چهارشنبه، 29 مردادماه 1382 | August 20, 2003

شهربازی

"درست وقتي که مرد ميله را رها کرده بود، همان ميله که گفتم، اگر آن‌جا بودي، و دست مي‌گذلشتي روي همان ميله چهاردهم ، کمي پايين‌تر ازجاي گلوله، ‌حتما خيسي عرق دست مرد را حس می‌کردی. اگر ساعت يازده و پنج دقيقه مي‌توانستي به دور از هياهوي جمعيت کنار ميله چهاردم باشي، باريکه خوني را مي‌ديدي که بي‌اعتنا به آن همه شلوغي، آرام براي خودش رو به جاذبه زمين پايين مي‌آمد و مي‌رسيد به ديواره سنگي پايين نرده‌ها، که دانشجويي همان جا زير ضربه‌هاي مشت و لگد چهار نفر ديگر بود. و اگر همان جا منتظر نگاه مي‌کردی مي‌ديدي آن چهار نفر به سوتي يا صداي گلوله‌اي برمي‌گشتند به همان محل خط ويژه اتوبوس‌ها که بودند و قطره خون در جايي روي همان سنگ آرام گرفته بود. هادي به زحمت خودش را از بين جمعيت به من رساند."
شهربازی، حميد ياوری، نشر کارنامه، ص 73
سرشار از مهمانی شبانه با دوستان، ساعت 2 بامداد، به خانه آمده باشی و سی‌دی موسيقی دراکولای برام استوکر را در دستگاه پخش سی‌دی گذاشته باشی و کتاب "شهربازی" را دست بگيری و تا مرز جنون کشيده شوی.
"شهربازی" مرا به دنيای پرراز و رمزی برد، رمانی که گزارش بازجويی باشد و برای بازجو نوشته شده باشد به خودی خود رازآلود است اما اين رازآلوده‌گی در بافت پيچيده‌ی تمام جمله‌ها و پاراگراف‌ها نيز وجود دارد. من منتقد ادبی نيستم فقط می‌توانم شما را در لذتی که از خواندن اين رمان بردم شريک کنم. لذتی شبيه همان لذتی بود که سال‌ها پيش در خواندن رمان مرشد و مارگاريتای بولگاکف بردم راستی فضاسازی اين دو رمان چقدر شبيه هم است. اين شباهت گاه و بی‌گاه خود را نشان می‌دهد بدون اين که شهربازی را شبيه به مرشد و مارگرايتا بکند فقط احساسی گنگ اين دو اثر را به هم پيوند می‌دهد.
به هر روی نشان‌های از نبوغ و استعدادی درخشان در رمان وجود دارد که آينده‌ی روشنی را برای حميد ياوري نشان می‌دهد. اميدوار توجه منتقدين بيش از پيش به اين رمان جلب شود و اين نويسنده جوان و خوش قريحه بيش از پيش بشکوفد.

August 20, 2003 01:07 PM

Mike Furir 190 9:55 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 65


Mike Furir 323 9:55 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 6


Mike Furir 39 9:54 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 863


محمد جواد طواف 23:19 @ Fri, 22 Aug 03

سلام شبحِ عزیز، من دوباره به وبلاگ نویسی برگشتم، نمی دونم اینبار چقدر می تونم ادامه بدم، ولی ومدم که بمونم، و البته وبلاگ جدیدم که اسمش وحی شبانه هست، مثل رنگین کمان نخواهد بود. اینجا نوع دیگری از بودن رو تجربه می کنم. و سعی می کنم جنبه های دیگری از وجودم رو که کمتر بهش پرداختم، مورد توجه قرار بدم.
اسمش وحی شبانه است، نامی که عزیزی بر نامه های من به خودش گذاشته بود.. یادش بخیر.

قصدم این هست که بیشتر برای خودم زندگی کنم. حس می کنم، زمانی می شه برای دیگران ارزش قایل شد، که برای خود ارزش گذاشت.
دارم خودم رو بهتر می شناسم.
قصد دارم در خدمت رسانی به دیگران، اتوماتیک نباشم. بلکه با عشق به دیگران خدمت کنم. و دوستشون بدارم. با عشقی که زیبایی می آفریند. و از وجود انسانی بیرون می آید که خود را دوست می دارد و برای خود با دیگران ارزش قایل است.

