●
خانهی موريانهزدهی ما!
دوست نازنينی برای ام ايميلی فرستاده است که حيفام آمد شما را در خواندناش شريک نکنم!:
در اين استان كاليفرنيای زلزله خيز ، خانه ها را چوبی میسازند و پايه و چارچوب هم چوبي مانند قوطي كبريت كه زلزله هاي ۷.۵ ريشتري هم خسارت جاني براي مردم نداشته باشد . ولی بدی اش هم اين ست كه عمر خانه ها به صد سال نمیرسد چون موريانه جا خوش میكند در چوبها.عين حكومت های استبداری در ايران . خانه های بالای ۳۰ سال را هر چند گاهی تفتيش ميكنند اگر موريانه تازه شروع به نفوذ كرده باشد چادری پلاستيكي میكشند روي تمام خانه و تويش بمبهای ضد موريانه منفجر ميكنند و بعد از چند روز پوشش را برميدارند و خانه ميشود محل امنی براي زندگی. گاهي هم ساكنين توجهي نميكنند به مساله موريانه و حتي صداي تير و تخته را هم ميشنوند و اه و ناله اي ميكنند و باز بي خيالي برشان ميدارد. موريانه هم كم كم رويش زياد و زيادتر ميشود (تو بگو حكومت ام القراي اسلامي) و از تيركها بگير تا ستون و پايه را ميجوند كه ناگهان ميبيني روزي سقف بر سر ساكنانش فرو ميريزد .در اينصورت بمب ضد موريانه داروي درد نيست . اگر مثل اصلاح طلبان بخواهي تمام چوبها را دانه دانه با چوب نو عوض كني موريانه لعنتي به احتمال زياد رخنه ميكند و دوباره الوده ميكند از طرفي خرجش هم زياد ميشود پس صلاح در اين ميبينند كه خانه اشغال شده بوسيله موريانه را انقلابي ويران كنند و خانه اي نو بسازند . معمولا هم كساني كه زماني مجبور شدند چنين كاري بكنند گوش و هوششان را تيز ميكنند كه با شنيدن اولين صداي غير عادي در خانه نوسازشان زود جلوي موريانه ها را بگيرند.
در فكرم ، ما ايراني ها كه به گواه تاريخ ، سالهاست صداي حكومت هاي استبداري بگوشمان اشناست ، چرا در ابتداي امر شرشان را از سرمان كم نميكنيم و انقدر تحمل ميكنيم تا سقفش بر سر بچه هايمان اوار شود و كارد به استخوانمان برسد تا نابودشان كنيم اميدوارم نسل جوان امروز هم گوششان و هم هوششان از ما تيزتر باشد .
July 29, 2003 05:25 PM
سينا؛
چرا عصباني داداش؟! يك بحث جديد و بسيار پر شرّ و شوري در غرب ظرف دو دهه گذشته درباره تبيين ”مكانيسم انتقالات فرهنگي“ بنام ممتيك مطرح است كه يك اصل موضوع بسيار سكسي و جالبي دارد. ميگويد الگوريتم(=قانونمندي) تكامل داروين در هر مجموعه كه واجد خاصيتهاي سه گانه ذيل بوده باشد نيز، علاوه بر ژنها، صادق است:
۱. چند بازيگر يا متغيّر در حال رقابت براي بدست گرفتن منابع محدود در آن وجود داشته باشند. مثلاً در همين كامنت سيستم نگاه كن؛ ميبيني يك عدّه ايده ها يا ميمها در اينجا از براي اشغال مكاني بسيار محدود از مغز و ذهن خوانندگان شبح و منجمله خود او با هم در حال رقابتند. يعني همين كامنتها يا بزبان فنّي ميمها.
