یکشنبه، 9 شهریورماه 1382 | August 31, 2003

گناه کبيره‌ی بخشيدنی

در جايی خواندم که مارکس در دفتر عقايد دخترش در مقابل اين سوآل که: "اين کدام گناه کبيره است که تو می‌بخشی؟" نوشته است: "اعتماد بيش از اندازه به مردم!" چند روز پيش اتفاقی برای من افتاد که ياد اين جمله‌ی مارکس افتادم. برای کار اداری رفته بودم بندرعباس! توی هوای گرم و شرجی شهريور ماه که بهش خرما پزون می‌گن راه افتادم رفتم پاساژ زيتون تا چمدان قابل حمل در پرواز بخرم از بس از منتظر ايستادن برای گرفتن بار بدم ميآد. خلاصه چمدان را خريدم و نوت‌بوک و کيف پول و کارت اعتباری و کارت مشخصات و بقيه وسايل هم‌راه‌ام را گذاشتم داخل چمدان و سر چهار راه تاکسی گرفتم به مقصد هتل. چمدان را گذاشتم صندلی عقب و روی صندلی جلو نشستم و نام هتل محل اقامت‌ام را گفتم. از راننده خواهش کردم که جلوی داروخانه‌یی نگه دارد تا شربت اسپکتورانت بخرم. کمی جلوتر راننده نگه داشت و به داروخانه‌یی آن سوی خيابان که بلوار بزرگی بود اشاره کرد. بايد می‌رفتم و دارو می‌خريدم. موقع پياده شدن از تاکسی لحظه‌یی دچار ترديد شدم: "اگر تا رفتم آن‌ور خيابان پای‌اش را بگذارد روی گاز و برود چه می‌شود." به‌جز پول مختصری که در جيب داشتم. تمام پول و وسايل‌ام داخل آن چمدان بود از همه مهم‌تر نوت‌بوک‌ام که الان دارم اين متن را با آن تايپ می‌کنم همه و همه داخل آن چمدان بود. گفتم چمدان را بردارم با خودم به داروخانه ببرم که می‌شود توهين آشکار به راننده. نبرم آخه اگه بره چه خاکی به سرم بکنم. رفتم هر چه شد بادا باد! توی داروخانه دل‌ام شور می‌زد از داخل داروخانه ماشين معلوم نبود. با عجله شربت اسپکتورانت را خريدم و زدم بيرون. وقتی ديدم راننده از ماشين بيرون آمده و کنار تاکسی ايستاده خجالت کشيدم و با خودم گفتم خوبه که افکار آدما را نمی‌شه خوند وگرنه خيلی آب‌رو ريزی می‌شد.

August 31, 2003 07:01 PM

sara 22:28 @ Wed, 3 Sep 03

بابا منو تو که اين حرفا رو نداريم!قلبتو نميخواد بندازی بيرون!راحت باش!حرفتو بزن!


شبح 20:36 @ Tue, 2 Sep 03

بالاخره موفق شدم کافي‌نت گير بيارم که بشه با لب‌تاپ واصل بشم! پاسخ مشروحی به کامنت‌هاي وب‌لاگ‌گردی دادم! که لطفا بخونيد!


shabah 19:42 @ Tue, 2 Sep 03

سلام دوستان!
من هنوز به خونم برنگشتم و اين‌جا نمی‌تونم درست و حسابي بنويسم. البته همه‌ی کامنت‌ها را خوندم!
کلی پاسخ برای کامنت‌های قبلی تو لب‌تاپم نوشتم که هنوز نتونستم يه آي‌اس‌پي گير بيارم که بشه با نوت‌بوک بهش وصل شد!
به هر حال فکر مي‌کنم پاسخ آزي ۳۲ را بايد بدم چون قبلا بهش فکر کرده‌ام. مطمئن هستم اگه وسايل‌ام را آن راننده برده بود هيچی نمی‌نوشتم. تا به حال کی ديده توی اين حدود ۱۰۰۰ تا ياداشتی که من نوشتم يکي‌اش بي‌اعتمادی به مردم توش باشه!
خوش باشيد!
اميدوارم مطلب کوتاهی رو که نوشتم اينجا دوباره تایپ کنم.