ببخشید که کامنتی غیر مرتبط با مطلبتون نوشتم.


شكارچي 20:52 @ Fri, 22 Aug 03

سلام شبح عزيز
كجايي؟
اين برنامه رو ميخوام برات بفرستم ولي جواب ميلم رو ندادي.يه نسخه آزمايشيه.زودتر جواب ميلم رو بده تا ببينم چكار ميتونم بكنم.وبگردي آدينه چي شد؟من از صبح ماهي گيري بودم و حالا خسته اومدم كه وبگري تو بخونم كه ...
موفق باشي و بروز و پاينده.


mariami 18:11 @ Fri, 22 Aug 03

شبح جان يادت بندازم که ادينه ست؟


زهرا 13:50 @ Fri, 22 Aug 03

شبح جان ما چقدر شبيه هميم:)
آخه منم شده گاهی اوقات اونقدر غرق يه کتاب بشم که همراه با خوندنش گريه کنم! يا اينکه با صدای بلند بخندم! يه اينکه به قول شما به مرز جنون کشيده بشم:)


زهرا 13:50 @ Fri, 22 Aug 03

شبح جان ما چقدر شبيه هميم:)
آخه منم شده گاهی اوقات اونقدر غرق يه کتاب بشم که همراه با خوندنش گريه کنم! يا اينکه با صدای بلند بخندم! يه اينکه به قول شما به مرز جنون کشيده بشم:)


katbalou 7:20 @ Fri, 22 Aug 03

وقتی کتابی یا مقاله ای رو می خونم که با باورهای من فاصله داره - نه باور مذهبی و شخصی بلکه باورهای زیربنایی- مثل حق آزادی بیان و حق انتخاب و اختیار و زمانی که چیزی رو می خونم که ظلمی که به فرد یا افرادی شده رو منعکس می کنه حالم اینقدر بد می شه که تا یکی دوروز افسرده هستم. بنابراین معمولا از این کتاب ها و مقالات رد می شم. شاید خودخواهیه اما خیلی روی من اثر می گذاره.
فکر می کنم این هم جزو همون دسته از کتاب ها باشه.
شبح جان بهت خوش بگذره


هلیا 2:56 @ Fri, 22 Aug 03

ديگه شبح بگه تموم..بايد خووندش...بعد هم اينجا دادگاه خونوادست


حميد 1:17 @ Fri, 22 Aug 03

سلام ! قشنگ بود قشنگ


مهشيد 0:14 @ Fri, 22 Aug 03

شيوای عزيز. شما هم شده ايد مثل خيلی از ماموران نظام کنون. بهشان می گن برو موی طرف را کوتاه کن می ره سر طرف را می آره. (‌یه همچين چيزی) من با چنين توهين هایی نسبت به هيچ کس موافق نيستم..سعید که سهل است.


اردی بهشت 23:05 @ Thu, 21 Aug 03

سلام به يک شبح عزيز.... بسيار خوش حال ام که با شما و وب لاگ تون آشنا شدم...بعدا بيش تر مزاحم می شم...راستی از کلبه ی ما هم ديدن کن...شاد و خوش...حق


kayvan 22:38 @ Thu, 21 Aug 03

ماهی از سر گنده گردد نی از دم

فتنه از شيوا خيزد نه از آخوند

از قدیم گفتند: که از زن سلیته و بیوه و ترک دیوار باید فرار کرد !!


pouian 19:33 @ Thu, 21 Aug 03

سلام ... مدتی بود که سرم شلوغ بود و فرصت پيام گذاشتن نداشتم اما هميشه سر ميزدم و از مطالب زيبايت لذت ميبرم. اين بار هم زيبا گفتی ... موفق باشي


مهشيد 18:27 @ Thu, 21 Aug 03

شبح و زيتون عزيز. پيشنهاد می کنم که از آن تفاله گیر ها در اینجا هم نصب کنید تا شبح جان ما هم از این حمله ها مصون بماند. ...راستش داشتم فکر می کردم..اگر آن تفاله گیر اينجا باشد. چه بلایی سر کامنت های سعید خواهد آمد؟ بی رودر واستی ...کامنتی دارد که به نام برخورد علمی لیچار های چار واچاردار حواله نکرده باشد ؟ سعید به این عالمی نوبره واله .


