●
مردم شنيدهها
وقتی سلام کردم و سوار ماشين شدم اصلا نمیتوانستم حدس بزنم با رانندهيی 60 و چند ساله، پر از تجربه و حرفهای گفتنی، رو به رو هستم. سناش کمتر به نظر میرسيد؛ حداقل ده سال جوانتر، شايد به دليل روحيه بشاش و خندهرویاش جوان مانده بود وگر نه حکايتهایی که تعريف میکرد نشان از زندهگی پرفراز و نشيبی داشت. میگفت: "جوان که بودم رفتم جزو گارد سلطنتی، جوان بودم و ورزشکار و سرم پرباد گفتم بروم به مملکتام خدمت کنم. شدم نگهبان کاخ. کار سادهیی بود چند ساعت بايد دم در کاع نگهبانی میدادم. وقتی شاه يا شاهزادهیی از کنارمان رد میشد بايد عکسالعملی نشان نمیداديم و با چشم او را تعقيب میکرديم تا از نظر محو شود. شبی مهمانی در کاخ بود و خانوادهی سلطنتی و مهماننشان جمع بودم. الاحضرت فاطمه مست و خراب از در کاخ بيرون آمد و به سمت باغ رفت برف زمين را پوشانده بود و هوا سرد بود دقايقی بعد شوهرش آمد و از من سراغ او را گرفت من هم با دست به سمتی که او رفته بود اشاره کردم. هر دو مست بودند و والاحضرت حالاش خيلی بد بود. از فساد و روابط بينشان خيلی ناراحت شدم و با خودم گفتم تو آمدی به وطنات خدمت کنی يا چند وطنفروش عياش! آنقدر بد غلغلی کردم تا اخراجام کردند و آمدم بيرون؛ شدم کارگر کارخانه و بعد از چند سال سرکارگر شدم. بعد انقلاب شد. ملیگراها در کارخانهی ما بودند و من شدم رانندهی مهندس بازرگان هر جا میرفت با او بودم تا اينکه روزی با او به جلسهیی رفتيم که دکتر بهشتی سخنرانی میکرد. مهندس رفت به کارهایاش برسد و من نشستم پای سخنرانی بهشتی. داشت در مورد حکومت اسلامی حرف میزد و بر عليه ليبرالها و از اينجور حرفها. فردا صبح ديگه سرکار نرفتم مهندس بازرگان پرسيده بود چرا فلانی نيامده و کس ديگری را فرستاديد گفته بودند نمیدانيم خلاصه اصرار کرده بود که برم پيشاش. رفتم و گفتم مهندس کلک همتون کنده است. گفت از کجا میگی گفتم از سخنرانی اون روز آقای بهشتی معلوم بود که همتون از کار برکنار میشيد. از اون انکار و از من اصرار ديگه نرفتم برگشتم کارخونه سر کار قبلی حال فرمن شيفت شده بودم." اين را که گفت با افتخار کارت کارخانهاش را بيرون آورد و نشانام داد.
