پنجشنبه، 9 مردادماه 1382 | July 31, 2003

مادمازل کتی

نه دقيقه و يازده ثانيه از دو بعد از ظهر گذشته بود که پيدايش شد. ژاکت سبز پوشيده بود، درست رنگ چشم‌هایش. اولين بار بود که عاشق شده بودم. جلو نرفتم. يعنی که نديدمش. را به راه دم ويترين مغازه‌ها معطل می‌کرد. ايستاد به تماشا. خيابان شلوغ بود. مردم خريد عيد می‌کردند. تکيه داده بودم به کيوسک تلفن. لرزم گرفته بود. عرق کرده بودم. قلبم تند می‌زد. رفتم توی کيوسک و چند شماره‌ی الکی گرفتم. گوشی را گذاشتم. نبايد وقت تلف می‌کردم. با خودم گفتم: "ای دختر بازيگوش، صبر کن عروسی کنيم، می‌دونم باهات چه‌کار کنم."
مادمازل کتی از مجموعه داستان مادمازل کتی و چند داستان ديگر، ميترا الياتی، نشرچشمه، ص 20

July 31, 2003 12:20 PM

نيلوفر 10:58 @ Sat, 9 Aug 03

بالاخره عروس کردن يا نه؟


keyvan 18:27 @ Sun, 3 Aug 03

پاک شد


سينا هدا 12:18 @ Sat, 2 Aug 03

۲۳-شبح به اين دقت و حوصله تو سرزمين اشباح نوبره والله...!
۲۴-جاي سعيد خالي بود...!


