جمعه، 10 مردادماه 1382 | August 01, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

candle.gif candle.gif candle.gif candle.gif candle.gif candle.gif

تابستان داغی بود تابستان 67! تابستانی که قرن‌ها بر وجدان جمعی ما ايرانيان سنگينی می‌کند. تابستانی کسب و کار مرگ سکه بود! تابستانی که نابودی ابدی را بر پيشانی انسان ستيزان نقش کرد. چه تابستانی بود تابستان 67!
سال گذشته به اشاره‌ی گل‌کوی عزيز به ياد قربانيان تابستان 76 بر سردر وب‌لاگ‌های‌مان شمع روشن کرديم؛ امسال هم سردروب‌لاگ‌های‌مان را شمع آذين کنيم تا چشم خفاشان شب را کور کنيم.
آقای حسين باقرزاده در ايران امروز مقاله‌ی جالبی در اين خصوص نوشته است. هر چند نسبت به بعضی از نکات او چون‌وچرایی دارم که بماند برای بعد اما او پرسش بسيار درستی را مطرح می‌کند:"بياييد و در سالگرد روزها و هفته هايي كه اين جنايت صورت مي گرفت پيش قدم شويد و بنويسيد و بگوييد كه در آن روزهاي سياه كجا بوديد و چه مي كرديد. كي و كجا و چگونه از اين فاجعه آگاهي يافتيد و در برابر يا در رابطه با آن چه كرديد. در مورد جزئيات اين واقعه چه مي دانيد، و كدامين افراد را به عنوان مسئولان آن مي شناسيد. احساس و عمل شما در آن هنگام و پس از آن چه بوده است. عظمت اين فاجعه را در چه حد مي بينيد، و مسئولان آن را در چه رده اي از جنايتكاران ضد بشري قرار مي دهيد.
و اين پيام متوجه همه كساني است كه امروز در جبهه مدنيت و مردم سالاري و حقوق بشر قرار گرفته اند و در مقطع سال ١٣٦٧ در ايران در قدرت و يا حاشيه آن جا و منزلتي داشته اند. از "آ"ي محسن آرمين گرفته ، تا "ي "ي ابراهيم يزدي. و از رييس جمهور خاتمي ، تا منتقدان و مخالفان او كه اين روزها در فاصله خانه و زندان در ترددند. و از روشنفكران مذهبي تا عرفي گرايان اصلاح طلب داخل كشور. و بالاخره (بدون اين كه نام بردن از يك فرد به معناي كمترين توهم قصور يا تقصير او در اين باره باشد) از عبدالكريم سروش و مسعود بهنود و مجيد محمدي و ابراهيم نبوي گرفته تا ده ها و سدها نويسنده و روشنفكر ديگري كه در سال هاي اخير رحل اقامت به خارج كشور كشانده اند و با بهره گيري از نعمت آزادي بيان به نقد حاكميت فعلي ايران پرداخته اند - و در عين حال تا كنون در باره فاجعه كشتار ٦٧ سخني (يا سخن چنداني) نگفته اند."
خوب است از خودمان و از دوستان‌مان بپرسيم کجا بوديم و چه می‌کرديم در آن سال و ماه و فصل شوم. به ليست آقای باقرزاده خوب است نام ساير کسانی که امروز به ميدان آمده‌اند تا از هم‌اکنون فردا را بدوش‌اند نيز اضافه کنيم. سوآل کنيم کجا بوديد در تابستان 76؟ راستی جناب رضا پهلوی کجا بود؟ چه کرد؟
يادم می‌آيد با همسرم در صف خريد بليط سينما در خيابان تحت‌جمشيد جلوی سينما عصرجديد بوديم که دوستی ما را ناغافل ديد و گفت:"بچه‌ها را دارند گروه کروه در زندان قتل‌عام می‌کنند و آن‌وقت شما به سينما می‌رويد؟" با خودم گفتم "سيد دارد شلوغ‌اش می‌کند" اما دل‌ام لرزيد بدجوری لرزيد! نکند راست باشد؟! راست بود راست‌تر از آن‌چه تصور می‌کرديم آن‌قدر که هنوز که هنوز است وقتی پس از مدتی دوستی را می‌بينم جرات نمی‌کنم سراغ برادرش يا خواهرش يا همسرش... را بگيرم از بس که شنيدم "توی فاجعه‌ی تابستان 76 رفت"
امسال نيز به ياد آن عزيزان که برخی حتا گورشان نيز معلوم نيست شمع روشن کنيم و سرود آزادی بخوانيم. باشد که سرزمين‌مان ديگر هرگز هرگز آن روزها و ماه‌ها و فصل‌ها و سال‌های شوم را نبيند. باشد که ديگر اين سرزمين قتل‌گاه نباشد حتا قتل‌گاه قاتلين ما.
- قاصدک عزيز هم يادی از آن تابستان خونين کرده است و عکسی از مادری بر گور بی نشان فرزندش در خاوران بالای شعری از گرناز موسوی چسبانده است.
سايت اخبار روز هم صفحه‌یی را به اين فاجعه اختصاص داده است. عکس‌هایی از خاوران و اسامی کشته‌شده‌گان در اخبار روز آمده است.
حق رای زنان آسمان روزها و شب‌های من
آسمان عزيز در مورد کشتين هسلگرن اولين زنی که در سال 1921 به هم‌راه 5 زن ديگر به عنوان نماينده به مجلس سوئد راه يافتند نوشته است. در قسمتی از مطلب او می‌خوانيم:
"وقتی کشتين و ۴ زن همکار ديگرش برای اولين بار در مجلس ظاهر شدند مخالفان زيادی در اطراف خود در حيطه فعاليتهايشان در مجلس داشتند. يکی از نمايندگان در مجلس خطاب به ديگران گفته بود : ترجيح ميدهم شما را طبق سابق * آقايان محترم* صدا کنم و با اين توهين حضور ۵ زن نماينده را ناديده گرفته بود." مطلب آسمان عزيز جالب و کامل است و من نمی‌خواهم چيزی به آن اضافه کنم فقط می‌خواستم بگويم سری به اينجا بزنيد و ليست کشورها و تاريخ حق‌رای به‌دست آوردن زنان را در کشورهای مختلف بخوانيد. بعد روی اين سوآل فکر کنيد: آيا عجيب نيست که اکثر کشورها بعد از 1918 و حق رای آوردن زنان در انقلاب شوروی صاحب حق رای شدند؟ آيا سرمايه‌داری از قدرت زنان انقلابی به وحشت نيفتاده بود و با دادن حق‌رای به آنان عقب‌نشينی نکرد؟
سياه مست روی جاده‌ی نمناک
"من تو عمرم فقط يه بار سيامست کردم. يه نامزد داشتم که خيلی دوسش داشتم. عاشقش بودم اصلاً. يه روز منو گذاشت و رفت. منم رفتم رستوران چتر سفيد. يه جای دنجه تو حاشيه‌ی کيوتو. با صاحبش رفيق بودم. بعد از پنجمين بطر شراب برنجی که بالا انداختم ديگه چيزی يادم نمياد. فقط يادمه که يه ساعت بعدش داشتن منو از تو آب می‌کشيدن بيرون. اين دندونم که شيکسته می‌گن همون شب خورد به حاشيه‌ی چوبی اسکله. من که خودم چيزی يادم نمياد. سه هفته ميشد که علی غيبش زده بود. اهل ايران بود. پيانو که ميزد آدم مست ميشد. اومده بوده اينجا واسه مغازه‌ش پيانو بخره که عاشق خواهر من ميشه و سه روز بعدش باهاش عروسی ميکنه. پسر خوبی به نظر ميومد. رنگ چشاش سبز بود. يادمه دفعه‌ی اول که خواهرم با اون اومد خونه همش سرش رو مينداخت پايين. سه هفته بود که علی و نامزد من همزمان غيب شده بودن. وقتی از ايران زنگ زدن که ديگه برنمی‌گردن خواهرم هيچی نگفت. من اومدم رستوران رفيقم و سيامست کردم. هی ياد پيانو زدن علی ميفتادم و شراب ميخوردم. تو عمرم فقط همون يه بار سيامست کردم."
کسی می‌دونه سامان اين متن را از کجا کپی کرده تو وب‌لاگ‌اش يکی نيست بگه سامان جان منابع خودت رو بنويس! نکنه می‌خوای بگی اين قطعه فوق‌العاده را خودت نوشتی؟