بعد شروع کرد از ماجراهای کارخانه تعريف کردن. میگفت: "از قبل از انقلاب کارگری در کارخانه داشتيم به نام کرم که اصرار داشت او را کرم خره صدا کنند! يعنی اگر مهندسی يا رئيسی از کارخانه بازديد میکرد و او را مورد خطاب قرار میداد تا نمیگفت: "کرم خره" جواباش رو نمیداد. بعد از انقلاب انجمن اسلامی در کارخانه تشکيل شد و در زمان جنگ از کارگران میخواستند که به جبهه بروند از کرم هم خواستند که به جبهه برود من و او با هم رفتيم توی اتاق انجمن اسلامی تا در مورد رفتن به جبهه صبحت کنيم. کرم گفت: "آقا اگه ما بريم جبهه وضعيت خانوادهمون چی میشه؟" براش توضيح دادن که يکی از برادرای انجمن را به عنوان وصی خودش تعيين کنه تا در اين مدت به خانوادهی او برسه و اگه به درجه رفيع شهادت نايل آمد کارهای حقوقی او را انجام بده. کرم گفت اون که هيچی میدونم تا شهيد بشم اول میره زنام رو ... (ببخشيد رانندهی عزيز ما از لفظی استفاده کرده که من از بهکار بردناش معذوم! قدرت تخيلتان را به کار بيندازيد و نقطهچينها را پر کنيد!) برداران ناراحت شدند و گفتند آقا درست صحبت کن! کرم با خونسردی گفت: "من که اعتراضی ندارم تازه ثواب هم داره... اما منظور من چيز ديگری ست. اگه شهيد شدم میخوام در مورد نحوی مراسمام وصيتی داشته باشم و شما قسم جلاله بخوريد که به وصيتم عمل کنيد." برادران گل از گلشان شکفت و گفتند: "برادر ما برای همين کارها اينجا هستيم اگر انشاالله به درجه رفيع شهادت نايل شدی ما حتما هر وصيتی داشته باشی انجام میدیم." کرم رو کرد به من و گفت:"شما چند ساله منو میشناسيد؟" گفتم: "ده، پانزده سالی میشه؟" گفت:"منو تو کارخونه از رئيس و مديرعامل تا شماها چی صدا میکنيد؟" گفتم:"کرم خره!" گفت:"خدا پدرتو بيامورزه." بعد رو کرد به برادران و گفت:"وصيت من اينه که وقتي شهيد شدم تو مراسم شعار بدن. اين گل پر پر شده/ کرم بوده خر شده!" اين را که گفت با توپ و تشر انداختنش بيرون. بعد به من گفت: "من خرم اما ديونه نيستم که برم جبهه" آقا همهی ما رفتيم جبهه و اين کرم خره که از همهی ماها عاقلتر بود نرفت که نرفت!"
پرسيدم: "چند وقت بازنشست شدی؟" گفت: "ده سال، سال هفتاد و دو بازنشست شدم." بعد سوز دلاش بلند شد که: "خدا لعنتشون کنه بعد از سی سال جون کندن حالا باز مجبورم صب تا غروب برا پرکردن شکم زن و بچههام جون بکنم... از وقتی بازنشست شدم کارم چند برابر شده."
به مقصد رسيده بودم اما دل ام نيامد رهایاش کنم گفتم: "کارم اينجا زياد طول نمیکشه اگه ممکنه تشريف داشته باشيد من برمیگردم" قبول کرد و ماند من هم رفتم با عجله کارم را انجام دادم و زود برگشتم پای صحبت اين پيردانا. حرف 18 تير کشيده شد و خاتمی و باقی قضايا. اسم خاتمی از دهانام در نيامده بود که چند فحش چارواداری نثارش کرد! بعد چهرهاش بسيار خشن شده و گفت:"ديدی چه بلايی سر جونای دانشجومون آوردن بیناموسا" آن پيرمرد خنده روی چند دقيقه پيش آنقدر خشن شده بود که من ترسيدم و توی دلام خالی شد. گفت:"همهی اين آخوندا را بايد کشت بايد نسلشونو از زمين ورداشت بايد سربچهی قنداقشونو کوبيد به سنگ..." من لام تا کام حرف نمیزدم. نمیدانستم اين نفرت و خشونت را چگونه پاسخ بگويم همينجور حرف میزد. "مجاهدين از پس اونا بر ميان، نيرو دارن و از اينها هم خيلی کينه دارن" بعد ساکت شد و به فکر فرو رفت و گفت:"ولی مجاهدين هم بدرد نمیخورن. مردم قبولشون ندارن. اونهام مثل اينا هستن اگه يه جوری میشد که اونا میآمدن اينا رو نابود میکردن بعد خودشون هم نابود میشدن و نمیتونستند به قدرت برسن خيلی خوب میشد."
خودش میدونست داره متناقض حرف میزنه اما خب چارهیی به نظرش نمیرسيد. بعد در مورد خيلی چيزهای ديگه حرف زديم در مورد کتاب خوندن راستاش الان مدتی از اون ماجرا گذشته و جزئيات بيشتری يادم نمونده... خلاصه آخرش هر دو به يک نتيجه رسيديم مردم ايران بايد تصميم بگيرند و انتخاب کنند و پای انتخاب خودشون بايستند و اجازه ندن ديگران سرنوشتشونو رقم بزنن...
September 28, 2003 01:37 PM