۲. بازيگران تن به جهش و تغيير يا دگرديسي، Mutation، بدهند. كه خوب هم در مورد ژنها صادق است و هم ميمها. مثلاً بهترين مورد از عناصر فرهنگي همين واژه هاي زبان طبيعي هستند يا سنّتها و آداب و رسوم و داستانها و اديان و الخ كه ضمن بازكپي شدن از نسلي به نسلي گاه و بيگاه و در اينجا و آنجا دچار تحوّل و تفاوت ميشوند. در همين كامنت سيستم نگاه كن كه چگونه و با چه سرعت حيرت آوري ايده من بسادگي با انتقالش به 17 دچار موتاسيون، جهش، شده و او همان موتاسيون، ميم قلب شده، را ”دروغ“ ميخواند. خيلي جالبه نه؛ بيچاره افتاده تو كوزه و بعد قلدرانه ميگه جهان همينه كه من ميبينمش :-)
ميم سعيد:”عناصر فرهنگي دقيقاً تابع قانونمنديهاي، الگوريتم، حاكم بر ژنها خودشان را هي در ذهن و تبعاً رفتار نسلهاي بعدي بازكپي ميكنند...“
ميم موتاسيون شده سعيد در ذهن 17: ” فرهنگ را به ژنتيک نسبت داده... مسائلِ فرهنگی به هيچ وجه ارثی نبوده و کاملاً اکتسابی هستند، و اصلاً اطلاعاتِ ذخيره شده در ژنها بسيار کمتر از آن اَست که بخواهند مسائلی جزئی و دقيق مانندِ استبدادپذيری يا دموکراسیپذيری را منتقل سازد. درحقيقت اساساً اينکه آيا ترکيبِ ژنتيکی اثرِ مستقيمی رویِ طرزِ فکر داشته باشد يا نه به کلی زيرِ سؤال اَست، و دانشِ ما (آن چه میدانيم) تا امروز میگويد نه، چنين اثری وجود ندارد (شناختهشده نيست.).“
ياد آن ضرب المثل افتادم كه: ”خسن و خسين هرسه خواهران مخاويّه اند.“! اصلاً ميم سعيد اين نبود چرا كه سعيد دارد ميگويد دقيقاً همان قانون تكاملي كه در رقابت و انتقال و تكثير ژنها باهم صادق است نيز انتقالهاي فرهنگي را توضيح ميدهد نه آن مشتي از خزعبلات نامربوط موتاسيون شده ديگر در ظرف ذهن 17. فهم حرف من بسيار ساده است؛ مثل آنكه بگيم همان معادله رياضي كه جذب دو جرم را در فيزيك نيوتن بطرف يكديگر بيان ميكند در مورد جذب/دفع دوبار متفاوت/نامتفاوت الكتريكي بر طبق قانون كلمب نسبت بهم نيز صادق است*. حالا من چهار اثر بسيار مهم را در انتهاي اين متن به شما ارائه خواهم كرد كه بدانيد وضع معرفت امروزين ما، علي رغم ياوه هاي بازيگر شماره 17، درباره ژنتيك و روانشناسي و ممتيك و فلسفه در كجاست**. در ضمن هيچوقت تئوري يا ايده اي كه يكفرد ارائه ميكند را ”دروغ بسيار بزرگ“ نخوانيم. دروغ تعريفي روشن دارد جانم كه مبتنيست بر قصد معنا؛ يعني من نوعي ميدانم كه:”الف ب نيست/هست و درعين حال مدّعي ميشوم كه است/نيست.“ آخر ما كي ميخواهيم آدم بشويم؟! ميبينيد بازتوليد استبداد و خوي خطرناك موّلدينش را و باز خيلي عجيبه كه ميگه:” مسائلِ فرهنگی عمدتاً از شرايطِ اقتصادی/سياسی ناشی میشوند، و خطائی که بازخوردِ آنها ايجاد میکند بسيار کمتر از خطایِ نظریههایِ موجودِ جهان بوده کاملاً قابلِ صرفِ نظر اَست. بنابراين اساساً بحث از فرهنگ تنها به عنوانِ يک واسطه پذيرفته اَست و نه علت.“ آه ازدست اين اسطوره زيربنا/روبناي ماركس كه همچون ويروسي خودرا هي در اذهان بازتوليد ميكند و اينجا هم شده بازار فروش و حراجش! بگذريم؛ بيائيم بجايش بگيم اين نظرات هنوز اثبات نشده است آنهم با ارائه دليل و نه كلّي بافيهاي سوپر آخونديك. خوب يكي هم پارادايم زيربنا/روبناي شما را مشتي دروغ و چاخان بزرگ قلمداد ميكند. ظاهراً برخي خودشانرا كليددار علم ميدانند يعني آبونمان اين معادله اند كه فقط: ”آنچه را من ميدانم = علم است“. و اينهم يكي ديگر از عوامل فرهنگي تنش و در نهايت جنگ و ظهور استبداد، برغم گفته او، در هر جامعه و تبعاً بازتوليدش. باري؛ تئوريهاي علمي امّا از مرحله حدس گرفته تا تأئيد و تقويت در نوسان است ولي اثبات نميشوند اگر چه قطعاً ابطال پذيرند. و امّا نظريّات منطقي و رياضي يا اثبات پذيرند يا خير. پس اينهم پاسخ من به سينا هدي و مقوله مورد اشاره اش درباب كيفيّت نظريّاتم. بگذريم.
3. بازيگران هي بازتوليد و بازكپي بشوند چه بطور عمودي، از نسل مسبوق به بعدي، و يا افقي ــ يعني همين پروسه اي كه در اينجا درحال اتّفاق است. از ذهن من به ذهن شما و بالعكس ــ بطور همزماني.
پس ميگوئيم هر گاه اين سه ويژه گي يا خاصيت در مجموعه اي از بازيگران، متغيّرها، موجود باشد آنگاه سير تحوّلاتشان مشمول الگوريتم تكامل داروين ميشود ــ حال ميخواهد مشتي ژن باشند و يا مشتي ميم ــ همين! شير فهم شد :-)
*
قانون كلمب:
F= k {(Q1. Q2) / d^2}
F: electric force, Qs: charged objects, d: distance
قانون جهاني جاذبه نيوتن:
F= k {(M1. M2) / d^2}
F: gravity force, Ms: masses, d: distance
**
The Blank Slate: The Modern Denial of Human Nature
by Steven Pinker
Nature Via Nurture : Genes, Experience, and What Makes Us Human
by Matt Ridley
Darwinizing Culture: The Status of Memetics As a Science
by Robert Aunger
Freedom Evolves
by Daniel Clement Dennett