سبيل خوابگرد
هر وقت در ليست حرفه‌یی‌های‌ام سری به خواب‌گرد می‌زنم حکما دست خالی برنمی‌گردم. اين‌بار قصه‌ی از موپاسان ترجمه‌ی فرشته ميرباقری! قبلا هم که بخش سانسور شده‌ی کتاب شوخی کوندرا را در همين وب‌لاگ و به ترجمه‌ی همين مترجم خوانده بوديد. حالا بد نيست يه تيکه از اونا اينجا هم نقل کنم:
"آهسته گفتم: "لخت شويد هلنا".
از روي كاناپه بلند شد ، لبه‌ي پايين دامنش روي زانوانش افتاد. چشم در چشم به من نگاه مي‌كرد و بعد، بي‌هيچ حرفي ـ بي‌آن‌كه از من چشم بردارد ـ آرام دكمه‌ي دامنش را باز كرد. دامن، آزاد در امتداد پاهايش به پايين لغزيد؛ پاي چپش را از توي دامن بيرون آورد، دامن را از پاي راست خلاص كرد و آن را روي يك صندلي گذاشت. حالا فقط پوليور و زيرپوش به تن داشت. بعد پوليور را با گذراندن سر از ميان آن بيرون آورد و كنار دامن انداخت.
گفت: "نگاه نكنيد."
گفتم: "مي‌خواهم ببينم."
ـ نه، وقتي كه لباس‌هايم را بيرون مي‌آورم نه."
متن کامل قسمت سانسور شده را برويد در خواب‌گرد بخوانيد:
"راستی جهت يادآوری بد نيست بدانيد که رضا قاسمی عزيز در دوات قبلا متن کامل رمان "آهسته‌گی" ميلان کوندرا را که توسط دريا نيامی ترجمه شده است و اچازه‌ی انتشار پيدا نکرده است را آورده. قسمتی از آن را همين‌جا نقل می‌کنم کامل‌اش را برويد خودتان در دوات بخوانيد:
ـ تو بار‌ها گفته‌ای که يه‌روز داستانی خواهی نوشت که حتی يک کلمه حرف جدی نداشته‌باشه‌. چرندياتی برای لذت شخصی‌. نکنه وقتش رسيده‌؟ فقط می‌خوام به تو هشدار بدم که احتياط کن‌!
سرم را باز‌هم بيش‌تر تکان می‌دهم و او می‌گويد‌:
ـ ‌يادت می‌آد مادرت چی گفت‌؟ صداش هنوز توی گوشم هست‌. انگار همين ديروز بود‌: «‌ميلانکو‌! اين‌قدر با همه‌چيز شوخی نکن‌! هيچ‌کس منظورت رو نمی‌فهمه‌. همه رو از خودت می‌رنجونی و مردم از تو بيزار می‌شن‌»‌. يادت می‌آد‌؟
ـ ‌بله‌.
ـ ‌به‌تو اخطار می‌کنم‌. جدی بودن تو رو حفاظت می‌کرد‌. جدی نبودن يعنی لخت و برهنه جلوی گرگ‌ها وايستادن‌. و خوب می‌دونی که گرگ‌ها منتظرت هستن‌..."
اما چيزی که باعث تعجب من می‌شه اين نيست که اين کتاب در ج.ا. اجازه‌ی چاپ پيدا نکرده! اينه که اصلا چطور اين کتاب برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد ج.ا. ارئه شده است؟! يعنی واقعا انتظار داشتند اين کتاب در شرايط فعلی جامعه ما چاپ شود؟ بد نيست قسمت ديگری از آن را بخوانيد:
"ژولی که اصلاً چيزی در‌باره پونتوَن نمی‌داند فرياد می‌زند‌: «‌اصلاً قرار نيست منو از پشت بکنی‌»‌. در‌واقع حتی خطاب ژولی هم به تماشاچيانی است که در آن‌جا حضور ندارند‌، اما می‌توانستند حضور داشته‌باشند‌. آيا او هم تحسين آنان را می‌خواهد‌؟ بله‌، اما او آن را فقط برای خوشايند ونسان می‌خواهد‌. او می‌خواهد تماشاچيانی ناشناس و نامرئی برايش کف بزنند تا مردی که او برای آن شب و کسی چه می‌داند شايد بسياری شب‌های ديگر برگزيده‌، دوستش داشته‌باشد‌. ژولی دور استخر می‌دود و دو پستان برهنه‌اش به‌گونه‌ای دل‌نشين به جلو و عقب تاب می‌خورند‌.
کلمات ونسان باز‌هم جسورانه‌تر می‌شود‌. تنها چيزی که زنندگی آن‌ها را کمی پنهان می‌کند لحن استعاره‌ای حرف‌هايش است‌.
ـ می‌خوام با کيرم تو رو از وسط سوراخ کنم و به ديوار بدوزم‌!
ـ اصلاً قرار نيست منو به‌جايی بدوزی‌!
ـ ‌تو رو روی سقف استخر به صليب می‌کشم‌!
ـ ‌اصلاً نمی‌ذارم کسی منو به صليب بکشه‌!
ـ من سوراخ کون تو رو تکه‌پاره می‌کنم که همه بتونن ببيننش‌!
ـ قرار نيست اين‌جا چيزی تکه‌پاره بشه‌!
ـ می‌خوام همه بتونن سوراخ کونتو ببينن‌.
ـ هيشکی نمی‌تونه سوراخ کون منو ببينه‌.
در همان لحظه دو‌باره صدا‌هايی از فاصله بسيار نزديک شنيده می‌شود‌. صدا‌ها انگار قدم‌های سبک ژولی را سنگين می‌کنند و به او امر می‌کنند که بايستد‌. ژولی بنا می‌کند به جيغ زدن و داد‌و‌فرياد کردن‌، مثل زنی که دارد مورد تجاوز قرار می‌گيرد‌. ونسان می‌گيردش و با او روی زمين می‌افتد‌. ژولی با چشم‌های گشاد باز نگاهش می‌کند و منتظر است که مرد در او دخول کند‌. عملی که ژولی پيشاپيش تصميم گرفته از آن ممانعت نکند‌. پا‌هايش را از‌هم باز می‌کند‌. چشم‌هايش را می‌بندد و صورتش را کمی به کنار بر‌می‌گرداند‌."
ماجرای سردبير:خودم
در هفته‌ی گذشته حسين درخشان که از بسته شدن وب‌لاگ‌اش در بعضی از آی‌اس‌پی‌های ايران ناراحت بود از بقيه وب‌لاگ‌نويسان و خواننده گان وب‌لاگ‌اش خواسته بود نسبت به اين عمل مخابرات اعتراض کنند و خود او هم نامه‌یی به وزير مخابرات خاتمی نوشته است و در آن آزاد شدن وب‌لاگ‌اش را خواسته است. البته خوش‌بختانه وب لاگ سردبير:خودم در سطح وسيعی بسته نشده است عدم کاهش قابل ملاحظه‌ی خواننده‌گان اين وب لاگ هم خود شاهدی بر اين موضوع است. با اين حال چندی قبل به همت نيما در گردون بيانيه‌یی به نام "وب‌لاگ‌های‌مان را آزاد کنيد" منتشر شد که دوستان زيادی هم آن را امضا کردند اما متاسفانه آقای درخشان فعاليت چندانی برای گسترش اين اقدام انجام نداد با اين حال به نظر من همه‌ی ما بايد علی‌رغم دوستی‌ها و دشمنی‌های‌مان در مقابل سانسور وب‌لاگ‌ها متحد عمل کنيم آن هم نه به عنوان شهروندان ايرانی که به عنوان ساکنان ده‌کده‌ی جهانی! نامه نوشتن به کسی يعنی رسميت بخشيدن به او اگر ما وزير بودن آقای معتمدی را قبول داريم پس بايد به قوانين جمهوری اسلامی هم احترام بگذاريم در قوانين ايران انتشار مطالبی حتا مانند آن‌چه در وب‌لاگ محافظه‌کاری مانند سردبير:خودم نوشته می‌شود قانونی نيست چه برسد به مطالب وب‌لاگ‌های غير محافظ کار! اين که وب‌لاگ‌ها بسته نشده‌اند و يا نويسنده‌گان وب‌لاگ که در ايران می‌نويسند تحت تعقيب قرار نمی‌گيرند از اصل اين حضرات نيست از ترس‌شان است. مثلا سال‌ها بود که در اين کشور نمی‌شد نامی از 16 آذر برد. يادم نمی‌رود وقتی دانش‌جو بودم با ترس و لرز به صورت دستی يا با کپی در باره‌ي 16 آذر می نوشتيم و در بين دانش‌جويان پخش می‌کرديم حالا 16 آذر تله‌ويزيون برنامه‌ی اختصاصی پخش می‌کند! اين‌ها عوض نشده‌اند ما قوی شديم! قدرت خود را دست کم نگيريم و آزادی‌مان را گدایی نکنيم.

