پنجشنبه، 2 مردادماه 1382 | July 24, 2003
●
عروج شاملو
حيف آمد امروز که به نام شاملو سکه خورده است هيچ نگويم!
به نوشتهی سال قبلام لينک میدهم:
مرثيهیی برای احمد شاملو
July 24, 2003 09:33 PM
توجه ! طبق اطلاعات بسیار درست من
تمام کسانی که با سایت shima.plogspot در ارتباط هستند و لینک میدهند و در ارتباط هستند مواظب خودشان باشند چون همگی تحت تعقیب قانونی قرار خواهند گرفت و تو بد هچلی خواهند افتاد
هر چقدر هم که در کامپیوتر وارد باشید باز جای پای شما باقی مانده هست!
میگید نه امتحان مجانی هست و به دوستانتان هم بگید که حتما امتحان کنند ! !
برای اطلاعات بیشتر میتوانید برام میل بزنید
اينم يادم رفت !همه ما يک دشمن مشترک داريم اونم خودمونيم !
شبح عزيز :
قصد من دشمن تراشی نبود که شما ميايی اينطوری مينويسی ! نميدونم چرا از حرف حق بدتون مياد همگی ! حرف بدی زدم گفتم فقط نظر بنويسه ؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه مگه اينجا دفتر يادبوده ؟ نميدونم کی ميخواهيم جای هر چيزی رو ياد بگيريم ! دوستان با هم خوش باشن نه بخيلم نه خسود ! بيا و خوبی کن ! حيف من !
سلام به شبح عزيز...
يادش گرامی
سينای عزيز!
از اشعار زيبای که نوشتی متشکرم. من بدهکار همهی دوستان عزيز هستم.
شيوای عزيز!
انرژی جوانیات را بهتر از اين میتوانی تخليه کنی باور کن ما دشمنان زيادی داريم اجازه بده دوستیهایمان را پاس بداريم.
شيوا ي عصباني!
نظرت را شنيدم.
وقتي حرفي از خود ندارم چه بگويم؟
شب بود و در حسرت عدم حضور در پالتالك به ميخانه دوست پناه آوردم.
گفتم اين فضاي مجازي را وسيله اي كنم براي مهرباني دلها.
اما راست ميگويي!اگر شبح طلبكار شود چگونه بايد از عهده بدهي او برآيم؟
تو كمكم ميكني؟
سينا هدا :
اينجا وبلاگ شخصی شماست که ميايی و قلم فرسايی ميکنی ؟ اين ذوق خودت رو نگه دار برای وبلاگ خودت ! خجالت هم خوب چيزيه ! شبح بهت چيزی نميگه خودت يکم اون بالا رو کار بنداز ! اينجا نظر خواهيه نه وبلاگ نويسی !!!! يکم سواد و درک چيز خوبيه والا ..... همه فهميديم که شاملو ميخونی ! اينو ميخواستی تفهيم کنی دانشمند ؟
تو هيچ هم نگفته باشی ، سخن گفته ای.
سکوت سر شار از ناگفته هاست.
با تشکر از سینا که اينجا را پر از شعر و بوسه کرده است.
شبانه(۱۰)
*****
رود
قصيده بامدادي را
در دلتاي شب
مكرر ميكند
و روز
از آخرين نفسِ شبِ پر انتظار
آغاز ميشود.
....
....
....
زيبا ترين حرفت را بگو
شكنجه پنهانِ سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه يي بيهوده مي خوانيد.-
چرا كه ترانه ما
ترانه بيهودگي نيست
چراكه عشق
حرفي بيهوده نيست.
حتي بگذار آفتاب نيز بر نيايد
به خاطر فرداي ما اگر
برماش منتي است؛
چراكه عشق ،
خود فردا ست
خود هميشه است.
....
....
....
اي زني كه صبحانه خورشيد در پيراهن توست،
پيروزي عشق نصيب تو باد!
از براي تو، مفهومي نيست
نه لحظه اي:
پروانه ايست كه بال ميزند
يا رودخانه اي كه در گذر است.-
هيچ چيز تكرار نمي شود
وعمر به پايان مي رسد:
پروانه
بر شكوفه اي نشست
و رود
به دريا پيوست.
( ۶ شهريور ۴۳)
(آيدا : درخت و خنجر و خاطره ! - شاملو)
ساعت اعدام
در قفل در كليدي چرخيد
لرزيد بر لبانش لبخندي
چون رقص آب بر سقف
از انعكاس تابش خورشيد
در قفل در كليدي چرخيد
*
بيرون
رنگ خوشِ سپيده دمان
ماننده يكي نوتِ گمگشته
مي گشت پرسه پرسه زنان روي
سوراخ هاي ني
دنبال خانه اش…
*
در قفل در كليدي چرخيد
رقصيد بر لبانش لبخندي
چون رقص آب بر سقف
از انعكاس تابش خورشيد
*
در قفل در
كليدي پرخيد.
