سه شنبه، 18 شهریورماه 1382 | September 09, 2003

دو خاطره يک نتيجه و چند چيز ديگر

خاطره‌ی اول: سال‌ها پيش که جوان بودم و مردم گول هيکل‌ام را می‌خوردند روزی از خيابان رد می‌شدم ديدم يکی از هم محله‌يی‌های‌مان که سلام و عليکی هم داشتيم با شخصی بگو مگو می‌کند وقتی نزديک آن‌ها شدم آن هم‌محله‌يی که با ديدن من شير شده بود سيلی به گوش طرف مقابل زد و دعوای‌شان بالا گرفت من جلو رفتم و شروع به جدا کردن آن‌ها شدم و در اين ميان دوست‌ام که ضعيف‌تر از آن شخصي بود چند مشت و لگد هم خورد و در نهايت دعوا خاتمه پيدا کرد و شخص معارض رفت. وقتی تنها شديم آن دوست گفت: "مرد مومن من تو را که ديدم گفتم الان دوتايی کتک مفصلی به آن بچه پرو می‌زنيم تو سوامون کردی و گذاشتی من کتک بخورم" به آن دوست گفتم: "من هرگز در زنده‌گی‌ام در دعوايی که نمی‌دانم حق با کيست مداخله نمی‌کردم و مطمئن باش اگر می‌دانستم حق با اوست و تو قوی‌تر بودی حتما طرف او را می‌گرفتم." آن بچه محل بعدا پشت سرم گفته بود: "بابا فلانی هيکل‌اش پفکيه ترسو و محافظه کاره، عرضه‌ی دعوا نداره!"
خاطره‌ی دوم: يه روز توی خيابان سر يه موضوع بی‌اهميت يک جوان عصبانی عربده‌کشان سوی من حمله‌ور شد. با آرامش(راست‌اش طرف بازوکوزه‌يی بود و چاره‌يی جز آرامش من نبود!) گفتم: "يک لحظه صبر کن! مورچه‌ها با شاخک‌های‌شان با هم ارتباط برقرار می‌کنند ما که حيوان ناطقيم. يکی بگو، يکی بشنو!" انگار آب روی آتيش ريخته باشم آن فرد عصبانی گفت:"آقا ما مخلصيم... شب‌بخير"
گزاره‌ی خبری: من در زنده‌گی‌ام به خاطر عقيده‌ام هم کتک زياد خوردم هم فحش زياد شنيدم اما هرگز به دلايل شخصی با کسی درگير نشدم.
نتيجه: دوستان عزيز، بارها نوشتم "دشمن، دوست من الزاما دشمن من نيست" اگر مرا دوست خود می‌دانيد اين را بدانيد که هرگز بی‌دليل از شما دفاع نخواهم کرد و اگر در وسط دعوايی عزيزترين کس‌ام با خبيث‌ترين دشمن‌ام درگير شود اما در آن درگيری بخصوص، حق با آن دشمن خبيث باشد؛ حداکثر کاری که می‌کنم سکوت است. چه برسد که دوست عزيزی با دوست عزيز ديگری درگير شود.
درد و دل دوستانه: روزهای رنج‌آوری را پشت سر می‌گذارم، وقتی می‌بينم استعداد درخشانی خود را آلوده‌ی حقيرترين دعواها می‌کند و دوستان جوان پرانرژی به‌جای اين که "دوست" و "دشمن" خود را بشناسند، به‌جای اين که در شرايط دشواری که سرزمين‌شان خطيرترين لحظات تاريخی خود را پشت سر می‌گذارد به اين "کرکس گشاده بال" بيانديشند و انرژی خود را صرف ساختن دنيايی انسانی بکنند کودکانه و پارانوئيديک آب را گل‌الود می‌کنند تا دشمنان‌شان ماهی صيد کنند و آنان نصيبی نبرند مگر شرمنده‌گی...
چند خواهش:
1- درباره‌‌ام به انصاف داوری کنيد که درباره‌ی‌تان به انصاف داوری کرده‌ام.
2- در برابر هر تهمت و افترايی که درباره‌ی شما زده‌ام هزار تهمت و افترا نصيب‌ام کنيد اما نه بيش‌تر که حاصل‌ضرب صفر در هزار، صفر است نه بيش‌تر!
3- با من مهربان باشيد که با شما مهربان بودم.
4- تنهاتر از آنيم که تنهاتر شويم.
پي‌نوشت: اين متن هيچ ارتباطي با مسايل مطرح شده در نظرخواهی شبح ندارد.مربوط به دعواهايی است که در جای ديگری جريان دارد و متاسفانه بدون اين که من نقشی در آن داشته باشم دودش به چشم من دارد می‌رود.

September 9, 2003 02:33 PM | TrackBack

Jane 6:31 @ Thu, 28 Dec 06

Very good site! I like it! Thanks!


Jane 6:31 @ Thu, 28 Dec 06

Very good site! I like it! Thanks!


ايليا 21:46 @ Thu, 4 May 06

سايت مسخره تر اين نديدم


ايليا 21:44 @ Thu, 4 May 06

چه سايت بي مزه اي


jay 21:32 @ Thu, 11 Sep 03

شبح جان ُ٫

چه تلخ !‌تلخ‌‌ تلخ ؛؛ . صد افسوس که در اين دنيای اينترنتی هم ٬ ابلهان ٬‌حضور دارند ؛؛؛

دوست من ٬٬‌جوا ب ابلهان خاموشی است ٬٬

منتطر نوشته های خوبت هستم
شاد و سبز باشی


jay 21:32 @ Thu, 11 Sep 03

شبح جان ُ٫

چه تلخ !‌تلخ‌‌ تلخ ؛؛ . صد افسوس که در اين دنيای اينترنتی هم ٬ ابلهان ٬‌حضور دارند ؛؛؛

دوست من ٬٬‌جوا ب ابلهان خاموشی است ٬٬

منتطر نوشته های خوبت هستم
شاد و سبز باشی


پاگنده 20:51 @ Thu, 11 Sep 03

گيله مرد گرامي؛ (اوه، نه! از اين خطاب ام پوزش مي خواهم!)

گيله مرد بسيار بسيار عزيز و دوست داشتني؛
همه در گزينش بين نوشتن يا ننوشتن، در ماندن يا رفتن مختار اند، و مباد روزي که ما به بهاي آزردگي شان بخواهيم پايشان را ببنديم. اما اگر تو و کساني چون تو بخواهند به اين دليل ميدان اين رسانه را به مسموم کنندگان واگذارند، چه کس آن را براي مشتاقان هواي تازه و فرح بخش بپالايد؟
گمان ام در اين بازار هر کالايي خواهنده ي لايق اش را دارد....


سينا هدا 11:27 @ Thu, 11 Sep 03

گيله مرد عزيز!
وبلاگستان آينه اي از جامعه ي ماست.
مسلما با رفتن شما خود را فرشته نخواهد كرد.
اگر خسته ايد كمي خستگي در كنيد.
اما رفتنتان را بر دوش خلقيات عادي انسانها كه در مسير رشد پالوده ميگردند نيندازيد.
ما آدمها جاي ديگري براي رشد سراغ نداريم. و آنهم دنيا و عمر و فرصت آدم شدنمان است. بياييم در اين راه همراه هم باشيم و يكديگر را تنها نگذاريم.
ما تنها تر از آنيم كه شما عاشقپيشگان را هم از دست بدهيم.
پلشتي استقامت در جهل و ناداني است ، و پشت كردن به واقعيات از دانايي نمينوشد...
عاشقانه باقي بمانيد...
با مهر/سينا.


گيله مرد 5:19 @ Thu, 11 Sep 03

شبح جان .
ما ايراني ها ملت شگفت انگيزي هستيم و انچنانيم كه همه چيز و همه كس و همه پديده هاي هستي را به گنداب پلشتي ها و پليدي ها مي آلاييم .
من تا امروز خيال ميكردم كه پديده اي بنام اينترنت باب دوستي ها و مهرباني را بين ما مردمي كه كمتر مهرباني ديده ايم و فقط وصفش را شنيده ايم باز خواهد كرد اما آنچه كه مي بينم متاسفانه جز پليدي و پلشتي نيست و كار بجايي رسيده است كه من ميخواهم از نوشتن بفارسي دست بردارم و سايت خودم را هم تعطيل كنم .
ما ايراني ها بجاي اينكه با مغز مان بينديشيم با احساسات مان مي انديشيم و چنين است كه وبلاگ هاي ايراني عرصه اي شده است براي تجلي پلشتي و پستي و رذالت و دشنام . و چون من با چنين دنيايي بيگانه ام لاجرم چاره اي ندارم جز اينكه دكانم را تعطيل كنم و مثل ميليونها نفر ديگر شاهد غرق شدن يك ملت در غرقاب تباهي و سياهي باشم .
شبح جانم . نميداني چقدر دلم از اينهمه پلشتي ها و نا مردمي ها گرفته است .


هاله 17:09 @ Wed, 10 Sep 03

شبح جان حتما" ميدونی که من در واقع چهل سال دارم ولی فقط تو شناسنامه :)


شبح 16:35 @ Wed, 10 Sep 03

نوشی جان!
متشکرم.


نوشی 16:14 @ Wed, 10 Sep 03

شبح گرامي، چشم. من اين کار رو همين امروز در وبلاگم ميکنم. من در قبال اون وبلاگ طنز اعلام موضع ميکنم...


شبح 16:03 @ Wed, 10 Sep 03

شکارچی عزيز!
متشکرم! چه به موقع بود اين شعر »با چشم ها»ي شاملو.
هاله جان!
مهشيد عزيز راست می‌گه اما باور کن وقتی تو به دنيا آمدی من به سن بلوغ نرسيده بود.
پس همون خواهر خوبه! هر چند اين کلمه مدتيه در مملکت ما بيشتر حکمتوهين را گرفته!


Mahshid 15:07 @ Wed, 10 Sep 03

هاله حان..شبح ها هزار ساله گانند. این شبح ما از همه حوونتره :)


هاله 14:20 @ Wed, 10 Sep 03

شبح جان قطعا" سنت از من که ۲۹ سال دارم بيشتره بنابر اين از دید من هيچ اشکالی نداره اگه منو هم دخترت بدونی. :)

شبح به اين مسنی نوبره والله!


شکارچی 13:49 @ Wed, 10 Sep 03

شبح عزیز
جواب زیبایی رو نوشته بودی بعد از پستم خوندم.فوق العاده بود!
مثه همیشه.
شبح به این مقتدری نوبر والا . . .
موفق باشی و پاینده.


شکارچی 13:38 @ Wed, 10 Sep 03

این اولین باری است که از خوندن کامنتهای شبح عزیز دلم یه جوری میشه! داریم به کجا میریم. چرا تمومش نمیکنید؟
من فقط میتونم این شعر از شاملو رو بنویسم:

من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید
سرتاسر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید
جوشید از دو چشمم
از تلخی تمام دریاها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
برشانه های خود بنشانم
این خلق بیشمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دوچشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند
ای کاش میتوانستم.


شبح 12:34 @ Wed, 10 Sep 03

سلام دوستان!
در موردی که نوشی عزيز شهادت مرا خواسته بود بايد بگوييم. ماجرا از اين قرار است که بعد از آغاز اين دعواها نوشی عزيز از من به دليل اين که زيتون عزيز را دختر خودم خطاب کرده بودم خواست که مداخله کنم من بعد از مدتي اين کار را کردم و برای هر دوی اين دوستان ايميل فرستادم و خواستم که به اين دعواها خاتمه دهند و نوشتم هر کس پيش قدم شود مسلما اعتبار بيش‌تری را به نام خود خواهد کرد و اميدوار بودم در اين کار از يک ديگر سبقت بگيرند. نوشی عزيز اين کار را کرد و اولين قدم را برداشت اما ماجرا قطع شد و از سوی زيتون عزيز پاسخی نيامد.
اما نوشی جان کاری که تو نکردی اين بود که اجازه دادی خوک‌هايی (کلمه خوک‌ها را برای هم‌خوانی با نقل قول تو از شاو نوشتم) در دفاع از تو خود را به من بمالند و تو سکوت کردی خواهش می‌کنم سهم خود را از آنان جدا کن و انزجار خود را از چند وب‌لاگی که فقط برای آشوب در وب‌لاگ‌ستان درست شده‌اند نشان بده. از لطف‌ات نسبت به خودم متشکرم و سخن مهربانانه‌ات چون آبی بود بر آتش.
حال که در باره‌ی اين ماجراها به طور مشخص نوشتم نمی‌توانم نظر خود را در مورد زيتون عزيز نگوييم. اگر من روزی نوشتم زيتون را مانند دختر خودم عزيز می‌دانم بی‌هوده نگفته بودم. اگر نوشته بودم "زيتون هميشه عزيز" از صميم قلب نوشتم. اگر در ماجراهای کامنت‌های توهين آميز از او دفاع کردم و نظرخواهی من هم آماج حملات قرار گرفت پشيمان نيستم، اگر همين چند وقت پيش در وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه نوشتم:"به کوری چشم حسودان زيتون هنوز می‌نويسد."... خلاصه از نظر من زيتون عزيز استعداد درخشانی است که اگر قدر خود را بداند اگر مغرور نشود اگر احترام به انسان‌های ديگر را در وجودش درونی کند و اگر اينقدر کودکی نکند مسلما آينده‌ی درخشانی خواهد داشت. نوشتن بر عليه زيتون برای من خودزنی است و من قصد خودزنی ندارم اما در اين ماجراها نقش و سهم زيتون را زياد است. همان روزی که برعليه "نوشی و جوجه‌های‌اش" نوشت من، رهگذرثانی و ساير دوستان مشفق از او خواستيم که مطالب خود را حذف کند. حرف ما را گوش نداد با خود گفتم: صاحب اختيار است. اما متاسفانه به اين کار ادامه داد و نه تنها سعی در خاموش کردن اين آتش نکرد که شعله‌ی آن را فروزان‌تر کرد. تا اين که دوباره و پس از اين که در ايميلی نوشی عزيز بزرگی کرده بود و حرف مرا به عنوان ريش سفيد پذيرفته بود و گامی در جهت دوستی برداشته بود او مجددا شروع کرد به نوشتن و هيزم بر آتش نهادن! اميدوارم زيتون بسيار عزيز اندکی به خود بيايد و به اين دعواها به سهم خود خاتمه دهد که دعوا دو سر دارد.
صنم عزيز از لطف تو تشکر می‌کنم. مرا شرمنده کرديد. مادر من که امروز ظهر همه‌ی ما را ناهار دعوت کرده است تا از پدرمان قدردانی کنيم 60 سال دارد. حالا ديگه نمی‌دونم من می‌تونم پسر شما باشم يا نه خود دانيد. اما به هر حال از مهر مادرانه و خواهرانتان سپاسگزارم.
سينا عزيز!
برای من هم نزديک صد مگ فايل ويروسی آمد که به هول و قوه‌ی ويروس‌کش قوی که دارم همان دم در به زباله‌دانی راه‌نمايی شد. در اين مورد ديگران و خودتو توضيح دايد اصلا نبايد نسبت به هم مشکوک شويم مسلما هيچ آدم عاقلی به نام خود برای کسی ويروس نمی‌فرستد.
از بقيه دوستان هم که در جهت دوستی بيشتر تلاش می‌کنند تشکر می‌کنم و اميدوارم اين آخرين باری باشد که وقت و انرژی‌مان بيهوده پای اين مسايل سطحی حرام می‌شود. من دی‌روز می‌خواستم در مورد افسانه‌ نوروزی که بی‌گناه دارد اعدام می‌شود بنويسم که متاسفانه اين ماجراها باعث شد فرصت نکنم راستی ما به "افسانه"ها و "نرگس"ها چه خواهيم گفت اگر روزی از ما بپرسند وقتی ما زير تيغ جلاد بوديم شما چه می‌کرديد؟
چون من اهل چت‌کردن و ايميل خصوصی فرستادن و در باره ي اين و آن صحبت کردن نيستم همين‌جا بگويم هرکس در پشت‌سر آتش اين فتنه را زياد می‌کند و با بدگويی و غيبت آتش‌بيار معرکه است از خواندن اين کلمات خجالت بکشد و به اين کار زشت خاتمه دهد و بدانيد آن که از کسی پيش شما بدگويی می‌کند حتما از شما هم پيش ديگران بدگويی خواهد کرد با اخلاق ضد غيبت و ضد جو خاله‌زنکی به اين وضع خاتمه دهيد هر کس گفت" "شنيدنی فلانی..." به او پاسخ بدهيد:"من علاقه به اين مسايل حاشيه‌يی ندارم." اگر کسی خلاف اين اخلاق را از من ديده است لطفا بيايد اين‌جا بگويد؟ اگر ايميلی از من دريافت کرده است که نسبت به کسی بدگويی کرده‌ام بيايد اينجا در معرض ديد همه گان قرار دهد.
گل‌کو جان!
ديگر فکر مي‌کنم برای پاک کردن کامنت‌ها دير شده باشد ضمنا حرف‌های تو درست بود فقط مصداق اش نادرست بود ضمنا از تو متشکرم که موجب شدی آن پی‌نوشت را اضافه کنم.
وای شبح به اين روده دارازی نوبره والا!


سينا هدا 12:03 @ Wed, 10 Sep 03

شبح عزيز!
اگر مايلي متني جديد پابليش كن تا حال و هوا تغيير كند.
با هاله ي عزيز موافقم...
قضاوت مردم را هم بگذار به انصاف خودشان... هر چه بيشتر توضيح بدهي شك برانگيزتر ميشود و چون موضوع مسئله ي شخصي مخاطبان نيست پس فضاي عمومي را بي مصرف ميكند...بنظر ميرسد پيامگير حريم خلوت انس نباشد...برخلاف آنچه عباس معروفي بر سردر سايتش زده...
بگذريم.


مهشيد 9:52 @ Wed, 10 Sep 03

آذر جان..سوالت رو خوندم اگر اجازه بدی تا جایی که می دانم یه توضیحی بدم و بعد شبح هم قانون را اگر توانست بیاره.
در مورد حقوق کودک ، کودک چون ملک خانواده محسوب می شه پس در صورت مرگش به دست پدر و اجداد پدری ، مادر فقط می تونه بعد از اعلام جرم نصف دیه رو که حق خودش است تقاضا کنه . نصف دیه حق پدر است. در مورد این مسئله که اتفاق افتاده این جرم ، در ایران جرم خصوصی محسوب می شه. و باید شاکی داشته باشه. اگر شاکی نداشته باشه ، که در اینجا پدر مادر شکایت نکردند . طرف راست راست راه خواهد رفت..درد اینه.
در ضمن این هم بگم عمق فاجعه رو ...زنا جرم عمومی است. یعنی اگر شاکی خصوصی نداشته باشه. یا شاکی شکایت رو پس بگیره..به هر حال حکم اجرا می شه.


اذر 8:43 @ Wed, 10 Sep 03

شبح عزیز . ایا در قوانین جمهوری اسلامی بخش حقوق کودکان وجود ندارد ؟ایا پلیس والدین کودکان زیر سن قانونی را که کار میکنند به دادگاه نمیبرد و مجازات ندارند ؟ میشود لطف کنی و نکات قانون را در مورد کودکان در وبلاگت بنویسی ؟


golku 6:44 @ Wed, 10 Sep 03


دوستان عزیز. کميته دفاع از حقوق بشر در ايران از مردم ايران ميخواهد که به هيئت کانادا در کميته حقوق بشر سازمان ملل متحد فشار بياورند که قطعنامه ای را برای محکوميت ايران به دلیل کشتن زهرا کاظمی ارائه دهد.
لينک فراخوان
http://www.jebhehambastegi.com/Farakhan-UN-1.pdf

آدرس هیئت کانادا:
Ambassador Paul Heinbecker
885 Second Avenue, 14th Floor • New York, N.Y. 10017
Telephone (212) 848-1100 • Facsimile (212) 848-1195


هوشنگ 4:28 @ Wed, 10 Sep 03

شبح عزيز!
امروز نوشته هايت را در آن جا خوانده بودم. معلوم بود که لبريز شده ای، نگران بودم. حالا مي بينم که اينگونه نيز بروز کرده است. اگر به راستي به پذيريم که زبان مردم آزاد است، از آن به نام فرزند مردم به آزادی زبان خود هم خواهيم رسيد. و شاید دردها را کاهش دهد.


صنم 4:27 @ Wed, 10 Sep 03

چيزی که می خواستم بگم رو بگذاريد بگم ... اولا من فکر می کنم شما جوان تر از من باشيد اگر نيستيد جسارت من رو برای عبارت پسرم ببخشيد ... اگرچه من احساس می کنم همه ی زنان مادر همه ی مردانند ... از اين که بگذريم ...فردا روز پدر است ... می خواستم بگويم ... يه کمی حالم از اين بابت گرفته


صنم 4:17 @ Wed, 10 Sep 03

پسرم ! براي تمام كردن اين تشنج بي هيچ توضيحي مخلصانه از شما عذر خواهي مي كنم . از صميم قلب مي خواهم اگر اهانتي به شما شده ببخشيد . و ديگر اين كه ... هيچي بگذريم .