هفته‌ی هم‌جنس‌گرایی
دنيای نامتجانسی شده است دنيای ما. در سویی اوليه‌ترين حقوق انسانی مورد ترديد است و به‌ساده‌گی سلب می‌شود و به سلب‌شدن‌اش افتخار هم می‌شود در سوی ديگر حقوق انسانی دارد وسيع‌ترين گستره‌ها را کشف می‌کند. موضوع هم‌جنس‌گرایی هر چند در جامعه ما به شدت توسط حکومت و سنت سرکوب می‌شود و صورت مسئله‌ی آن پاک شده است اما به عنوان موضوعی قابل بحث و معضلی برای بسياری از جوانان و خانواده‌ها موضوع قابل طرح و بحثی است. دوستانی که به ضلع شرقی پارک دانش‌جو مراجعه کرده باشند حتما تعداد زيادی از هم‌جنس‌گراهای جوان را که آن قسمت پارک را به خود اختصاص داده‌اند ديده‌اند.
به هر حال هفته‌ی گذشته هفته‌ی هم جنس‌گراها بوده است و در کشورهای پيش‌رفته‌ی صنعتی راه‌پيمایی‌هایی صورت گرفته است.مهشيد عزيز عکسی از مراسم هم‌جنس‌گرايان در استکهلم انداخته و زيرنوشته: "اگر روز شنبه در استکهلم بوديد . مرا در کنار دوستان همجنس گرايم در صف کارناوال جستجو کنيد." در مورد هم‌جنس‌گرایی مهشيد مفصل و دقيق نوشته چکيده‌ی حرف‌اش اينه:
"در خاتمه فقط می گويم که انسان همجنس گرا بيمار نيست. انسانی است بسيار عادی که به شيوه ای ديگر زيست می کند. اين شيوه او را نه برجسته می کند و نه حقير. تنها متفاوت. تفاوت را منفی ندانيم . دنيای همگون جای زيبايی برای زندگی نيست. دنيا پر از رنگ است و هر کدام از ما رنگی از رنگهای دنيا. شايد سليقه ما رنگی را نسبت به رنگ ديگر متمايز کند اما اين نشان برتری آن رنگ نسبت به ديگران نيست. رنگين کمان را به خاطر بياوريم. و دنيايی رنگارنگ برای يکديگر و تمام مردم جهان آرزو کنيم."
من تقريبا با تمام حرف‌های او موافق هستم اما چون‌چرایی هم درباره‌ی آزادی فردی دارم که بماند برای بعد. در نظرخواهی مهشيد عزيز می‌توانيد نظرات مختلف دوستان موافق و مخالف را بخوانيد. نوشته‌های قبلی مرا در مورد هم‌جنس‌گرایی می‌توانيد در اين‌جا‌ها بخوانيد:
رياضيات، فيزيك، پنكفلوديش و آزادی‌های فردی
لورل و هاردی و بحث هم‌جنس‌‍گرايی
خدا خالق انسان است يا طبيعت؟
ادامه‌ی بحث آزادی‌های فردی
چکيده‌ی حرف من در نوشته‌های قبلی اين است:"دو انسان در محدوده‌ی روابط بين هم ديگر مختارند هر گونه ارتباطی كه می‌‍خواهند داشته باشند. در محدوده‌ی اجتماعی منوط می‌‍شود به پذيرش اكثريت آن جامعه كه بايد با روش‍های دمكراتيك نظر اكثريت اعمال شود." روی واژه‌ی "اختيار" و "دموکراتيک" مکث کنيد!
در مورد هم‌جنس‌گرايان داستان کوتاه بسيار زيبایی در شب‌هزارودوم خواندم که شما را دعوت به خواندن‌اش می‌کنم.
شيوای عزيز در فرياد بی صدا خيلی وقت پيش مطلب مفصلی در باره ی هم‌جنس‌گرایی نوشت و چند عکس از هم‌جنس‌گراهای ايرانی زن و مرد در مقاله‌اش درج کرد.
در اينجا مقاله‌یی منتقدانه نسبت به هم‌جنس‌گرایی نوشته شده است.
در وب‌لاگ‌گردی‌ام در اين خصوص وب‌لاگ دختری به نام ليلا را پيدا کردم که هم‌جنس‌گراست اما چون عکس‌های در آن منتشر شده بود که موافق آن نيستم و جنبه‌ی علمی نداشت و صرفا تحريک کننده و پرنو بود از لينک دادن به آن معذورم!
در کاپوچينو هم قبلا مقاله‌یی در مورد هم‌جنس‌گرایی نوشته شده بود که متاسفانه پيدای‌اش نکردم.

