سه شنبه، 29 مهرماه 1382 | October 21, 2003

بازنشسته

در قوطی تنباکو را باز کرد. کاغذ سيگاری از سمت بالای در برداشت و داخل آن توتون ريخت و شروع به پيچيدن سيگار کرد. کنار پنجره آمد و سيگارش را در مشکوت برنجی‌اش گذاشت و آن را گيراند و روی صندلی نشست و چشم به خطوط خاموش ريل‌های راه‌آهن، که چند صدمتر آن‌طرف‌تر زير نور مهتاب برق می‌زد، دوخت. همه‌ی اين کارها را آن‌چنان با طمنينه انجام داد که پنداری در دل‌اش غوغايی خاموش در جريان نيست. ساعت آونگی که يازده ضربه زد. لبخندی برلبان‌اش نشسته. با خود زمزمه کرد:"هی جونای اين دوره... سی‌سال بدون تاخير از ايستگاه راه افتادم... همين شب اول تاخير دارن... هی روزگار..." از جا بلند شد و به سمت راديوی لامپی قديمی‌اش رفت و ولوم آن را پيچاند. وقتی آهنگ آشنای داستان شب را شنيد دل‌اش فروريخت. قطار سيحه کشان از راه رسيد و دشت را درنورديد و بدون آن که صدای آشنای بوق هميشه‌گی‌اش در دشت بپيچد. گم شد. دل‌شکسته و مغموم به سمت ساعت ديواری رفت و آن را روی ده و يک دقيقه تنظيم کرد

October 21, 2003 02:25 PM

mortaza 0:06 @ Wed, 26 Apr 06

برايم هرچه دل تنگت ميخواهد بفرست0


21:09 @ Sun, 24 Oct 04

اللتلاتبلز


آرياك 11:13 @ Mon, 27 Oct 03

سلام
جالب بود
درود بر شما
البته هنوز کامل نخوندم


مشت آهنين 20:01 @ Thu, 23 Oct 03

سياست مشت آهنين در آذربايجان: آذربايجاندا دمير يومروق سيياستى http://www.turkmenler.org/html/azari.html http://news.gooya.com/politics/archives/000795.php http://web.peykeiran.com/irArtFiles/mosht2.pdf


به سوي آينده روشن 19:22 @ Wed, 22 Oct 03

تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم
و آن نگفتيم که به کار آيد
چرا که تنها يک سخن
يک سخن در ميانه نبود:
آزادی
ما نگفتيم
تو تصويرش کن.
"احمد شاملو"
ولی آن کلمه را بگو آری روزی آزادی را فرياد خواهيم زد با عشق

شبح عزيزم سلام

۴ساعتيه که قلبم درد گرفته نمی دونم چطور ميشه که يک جوون ۲۶ ساله قلبش درد بگيره واقعا مملکت لجنيه
مطلب جديدم رو هم با وجود اين درد نوشتم و اگر اشتباهی باشد به بزرگی خود ببخشيد

به اميد فردايی روشن


نوشی 10:05 @ Wed, 22 Oct 03

سلام... قشنگ بود اما از اون قشنگتر مقاله های اخيرتون ه که من با تاخير خوندمشون... کاش امسال مريضی بچه ها به من امان بيشتری ميداد... خلاصه با کلی تاخير دست مريزاد.


رختكن خاطرات 8:54 @ Wed, 22 Oct 03

ياد يک چيزهای افتادم ... راستی اين عادته يا عشق ؟


malool 8:43 @ Wed, 22 Oct 03

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چنیدن آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
دو راه اندر کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش

نکرد آن همدم ديرين مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را


A persian girl in Califo 8:38 @ Wed, 22 Oct 03

Beautiful


هيات مرکزی انتشار بيانيه 4:31 @ Wed, 22 Oct 03

پيرو بازتابی که بيانيه بلاگرها در سايتهای خبری و چندين روزنامه پيدا کرده است ، پيشنهاد ميکنم که در صورت تمايل به انتشارآن پرداخته و به دوستانتان معرفی کنيد.
هيات مرکزی انتشار بيانيه بلاگرها در دفاع از زندانيان سياسي


شاهان و سارا 3:52 @ Wed, 22 Oct 03

سلام. هر چند خود شبح برای ما کوچولوها ترسناکه ولی ما شما رو دوست داریم. آخه هنوز ما هم یه جور شبحیم.