هاله 3:57 @ Wed, 10 Sep 03

شبح جان، واقعا" حوصله ام سر رفته. :(


نوشی 3:33 @ Wed, 10 Sep 03

سينا هدای گرامی. آدرس جايی که شما نظرتون رو برام نوشتين اينه: http://www.enetation.co.uk/acomments.php?user=nooshi&commentid=0987654400&usersite=#1556880
و آدرس اون متن برنارد شاو من هم اين: http://nooshi.blogspot.com/2003_09_01_nooshi_archive.html#106300358382241977
من چيزی رو ديليت يا اديت نکردم. ممکنه ايراد از آي اس پی شما باشه. در مورد ايميلها هم گفتم که... چشم. بعد از تعطيلات درستش ميکنم. (من وارد نيستم، بايد کمک بگيرم برای از بين بردن ويروس)


سينا هدا 3:23 @ Wed, 10 Sep 03

نوشي عزيز!
خودت ميداني كه به هزار و يك دليل نزد جماعت وبلاگ خوان عزيزي...و مطمئن باش من يكي اگر عزيزت ميخوانم نه از سر عادت كه قلبا هرآنكس را كه عزيز ميخوانم نزدم عزت دارد....همانطور كه زيتوني را كه بجز چند بار از خانه اش گذر نكرده ام عزيز ميخوانم...چرا كه شخصا؛ معتقدم اگر هر يك از ما لغزشهايي و يا وجناتي انساني و اخلاقي پسنديده داريم اين دليل نميشود كه كلا نفي و يا كلا اثبات شويم.
باور كن من اين حرفها را نزدم كه تو را زير سوال ببرم.به زيتون عزيز پيشنهاد كردم حرمتت را نگه دارد. به خودت هم عرض كردم كه اگر ميتواني بزرگمنشانه حتي دشمنت را درآغوش بگير...كاري است دشوار ميدانم ... شايد بيرون گود راحت تر ميشود شعار داد... باري امروز وقتيكه از قول برنارد شاو راجع به كثيف بودن خوك و پرهيز از كشتي با او نوشتي متني را پابليش كردم كه بعد ديدم غيبش زده...و هم اكنون هم علي رغم آنچه گفتي اثري از آن نيست ...كامنت را جع به متن خوك بود...البته چارديواري است و اختيارش با صاحبخانه است...راجع به تكرار ۲۵ بار آن كامنت روزهاي قبل هم باور كن با كليكهاي متمادي پابليش نميكرد و آخرش از خيرش گذشتم اما بعدا؛‌ديدم كه چاپ شده .. . .اما كامنت متن برنارد شاو و خوك اصلا محو شده بود و البته من تصور كردم شايد تو را بيمورد از من دلخور كرده باشند و من خبر ندارم...همچنانكه از سوي تو برايم كامنتها ويروسي مي آيد همين امروز هم آمد و من مدتهاست كه آنهارا ديليت ميكنم... باور كن حتي يكبار هم به اين فكر نكردم كه ممكن است اين كار تو باشد...چرا كه همه ي فايل هاي ويروسي با فرستندگان مختلف و باعنوان تشكر(thank you) و يا جزييات(detail) با یک پيوست و با حجم ۱۰۰ کیلو بايت و تازگی با حجم يک کيلو بدون پيوست برايم پست ميشود... و اما اين احتمال را دادم شايد يك آدم آسيب ديده و ناراحت و يا يك مامور تفرقه افكن ، دارد اين كارها را راجع به ديگران از جمله من، با تو هم ميكند پس تصميم گرفتم اين كامنت اقشاگرانه را برايت بگذارم تا مشخص شود كه تفرقه افكناني وجود دارند و تو و زيتون با نگاه معرفتي كه به دنيا داريد بايد هرچه زودتر باهم آشتي كنيد.(البته ميل خودتان است) تلاشي است شايد بيمورد ...من عادتي دارم كه به خطورات ذهني و قلبي خود اعتنا ميكنم بويژه در كارهايي كه به خير منتهي ميشود و ضد شر است ... نميدانم شايد افراط ميكنم و يا فضولي...
مع الوصف زياد سخت نگير عزيز جان!
اگر از حرفها و كامنتهاي من دلخور شده اي از همينجا از تو پوزش ميخواهم... كه هدفم وصل بود و نه فصل...

به قول گل كو ي عزيز بگذريم...و فكرنان را بكنيم كه خربزه آب است...ما مسايل جدي تري پيش روي داريم ...هرچند كه پايه ي همه ي معضلات جدي از مخدوش بودن و زلال نبودن همين روابط ابتدايي آغاز ميشود...


golku 2:51 @ Wed, 10 Sep 03

شبح عزیز
۱-لطفا کامنتهای قبلی مرا پاک کن
۲-حالا چرا فقط پنجره تو رو به سیمان باز میشود؟‌مگر همه مان در شهر زندگی نمی کنیم؟ بیایید همه بریم دشت و صحرا که هیچ پنحره ای توش نباشه.
۳-من چون از ماجرا بی خبر بودم و البته هیچ علاقه ای هم به با خبر بودن ازش ندارم فقط یک چیز میگم . جداکسی اينقدر نادان هست که با اسم خودش برای همه ويروس بفرسته؟‌اين ويروسها اکثرا وقتی وارد کامپيوتر ميشن ميتونن بدون اطلاع شما برن تو کتاب آدرس و خودشونو به همه ايی ميل کنند. من هم با حرف شبح موافقم. اگر ایی میل ویروسی گرفتید به شحص فرستنده اطلاع بدهید که اگر میل باکسش ویروس گرفته بتواند تمیز کند. در همین دو سه مطلب قبل شبح با دلیلو برهان و استدلال از مارکس اثبات کرد که اعتماد بیش از حد حتی اگر گناه کبیره باشد قابل بخشش است.

ببینید دورو برمان را ! دارند می زنندومیکشند و می برند. مابااین اختلافهای الکی فقط مرگ خودمان را جلو می اندازیم.


مغناطیس 2:42 @ Wed, 10 Sep 03

و اما شبح عزیز . هدفه همه ی ما از بلاگ نوشتن اینه که مطالب ذهنی خویش را بیان کنیم و تنهایمان را آموخته هایمان را با دیگران قسمت کنیم . شاید هیچ نمی اندیشیدیم که این دنیای مجازی نیز سیاهی هایی دارد . مشکلاتی دارد . باید با این مشکلات ساخت .این شعار ه میدونم . اما بیا به این شعار جامه ی عمل بپوشان . میدانم هنگامیکه بلاگ نویسی را برای آرامش روح خود برگزیدی هرگز فکر نمی کردی که روزی فکرت مشغول دعواهایی شود که در این دنیای مجازی رخ میدهد و تو نا خواسته در آن دخالت داده شده ای . نظر من اینه که برای تخلیه ی روحی خودت هم شده یه روز هر چی تو دلته بریز بیرون و به همه بگو از چی میرنجی . نمی دونم چرا باید همیشه یه جای کار برای آرامش داشتن لنگ باشه . نمی دونم چرا بعضی از ما آدما نمی خوایم خوشی و خوبی و آرامش همدیگر رو ببینیم . چیزای زیادی هستن که من نمیدونم و میدونم که هیچ وقت نمیفهمم. شاید به قول فروغ باید گفت : من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صداها میایم و این جهان به لانه ی ماران شبیه است .این جهان پراز صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تو را میبوسند در ذهن خود طناب دار تو را میبافند.


