یکشنبه، 6 مهرماه 1382 | September 28, 2003

مردم شنيده‌ها

وقتی سلام کردم و سوار ماشين شدم اصلا نمی‌توانستم حدس بزنم با راننده‌‌يی 60 و چند ساله، پر از تجربه و حرف‌های گفتنی، رو به رو هستم. سن‌اش کم‌تر به نظر می‌رسيد؛ حداقل ده سال جوان‌تر، شايد به دليل روحيه بشاش و خنده‌روی‌اش جوان مانده بود وگر نه حکايت‌هایی که تعريف می‌کرد نشان از زنده‌گی پرفراز و نشيبی داشت. می‌گفت: "جوان که بودم رفتم جزو گارد سلطنتی، جوان بودم و ورزش‌کار و سرم پرباد گفتم بروم به مملکت‌ام خدمت کنم. شدم نگهبان کاخ. کار ساده‌یی بود چند ساعت بايد دم در کاع نگه‌بانی می‌دادم. وقتی شاه يا شاه‌زاده‌یی از کنارمان رد می‌شد بايد عکس‌العملی نشان نمی‌داديم و با چشم او را تعقيب می‌کرديم تا از نظر محو شود. شبی مهمانی در کاخ بود و خانواده‌ی سلطنتی و مهمان‌نشان جمع بودم. الاحضرت فاطمه مست و خراب از در کاخ بيرون آمد و به سمت باغ رفت برف زمين را پوشانده بود و هوا سرد بود دقايقی بعد شوهرش آمد و از من سراغ او را گرفت من هم با دست به سمتی که او رفته بود اشاره کردم. هر دو مست بودند و والاحضرت حال‌اش خيلی بد بود. از فساد و روابط بينشان خيلی ناراحت شدم و با خودم گفتم تو آمدی به وطن‌ات خدمت کنی يا چند وطن‌فروش عياش! آن‌قدر بد غلغلی کردم تا اخراج‌ام کردند و آمدم بيرون؛ شدم کارگر کارخانه و بعد از چند سال سرکارگر شدم. بعد انقلاب شد. ملی‌گراها در کارخانه‌ی ما بودند و من شدم راننده‌ی مهندس بازرگان هر جا می‌رفت با او بودم تا اين‌که روزی با او به جلسه‌یی رفتيم که دکتر بهشتی سخنرانی می‌کرد. مهندس رفت به کارهای‌اش برسد و من نشستم پای سخنرانی بهشتی. داشت در مورد حکومت اسلامی حرف می‌زد و بر عليه ليبرال‌ها و از اين‌جور حرف‌ها. فردا صبح ديگه سرکار نرفتم مهندس بازرگان پرسيده بود چرا فلانی نيامده و کس ديگری را فرستاديد گفته بودند نمی‌دانيم خلاصه اصرار کرده بود که برم پيش‌اش. رفتم و گفتم مهندس کلک همتون کنده‌ است. گفت از کجا می‌گی گفتم از سخنرانی اون روز آقای بهشتی معلوم بود که همتون از کار برکنار می‌شيد. از اون انکار و از من اصرار ديگه نرفتم برگشتم کارخونه سر کار قبلی حال فرمن شيفت شده بودم." اين را که گفت با افتخار کارت کارخانه‌اش را بيرون آورد و نشان‌ام داد.
بعد شروع کرد از ماجراهای کارخانه تعريف کردن. می‌گفت: "از قبل از انقلاب کارگری در کارخانه داشتيم به نام کرم که اصرار داشت او را کرم خره صدا کنند! يعنی اگر مهندسی يا رئيسی از کارخانه بازديد می‌کرد و او را مورد خطاب قرار می‌داد تا نمی‌گفت: "کرم خره" جواب‌اش رو نمی‌داد. بعد از انقلاب انجمن اسلامی در کارخانه تشکيل شد و در زمان جنگ از کارگران می‌خواستند که به جبهه بروند از کرم هم خواستند که به جبهه برود من و او با هم رفتيم توی اتاق انجمن اسلامی تا در مورد رفتن به جبهه صبحت کنيم. کرم گفت: "آقا اگه ما بريم جبهه وضعيت خانواده‌مون چی می‌شه؟" براش توضيح دادن که يکی از برادرای انجمن را به عنوان وصی خودش تعيين کنه تا در اين مدت به خانواده‌ی او برسه و اگه به درجه رفيع شهادت نايل آمد کارهای حقوقی او را انجام بده. کرم گفت اون که هيچی