سه شنبه، 14 مردادماه 1382 | August 05, 2003

حرف‌های هم‌سايه

چند روز است که هيچ کار نمی‌کنم. به گردش می‌روم يا به صحافی کتاب‌های خود مشغول هستم. حالاست که می‌فهمم شعرهای من و نوول‌های من عادی و سرسری نبوده است. بس که تند می نوشتم و در يک روز چند کار مختلف و داخل با هم می‌کردم در شک افتاده بودم: پس من بيهوده و مزخرف می‌نويسم؟
اما اينکه حالا گفتيم می‌فهمم اين است: کار، يعنی چه؟ مثل ماشين بودن؟ ماشين هم، ساعت تعطيل دارد و محتاج به‌مرمت می‌شود. کار، يعنی توانایی، يعنی حال کار داشتن. چه بسا با شروع، بوجود می‌آيد. يا بنا بر عادت که من دارم.
چند سطر خواندن، حال خواندن را در من تحريک می‌کند. مگر وقتی که حال کار نيست. با حال کار، کار حال‌دار را انجام می‌دهيد. ارزش خود را خودتان خواهيد دانست وقتی که با حال کار میکنيد، حتما ارزشی در کار است.
با طبع خودتان لجلجت نداشته باشيد. مانند غلام گوش به فرمان او باشيد تا چه‌وقت شما را صدا می‌زند. چه بسا دردل شب که ناگهان از خواب می‌پريد. چه‌بسا در حين راه رفتن در کوچه. چه بسا در مجالس مهمانی.
شما بايد فورا از همه چيز چشم بپوشيد و به او بگوييد: ای فرمانروا حاضرم. يک پاره کاغذ از هر جا بدست بياوريد و يک نوک مداد. کافی‌ست.
کفايت خود را شناختن و اطاعت کردن، اين است کار، در کارخانه‌ی آن‌هایی که کار کشته‌اند.
هيچ چيز مانند حال بارآور نيست. يک وقتی الهام شاعر در حال است. چه‌بسا که برای بدست آوردن آن بايد خود را در معرکه‌ها و واقعه‌ها بيندازيد. اين است که خواندن مؤثر است. چون عکس معرکه‌ها و واقعه‌هاست در واقع. ولی آن موضوع ديگر است. اصلی‌ترين حال‌ها آن است که خودش به واسطه‌ی زندگی فراهم بيايد، پيش از آن‌که خودتان قصد کنيد.
حرف‌های همسايه، نيما يوشيج، انتشارات دنيا، 1357، ص 126

August 5, 2003 12:50 AM

el ela 15:45 @ Sat, 9 Aug 03

بابا اینجا پاتوق برو بچه های آشناست که؟ شبح عزيز، وبلاگ پر باری داريد. به نظر ميرسه براش واقعا وقت ميذارين که اين خيلی ارزش داره. منم وبلاگ شما رو دير پيدا کردم.سر ميزنم.فعلا


شکارچی 11:18 @ Sat, 9 Aug 03

سلام شبح عزیز
نمیخوای تو این اعتراض شرکت کنی و عکس رو بزاری توی وبلاگت.ثواب داره ها.


shiva 10:14 @ Sat, 9 Aug 03

اصولا روز جمعه دست از قلم فرسايی کشيدن واقعا هم نوبره !!!! کمی عقل خدا به خبرنگاران ما عطا کند ! آمين .......


