●
وبلاگگردیهای آدينه

تابستان داغی بود تابستان 67! تابستانی که قرنها بر وجدان جمعی ما ايرانيان سنگينی میکند. تابستانی کسب و کار مرگ سکه بود! تابستانی که نابودی ابدی را بر پيشانی انسان ستيزان نقش کرد. چه تابستانی بود تابستان 67!
سال گذشته به اشارهی گلکوی عزيز به ياد قربانيان تابستان 76 بر سردر وبلاگهایمان شمع روشن کرديم؛ امسال هم سردروبلاگهایمان را شمع آذين کنيم تا چشم خفاشان شب را کور کنيم.
آقای حسين باقرزاده در ايران امروز مقالهی جالبی در اين خصوص نوشته است. هر چند نسبت به بعضی از نکات او چونوچرایی دارم که بماند برای بعد اما او پرسش بسيار درستی را مطرح میکند:"بياييد و در سالگرد روزها و هفته هايي كه اين جنايت صورت مي گرفت پيش قدم شويد و بنويسيد و بگوييد كه در آن روزهاي سياه كجا بوديد و چه مي كرديد. كي و كجا و چگونه از اين فاجعه آگاهي يافتيد و در برابر يا در رابطه با آن چه كرديد. در مورد جزئيات اين واقعه چه مي دانيد، و كدامين افراد را به عنوان مسئولان آن مي شناسيد. احساس و عمل شما در آن هنگام و پس از آن چه بوده است. عظمت اين فاجعه را در چه حد مي بينيد، و مسئولان آن را در چه رده اي از جنايتكاران ضد بشري قرار مي دهيد.
و اين پيام متوجه همه كساني است كه امروز در جبهه مدنيت و مردم سالاري و حقوق بشر قرار گرفته اند و در مقطع سال ١٣٦٧ در ايران در قدرت و يا حاشيه آن جا و منزلتي داشته اند. از "آ"ي محسن آرمين گرفته ، تا "ي "ي ابراهيم يزدي. و از رييس جمهور خاتمي ، تا منتقدان و مخالفان او كه اين روزها در فاصله خانه و زندان در ترددند. و از روشنفكران مذهبي تا عرفي گرايان اصلاح طلب داخل كشور. و بالاخره (بدون اين كه نام بردن از يك فرد به معناي كمترين توهم قصور يا تقصير او در اين باره باشد) از عبدالكريم سروش و مسعود بهنود و مجيد محمدي و ابراهيم نبوي گرفته تا ده ها و سدها نويسنده و روشنفكر ديگري كه در سال هاي اخير رحل اقامت به خارج كشور كشانده اند و با بهره گيري از نعمت آزادي بيان به نقد حاكميت فعلي ايران پرداخته اند - و در عين حال تا كنون در باره فاجعه كشتار ٦٧ سخني (يا سخن چنداني) نگفته اند."
خوب است از خودمان و از دوستانمان بپرسيم کجا بوديم و چه میکرديم در آن سال و ماه و فصل شوم. به ليست آقای باقرزاده خوب است نام ساير کسانی که امروز به ميدان آمدهاند تا از هماکنون فردا را بدوشاند نيز اضافه کنيم. سوآل کنيم کجا بوديد در تابستان 76؟ راستی جناب رضا پهلوی کجا بود؟ چه کرد؟
يادم میآيد با همسرم در صف خريد بليط سينما در خيابان تحتجمشيد جلوی سينما عصرجديد بوديم که دوستی ما را ناغافل ديد و گفت:"بچهها را دارند گروه کروه در زندان قتلعام میکنند و آنوقت شما به سينما میرويد؟" با خودم گفتم "سيد دارد شلوغاش میکند" اما دلام لرزيد بدجوری لرزيد! نکند راست باشد؟! راست بود راستتر از آنچه تصور میکرديم آنقدر که هنوز که هنوز است وقتی پس از مدتی دوستی را میبينم جرات نمیکنم سراغ برادرش يا خواهرش يا همسرش... را بگيرم از بس که شنيدم "توی فاجعهی تابستان 76 رفت"
امسال نيز به ياد آن عزيزان که برخی حتا گورشان نيز معلوم نيست شمع روشن کنيم و سرود آزادی بخوانيم. باشد که سرزمينمان ديگر هرگز هرگز آن روزها و ماهها و فصلها و سالهای شوم را نبيند. باشد که ديگر اين سرزمين قتلگاه نباشد حتا قتلگاه قاتلين ما.
