سه شنبه، 8 مهرماه 1382 | September 30, 2003

رولت روسی

(تقديم به دهقون عزيز)
هفت‌تير‌ها‌ی‌شان را روی شقيقه‌ی يک‌ديگر گذاشتند و با اولين ضربه‌ی ساعت آوانگی ماشه را کشيدند.
مرد با حيرت به سر متلاشی شده‌ی زن نگريست. هفت‌تير را از دست‌اش بيرون آورد و به خزانه‌ی آن نگاه کرد. خالی بود. تمام خزانه‌های‌اش خالی بود. هيچ فشنگی داخل آن نبود.
چهل و هفت کلمه

September 30, 2003 04:12 PM

hosein 15:58 @ Sat, 5 Jun 04

خيلی خوب کار شده .موفق باشيد


باران 19:01 @ Wed, 4 Feb 04

سلام
من داستان کوتاه می نویسم لطفا اگر مقالات یا نوشته هایی راجع به مینیمالیسم در دست دارید برای من بفرستید.
ممنون


سعید (MATRIX) 9:34 @ Sat, 11 Oct 03

that's perfect!کلی حال کردم.:)


A persian girl in Califo 8:33 @ Wed, 8 Oct 03

Great stuff


شبح 12:04 @ Fri, 3 Oct 03

رهگذر ثانی عزيز!
از توضيحات‌ات تشکر می‌کنم!
مهم احساسی است که خواننده‌ی متن بعد از خواندن آن به دست می‌آورد... من می‌خواستم به دهقون عزيز بگويم نمردن بعضی وقت‌ها تلخ‌تر از مرگ است و وقتي کامنت دهقون را خواندم ديدم به هدف خود رسيده‌ام! اگر متنی موجب شود آذر عزيز ۲۴ ساعت مشغول‌اش باشد و رهگذرثانی عزيز چهار صبح دو انگشتی در باره‌ی آن بنويسد و چهل و هفت کلمه باشد اما بيش از ۶۰ کامنت درباره‌ی‌اش بگذارند يعنی توانسته است با مخاطب خود ارتباط برقرار کند.
البته اين رولت روسی در واقع تصويری از ازدواج و زنده‌گی زناشويی بود!
حتما می‌گی ما را گرفتی! خب آره اين‌جوری هم می‌شه باهاش ارتباط برقرار کرد!
به هر حال مسلما صحبت‌های تو موجب خواهد شد در آينده بهتر و دقيق‌تر بنويسم خواهش می‌کنم هرگز مرا از راهنمايی‌هايات بی‌بهره نگذار!


شمر 4:26 @ Fri, 3 Oct 03

در باره مهشيد و به شیوه خودش
هاله جان... هوس شله زرد کرده بود رفته بی بی سه شنبه، گاهی از اين کار ها می کند، به فکر فیگورش هم نیست بچه امامزاده هاشم است دیگر. در آن مورد هم نگران نباش بیماری ایشان چندان بدخیم نیست درست است که به پارانویید و اسکیزوفرنی مانند است اما به گمان ما ناشی از تغییرات هورمونی است بعلت کبر سن. بی خيال. ما راستی راستی به این اخلاق سگی ایشان عادت کرده ایم.... گاهی پاچه شيوا را می گیرد، گاهی پاچه خودمان( شمر) و گاهی پاچه آقای ح.ک. ک و گاهی آن دیگری( نادر بکتاش، خلبان کور، کنجکاو، خُسن آقا و ....) از کوزه همان تراود که در اوست. با اینکه سالهاست از خیابانهای تنگ و شلوغ امامزاده هاشم دور افتاده هنوز درسخنانش یاد بوق ماشین هایی را می کند که برایش در خیابانهای شلوغ زده می شد.


Mahshid 17:10 @ Thu, 2 Oct 03

هاله جان...سفر رفته است. گاهی از اين کار ها می کند. در آن مورد هم نگران نباش. بی خيال. من راستی راستی به اين آقایان عادت کرده ام.... گاهی اسمش شيواست گاهی شمر گاهی آقای ح.ک. ک و گاهی آن دیگری... آنچه از کوزه شان بر می تراود اما همان است که در اوست. و بالطبع فحش و دری وری نصيب ما می شود ديگر... عادت می شود که بشنوی شان و رویت را برگردانی و بگذری ..مثل بوق ماشینی که بیهوده در جاده ای شلوغ زده می شود .. تاثير چندانی ندارد.