زيتون 12:21 @ Thu, 21 Aug 03

شبح جان سلام .. هيچی به اندازه خوندن یه کتاب خوب لذت نداره :)

از کامنت مهشيد و مسئله آش نخورده دهن سوخته خيلی خنديدم :))))
شکارچی جان:
کاش بچه ها بتونن اين تفاله گير کامنت دونی (‌مثل اونايی که تو ظرفشويی می ذارن ) رو زودتر درست کنن ..چند نفری قولشو به من دادن و نمی دونم اون داره کار می کنه يا طرف فعلا و البته خوشبختانه دست برداشته !


شبح 11:56 @ Thu, 21 Aug 03

سعيد عزيز!
ديدن ضعف‌های ديگران کار ساده‌یی است اما ديدن ضعف و حقارت‌ها درون خود را ديدن کاری تقريبا محال است. اين را فقط به تو نمی‌گويم دارم بلند بلند با خودم فکر می‌کنم. همه‌ی ما نياز به اين داريم که در هر ماجرای شرلوک هولمزوار به درون خود نگاه کنيم و قاتل پنهان درون‌مان را کشف کنيم کشف قاتل بيرونی شرلوک هولمز نمی‌خواهد هر کارگاه دروه کردی از پس اين کرا بر می‌آيد.
از انصاف سخن گفته بودی. سعيد جان در مورد نظرخواهی شبح منصف‌تر باش اين‌جا آزادانه هر جه خواستی گفتی تقريبا هيچ کامنتی از تو پاک نشد. بدترين ناسزاها را نثار من و دوستان‌ام کردی و جز سکوت و گاهی تذکر هيچ دريافت نکردی. دوست بسيار عزيزم آن‌قدر از دست سکوت و مماشات من در مقابل توهين‌های تو ناراکت شد که بر من شوريد و مدتی در نظرخواهی ام چيز ننوشت و من به او گفتم من روش‌ام را تغيير نمی‌دهم و از او خواهش کردم که باز بنويسد... حال از سوی تو متهم به جانب داری می‌شوم!
برای من بسيار ارزش‌مند است که آن سعيد باسواد و منطقی که حرف‌های گفتی خوبی هم دارد و چيزهايی هم از او آموخته‌ام باز بنويسد و کاش وقتی به نظرخواهی شبح می‌آيد آن سعيد ناسزاگو و تعنه‌زن و حقيری که می خواهد مثلا با ناسزاگويی به مارکس شبح را ناراحت کند پشت در بماند. آن سعيدی رادوست دارم که در لابه‌لای حرف‌ها دنبال نکات مثبت بگردد بر آنان انگشت بگذارد و انحراف‌ها و نادرستی‌ها را بدون آن که قصدش پند و اندرز دادن و خود را باسواد و کمالات نشان‌دادن و حريف را بی‌سواد و بی‌اطلاع دانستن، باشد نشان دهد. حرف های آن سعيد الماس است و در و گوهر و حرف های آن سعيد ديگر خزف و بی‌ارزش تو بزرگ‌ترين جفا را به خود می‌کنی که الماس های‌ات را در خراورها خرف پنهان می‌کنی و عرضه می‌داری. ما را از الماس های‌ات محروم نکن!
راستی من انتقادات مشخص و زيادی به لنين دارم و انگلس را فيلسوف درجه اولی نمی‌دانم اما اعتراف می‌کنم شيفته‌وار مارکس را دوست دارم هر چند اميدوارم اين شيفته‌گی مانع نديدن اشتباهات احتمالی او نشود. (می‌بينی باز با نوشتن "احتمالی" دم‌خروس شيفته‌گی‌ام بيرون زد.)
ضمنا سعيد جان زنده‌گی را اين‌قدر سخت نگير باور کن اگر کمی منصفانه‌تر و کمی بازتر به زنده‌گی نگاه کنی خواهی ديد دوستی به‌تر از شبح و دوستان‌اش نداری با ما مهربان باش با تو مهربان بوديم.


shiva 11:09 @ Thu, 21 Aug 03

سعيد جان :
لطف کردی ما رو با افکار ژوسیده قبل از ميلاد خودت رها کردی . خداوند به شما عمر بی عزت بدهد همچون حال .... که چون تويی معلوم الحال سازی همام فاضلابی باشی نه الماس که شبح هر چه گفت از نيکی سيرتش بود نه از ته دلش .
طلا که پاک است چه منتش به خاک است ؟