- قاصدک عزيز هم يادی از آن تابستان خونين کرده است و عکسی از مادری بر گور بی نشان فرزندش در خاوران بالای شعری از گرناز موسوی چسبانده است.
سايت اخبار روز هم صفحهیی را به اين فاجعه اختصاص داده است. عکسهایی از خاوران و اسامی کشتهشدهگان در اخبار روز آمده است.
حق رای زنان آسمان روزها و شبهای من
آسمان عزيز در مورد کشتين هسلگرن اولين زنی که در سال 1921 به همراه 5 زن ديگر به عنوان نماينده به مجلس سوئد راه يافتند نوشته است. در قسمتی از مطلب او میخوانيم:
"وقتی کشتين و ۴ زن همکار ديگرش برای اولين بار در مجلس ظاهر شدند مخالفان زيادی در اطراف خود در حيطه فعاليتهايشان در مجلس داشتند. يکی از نمايندگان در مجلس خطاب به ديگران گفته بود : ترجيح ميدهم شما را طبق سابق * آقايان محترم* صدا کنم و با اين توهين حضور ۵ زن نماينده را ناديده گرفته بود." مطلب آسمان عزيز جالب و کامل است و من نمیخواهم چيزی به آن اضافه کنم فقط میخواستم بگويم سری به اينجا بزنيد و ليست کشورها و تاريخ حقرای بهدست آوردن زنان را در کشورهای مختلف بخوانيد. بعد روی اين سوآل فکر کنيد: آيا عجيب نيست که اکثر کشورها بعد از 1918 و حق رای آوردن زنان در انقلاب شوروی صاحب حق رای شدند؟ آيا سرمايهداری از قدرت زنان انقلابی به وحشت نيفتاده بود و با دادن حقرای به آنان عقبنشينی نکرد؟
سياه مست روی جادهی نمناک
"من تو عمرم فقط يه بار سيامست کردم. يه نامزد داشتم که خيلی دوسش داشتم. عاشقش بودم اصلاً. يه روز منو گذاشت و رفت. منم رفتم رستوران چتر سفيد. يه جای دنجه تو حاشيهی کيوتو. با صاحبش رفيق بودم. بعد از پنجمين بطر شراب برنجی که بالا انداختم ديگه چيزی يادم نمياد. فقط يادمه که يه ساعت بعدش داشتن منو از تو آب میکشيدن بيرون. اين دندونم که شيکسته میگن همون شب خورد به حاشيهی چوبی اسکله. من که خودم چيزی يادم نمياد. سه هفته ميشد که علی غيبش زده بود. اهل ايران بود. پيانو که ميزد آدم مست ميشد. اومده بوده اينجا واسه مغازهش پيانو بخره که عاشق خواهر من ميشه و سه روز بعدش باهاش عروسی ميکنه. پسر خوبی به نظر ميومد. رنگ چشاش سبز بود. يادمه دفعهی اول که خواهرم با اون اومد خونه همش سرش رو مينداخت پايين. سه هفته بود که علی و نامزد من همزمان غيب شده بودن. وقتی از ايران زنگ زدن که ديگه برنمیگردن خواهرم هيچی نگفت. من اومدم رستوران رفيقم و سيامست کردم. هی ياد پيانو زدن علی ميفتادم و شراب ميخوردم. تو عمرم فقط همون يه بار سيامست کردم."