شبح 11:50 @ Sat, 2 Aug 03

۱- مهشيد عزيز! شما هر کجا که بنويسی اولی اين که گفتن نداره!
۲- آريای عزيز! کتاب مادمازل کتی مجموعه گند داستان کوتاه است که بلندترين‌اش همين مادمازل کتی است کتاب داستان فوق‌العاده‌يی است و من تمام داستان‌هاي آن را دوست دارم. سال گذشته اين کتاب برنده‌ی جايزه‌ی هوشنگ گلشيری شد. بعد باز درباره‌اش مي‌نویسم. سینای عزیز هم که لطف کرده و نوشته.
۳- پانته‌آی عزيز به موضوع جالبی اشاره کردی! ديدن تصوير خود در چشم‌هاي معشوق. اگر معشوق در جان عاشق آن‌چنان بنشيد که جزئی از او شود آنوقت نگاه عاشق به خود نگاهبه معشوق است. می‌دانی عشق ناب در مناسبات خودمحورانه و خودخواهانه‌ی بشر امروزی لغ‌لغه‌ی زبان است و يافت می‌نويشد. اما خب عشق‌هاي نسبی با کمی تخفيف هر چند کم هستند اما هستند و دليل گردش کره‌ی زمين به گرد خورشيد همين عشق‌هاست!
۴- سينا جان! معلوم بود طوريش شده داشت نعل وارون می‌زد!
۵- باور کن مي‌خواستم بنويسم نمی‌دونم چرا ننوشتم شايد تنبلی! به هر حال مرسی.
۶- اين چشم‌های زيتونی هم حکايتي داره!
۷- سولانژ عزيز! همان عشق و ديگر هيچ کافی است چون عشق عالی‌ترين شکل حيات است.
۸- آبی جان! من يک‌بار در سخنان حکيمانه‌يي (!) نوشتم: دشمن دوست ما الزاما دشمن ما نيست. آزادي و احترام به عقايد ديگران موجب مي‌شود دايره‌ی دوستان وسيع شود آن‌قدر وسيع که دو دشمن هم در درون‌اش بگنجند. اما به هر حال وظيفه‌ی ماست که موجب نزديک شدن قلوب دوستان‌مان به ديک‌ديگر باشيم و يا حداقل آب به آسياب دشمني نريزيم.
در همه حال بايد جانب حقيقت را گرفت. هيچ چيز ارزش آن را ندارد که حقيقت را ناديده بگيريم و بر اساس وجدان‌مان عمل نکنيم.
۹- سینا جان قبول ميکنم و مرسی!
۱۰- شقایق جان! بخونش جالبه!
۱۱- متاسف‌ام که اين کامنت را پاک کردم. بسيار مستهجن بود برای نويسنده‌اش آرزوي شفاي عآجل دارم!
۱۲- آی گفتی! با يکيشون سر و کار دارم! اون هم از نوع بد دي‌ان‌ای ش!
۱۳- خط سوم عزيز! منهم متشکرم.
۱۴- شيوا کاراگاه می‌شود! مرسی شيوا جان تا تو را داريم غم نداريم!
۱۵- مهشيد جان! هر دومطالب‌ات را با حوصله و دقت خواندم بعضي از نظررات نوشته شده در نظرسنجی را خواندم در وب لاگ‌گردي اين آدينه در موردش نوشتم!
۱۶- نوشی بسيار عزيز! مسلما آن نمي توانست نوشته‌ي تو يا هيچ يک از دوستان‌ات باشد. متاسفانه هميشه عده‌يی هستند که می‌خواهند از آب گل‌آلود ماهی بگيرند پس ای کاش همه‌ی ما حواسمان جمع باشد و آب را گل نکنيم. به هر حال اميدوارم اين ماجرای تلخ هر چه زودتر پايانی شيرين داشته باشد.
۱۷- سينا جان! من نظرات خود را در اين مورد کم و بيش حدود يک سال پيش نوشتم. باز هم چشم خدمت می‌رسم.
۱۸- ای کاش! ای کاش!
۱۹- خاطرات کودکی عزيز! زنده‌گی بدون دغدغه و هراس حق هر انسان است اما تا اين کفتار گشاده بال بر فراز ما چرخ می‌زند دمی به آرامش زيستن بيشتر به افسانه می‌ماند تا واقعيت! اميدوارم خوش‌باشيد و روزی شاد را داشته باشيد. من شکموي بي‌نظيری هستم اما چون می‌ترسم ديدن شبح اشتهای دوستان را کور کنه از آمدن معذورم از دعوت‌ات متشکرم!
۲۰- نانا جان! حالا کجاشو ديدی از اين لوستر هم ميشه! ضمنا لطفا وقتی حالت بهم خورد سرتو بگير اونو اين‌جا را کثيف نکنی می‌دونی که ما سوسول‌تر از اين حرفا هستيم! حال تو اگه به م بخوره ما از حال بهم خوردن تو حالمون بهم می‌خوره بعد ديگه چی می‌شه!
۲۱- دهقون ناز عزيز! اولا حسود نياسود! دوما ؛شبح؛ برای تو ترسناک الان ديگه برای بيشتر مردم دنيا شبح‌ها خيلی دوست‌داشتنی و ناز هستن! دوران وحشت از شبح ها به پايان رسيد!
۲۲- هليا جان! ياد داستاني از عبيد زاکانی افتادم همان که در مورد نماز خواندن چند قزوينی است که يکی حرف می‌زند و آن يکی می‌گويد ابله نمازت باطل شد و قس علی هذا!


هلیا 12:14 @ Fri, 1 Aug 03

خيلی جالب بود...جالبتر اينکه اينجا همه نظر ميدن ولی در مورد خود نوشته نظر نميدن...شده دادگاه خانواده و دوستان


دهقون 11:03 @ Fri, 1 Aug 03

شبحي ناز!.....شبحي دوست داشتني!.....شبحي نازنين!......شبح جان اسم ترسناك انتخاب كرده بودي مردم ازت حساب ببرن......
چي فكر ميكردي چي شد!!!!


nana 9:38 @ Fri, 1 Aug 03

واه که شماها همگی چقدر لوس و عوضی تشریف دارید حالم بهم خورد .


خاطرات كودكي 7:13 @ Fri, 1 Aug 03

سلام . من همون وبلاگ شکمو هستم که همه رو به خوراکی و قرار های شکمويی دعوت ميکنم خدا وکيلی از سياست خسته شدم . آنقدر از سياست و روزنامه نگاری و نويسندگی همسرم در سالهای گذشته مضطرب بودم که ميشه گفت خوشحالم که همه روزنامه هاش رو بستن و ديگه چيزی نداره که ببندند. شما هم دوست داشتيد به قرار شکموها بياييد


kimia 6:24 @ Fri, 1 Aug 03

کاش ادمی هرگز از رویای عشق بیدار نمیشد ......