شكارچي 10:34 @ Thu, 21 Aug 03

سلام شبح عزيز
من ديروز يه نرم افزار گير آرودم كه خودش كامنتهاي ركيك رو پاك ميكنه.تنها ايرادي كه داره اينه كه با فارسي مشكل داره.البته ديشب يه دوستي ميگفت كه خود مووبل تايپ هم اين كار رو ميكنه.من دارم روي هر دوتاش كار ميكنم. اميدوارم به جاهايي برسم تا دوستام ديگه نخواد كامنتهاشون رو ببندن.


هاله 8:23 @ Thu, 21 Aug 03

شبح جان بيزحمت لطف کن آدرس لينک منو از پرشين بلاگ به مال خودم تغيير بده. واسه اينه که آپديت نميشه تو بلاگ رولينگت. خيلی هم ممنون.


golku 6:42 @ Thu, 21 Aug 03

از اینهمه غلط تایپی معذرت میخواهم. از فردا ميروم کلاس املا و انشا!!


golku 6:41 @ Thu, 21 Aug 03

شبح عزیز
کتابی که تو معرفی ميکنی حتما بايد جالب باشد. اما من راستش متوجه نشدم چه چيز کتاب دقيقا ترا جلب کرده است.چ.ن نخوانه امم احتیاج ربه توضیحات بیشتر دارم!!! حميد ياوری آيا داستان زندگی خودش را ميگويد و دقيقا اين لحظات را تجربه کرده يا دارد بازجويی را با حالتی رمز و راز آلود می نويسد؟‌چرا برای بازجويش می نويسد؟
مثلا زهرا کاظمی به نظر تو اين لحظات را چظور توصيف می کرد؟
بعضی چيزها به نظر من هيجوقت شاعرانه و رازآلود نيستند.


Saeed 2:13 @ Thu, 21 Aug 03

خوب؛
شبح خان؛ من نه عصباني از دست چرت و پرت گوئيت هستم و نه با الماس گفتنت خوشحال؛ اتّفاقاً اين وصف دوّم در حقّم بيشتر باعث ميشه بخودم شك كنم تا افتخار! آنچه آرزو داشتم امّا ”انصاف“ بود كه خوب از قديم و نديم گفتن: ” انتظار انصاف از ديگران خودش نوعي بي انصافي است.“ من ميدانم كه هستم و نام ونشانم همين بوده و خواهد بود. شبح خان؛ هر عملي يك عكس العملي داره ديگه؛ پس بجاي گله گزاري يك نگاه به كامنت خانمهاي خوانندت بكن كه شخصاً ايشان را ترغيب به نوشتنشان و چاپشان ميكني. جالبه كه با سكوتت فاضلاب شيوا را گلزار و انتقادهاي ناب مرا نه برخودت، چرا كه من تا حالا نديدم نظريّه اي از جانب شخص تو عرضه بشود، بلكه بر كساني، مثل انگلس و ماركس و لنين، كه تا حدّ پرستش عاشقشان هستي تاب نياوردي. رفتارت كاملاً برايم قابل پيش بيني بود و ميدانستم جازميّت فكر ايده ئولوژيكت در مرحله اي خود را نشان خواهد داد؛ فقط وقتش را نميدانستم. من هم ضمن آرزوي بيرون آمدن افكارت و پيشنهاداتت از قرن هفدهم ـ هجدهم كه، در ضمن بزرگترين دشمن تو هستند، به قرن بيست و يكم تو را با خواننده هاي نابت چون شيوا خانمي كه (ظاهراً ۱۰۰ تا ايميل دارن و هر از چند گاهي با يكي از آنها سراغ حريم خصوصي افراد مي آيند تو گوئي مثلاً مرا با ايشان كاريست و قضاي حاجتي) و الخ تنها ميگذارم و با دست خود شستن از وبلاگستان حسرت بازي و لذّت سرگرمي با اين اسباب بازي را بخاطر چهار تا انتقاد ازتان باز نميستانم. آخه خوشحالي چهارتا هموطن از چپ گرفته تا راست واسه من چرا اينهمه بايد بي اهميّت بوده باشد كه بخاطر مشتي ايده هاي باطل داخل مغزشان بخواهم بزم و مهماني وبلاگانه آنها را به هم بزنم...؟!
انشاء الّله نه تنها به پاي هم پير بشويد؛ بلكه در مقام تعاملهاي گوناگون با يكديگر رشد نيز بكنيد؛ آمين!
خير پيش...