می‌دونم تا شهيد بشم اول می‌ره زن‌ام رو ... (ببخشيد راننده‌‌ی عزيز ما از لفظی استفاده کرده که من از به‌کار بردن‌اش معذوم! قدرت تخيل‌تان را به کار بيندازيد و نقطه‌چين‌ها را پر کنيد!) برداران ناراحت شدند و گفتند آقا درست صحبت کن! کرم با خون‌سردی گفت: "من که اعتراضی ندارم تازه ثواب هم داره... اما منظور من چيز ديگری ست. اگه شهيد شدم می‌خوام در مورد نحوی مراسم‌ام وصيتی داشته باشم و شما قسم جلاله بخوريد که به وصيتم عمل کنيد." برادران گل از گل‌شان شکفت و گفتند: "برادر ما برای همين کارها اين‌جا هستيم اگر انشاالله به درجه رفيع شهادت نايل شدی ما حتما هر وصيتی داشته باشی انجام می‌دیم." کرم رو کرد به من و گفت:"شما چند ساله منو می‌شناسيد؟" گفتم: "ده، پانزده سالی می‌شه؟" گفت:"منو تو کارخونه از رئيس و مديرعامل تا شماها چی صدا می‌کنيد؟" گفتم:"کرم خره!" گفت:"خدا پدرتو بيامورزه." بعد رو کرد به برادران و گفت:"وصيت من اينه که وقتي شهيد شدم تو مراسم شعار بدن. اين گل پر پر شده/ کرم بوده خر شده!" اين را که گفت با توپ و تشر انداختنش بيرون. بعد به من گفت: "من خرم اما ديونه نيستم که برم جبهه" آقا همه‌ی ما رفتيم جبهه و اين کرم خره که از همه‌ی ماها عاقل‌تر بود نرفت که نرفت!"
پرسيدم: "چند وقت بازنشست شدی؟" گفت: "ده سال، سال هفتاد و دو بازنشست شدم." بعد سوز دل‌اش بلند شد که: "خدا لعنت‌شون کنه بعد از سی سال جون کندن حالا باز مجبورم صب تا غروب برا پرکردن شکم زن و بچه‌هام جون بکنم... از وقتی بازنشست شدم کارم چند برابر شده."
به مقصد رسيده بودم اما دل ام نيامد رهای‌اش کنم گفتم: "کارم اين‌جا زياد طول نمی‌کشه اگه ممکنه تشريف داشته باشيد من برمی‌گردم" قبول کرد و ماند من هم رفتم با عجله کارم را انجام دادم و زود برگشتم پای صحبت اين پيردانا. حرف 18 تير کشيده شد و خاتمی و باقی قضايا. اسم خاتمی از دهان‌ام در نيامده بود که چند فحش چارواداری نثارش کرد! بعد چهره‌اش بسيار خشن شده و گفت:"ديدی چه بلايی سر جونای دانش‌جومون آوردن بی‌ناموسا" آن پيرمرد خنده روی چند دقيقه پيش آ‌نقدر خشن شده بود که من ترسيدم و توی دل‌ام خالی شد. گفت:"همه‌ی اين آخوندا را بايد کشت بايد نسل‌شونو از زمين ورداشت بايد سربچه‌ی قنداقشونو کوبيد به سنگ..." من لام تا کام حرف نمی‌زدم. نمی‌دانستم اين نفرت و خشونت را چگونه پاسخ بگويم همين‌جور حرف می‌زد. "مجاهدين از پس اونا بر ميان، نيرو دارن و از اينها هم خيلی کينه دارن" بعد ساکت شد و به فکر فرو رفت و گفت:"ولی مجاهدين هم بدرد نمی‌خورن. مردم قبولشون ندارن. اونهام مثل اينا هستن اگه يه جوری می‌شد که اونا می‌آمدن اينا رو نابود می‌‌کردن بعد خودشون هم نابود می‌شدن و نمی‌تونستند به قدرت برسن خيلی خوب می‌شد."
خودش می‌دونست داره متناقض حرف می‌زنه اما خب چاره‌یی به نظرش نمی‌رسيد. بعد در مورد خيلی چيزهای ديگه حرف زديم در مورد کتاب خوندن راست‌اش الان مدتی از اون ماجرا گذشته و جزئيات بيشتری يادم نمونده... خلاصه آخرش هر دو به يک نتيجه رسيديم مردم ايران بايد تصميم بگيرند و انتخاب کنند و پای انتخاب خودشون بايستند و اجازه ندن ديگران سرنوشتشونو رقم بزنن...