کسی میدونه سامان اين متن را از کجا کپی کرده تو وبلاگاش يکی نيست بگه سامان جان منابع خودت رو بنويس! نکنه میخوای بگی اين قطعه فوقالعاده را خودت نوشتی؟
سبيل خوابگرد
هر وقت در ليست حرفهییهایام سری به خوابگرد میزنم حکما دست خالی برنمیگردم. اينبار قصهی از موپاسان ترجمهی فرشته ميرباقری! قبلا هم که بخش سانسور شدهی کتاب شوخی کوندرا را در همين وبلاگ و به ترجمهی همين مترجم خوانده بوديد. حالا بد نيست يه تيکه از اونا اينجا هم نقل کنم:
"آهسته گفتم: "لخت شويد هلنا".
از روي كاناپه بلند شد ، لبهي پايين دامنش روي زانوانش افتاد. چشم در چشم به من نگاه ميكرد و بعد، بيهيچ حرفي ـ بيآنكه از من چشم بردارد ـ آرام دكمهي دامنش را باز كرد. دامن، آزاد در امتداد پاهايش به پايين لغزيد؛ پاي چپش را از توي دامن بيرون آورد، دامن را از پاي راست خلاص كرد و آن را روي يك صندلي گذاشت. حالا فقط پوليور و زيرپوش به تن داشت. بعد پوليور را با گذراندن سر از ميان آن بيرون آورد و كنار دامن انداخت.
گفت: "نگاه نكنيد."
گفتم: "ميخواهم ببينم."
ـ نه، وقتي كه لباسهايم را بيرون ميآورم نه."
متن کامل قسمت سانسور شده را برويد در خوابگرد بخوانيد:
"راستی جهت يادآوری بد نيست بدانيد که رضا قاسمی عزيز در دوات قبلا متن کامل رمان "آهستهگی" ميلان کوندرا را که توسط دريا نيامی ترجمه شده است و اچازهی انتشار پيدا نکرده است را آورده. قسمتی از آن را همينجا نقل میکنم کاملاش را برويد خودتان در دوات بخوانيد:
ـ تو بارها گفتهای که يهروز داستانی خواهی نوشت که حتی يک کلمه حرف جدی نداشتهباشه. چرندياتی برای لذت شخصی. نکنه وقتش رسيده؟ فقط میخوام به تو هشدار بدم که احتياط کن!
سرم را بازهم بيشتر تکان میدهم و او میگويد:
ـ يادت میآد مادرت چی گفت؟ صداش هنوز توی گوشم هست. انگار همين ديروز بود: «ميلانکو! اينقدر با همهچيز شوخی نکن! هيچکس منظورت رو نمیفهمه. همه رو از خودت میرنجونی و مردم از تو بيزار میشن». يادت میآد؟
ـ بله.
ـ بهتو اخطار میکنم. جدی بودن تو رو حفاظت میکرد. جدی نبودن يعنی لخت و برهنه جلوی گرگها وايستادن. و خوب میدونی که گرگها منتظرت هستن..."
اما چيزی که باعث تعجب من میشه اين نيست که اين کتاب در ج.ا. اجازهی چاپ پيدا نکرده! اينه که اصلا چطور اين کتاب برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد ج.ا. ارئه شده است؟! يعنی واقعا انتظار داشتند اين کتاب در شرايط فعلی جامعه ما چاپ شود؟ بد نيست قسمت ديگری از آن را بخوانيد:
"ژولی که اصلاً چيزی درباره پونتوَن نمیداند فرياد میزند: «اصلاً قرار نيست منو از پشت بکنی». درواقع حتی خطاب ژولی هم به تماشاچيانی است که در آنجا حضور ندارند، اما میتوانستند حضور داشتهباشند. آيا او هم تحسين آنان را میخواهد؟ بله، اما او آن را فقط برای خوشايند ونسان میخواهد. او میخواهد تماشاچيانی ناشناس و نامرئی برايش کف بزنند تا مردی که او برای آن شب و کسی چه میداند شايد بسياری شبهای ديگر برگزيده، دوستش داشتهباشد. ژولی دور استخر میدود و دو پستان برهنهاش بهگونهای دلنشين به جلو و عقب تاب میخورند.
کلمات ونسان بازهم جسورانهتر میشود. تنها چيزی که زنندگی آنها را کمی پنهان میکند لحن استعارهای حرفهايش است.
ـ میخوام با کيرم تو رو از وسط سوراخ کنم و به ديوار بدوزم!
ـ اصلاً قرار نيست منو بهجايی بدوزی!
ـ تو رو روی سقف استخر به صليب میکشم!
ـ اصلاً نمیذارم کسی منو به صليب بکشه!
ـ من سوراخ کون تو رو تکهپاره میکنم که همه بتونن ببيننش!
ـ قرار نيست اينجا چيزی تکهپاره بشه!
ـ میخوام همه بتونن سوراخ کونتو ببينن.
ـ هيشکی نمیتونه سوراخ کون منو ببينه.
در همان لحظه دوباره صداهايی از فاصله بسيار نزديک شنيده میشود. صداها انگار قدمهای سبک ژولی را سنگين میکنند و به او امر میکنند که بايستد. ژولی بنا میکند به جيغ زدن و دادوفرياد کردن، مثل زنی که دارد مورد تجاوز قرار میگيرد. ونسان میگيردش و با او روی زمين میافتد. ژولی با چشمهای گشاد باز نگاهش میکند و منتظر است که مرد در او دخول کند. عملی که ژولی پيشاپيش تصميم گرفته از آن ممانعت نکند. پاهايش را ازهم باز میکند. چشمهايش را میبندد و صورتش را کمی به کنار برمیگرداند."
ماجرای سردبير:خودم
در هفتهی گذشته حسين درخشان که از بسته شدن وبلاگاش در بعضی از آیاسپیهای ايران ناراحت بود از بقيه وبلاگنويسان و خواننده گان وبلاگاش خواسته بود نسبت به اين عمل مخابرات اعتراض کنند و خود او هم نامهیی به وزير مخابرات خاتمی نوشته است و در آن آزاد شدن وبلاگاش را خواسته است. البته خوشبختانه وب لاگ سردبير:خودم در سطح وسيعی بسته نشده است عدم کاهش قابل ملاحظهی خوانندهگان اين وب لاگ هم خود شاهدی بر اين موضوع است. با اين حال چندی قبل به همت نيما در گردون بيانيهیی به نام "وبلاگهایمان را آزاد کنيد" منتشر شد که دوستان زيادی هم آن را امضا کردند اما متاسفانه آقای درخشان فعاليت چندانی برای گسترش اين اقدام انجام نداد با اين حال به نظر من همهی ما بايد علیرغم دوستیها و دشمنیهایمان در مقابل سانسور وبلاگها متحد عمل کنيم آن هم نه به عنوان شهروندان ايرانی که به عنوان ساکنان دهکدهی جهانی! نامه نوشتن به کسی يعنی رسميت بخشيدن به او اگر ما وزير بودن آقای معتمدی را قبول داريم پس بايد به قوانين جمهوری اسلامی هم احترام بگذاريم در قوانين ايران انتشار مطالبی حتا مانند آنچه در وبلاگ محافظهکاری مانند سردبير:خودم نوشته میشود قانونی نيست چه برسد به مطالب وبلاگهای غير محافظ کار! اين که وبلاگها بسته نشدهاند و يا نويسندهگان وبلاگ که در ايران مینويسند تحت تعقيب قرار نمیگيرند از اصل اين حضرات نيست از ترسشان است. مثلا سالها بود که در اين کشور نمیشد نامی از 16 آذر برد. يادم نمیرود وقتی دانشجو بودم با ترس و لرز به صورت دستی يا با کپی در بارهي 16 آذر می نوشتيم و در بين دانشجويان پخش میکرديم حالا 16 آذر تلهويزيون برنامهی اختصاصی پخش میکند! اينها عوض نشدهاند ما قوی شديم! قدرت خود را دست کم نگيريم و آزادیمان را گدایی نکنيم.