(احمد شاملو/كاشفان فروتنِ شوكران-چاپ اوّل1359- انتشارات ابتكار)
عشق عمومي
اشك رازي است
لبخند رازي است
عشق رازي است
اشك آن شب لبخند عشقم بود
*
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…
من درد مشتركم
مرا فرياد كن.
*
درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ريشه هاي ترا يافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان،
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
*
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته! با تو سخن ميگويم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد.
زيرا من
ريشه هاي تر يافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست.
مرگ وارطان
"- وارطان ! بهار خنده زدو ارغوان شكفت.
در خانه ، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…"
وارطان سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگرِ خسته بست و رفت.
*
" – وارطان ! سخن بگو!
مرغِ سكوت ، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!"
وارطان سخن نگفت ،
چو خورشيد
از تيرگي برآمدو در خون نشست ورفت
*
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيدو جست و رفت.
*
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: " زمستان شكست!"
و
رفت…
(احمد شاملو/كاشفان فروتنِ شوكران-چاپ اوّل1359- انتشارات ابتكار)
از زخم قلب " آبايي"
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران اميد تنگ
در دشت بي كران
و آرزوهاي بيكران
در خلق هاي تنگ
دختران خيال آلاچيق نو
در آلاچيق هايي كه صد سال!_
از زره جامه تان اگر بشكوفيد
باد ديوانه
يال بلند اسب تمنا را
آشفته كرد خواهد…
*
دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله ، به طاق بلند دود!
ئختران عشق هاي دور
روز سكوت و كار
شب هاي خستگي!
دختران روز
بي خستگي دويدن،
شب
سرشكستگي!-
در باغ رازو ، خلوت مرد كدام عشق-
در رقص راهبانه شكرانه كدام
آتش زداي كام
بازوان فواره اي تان را
خواهيد برافراشت؟
*
افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را
تاريك ميكنند.
دختران رفت و آمد
در دشت مه زده!
دختران شرم
شبنم
افتادگي رمه!-
از زخم قلب آبائي
در سينه كدام شما خون چكيده است؟
پستان تان، كدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟
لب هاي تان، كدام شما
لب هايتان ، كدام،
بگوييد!-
در كام او شكفته ، نهان ، عطر بوسه اي؟
شب هاي تار نم نم باران- كه نيست كار-
اكنون كدام يك ز شما
بيدار مي مانيد
در بستر خشونت نوميدي
در بستر فشرده دلتنگي
در بستر تفكر پر درد رازتان
تا ياد آن – كه خشم و جسارت بود-
بدرخشاند
تا دير گاه ، شعله آتش را
در چشم بازتان؟
*
بين شما كدام
- بگوييد!-
بين شما كدام
صيقل مبدهيد
سلاح آبائي را
براي
روز
انتقام؟
(شاملو-كاشفان فروتن شو كران)
كيفر
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،در هر نقب چندين حجره ،در هر حجره چندين مردِ در زنجير…
از اين زنجيريان،يك تن،زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه يي كشته است.
از اين مردان،يكي، در ظهر تابستان سوزان،نانِ فرزندانِ خودرا ، بر سرِبرزن،
به خونِ نان فروشِ سخت دندان گرد آغشته است.
از اينان، چند كس ،در خلوتِ يك روزِ بارانريز ، بر راهِ رباخواري نشسته اند.
كساني،در سكوتِ كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند.
كساني، نيم شب در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را مي شكسته اند.
من امّا هيچ كس را درشبي تاريك و توفاني نكشته ام
من امّا راهرا بر مردِ رباخواري نبسته ام
من امّا نيمه هاي شب زِبامي بر سر بامي نجسته ام.
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مردِ در زنجير
در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردارِ زنان را دوست مي دارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رؤياي شان هر شب زني در وحشتِ مرگ از جگر بر مي كشد فرياد.
من امّا در زنان چيزي نمي يابم – گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش –
من امّا در دلِ كهسار رؤياهايِ خود ، جز انعكاسِ سردِ آهنگِ صبورِ اين علف هايِ بياباني كه مي رويند و مي پوسندو مي خشكند و مي ريزند ، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان، مي گذشتم از ترازِ خاكِ سردِ پست…
جرمِ من اين است!
جرمِ من اين است!
(شاملو-كاشفان فروتن شوكران)
از مرگ…
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش، از ابتذال ، شكننده تر بود.
هراس من – باري- همه از مردن در سرزميني است
كه مزد گور كن
از آزادي آدمي
افزون تر باشد.
*
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
باروئي پي افكندن….
اگر مرگ را ازاين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.
( شاملو- كاشفان فروتن شوكران)
/ در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای/
و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای/