جمعه، 3 مردادماه 1382 | July 25, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

امروز حس و حال وب‌لاگ‌گردی نداشتم گفتم چه کنم؟ سری به زيتون هميشه عزيز زدم ديدم به! به! کلی لينک جالب داده!
پس لطفا يه توکه پا تشريف ببريد خونه زيتون و از اون‌جا سرک بکشيد به وب‌لاگستان!
ضمنا در مورد مناسبت‌های هفته‌ی گذشته امير در سايه‌ی سياه و آرش و سارا در ضمير سرخ کلی مطلب نوشتن: از سی‌تير گرفته تا مرگ بروس‌لی و نخستين گام‌های انسان بر روی کره‌ی ماه و گفتن نداره که در مورد شاملوی عزيز!
وب‌لاگ‌های زيادی درمورد دوم مرداد و طلوع بامداد نوشتن.
مهشيد نازنين، حسين عزيز در يادداشت‌های تنهایی، مينای عزيز در عروسک‌کوکی، دختر مشرقی عزيز، همومن عزيز در غمناک عکس بسيار ديدنی از شاملو درج کرده که برای من تازه‌گی داشت!، علی‌رضای عزيز در گل‌سرخ همدان شعری از شاملو نوشته! "ميان خورشيد هاي هميشه زيبائی تو لنگري ست"، داور عزيز هم سروده‌ی زيبای از خودش را در سوگ شاملو نوشته است، شاهد عزيز از كوچ ِ عقابِ بي چنگال، غول ادبيات معاصر ايران، الف بامداد" نوشته است.
اين هم مجموعه‌یی از شعرهای شاملوی عزيز!...
اين هم چند شعر ديگر از احمد شاملو.
کلی مطلب خواندنی و عکس ديدی را هم می‌توانيد برويد در اينجا بخوانيد و ببينيد! اينجا ويژه‌نامه‌ی احمد شاملو در اتحاديه جوانان سوسياليست انقلابی است.
×××
خوبه سر حال نبودی اگه سرحال بودی که سر همه‌مون رو می‌بردی!

July 25, 2003 02:15 AM

داریوش شاهد 14:49 @ Tue, 29 Jul 03

آقا سعید : به قول دوستان فرنگ رفته مان ، حتما همین طوره که شما میگید !
و ما هم به وقتش کوچکتر از هر کوچکی هستیم داداش.
به هر حال ببخشید.


Saeed 18:04 @ Sun, 27 Jul 03

سينا خوشحالم كه بتو يكي برنخورد و فهميدي شرابش اومش بوده، آخه اومبوشي كه ژاپنيها از آلوي در نمك خوابانده تا پلاسيده شدنش، در آن استفاده ميكنند؛ واقعاً ترش و شورش ميكند. بگذريم.


sa 12:08 @ Sun, 27 Jul 03

توجه ! طبق اطلاعات بسیار درست من

تمام کسانی که با سایت shima.plogspot در ارتباط هستند و لینک میدهند و در ارتباط هستند مواظب خودشان باشند چون همگی تحت تعقیب قانونی قرار خواهند گرفت و تو بد هچلی خواهند افتاد

هر چقدر هم که در کامپیوتر وارد باشید باز جای پای شما باقی مانده هست!

میگید نه امتحان مجانی هست و به دوستانتان هم بگید که حتما امتحان کنند ! !
برای اطلاعات بیشتر میتوانید برام میل بزنید


sa 12:06 @ Sun, 27 Jul 03

توجه ! طبق اطلاعات بسیار درست من

تمام کسانی که با سایت shima.plogspot در ارتباط هستند و لینک میدهند و در ارتباط هستند مواظب خودشان باشند چون همگی تحت تعقیب قانونی قرار خواهند گرفت و تو بد هچلی خواهند افتاد

هر چقدر هم که در کامپیوتر وارد باشید باز جای پای شما باقی مانده هست!

میگید نه امتحان مجانی هست و به دوستانتان هم بگید که حتما امتحان کنند ! !
برای اطلاعات بیشتر میتوانید برام میل بزنید


سينا هدا 23:27 @ Sat, 26 Jul 03

آقا سعيد جان گرامي!
مثل اينكه در شرابش نمك ريخته اند.نه؟
بد معجوني نشده ها.


شکارچي 14:29 @ Sat, 26 Jul 03

شبح نازنین
عکسها تو مطلب شماره ۴ نوشتهامه.


شکارچي 13:32 @ Sat, 26 Jul 03

سلام شبح
یه سری عکس گیر آوردم از مراسم شاملو دیروز در امام زاده طاهر.بيا ببين.


سولانژ 12:26 @ Sat, 26 Jul 03

آره، خدا رحم کرد سر حال نبودی!! ولی خب ممنون از لينک ها...


شکارچي 12:15 @ Sat, 26 Jul 03

سلام شبح
خدا رو شکر که حوصله نداري!!
شبح به اين بي حوصله اي نوبر والا...
يه سري به من بزن اتفاق پال تاک رو نوشتم.


reza 12:03 @ Sat, 26 Jul 03

سلام شبح!
کجايی؟ چرا بی حال ؟
ما که صدای آيدا رو نتونستيم بشنويم. شما اگه بودی...همينطور مرامی يه گزارش جلسه بده. ما هم بهش لينک ميديم بخدا!


هاله 10:50 @ Sat, 26 Jul 03

با معذرت از صابخونه. رهگذر عزیزم، تو سرزمين معمولا" آفتابی ما هم هوا بکل گرفته و آسمونش بی رونقه. اگه ميتونستم بيش از اينها دلداريت ميدادم و بيادت می آوردم که تو هم يقينا" يه تيم متخصص و کار آمد در کنارت داری که هواتو دارن و مواظبتن که سکندری نری. نگاه کن بغل دستتو ... راست و چپ. کیف کردی از این لشکرت؟ خيلی دوستت دارم.


Saeed 7:23 @ Sat, 26 Jul 03

چه دنيائي شده؛ انگاري قراره همه همه را بد بفهمند... اي بابا داريوش جان من يك جوك گفتم خير سرم واسه همگي و منجمله خودم آنهم بخاطر شكستن اين جوّ سنگين و بقول ما مشديها صاحب عزا را از لباس سياهش بدرآوردن. اين يك رسمه محلّيه باور كن :-) من بنوبه خودم چون ديدم بر طبق معمول مطالبم را شبح و مثلاً مهشيد مغرضانه و شخصي و انگاري عليه اشخاص و ارزشهاي خود تلقّي كرده اند و خودت ديدي كه هردو چگونه واكنش نشان دادند؛ فقط خواستم جبران كرده باشم. و بار ديگر به نحوه نوشت جمله جوك من نگاه كن كه دارم فقط اين عبارت ”بالامجان بيخيال“ را بتو نسبت ميدهم و ميگم بقول اين داريوش!
آنگاه پس از اتمام اين جمله بود كه از قول شخص خودم و بدون لحاظ گيومه ها نوشتم: ”بيائيد اين چهار صباح باقيمانده از اين عمرهاي اپسيلوني را بخنديم و بفكريم و برقصيم كه بقول خودم از شكم ننه مان درآمديم و خاك شويم...“ كه بازهم جوك بود و همانطور كه گفتم خواستم به اينوسيله جوّ سنگين حاكم را بشكنم؛ آي سينا هدي، گلكو، مهشيد، شبح، آذر، اميد، اتا، شيوا، آريا برسين بفريادم و نكنه شماها مثل اين داريوش بهتون برخورده باشه و نخونده باشيد كه در انتها گفتم: ”اينهم از كامنت ... آذرخانم بر داستان ما كه بالاي رودخانه رفتيم دوغ بود سرتاپاش *د*ر*و*غ* بود.“ يعني همش جوك بود بسر صدّام حسين قسم! واللّه داريوش جان فكر نكنم از من كسي با حرارتتر و جدّيتر و طولانيتر درباره مسائل سياسي و فرهنگي كشورمان در اينجا مطلب بنويسه؛ برو يه نيم نگاه به كامنتهاي من ذيل مقاله شبح در اينجا بينداز:
دوشنبه, 30 تير 1382
● خنديدن به ريش رئيس‌جمهور خندان
از همه اينا گذشته ما چاكرتيم داريوش خان و مرا چه به سخره گرفتن زندگي و اهميّت ومعناي حتّي يك مورچه تا چه رسد ارتكاب چنين عمل شنيعي در حقّ هموطن دوستي ناب و منصف و عاقل نظير تو و منجمله همه دوستان ديگر در اينجا و شخص شبح. حالا، صرفنظر از طبقه و نژاد و گروه خوني و سنّ و سالتان و جنستان و...
داريوش جان، گرفتي چي شد يا نه هنوز...؟!


کت بالو 6:40 @ Sat, 26 Jul 03

ای بابا. شبح جان بی حوصله چرا؟ یه سفر یا مرخصی برو که حالت جا بیاد.
این جریان واگذاری کار زهرا کاظمی به قوه قضاییه فوق العاده است.


رهگذر ثانی 6:40 @ Sat, 26 Jul 03

اشكم دميد.

گفتم : «نه تاب رفتن، نه تاب ماندگاری
دردِ خزه‌ی كفِ جوی
اين است.»
گفت :
«آری
اما دو گانه تا كی؟
يا موج‌وش روان شو
يا در كنار من باش.»

گفتم :
«دلم گرفته است
هم‌چون سكون ملولم.»
گيسو فشاند در باد
آشفت :
ك«ای پريشان
منشين فسرده چون بخ
در تاب شو چو آتش
هان! بی‌قرار من باش!»

«پرواز ...» گفت.
گفتم :
«آری خوش است پرواز
اما شب است و طوفان
وين بال‌های خونين ...»
چتر نوازش افشاند :
ك«‌این سايه‌سار پُر برگ
زآرامش يقين‌ات
سرشار كرد خواهد
تا بامداد پرواز
ای خوب خسته‌ی من
بر شاخسار من باش!»

گفتم:
«شب ار چه تاريك
زنگار جانم، اما
تاريكی‌درون است.»
خورشيد رخ برافروخت
ك«آيينه‌دار من باش!»

--------------------------
شب بر همان نمط می‌گذرد و خويی اكنون مرا، در گذشته می خواند!


5:52 @ Sat, 26 Jul 03

«مردی چنگ در اسمان افکند
هنگامی که خونش فریاد
و دهانش بسته بود
عاشقان
چنین اند .»

«چه كسی داند
درد شاهينی كه بالش هست
اما پر نمی‌گيرد؟

چه كسی داند
درد مردی را
كاو بر آن بوده‌ست
كه سر افرازد به همت چون ستيغ آسمان‌سايی
وين زمان هستی‌ش
قطره‌ای ناچيز را ماند
گم اندر تيره‌ی انبوه دريايی؟

چه كسی داند
(جز تو)
بی تو، من چونم؟

وای من!
كو آن دل هشيار، كو آن جان ژرف‌انديش؟
با كه گويم
شرح اين هجران و اين خون جگر خوردن
كی كه بازت بينم
ای‌ من، بی تو، دور از خويش»*

---------------
* اسماعيل خويی حرف‌های دل مرا خيلی پيشتر دزديده و به نام خودش چاپ كرده است!


mariam 5:14 @ Sat, 26 Jul 03

اين متنو که پست کردم تازه چشمم خورد به کامنت رهگذر ثانی .....
بعد من هم شدم مثل خودش .

مردی چنگ در اسمان افکند
هنگامی که خونش فریاد
و دهانش بسته بود
عاشقان
چنین اند .

تو که دور نبودی . من هم نبودم خوب . اون شبو یادته که برام نوشتی ستاره می شی و می شی گوشوارم . منم نوشتم نه تو ستاره هم که بشی می شی دو تا ستاره ی سبز و روشن ته چشمام . یادته؟
الان می رم جلوی ایینه . می خوام ببینمت می خوام زل بزنم به چشمام و باهات حرف بزنم و بگم تو که ستاره ی روشن شدی دیگه قرار نبود از این حرفا بزنی . قرار بود من یه شمع روشن کنم تو بشی ستاره یکی هم فانوس بیاره یکی دیگه یه اتیش کوچیک روشن کنه و کم کم کم روشن بشه همه جا . مگه یادت رفته ؟ اگه نرفته پس چرا می ری تو سیاهی . چرا می ذاری سیاهی بیاد ببرتت . که بعد من بشینم و هی غصه بنوشم که تو کی می خوای بیای؟ تو که خوب بودی ؟ دوستم داشتی . دوستمون داشتی . حالا من هیچی . نمی گی بانوی افتابیت اگه بفهمه که تو داری می ری تو سیاهی چه حالی می شه . یا بقیه پریچه هات شقایق عزیزتر از جون ، زیتون یا گل کوی مهربون .

ناگهان عشق
افتاب وار
نقاب بر افکند
و بام و در
به صوت تجلی
دراکند
شعشعه ی اذرخش وار
فرو کاست
و انسان
برخاست .

دستای من این جاس . نزدیک نزدیک . نترس . دستتو دراز کن و بگیر . دستای همه ی ما منتظره .

می وزم،می بارم،می تابم
اسمانم
ستاره گان و زمین
و گندم عطر اگینی که دانه می بندد
رقصان
در جان سبز خویش

می دونم . به خودت قسم می دونم . دلت تنگه ، نگرونی ، بی تابی ....
اما کی گفته دوری ؟! نزدیکی خیلی بیشتر از اون چه که خودت بخوای فکرشو بکنی . حرفامو قبول نداری ؟ اصلا بیا از شبح عزیزمون بپرسیم . بپرسیم که اهنگ جاری شدن نفستو تو هوای این جا حس می کنه یا نه . شرطمون هم باشه سر همون جامی که تا نوبت به من رسید نگون سارش کردی . باشه؟

تا خنده ی مجروح ات
به چرک اندر ننشیند
رهای اش کن
چون ما
رهای اش کن .

ماه همیشه اون بالاست . حالا گیرم هم که یه دو سه شبی پشت ابر باشه . اما بازم اون بالاست . تازه ابرای سیاه همه ذره ذره می بارن و از بین می رن و ماه دوباره می اد بیرون دوباره شبا چشمای عاشقایی مثل منو تورو با گل بوسه می بنده .
ایمان دارم . من ایمان دارم . به رفتن ابرای سیاه . و ایمان دارم به قلب روشن تو .

حتا بگذار افتاب نیز بر نیاید
به خاطر فردای ما
اگر
بر ماش منتی ست
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه ست
------------------------------------
پ.ن: می دانی که ، شعر ها از شاملوست . متبرک باد نامش.


4:41 @ Sat, 26 Jul 03

هی مريمی!
با سه ثانيه تفاوت زمانی
باورت می شه؟

من، نه!


mariam 4:25 @ Sat, 26 Jul 03

شبح جان ، من که وب لاگم تعطيله پس همين جا برات می نويسم .
رفته بودم دندون پزشکی ، يه اقايی اومد با دخترش . اقاهه پنجاه ساله بود حدودا . موهای پرپشت سفيد ، صورت گندمی کشيده ، قد بلند ، صورت اصلاح کرده ی ، با يه کت شلوار مرتب و يه بوی عطر معرکه .
از اونايی که ادم عاشقشون می شه . شيفته ی حرف زدنشون ، ادبشون ،متانتشون ، نگاه عميق پر مهرشون . از اون ادمايی که ادم سير نمی شه از ديدنشون . تا نوبتشون بشه داشت زير گوش دخترش اهسته حرف می زد نمی دونم چی می گفت اما هر چی بود از قيافه ی دختر و پدر پيدا بود که شيرينه .
بعد من ياد تو افتادم . پيش خودم گفتم حتما تو هم همين طوری . حتما حتما
ماه و معرکه و دوست داشتنی

کی بود و چه گونه بود
که نسیم
از خرام تو می گفت؟
کی بود و چه گونه بود
که اتش
شور سوزان مرا قصه می کرد؟
که بود و چه گونه بود
که اب
از انعطاف ما می گذشت؟
کی بود و چه گونه بود
که زیر قدم هامان
خاک
حقیقتی انکار ناپذیر بود؟
به زایش دیگر باره ی امید
چند گاه باقی ست؟

راستی رهگذر ثانی عزیزم چه دلم برای تو تنگ شده ها ...
این وب لاگ نداشتن بد دردیه ...