هفتهی همجنسگرایی
دنيای نامتجانسی شده است دنيای ما. در سویی اوليهترين حقوق انسانی مورد ترديد است و بهسادهگی سلب میشود و به سلبشدناش افتخار هم میشود در سوی ديگر حقوق انسانی دارد وسيعترين گسترهها را کشف میکند. موضوع همجنسگرایی هر چند در جامعه ما به شدت توسط حکومت و سنت سرکوب میشود و صورت مسئلهی آن پاک شده است اما به عنوان موضوعی قابل بحث و معضلی برای بسياری از جوانان و خانوادهها موضوع قابل طرح و بحثی است. دوستانی که به ضلع شرقی پارک دانشجو مراجعه کرده باشند حتما تعداد زيادی از همجنسگراهای جوان را که آن قسمت پارک را به خود اختصاص دادهاند ديدهاند.
به هر حال هفتهی گذشته هفتهی هم جنسگراها بوده است و در کشورهای پيشرفتهی صنعتی راهپيماییهایی صورت گرفته است.مهشيد عزيز عکسی از مراسم همجنسگرايان در استکهلم انداخته و زيرنوشته: "اگر روز شنبه در استکهلم بوديد . مرا در کنار دوستان همجنس گرايم در صف کارناوال جستجو کنيد." در مورد همجنسگرایی مهشيد مفصل و دقيق نوشته چکيدهی حرفاش اينه:
"در خاتمه فقط می گويم که انسان همجنس گرا بيمار نيست. انسانی است بسيار عادی که به شيوه ای ديگر زيست می کند. اين شيوه او را نه برجسته می کند و نه حقير. تنها متفاوت. تفاوت را منفی ندانيم . دنيای همگون جای زيبايی برای زندگی نيست. دنيا پر از رنگ است و هر کدام از ما رنگی از رنگهای دنيا. شايد سليقه ما رنگی را نسبت به رنگ ديگر متمايز کند اما اين نشان برتری آن رنگ نسبت به ديگران نيست. رنگين کمان را به خاطر بياوريم. و دنيايی رنگارنگ برای يکديگر و تمام مردم جهان آرزو کنيم."
من تقريبا با تمام حرفهای او موافق هستم اما چونچرایی هم دربارهی آزادی فردی دارم که بماند برای بعد. در نظرخواهی مهشيد عزيز میتوانيد نظرات مختلف دوستان موافق و مخالف را بخوانيد. نوشتههای قبلی مرا در مورد همجنسگرایی میتوانيد در اينجاها بخوانيد:
رياضيات، فيزيك، پنكفلوديش و آزادیهای فردی
لورل و هاردی و بحث همجنسگرايی
خدا خالق انسان است يا طبيعت؟
ادامهی بحث آزادیهای فردی
چکيدهی حرف من در نوشتههای قبلی اين است:"دو انسان در محدودهی روابط بين هم ديگر مختارند هر گونه ارتباطی كه میخواهند داشته باشند. در محدودهی اجتماعی منوط میشود به پذيرش اكثريت آن جامعه كه بايد با روشهای دمكراتيك نظر اكثريت اعمال شود." روی واژهی "اختيار" و "دموکراتيک" مکث کنيد!
در مورد همجنسگرايان داستان کوتاه بسيار زيبایی در شبهزارودوم خواندم که شما را دعوت به خواندناش میکنم.
شيوای عزيز در فرياد بی صدا خيلی وقت پيش مطلب مفصلی در باره ی همجنسگرایی نوشت و چند عکس از همجنسگراهای ايرانی زن و مرد در مقالهاش درج کرد.
در اينجا مقالهیی منتقدانه نسبت به همجنسگرایی نوشته شده است.
در وبلاگگردیام در اين خصوص وبلاگ دختری به نام ليلا را پيدا کردم که همجنسگراست اما چون عکسهای در آن منتشر شده بود که موافق آن نيستم و جنبهی علمی نداشت و صرفا تحريک کننده و پرنو بود از لينک دادن به آن معذورم!
در کاپوچينو هم قبلا مقالهیی در مورد همجنسگرایی نوشته شده بود که متاسفانه پيدایاش نکردم.