September 28, 2003 01:37 PM

سولانژ 14:49 @ Mon, 29 Sep 03

شبح جان، چه کار می تونیم برای افسانه نوروزی بکنیم؟ من از وبلاگ مهشید رفتم تو لینک اون نامه فرستادن به رهبر ایران .. چون او هم می تونه عفو کنه افسانه رو .. و نامه هم فرستادم .. حالا نمی دونم چه کار دیگری می شه کرد ... خیلی ظلم بزرگی ایه، خیلی ..


فرهنگ 13:41 @ Mon, 29 Sep 03

بازگوئي جالبي بود اگر چه کمي طولاني بود. ممنون.


شبح 11:39 @ Mon, 29 Sep 03

شمر عزيز! (10)
اين که در نوشته‌ی خود کلمه‌یی را به کار نبرم سانسور نيست سليقه‌ی نگارشی است اين که بخواهيم سليقه‌ي خود را به ديگری تحميل کنيم سانسور است. سانسور فقط حذف نيست گاهی اجبار به نوشتن هم هست. ای کاش ياد بگيريم هم‌گان را در شيوه‌ی نگارششان آزاد بگذاريم و اجازه دهيم هر کس به پسند خود عمل کند.
نورهود عزيز! (8)
از تذکرت سپاسگزارم. اصلاح کردم. "قلق" کلمه‌ی عربی است و با همان "قاف" صحيح است.
کت‌بالو جان! (4)
طبيعتا من هم با حرف تو موافق هستم و در آن نوشته‌ها سعی کردم همين را بگويم... يه دل و چنددل‌بر فقط از متشرعين چند همسر بر می‌آيد.
شيوای عزيز! (3)
با بسياری از حرف‌های‌ات موافق هستم اما نتيجه‌گيری‌ات را قبول ندارم... من به آينده اميدوار هستم البته هيچ کس در اين اوضاع آشفته نمي‌تواند آينده را پيش‌بينی کند اما به هر حال بايد همه تلاش کنيم سطح آگاهی خودمان و پيرامون‌مان را بالا ببريم من سعی می‌کنم اين کار را بکنم کار ديگری هم بلد نيستم.
آذر عزيز (7)
متاسفانه حکومت‌های دست‌نشانده جهان‌سومی از يک سو و کسانی که به چپاول جهان مشغول هستند از سوی ديگر تمام تلاش خود می‌کنند تا مردم را ناآگاه نگه دارند مردم کشور خود را در بمباران رسانه‌های گروهي ناآگاه نگه مي‌دارند و مردم کشورهای جهان سوم را در بی‌خبری... برای همين است که شاملوها از بمب هستی برای‌شان خطرناک‌تر هستند... با تو موافقم هيچ جيز به اندازه‌ی آگاه شدن خود و آگاه کردن مردم اولويت ندارد. ممنون از کلمپليمان‌ات.


azy 11:20 @ Mon, 29 Sep 03

شبح عزيز خيلی ممنون به خاطر اعتماد به نفسی که به هم دادی. حداقل خوبه توی جنس شما اقايون هم با انصاف پيدا می شه و هستند بعضی ها که حرف حق رو اگر تلخ هم باشه می زنند...


امیر 4:42 @ Mon, 29 Sep 03

ظاهرن آقا کرم به درستی خر بودن در عالم شعار رو منطقی تر ارزیابی کرده تا خر شدن و به جبهه رفتن را ...


