●
گناه کبيرهی بخشيدنی
در جايی خواندم که مارکس در دفتر عقايد دخترش در مقابل اين سوآل که: "اين کدام گناه کبيره است که تو میبخشی؟" نوشته است: "اعتماد بيش از اندازه به مردم!" چند روز پيش اتفاقی برای من افتاد که ياد اين جملهی مارکس افتادم. برای کار اداری رفته بودم بندرعباس! توی هوای گرم و شرجی شهريور ماه که بهش خرما پزون میگن راه افتادم رفتم پاساژ زيتون تا چمدان قابل حمل در پرواز بخرم از بس از منتظر ايستادن برای گرفتن بار بدم ميآد. خلاصه چمدان را خريدم و نوتبوک و کيف پول و کارت اعتباری و کارت مشخصات و بقيه وسايل همراهام را گذاشتم داخل چمدان و سر چهار راه تاکسی گرفتم به مقصد هتل. چمدان را گذاشتم صندلی عقب و روی صندلی جلو نشستم و نام هتل محل اقامتام را گفتم. از راننده خواهش کردم که جلوی داروخانهیی نگه دارد تا شربت اسپکتورانت بخرم. کمی جلوتر راننده نگه داشت و به داروخانهیی آن سوی خيابان که بلوار بزرگی بود اشاره کرد. بايد میرفتم و دارو میخريدم. موقع پياده شدن از تاکسی لحظهیی دچار ترديد شدم: "اگر تا رفتم آنور خيابان پایاش را بگذارد روی گاز و برود چه میشود." بهجز پول مختصری که در جيب داشتم. تمام پول و وسايلام داخل آن چمدان بود از همه مهمتر نوتبوکام که الان دارم اين متن را با آن تايپ میکنم همه و همه داخل آن چمدان بود. گفتم چمدان را بردارم با خودم به داروخانه ببرم که میشود توهين آشکار به راننده. نبرم آخه اگه بره چه خاکی به سرم بکنم. رفتم هر چه شد بادا باد! توی داروخانه دلام شور میزد از داخل داروخانه ماشين معلوم نبود. با عجله شربت اسپکتورانت را خريدم و زدم بيرون. وقتی ديدم راننده از ماشين بيرون آمده و کنار تاکسی ايستاده خجالت کشيدم و با خودم گفتم خوبه که افکار آدما را نمیشه خوند وگرنه خيلی آبرو ريزی میشد.
August 31, 2003 07:01 PM