دهقون 16:09 @ Thu, 2 Oct 03

رهگذر جان ارادتمندیم.....در ضمن من از حق خودم گذشت ميکنم اگر ميخوای به داستان گير بدی راحت باش....فکر من رو نکن!


رهگذر ثانی 15:06 @ Thu, 2 Oct 03

شبح جان!

پرسيده ای چرا به نطر من يك خودكشی‌یِ باهمان آمد؟

با من موافقی كه بر خلاف شعر، در نثر كلمه بار معنايی ‌و عاطفی‌یِ دقيقی دارد و هميشه به مدلول مشخصی دلالت می‌كند. پس ابهام در داستان از طريق ايهام كلامی‌نيست، بل‌كه خلق يك موقعيت مبهم است به وسيله‌ی كلمه‌هايی‌كه معنا و بار عاطفی مشخص دارند. اين مسئله در يك داستان مینيماليستی تشديد می‌شود. هر كلمه اهميت ويژه‌ای می‌يابد كه می‌تواند مسير داستان را عوض كرده و معنای‌یِ ديگری به ذهن متبادر سازد.

همان‌گونه كه در نظر پيشين گفتم، در رولت روسی هريك از دو دشمن، رقيب و يا حريف بازی، منتظر است و دلش می‌خواهد خودش بماند و ديگری برود. پس هنگامی‌كه اين واقعه رخ داد اول اينكه «حيرت» نمی‌كند و دوم اينكه به سراغ هفت‌تير حريف نمی‌رود، چه برای او طبيعی و بازی‌یِ تصادف است كه ماشه در برابر گلوله نبوده است، وضعيتی‌كه امكان رخ‌دادش شش‌بار بيشتر از شليك‌شدن گلوله است. سوم جنسيت دو حريف در ساختار رولت روسی هيچ نقشی ندارد.
اما درست در يك خودكشی‌یِ باهمان، كه قرار است هر دو بميرند، حيرت آن‌كه مانده است و رفتن‌اش به سراغ هفت‌تير ديگری(دقت‌كن می‌گويم ديگری ‌و نه حريف) برای كشف چرايی‌یِ اين ماندن، فهميدنی است. دخالت دادن عنصر جنسيت هم در اين وضعيت،طبيعی است، چون در بيشتر خودكشی‌هایِ باهمان ما يك زن و يك مرد داريم.
می‌بينی شبح جان كه كمی‌حق دارم!

حتا در ورسيون نظر شماره‌ی ۲۷ «با حيرت به سر متلاشي شده‌ی او نگريست. ...»، به نظر من ضمير «او» بار عاطفی‌يی دارد كه متفاوت از «حريف» است.

با رولت روسی شوخی نمی‌شود كرد. مثالی كه از آن دختر و پسر روسی زدی به شوخی شبيه است و بيشتر كميك است تا تراژيك. در رولت روسی قرار بر حذف حريف است. اما برای اين حذف تو نيستی كه تصميم می‌گيری، بازی‌یِ تصادف رقمش می‌زند. آن دختر و پسر بايد برای ازدواج هر دو بمانند. استفاده از رولت روسی از طرف آن‌ها به اين می‌ماند كه ما ظرف‌ها را به‌جای‌ماشين ظرفشويی در ماشين لباس‌شويی بگذاريم. به حاصل‌اش، اگر تلخ هم باشد، خواهيم خنديد.

از همه‌ی اين‌ها گذشته شادباشی شبح عزيز. برای مان از شادی‌هم بنويس!


شمر 14:48 @ Thu, 2 Oct 03

هاله عزیز
باور کنید که تمامی این آتشها از گور "شبحی ناز" برمی خیزد،که با ردیف کردن 47 واژه ناقابل این الم شنگه را راه انداخته و اکنون هم زیرکانه دست پیش را گرفته و تمامی کاسه کوزه ها را بر سر شما می شکند. ناگفته نماند که گناه شما را هم نمی شود نادیده گرفت، اگر شما پیام شماره 22 را نگذاشته بودید بیگمان سکه دوریالی مهشید خانم نمی اوفتاد و کماکان در باغ غرب وحشی خودشان(28) مانده بودند و پاچه ما هم از گزند نیش این بچه "امامزاده هاشم" درامان مانده بود.
بهررو برای این سهل انگاریتان یک پوزش هم به ما بدهکار شدید.