داريوش شاهد 3:26 @ Wed, 22 Oct 03

در شاهد بخوان :
... دليلي براي ايستادن نديد ...
مطلب پائين هم جانی داشت. احسنت.


هاله 3:24 @ Wed, 22 Oct 03

صبح به خیر شبحی ناز. گرچه اونجا که تو هستی شبه نه صبح. امروز احساس دوری شديد ميکنم. گرچه وقتی اونجا نباشی هر جا باشی دوره. ببخش که بی ربط نوشتم. فقط خواستم تو حضور و غياب اول صبح شرکت کنم. همين ديگه.


شبح 1:18 @ Wed, 22 Oct 03

مهر عزيز!(۲۰)
من هيچ نظری از شما پاک نکردم!
کي کجا شما نظر داديد که من پاک کنم؟


mehr 1:10 @ Wed, 22 Oct 03

خیلی ممنون که نظر من را پاک کردید. همین بود معنی دموکراسی که ازش دم میزنید؟


behzad 0:19 @ Wed, 22 Oct 03

سلام خوبی؟ وبلاگ جالبی داری البته هنوز همشو نخوندم دفعه اول ميام اینجا فعلا بای تا بعدا که کامل خوندم نظرمو بگم:))


شبح 23:31 @ Tue, 21 Oct 03

کنج‌کاو جان!
خبرت خيلی جالب بود!
حالا ديگه راستي راستي خدا يا ابليس بايد به داد من یکی برسه!
اين خبر پيوست به پروتکل الحاقی خيلی خنده‌داره! روزنامه‌ي شرق ديروز صفحه‌ی اول خيلی خوبی داشت. عکس آصفی که شرمنده سرش را پايين انداخته!


يکی 22:42 @ Tue, 21 Oct 03

دلشکسته چرا؟ آرام و آرام و آرام.....


زهرخند 22:42 @ Tue, 21 Oct 03

سلام.


کنجکاو 21:02 @ Tue, 21 Oct 03

شبح جان
دارم راديو صدای ايران را گوش می دهم که در برنامه "به سوی ايران"ُ پُست پيشين "خودی ها هرگز نمی رند "تو را می خواند. سرنوشتمان را به دست خدا (خدای ملايان خوانده شد) و ابليس نسپاريم.


به سوي آينده روشن 19:49 @ Tue, 21 Oct 03

سلام شبح عزيزم

راستي يادم رفت از بس كه بحث سياسي كرديم از قالب زيبايت بگويم .شبحي من ناز بودي نازتر شدي .
اين متني كه نوشتي از چند جهت آدم رو تو حس مي بره واي چقدر دلم سيگار مي خواد البته من سالي بيشتر از 10 نخ سيگار نمي كشم!!! اما الان يك احساس خوشايندي نسبت به سيگار دارم .شبح خوبم من در وبلاگ بحثي پيرامون عشق و حقيقت كرده ام سوالات وجودي من عبارتست از اينكه :
آيا براستي حقيقت بي ثمر است؟
آيا اين حقيقت نيست که ما را به نتايج سودمند مي رساند ؟
آيا اين حقيقت نيست که ما را به آسايشهاي بي شمار جهان بشريت توانا مي سازد؟و .....
و براستي حقيقت زندگي چيست و مرگ چگونه با اين حقيقت در تقابل نمي باشد؟

خوشحال مي شوم نظر ارزنده شما را در باب زندگي بدانم .براستي زندگي به قول صادق هدايت عزيز براي يکدسته آدمهاي بي حيا،پررو،گدامنش،معلومات فروش چاروادارو چشم ودل گرسنه است و کسانيکه بفراخور دنيا افريده شده واز زورمندان زمين و اسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابي که براي يک تکه لثه دم مي جنباند گدايي بكنند
يا زندگي براي آن پير مرد زحمتكش است براستي چرا مرگ تلخ است و چرا عشق............
آيا اميدي به اين زندگي موجود است آيا عشق واقعي موجود است عشقي كه از ماديات منشعب باشد وهمانند عشق آدل هوگو ؟؟؟؟