سينا هدا 3:39 @ Fri, 1 Aug 03

دوستان اگر ممكن است شهامت بخرج دهند و قدم رنجه فرمايند و در خانه ي مهشيد عزيز در بحث همجنسگرايي شركت نمايند.حضورتان بهتر از عدم حضورتان است.به هرحال دو حالت دارد: يا نظري دارند يا ندارند.
مع الوصف مطمئن باشند كه اظهاراتشان خللي به روابط دوستانه از سوي اينجانب وارد نخواهد كرد.با شناختي كه از مهشيد هم دارم و با دعوتي هم كه او كرده فكر نميكنم نظرات دوستان به روابط فيمابين لطمه اي وارد نمايد.


نوشی 1:19 @ Fri, 1 Aug 03

شخصا از اينکه نوشته من باعث شده وبلاگ شما به توهين نسبت به اون خانوم آلوده بشه بسيار متاسفم... مراجعه من به شما واسه حل اين مشکل فقط بخاطر جلوگيری از اين مسايل بود. به هر حال لطفا حساب منو از هر کسی که زبان و فکرش رو به توهين آلوده ميکنه جدا کنين. در مرام من نيست. عذر خواهی منو هم بپذيرين...


مهشيد 0:55 @ Fri, 1 Aug 03

شبح جان بی وفا.
بی وفا شوخی بود..می دانم سخت سرگرمی ...در خانه من بحثی پيرامون هم جنسگرايی جريان دارد که دوست داشتم از تو و دوستان ديگر دعوت کنم به آن بپيونديد. می دانم نوشته طولانی است ولی بحثی است که با يک و دو کلام نمی شود باز شود و من هم به روده درازی شهره ام یه جورایی. خلاصه خوش آمديد


shiva 0:10 @ Fri, 1 Aug 03

اينم اطلاعات اون شخص :
netname: AEOI
descr: Atomic Energy Organization of Iran
country: IR

address: Atomic Organization of Iran
address: End of Karegar Street
address: Tehran
address: Iran
phone: +98 21 8003702
e-mail: malibegli@seai.neda.net.ir
nic-hdl: MA6138-RIPE


خط سوم 22:55 @ Thu, 31 Jul 03

قشنگ بود مرسی .


shaghayegh 20:26 @ Thu, 31 Jul 03

شبح دوست داشتنی !
فرق اون دی .ان.ای پیچ پیچی با برجهای دو قلو؟ فرق های اساسی.یک توصیه جدی!پای صحبت ژنتیک دون جماعت نشین.چون قادر منطقی ترینها رو به بی منطق ترینها ربط بده و تو هیچ کاری نتونی بکنی .
شاد زی.مهر افزون


شبح 20:13 @ Thu, 31 Jul 03

شخصی با آی‌پی
80.191.7.215
در اين‌جا پيام بسيار مستهجنی بر عليه زيتون عزيز نوشته بود ضمن پوزش از همه‌ي دوستان تصور می کنم برای اين روش ناپسند بايد چاره‌یی بيانديشيم.


shaghayegh 19:41 @ Thu, 31 Jul 03

نخوندمش اما باید جالب باشه.
عشق عشق عشق و ...