هاله 14:02 @ Thu, 2 Oct 03

شبح جان معذرت ميخوام. من براستی از سابقه جناب شمر و مهشيد خبر نداشتم وگرنه غلط ميکردم همچين شوخی هايی بکنم. خلاصه از مهشيد و هم خودت معذرت ميخوام.


شبح 12:08 @ Thu, 2 Oct 03

مشاطان عزيز!
حلوای تن‌تنانی تا نخوری ندانی!
برای اين که مزه‌ی آن را بچشی کافي تو هم همين کار را بکنی و اين عکس را سمت راست صفحه‌ات قرار دهی تا بدانی چه مزه‌يی می‌دهد!
ضمنا تعديل در افکار چيز خوبيه اما بي‌بوته بودن و هر دم به رنگی در آمدن و نان به نرخ روز خوردن و صادق نبودن؛ در دل به گونه‌يی بودن و در ظاهر به‌گونه‌ی ديگر... اصلا چيز خوبی نيست!


مشاطان 11:04 @ Thu, 2 Oct 03

نميدونم چه مزه ای داره آدم سمت راست وبلاگش عکس کسی رو بزنه که تا وقتی زنده بود در فقر و فلاکت بود ! و بعد از ۱۰۰ سال وقتی تئوری هاش عالم گير شد به صورت عملی شکست خورد !

تعديل در افکار هم چيز خوبيه :)


امير 10:22 @ Thu, 2 Oct 03

چرا حیرت؟ مگه انتظار دیگری هم داشت؟


شبح 9:30 @ Thu, 2 Oct 03

گفتن نداره که ممنون از بحثی که حول و حوش داستانک انجام شده.
(البته از آتشی که هاله‌ی عزیز به شوخی چاق کرد و دارد کم کم جدی می‌شود که بگذریم!)
ره‌گذر ثانی عزيز!
خودکشی از کجای متن من بيرون می‌آمد؟
متاسفانه داستانک قبلی به نام حسرت‌های پاييزی هم به خودکشی تعبير شد هر چند آن را می‌شد در نگاه اول خودکشی دانست اما اين را ديگر در هيچ نگاهی نمی‌شود خودکشی برشمرد.


بابا لنگ دراز 8:10 @ Thu, 2 Oct 03

سلام شبح جان!
ممنون از اینکه به من هم سر زدی.خوشحال شدم نظرتون رو دیدم!بهت لبنک دادم!موفق باشی.


رهگذر ثانی 6:40 @ Thu, 2 Oct 03

راستی يادم رفت بگويم خودتان بشمريد!


رهگذر ثانی 6:36 @ Thu, 2 Oct 03

اين داستان شبح ۲۴ ساعت است فكر آذر عزيز را مشغول كرده، مرا هم ساعت چهار پس از نيمه شب نشانده به دو انگشتی تايپ كردن.

به نظر من داستان می‌نيماليستی شبح يك گير اساسی دارد. اول هم می‌خواستم بهش گير بدهم، دلم نيامد. تقديم شده بود به دهقون كه من هم برایِ‌خودم و در سكوت خيلی دوست‌اش دارم. و بعدش هم كلی نظر و تفسير درست كرده بود. ديدم حيف است. من هم در همان حال و هوا با اشاره به دو نكته ادامه دادم. حالا می بينم بحث و تفسيرها دامنه‌ی بيشتری پيدا كرده‌اند. ميروم سر گير اساسی‌یِ داستان.

