●
بازنشسته
در قوطی تنباکو را باز کرد. کاغذ سيگاری از سمت بالای در برداشت و داخل آن توتون ريخت و شروع به پيچيدن سيگار کرد. کنار پنجره آمد و سيگارش را در مشکوت برنجیاش گذاشت و آن را گيراند و روی صندلی نشست و چشم به خطوط خاموش ريلهای راهآهن، که چند صدمتر آنطرفتر زير نور مهتاب برق میزد، دوخت. همهی اين کارها را آنچنان با طمنينه انجام داد که پنداری در دلاش غوغايی خاموش در جريان نيست. ساعت آونگی که يازده ضربه زد. لبخندی برلباناش نشسته. با خود زمزمه کرد:"هی جونای اين دوره... سیسال بدون تاخير از ايستگاه راه افتادم... همين شب اول تاخير دارن... هی روزگار..." از جا بلند شد و به سمت راديوی لامپی قديمیاش رفت و ولوم آن را پيچاند. وقتی آهنگ آشنای داستان شب را شنيد دلاش فروريخت. قطار سيحه کشان از راه رسيد و دشت را درنورديد و بدون آن که صدای آشنای بوق هميشهگیاش در دشت بپيچد. گم شد. دلشکسته و مغموم به سمت ساعت ديواری رفت و آن را روی ده و يک دقيقه تنظيم کرد
October 21, 2003 02:25 PM