وب‌لاگ‌گردی‌های يک دقيقه‌یی!
- دوستداران لوئيس بونوئل چند روز ديگر فرصت دارند تا مطالب و مقاله‌های خود را برای بزرگ‌داشت اين سينماگر افسانه‌یی برای برگزارکننده‌گان مراسم ارسال کنند. اصل و فرع خبر را در وب‌لاگ بزرگ‌داشت لوييس بونوئل بخوانيد.
- اگه خاکستری را تا به حال نخونديد خب سری بزنيد. خاکستريه ديگه سياه و سفيد و زشت و زيبا در هم عرضه می‌شه.
- وجدان افراد مثل ساعت خود آنها است .همه ادعا دارند که ساعتشان دقيق کار می کند. اين را کورش عزيز از قول ولتر در خطوط نوشته. نکته‌ی جالب برای من در اين جمله کارکرد ساعت در زمان ولتر بود.می‌دانيد در آن زمان تنظيم کردن ساعت خودش موضوعی بود! ساعت‌ها هر 12 ساعت بايد تنظيم می شدند و داشتن ساعت مبنا خيلي مهم بود. ساعت سردرشهرداری‌ها برای اين کار بود. بعدها راديو جای آن را گرفت!
- سامان سرگردون مطلبی نوشته براي استفاده از ليست‌های Blogrolling برويد و بخوانيد و محظوظ شويد. اما بدانيد و آگاه باشيد که اين سامان خان با کچل کردن سر بعضی‌ها استاد شده فاتحه‌یی هم نثار آن بعضی‌ها بکنيد! ("بشکنه دستی که نمک نداره!" صدای سامان را بعد از خواند متن فوق با گوش هوش شنيدم!)
- راستی حرف حرف می‌آره ما نفهميديم سامان بعد از سياه مست کردن مطلب فوق‌الاشاره را نوشته يا قبلش! جريان سياه مست کردن سامان خان را ،که چشم ما روشن، در افاضات بالایی خوانديد و به هر حال می‌توايند برويد روی جاده‌ي نمناک يک بار ديگر بخوانيد!
- آرمين عزيز عکس ديدنی از چه‌گوارا چسبونده رو ديوار وب‌لاگ‌اش نه که فکر کنيد يه عکس معمولی، عکس چه‌گوار نيمه لخت کنار يه خانم که ظاهرا مادر چه است.
- اين هم يه حرف حساب از پروردگار، باری‌تعالای خودمان "خوبی اين جا اينه که تو جهنم کوی دانشگاه نداريم ملت بيان دمش هی شلوغ کنن! تو بهشت هم که قربون مومنين برم همه تو کار حوری و قلمان هستن و سرشون حسابی گرمه!"
- "سوسياليسم....اب طالبي.....اپراي كارمن" داستانک درخشانی از شقايق نويسنده‌ی وب‌لاگ اتاقی از آن خود. برای اين که مشتری شيد چند خطش رو می‌ارم:"...رد پاهاي خيسم رو موكت ميمونه.قطره قطره اب از لاي موهام مي چكه و منو ياد روزاي باروني ميندازه.دون دوناي تيره بارون رو اسفالت خاكستري خيابونا.براي اين كه زير نگاهش نباشم پيش پدرم ميرم.پشت به پنجره باز ميشينم..."
- قرار در رخت‌کن خاطرات اين متن "( جمعه 17 مرداد ، ساعت 10 صبح ، ميدون تجريش ، دم شهرداري ، ناهار بياريد ، ميريم جمشيديه ، بقيه اطلاعات در بلاگ خاطرات كودكي ، اين متن تا جمعه 17 مرداد تكرار ميشه )" تا جمعه تکرار بشه من که نفهميدم چرا؟ ظاهرا بچه‌ها با خودشون گفتن چرا هميشه ديگران بخورند خبرنگارا تماشا کنن حالا که روز 17 مرداد روز خبرنگاره ما می‌خوريم تا ديگران تماشا کنن!
- دوستانی که به سينما و تآتر و ادبيات علاقه‌مند هستند حتما سری به يک عاشقانه‌ی آرام بزنند! اندک جای‌ست برای زنده‌گی!
×××
از همه‌ی اين‌ها گذشته اين نه صدمين مطلبی بود که در اين‌جا نوشتم! شبح به اين وراجی نوبره والا!