رهگذر ثانی 4:22 @ Sat, 26 Jul 03

حالم
امشب باز خراب شده است.
چه كسی بود می‌گفت :
«جمعه از ابر سيا خون می‌باره»*؟

مريم
شانه‌هايت كو؟
مگر نمی‌شنوی هق‌هق‌ام را؟
دست‌ات كو؟
مگر نمی‌بينی
اقيانوس بی‌كرانه‌ی‌تنهايی‌را؟

اين سياهی‌دارد مرا می‌بلعد
آی كمك!
آی!
كجا هستيد؟
من دارم
آرام، آرام
فرو می‌روم
كجا هستيد؟

امشب
باز خرابم، خراب
امشب باز دارم با خودم زمزمه می‌كنم :
« دريغا كه در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی‌نيست»*

امشب
باز خرابم، خراب
كجاست دستِ دوست؟
كجاست دست‌های تو مريم؟

امشب
چرا چنين تاريك است شب؟
عطا، زيتون، مهشيد، ، آبی، هاله، گل‌كو، نوشی، شقايق ...!
آی غربتی!
«آزرد كژدم غربت جگر مرا»
كجاييد؟
كجايم من؟

امشب
بيش از هر زمان ديگری
شب، شب است
و ماه بيش از هر زمان ديگری
در پشت ابر پنهان است
و زيستن در تاريكی‌يی چنين پُر حجم
مثل اين است كه
ريگ‌ها و الماس‌ها
برای‌ات يك‌سان باشند.

آی غربتی!
كجايی تو
كه باز مرا به صلابه بياويزی
و بگويی تو
توابی!
توابی!
توابی!
و من
تنها
تنها
تنها
اشك بريزم.

امشب
حال من خراب است
و هرچه هست
پنهان است در پشت پرده‌ای از اشك.
چيزی جز طرحی مبهم نمی‌بينم
از دنيا
از تو
از شما.

و فاصله
و فاصله
و فاصله می‌گيرم از اكنون.

در تهرانم
در برابر دانش‌گاه
دارم ويترين كتاب‌فروشی‌ها را نگاه می‌كنم
و در همان حال
پشت سر خودم را هم می‌پايم
تمام هوش و حواسم آْن‌جاست
می‌خواهم بدانم
آن طرفِ نرده‌ها
چگونه دارد نبض آزادی منفجر می شود
و صبح بلوغ مردم
سر می كشد از پشت ميله‌های دانش‌گاه.

در مشهدم
در خيابان نادری
در مجسمه
در دروازه قوچان می‌پلكم.
سرِ كوچه‌ی سرآسياب
سلام می‌دهم به خراطی
كه دارد برای آن پيرزن
مشكل چرخ نخ‌ريسی‌اش را باز می‌گويد
و من
با چشم‌های باز نگاه می‌كنم
و باز، مثل هميشه
مدرسه دير می‌شود
و لاله‌ی گوشم
و آن تكه‌ی كوچك سنگ
و دست‌های ناظم كه
سرد است
سرد است
سرد است
مثل قلب سعيد امامی
مثل قلب سعيد مرتضوی.

و باز
می‌گردم
می‌گردم
می‌گردم
در روزهای داغ، خشك
روزهای تير، مرداد
در كويری‌ترين، جنوبی‌ترين نقطه‌ی خراسان
در رد پاهای ما
كه روی آسفالت داغ می‌ماند
و آب را
تنها
در انتهای هزار پله
در قعر
در تاريكی
آميخته به هر چه‌ی ديگر
می‌يافتیم
و چه گوارا بود
مشتی‌از آن آب
بر چهره‌ی سوخته‌مان از آفتاب كوير.

كجايی‌ايران؟
كجايی وطن من؟
كجايی مادر من؟
من حالم خراب است امشب
كجايی؟

سرزنشم می‌كنی؟
فرزندت را سرزنش می‌كنی؟
نگاه كن به اشك‌هايم
كه بی‌هيچ اختياری
گونه‌هايم را خيس می‌كنند
نگاه كن به قلبم
كه می‌خواهد بايستد
نگاه كن!
نگاه كن!

كجايم من؟
كجايم؟
آه
جوانی‌ام
سال‌های چهل و نه، پنجاه، پنجاه و يك.


كجايم من؟
كجايم؟
دورود
اردبيل
كاخك
مسجد سليمان.
كجا؟
كجا ديگر؟
آری حسرت چابهار
آخرش بر دلم ماند.
حسرت بهار
بهار
آخرش بر دلم ماند.

آه!
آن خاك را
ذره ذره‌ی آن خاك را
من
زير پا گذاشته‌ام
و بر روی چشم‌های‌ام گذاشته‌ام
شرق را
غرب را
شمال را
جنوب را.