مغناطیس 2:27 @ Wed, 10 Sep 03

برای روزنگار عزیز ، شبح و کلیه ی خوانندگان کامنت دونی :
روزنگار عزیز هنگامی که کامنت شما را درباره ی مطلب قبلی شبح خواندم هم خوشحال شدم و هم دلم شکست . اینجا در بلاگستان قانونی وجود نداره و همه چیز بستگی به وجدان آدمی و شخصیت انسانی دارد . شما در کامنت خود در باره ی نوشته ی قبلی شبح مطلبی را که من درباره ی نوشته ی روز دوشنبه ی زیتون نوشته بودم در آغاز کامنت خود ذکر کردید بدون آن که نامی از مغناطیس به عنوان نویسنده ی آن ببرید . برای اطلاع شبح عزیز نیز ذکر میکنم که اگر به بلاگ زیتون عزیز مراجعه کنید و در کامنت دونی مطلب مرا بخوانید با مقایسه ی زمانی آن مطلب و کامنت روزنگار پی به حقیقت خواهید برد . من شاعر نیستم و آن کامنت نیز شعر نبود . هر چه بود برخاسته از پرنده ی احساس شخصی من بود که مسلما با احساس دیگران در اون لحظه ممکنه متفاوت باشه . شما روزنگار عزیز ، آن نوشته را از قول خود نوشتید بدون آنکه نامی از مغناطیس ببرید . گر چه مغناطیس چشم به شهرت ندوخته است . مغناطیس هر از چند گاهی کامنتی می نویسد که ممکن است شعر گونه باشد . شما روزنگار عزیز که کامنت مرا از کامنت دونی زیتون در اینجا نوشتید حداقل کامل ذکر میکردید . من گفته بودم :( در اين زمانه ی غريب / در اين ناکجا آباده پر از فريب / چيزی مثل احساس گم شده است / چه قشنگ گفت سهراب / جور ديگر بايد ديد / ميخواهم ناله کنم / که چرا اين مردم نميخواهند پنجره ای بگشايند / به هوا بسپارند کودک احساس را / زيتون گفت :/ از ديوار ظاهر گذشتم / ديواری با نقش فريب / نمی دانم بايد فرياد کرد يا نه / آدمی بايد / نقش را ماندن نيست ( /که با توجه به نوشته ی زیتون گفته بودم . که شما قسمت آخر آن را حذف کردید . این بود دلیل دل شکستگی من . اما خوشحال شدم از این جهت که نوشته ام حداقل در یک نفر اثر کرده و یک نفر از آن خوشش آمده . و واکنش نشان داده . واکنشی که زیتون عزیز هزگز نشان نداد. مغناطیس دور از جدل های بلاگی است اما نا مروتی هایی این چنینی دل مغناطیس را به درد میاورد . مغناطیس پدر کشتگی با کسی ندارد که روزی چند بار در کامنت دونی ناسزاهای ناموسی بخواند. مغناطیس از دید خود به مسائل مینگرد خواه کسی را خوش آید خواه نیاید . روز نگار عزیز امیدوارم از دست من دلخور نشده باشی اما رسم مردانگی این است که مطلب را با ذکر منبع ذکر کنیم. یا حق!


نوشی 2:15 @ Wed, 10 Sep 03

سلام. اجازه صحبت ميخوام. ۱- شبح شما خودتون شاهدين که قبل از اين آتش افروزی اخير من با دادن سه ايميل خواستم از فرصت حضور چند دوست عزيز واسه پايان دادن به این جریان استفاده کنم که نشد... اما از شما خواهش ميکنم که به بقیه بگين که من قدمی جلو گذاشتم اما در جواب چیزی نصيبم نشد... اينو به عنوان يه همسايه از شما خواهش ميکنم... حداقل بگين که من واسه ختم ماجرا قدم جلو گذاشتم... ۲- دومين چيزی که ميخوام بنويسم اعلام آمادگی مجدد واسه اتمام اين جريانه... بابا به چه زبونی بگم من حاضر به حل و فصل اين قائله هستم... کسی ميتونه کمکی بکنه بياد جلو... من نميدونم با اين جریان چه بايد بکنم. بزرگتری کنين... من حاضر به همکاری هستم. ۳- سينا هدا اينکه از طرف من برای شما ايميل ويروسی مياد رو خبر نداشتم... ببخشين ممکنه کامپيوترم مبتلا به ويروس شده باشه. شنبه حتما يه نرم افزار ضد ويروس قويتر تهيه ميکنم. باور کنين هيچ عمدی در کار نيست. شما هم لطف کنین و این ایمیل های ناخواسته رو دیلیت کنین، و باز هم تکرار میکنم من هیچ اراده ای در ارسال این ایمیلها ندارم و کاش زودتر به خودم میگفتین تا اینکه اینجا بخونم این جریان رو...اما از کامنت شما برای من بيست و پنج بار ارسال شده بود. سينا هدای نازنين نظرخواهی من اغلب به سختی باز ميشود و برای اينکه راحتتر استفاده بشه من نظرات تکراری رو ديليت ميکنم. به همين دليل من بيست و چهار تا از نظرات تکراری شما رو ديليت کردم و فقط يکی از اونها رو گذاشتم. که در متن (انتخابی مطمئن) سرجاشه. اتفاقا همون جا هم به سلام شما جواب دادم و نوشتم علت ديليت کردن کامنتهای تکراريتون چی بود. جهت اطمينان بايد بگم که همون کامنت رو در متن دلتنگی راننده پرايد هم گذاشته بودين که اونم هنوز سر جاشه... دوست عزيز منصف باشين. من دست در کامنت شما نبردم. اونو اديت و يا ديليت نکردم. فقط قبول کنين که ضرورتی نداره از يه کامنت بيست و پنج کپی يکسان در يک نظر خواهی باشه. ۴- سینا هدا جان و بقیه دوستان شاکی از جمله برنارد شاو، من انسانم، ظرفیت من همینه، بیشتر از این هم نمیتونم توهین تحمل کنم. انتظار داشتین چه کنم؟ سکوت کنم؟ یا منم دهن به دهن بشم؟ من هم مثل خیلی ها ظرفیتم تموم شده، خویشتن داری حدی داره، ماجرا از حد صبوری من بیشتر داره کش پیدا میکنه. فقط همین. ۴-شبح مهربان، قلبا معذرت ميخوام، به من بگين که چه بکنم، من حاضرم هر کاری برای ختم جريان بکنم...


سينا 1:44 @ Wed, 10 Sep 03

۱- شبح عزيز!
با اين پيامگيرت خيلي مشكل پيدا ميكنم.صبح تا حالا نتنوانستم پيامهايي را بگذارم.وقتي هم كه موفق ميشوم ناگهان ميبينم با دو سه پيامي كه ظاهرشده ناگهان چند تا پيام ميزايد!

۲-گل كوي عزيز!
باور كن پيامگير شبح اين روز را بر سر من آورد..پيام را چند ساعت پيش نتوانسته بودم پابليش كنم ..وقتي امشب پيامگير را باز كردم ديدم وضعيت در حد همان پيامهاي قبلي باقي مانده فكر كردم ايراد اساسي وجود دارد كه كسي نتوانسته پيام بفرستد لذا همان پيام را باز ارسال كردم...از تو پوزش ميخواهم اگر پنجره ام رو به ديواري سيماني باز ميشود كه اثري از منظره ي دشتهاي فراخ در آن نيست.