Shekarchi 18:57 @ Tue, 2 Sep 03

سلام شبح عزیز
این دفعه جزء نفرات اول نبودم
آخه الان تهران هستم و دسترسی به اینترنت برام سخته.اینجا چرا کافی نت نداره!
مطلبت خیلی خوب بود بعدا در باره اش بیشتر حرف میزنم الان نمیتونم.این یارو نشسته اینجا فکر میکنه من دارم چکار میکنم!آخه اینجا همه دارن چت میکنن!
موفق باشی و پاینده!


فرين 18:43 @ Tue, 2 Sep 03

ولي احتياط لازمه...........


GEntLEmaN 18:42 @ Tue, 2 Sep 03

... و شبحی که سايه اش سنگين شد. مدتهاست جای پات رو پيدا نميکنم... خبريه؟!!!


خُسن آقا 16:12 @ Tue, 2 Sep 03

آقا جان ما زمانی که آمده بودیم نروژ تقریبآ میتوانم قسم بخورم که شما می‌توانستی چمدانت را بگذاری سر خیابان و بروی خانه و یک ساعت بعد بیایی و چمدان هنوز سرجای‌اش بود ولی افسو امروز همین مملکت گل و بلبل هم شده دزد دانی.


آیدا در آینه 15:09 @ Tue, 2 Sep 03

خدا را شکر که مشکلی پيش نيومد برات. اما نميدونم من چرا هر وقت اعتماد می کنم از اين اعتمادم سوء استفاده می شه!!!!


azy 13:26 @ Tue, 2 Sep 03

شبح جان اگه راننده همه وسايلتو برده بود الان همين طوری می نوشتی؟؟؟؟


استادآن لاين 11:17 @ Tue, 2 Sep 03

زهرا يك سايت معرفي كرده كه براي يادگيري كامپيوتر حرف نداره . سريع و واضح و بي دردسر . جون مي ده براي ماها كه نمي تونيم برويم سر كلاس اما مي خواهيم از همه چيزهاي كامپيوتر هم سر در بياوريم . اسمش http://ostadonline.com است . فرصت كردين بهش يه سري بزنين .


مغناطیس 10:06 @ Tue, 2 Sep 03

وقتی هستند کسانی که اعتماد رو از آدم سلب ميکنند اين پيشامد ها چنان عجيب نيست . اما به طور کل بايد جور ديگر ببينيم . از ديد ما همه بايد خوب باشند مگر آنکه خلافش ثابت شه ( که گاهی هم گرون تموم ميشه !) ممکنه خيلی ها به خاطره اين رفتار به آدم ننگه «ا‌ُس» بودن بزنند اما ا‌ُس بودن خودش عين عاقلی و عاقلی هم اُسکولی .


نوشی 1:34 @ Tue, 2 Sep 03

شبح جان، چمدان که سهله، چند بار برام پيش اومد که مجبور به انجام کاری بودم و بچه توی ماشين خوابش برده بوده. نه ميشد بغلش کنم و ببرمش و نه ميشد بذارمش توی ماشين. در خيلی از موارد مثل اشراف زاده ها!!! از راننده خواستم کارم رو برام انجام بده، در يک مورد خاص افتادم به التماس از راننده که آقا ترو خدا بچه ام رو نبری! الان ميام و راننده کلی بهم خنديد.


ehsan 1:13 @ Tue, 2 Sep 03

ما که نفهميديم!راستی اگه لطف کنی به من لينک دادی عوضش کن:
آخرش که چی؟؟؟ به اينجا منتقل شد:
متولد ماه دی


mariami 0:44 @ Tue, 2 Sep 03

شبح عزيز
من نگرانم . رهگذر ثانی کجاست ؟هيچ خبری ازش نيست . اين جوری همه جا يه جوريه . يه جور غم دار .... نه؟


GEntLEmaN 23:46 @ Mon, 1 Sep 03

و هيچ چيزی به اين اندازه مهم نيست که اگر دوباره همچين موقعيتی برات پيش بياد٬ ... اونوقت چيکار ميکنی؟!!! تا بعد٬ ... بدرود


زيتون 21:09 @ Mon, 1 Sep 03

به آذر عزيز :
ولي خيلي وقتها هم اعتماد به ديگران خيلي به ضررمون شده ...مردم گاهي خيلي بد مي شن..روزگار مردم رو بد كرده :(


