●
باز بايد زيست
هميشه همين طور است، احساسی مبهم در جانات چنگ میزند و نمیدانی منشاءاش کجاست، چيزی در درونات يا تاثيری از تپش ناموزن تپاختری (پالسار) ناشناختهيی در دور دست! با خود گفتم سال پيش اين موقع چه احساسی داشتم، آن روزها وبلاگام دلیتر بود بيشتر برای خودم نجوا میکردم، درست يک سال پيش در چنين روزی چهارم مرداد متنی نوشته بودم که عنواناش اين بود: "اين متن، متن بسيار عجيبی است." حالا که کنجکاویتان را برای خواندن آن متن عجيب برنگيختم چرا زحمتتان بدهم همهاش را اينجا میآورم:
امروز روز عجيبی است؛ هوا وسط تابستان، پاييزی شده است، باد و توفان و رعد و برق... با اين حال برای من عجيبتر است؛ چند لحظه پيش غمگينترين آدم دنيا بودم، حالا دنبال گردو میگردم برای دمم! اين كه غمگين بودم برای اين بود كه بايد شاد میبودم ولی نبودم و همين كه چرا شاد نيستم غمگينم میكرد، اين كه حالا شادم دليل كوچك و نگفتنی دارد كه اجازه دهيد پيش خودمان بماند. وقتی آمدم نشستم پشت ميز و دستهايم را مانند نوازندههای پيانو روی كیبورد گذاشتم میخواستم در بارهی راز و رمز روزها بنويسم. بعضی از روزها هنوز سپيده نزده است معلوم است كه از روزهای ”آغاز“اند يا از روزهای ”پايان“.
با شنيدن نام يك ماه معمولاًًً چيز خاصی در ذهن تداعی میشود. تا همين سه سال پيش وقتی نام مرداد را میشنيدم هميشه بهجز آن كودتای گران چيز ديگری از اين ماه در خاطرم تداعی نمیشد، درست برعكس شهريور كه هر روزش تداعی ويژهی خود را داشت، سه سال پيش دوم مرداد تلخترين روز زندهگیام شد، برای هميشه، ديگر گمان نمیبرم حادثهيی در زندهگیام اتفاق بيفتد كه تلختر از آن حادثهی شومِ دوم مرداد هفتاد و نه باشد؛ اما وقتی به گاهشمار اين روزها نگاه میكنم میبينم، جان شيفتهام در اين روزهای مرداد زنجيروار، ريسه شده است، دوم مرداد روزِ ”پايان“، چهارم مرداد روزِ ”آغاز“، ششم مرداد روزِ ”پايان“ و بالاخره هشتم مرداد روزی كه هنوز معلوم نيست ”پايان” است يا ” آغاز“...
ولی قصهی روزها و ماهها قصهی پيچيدهتری است روزهای شاد و غمگين از پی هم میآيند و میروند و شادترين روز زندهگیات ممكن است غمبارترين شود؛ مثلاً سالگرد ازدواجات كه سالها هميشه يادآور خاطرات خوش بوده است پس از يك جدايی تلخ، يادآور تلخیهای جدايی است نه شيرينیهای وصال، يا روزی كه بدنيا آمدی هميشه میتواند روز شادی برایات باشد اما اگر مثلاُ روز تولدت در آن سوی اقيانوس تنها، گيرم بدون هراس از تنهايي، نشسته باشی آنوقت شادترين روز زندهگیات را عزا خواهی گرفت...
قول دادم كادويی بدم به يك دوست، پس مجبورم همين جور آسمون ريسمون كنم تا وسط اين همه واژه رنگوارنگ يك چيز قشنگ، گفته شود برای اين دوست نازنين مجازی توی دنيای هریپاتریام (چرا هریپاتری؟ دنيای ”لطيف“ توی ”بيست و چهار ساعت در خواب و بيداری“ يا عروسك سخنگوی ”اولدوز“) كاش میتوانستم كادويی با چند متر نوار رنگی برایاش بفرستم يا حتا يك دو نقطه با ايكس اما دستام برعكس دلام كه سرشار است، خالی ست... كاش میتوانستم مثل مبارك، عروسك خيمهشببازي، با زبان كودكانه يك بند حرفهای خندهدار بزنم؛ انگار نه انگار كه زير شمشير دموكلوس داريم به دنيا میآييم و از دنيا میرويم؛ انگار نه نگار توی همين خيابان زير پنجرهیمان مادری برای لقمه نانی دختر نابلغاش را به حراج گذاشته است...
نه قرار نشد؛ فكر كن همهی دخترهای خاكسترنشين ”سيندرلا“ هستند و همهی ”لطيف“ها و ”نياز علی ندارد“ها ”هریپاتر“ خب من تا اينجا اولين كادوی خودم را دادم و دومیاش اين كه امروز يك كار اساسی را شروع كردم، كاری بسيار بزرگ، مثل اين كه مرده باشی بعد دوباره حلول كنی به زندهگی، مثل همراهی با دوستت، پس از آن كه صد سال در جست و جویاش بودهايی.
كاری را كه امروز شروع كردم يك سال ديگر خبرش همه جا میپيچد، گيرم شما ندانيد با يك كار شبحی روبهرو هستيد، ولی به هر حال از اين پس، امروز روزی سعد میشود؛ گيرم فقط برای من، از ششصد سال پيش كه شروع كنی صد سال، صد سال بشمری از حافظ میرسی به شاملو و تازه میفهمی زندهگی در جريان است و روز سعد و نحس نداريم هر روزِ روزگار، روزی برای زندهگی كردن است و روزی برای مردن، امروز زندهگی میكنم، باكی نيست پسفردا را برای مردن دارم."
يک سال گذشت آن کاری را که به خودم قول داده بودم تقريبا انجام دادم گيرم گاوی را تا دم پوست کندم و رهایاش کردم شايد چون ديگر کارهای بزرگکردن برایام کوچک شده است.
دستام از سال گذشته خالیتر است و دلام مشوشتر حافظ ِ شاملو کنار دستام بود ناغافل گشودماش اين غزل آمد پيشکش دوست:
رخت را ماه تابان میتوان گفت.
لبات لعل بدخشان میتوان گفت.
به دور حسن رویات، مهر و مه را
دو سرگردان حيران میتوان گفت.
حديثی گفتهام با چشم مستاش
-که اين سر با حريفان میتوان گفت-
اگر ساقی تو باشی، مشکلی نيست
که ترک توبه آسان میتوان گفت!
غزلهای تو را با عود، حافظ!
به بزم میپرستان میتوان گفت.
July 26, 2003 04:56 PM