August 1, 2003 12:38 PM | TrackBack

عبد 18:53 @ Sun, 13 Jun 04

عغبعتغب


محمد اكسپرس 10:54 @ Wed, 26 Nov 03

لطفا برام بنویس که چگونه میتونم یه وبلاگ داشته باشم .


11:18 @ Sat, 8 Nov 03

AUTHOR:
EMAIL:
IP: 65.162.184.6
URL:
DATE: 11/08/2003 11:18:11 AM


Saeed 1:50 @ Thu, 7 Aug 03

خيلي جالبه شبح اشكارا حساب دو انسان را در محدوده روابط بين همديگر چنان مختار ميداند تا مثلاً هر گونه ارتباطی كه مي‍خواهند بتوانند داشته باشند. بعد معلوم نيست چطوري همان دو انسان توي خلأء قبلي حالا چنان ساحت اجتماعي عيني بخود ميگيرند كه نه تنها ميبايست در نفس همان روابط مباح ”شبح ـ بخشيده“ خود ترديد بورزند بلكه ميبايست در تعارض الگوي ذوقي و اختياري خويش با اجماع اكثريّت آنهم در قلمرو محدود‌ اجتماعی روابطشان يكهو منوط ب‍شود به پذيرش عرف آن جامعه. باري، نتايج عجيب و غريب ديگر پيامدهاي مترتّبه است بر منطق حرفش كه بله مشروعيّت قاعده و اعتبارش را هم مي آئيم مبتني بر روش‍های دموكراتيك، لابد رأي گيري، و تبعاً ادخال نظر اكثريت و اعمالش به آن ميدهيم. شبح جان؛ از كي تا بحال در دموكراسيهاي جهان درباره ارزشهاي مربوط به اخلاقيات داخل اتاق خواب مردمانشان رأي ميگيرند تا نوبت اين باشد و بفرض چنين كاري چگونه مطاع خواهد شد؟! معلوم است كه مطابق نتايج برآمده از دايكاتومي اخلاقي شبح همجنسگرايان در هيچ جامعه اي واجد همان حقّ دونفره خويش آنهم بطور معنادار و محصّل نخواهند شد؛ چون دست مهندسي تكامل آنهم از براي ترميم ژنهاي موتاسيون شده اصولاً هموسكشواليتي را در كلّ طبيعت راه مناسبي از براي زاد و ولد و كپي ژنها بنسل بعدي قرار نداده است؛ هر چند كه اينراه را بارها تست كرده و مثلاً سوسماركهائي مكزيكي هستند كه يا همجنسبازند، همگي ماده هستند و يا مانند كرمهاي پهن دريائي اصولاً سكس/جنس آنها تا قبل از مواجهشان با هم معلوم نيست و فقط در جريانن عشقبازيست كه يكي تن به مادينه شدن و قبول دخول نرينگي ديگري در اندام خود ميشود؛ كه معمولاً تابع اندازه و قدرت آنهاست در مقايسه با يكديگر و بخصوص در حين عمليّات كذا :-) بگذريم...
اشكال منطق بسيار كلاسيك و دولايه شبح در قرار دادن شخص و اجتماع در مقابل يكديگر از براي حلّ و بحث معارضتها و تضادهاي مربوط به علم الاخلاق همين يك گام لرزان بجلو برداشتن اوست و سپس بلافاصله دوگام يا ركاب بعقب زدن متعاقبش كه شاهديم. كما اينكه روش، كه در ضمن جزو يكي از ابتدائيترين پيشنهادهاي معلّمين اخلاق از سپيده دم تمدّن بوده است، مزبور بجز افزودن بلغم و صفراء و گره ها را هر چه بدتّر و آشفته تر در يكديگر پيچاندن نتيجه ديگري ندارد.
دوستان؛ يك اصل ساده در حين ارائه تزهاي اخلاقي:
هميشه به تبعات منطقي و نتايج مضمر و غير قابل پيشبيني و التزامي و تلويحي احكامتان آنهم با توجّه به عينيّت پراگماتيكشان در شرايط متفاوت جامعه خود و ديگران بنگريد. يعني در قالب يكسري تستهاي شرطي به عواقب حكم خود هم كمي بينديشيد و نه آنكه چراغ قوّه را صاف بتابونيم توي چشمهاي خودمان تا نورش مايه قنج زدن دلامون بشه تا بعد فرياد برآوريم كه: ”... يـــوركا...! “