داريوش شاهد 3:14 @ Sat, 9 Aug 03

شايان عزيز من فکر ميکنم اون کسی باشم که تو گفتی چرا که به دفعات خودم را در عين گمگشته گی يافته ام و در عين بيکسی تنها نبودم.
من نیز چون او زخم خورده ام از همه جهات نامرادی ، از آشکار و غیب ، از دشمنی که میشناختمش ، از دوستی که نمیشناختمش ...
پروردگارا ، اگر امشب را با تو تنهايم و بيدل ، اگر يک امشب را لولی وشانم ، اگر يک امشب را صدايت ميکنم ، بشنو صدايم .............. دوست دارم رشته های اتصالت را کمی ضخیمتر گردانی و مرا - این انسان طرد شده خاکی را - بیش از پیش یاد آوری و بدانی که هر گاه از دست دیگر بندگانت به تنگ آمدم و دستانم شکننده تر از آن بود که خود را - این گوهر خلقتت را - از تنگنا بدر آورم تنها در آن لحظه تو را یاد کردم ، کجا بودی تو ؟ که مرا به یاد آوری تا ببینی و بدانی که بر من - این مغبونترین مخلوقت - چه رفته است در این دیار.
آمین
و این رو بدون جای دوری نمیره .


زيتون 1:23 @ Sat, 9 Aug 03

سلام ..هم حرفهای نیما قشنگ بود و هم حرفهای آذر در مورد شعر گفتن شاملو و هم حرفهای دوست شماره ۳.. لذت بردم و ممنون !


آسمان 0:07 @ Sat, 9 Aug 03

چند روزی است که هيچ بلاگ نمينويسم... يا به عبارتی چند صباحی است که نمي لاگم !!!


شبح 0:06 @ Sat, 9 Aug 03

دوستان عزيز!
هنوز کامنت‌های پاسخ داده شده را نخواندم. فقط خواستم بگم. چون بعضي از وبلاگ‌نويسان تصميم گرفتند امروز چيزی ننويسند من هم در اصل به خاطر تنبلی و در ظاهرا برای همراهی با اين دوستان امروز وب لاگ‌گردي را نمی‌نويسم و می‌ذارم برای فردا.
اين صداقت‌ات ما رو کشته!


شکارچی 20:36 @ Fri, 8 Aug 03

سلام شبح عزیز
داری کی یو میترسونی که پیدات نیست.
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی...
نه به دست مست بادی گل آتشین جامی
نه کبوتران پیغام
نه باغهای روشن. . . . .


رهای آبی 11:02 @ Fri, 8 Aug 03

بابا تحويل ! شعرم برات سرودن که ؟ ببين من با وبلاگ تو در گيرم !


سروش 3:05 @ Fri, 8 Aug 03

راستش می خواستم بنویسم هیچ کاری بیهوده نیست دیدم همه نظر های 10 صفحه ای دادن خجالت کشیدم که فقط یه جمله دارم:)


شایان 0:17 @ Fri, 8 Aug 03

متن زير رو يکی از وبلاگ نويسان خوب و از دوستان عزيزم در وبلاگش گذاشته بود ولی بعد از اينکه تهديدش کردند از وبلاگش حذفش کرد.. ازش خواهش کردم که برای من بفرسته تا من برای دوستان بفرستم بذارم.. اميدوارم محسن هر چه زودتر حالش خوب بشه:

چند ماهی بود که وبلاگش رو می خوندم ! اولین بار اسمش متن زير رو يکی از وبلاگ نويسان خوب و از دوستان عزيزم در وبلاگش گذاشته بود ولی بعد از اينکه تهديدش کردند از وبلاگش حذفش کرد.. ازش خواهش کردم که برای من بفرسته تا من در وبلاگم بذارم.. اميدوارم محسن هر چه زودتر حالش خوب بشه:

چند ماهی بود که وبلاگش رو می خوندم ! اولین بار اسمش یعنی " درد دل فرزند اعدام " تو یکی از نظر خواهیها توجهم رو به خودش جلب کرد ! خب ...........! زخم خورده ها دور و برمون کم نیستن ولی این یکی فرق داشت ! وقتی وبلاگش رو باز کردم عکس سلطانپوراولین چیزی بود که دیدم ! از اون به بعد اون وبلاگ رو به لیست خواندنیهام اضافه کردم ولی هیچ وقت به فکر نیفتادم برم آرشیوش رو بخونم تا حتی بفهمم که محسن این اسم رو خودش روی وبلاگ نذاشته و این ارثیهء یه دوست خوبشه که در اثر سرطان از دنیای ما رفته ! تا نزدیکیهای 18 تیرفقط یه خواننده بودم ! بعد دیدم که نوشته داره میاد ایران راستش یه کم نگرانش شدم می خواستم بهش بگم که حالا که داره میاد ایران لا اقل با این صراحت تو وبلاگش ننویسه ! ولی دیگه دیر بود چون اون ایران بود حتی رفته بود خاوران سر خاک پدر و عموش ! بهش گفتم چرا الان تو این موقعیت اومدی ؟ در جوابم گفت : می دونی دلتنگی چیه ؟ و من........ نمی دونستم ! من می دونم درد چیه دلتنگی چیه ! ولی وقتی یکی درد داره فقط می فهمم که درد داره و می تونم حس کنم که درد چجور چیزیه . همهء ما هم همینطوریم ! ولی نمی تونیم بفهمیم که درد دوستمون در حال حاضر چقدره !

بگذریم ! .........چون توی فرودگاه شناخته بودنش و بعد از پرسیدن سوالات جزئی ولش کرده بودن زیاد نگرانش نبودم ! صبح روز 17 تیربهم گفت که اومدن پاسپورت و مدارکش رو گرفتن و گفتن که عصر باید بره دادگاه انقلاب ! ته دلم شور می زد با اینکه اون روزها خیلی ها رو می شناختم که بازداشت شده بودن ولی برای محسن خیلی نگران بودم . با این وجود بهش دلداری دادم و گفتم که اتفاقی نمی افته ! اون روز عصر رفت و هر چی صبر کردم تا شب پیداش نشد. تا فرداش فقط می دونستم که نگهش داشتن ولی دیگه هیچی نمی دونستم !

از شدت اظطراب حالت تهوع داشتم تا اینکه باهام تماس گرفت و گفت که بیرونه ! وقتی تونست یه جا مستقر بشه تونستم باهاش صحبت کنم و چیزی رو بشنوم که باورش برام سخت بود ! صدا همون صدا بود ! فقط همین ! یه آدم در عرض 2 روز یه چیز دیگه شده بود تنها تعبیر واقعی اینه که " له " بود ! با اینکه قبلش پر درد و غمزده و دلتنگ بود ولی پر از زندگی بودولی بعد از بیرون اومدن از اونجا ...........! نمی دونستم چیکار کنم ؟ از خودم بدم میومد که اینقدر ناتوانم ! بهش می گفتم شانس آوردی که ولت کردن خیلی ها هیچ خبری ازشون نیست & ولی به چیزهایی که می گفتم اعتقادی نداشتم !

به خدا اون هیچ چی نمی خواست ! فقط هنوز وطنش رو دوست داشت . هنوز یه چیزایی اینجا بود که براش مقدس بود ولی اونها حتی همین رو هم ازش گرفتن ! نمی دونم چجوری می شه اینهمه تنفر رو تو دل یه آدم گذاشت ؟ نمی دونم چجوری می شه یه آدم رو اینطوری له کرد ؟ نمی دونم چطور می شه تنها چیزهای یه آدم رو به سادگی و وقاحت زیر پا لگد مال کرد ؟ نمی دونم چطور می شه بدترین و زشت ترین تهمت ها و دشنام ها رو به کسی داد که حتی نمی شناسیمش ؟ نمی دونم چطور می شه با گذشتهء آدم ها شوخی کرد ؟ نمی دونم چطور می شه فکر کرد که اونقدر قدرتمندی که می تونی هر موجودی رو به آسونی خرد کنی ؟

قدرت کثیفه ! قدرت بی رحمه ! قدرت پسته ! قدرت وجدان نداره ! قدرت کوره و زیر پاشو نمی بینه ! قدرت از نگاه انسانی به چیزی نگاه نمی کنه !...قدرت من و تو رو نمی بینه و اگر ببینه مثل یه خار تو چشمش می بینه که باید بیرون کشیدش ! قدرت فکر نمی کنه که این زخم ممکنه روزی دهن باز کنه ! قدرت مثل بادی بی رحم فقط به وزیدن خودش فکر می کنه ....

