●
مادمازل کتی
نه دقيقه و يازده ثانيه از دو بعد از ظهر گذشته بود که پيدايش شد. ژاکت سبز پوشيده بود، درست رنگ چشمهایش. اولين بار بود که عاشق شده بودم. جلو نرفتم. يعنی که نديدمش. را به راه دم ويترين مغازهها معطل میکرد. ايستاد به تماشا. خيابان شلوغ بود. مردم خريد عيد میکردند. تکيه داده بودم به کيوسک تلفن. لرزم گرفته بود. عرق کرده بودم. قلبم تند میزد. رفتم توی کيوسک و چند شمارهی الکی گرفتم. گوشی را گذاشتم. نبايد وقت تلف میکردم. با خودم گفتم: "ای دختر بازيگوش، صبر کن عروسی کنيم، میدونم باهات چهکار کنم."
مادمازل کتی از مجموعه داستان مادمازل کتی و چند داستان ديگر، ميترا الياتی، نشرچشمه، ص 20
July 31, 2003 12:20 PM