۳- نوشي عزيز!
واما چون برايت احترام قايلم و مرا راهي به وبلاگت نيست لذا اين پيام را همينجا برايت ميگذارم.شايد بدخواهان باعث سوء تفاهماتي شده باشند از قبيل همين فايلهاي ويروسي...
ماجرا از آنجا آغاز ميشود كه بشر سانسور را اختراع كرد.
وقتي كار به سانسور قدرت مردم كشيده شد ديگر همين آش است همين كاسه.
راهش اينست وقتي برخي افراد آسيب ديده و بيمار در وبلاگستان بنام عزيزاني چون تو براي ديگراني چون من فايلهاي ويروسي ميفرستند من بحساب تو نگذارم... و به تو خوشبين باشم و به تو اعتماد كنم.وقتي بهم اعتماد كرديم ديگر يكديگر را سانسور نخواهيم كرد...وديگر اين تماميت خواهان
فرصت نخواهند كرد عرصه ي زندگي و امكان حيات را آنقدر براي حيوانهاي انسان نمايي چون اين عموي وحشتناك و اين فرد محروم و بيمار تنگ كنند و امكان بروز ورشد هيجانات سرخورده را مهيا كنند كه بيماري بدوي او رشد و توسعه يابد و چنين فاجعه اي را باعث شود.
نوشي عزيز ! چرا ما به نوشيدن نوشداروي پس از مرگ سهراب عادت كرده ايم؟... چرا؟!... واز كجا بايد آغاز كنيم؟..آيا بغير از ...؟
پرسيدي به كجا داريم ميرويم؟
مطمئنا به آن راهي نبايد ادامه دهيم كه آسيب ديدگان و بيماران خوك مسلك آغاز كرده اند و آنرا بين خانواده ي دوستانه ي آدمها توسعه داده اند.براي مهربان ماندن و عاشقانه زيستن ارزش آنرا دارد كه كمي مراقب احوال خود باشيم و خود را به سيل ويرانگر هيجانات نسپريم...همان هيجاني بي افسار و مهاري كه گل نرگس را پرپر و ويران كرد...


golku 0:49 @ Wed, 10 Sep 03

سینای عزیز
قبل از اینکه شبح عزیز ما این
پی نوشت را به مطلبش اضافه کند من کامنت ها راگذاشته بودم. می بینی ؟‌هر کس فقط از پنجره خودش بیرون رانگاه میکند! با توضیح شبح موضوع برطرف شد.


پوریا 0:46 @ Wed, 10 Sep 03

شبح از دون جماعت دوره،بزرگه،بالاست.اصلا هم تعارف نيست،واقعیتیه که خلافشو اینجا ندیدم


سينا هدا 0:38 @ Wed, 10 Sep 03

شبح عزيز!
شايد شانس آوردم تنگي وقت مجالم نداد كه پيامي را با اصرار پابليش كنم.
صبح پيامگيركامنت قبلي ات پيامي را از من به يكي از دوستان آسيب ديده كه هر روز چند ايميل ويروس دار از طرف او به من ارسال ميشود نپذيرفت.
اين عزيز حتي پيام مرا در وبلاگش سانسور و حذف كرد.
كينه چشم ها را ميبندد.
نميدانم توقع آن عزيز از من چه بوده است؟
شايد مايل بوده براي يك موضوع شخصي و سوءتفاهم دوستانه دادگاه صحرايي براه بيندازيم.
به هرحال اميدوارم فضاي اين شهر مجازي سخت واقعي(!) هر چه زودتر از اين كدورتها پاك شود.
نميدانم چرا گلكوس عزيز اين حرفها را به خودش گرفته...فكر نميكنم طرف سخن تو او باشد...نميدانم...


فرهنگ 0:30 @ Wed, 10 Sep 03

شبح عزيز و تمام دوستان وبلاگ نويس که بسختي در گير اينگونه مسائل و گفتگوها هستند: دوستان گرامي ده سال ديگر وقتي به عقب نگاه کنيد و اينروزها را بخاطر آوريد به آنها خواهيد خنديد و متعجب خواهيد شد که چگونه آن روزها اينچنين مشکلات پيش پا افتاده اي ميتوانستند فکرتان را مشغول کنند. شاد باشيد.


yek nafar 0:00 @ Wed, 10 Sep 03

سعی کنید وارد ماجرای افراد ضعیف نشوید (منظورم ضعیف ار نظر شخصیت است ).افراد ضعیف وقتی با مشکلی مواجه میشوند چون خود از عهده آن بر نمی آيند سعی ميکنند چند نفر ديگر را هم وارد ماجرا کنند که اين مساله ٫ مساله آنها هم بشود. چون حتی آنقدر شهامت ندارند که به دوستانشان بگويند که این مساله آنهااست.
لذا افراد ضعيف هميشه بيشترين لطمه را ميزنند. خلاصه اينکه شبح جان وارد دام افراد ضعيف نشو و همچنان بزرگ منش باش
ارادتمند.


نويسنده 23:17 @ Tue, 9 Sep 03

سلام. ببينيد من زياد در جريان اصل دعواهای وب لاگی نبودم و شايد نخواستم هم باشم..پس نظری نمی تونم بدم چون نظرم بر مبنای دريافت ذهنی است که شايد عادلانه نباشه! متاسفانه زور بازو را شايد بشه کنترل کرد ولی زبان و بيان و نوشته را نه!
****
دوست دارم بيشتر به نکته هائی که در مطلب ۱۷ شهريور عنوان کرديد بپردازم. اول اينکه چگونه می گذريم از پاره تنمان به جای ديوانه وحشی؟ شايد به دليل عقايد پوسيده؟ و چطور قانون کاملمان دختر را از ۹ سالگی واجد خيلی شرايط می داند ولی به عنوان يک شخص نمی شناسد..يک شخص حقیقی..پس چطور است که خداوند از حق خود می گذرد ولی از حق الناس نمی گذرد يعنی دولت ما حق الناس را فراموش کرده؟ اگر دولت فراموش کرده من چه؟ من ملت چه؟ ساکت می نشينم؟ به من بگوئيد بايد چه کنم...بايد اين جريانات تمام شود..لطفا مرا راهنمائی کنيد!


golku 22:57 @ Tue, 9 Sep 03

شبح عزیز
من جای تو باشم نگران نمی شوم. هر که آمد و در نظر خواهی ديگران چرت و پرتی نوشت که نبايد ناراحت بشوی. اين اتهام زننده است که بايد حرفش رااثبات کند. اگر قرار باشد هر کی هر چی خواست بگويد و بعد آدمها در صدد نفی اش بربيايند که ديگر کار و زندگی برای کسی نمی ماند. کسی که حتی اسمش را نمی نويسد معلوم است که حرفش اعتباری ندارد. من جای زيتون باشم اين کامنت های الکی را که حتی نویسنده اسمش را هم نمیگذارد پاک ميکنم.
اجازه نیدهیم نظرخواهی های ما محل تهمت زدن به دیگران بشود.
ميدانی که شاملو در مورد تهمت های الکی چی گفته بود؟