باد را باید کشت

باد ویرانگر پاییزی را می گویم

از چه رو می شکنی ساقهء زنبق را باد

زنبق ترد بیابانی

عاقبت بر تو و بیداد تو خواهد شورید

بهش فرصت دادن تا در عرض 4 روز ایران رو ترک کنه ! چون تبعهء اینجا نبود و همین هم کمی باعث آزاد شدنش شده بود ! گفت : می رم و دیگه هم بر نمی گردم ! وطنتون مال خودتون ! ببخشید اگه یه کم هواشو کثیف کردم آخه زیاد سیگار کشیدم ! و ... رفت !!!!! الان توی یه بیمارستان اونور دنیاست ! محسن یادته گفتی با اینکه دوستی مون کوتاه بود ولی عرضش زیاد بود؟ ! مگه قرار نبود وقتی من اومدم به پهنای دوستیمون برام فرش قرمز پهن کنی ؟ مگه قول ندادی ؟ مگه من نگفتم این یه بازیه و نقش هرکس توش معین و مشخصه ! بهت گفتم نباید بری وگرنه نقش تو رو می دن به کس دیگه ای تا بازی کنه ! اونوقت کیه که بتونه نقش به این سختی رو بازی کنه ؟ چجوری دلت میاد یه آدم دیگه اینها رو که تو تجربه کردی بچشه ! گفتم هیچ نقشی حذف نمی شه ! و می گم که اینا اینقدر می زنن تو سر آدم تا کوچیک بشی و از الکشون رد شی و اگه له شدی دیگه به هیچ درددی نمی خوری ! جمعت می کنن و عین یه چیز بی مصرف پرتت می کنن اونور ! می خوای اینا به خواسته هاشون برسن ؟

..... از هر کسی که رابطهء خوبی با خدا داره می خوام براش دعا کنین که سالم و زنده بمونه !..........


شایان 20:43 @ Thu, 7 Aug 03

سلام شبح عزیز.. با خبر شدم، برادر زاده سعید سلطان پور که پدرش و مادرش هم اعدام شده هستند.. و وبلاگی می نوشت.. خودکشی کرده است و اینک در بیمارستانی در لندن بستری است.. البته مرجان، دختر اشرف دهقانی ظاهراً در آنجا مراقبش هست ولی آنطور که شنیده ام حالش خوب نیست.. دو ماه پیش به ایران آمده بود و چند روز بازداشت شده بود.. من خیلی از شنیدن خبر خودکشی اش ناراحت شدم.. به نظر شما ما چه کار برای فرزندانِ اعدام می توانیم انجام دهیم؟


yalda 19:59 @ Thu, 7 Aug 03

موافقم.


katbalou 17:36 @ Thu, 7 Aug 03

شبح عزیز شوکه نشو. به جای آدرس خودم یه آدرس دیگه اون بالا گذاشته ام. فکر کنم مطالبش به درد خوندن می خوره. یه نگاه به وبلاگ بنداز و سبک های مختلف نوشتن اش رو ببین.از نثر مسجع داره تا شعر و طنز. تازه وبلاگش رو دیده ام و چنان که از یکی از دوستانم شنیده ام دانشجوی دانشکده فنی است. ببین تو هم خوشت میاد یا نه. بعدش لطفا آدرسی که گذاشته ام رو پاک کن که ملت اشتباهی فکر نکنند کت بالو اون آدرس رو داره.
بهت خوش بگذره.