Saeed 1:02 @ Thu, 7 Aug 03

من نه با نظريّه مهشيد در مورد رنگ و وارنگ و شهر فرنگ و از همه رنگ موافقم و نه با نظر شبح به تعريف آزادي دو لايه.
اشكال وارد به مهشيد:
از حول هليم، آزادي دموكراتيك و مبتني بر مواد سي مادّه اي حقوق بشر و مثلاً پراكتيس آن توسّط يكعدّه همجنسگرا، افتاده توي ديگ، توجيح اينكار به لحاظ اخلاقي. چرا توي تظاهرات فاشيستها شركت نميكني؛ خوب آنها هم اقليّتند هم عاقل و هم دلايل خودشان را دارند بالامجان! مثال ديگري بزنم؛ اگر شما از حقّ خودت استفاده كني و در دادگاه به جرمت اعترف نكني اين دليل نميشود كه ادوانتج شما از براي استفاده از چنان حقّي موجّه كتمان حقيقت است. مهشيد بيخودي از آزادي يكعدّه همجنسباز چنان به شعف آمده و ذوق زده شده كه انگاري اين راه و روش مناسبيست واسه زندگي. بعد هي يكرشته دلايل كسل كننده و تكراري رديف ميكند كه بله اينها رواني نيستن، آدم حسابي توشون زياده، فلانند و پشمدانند و كذا؛ خوب مثلاً رواني و بيمار نباشن مگه آدميكه كه كار زشت ميكنه بايد حتماً يك تختش كم باشه يا هر كاري آدمهاي نرمال كردن خوب و مجاز و جالبه؟! بعبارت ديگر من نميفهمم به مهشيد چه مربوطست كه برخي راه و روش همجنسبازانه را از براي ارضاءِ نيازهاي جنسي و عاطفي و خلاصه معنا كردن زندگانيشان مناسبتر ميدانند؛ مگر اينكه خودش نيز يكي از همانها باشد و اين نوع آميزش را وافي به خوشوقتي و مثلاً صواب بداند! و سؤال ديگرم از او اينست كه فرض كنيم همجنسبازي در يك جامعه از حالت استثناء خارج شده و قاعده بشود آيا او به هدف خودش رسيده است و آيا اين نحوه مطلوب زندگيست؛ اگر نيست سنگ آنها را اينچنين و بخصوص سطحي بسينه زدن يعني چي و مبتني بر چه رشته استدلالهاي روشن و عيني؟! البتّه چالشهاي بسياري در رابطه با برخورد سطحي او با اين قضيه مطرحند كه حال طرحشان را بيش از همين ندارم.


golku 15:09 @ Wed, 6 Aug 03

ابعاد قتل عام سال ۶۷ بعد از اينکه اينها بروند مشخض خواهد شد. با همين محدوديت هاهم باز شنيده ها را نميشود هضم کرد.اعدامهای دسته جمعی...دارهای گروهی در گوهر دشت...دادگاههای یک دقیقه ای... اين که اجساد رابا کاميونهای يخچال دار می آوردندو در گودال ها می انداحتند.
در جايی خواندم که کشيشی یکی از اين کاميونهاراميبيند و به خانواده ای خبر ميدهد. که نيمه شب می آيند و با دست زمين را به دنبال عزيزانشان ميکنند. يکی از اجساد عکس ميکيرد. عکس مشهوری که صورت شهيدی را نشان ميدهد و در اکثر سایتها هست. حانواده آن شهيد بعد از سالها بی خبری آن عکس را در جایی می بينند و می فهمند که پسرشان در خاوران است.
برحلاف نوشته حانم ميهن روستا خاوران محل دفن تنها چپ گرايان نيست. کسی نمی داند چه تعداد مبارز و با چه عقايدی درآنجا دفن شده اند. همان شهيدی که عکسش را گرفته اند از مجاهدين بوده است. بايد حقايق را درست گفت. هر جان شيفته ای که در آنجا خفته آزاده ای است که جايش در روز آزادی حالی خواهد بود. ياد شان گرامی باد...


katbalou 19:09 @ Mon, 4 Aug 03

اون تکه کتاب میلان کوندرا رو که گذاشته ای اون بالا الان خوندم. دفعه پیش اون تکه رو نخونده بودم. کتاب های میلان کوندرا خیلی من رو عصبی و ناراحت می کنه. والس خداحافظی رو کامل خوندم اما به نظرم اومد که با وجود توانایی و هنر نویسندگی که میلان کوندرا داره همیشه میاد یه سری زیادی بدی و سختی و نابسامانی رو می کنه شکل یه تکه آجر گنده و محکم می کوبه توی مخ آدم. من که تا یه مدت بعد از خوندن کتابهای میلان کوندرا حالم بد می شه. معمولا ترجیح می دم نخونم.
شبح جان بهت خوش بگذره


pooyandeh 18:57 @ Mon, 4 Aug 03

ممنون که به من جواب دادی،موفق باشی.


آزاد ياسمين 17:21 @ Mon, 4 Aug 03

سلام ، از اينکه به وبلاگ من سر زدی ، خيلی ممنون . حکمت رايت کليک اين بود که اگه خواستم عکسی تو وبلاگ بزارم که نميخوام دست کسی بيوفته ، کسی نتونه کپی کنه ، جيزه هم به همون بر ميگرده
موفق باشی


zahra 14:57 @ Mon, 4 Aug 03

خواستم بگم صدمين نوشته مبارک :)
وای چقدرم زود اومدم :(:(:(:(
زهرای به اين وقت شناسی هم نوبره والا:)


مامان و بابا و دخترشون 12:20 @ Mon, 4 Aug 03

سلام
يادم رفته بود که بهتون بگم اين دستخط رو به خاطر شما گذاشته بودم


شكارچي 11:52 @ Mon, 4 Aug 03

سلام شبح عزيز
نميدوني چقدر اين نمايشگاه جالبه.جاي تو كه حتما خاليه.
دلم ميخواست كه چند تا از بچه هاي تهراني هم بودند.
تا ۵ شنبه هست هركي دوست داره بياد.
موفق باشي و پاينده.
راستي !
شبه نهصد شماره اي هم نوبر والا....


خطوط 11:48 @ Mon, 4 Aug 03

سلام..ممنون برای آمدنتان..راستش خطوط یک وبلاگ جمعی هست ..نویسنده های اون هم هم خانم هستند و هم آقا..و افراد گوناگونی هم هستیم..از ادبیات و جامعه شناسی گرفته تا علوم پایه..باز هم
منتظر نظرات انتقادی شما هستیم..


عمو حميد 9:25 @ Mon, 4 Aug 03

خودت که شبحي ،
نوشته هاتم که شبحيه ،
طعم لبتم که شيرينه ، اونم بزار شبح !!


yalda 23:42 @ Sun, 3 Aug 03

خسته نباشی‌.