کاوه 1:51 @ Thu, 21 Aug 03

بزرگداشت لوييس بونويل يادتان نرود ... 3 الی 5 شهريور ماه ..... برای اطلاع بيشتر به وبلاگ http://luisbunuel.persianblog.com مراجعه کنيد ..... لطفا با لينک دادن به وبلاگ در تبليغات همايش کمک کنيد


داريوش شاهد 1:20 @ Thu, 21 Aug 03

من هنوز زنده ام و اين جاي بسي تاسف و تعجب دارد، ببخشيد!


نوشی 1:03 @ Thu, 21 Aug 03

شبح، امروز دوستی به من زنگ زد و خيلی خيلی ناراحت بود. در مسير محل کارش جنازه گربه ايی رو ديده بود که ميخی در سرش کوبیده بودن. در وهله اول من با قضيه کمی راحت برخورد کردم. بعد به اين فکر کردم اون کسی که اين گربه رو کشته چه جور جونوری بوده که حتی به مرگ بدون درد يه حيوون قناعت نکرده. در مملکتی که از صبح تا شب شاهد بدتر از اين هستين، بیش از این چه انتظاری دارين؟ اسفند ماه سال گذشته وقتی که اين بلا سر من اومد بدون سر و صدا مدتها کامنت رو تعطيل کردم. اما وبلاگ شما متفاوته. قسمتی از بار وبلاگ به عهده کامنت هست و اتفاقا قسمت قابل توجهی هم هست. نظر خواهی رو نبندين و کامنتهای ناشايست رو ديليت کنين و همچنان صبوری کنين.


سولانژ 0:05 @ Thu, 21 Aug 03

حيف که نخوانده ام ...


بابک 23:24 @ Wed, 20 Aug 03

رفتم مرشد و مارگریتا رو دوباره بخونم . بیخوابی و چشمهای قرمزم رو هم می نويسم پای شما :)


23:02 @ Wed, 20 Aug 03

اين طور که از کتاب تعريف کرديد حتما بايد گيرش اورد و خوند...


آرمین گیله مرد 19:07 @ Wed, 20 Aug 03

سلام ....به هوس میندازید ..... برم ببینم که کی دفعه دیگه میاد برلن بگم کتاب رو برام بیاره .... از ۱۱ سپتامبر به اونور و وقتی اسم من جزو ليست مشکوکين (از ایران و دانشجو رشته تکنيکي و ... ) رفت ودانشگاه به من نامه نوشت که نام و نشان منو بایستی به پلیس میداد و متاسف هست ازین کار، هر کتاب سیاسی و یا تاريخی و افشاگری که از نت میخرم و یا برام پست میشه، وست راه گم میشه و رمان ها و کتب ادبی ۳ تا ۵ ماه طول میکشه تا بدستم برسه .....


