح،
رهگذرنامه شده.
من
از خجالت شدم آب
رفتم توی زمین
تا چند ماهی دیگر
شب‌تان فعلن خوش!


رهگذر ثانی 1:59 @ Mon, 3 Nov 03

امشب
من کنجکاو عزیزم را به می‌خانه خواهم برد
هی خواهم ریخت برای‌اش
هی خواهد ریخت برای‌ام
تا خود را به آن لحظه‌یِ عالی‌یِ خوب و خالی بسپاریم

و کنجکاو عزیزم برای من خواهد خواند
«ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بریده‌ست
آخر مگرنه مگرنه
در کوچه عاشقان گشته‌ایم ما؟»

و من در گوش او نجوا خواهم کرد
«می‌ترسم ای دوست، می‌ترسم ای کنجکاو عزیزم
می‌پرسم، آخر بگو تا بدانم
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفایِ شب را چنین تیره‌تر کرد؟»


کنجکاو 1:21 @ Mon, 3 Nov 03

رهگذر جان
بخش ديدگاه های شبح به مانند ديسکوتکی شده که آن چنان سرو صدا بلند است که صدا به صدا نمی رسد. اگر بار خلوتی می شناسی بريم آنجا گپ بزنيم. من و تو که آواره ايم. به هررو کمی سرو صدا کم شد، تلاش می کنم من هم انديشه هايم را بازگويم. بگذار به اين سرو صدا ها گوش بديم.


رهگذر ثانی 0:12 @ Mon, 3 Nov 03

ترانه‌ی عزیز!

من متوجه شده بودم که نظر تو در رابطه با نظر من است. فرصت نکردم به آن پاسخ بدهم. البته چه خوب بود، که تلاش می‌کردی به سئوال‌ها پاسخ بدهی. این‌گونه گفت‌وگوی‌مان پُربار می‌شود.
پاسخ به نظرهایی که به صورت سئوال‌ طرح کرده‌ای فرصت بیشتری می‌خواهد. اگر دوستان در آن شرکت کنند خیلی خوب خواهد شد.
خوب است تو هم روشن کنی که به باور تو نظری که می‌گوید ما باید چهارچوب فکری و خواست‌هایِ سیاسی‌مان را به روشن‌ترین صورتی بیان کنیم، هم‌چنان‌که رابطه‌مان را با بخش بزرگی از مسلمانان کشور که جمهوری اسلامی را نمی‌خواهند، همان «سکوت و موضع نداشتن در قبال خمينی» است؟


رهگذر ثانی 23:57 @ Sun, 2 Nov 03

دوستان عزیز!

من‌هم در شادی‌ی همگی‌یِ شما برای لغو حکم اعدام افسانه‌ی نوروزی شریک‌ام.
به امید روزی که مجازات اعدام، در کشورمان و در سراسر جهان، برای همیشه لغو شود!


مهشيد 23:56 @ Sun, 2 Nov 03

الان هم زدند تو نت خبرش رو
http://www.womeniniran.org/82/news/08=82/11-08=82/07-11=08news.htm


ترانه 23:50 @ Sun, 2 Nov 03

شبح عزيز( ۱۰۳)

دوستمان رهگذر ثانی ۷۸ يک سري سوال مطرح کرده که نوشته من اشاره به آن دارد و نظر کلي است
راستش شبح عزيز مشکلی در اين بحث می بينم که خود موضوع هنوز باز نشده و خود تو هم در توضيحات کامنت ها ذره ذره پيشروی می کني
من موافقم که بايد دين را نقد کرد کاری هم که تو کردی درمراسم استقبال درست بود اما تو فکر می کنی چقدر وقت داريم يک نفر يک نفر بعد از اينهمه بلا و ستم حکومت اسلامی متوحه کنيم


مهشيد 23:48 @ Sun, 2 Nov 03

شبح جان...خبر صحت نداشت..الان با ایران تماس داشتم..صحت نداشت..فقط تکرار همان توقف حکم است:(


رهگذر ثانی 23:47 @ Sun, 2 Nov 03

نادر بکتاش گرامی!