سامان 22:09 @ Sun, 3 Aug 03

گفتم چرا اين چند روز هی دچار عطسه و آبريزش بينی می‌شدم. دو روز رفتم مسافرت ها. متهم به کپی کردن نشده بودم که شدم! با اين وجود هر چه که از دوست رسد نيکوست. شبح جان برای من افتخار بزرگيه که برای بار دوم اين همه در وبلاگ‌گردی‌های آدينه‌ات به خانه‌ی محقر من توجه کرده‌ای.
در مورد فاجعه‌ی تابستان ۶۷ راستش من اون موقع کوچکتر از آن بودم که چيزی به يادم مانده باشد. امروز هم کاری جز ابراز خشم و انزجار از به وقوع پيوستن چنان وقايعی و مسببان مستقیم و غیر مستقیم آن از دستم بر نمی‌آيد.
در مورد عقب افتادن انجام کاری که وعده داده بودیم پوزش ما را بپذیر. این روزها سرمان کمی شلوغ است. ولی چرا فقط مرا به این گناه مجازات می‌کنی؟ این نیما خان عصیان هم با من شریک جرم است!
شاد باشی. نهصدمين مطلبت هم مبارک.


pooyandeh 20:10 @ Sun, 3 Aug 03

ممنون از اين که به من سر زديد اصلا دير نشده باز هم بياييد. می شه بگيد بلاگمو از کجا پيدا کرديد؟ خوشحال می شم بدونم.


شبح 18:24 @ Sun, 3 Aug 03

توجه !! توجه !!!!! توجه !!!!!!!!!!
در اين‌جا پيامی نوشته شده بود که با اصول اين صفحه هم اهنگ نبود به همين دليل حذف شد!
خواهش میکنم اين جا را محل تصفيه حساب های شخصی خود نکنيد!
روی ديوار بعضی از محل های شهر نوشته است خدا پدر و مادر کسی را که اينجا آشغال بريزد لعنت کند!
خواهش می‌کنم مرا قاطی دعواهای خود نکنيد!
با سپاس و دوستی!
و نصيحتی پدرانه اگر ذره‌یی گيرم بسيار اندک وجدان اجتماعی داريد سرزمين ما دوران حساسی را پشت سر می‌گذارد کاری نکنيم که وقتی فرزندان‌مان روزی از ما پرسيدند در اين روزها و ماه‌ها چه می‌کرديم شرمنده شويم!


morteza 17:04 @ Sun, 3 Aug 03

من هم از آشنايی با اين صفحه اينترنتی شما خوشحال شدم .
ضمنا وبلاگ من کلی قاطی کرده .
بای


سولانژ 17:02 @ Sun, 3 Aug 03

شبح جان مرسیییییییییی، دوستت دارم ... راستی نوشته بودم تشکر مخصوص بابت آهستگی ...


مامان و بابا و دخترشون 14:25 @ Sun, 3 Aug 03

سلام
ممنون که اومديد
البته من قرار بود بيام دعوتتون کنم که شما ما رو شرمنده کرديد
با سپاس
بابای فاطمه


سولانژ 12:30 @ Sun, 3 Aug 03

سلام .. دستت درد نکنه شبح جان .. موندم معطل که به کدوم سر بزنم ... تشکر مخصوص بابت


نوشی 10:12 @ Sun, 3 Aug 03

نهصدمين نوشته شما مبارک. معلومه که بسيار دقيق هستين. چون من هنوز نميدونم چند تا نوشته دارم راجع به جوجه ها، چند تاشو پابليش کردم و چندتاش مونده. بخاطر دقت نظرتون تحسينتون ميکنم. در مورد خاوران هم.... تلخی اين جريان تا روزی که زنده ام در جانم ميمونه. گاهی اونقدر عميق که فکر ميکنم نکنه من با همين تلخی زاييده شدم...


pedram 10:02 @ Sun, 3 Aug 03

سلام
من با اجازه (شايدم بی اجازه !) به شما لينکيدم
شما هم يه لطفی بکن يه لينک به ما بده که ملت بيان يه کم تو بلاگ ما چرخ بزنن
پيشاپيش ممنون از لطف بيکران شما


داريوش شاهد 4:11 @ Sun, 3 Aug 03

سال / سال نکبت بود / سال / سال محنت بود / سال ِ بي خدائي بود / تابستان بود و من در گرما گرم اين سالمرده گي / تن ِ نحيف و رنجوري را ميديدم / كه بي صدا / ذره ذره / قطره قطره / آب ميشد و / ميمرد / و من / بي خبر از واقعه تلخ تابستان / بي دليل / آتش را / آتش سرب گون را / متهم ميكردم / و ميرفتم / با روزينامه هائي بر دست / از براي ارتزاق / ميرفتم و ميگفتم / باز اين چه نقمتي ست / كه آشيانه هاي پرنده گان بي تمنا را / پريشان كرده است. / خاوران ، اين نزديكترين واژه زندگي من / دير زماني بود كه در گوشم نجوا ميشد / خاوران / خاوران / خاوران / و من ميرفتم و ميگريستم / بي آنكه بدانم / بي آنكه بخواهم / آري من ديدم / به چشمان خود ديدم / به گوشهاي خود شنيدم / چرا كه دير زماني بود / خاوران / نزديكترين ماواي من و خانواده ام بود / يادم باشد / باز بگريم / يادم باشد / باز بميرم / تا باز متولد شوم / و باز بميرم / و چه بي دليل آتش را / متهم ميكردم.
داريوش شاهد 11 آمرداد 82


پوریا 2:26 @ Sun, 3 Aug 03

اينجا جدی جدی شهر فرنگ غارنشيناست! همتت هميشه بلند.


Amir 0:53 @ Sun, 3 Aug 03

دوربايد شد از اين خاک غريب..


پانته آ 0:42 @ Sun, 3 Aug 03

اميدوارم هميشه به همين وراجی بمونی!

در مورد اون تابستون سياه بايد بگم که من بچه بودم و نميدونستم. الآن هم نميدونم اگه اينطور نبود فرقی ميکرد يا نه. ميخواستم چيکار کنم؟ در اون خفقان چه راهی بود جز در کنار اونها ايستادن و مردن؟ نميدونم. شما ميدوني؟


آسمان 0:24 @ Sun, 3 Aug 03

سلام شبح جان ...
ميدونی من فکر ميکنم اين رمانهای ميلان کوندرا مثل نقاش های کو بيسم که با نگاه اول نميشه ازش سر درآورد ، ميماند. بايد به عمقش فرو رفت و چند بار خوندشون تا به رازهای نهفته در اونها پی برد!!!


هاله 20:58 @ Sat, 2 Aug 03

شبح عزيز، خيلی متشکر از مطالب آدينه ات.