رولت روسی قرارهای خاص خودش را دارد و چون مسئله‌یِ مرگ و زندگی‌ست كنترل كاملی بر آن برقرار است. هردو هفت‌تير پر است، اما هر يك، تنها با يك گلوله. ولی هيچ‌يك از دوئل‌كنندگان(و يا بازيگران در قمار) نمی‌دانند اين گلوله در كدام‌يك از هفت جایِ‌ گلوله‌یِ هفت‌تير قرار دارد. دوئل و يا قماری است بنا شده بر ابهام و تصادف. تمام دلهره‌اش هم در همين ناروشنی ‌و بازی‌یِ تصادف است.
هريك از دو حريف آرزو دارد كه گلوله‌یِ او جلو ماشه باشد و گلوله‌یِ حريف نه. پس از شليك، هيچ‌وقت كسی كه به جا مانده حيرت نمی‌كند و سراغ خزانه‌یِ هفت‌تير حريفش نمی‌رود، چون قاعده‌یِ تصادف، و آرزوی تو اين است كه تنها گلوله‌ی‌تو جلو ماشه باشد و مال حريف نه.
در رولت روسی يا دو دشمن در برابر همند، يا دو رقيب و يا دو حريف قمار. هيچ‌وقت برای خودكشی توامان، از آن استفاده نمی‌شود كه يكی از دو طرف به‌خاطر عشق يا نفرت، هفت‌تير خودش را خالی كند تا ديگری زنده بماند. عنصر جنسيت و رابطه‌ی عاطفی در رولت روسی نقش بازی نمی‌كند.
برای يك خودكشی‌یِ باهم، از دوهفت تير پُر استفاده می شود. در اينجا يكی از دو طرف می‌تواند هفت‌تير خودش را خالی كند تا ديگری زنده بماند. و در اين‌صورت عنصر جنسيت و يا حيرت فرد باقی‌مانده در داستان شبح، معنا پيدا می‌كند.

داستان‌ِ شبح يك خودكشی‌یِ باهم را توصيف می‌كند كه يكی از دو طرف هفت‌تيرش را خالی كرده است. شبح می‌آيد و نام رولت روسی را بر آن می‌گذارد تا داستان‌اش، تكرار قصه‌ای كه هزاربار و به هزار صورت گفته شده است، نباشد. اما به نظر من موفق نيست، چون قرارهای رولت روسی و خودكشی‌یِ توامان، متفاوتند و تنها با عوض كردن نام، ما به جايی نمی‌رسيم. خود قرارها به گونه‌ای می‌بايست دست‌كاری می‌شدند كه قصه‌ی تازه‌ای از يك خودكشی‌یِ باهم را به ما می‌داد.

خودم خسته شدم از پُرحرفی خودم!!!


اذر 4:32 @ Thu, 2 Oct 03

بيشتر از ۲۴ ساعت است كه فكر م را مشغول كرده اين داستان مينيماليستي شبحي .....فقط جنسيت را كه حذف كني بينظير ميشود . چون حيف است كه عقل به قضاوت بنشيند قساوت حامل هفت تير خالي را ....


هاله 3:56 @ Thu, 2 Oct 03

شبح جان، تو از سينا هدی خبری داری؟ خيلی وقته نديدم جايی بنويسه.


شمر 3:56 @ Thu, 2 Oct 03

مهشید خانم
خرسندیم که بالاخره شما هم از نبشته شبح سر درآوردید، همچنین
امیدواریم، همانگونه که نوشته اید حالتان خوب باشد و فیگورتان روبراه.


aidin 3:32 @ Thu, 2 Oct 03

همیشه اینطوره ! این دفعه اول نیست ، شاید این قانونش شده باشه و ما خبرنداریم!


شمر 3:09 @ Thu, 2 Oct 03

AUTHOR: شمر
EMAIL:
IP: 80.161.98.102
URL:
DATE: 10/02/2003 03:09:27 AM


چاپ اول 1:40 @ Thu, 2 Oct 03

چهل و هفت کلمه برای رولت روسی با چای تلخ! سلام بر شبح عزيز . سوالی که در ذهنم نقش بسته اين است که چرا در هفت تير مرد فشنگی بود و ...مثل هميشه زيبا نوشتی . کلبه ی نوسازه مرا جلا بده با گذر شبحی ات.


مهشيد 0:23 @ Thu, 2 Oct 03

به شيوه خودم.
حضرت آیت الله شمر. من خیلی خوب هم متوجه شدم شبح چی می گه. لطفا وقتی دو تا آدم حسابی دارند با هم گفت و گو می کنند نپرید وسط بگید عمامه ام کو...
بعدشم که من شله زرد دوست ندارم. کالری اش هم زیاده برای فیگورم خوب نیست. لطف کنید بعد از این سالاد با جوانه گندم وجوانه تخم آفتاب گردان سرو کنید.
خیلی هم خودتان را قاطی ماجرا حس نکنید. آن چیزی که شما نوشتید نه ارزش ادبی داشت. نه ارزش بی ادبی...رئالیسم هم نبود ..سوسیالیسم؟.چه عرض کنم...شاید از نوع شمری اش. که نمی داند گوله را از کدام سوی باید در خشاب گذاشت که جا برود. زیادی هم خودت را زحمت نده جواب بدی که به قول خودت حال من را بگیری...من یکی که حالم خیلی خوب است و دیگر به خودم زحمت خواندن سه نقطه پراکنی های شما را نمی دهم :)