سپاس‌گزارم که مشخص کردی نظر ۷۹ مال تو است. در همین‌حال غصه‌ام شد. نه این‌که نظرت مخالف نظر من است. نه. چون نظری ناپخته و احساسی است. شاید هم همان عجله‌ای که باعث شد یادت برود اسمت را بنویسی، نقش داشته است. من واقعن فکر کردم نظر دوستی جوانی است که احساس‌اش بر استدلال‌اش می‌چربد.

تو در نظر ۷۷ می‌نویسی «من فکر می کنم که اتفاقا شايد برخی نطرات سياسی شما به من نزديکتر باشد تا شیح، اما تمايلم به ديالوگ با شبح، با وجود اختلافات زياد و عميق، بيشتر است زيرا سعی می کند فکر کند، مسائل را جدی می گيرد و نظرات و استدلالهای خودش را ارائه دهد.» و بعد دو نظر بعدتر در پاسخ چندین سئوال، که من برای بحث طرح می‌کنم، تنها به سئوالی که مربوط به نظر توست برخورد می‌کنی و آن‌هم نه برای توضیح‌دادن این ساده‌گی و ردِ مستدلِ پیچیده‌گی.
صمیمانه می‌پرسم، آیا جمله‌هایی از این قبیل جدی گرفتن بحث و نظر و استدلال است :
«نه جونم، خودت هم ته قلبت ميدونی که داری چرند ميگی.»
«جواب قدرت را بايد با قدرت داد، نه تمکين به آن و فکر کردن برای معضلات حفظش. جمهوری اسلامی را بايد پائين کشيد، هيچ نوع اسلامی به درد مردم ايران نمی خورد. پيچيده است؟ نمی فهمی؟»
«مطمئنی که سياهی لشگر ارتش حفظ اين جماعت جنايتکار نشده ای؟»
من تو را هوشیارتر از آن می‌دانم که در این هفت‌هشت ماهی که من گه‌گاه در وبلاگ شبح می‌نویسم، مواضع سیاسی مرا تشخیص نداده باشی. و این‌که یک‌شبه کسی مواضع سیاسی‌اش را عوض نمی‌کند. و فکر می‌کنم به خوبی تشخیص می‌دهی تفاوت بحثی را که در دفاع از حکومت اسلامی‌است، با بحثی که برای پایین کشیدن حکومت اسلامی نظر دیگری، متفاوت با نظر تو، طرح می‌کند. به نظر من مثل مجاهدین که شبح می‌زند ضروری نیست برای این‌که تو بدانی من «سياهی لشگر ارتش حفظ اين جماعت جنايتکار نشده ام».
دلم می‌خواهد اگر دوست داشتی، دلیل واقعی‌یِ این برخوردت را بگویی. و اگر دوست داشتی به اصل بحث بپردازی!


شبح 23:16 @ Sun, 2 Nov 03

ترانه‌ی عزيز!(۹۳)
منظورت را متوجه نشدم! آيا اين صحبت‌ها در ادامه‌ي حرف‌هاي قبلي بود؟ البته حرف درستي می‌زني اصولا مردم در مبارزات اجتماعي و صنفی و سياسي خود ديگر کمتر پاي مذهب را وسط می‌کشند! اتفاقا اين ما هستيم که بايد پاي مذهب را وسط بکشيم و آن را نقد کنيم.
براي استقبال از خانم عبادي که به فرودگاه رفته بودم چند دختر جوان را ديدم که با روسری‌هاي سفيد شعر اي ايران ای مرز پرگهر را می‌خواندند. به اين قسمت شعر که مي‌گوييد»... ايزدي هميشه رهنماي ما..» ما که رسيدند من رو کردم بهشون گفتم خانم‌ها اگه ايزد می‌خواهيد بايد اين روسري‌ها را هم تحمل کنيد... هر چي بدبختی دارينم از همين ايزد است...
به هر حال اگر منظورت را مشخص‌تر توضيح دهي ممنون می‌شوم.