موج نو 19:38 @ Sat, 2 Aug 03

سلام و درود ، از اطلاع رساني بسيار خوب و ارزشمندتان ممنونم .


shaghayegh 16:56 @ Sat, 2 Aug 03

لینکها بد جور خوب بودند.راستی اون داستانک!تصویری خیلی واقعی از روزهای منه....!
جمعه ها سر زدن به شبح واجبه!!ااین همه یه صفحه پر و خوب!!نوبره والا!


آبی 16:15 @ Sat, 2 Aug 03

شبح عزيز...خوشحالم که اينبار لينک هات بيشتر بود...با هر شليقه ای جور در می اومد....
ممنونم از نظر زيبايتان....
باور کنيد ديگه نمی دونم چی بگم...
از ظرفيت من خارجه...
نهصدمين مطلبت هم مبارک باشه...
انشالله يه روزی جشن نه هزارمين مطلبت رو همينجا بگيريم....
شاد باشی...
يا حق!


سينا هدا 12:26 @ Sat, 2 Aug 03

شبح جان!
سال ۶۷ ازبيابان آمده بودم قيلم تاروكوفسكي ببينم، اتفاقا يكي از سالنهاي عصر جديد بود.
اما خبر را آنجا نشنيدم. بلكه آثار آنرا ديدم!
جنايت فجيعي بود! و البته از مصلحان بشريت زياد بعيد نبود!
يادشان گرامي!
در آن سالها براي ملاقات يكشنبه صبحها مادرم را ميبردم به قزلحصار و گاه اوين ...در آن سالها چقدر در پشت ديوارهاي بلند قزلحصار و اوين شاهد دربدريهاي خانواده هاشان بودم ... و آخر الامر هم آن بي رحمي فاجعه بار...
يادشان گرامي باد.


امیدِ میلانی 6:26 @ Sat, 2 Aug 03

کتبالوجان، دموکراسی و مفهومِ رأی‌گیری پیش از اجرایَ‌ش در فرانسه در انگلستان به اجرا در آمده بود، و انگلستان را، هرچند جمهوری نیست، ولی می‌توان قدیمی‌ترین دموکراسی‌یِ جهان خواند.
امیرجان، این‌کشتن‌ها البته جنایتِ بسیار بزرگی هستند (شاید حتی بزرگ‌تر از بعضی نسل‌کشی‌هایِ رخ‌داده در تاریخ)، ولی نسل‌کشی نیستند؛ نسل‌کشی چنان‌چه از اسمَ‌ش بر می‌آید منظور کشتنِ افرادی به خاطرِ نژادِشان اَست، مثلِ کشتنِ یهودی‌ها به خاطرِ بنی‌اسرائیلی بودن، یا کشتنِ کردها به خاطرِ کردبودن.


katbalou 2:42 @ Sat, 2 Aug 03

قطعه ای که از سامان گذاشته بودی قشنگ بود اما غمگین. با مهشید در باره همجنس گرایان کاملا موافقم. کاملا درست میگه. درباره حق رای زنان فراموش نکنیم که حق رای مردان نیز با سعی و تلاش فراوان به دست آمد. تا قبل از انقلاب فرانسه جمهوری در دنیا وجود نداشت و بنابراین رای هم معنای چندانی نداشت. گرچه که جریان مبارزات زنان برای به دست آوردن حقوقی برابر با مردان حکایت تلخی است. تلخ تر حکایت ایستادگی مردان در برابر فریاد زنان در به دست آوردن حقوق است. گرچه که شک ندارم بسیاری آزاد مردان دوشادوش زنان در جهت احقاق حقوقشان تلاش کردند.
سال ۶۷ من سال اول دبیرستان بودم و اصلا از جریان خبر نشدم تا همین سالهای اخیر. خیلی اهل سیاست نیستم. اعصابم خرد می شه بنابراین خیلی سعی نمی کنم از اخبار خبردار بشم.
شبح جان بهت خوش بگذره.


amir 2:04 @ Sat, 2 Aug 03

اون سال چند تا از دوستای پدرم در حالی که از تمام شدن دوران محکوميتشون چند ماه بيشتر نمانده بود اعدام شدن اگه کشتن کسايی که به جرم هواداری ساده به چند سال زندان محکوم شدن به خاطر جریانی که درش هیچ نقشی نداشتن اگه نسل کشی نیست پس چیه


سپینود 1:28 @ Sat, 2 Aug 03

سلام. خیلی پربار می نویسید. گاهی آرزو میکنم کاش یک شبانه روز ۲۸ - ۳۰ ساعت بود . اما بعد متاسف می شوم ... از این عصر سرعت . و دلتنگ.


shaghayegh 22:20 @ Fri, 1 Aug 03

ماجرای این تابستان رو زیاد از پدرم شنیدم و خوشحالم که اینجا خوندمش.


nojavan 22:20 @ Fri, 1 Aug 03

کاش آدرس ليلا رو هم مينوشتی!


آرمان 22:16 @ Fri, 1 Aug 03

شبح گرامی خسته نباشی بسیار جالب بود. و راستی در مورد حک شدن دوستت پاگنده خبری نداری؟


banoo 21:43 @ Fri, 1 Aug 03

قشنگ بود ولی در کل يه عيب کوچولو داشت راستش خيلی طولانی بود;)


آواي زمين 20:08 @ Fri, 1 Aug 03

سلام ، نه صدمين مطلبت مبارك!!!!!!!!


سوفیا 18:56 @ Fri, 1 Aug 03

اوه !چه وبلاگ گردی مفصلی!خسته نباشی شبح جان(: نهصدمگیت هم مبارک !!


اذر 18:39 @ Fri, 1 Aug 03

شبح عزيز . در اين دنياي مجازي بي هيچ ترس و واهمه اي ميتوان حقايق را يافت . با دانستن حقايق است كه ميتوان ادمها را بدون ماسكي كه بر چهره دارند ديد . پس برويد در اين سايت تا ببينيد هزار توي پشت پرده را .
www.poshtepardeh.com


آرمین گیله مرد 17:39 @ Fri, 1 Aug 03

سلام مجدد آره ۱۰۰ در ۱۰۰ مادرش هست ... عکس رو میگم ...


آرمین گیله مرد 17:30 @ Fri, 1 Aug 03

سلام ... من در آلمان بودم و اونموقع اخبار اینجا فقط پر بود از سقوط بلوک شرق و زودی یکی شدن آلمانها. اینترنت هم که به این صورت نبود و پدر و مادر هم در نامه و تلفن حرفی نزدند و من هم مثل اکثر مردم در اروپا بی خبر از