شبح 22:50 @ Tue, 9 Sep 03

برای این که بدانید چه شایعه‌پراکنی در باره‌ی من می‌کنند. کامنتی را که همین الان در وب‌لاگ زیتون خواندم برای‌تان کپی می‌کنم تا بدانید:
؛ميشه يکي به ما بگه پشت اين پرده وبلاگ و وبلاگ نويسي چه دنيايي است ؟ آخه ماجراهاي تلفن و چت و پيجر و با هم بودن ديگه چيه ؟ شما چند تا اين مدت انگار خيلي برنامه ها داشتين . تو و نوشي و زيتون و شبح و اينها انگار همه دو رو دارين . يک رو خيلي ساده و عزيز و دوست داشتني و يک رو هم که خدا ميدونه . کلي دوست و آشنا پيدا ميکنيد و بعد زيرابي با هم ميرين و مياين و بعدم که گندش در اومد پته هم ديگه را رو آب ميريزين ... چرا اينقدر همديگه را تهديد ميکنين ؟ به نظر من هر چهار نفرتون يک وبلاگ بزنين و همتون يه جا حرفاتون را بريزين بيرون تا ما بفهميم نوشي با کدومتون بوده و زيتون با کدوم ... کي عشق اون يکي را دزديده و کي ساعتها پشت تلفن و موباي و چت بوده ... آخه ما بايد بدونيم شما ها کي هستين . قهر و قطع وبلاگ که نتيجه اي نداره.؛
شما پاسخ اين شخص را که بدون نام و نشان به خود اجازه می‌دهد پشت سر من اين حرف ها را بزند چه می‌گوييد؟ اگر در جامعه دمکراتيکی زنده‌گي می‌کرديم می‌توانستم از اين شخص شکايت کنم و دادگاه بين ما داوری می‌کرد. آن وقت هر کس به خودش اجازه نمی‌داد با حيثيت آدم‌ها بازی کند و اين حرف‌های کثيف را بزند.
و مجازات هم نشود. چه کنيم وقتی داروغه خود شريک دزد است به که شکايت کنيم؟
من بريده‌ام و فکرم کار نمی‌کند شما بگوييد چه کار کنم؟
کسی نيست از نويسنده‌ی اين کامنت بپرسه تو بايد بدانی ما کی هستيم ولی ما نبايد بدانيم تو کی هستی؟
من که نزديک دو سال است دارم اين جا مطالب می‌نويسم معلوم نيست که هستم آن وقت شما که بدون نام نشان تهمت و افترا می‌زنيد و می‌رويد معلوم است که هستيد؟
من آدم صبوری هستم و زنده‌گی در سرزمين بحران زده‌مان به من آموخته است که بايد صبور باشم اما صبر من هم تمام شده است. شما بگوييد چه بکنم.


golku 22:32 @ Tue, 9 Sep 03

حيلی خوب شبح عزيز
در جوابت به سنبل رومی ديدم نوشته ای که نوشته ات ربطی به نظر خواهی شبح ندارد.
خواهش ميکنم همين جمله را به متنت اضافه کن. میتوانی کامنت های مرا هم پاک کنی .نمیخواهم باعث سو تفاهم و انحراف از مطلب بشوند.


golku 22:29 @ Tue, 9 Sep 03

شبح عزيز
نوشته ای:
گفتم دست از دعواهای کودکانه برداريد و به آگاهی جمعی اضافه کنيد. مسلما مورد خاصی در نظرم است که احتمالا تو هیچ اطلاعی از آن نداری.
-------------

شبح جان
حالا نگو تو چراهمه چیز را به خوت میگیری!
‌اگر تو هم در دو تا نظرخواهی قبلی با کسی وارد بحث ميشدی و بعد اين نوشته را ميخواندی شايد مثل من پيش داوری ميکردی. اگر موضوع چيزی است که همه ازش با خبرند و فقط من بی اطلاع هستم چه بهتر که به من هم بگويی. اگر همه مثل من بی اطلاعندو فقط تعداد خاصی مطلع آنوقت اين نوشته فقط برای همان چندنفر است. اما آنوقت باید آن رادر نوشته ات ذکر کنی و گرنه خیلی راحت میشود این نوشته ترا به تمام بحث ها در وبلاگت تعمیم داد که فکر کنم اینطور هم شده است. خواهش من این بود که در این موارد واضح تر بنویسی.اگر به دلایلی ممکن نیست این خواهش را هم پس میگیرم.


شبح 22:09 @ Tue, 9 Sep 03

سنبل رومی عزيز چيزی که من در رابطه با آن نوشته‌ام ربطی به نظرخواهی شبح ندارد از جاهای ديگری آب می‌خورد. ضمنا اصلا بحث عقیده نیست بحث‌های سطحی شخصی است.
گل‌کو جان!
نمی‌دانم تر و خشک را با هم سوزاندن يعنی چی. من روش‌ها را گفتم. گفتم دست از دعواهای کودکانه برداريد و به آگاهی جمعی اضافه کنيد. مسلما مورد خاصی در نظرم است که احتمالا تو هیچ اطلاعی از آن نداری. حدس می‌زنم تو متن را با پیش‌داوری خوانده‌یی اگر بدون پیش‌داوری به صورت کلی بخوانی تصور نمی‌کنم چیز نامفهومی در آن باشد.
با این حال باز سوآل مشخص نکردی.مثلا با کدام جمله مخالفی... یا چه مصداقی مورد نظرت است که تصور می‌کنی خشک و تر با هم‌سوخته شده است. خشک کیست تر کیست؟


sonbole roomi 21:47 @ Tue, 9 Sep 03

راستی شبح عزيز مگه چه چيزی توی اون گفتگوها منفيه؟ تا اونجا که من ميبينم چند نفر با هم اختلاف دارند و اين اختلاف رو بيان کردند مگه شفاف شدن اختلاف نظرا جز با همين گفتگو ها ممکنه ؟ چرا بايد از اختلاف نظر(حتی بین دوستانمون) بترسيم. تازه توی همين گفتگوهاست که می شه فهميد هر کسی چند مرده حلاجه و تا کجا صادق.


golku 21:47 @ Tue, 9 Sep 03

شبح عزيز
درست است . شاید باید اول ازت می پرسیدم.
اما در چنين مواردی اگر واضح تر ننويسی اين گمان ها پيش می آيد. تاثیر کلامت را در کامنت ها میتوانی ببینی.مثلا: این دعواهای بچگانه یااین دعواهای وبلاگی.

کلام تو به هیچوجه الکن نیست. تو خودت به قدرت نوشته هایت واقفی. تومطلبت را خيلی کلی و حظاب به همه نوشته ای. يعنی تر و خشک را با هم سوزانده ای.من منظور ترااز گزاره خبری ات و درد دل دوستانه که نوشته ای متوجه نمیشوم چه خوب میشود اگر بیشتر توضیح بدهی.شاید منظورت موردی خاص باشد که من نوعی ازش خبر ندارم. اما این در نوشته ات پیدا نیست.


sonbole roomi 21:22 @ Tue, 9 Sep 03

‌ حرف دل ميزنی شبح جان حرفی هم که از دل بربیاد معلومه که به دل می شينه.
دمت گرم!
اون برخورد ارائی هم که توی نظر خواهی قبلیت اومده خیالمو از جهتی راحت کرد.جای اشتباهی نیومدم. بازم حق با "حس عقلم " بود.
دارم به اين دنيای مجازی کم کم ايمان ميارم
اينجا هم ميشه مثل دنيای واقعی روح هاو فکر های اشنا پيدا کرد . حتی شايد بهتر و سريع تر.