مهشيد 23:11 @ Sun, 2 Nov 03

شبح جان چه عجب دیدی بابا...جالب اینه که دقیقا همین مسئله را مطرح کرده اند . اینجا را بخوان :
جميله كديور، ضمن تشكر و قدرداني از رئيس قوه قضاييه كه دستور به توقف حكم را صادر كرد، گفت توجه ايشان به افكار عمومي و انتظارات جامعه زنان قابل تقدير است، اما انتظار مي رفت اين دستور كمي زودتر صادر مي شد و چه بسا اگر چنين مي شد، ما هزينه اي را به اين گزافي در مجامع بين المللي متحمل نمي شديم.


ترانه 23:08 @ Sun, 2 Nov 03


حکم افسانه نوروزی لغو شد

تبريک بهمه کسانيکه برای لغو حکم افسانه نوروزی همت کردند...

انسانهايي که ْْخواست مشترک ْ داشتند


مهشيد 23:07 @ Sun, 2 Nov 03

شبح جان خوب شدم دیگه ؟ مهربون شدم ؟ آشتی کردم ..خوبه ؟
:)


شبح 23:07 @ Sun, 2 Nov 03

مهشيد عزيز(۹۲) و آسمان هفتم نازنين!(۹۵)
اميدورم هميشه خوش‌خبر باشيد.
مهشيد جان يادته بهت گفتم احتمال اعدام افسانه خيلي کمه چون وضعيت اين‌ها خراب‌تر از اونيه که بخوان کوچک‌ترين هزينه‌يي بابت اعدام افسانه نوروزي پرداخت کنند؟


مهشيد 23:05 @ Sun, 2 Nov 03

امسال = امثال
یه غلط ۱۹


مهشيد 23:02 @ Sun, 2 Nov 03

آقای نادر عزيز.
من در مورد حکک شما اشتباه بزرگی مرتکب شدم که خودم به آن اعتراف می کنم. من فکر می کردم که دوستان داخل کشور احتیاج به این دارند که با این حزب عزیز به خوبی آشنا شوند و احساس می کردم که لازم است که من این نورچشمان را معرفی کنم. بعد دیدم که زهی خیال باطل...خود این عزیزان به خوبی دارند خود را به نمایش می گذارند. مثالش خودتان را نگاه کنید..چه مومنانه این وظیفه بی نظیر را انجام می دهید. آنگونه که شما دیدگاه های
ناب خود را بیان می کنید من اگر صد سال می دویدم نمی توانستم بدون اینکه دوستان فکر کنند غرض ورزی شخصی در میان است ، به این خوبی تفکر شما را افشا کنم.
می خواهم حقیقتا تشکر کنم از حضور وقفه ناپذیر و فعالتان که از هر منتقدی بهتر روشن کننده چهار چوب های فکری تان است .
در مورد برخورد هیستریک ، راستش من عادت ندارم کسی به وبلاگ من بیاید و مرا به فحش بکشد و بی شعور بخواند برای اینکه احیانا کنفرانسی را که حزبش در استکهلم داشته است تبلیغ نکرده ام. شما چنین کردید..من خیلی ناراحت شدم ..بعد دیدم ای بابا..شما ذاتا بد دهن هستید و از لغاتی که امسال من به آن لمپنیسم می گویند مثل ریگ استفاده می کنید. (راه دور نرویم..همین ۲۳ خودتان در اینجا ) خوب باز هم گناه از من بود که فکر می کردم هر آنکه سر بتراشد قلندری هم می داند. و کسی که خود را انقلابی می داند لا اقل می تواند مثل بشر مترقی یک دیالوگ بدون فحش را پیش برد. ببخشید اگر انتظارات بی جا داشتم از شما.
اما در مورد لطیفه هایی که در مورد حزب نازنینتان وجود دارد...بر ما ببخشایید . خب به کمی تفریح احتیاج داریم دیگه ..و حزب عزیز شما خودش مواد را رایگان در اختیار ما می گذارد. مثلا حکمت نازنین را مارکس زمانه می خواند. خوب نخندیم چه کنیم ؟ کارمان از گریه گذشته است آقای بکتاش..از آن می خندیم.
شما که دشمن شادی و خنده نیستید؟ هستید ؟ اگر حزبی بتواند موجبات انبساط خاطر مردم سلحشور و خلق قهرمان را به وجود آورد ، این کمترین را دیگر دریغ نکنید دیگر .
اما در موارد دیگر حق با شماست. من سعی می کنم بجز کمی جک گفتن و خندیدن در مورد حزب ، بیشتر سکوت کنم. هر چه باشد در راه افشاگری سکتاریسم و تفکرات غیر دمکراتیک و در بسیاری موارد بسیار غیر علمی و کودکانه حزب ... خود شما حزبی ها دست همه را از پشت می بندید عزیز. احتیاج به کمک ندارید.
خلاصه به انگليسی :
U are doing a very good job urself honey