علي 13:24 @ Thu, 7 Aug 03

شکارچي جان

نمايشگاه چي؟

ببخشيد ايران نيستم


amir 12:09 @ Thu, 7 Aug 03

بچه ها یک سایت باحال پیدا کردم حتما بروید به آدرس زير

http://.www.shimaj.blogspot.com

مطالب تکان دهنده هست


شكارچي 11:48 @ Thu, 7 Aug 03

سلام شبح عزيز

ديري است كه بهت سر نزدم و از اين بابت خيلي ناراحت. اين نمايشگاه بدجوري وقت من رو گرفته. شب كه ميام خونه ديگه رمقي برام نمونده. ديشب يه نفر اومده بود نمايشگاه از تهران كه ميگفت با تو خيلي صميميه.
امروز برات يه ميل ميزنم بيشتر توضيح ميدم.خوشحال ميشم كه جوابش رو بدي.
جاي بلاگرها خيلي خاليه.شبها محفل خوبي ميشه. با دكوراسيون كلبه مانندي كه زديم.
واي خيلي پرحرفي كردم.
از لينكت خيلي ممنون.غافلگير شدم.
....
شكوهي در جانم تنوره ميكشد
گويي از پاك ترين هواي كوهستاني
لبالب قدحي دركشيده ام.
درفرصت ميان ستاره ها
شلنگ انداز
شلنگ انداز
رقصي ميكنم
ديوانه به تماشاي من بيا!
"احمد شاملو"
شبح به اين شاعر دوستي نوبر والا ...
موفق باشي و پاينده.


shaghayegh 10:18 @ Thu, 7 Aug 03

ببين!متنت خيلی حال ميده .اما اين نظر خواهيت خيلی رنگارنگه.من دوست دارم از سر تا تهش رو بخونم!


قره قوروت 9:40 @ Thu, 7 Aug 03

ممنون از شبح عزيز...


ياشار 4:31 @ Thu, 7 Aug 03

وقتی با وبلاگی آشنا می شوم که بودنش با نبودنش خيلی فرق می کند احساس شعف می کنم ....

پاينده باشی


ata 0:17 @ Thu, 7 Aug 03

شبح جان اولا مردم تا اين کامنت رو بذارم بس که اين نظر خواهيت نمياد هی!

بعدش هم تو اگه جز اون دسته از شبح هايی هستی که تئاتر دوست دارن، ما در خدمتيم!


رهگذر ثانی 23:22 @ Wed, 6 Aug 03

شبح عزيزم!

ديروز
من، دور از تو
ساغری گرفته بودم از آن تلخ‌وش
تا تلخی درونم را تسكينی بخشم.

امروز
تو، دور از من
در ساغرت يك قطره اشك داشتی
كه تلخی‌ی همه‌ی درياها را با خود داشت.

شبح من
تنهايی، جدايی،
دوری از دوست
جام‌های ما را از تلخی لبريز كرده است.
اما، من ايمان دارم
در فرداهای باهم بودن
ساغرمان را
شيرينی‌ی توانايی‌ی دگرگون‌كردن
سرشار خواهد كرد.

به اميد آن روز
می خواهم جامم را
ـ‌ گرچه بی‌رخ دوست ـ
باز پُر كنم
اجازه می‌دهی شبح من؟