sara 23:51 @ Wed, 1 Oct 03

سلام ..ممنونم اومدی آپديت کردم ..چشم به راه حضورت سبزت واسه گرمی وجودم می مونم ...خدا رحمتش کنه ...روحش شاد


kimia 23:20 @ Wed, 1 Oct 03

جالب بود . برم وبلاگ دهقون رو هم ببينم . متشکرم که به من سر زديد


شمر 19:08 @ Wed, 1 Oct 03

بازهم بشیوه شبح
مهشید عزیز(33)

یک پیام (34)به شیوه شبح گذاشتیم و در آن پاسخی به هاله عزیز داده بودیم، اما شما مانند اینکه مویتان را آتش زده باشند، پیش از ما آمده و دسته گل به آب داده بوديد.
بگمانمان شما از نوشته های اینجا سر در نیاورده اید، اینجا داستان بر سر مینمالیسم ادبی بود و ما هم داستانکي به همان شیوه شبحی اما کوتاهتر با چاشنی رئالیسم سوسیالیستی اینجا نوشتیم، از آنجایی که نبشته شبح چهل و هفت کلمه بود ما به خوانندگان یاد آوری کرده بودیم بشمرند واژگان داستانک ما را.
شما داستان نخست شبح را در نیافته و خیال کرده بودید داستان یک فیلم وسترن است و پیام 28 را فرستاده بودید و پس از دوسه ساعت تازه فهمیده اید که ما هم در اینجا چیزی نوشته ایم ، شله زرد خورده و نوشته بی سروته 33 را فرستاده اید و در آن به اصول ششلول کشی و چگونگی فشنگ گذاری پرداخته اید، در پایان آن گفته اید که بشمریم. باید یاد آوری کنیم که نوشته شما ربطی به مینیمالیسم ادبی ندارد و بیشتر به چُسناله های ماجراجویانه خاله زینبی ماننده است که قابل شمارش هم نیستند.
داریوش عزیز (37)
سوگند به خشتک فاطمه الزهرا(همان ناموس فاطمه الزهرا در قاموس شیعیان) ما همین دوروبرها هستیم و در اینسو و آنسو می نویسیم. از این گذشته مگر شما مفتش هستید که به خودتان جرات چنین پرسشهای گستاخانه ای را می دهید.


Aria 18:08 @ Wed, 1 Oct 03

..... يه حرف .حالب و دوست داشتنی از شبحی ناز:

» .... من در انتقاد کردن بی رحم هستم و دوست و دشمن سرم نمی شه .... «
به ريش رفسنحانی قسم! » شبح « به اين خالی بندی، نوبره باور کنيد. ( بابا ما که همه همه می دونيم تو اهل دوست داشته شدنی عزيزم. دلت نمياد کسی را برنحونی.! بخورمت!)


داريوش شاهد 18:01 @ Wed, 1 Oct 03

اين مسابقه ادبي صادقي هم بد جوري طبع آقايان و خانوم ها را قلقلك داده.
از اينها بگذريم انتخاب من هميشه رولت روسي بوده، راستي شبح مگر رولت غير روسي هم داريم؟
به شمر:
جريان شما چيه ؟ كه ماه به ماه گم ميشي ، ميري ميري پيدات نميشه.
نكنه ميري كربلا بازي ميكني و برميگردي.


mina 17:50 @ Wed, 1 Oct 03

خيلی غم انگيز بود ولی من هم فکر می کنم اگه از جنسيت حرفی به ميان نمی آوردی قشنگتر بود.....


mina 17:50 @ Wed, 1 Oct 03

خيلی غم انگيز بود ولی من هم فکر می کنم اگه از جنسيت حرفی به ميان نمی آوردی قشنگتر بود.....


شمر 17:36 @ Wed, 1 Oct 03

به شیوه شبح عزیز
کنجکاو عزیز(19)
سپاس از مهرتان، خرسندیم از اینکه لبخندی به لبانتان آوردیم. امیدواریم با این نوشته هم بخندید
هاله عزیز(22)
خیالمان راحت است که چنین نخواهد شد، ایشان پس از برخوردی که با ما بر سر ناموس خواهر سید الجاکشین(سید الشهدای سابق) داشتند حساب کار دستشان آمده و چنین شله زردهایی را هرگز نخواهند خورد.
آتش عزیز(24)
قابل شما را نداشت، امیدواریم که از مینیمالیسم ادبی شمری در شمرنامه و یا گیره هم خوشتان آمده باشد.
شبح عزیز(27)
معلومه باید لذت ببرید، از نوشته شما کوتاه تر است، وانگهي رئالیسم سوسیالیستی در نوشته ما بیداد می کند.