شبح 22:56 @ Sun, 2 Nov 03

زهرحند عزيز!(74)
نمي‌دانم چگونه اين حرف را از نوشته‌ی من استخراج کردی؟! اگر من ذره‌یی در مغايرت کامل آن‌چه بر ما و مردم‌مان در اين سال‌ها گذشت با حقوق بشر شک داشته باشم؟ ديگر حرف‌ام "زهرخند" که نه! زهر کامل است. مغاير بودن اعمال ج.ا. و قوانين اسلامی با "حقوق بشر" چيزی نيست که من يا مثلا حسين درخشان عزيز بخواهيم آن را نشان دهيم! خود آقايان به آن معترف هستند گيرم مي‌گويند قوانين ما از قوانين حقوق بشر به‌تر و نجات‌بخش‌تر است! به هر حال حکومت ايران در بيست و پنج سال گذشته و در به‌ترين سال‌های‌اش نقض‌کننده‌ترين حقوق بشر در عصر حاضر است و در اين نمی‌توان ترديدی داشت.
کت‌بالوی عزيز در دومين نظر اين نظرخواهی مطلبی را نوشته است که اکنون باور اکثريت جامعه ايرانی است. در واقع اکثريت قابل توجه مردم ايران به اين نتيجه‌ی قطعی رسيده‌اند که دين بايد از حکومت جدا شود و در سياست و حکومت دخالت نکند.
دوست عزيز کامنت 79!
مجاهدين خلق که جدی‌ترين برندازان اين حکومت هستند. مسلمان هستند و رئيس‌جمهور منتخب‌شان روسری سر می‌کند و ره‌برشان به مکه می‌رود و سعی بين صفا و مروه به جا می‌آورد آيا به آن‌ها هم می‌توانی بگويی که برای حفظ ج.ا. از مترقی بودن اسلام دقاع می‌کنند؟
موضوع از اين قرار است که بحث در مورد "اسلام" نتنها امروز که فردای سقوط ج.ا. و پس‌فردای استقرار نظامی کمونيستی و پسين‌فردا هم بايد ادامه پيدا کند... اگر تصور می‌کنی مذهب در ايران با حتا اروپا و آمريکا از بين رفته است سخت در اشتباه هستی تا نظام طبقاتی موجود است و حتا تا مدت‌ها بعد از آن مذهب و دين‌داری يکی از چالش‌های مهم فکری بشر است.
راستی شمر کجاست؟ پيداش نيست!؟ از خسن‌آقا هم خبری نيست! جای گل‌کوی عزيز هم خيلی خاليه! چند نفر ديگه هم جاشون خاليه که اميدورم سروکله‌شون پيدا بشه.