زيتون 21:05 @ Mon, 1 Sep 03

منم چند بار ازين موقعيت ها برام پيش اومده ..خيلي برام سخت بوده !


shabah 20:55 @ Mon, 1 Sep 03

از لطف و احساسات همه‌تون تشکر می‌کنم!
راستی يه چيز جالب! راننده‌های تاکسی در بندر عباس امروز اعتصاب کردن!
تا شبح ازشون تعريف کرد هوا ورشون داشت!
طبق اخبار رسيده به محض اين که شبح پاشو از بندرعباس گذاشت بيرون راننده‌گان تاکسی در چارراه برق اعتصاب کردن!


armin gilemard 19:44 @ Mon, 1 Sep 03

سلام ... ميفهمم چه ميگوييد ........ با اين حال من هم هميشه ازين کارها ميکنم و اينقدر به من خوشحالی و اميد دست ميده وقتی ميبينم که به يکنفر ميشه اعتماد کرد .... يعنی همه ما مثل نخبگان و سران مان نشديم ....


ارداويراف 19:02 @ Mon, 1 Sep 03

خوب شما تو ماشين مينشستي، به راننده ميگفتی بره شربت بخره! بعد وقتی يارو ميرفت شربت بخره، ماشين رو روشن مکيردی و ميرفتی!!!!


Aria 17:03 @ Mon, 1 Sep 03

... خوب خودت را لو دادی!. الان ماها فهميديم که تو مغز تو .حی ميگذشته!. من خودم را ميذارم .حای اون راننده تاکسی!. اصلا اون راننده، من بودم که نشناختيم!. منم رو خود نياوردم ببينم تو اصلا مرا ميشناسی!. خب حالا .حی به تو بگم خوبه!. هان شبحی؟.


بلک مک 16:59 @ Mon, 1 Sep 03

خوب اين هم يه مدليه واسه خودش!


پدرام 14:24 @ Mon, 1 Sep 03

شبح جان
اول: در اوضاع شير تو شير امروز متاسفانه اصل بر عدم اعتماد است مگر خلافش ثابت شود.
دوم. يک مثلی هست که ميگه مالتو بچسب همسايه ات رو دزد نکن.
سوم. برای اينکه هم اهانت آشکار به راننده نکرده باشی و ضمنا محکم کاری هم کرده باشی در اين موارد شماره تاکسی رو تو ذهنت حفظ کن.
بعدشم خوبه آخر داستان يه جور ديگه نبود . با اون شروع سوزناک منتظر بودم بگی اومدم ديدم جاتره و بچه نيست!
شاد باشی


فرهنگ 12:25 @ Mon, 1 Sep 03

جناب شبح عجب شانسي آوردي ، برو يه دونه شمع توي امامزاده نزديک خونتون روشن کن و ديگه اينجوري به کسي اعتماد نکن چون هميشه دلو درست از چاه در نمياد :-)


آواي زمين 11:13 @ Mon, 1 Sep 03

سلام،
صدهزار بار تو وبلاگم نوشتم... ده بار هم به خودت گفتم بابا من توي بــوشهر زندگي مي كنم نه بندر عبــاس... من كه شانس ندارم يه سر بياي بوشهر... به يوسف گفتم اينجايي :))
ولي خيلي باحال ميشد اگه مثلا تاكسيه رفته بود پايين تر چون اونجا جاي پاركش بد بوده مثلا بعد كلي دنبالش مي گشتي... كلي دلت هري مي ريخت پايين بعد پيداش مي كردي...
آواي زمين به اين بدجنسي نوبره والا:))


اذر 11:12 @ Mon, 1 Sep 03

شبح جان . ایا اگر اصل را بر اعتماد میگذاشتی خودت کمتر رنح قبل و بعدش را نمیبردی ؟.باید اعتماد کرد مگر انکه خلافش ثابت شود . البته تا میتوانی به حکومت شک کن .چون سالهاست خلافش ثابت شده .