مهشيد 17:30 @ Wed, 1 Oct 03

این شمر هم از بس شمشیر زده اصلا نمی دونه هفت تیر چیه و چه جوری کار می کنه. بابام جان...هفت تیر جوری ساخته شده که اصلا نمی شه گلوله را وارونه درش جا زد. یعنی جا نمی ره. یعنی بسته نمی شه. این که دیگه صحرای کربلا نیست که هی خالی ببندی و به خورد مردم بدی..اینجا قضیه دنیای مدرنه .بر عکس بگذاری جا نمی ره.. حالا دوزاری افتادـ یا سنگ بیارم راستش کنم.
خودت بشمار :)


حامد يوسفي 16:55 @ Wed, 1 Oct 03

زبانه ديگه!


سپینود 16:48 @ Wed, 1 Oct 03

درود بر شما. و اینکه راجع به کلمه «حیرت» و ورسیون دلچسب تر گفتید.و اینکه یادداشتی بر فیلم نفس عمیق داشتم دوست داشتم بخوانید. همین.


شبح 16:13 @ Wed, 1 Oct 03

رهايي آبي عزيز! (۲۵)
من اولين بار که وب‌لاگ تو را ديدم شعري نوشته بودي تصور کردم از اشعار برشت است. با تو تعارف ندارم از خواندن نوشته‌هاي‌ات و شعرهاي‌ات و نوشته‌هاي شعرگونه ات بسيار لذت مي‌برم... من در انتقاد کردن بي‌رحم هستم و دوست و آشنا سرم نمي‌شه اگه يه روزم از نوشته‌ی از تو خوشم نياد حتما بهت مي‌گم اميدوارم انوقت ناراحت نشي!


شبح 15:46 @ Wed, 1 Oct 03

الان که دوباره يادداشت رهگذرثانی عزيز (۱۰) را خواندم ديدم به موضوع جالبي اشاره کرده است که فکر آن را نکرده بودم!
راستي ممکن است خزانه‌هاي هفت‌تير مرد پر باشد. واژه‌ي »حيرت» این نظر را مورد تردد قرار مي‌دهد چون اگر چنين بود مرد زياد متعجب نمي‌شد... به هر حال اگر واژه‌ي »حيرت» را هم حذف کنيم متن مینی‌ماليستي‌تر مي‌شود!


Mahshid 15:36 @ Wed, 1 Oct 03

جریان چیه این روزا هفتیر کشی ات گل کرده ؟‌مگه اونجا غرب وحشی وحشی وحشیه ؟‌ها ؟


شبح 15:33 @ Wed, 1 Oct 03

فکر می‌کنم خوبه در مورد "رولت روسی" توضيح بدم!
رولت روسی نوعی دوئل است به اين شکل که يک فشنگ هر کدام از طرفين در خزانه‌ی هفت‌تير خود می گذارند و بعد خزانه را چند بار به صورت تصادفی مي‌چرخانند آن‌گاه روبه‌روی هم می‌چيرند و شليک می‌کنند. حالا ديگر شانس و اقبال! چند سال پيش در روزنامه خواندم که دختر و پسر جوانی در روسيه شرط ازدواج خود را رولت روسی قرار داده بودند که متاسفانه پسر کشته می‌شود و دختر زنده می‌ماند بعد که دختر توسط پليس دستگير شده بود گفته نشد اما اگه می‌شد ازدواج بادوامی می‌شد!
من با تعيين جنيست از معيارهای مينی‌ماليستی عدول کردم. اگر زن و مرد را بکار نبرده بودم جا برای تفسيرهای بيشتر باقی می‌ماند اما احساس کردم اين‌طوری بهتر است و حرف و گرايشی را که می‌خواهم مطرح کنم بهتر بيان می‌کنم البته مينی‌ماليست‌ها فقط حس را برمی‌انگيزانند اما من می‌خواستم علاوه بر برانگيختن حس عقل را هم درگير کنم که فکر می‌کنم موفق شدم.
نوشته‌ی شمر عزيز هم خيلی جالب بود! من که لذت بردم.
داستانک ما به صورت مينی‌مال‌تر اين‌گونه می‌شود:
هفت‌تير‌ها‌ی‌شان را روی شقيقه‌های‌شان گذاشتند و با اولين ضربه‌ی ساعت آوانگی ماشه را کشيدند.
با حيرت به سر متلاشي شده‌ی او نگريست. هفت‌تير را از دست‌اش بيرون آورد و به خزانه‌ی آن نگاه کرد. خالی بود.
سی و شش کلمه
اما رهگذرثانی عزيز!
حرف تو کاملا درست است ولي احساس می‌کنم بايد روی خالی بودن تمام خزانه‌ها تاکيد بيشتري شود چون در رولت روسی ممکن است يکی از خزانه‌ها فشنگ داشته باشد اما همانی نباشد که زير ماشه قرار داشته است. ضمنا خيلی بی‌انصافی بود که خواننده را با شوکی که ديده است رها کنم بايد با چند کلمه او را هم‌راهی می‌کردم. من که شمر نيستم!


سارا 14:18 @ Wed, 1 Oct 03

سلام ..ممنونم پيشم اومدی ....ماه پيشونی رو از اولين قسمت تا اينجا تو وب لاگم گذاشتم ...چون متاسفانه پرشين بلاگ و ارشيوش صدای همه رو در آورده ....بازم پيشم بيا ..خوشحال می شم ...
شايد قسمتش نبوده ....


رهای آبی 14:13 @ Wed, 1 Oct 03

شبح جان نمی دانم چرا کامنتت شادم می کند . شايد چون شاعری چيزی مثل سفر کردن خوشاينداست. گرچه اگر برای دلخوشی من نگفته باشی و واقعا فکر کنی شاعری در خونم است.... نمی دانم با اين حال خوشم کرد


atash 12:47 @ Wed, 1 Oct 03

شمر جالب بود ..


atash 12:46 @ Wed, 1 Oct 03

باز فدا شدن زنان !!!!!!!!


هاله 11:21 @ Wed, 1 Oct 03

آقای شمر خدا رحمت کرد مهشيد هنوز نوشته ات رو نديده.


صنم 6:44 @ Wed, 1 Oct 03

يادم باشه هميشه قبل از خود كشي خشاب هفت تيرم رو چك كنم


z8un 4:15 @ Wed, 1 Oct 03

خانومها هميشه بامعرفت و با گذشتن :)


کنجکاو 2:47 @ Wed, 1 Oct 03

شمرجان
رفته بودم وب لاگ خاطرات زندان را می خواندم و باز هم قلبم فشرده شد، آمدم اينجا، چون هميشه و نوشته تو ( گلوله های وارونه) را ديدم و باز هم کلی خنديدم. تو هم چون من بد جوری اين کرم خره را دوست داری می دانم. همه ما ديدمشان و گاه با آنها گپ زديم، همسايه هايمان، بچه کوچه مان و يا همکارانمان بودند . يکی را می شناختم می گفت چرا من به جنگ برم ، گيرِم همه سرزمين ها هم آزاد شدند و فردا فلان حاج آقا می آيد و متری 500 تومان می فروشدش و من برای حاج آقا کشته شده ام و اگر زنده بمانم بايد آن را متري ۵۰۰ تومان از او بخرم . آری دوران جنگ هم بيشتر مردم ضد جنگ بودند، اما خودکامگان و نان به نرخ روز خورها سود و زندگی انگلی يشان به آن جنگ واپس گرا و ضد مردمی وابسته بود.

شاد باشی


شمر 2:26 @ Wed, 1 Oct 03

(پیشکش به "کرم خره" عزيز)
هفت‌تير‌ها‌ی‌شان را روی شقيقه‌ی يکديگر گذاشتند و با اولين ضربه‌ی ساعت آوانگی ماشه را کشيدند.
مرد با حيرت به سر متلاشی شده‌ی زن نگريست. هفت‌تير را از دست‌اش بيرون آورد. تمام خزانه‌های‌اش پُر بود اما فشنگها وارونه گذاشته شده بودند.
خودتان بشمرید


آسمان 0:59 @ Wed, 1 Oct 03

خالی از فشنگ !!!
خالی از حرف ... خالی از حجم ... خالی از حضور....
خالی خالی !!!!


مریم گلی 0:42 @ Wed, 1 Oct 03

چه خبر شده ؟ امروز روز دهقونه؟ می گفتین ما هم یه چیزی تقدیم میکردیم .. . ولی چه داستان خوبی بهش تقدیم کردی


هستی 23:46 @ Tue, 30 Sep 03

حکایت تلخ تر از زهر افسانه نوروزی متاسفانه داسنات جدیدی نیست و نمیدونم آیا روزی رو تجربه خواهم کرد که واژه اعدام از قوانین قضایی کشورم محو بشه یا نه. گاهی بعضی دردها حتی به گفتن هم نمیان.


پوریا 22:47 @ Tue, 30 Sep 03

خيانت بزرگیه اين کار يه خيانت بزرگ عاشقانه... خوب باشی شبح


golku 22:07 @ Tue, 30 Sep 03

عجب زنی!


دهقون 21:05 @ Tue, 30 Sep 03

شرمنده کردی شبح....نميدونم اول غرورم از این که داستان به من تقدیم شده رو قورت بدم يا تلخی داستانت رو ..........اولی خوشمزه است دومی مثل دوا ميمونه......


katbalou 21:02 @ Tue, 30 Sep 03

وقتی یه نفر می تونه بمونه و بدون مشکل به زندگی ادامه بده چرا نگذاریم. حرفم رو می فهمی. دلیل رفتار زن رو می فهمم. دلیلی برای از بین رفتن مرد وقتی خودش داشت از بین می رفت نداشت.
زن ها خیلی اوقات غیر منتظره رفتار می کنند.
خوش بگذره


رهگذر ثانی 20:48 @ Tue, 30 Sep 03

شبحی!

دو نكته :
۱- می‌شود گفت كه «تمام خزانه‌های‌اش خالی بود» زائد است. چون همه‌ی‌ هفت جایِ گلوله را در خزانه‌ی هفت تير، در يك نگاه می‌بينی. پس «خالی بود» كامل است و بس. به اين ترتيب از چهل كلمه‌هم كمتر می‌شد.

۲- اولين شليك مرد كار خودش را می‌كند و اين در ابهام می‌گذارد بدشانسی‌یِ تاريخی زن و يا نامردی‌یِ تاريخی‌یِ مرد را.
گويا، هفت‌تير زن خالی‌یِ خالی و هفت‌تير مرد پُرِ پُر بوده است!

از اين‌كه بگذريم، هفت‌تير زن خالی بود، كار شبحی عالی بود!


mariam 20:14 @ Tue, 30 Sep 03

حسوديم شد . جدا به دهقون حسوديم شد


کنجکاو 18:37 @ Tue, 30 Sep 03

با درود شبح همیشه گرامی ام

رولت روسی،
رولت روسی شبحی
رولت روسی شبحی، دو نفره
رولت روسی شبحی دو نفره، عشقی
رولت روسی شبحی دو نفره عشقی، دراماتيک

ادامه می تواند داشته باشد.

آموزش؛
دوئل کار بدی است،
به ويژه؛
نبايد با هيچ زنی که دوستش داری دوئل کرد.
نبايد با هيچ زنی که می خواهد خودکشی کند، دوئل کرد.


پاگنده 17:33 @ Tue, 30 Sep 03

شبح جان؛
کامل بود!

(با این که از کامنت های این جوری گریزان ام دلم نیامد ننویسم، و از سویی گفتم اگر بنا بود پیام مفصل داشته باشد که می شد اصل مطلب را مفصل نوشت.)
فقط یک یادآوری کوچک، که نوع نمایاندن تفاوت های رفتاری زن و مرد ات به گونه یی نامحسوس به یاد بهرام بیضایی انداخت ام. می توانی حدس بزنی چرا؟!


آرمین گیله مرد 17:03 @ Tue, 30 Sep 03

... میدونم .....


آرمین گیله مرد 16:58 @ Tue, 30 Sep 03

... یا سرنوشت ....


آرمین گیله مرد 16:58 @ Tue, 30 Sep 03

سلام .... به این میگویند بدشانسی...


kimia 16:56 @ Tue, 30 Sep 03

هنوز حرفی ندارم برای چهل و هفت کلمه بزنم اما رولت تلخی بود یک کمی هم شور


سولانژ 16:34 @ Tue, 30 Sep 03

وای.