شمر 3:28 @ Mon, 29 Sep 03

شبح جان ما کاری نداریم که ملت در تاکسی ها چه به هم می گويند. اما از فلسفه اين سه نقطه ات سر در نمي آوریم. چرا ننوشتی و اکنون هم که نمی نويسی چرا يک خط و نيم برايش توضيح می دهی. ما که شمر باشیم، نخست گمان بُرديم به رسم سانسور اسامی جلاله، کرم خره گفته "زنم را الله" اما پس از آن يک خط و نيم روشنگری دانستيم گفته "زنم را میگاد.
بابا 25 سال آزگار در این حکومت مردم گاييده شده اند، تازه تازه تو نوشتنش را هم سانسور می کنی؟ ما که نمی دانيم برای چه؟ دستکم بنویس تا آنانی که بروی مبارکشان نمی آورند و چپ و راست ملت را از لولوی سرنگونی حکومت اسلامی می ترسانند حساب کار دستشان بیاید.


مهشيد 2:24 @ Mon, 29 Sep 03

وقتی می گم نمی دانم چی بنویسم همین است دیگه...


نورهود 0:11 @ Mon, 29 Sep 03

شبح جان خيلی جالب بود فقط به نظرم بدقلقی درسته نه بدغلغی! البته ما اوچکتيمــــــــــــــــا


اذر 23:11 @ Sun, 28 Sep 03

اين يك پيشرفت در اگاهي جامعه است . اگر چنين اگاهي در ميان توده مردم ايجاد شود ؟ انوقت است كه حكومت مردمي بدست خودشان ايجاد خواهد شد .... دوباره ياد زنده ياد شاملو افتادم :
اول بايد به مردم اگاهي داد . انها قادر خواهند بود كه نوع درست حكومت را انتخاب كنند با وحدت شان .
شبح عزيز عالي بود اين مطلب تو .مرسي


شكارچي 20:22 @ Sun, 28 Sep 03

سلام شبح عزيز
بعضي از عوام ما واقعا خيلي درك ميكنن.درس نخوندن تحصيلات ندارن ولي ميفهمن.چيزي كه خيلي از تحصيل كرده ها و بقول خودشون روشن فكرها نميفهمن رو درك ميكنن.
راستي يه روزي ميشه كه مردم ما خودشون واسه خودشون تصميم بگيرن.يعني امكانش پيش مياد؟
دعا .... نه دعا كه نه چون اگه دعا كاري ميتونست بكنه تا حالا كرده بود. پس آرزو ميكنم...


پرنیان 19:55 @ Sun, 28 Sep 03


تو کشور ما بعد از روشنفکرها و اهل کتاب و قلم همین رانندگان تاکسی هستند که خیلی خوب اوضاع جامعه شون رو به تصویر می کشن.چون همیشه با آدمهای مختلفی سر و کار دارن و حرفهای زیادی می شنون....مردمان ساده دل و بی ریایی هستند.... خیلی موقعها در تاکسی پای حرفهاشون نشستم وبه سادگی شون لبخند زدم.


katbalou 19:48 @ Sun, 28 Sep 03

بارک لله به اون کرم که الحق و الانصاف از همه هم عاقلتربوده.
اون سری نوشته ها درباره ازدواج رو خوندم و با همه اش هم موافق هستم.
به نظر من هم ازدواج مالکیت نیست. اما با یک فرد متاهل رابطه داشتن رو تایید نمی کنم نه به این دلیل که ازدواج رو مالکیت می دونم بلکه به این دلیل که تا زمانی که ازدواج بین دو نفر پابرجاست عهد حقوقی و اخلاقی بین اون دونفر وجود داره. این موضوع حتی درباره دو نفر هم که بدون ازدواج و فقط با رابطه دوست دختر و دوست پسری با هم هستند هم به نظر من صادقه. اگر هر یک در ارتباطشون با دیگری به بن بست برسند اونوقت می تونند که جدا بشند و سراغ ارتباط دیگری برند.
اینها فهمیدنش برای خودم ساده است. اما بهش عمل کردن وقتی کسی رو می بینی که عین اون کوروته خیلی خوشت میاد به نظرم سخته که سوئیچ رو نچرخونی و سوارش نشی.
بهت خیلی خوش بگذره.