شبح 21:04 @ Wed, 6 Aug 03

1- مجنون جان شعرهای زيبایی داری و ممنون که ما را هم دعوت کردی.
2- مهرانای عزيز خوش‌حال هستم که دوست عزيزی چون تو خواننده‌ی وب‌لاگ‌ام شده است. تو هم وب‌لاگ خوبی داری و از آشنایی با تو خوش حال هستم.
3- دوست بی‌نام آشنا. نوشته‌ات تمام تن‌ام را لرزاند. سعی نکردم کنج‌کاوی کنم که کیستی هر که هستی آشنایی، از رگ گردن نزديک‌تر...
سرتاسر وجود مرا
گویی
چيزی به هم فشرد
تا قطره‌ئی به تفته‌گی‌ی خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخی‌ی تمامی‌ی درياها
در اشک ناتوانی‌ی خود ساغری زدم.
شاملو "با چشم‌ها"
4- کيميا جان! اميدوارم هيچ وقت به شبح عادت نکنی و هر بار چيزی تازه برای ات داشته باشد. تو که برای من اين‌گویی.
5- آذر عزيز. چه زيبا نوشته‌یی خوش‌به‌حال‌ات که شاهد خلق شعری از شاملو بوده‌یی. لحظه‌ی نابی‌است... بی‌بديل و تکرار ناشونده.
6- رهایی آبی ناقص‌العقل به اين عاقلی نوبره والا!
7- پوينده‌ی عزيز! نمی‌دانم چرا نظرخواهی برای تو به‌سختی باز می‌شود شايد موردی بوده است. من هم از آشنایی با تو و وب لاگ بسيار خوب‌ات خوش‌حال هستم.
8- سولانژ جان! حالا چی می‌شد بنويسی "چه شبح باحالی" پس من می‌گم سولانژ به اين خسيسی نوبره والا!
9- ليلا جان! از دير رسيدن ام متاسف شدم. دوست نازنين! زيستن در اين سرزمين در اين سال‌ها يعنی خطر کردن، يعنی دوشادوش‌ مرگ گام برداشتن. اما هرگز احتياط را از دست نده ما شجاعان از دست رفته‌ی بسياری داشته‌ايم اما دنيای فردا را مرده‌گان ما نخواهند ساخت به انسان‌های زنده احتياج داريم در همه حال بدان احتياط شرط عقل است.
10- مسافر کوچولوی عزيز! زنده‌گی آبی نمی دونم چطر زنده‌گی‌یه اما حتما زنده‌گی خوبی که برامون آرزو کردی!
11- بابک جان! بسيار درست و به جا و حکيمانه نوشته‌یی. از آشنایی با وب‌لاگ‌ات بسيار محظوظ شدم.
12- اگر اين "ح" همونی باشه که من حدس میزنم پس خيلی خوش‌به‌حال ام شده که افتخار دادی و پيام گذاشتی! اما به هر حال هر "ح"یی که هستی مخلطيم.
13- آرمين جان! خوش حال ام که به ياد نيما يوشيج اندختمت.
14- کد قلقلی عزيز! ممنون. آن نوشتهبه جان من هم آتش زد.
15- حامد جان! ممنون که سرزدی. ظاهرا جمعه‌هاتو گم کردی.
16- پوريا جان! همين جوری داشتم تورق می‌کردم کتاب هم‌سايه‌های نميا را ديدم اين جملات چقدر با حال و هوای من می‌خواند. نوشتم‌اش و خوش حال هستم که مقبول افتاد.
17- کت‌بالو جان. شعر "آی آدم‌های" نيما را من هم بسيار دوست دارم.
18- هليا جان! خوش حال هستم که مشکل وب لاگ‌ات حل شد ولی راست‌اش من نمی‌دونستم ماجرا چيه چون به نظر می‌رسيد شوخی دوستانه‌یی باشه يا موضوعی جدی. به هر حال شرمنده.
19- هاله‌ی عزيز. دادگاه امينه تا به حال دوباره به تعويق افتاده هر گند دارن اين‌جوری هی عذاب‌اش می‌دن ولی ظاهرا اگر اتفاق بدی در نيجريه نيفته به احتمال زياد حکم اجرا نمی‌شه و تلاش های بين‌المللی به ثمر می‌شينه.
20- امير جان! وقت هم نداشته باشم به تو هميشه سعی می‌کنم سر بزنم. دنيای نيما را اگر کشف کنی ساده و صميمی و دوست داشتنيه.
21- پاسخ هاله را که دام. اما چرا می‌گی هر بار لينک را می نويسی؟ مگه اگه يک بار بنويسی باقی نمی‌مونه؟ اگه اين‌جوريه بگو تا از دوستان خواهش کنم درست‌اش کنن.


katbalou 19:30 @ Wed, 6 Aug 03

چشم شبح عزیز. لینک رو دیگه هر بار می گذارم.