چه می‌توانستم كرد؟
و اكنون
اكنون
اكنون
چه می‌توانم كرد؟
كجايم من؟
دور از ديار و يار
دور از مشت‌های فشرده
دست‌های باز
و قلب‌های گشاده به روی دوست داشتن.

امشب
من حالم خراب است
از سر شب
هی ريختم
ريختم
ريختم
برای خودم
هروقت هم رسيد نوبت به دوستان
به شما
نگون‌سارش كردم.

و بعد
آمد
آمد
آمد
آمدند
آمدند يادها.
و ديدم من
در تهرانم
در مشهدم
در اهوازم
در ايرانم.


می‌پرسم
می‌پرسم
می‌پرسم از شما
چرا بايد شبِ ما
اين‌قدر شب باشد
تاريك باشد
سياه باشد؟
و ماه اين‌چنين پشت ابر باشد؟

می‌پرسم
می‌پرسم
می‌پرسم از شما
كه می‌شود آيا باز
خورشيد
چون جامی زرين
از دوردست‌ها
آرام، آرام
بالا بيايد و گرم كند مرا؟
و باز می شود آيا من
خاك داغ كوير را
لمس كنم
در دست‌های‌ام بگيرم
و بر چشم‌های‌ام بگذارم؟
می شود آيا
در فلب مرداب انزلی
در كافه‌ی قايق‌رانان
يك چای داغ بنوشم؟
و بعد بمانم
در محاصره‌ی نيلوفرها
در محاصره‌ی نيلوفرها!


مستِ مست‌ام
سياه مست‌ام
مستِ تنهای‌ام
تنهای ‌مست‌ام
آيا در ميان شما
جايی برای من هست؟
آی
با شمايم
آی!

------------------------
* احمد شاملو


سوفیا 4:13 @ Sat, 26 Jul 03

چقدر عزيز!


kimia 3:47 @ Sat, 26 Jul 03

می رم عکس ها رو که لینک دادی ببینم ... موفق باشی


داريوش شاهد 3:24 @ Sat, 26 Jul 03

سعيد جان از شما بعيد ميدانستم که منظور حقير را از باقيمانده عمر چنين برداشت کنی ...
واقعا بعيد ميدانستم ...
دوست من ميخواهی باور کن ميخواهی نکن ، برای اولين بار در اين دنيای مجازی از خودم خواهم گفت تا تو ديگر مرا به فکر نداشته ام متهم نکنی ، باشه؟
عزيزم من از سن ۶ سالگی (سنی که شاید تو و خیلی های دیگر در مهد کودک به سر میبردید) به اجبار به شغل شريف نان در آوردن از طريق پخش روزی نامه های اين مملکت مشغول شدم و تاکنون نيز محتاج نان شب هستم و بس ، پس بی انصافی است که مرا به گذراندن لحظاتی خوش از برای بی خيالی خود فريبی روشنفکر ماآبانه قشر بوروژوا بدانی.
ببخشيد!!!