آسمان هفتم 22:40 @ Sun, 2 Nov 03

شبح جان تبريک... حکم افسانه نوروزی لغو شد

http://www.radiofarda.org/iran/default.asp


نادر بکتاش 22:33 @ Sun, 2 Nov 03

نظر ۷۹ مال من است. يادم رفت اسم و رسمم را بنويسم.


ترانه 21:45 @ Sun, 2 Nov 03

چند سال قبل اتحاديه ترانسپورت در سوئد تظاهرات اعتراضی گسترده ای را دراستکهلم ترتيب داده بود اتوبوسهای اتحاديه در شهرهای ديگر امکان شرکت در اين تظاهرات را بعهده گرفت و مسئله رفت وبرگشت ميسر شد هوای سرد و راه برفی بود. تصميم گرفتم علارغم اينکه کسی را نميشناختم منهم شرکت کنم بعد از تمام شدن کارم دختر کو چکم را بکسی سپردم و به طرف محل قرارحرکت به استکهلم رفتم در راه کمی هم دودل شدم . آخه تمام شب بايد توی راه می بوديم صبح در تظاهرات شرکت می کرديم ساعت ۲بعداز ظهر برمی گشتيم و روز بعدهم که يک روز کاری بود منهم هيچ کس را نمی شناختم.
اما همه دودلی هايم تا وقتی بود که همراهانم را نديده بودم!
هيچ کس اسم مرا نپرسيد از مذهبم نپرسيد سابقه مرا نخواست اما وقتی می خواستيم ميانه راه قهوه ای بنوشيم کنار دوستان ْ همراه ْ همراه يک راه نشسته بودم و با احساس خوب انسانی!
*آيا کارگرانی که در ايران بخاطر مزد يا حقوق عقب افتاده اعتصاب می کنند از هم می پرسند که مسلمانند و بعد دنبال راهی می گردند که با اسلام همخوانی داشته باشد؟
*آيا ما يک بار همبستگی را تجربه نکرده ايم؟
* آيا روشنفکر ما اشتباه سکوت و موضع نداشتن در قبال خمينی رافراموش کرده ؟
مسئله اقتصادی انسانهايي که زير خط فقر زندگی می کنند چه می شود؟ چرا با اين انسانها که اکثريت واقعی هستند خودمان را همراه نبينيم؟


مهشيد 21:43 @ Sun, 2 Nov 03

آهاییییییییییییییی
شبح جان...تبریککککککککککککک
حکم افسانه به کل لغو شد.


شبح 21:41 @ Sun, 2 Nov 03

از مهشيد نازنين(69) و آن‌همانی عزيز(70) که مرا به نوجوانی‌ام بردم تشکر مي‌کنم هنوز صدای‌اش از همان سال‌ها در گوش‌ام است. از سياووش عزيز هم که همه‌ی‌مان را خنداند و توانست نادر بکتاش عبوس‌! را هم بخنداند! تشکر مخصوص دارم. امير عزيز هم که عقلانيت ويژه‌یی از خود نشان داد تشکر می‌کنم!
از سعيد عزيز هم تشکر می‌کنم! انصافا اين را از ترس جان‌ام و محافظه‌کاری مفرط‌ام نوشتم.


شبح 21:38 @ Sun, 2 Nov 03

دوستان عزيز!
با کمال شرمنده‌گي مجبور شدم چند کامنت را حذف کنم. اول از کساني که کامنت‌شان حذف شد. بعد از ساير دوستان!
من بخشی از يک کامنت را که به شخصي تهمتي در آن زده شده بود را حذف کردم و به پيرو آن مجبور شدم چند کامنت ديگر را حذف کنم که به آن به نوعي مربوط مي‌شد.
در کل من که از بحث دارم استفاده مي‌کنم و از زحمات همه‌ي دوستان بخصوص ره‌گذرثاني عزيز که با حوصله و دقت به جمع‌بندي بحث ها مي‌پردازد تشکر مي‌کنم.


رهگذر ثانی 19:57 @ Sun, 2 Nov 03

کنجکاو عزیز!
من مقاله‌ی شمر را همان زمان که ن