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
- دوستداران لوئيس بونوئل چند روز ديگر فرصت دارند تا مطالب و مقالههای خود را برای بزرگداشت اين سينماگر افسانهیی برای برگزارکنندهگان مراسم ارسال کنند. اصل و فرع خبر را در وبلاگ بزرگداشت لوييس بونوئل بخوانيد.
- اگه خاکستری را تا به حال نخونديد خب سری بزنيد. خاکستريه ديگه سياه و سفيد و زشت و زيبا در هم عرضه میشه.
- وجدان افراد مثل ساعت خود آنها است .همه ادعا دارند که ساعتشان دقيق کار می کند. اين را کورش عزيز از قول ولتر در خطوط نوشته. نکتهی جالب برای من در اين جمله کارکرد ساعت در زمان ولتر بود.میدانيد در آن زمان تنظيم کردن ساعت خودش موضوعی بود! ساعتها هر 12 ساعت بايد تنظيم می شدند و داشتن ساعت مبنا خيلي مهم بود. ساعت سردرشهرداریها برای اين کار بود. بعدها راديو جای آن را گرفت!
- سامان سرگردون مطلبی نوشته براي استفاده از ليستهای Blogrolling برويد و بخوانيد و محظوظ شويد. اما بدانيد و آگاه باشيد که اين سامان خان با کچل کردن سر بعضیها استاد شده فاتحهیی هم نثار آن بعضیها بکنيد! ("بشکنه دستی که نمک نداره!" صدای سامان را بعد از خواند متن فوق با گوش هوش شنيدم!)
- راستی حرف حرف میآره ما نفهميديم سامان بعد از سياه مست کردن مطلب فوقالاشاره را نوشته يا قبلش! جريان سياه مست کردن سامان خان را ،که چشم ما روشن، در افاضات بالایی خوانديد و به هر حال میتوايند برويد روی جادهي نمناک يک بار ديگر بخوانيد!
- آرمين عزيز عکس ديدنی از چهگوارا چسبونده رو ديوار وبلاگاش نه که فکر کنيد يه عکس معمولی، عکس چهگوار نيمه لخت کنار يه خانم که ظاهرا مادر چه است.
- اين هم يه حرف حساب از پروردگار، باریتعالای خودمان "خوبی اين جا اينه که تو جهنم کوی دانشگاه نداريم ملت بيان دمش هی شلوغ کنن! تو بهشت هم که قربون مومنين برم همه تو کار حوری و قلمان هستن و سرشون حسابی گرمه!"
- "سوسياليسم....اب طالبي.....اپراي كارمن" داستانک درخشانی از شقايق نويسندهی وبلاگ اتاقی از آن خود. برای اين که مشتری شيد چند خطش رو میارم:"...رد پاهاي خيسم رو موكت ميمونه.قطره قطره اب از لاي موهام مي چكه و منو ياد روزاي باروني ميندازه.دون دوناي تيره بارون رو اسفالت خاكستري خيابونا.براي اين كه زير نگاهش نباشم پيش پدرم ميرم.پشت به پنجره باز ميشينم..."
- قرار در رختکن خاطرات اين متن "( جمعه 17 مرداد ، ساعت 10 صبح ، ميدون تجريش ، دم شهرداري ، ناهار بياريد ، ميريم جمشيديه ، بقيه اطلاعات در بلاگ خاطرات كودكي ، اين متن تا جمعه 17 مرداد تكرار ميشه )" تا جمعه تکرار بشه من که نفهميدم چرا؟ ظاهرا بچهها با خودشون گفتن چرا هميشه ديگران بخورند خبرنگارا تماشا کنن حالا که روز 17 مرداد روز خبرنگاره ما میخوريم تا ديگران تماشا کنن!
- دوستانی که به سينما و تآتر و ادبيات علاقهمند هستند حتما سری به يک عاشقانهی آرام بزنند! اندک جایست برای زندهگی!
×××
از همهی اينها گذشته اين نه صدمين مطلبی بود که در اينجا نوشتم! شبح به اين وراجی نوبره والا!
August 1, 2003 12:38 PM
| TrackBack