Saeed 1:57 @ Sat, 26 Jul 03

اي بـــابـــا!
بالامجان اين شبح حالش از دست كامنتكهاي خُـل و چِـلي من گرفته است؛ منهم كه اين پسره اميد صاف گذاشته به كونم و هي ميگم نره ميگه بدوش كه اونهم بنده خدا حق داره چون بنوبه خودش معلوم نيست اسماعيليان چه هيزم تري بهش فروختن و دكتر اركون پدر جنده فلان فلان شده نجس باهاش مرتكب چه عمل شيرين و شنيعي شده هي ميگه طرف چون تعداد اماماش از ما شيعيان امام خميني كمتره پس هر چي گفته بيلميرم فقط مونده بود اين وسط مهشيد قرتي راست بياد بالاي جنازه علماء، بخوانيد من، كه گاه گداري حرفكي واسه نشخوار داريم چندتا لعنت و متلك به تئوريهاي پرفسور گلناز نثار كنه تا داريوش بياد بهش بگه آخه حق با شبح بود مگه نديدي كه اميد از پيله به سعيد و كفر اين سيّد جوشي را در آوردن كه در واقع جاي استاد اين جوون محلّه مونه چي جوري دلجوئي كرد كه خود سعيد الان مثل سگ پشيمون شده از حرفاش و القصّه اين گفتمان ضد رژيم به چنان جاهاي باريكي بايد برسه كه گلكو يعني اين جدّيترين مبارز زن معاصر كه اصلنم وقت آرايش و خريد و شعر و شوخي نداره و تا وقتي گور اين اخانيد را با دست قـُلَش يعني شيوا نكّنه ول كن معامله نيست همان دختريكه همش ما را با يادآوري گلكو در حين حاتمبخشيهاي لينكوئيستيكي ـ اسپكتري آدينه شبان به ياد آندو خواهر مرحومين چسبيدتين ميندازه تا بالاخره اعتراض بسي خشك و ترش مايه پيدايش سروكلّه ابن سينا اين مشّائي بورينگ وبلاگستان بشه تا با نصايح رواني و جيمزبانديش و مواعظ حكمي راستين متافيزيكيش همه را چنان در مورد مناظور مختلف خويشتن ارسطوئي خود گيج و گم و گور بكنه كه همه تا وقتي به انتهاي كامنتهاي سعيد ميرسن بقول مهشيد نفسشون از فرط طول آناكوندائي آن چنان ببـّره كه بلافاصله پس از يك خدا بيامرزي بهش غش كنن بيفتن رويهم... و خلاصه تا كار به جاهاي باريك نرسيده و بر تعداد نفوس كره زمين افزايشي حاصل نشده يهو از خرابه هاي پرسپوليس آريا سر برسه و بگه: ”مردين...؟!“ و چون طبعاً صدائي از هيچكي در نياد بي هيچ بلانسبتي بگه: ” به تــخــمـم؛ ريدم به سر عُـدي ساديست و قـصي دزد “ كه همين چند روز پيش بوسيله تك تيرهاي انحرافي همين شكارچي فوق العاده گيج و نايانكي كه قرار بود پدرشونو جاي اون دوتا طفل معصوم بكشه فرستادشون رفتند اون دنيا بزيارت شمر تا باز اين اَتـا باشه كه جرئت كنه بگه: ”شبح جان چرا اينقدر باحالي ؟! “ كي من...؟! باز بيا نمك رو خيار بريز.

خوب، اينهم از كامنت نهائي و شديداً پرت و پلا و حول حولكي آذرخانم بر داستان ما كه بالاي رودخانه رفتيم دوغ بود سرتاپاش دروغ بود: ”شنيدم اخيراً آمار هنديهائي كه به ايدز دچارن زياد شده؛ خاكبرسر اين خاتمي بكنن؛ منكه رفتم تاج محل واسه سعيد مرتضوي پول جمع كنم...“
=========

”بالامجان بيخيال“ بقول اين داريوش! بيائيد اين چهار صباح باقيمانده از اين عمرهاي اپسيلوني را بخنديم و بفكريم و برقصيم كه بقول خودم از شكم ننه مان درآمديم و خاك شويم... منكه هي منتظرم اين سلاطون لعنتي كلكمو بكّنه برم پي كارم؛ اي بخشكي شانس :-)


علیرضا 23:16 @ Fri, 25 Jul 03

سلام....خوبی ...ممنونم از اينکه از وبلاگ من اسم بردی .....موفق باشی


shiva 23:01 @ Fri, 25 Jul 03

شبح عزيز :
طبق معمول گلکو فراموش شد ! شبح به اين حواس پرتی نوبره ......


زهرا 18:41 @ Fri, 25 Jul 03

سلام
شبح و وبلاگ گردی آدينه و فقط ۵ - ۶خط؟!؟!؟!


Aria 16:50 @ Fri, 25 Jul 03

... شبح .حان! به بولدوزر گفته ای زکی!. نکنه زمان از کنار تو ، رد نميشه يا شايد هم رد ميشه و متو.حه نميشه، برا اينکه تو شبح هستی!.


هومن 15:53 @ Fri, 25 Jul 03

سلام.مرسی که سر زدی امروز ساعت ۵سر خاک شاملو.برنامهای هست.برای اطلاع گفتم.


ata 15:37 @ Fri, 25 Jul 03

شبح جان چرا بی حال؟






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1264
تعداد نظرات: 26657
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 6, 2006 12:59 am


از کجا آمده‌اند؟