سينا هدا 17:19 @ Thu, 31 Jul 03

شبح عاشق پيشه ي عزيز!
قبول كن كه تراژيكترين وسادومازوخيسمي ترين قسمت داستان مادمازل كتي ، اين قسمت است كه من شخصا حالم از تكرار آن در طول تاريخ معاصر بهم ميخورد، باور كن تقريبا مطمئنم كه محصول ويژه ي اين كارخانه ي پارادوكسيمال ساز تاريخي ، كوتوله هاي بزرگي مثل اين شخصيت بي جربزه ي هميشه مردد انسانگراست كه در زندگي بيرحم و روزمرگي آدمكشش ، بن بست زاده هايي همچون خودش را مثل ميخ طويله هاي زنگزده به كنج زير زمينهاي تاريك و نمور و متروك پر از كتاب ميخكوبشان كرده است و هرچه ميگذرد نجات دهنده اي هم از راه نميرسد كه نميرسد!:
از صفحه 26 كتاب:
…مي گويد : اينا چيه؟
مي نشينم روي تخت. نامه هايم پخش و پلا شده وسط اتاق.نگاهم مي كند: دويست و هفتاد (270) تا (؟!) نامه نوشتي ، تمبر زدي و پست شون نكردي؟( نكردي ، نكردي…)!ميخوام بدونم چرا بي خودي پول حروم ميكني؟


آبی 16:00 @ Thu, 31 Jul 03

شبح جان ممنونم از لطفت....
متاسفم که اينبار دونفراز بهترين دوستانم درگيراين جريان هستند...
طرفداری من وحتی گفتن حقيقتی که به نظر خودم صحيح هست باعث دلخوری دوست ديگر ميشه...
اما چون وبلاگ من مکانی برای اين جريان شده مجبورم که بنويسم...حتی به قيمت دلخوری يه دوست...
چون بقول شما حقيقت بالاتراز همه چيز است...
اميدوارم دوستان بزرگواری همچون شما و مهشيد ياور من در اين جريان باشيد...
شايد که اين قائله ختم به خير شود...
شاد باشی...
راستی پا که ميسره به اين راحتی نميشه جلوش رو گرفت...
يا حق!


سولانژ 15:20 @ Thu, 31 Jul 03

زندگی، عشق و ديگر هيچ ..


سينا هدا 14:29 @ Thu, 31 Jul 03

با عرض پوزش از رنگ زيتوني كه متاسفانه يكرنگ نيست و حاصل تداخل دورنگ سبز و زرد است، در متن قبلي چشمهاس زيتوني را به چشمهاي زيتوني اصلاح ميكنم.


سينا هدا 14:24 @ Thu, 31 Jul 03

شبح نازنين و عزيز و گرامي!
ايكاش اين چند خط بقيه اش را هم مينوشتي:
...با عجله از وسط آدمها گذشتم.حواسش به ويترين لباس مردانه بود.زدم به شانه اش: سلام!
گفت: اون كراوات سرخ و سفيد و آبي چه طوره؟ ميخوام واسه بابام عيدي بخرم.
برگشت و نگاهم كرد : ازش خوشت مياد؟
چشم هاس زيتوني اش به برگ نارون پاييز مي ماند. سبز كبود. سبزِ زرد. مثل تسبيح پدرم.مخلوطي بود از همه ي سبزها و زردها.
(پي نوشت: واژه هاي مانوس و به روزِ زيتوني و آبي در متن فوق چشمها را تحت تاثير قرار ميدهد)


سينا هدا 14:14 @ Thu, 31 Jul 03

اول شدن هم مثل چهارم شدنه .
من قبلا امتحان كرده بودم.
اما اينكه ميگي طوري نشد موافق نيستم.


پانته آ 13:31 @ Thu, 31 Jul 03

عجب! بدی اينجور عاشقيها اينه که احساسات عاشق تمام دنياش رو پر ميکنند و ديگه جايی برای فکر به احساسات و افکار معشوق نميمونه. نهايت خودخواهی! خودم چند بار تجربه کرده ام که کسی ادعای عاشقی داشته ولی در واقع در جستجوی تصوير خودش در آيينه چشمهام بوده.


Aria 12:56 @ Thu, 31 Jul 03

شبحی ناز!. کاشکی يه توضيح مختصر در باره داستانهای کتاب می نوشتی. اين تکه .حالب بود!.


Mahshid 12:32 @ Thu, 31 Jul 03

دلم می خواست ببینم اول شدن حه احساسی داره همه هی می گن اول اول...هوممممم...طوری نشد






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1311
تعداد نظرات: 25797
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: september 4, 2010 07:09 pm


از کجا آمده‌اند؟