اما من هميشه از ساعت متنفرم زيرا شب هنوز چند مطلب را نخوانده ام كه ساعت 3 يا 4 مي شود و من از خواندن مي افتم راستي ما چه زمان محدودي براي زندگي داريم مگر نه .آيا مي شود در اين زمان محدود عشق ورزيد و تمام كتابهاي خواندني را ديد و تمام فيلمهاي زيبا را ستود و تمام زيباييها را ديد و..............


pouyan 19:20 @ Tue, 21 Oct 03

نثر که شبیه نثر احمد محمود!درسته؟

در ضمن مطلب قبلی هم زیبا بود.
شاد باشی.


banoo 19:17 @ Tue, 21 Oct 03

سلام عرض شد جناب شبح
بازنشستگی فکر کنم خیلی بد باشه به خصوص اگه مثل پدرم عاشق کارت باشی.


آرمین گیله مرد 18:36 @ Tue, 21 Oct 03

سلام ....


شمر 18:00 @ Tue, 21 Oct 03

شبح جان ساعتت يک ساعت جا مانده


Mahshid 17:37 @ Tue, 21 Oct 03

غلط نکنم تو داری کلاس داستان نویسی می ری..ما هم اینجا شده ایم لابراتوار :)


شكارچي 17:12 @ Tue, 21 Oct 03

سلام شبح عزيز
ياد پدر بزرگم افتادم و دوران كودكي ام. همه دنياي ما ريل راه آهن بود و واگن و قطار و...
با درزين مسافرت كردن چه لذتي داشت. از اين راديو لامپي ها كه نگو بايد وا ميستادي تا گرم ميشد. تو ايستگاه هميشه بود با يكي از اين تلفنهايي كه دسته داشت و بايد ميچرخوندي تا تلفنچي گوشي رو برداره.
ولي حالا كادر راه آهن عوض شده. همه غريبه اند و يه مشت آدم ريشو آوردن كه نه سواد راه آهن دارن نه فرهنگشو. اونوقتا هر شب خونه يكي از كاركنا جمع ميشديم. خونه هاي سازماني . همشو خراب كردن. همشو . . . همه چي رو خراب كردن . . .
ممنونم از متن قشنگت واقعا حال و هوامو عوض كردي.


sofeia 16:46 @ Tue, 21 Oct 03

نوستالژی


ح 16:03 @ Tue, 21 Oct 03

من هم با تغییر ساعت در فصل های مختلف مخالفم. وقت نماز و روزه آدم را هم به هم می ریزد.
سبز باشید استاد.


حميد 15:52 @ Tue, 21 Oct 03

سلام...
شبح جان مطلبي كه مي نويسم ربطي به يادداشت شما نداره ... مي دوني ديتا ( وابسته به وزارت پست تلگراف تلفن ) فيلترينگ رو آغاز كرده؟؟؟ ديتا سرويس دهنده سرويس فيبر نوري و با سرعت بالا در ايرانه كه تقريبا انحصاري اين كارو مي كنه ... چند هفته بود كه از بعد از ظهر يكشنبه تا بعد از ظهر دوشنبه اختلال در سرويسهاشون ايجاد ميشد و بهانه مي آوردند كه ايراد از فيبر نوريه ولي اين هفته وقتي اختلال بر طرف شد معلوم شد كه كلي از سايتها رو فيلتر كرده اند... فعلا كه زياد كاري به سايتهاي سياسي ندارند و فقط به سايتهاي پرونو و موزيك و اين قبيل پيله كرده اند اما بعيد مي دونم كه سايتهاي سياسي رو هم فيلتر نكنند...


younes 15:26 @ Tue, 21 Oct 03

سلام. يه هو و بي دليل ياد پسر فداكاري افتادم كه تو دبستان بوديم و خونديم و .......


مغناطیس 14:44 @ Tue, 21 Oct 03

هی روزگار ... دل شکسته و مغموم مطلبت را خواندم ...


آسمان 14:30 @ Tue, 21 Oct 03

(:


آسمان 14:29 @ Tue, 21 Oct 03

(:






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1253
تعداد نظرات: 26174
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: july 10, 2006 03:57 pm


از کجا آمده‌اند؟