shiva 18:42 @ Wed, 20 Aug 03

سعید سفیه اندر عاقل :
هرگز با یک گل بهار نشود همانطور که به حرف گربه کوره باران نیآید . اگر تک تک ما با هم متحد شویم امثال چون تویی لاف زن هزله گو هرگز نخواهند توانست بر افکار ما حاکم شوند ! با اینکه با مهشید در همه حال اختلاف دارم و آب ما به یک جوی نرود , اما برای کم کردن روی جنابعالی با ایشان کاملا موافقم و در ضمن افتخار می کنم شبح نازنین رفیقه من میباشد و از خدا میخواهم چنین رفیقه ای دلسوز و با وجدان و آگاه به رسم جوانمردی و به معنای واقعی انسان را هیچ وقت از من دور نکند و سایه اش تا ابد بر سر من باشد , که اگر امثال کاکتوسهایی مانند تو این گلها را میشناختند هرگز دهان متعفن خود را برای نمایان ساختن عقده های حقارت و مشتی حرفهای نامربوط و بی سر و ته باز نمیکردند ! حالا باز هم برایم توی ای میل فحش های لایق مادر و خواهر خود را بفرستید . هیچ ککی مرا نمیگزد که روییده بر تنم پوستی کلفت و مار خورده ام و افعی شده ام و با این سخنان کودکانه میدان را خالی نخواهم کرد و پاسخی هم برایت ندارم چه خود را لایق پاسخ گویی به لعیمی چون تو نمیدانم و شعور و شخصیت و انسانیت خود را با پاسخ به تو زیر سوال نخواهم برد , چه این عدم پاسخ سوزشی تو را حاصل شود از بالا و پایین که از صدها فحش خوار و مادر هم تو را عارض نشود ! در آخر دعایی به رسم سروران پشمالویت برایت میخوانم به این شرح که : خدایا این بنده ذلیل را کمی دستگیری کن و جایگاهی میان آدمیان برایش تعیین نما تا خودش را بیش از این آزار ندهد برای نمایاندن درک و فهم و سواد پوشالی خویش به دیگران که مشک آنست که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید چنانکه مشت نمونه خروار است :
ای که بهر ما دمادم نطق خالی می کنی
صحبت بهبود اندر وضع ایرانی ها می کنی
مردمان را با شعارات قشنگ و دل فريب
وارد اندر باغ خيالات می کنی
هر کجا آيد تريبونی به دستت
بلاگستان را بهر مردم مزخرفتر می کنی
گاه گاهی بر جوانان می دهی وعده و خيال و عشق و حال
گفتمان از بهر رفع شبهات خود می کنی
گر بگويندت که وضع ملاجت چون مزاجت خراب باشد
بهر آنان سخن از فحش خوار و مادر لایق خود می کنی
خوش خيالان را زمان نطق و شعار
با کلام خويشتن حالی به حالی می کنی
گر به قدر کاه کاری سر و سامان می دهی
به قدر کوهی جلوه گر نزد اهالی می کنی
تا زمان حرف باشد جای خود چون آخوندی شپشو ايستاده ای
چون که وقت کار گردد شانه از کار خالی می کنی
گر که حرفی زده ای اکنون در آن همچو خر وا مانده ای
حرفهای خويشتن را ماستمالی با آیه و ایسم و توهین می کنی


kayvan 16:50 @ Wed, 20 Aug 03

عکسهای جدید از شیوا

www.sharemation.com/shimaj/1.JPG
www.sharemation.com/shimaj/3.JPG

دو قلوهاي بهم چسبيده دوجنسي شيوا- شيما


شكارچي 15:22 @ Wed, 20 Aug 03

سلام شبح عزيز
يه مطلب جديد نوشتم كه خيلي دلم ميخواد بخونيش و نظر بدي.


هاله 14:44 @ Wed, 20 Aug 03

سلام شبح جان. لينک رو درست کردم ببينيم حالا درست ميشه يا نه. بعدم خواهشا" کامنت دونيتو نبند که نصف کيف وبلاگت به همونه. خواهش ميکنم دلزده نشو و کار خودتو بکن. با همون صبوری که هميشه داری.


Mahshid 14:11 @ Wed, 20 Aug 03

مهمونی شبانه!!!. منم که نبردی. این سعید هم که این همه می گه ..آش نخورده و دهن سوخته :)


Aria 13:29 @ Wed, 20 Aug 03

... شبحی ناز!

از اينکه در سماور و.حودت، آبی تازه ريختی و يه .حای تازه دم درست کردی. خيلی خوشم اومد. از کار بسيار ستودنی ات در محو کامنتهای بست قبلی خيلی شادمانم. برا اين اقدامت، روی ماهت را می بوسم و برا همين معرفت و شعورته که دوستت دارم.///


شكارچي 13:28 @ Wed, 20 Aug 03

راستی مگه شبح هم میره مهمونی شبانه؟
شبح مهمون باز هم نوبر والا. . .


شكارچي 13:26 @ Wed, 20 Aug 03

سلام شبح عزیز
من بازم اول شدم.
اینقدر که اینجا رو چک میکنم تا بنویسی.
حتما این کتاب رو گیر میارم و میخونم.
موفق باشی و پاینده.






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1253
تعداد نظرات: 26173
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: july 9, 2006 06:53 pm


از کجا آمده‌اند؟