دخترک شيطان 9:27 @ Mon, 1 Sep 03

آقای شبح
کاش مثل اين فيلم هندی ها تمومش ميکردی. يعنی ميامدی ميديدی که تاکسی رفته بعد معلوم ميشد که راننده هه دخترش رو که بيست سال پيش گم کرده ديده و رفته دنبال اون و آخرش هم چمدون شما رو مياورد تو فرودگاه تحويلتون ميداد.
هيجانش بيشتر ميشد


golku 9:05 @ Mon, 1 Sep 03

شبح عزيز
اگر اول ميرفتی داروخانه و بعد ميرفتی چمدان می خريدی به گمانم کارت حيلی آسانتر ميشد!


yekgharibeh 4:25 @ Mon, 1 Sep 03

بی اعتمادی بيماری شايع اين دور و زمونه شده.


هاله 4:16 @ Mon, 1 Sep 03

شبح جان اينجوری که شروع کردی منم هيچ انتظار نداشتم عاقبت کار انقدر boring باشه. :) ولی از شوخی گذشته باز هم مرام مردم خودمون. منم متاسفم که بگم بعد از سالها خودمم به نتيجه تو رسيدم و متاسفانه يا خوشبختانه اين حس رو به همسرم هم تزريق کردم که در رابطه با افراد مثل رستم نخوابيم رو زمين و شکممونو هوا کنيم با اعتماد. ميدونی که اين در سگ و گربه نشونه نهايت اعتماد و دوستيه. شاد باشی و هميشه عاقل. :)


شراگيم 4:07 @ Mon, 1 Sep 03

اينقدر زيتون ازتون تعريف کرد که وسوسه شدم بيام ببينم چی مينويسين...به هر حال شما بلاگرها هم نون قرض دادن به همديگه براتون از نون شب واجب تره...وبلاگت جالب بود...ولی ميدونی تو همين مدت کمی که وبلاگ زدم و ميام سر ميزنم به بعضی وبلاگا بهتريم وبلاگی که ديدم خاطرات يه متهم بود...بقيه همشون در يه سطح بودن و اونی که بيشتر خواننده داشت صرفا قديمی تر بود و تبليغات بيشتری براش ميشد...به هر حال نميدونم اينا رو چرا به شما ميگم...ولی براتون اط صميم قلب آرزوی موفقيت دارم...:)


persian woman 1:36 @ Mon, 1 Sep 03

من هم مثل شما فکر می کنم اما متاسفانه موضوع همیشه ختم به خیر! نميشه، پس حق با شما بوده ...


هلیا 0:23 @ Mon, 1 Sep 03

اه..چه بد ..آخرش به خوبی و خوشی تموم نشد....یعنی ببخشیدا یه کم بد جنسی...کاش جنساتو می دزدید...


فرزین یعقوبی 23:16 @ Sun, 31 Aug 03

سلام شبح :
در وبسايتم مطلبی نوشتم که اگر بخوانی استنباط می کنی که هيچ دختری مرا هرگز نخواهد بخشيد و آن گناه کبيره از گناه تو سنگين تر است . جنبه مزاحش را بچسب ب . ک .


آسمان 20:05 @ Sun, 31 Aug 03

شبح جان خوش شانس بودی!!!


بابک 19:28 @ Sun, 31 Aug 03

هر جای ديگه دنيا بود می گفتيم راننده وظيفه اش رو انجام داده ، اما چون اينجا ايرانه بايد بگيم دمش گرم عجب آدم خوبی بوده !


سولانژ 19:22 @ Sun, 31 Aug 03

والاه اگر من بودم يک وقت ديگه می رفتم داروخانه!! خدا رو شکر مطلبتون يک جور ديگه تموم نشد!!


kimia 19:18 @ Sun, 31 Aug 03

اما به نظر من بردنش هم هيچ اشکالی نداره شايد اصلا اون به روی خودش نمی اورد چون تا حالا حتما متوجه شده که اوضاع کشور چقدر شير تو شيره . و اگر هم به کنايه چيزی می گفت شما می گفتين به شما اطمينان دارم اما کار از مهم کاری عيب نمی کنه يا بهانه ای که مثلا چيزی توش هست که شايد لازم بشه . من تا الان سه چمدون و يک محموله که فرش بود از دست داده ام ....


zahra 19:13 @ Sun, 31 Aug 03

منظورم نوشتين بود، شرمنده :)


zahra 19:12 @ Sun, 31 Aug 03

سلام
اووووووووف ترسيدم! جوری سوزناک نشوتين که فکر کردم که نکنه همه چيز رو دزد برده :)






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1253
تعداد نظرات: 26173
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: july 9, 2006 06:52 pm


از کجا آمده‌اند؟