shiva 18:43 @ Sun, 28 Sep 03

شبح عزیزم :
خوشحالم دوباره شروع کردین به نوشتن مطالب جالب و نغزتون . اون پیرمرد درست گفته . چون حقیقت همین بوده . شما هم خودتون قبول دارید اما فقط نشستید به انتظار سرنوشتی که میدونید باز هم به دستان ما رقم نخواهد خورد ! سرنوشتی که در پیش روی همه ماست و ما تعیین کننده اش نیستیم . شبح عزیزم , وقتی چشم باز کردم دروغ دیدم و شنیدم . نه از غریبه , از خودی , از پدر و مادرم و بعدها از اجتماعم و حالا از منی که بزرگ شده این فرهنگ هستم و طوری بار اومدم که باید مدام حواسم به 4 جهت اصلی خودم باشه تا کسی پیدا نشه و سرم رو کلاه بذاره یا ازم سوء استفاده کنه چطور میتونم به کسانی که می خوان واقعا برای این مملکت کاری انجام بدن در اشلی بزرگتر , اعتماد کنم ؟ منی که باید جزیی از نیروی سازنده یک نهضت عظیم باشم بر ضد آخوندهای پست فطرت وطن فروش , چطور میتونم به کسانی اعتماد کنم که معلوم نیست کی بودن و کجا بودن و یهو از کجا پیداشون شد و اهدافشون چیه و ایا این اهداف واقعی هستن ؟! شاید یک خاتمی حروم زاده کلاش بی وجود دیگه سبز بشه که فقط اون عبا و نعلین و ریش و پشم کثافت رو در بیاره و کت و شلوار و کراوات بزنه و سه تیغه کنه و به جای گلاب متعفن محمدی به خودش ادکلن کنز بزنه ! اگر شما یا دیگران واقعا خواستکار این هستید که تحولی در این ایران فلاکت زده صورت بگیره اولین کار قبل از هر چیزی جلب اعتماد مردم هست و زدودن فرهنگ دروغ و ریا کاری ! پاک کردن فرهنگ تفرقه بنداز و حکومت کن فرهنگ کثیف گرسنه نگه دار تا مطیع باشن . میبینی چطور مردم رو مشغول کردن ؟ تو رو خدا می بینی ؟ صبح تا شب سگ دو بزن و به هزار کثافت کاری تن بده و سر همنوعانت رو شیره بمال و با توسل به خدا و پیغمبر سر دیگران کلاه بذار تا بتونی شکم خودت و دیگران رو سیر کنی و شب که از کار و فعالیت روزانه فارغ شدی فقط به این فکر کنی که فردا چطور سر این و اون کلاه بذاری یا چه کاری انجام بدی که بتونی در آمد بیشتری بدست بیاری و بعد هم بخوابی و روز از نو روزی از نو ... شبح عزیزم .. همه سواد ندارن , همه پول دار متولد نمی شن از شکم مادر , همه بینش ندارن و نمیدونن چطور خوب زندگی کنن و حتی بعضی ها هستند که امکاناتات زندگی و رسیدن به آسایش رو ندارن . کاش از اون راننده می پرسیدین که اگر امروز اون کاخ سعد آباد و شاه فقید وجود داشت و شاهزاده ها و والاحضرتین و علیا حضرتین هم حضور داشتند و مست و خراب به عیاشی می پرداختن آیا باز هم حاضر بود بشه سرباز گارد جاویدان ؟ و من بجای اون پیرمرد پاسخ میدم . صد البته .... و این کاری بود که با ما کردن که حالا راضی باشیم به لیس زدن کفش همون عیاشها . هم من و هم شما میدونیم که حکومت آینده ایران چیزی هست به مراتب کثیف تر و بدتر از حکومت انگشتر و تسبیح و کتاب و ریش و پشم ! فقط با ظاهری آراسته و اعطای آزادی های زیر شکمی : شهر نو ها , کاباره ها , آزادی عقیده و مذهب و حجاب و ... ولی هدف اصلی یعنی تاراج منابع کشور من به قوت خود باقی میمونه ...


آبی 17:48 @ Sun, 28 Sep 03

مثل هميشه آفلاين ميخونم....شاد باشی...يا حق!


حامد يوسفي 16:37 @ Sun, 28 Sep 03

« اين گل پرپر شده / کرم بوده خر شده » :))






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1264
تعداد نظرات: 26657
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 6, 2006 12:59 am


از کجا آمده‌اند؟