هاله سوال خوبی پرسیده. درباره اون خانم نیجریایی اتفاق جدیدی نیفتاده؟
بهت خوش بگذره.


amir 17:34 @ Wed, 6 Aug 03

سلام اکثر شعرای نيما زيادی برای من پيچيدست وقت کردید يه سری به ما بزنيد خوشحال می شم


هاله 15:39 @ Wed, 6 Aug 03

شبح‌جان، بلاخره سرنوشت اون خانم نيجريه ای که ميخواستن سنگسار کنن چی شد؟


هلیا 2:51 @ Wed, 6 Aug 03

اين متن که حرف نداره...ولی فکر ميکردم در مورد هک شدن وبلاگها حتما يه چيزی مينويسی...هر چند که ديگه پس داده شدن...


katbalou 23:04 @ Tue, 5 Aug 03

گاهی اوقات یه جمله یا یه متن خیلی با دل آدم حرف می زنه. مثل همین تکه ای که نیما نوشته. من عاشق شعر آی آدم های نیما هستم.

شبح عزیز بهت خوش بگذره.


پوریا 19:22 @ Tue, 5 Aug 03

حرفهای نیما نکاتی ظریف داشت و شعرگونه پیغام سوم این صفحه حال و هوایی دل انگیز . شبح به این دلبری نوبره والا!


حامد يوسفي 16:56 @ Tue, 5 Aug 03

چطوري شبحي؟! خوش ميگذره... اومدم سري بزنم و لاغير!


کدو قلقلی 16:21 @ Tue, 5 Aug 03

سلام،
شبح جان، آمده بودم که سلامی بگویم که این سخنانِ دردبارِ شعرگونه "چه‌گونه بگویم" اين دوستِ ناشناس آتشی سخت بر جانَ‌م نشاند. به راستی که برخی نوشته‌ها چه دل‌نشين و پرروح هستند و چه راحت روح و جان را بر می‌آشوبند!!


آرمین گیله مرد 16:16 @ Tue, 5 Aug 03

سلام ... خيلی وقت بود از نيما يوشیج چیزی نخونده بودم ... ممنون


ح 15:34 @ Tue, 5 Aug 03

جالبه۰ شما حتا وقتی حرف خاصی هم نزده باشد باز کلی یغام براتون می رسه. هیچی فقط خواستم همینو بگم. و دیگه اینکه آقا نبینم بدحال باشی!


بابک 14:03 @ Tue, 5 Aug 03

نکته ظریف این وسط فهمیدن مرز بین خودخواهی و اهمیت دادن به خود است ...


مسافركوچولو 13:17 @ Tue, 5 Aug 03

سلام، الهي زندگيتون آبي باشه. شاد باشيد و پايدار و البته اميدوار...


لیلا 12:07 @ Tue, 5 Aug 03

سلام و ممنون از بازديدت / کمی فقط کمی دير رسيدی مطلبی واقعی نوشته بودم راجع به يکی از عزيزان و دوستانم که .... از بازمانده های فرزندان ساکنين خاوران بود ولی راستش می خواستم به توصيهء چند دوست امروز اونو بردارم و وقتی ميل باکسم رو چک کردم اين کارو کردم / اميدوارم به من نگی محافظه کار ولی ايميلی که دريافت کردم هم ترسوندتم و هم ... راستش دوست ندارم فحش بشنوم مخصوصا در رابطه با خانواده ام ! باز هم ممنون !


سولانژ 12:01 @ Tue, 5 Aug 03

سلام .. می خواستم بگم چه شبح با حالی ديدم .. حرفهای نيماست .. چه جالب .. يعنی آدم بايد اينقدر به حال خودش اهميت بده؟ من بيشتر به حال ديگران اهميت می دم :( پس من هيچ وقت نمی تونم شاهکار بنويسم :(((
ای فرمانروا حاضرم p(^_^)q


pooyandeh 11:33 @ Tue, 5 Aug 03

قسمت نظرات شما به سختی باز می شود در ضمن از مطلب شما خیلی لذت بردم پارسال من در مدرسه تحقیق مفصلی درمورد نیما و تاثیر او بر شعر فارسی انجام دادم. امیدوارم بتوانم بیشتر با شما آشنا شوم دوست عزیز.