شبح 20:51 @ Tue, 9 Sep 03

گل‌کوی عزيز!
اگر متوجه متن من نشده‌يی بهتر است که منظورم را سوآل کنی تا پاسخ بدهم بعد حرف‌ام را نقد کنی!
حرف‌های تو در کل درست است. اما نمی‌دانم در نقد و نفی کدام حرف من است.
می‌نويسی: »ما چرا فکر مي‌کنيم تا يک حرف مخالف هم زديم دشمن هم هستيم و تا از هم تعريف کرديم دوست؟‌» اين ما کيست؟ مسلم بدان من چنين نيستم. خواهش می‌کنم هر جای حرف من را متوجه نشده‌ای سوآل کن تا پاسخ بدم.
اگر تو که دوست خوب من هستی حرف مرا متوجه نشوي مسلما يا کلام من الکن است يا اطلاعات تو؛ در این باره؛ اندک!


آرمین گیله مرد 20:10 @ Tue, 9 Sep 03

سلام ... متوجه میشم ... مثل خاطره اول شما من هم زیاد دارم ...
در مورد درد ودل شما: حق با شماست، اما باید اینو یاد بگیریم و یاد بدیم که خوی ما دعوایی هست (هنوز حیوان هستیم، ببخشید)
در مورد خواهش:
۱. داوری و قضاوت کار من نیست که خطاکارم و نادان
۲. فقط بخاطر شما :-)
۳. بچشم و قول میدم اگر هم نبودید که فکرش را نکنم من باشم
۴. هیچکی تنها نیست


سیاهکل 19:07 @ Tue, 9 Sep 03

من هم با گلکو موافقم به امید موفقیت


golku 19:03 @ Tue, 9 Sep 03

شبح عزیز
من راستش متنت را متوجه نشدم. مسلما همه دوست دارم که انرژی محدودمان را صرف افشارگری و یا داد زدن بر علیه دشمن مشترک بکنیم. اما استعداد درخشان کسی نیست که چشمش را می بندد و دهانش را باز میکند. کسانی هم که خودش را از تهمت هایی که بهش میزنند مبری میکند لزوما پارانوثثد هایی نیستند که آب را گل آلود میکنند.
ما چرا فکر ميکنيم تا يک حرف مخالف هم زديم دشمن هم هستيم و تا از هم تعريف کرديم دوست ؟‌اينها کلمات خيلی قوی هستند و بايد در جای حود به نسبت به کار برده شوند. اگر دشمن همه ما اين جنايتکارانی هستند که دارند خون ما را در شيشه ميکنند گمان نمی کنم هيچ تنابنده وبلاگستانی با دو کلمه تحقير که نثار ديگران مکيند به يک ميليون کيلومتری آنها هم برسد.من شخصا هر که را از من انتقاد کند يا حتی فحش هم بدهد دشمن نميدانم. اما کسی را که ندانسته و از روی تعصب شروع به داد و بیداد و تحقیر دیگران ميکند را هم دوست نميدانم.

شايد خيلی مانده تا ياد بگيريم نظر مخالف را بشنويم و با يک تلنگر از جا نپريم. اما اين به معنای آن نيست که نظر خواهی فقط بايد جای تجليل و تعريف از يکديگر باشد.آن جامعه ايده آل که در ذهن تک تک ماست(‌چه استعدادهای درخشان و چه افراد پارانویا) ميتواند در همين وبلاگستان و همين نظرخواهی ها شکل بگيرد. نه اينکه در شعارهایمان قولش را بدهيم و در عمل گلوی مخالف را تکه پاره کنيم.


شكارچي 18:51 @ Tue, 9 Sep 03

سلام شبح عزيز
خيلي متاسفام كه توي وبلاگت كه ميتونست خيلي چيزهاي بهتري نوشته بشه بخواد مطالبي در رابطه با جنگ و جدل دوستان يا نميدونم دشمنان باشه!! نميدونم شايد من اشتباه ميكنم و يه همچين اتمام حجتي لازم بود. در جريان ماوقع هم نيستم ولي اميدوارم كه اين جمع وبلاگي و اين دوستي ها نخواد با اين حرفهاي بچه گانه و سطحي خراب باشه.
يادته بچه كه بوديم وقتي زورمون به هم نميرسيد ميرفتيم پيش يه بزرگتر از هم شكايت ميكرديم؟ديگه نميدونم چي بگم؟
موفق باشي و پاينده.


روح بازيگوش 17:59 @ Tue, 9 Sep 03

خيلي مخلصيم بابا شبح !


شبح 17:37 @ Tue, 9 Sep 03

سولانژ عزيز!
ممنون از لطف‌ات لينک را درست کردم. من اين را نوشتم برای اين که دوستی را گسترش بدهم از دوستانی که نظر می‌دهند خواهش می‌کنم در جهت همين وحدت و دستی نظر دهند که برای تفرقه و دشمنی هيچ دليل موجهی نداريم. دنيای بيرون جهنم است اجازه دهيد اينجا بهشت برای‌مان باقی‌بماند.
بامدادک جان!
مگه تو به فکر ما باشی بابت که فقط ما رو ضايع می‌کنی! هر چي اذيت کنی حقشه نوارشو پخش و پلا کن من هواتو دارم!
اگه اين دفعه بهت گفت مرتيکه به کنوانسيون دفاع از حقوق کودکان ازش شکايت کن!


Mahshid 17:36 @ Tue, 9 Sep 03

من هم همينطور. کاملا. و ای کاش که تمامی داشته باشد اين درگيری ها که آسمان وبلاگستان را غبار آلوده کرده است.


bamdadak 15:23 @ Tue, 9 Sep 03

شبح جان بدخواه مدخواه داشتی بگو!!این تن بمیره رودرواسی نکنیا!!


سولانژ 14:49 @ Tue, 9 Sep 03

راستی لينک کار نمی کرد .. نمی دانم اشکال از سيستم من است يا نه .. و منظورم کلا اين بود که در اين دنيای مجازی جا برای همه هست ... بیاییم همه با هم سخت نگيريم و بياييم تحمل همراه با احترام به انسان های دیگر را در این جا حداقل یاد بگیریم و رعایت کنیم ...


سولانژ 14:46 @ Tue, 9 Sep 03

شبح جان، اتفاقا می خواستم از شما بپرسم جريان از چه قرار است .. ديدم چيزی نگفته ايد، فکر کردم جای بيان آن نيست .. اما حالا که خود می گوييد .. می خواهم درددل کنم با شما: راستی چگونه انسان می تواند اينقدر تنگ نظر و سخت گير باشد .. حقيقتا من اصلا نفهميدم اين حرف ها و داستان ها از چه شروع شد و چرا؟ اما آرزو می کنم همه با هم آن را فراموش کنيم و ادامه ندهيم .. شبح جان شما بزرگتر از اين حرف ها هستيد .. نمی فهمم با شما اين وسط چه کار دارند ؟؟ اميدوارم همه چيز ختم به خير شود .. ولی کاش شما هيچ، محل به اين صحبت ها نمی گذاشتيد .. انگار نه انگار .. نمی شود؟ خوب باشيد ... با جمله ۴ خيلی موافقم ..






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1273
تعداد نظرات: 38805
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: december 28, 2006 06:31 am


از کجا آمده‌اند؟