رهای آبی 9:57 @ Tue, 5 Aug 03

به کسی نگی من ناقص العقلم ها ! دارم می خونم .....


اذر 6:00 @ Tue, 5 Aug 03

خلاقیت اذرخش را میماند . ناگهانی و زود پا .یارای ماندنش نیست اگر در نیابی اش .
در ایوان چوبی محصور در میان جنگل کاجهای سرخ نشسته بود و نظاره میکرد تابیدن خورشید را از لابلای انبوه برگها . موسیقی اواز پرنده های سینه سرخ بود و زمزمه اب در نهری که عجله داشت به اقیانوس برود . لیوان ابجو عرق کرده از سرما در میان دستش و مداد زرد را از روی دفترچه یاد داشت برداشت و .....
ایدا و من سکوت کردیم. معجزه ای دیگر در حال اتفاق بود .


kimia 4:23 @ Tue, 5 Aug 03

حرفی برای گفتن ندارم جز اينکه يه سری اينجا زدم روی عادت هميشگی ... ارزوی موفقيت دارم براتون


4:19 @ Tue, 5 Aug 03

چه‌گونه بگويم؟

از «حال» گفته‌ای شبح من؟
يعنی از نيما مدد گرفته‌ای، برای اين‌كه از «حال» بگويی!

با دوستان بوده باشی. شراب خورده باشی، آن‌هم به فراوانی. بعد در تنهايی، پس از رفتن همه، همه چيز را در به‌هم‌ريختگی مطلق خود بگذاری، بی‌انگار بود و نبود جهان. روح‌انگيز را بگذاری كه برايت بخواند و بعد بيايی سراغ شبح!
ديوانه‌تر از من سراغ داری؟

شبح من؟!
اولين بار است كه می‌آيی سراغ‌ام، با شولای‌ شبح من.
يا من، شبح تو!

باز مست كرده‌ام.
چه می‌شد با من جامی می‌گرفتی؟
و اشكی می فشاندی؟
باور كن شبح، گونه‌های‌ام خيس است.

آه!
كه بود كه می‌گفت :
مست شد، خواست كه ساغر شكند عهد شكست
فرق پيمانه و پيمان ز كجا داند مست؟

شبح من
مستم، مست.
اما هنوز، و تا هميشه
فرق پيمانه و پيمان را خواهم دانست.
امشب، جای تو خالی بود
پيمانه‌ام شكست، يعنی شكستم‌اش، يعنی دستم خورد
نمی دانم، باز حالم خراب بود
يعنی يادها آمده بودند تا مرا خراب كنند.

اما، پيمانم؟

خودت بهتر از من می دانی
ما فردای نوشيدن جام زهريم.
فردای مرصاديم، فردای چل‌چراغ تاريكيم.
آری، فردای هزارها منصوريم بر سر دار.
پس، نپرس چرا اشك
بيا و با من ساغری بگير.

آه!
كه بود كه می گفت :
بيا سوته‌دلان گرد هم آييم.
كجايی شبح
كه اشك از گونه‌ی من پاك كنی؟

آه!
كه بود كه می گفت :
من در كجای زمين ايستاده‌ام؟

شبح من!
من در كجای زمين ايستاده‌ام؟
من در كجای زمين ايستاده‌ام؟


مهرانا 1:13 @ Tue, 5 Aug 03

سلام. اولین باره اینجا میام. بلاگ خیلی جالبی دارین مطالبتون واقعا خوندنی و جذاب هستند.خیلی جذاب مینویسین. موفق باشید


n.majnoon 0:59 @ Tue, 5 Aug 03

سلام.شعر سپيد آپديت شد سر بزنيد!ن.مجنون






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1263
تعداد نظرات: 26649
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 1, 2006 06:33 pm


از کجا آمده‌اند؟