جمعه، 6 تیرماه 1382 | June 27, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه!

غزل زمانه
Saeed.jpg
نغمه در نغمه ی خون غلغله زد، تندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد
چشم هر اختر پوينده که در خون می‌گشت
برق خشمی زد و بر گرده‌ی شب خنجر شد (سعيد سلطان‌پور- جزوه‌ی شعر 3، شهريور 58)
چند روز پيش 22 سال از روزی که در 30 خرداد خونين سال 60 سعيد سلطانپور را از ما گرفتند می‌گذرد. راست‌اش را بخواهيد اين فراموش‌ام شده بود که مهشيد عزيز در وب‌لاگ‌اش شعر بلندی از او نوشتن و يادش را گرامی‌داشت.
با جست‌وجو در وب‌لاگ‌ها به وب‌لاگی بر خوردم به نام "درد دل فرزند اعدام" وب‌لاگ بسيار عالی است و امضا محسن سلطانپور را در پای نوشته‌های خود دارد. او نوشته‌ی بلند خود درباره‌ی سعيد سلطان‌پور را اين‌گونه آغاز می‌کند:
"سعيد سلطانپور در سال ١٣١٩ در شهر سبزوار ديده بدنيا گشود از خانواده اي زحمتكش, مادرش آموزگار بود و خود او نيز پس از دوره دبيرستان در آموزشگاههاي جنوب تهران به آموزگاري پرداخت, با كار در محلات فقير نشين و در جنوب شهر تهران, با بيداد و ستم طبقاتي آشنا شد و در ١٣٤٠ در جنبش عتراضي آموزگاران پيشتاز گرديد.
در روز دوازدهم ارديبهشت (روز آموزگار) همراه با هزاران آموزگار و فرهنگيان زحمتكش بپا خواست و با ياري انقلابيونی چون صمد بهرنگي, بهروز دهقاني, حسن ضياء ظريفي, بيژن جزني و يارانشان و پيوستن دانشجويان و دانش آموزان و كارگران و ستمگشان سراسر ايران, جنبش سراسري گريديد. ارتش, آموزگاران را به رگبار بست و دكتر ابوالحسن خانعلي, آمدوكار آزاديخواه با تير ارتشيان شاه كشته شد و دهها تن ديگر زخمي كرديدند.با تاسيس هنركده‌ی آناهيتا به آن پيوست و از سال ۳٩ تا ٤٤ همگام با آموزش, به فعاليت هنری پرداخت."
در ادامه زنده‌گی سعيد را تا اعدام‌اش در سال 60 شرح می‌دهد ماجرای دستگيری او را اين‌گونه نوشته است:
"سعيد مي خواست در يك پنجشنبه ي بهاري, روز ١۶ آوريل ١٩٨١, ازدواج كند... در ميان همهمه و ترانه هاي جشن عروسي ناگهان مردي وارد شد و خواست كه سعيد را به وي معرفي كنند. مرد سپس بازوي سعيد را گرفت و كوشيد او را بيرون بكشد. سعيد مقاومت كرد. آن گاه مرد اسلحه كشيد و سعيد را وادار به اطاعت نمود. مرد مسلح يك حكم جلب از سوي كميته مركزي نشان داد كه در آن دستگيري «سعيد و رفقايش» به اتهام «قاچاق ارز» آمده بود. در اين هنگام چندين «كميته چي» مسلح به تفنگ و مسلسل وارد شدند. پس از اصرار مهمانان, كميته چي ها پذيرفتند تا سه ساعت به «مجرم» وقت بدهند. جشن عروسي با اضطراب دنبال شد. مردان مسلح بيش از پيش ناشكيبا به نظر مي رسيدند. خانه كاملا در محاصره قرار داشت و پاسداران مسلح ديگري بر بام هاي همسايه ها قرار گرفته بودند. مذاكرات جديدي در گرفت. لحن مردان مسلح تند شد و چند تير هوايي شليك گرديد. سرانجام سعيد پذيرفت كه با آنان برود اما به شرطي اين كه پياده بروند و همسرش هم بيايد. نو عروس و نوداماد, دست در دست هم ديگر, پياده روي شبانه و شگفت انگيز خود را آغاز كردند و مهمانان هم به دنبال آنان روانه شدند. اما كميته چي ها سعي كردند تا نگذارند مهمانان نيز بيايند. دوباره صداي چند شليك شنيده شد. ناگهان اهالي تمام محله به خيابان ريختند. كميته چي ها در اين هنگام با مشت و قنداق تفنگ ضرباتي به عروس و داماد زدند تا آنان را وادار به سوار شدن در خودرو كنند."
و سرانجام ماجرای اعدام او:
"كانون نويسندگان در حال تهيه شكايت نامه بود كه ناگهان خبر انفجار دفتر حزب جمهوري اسلامي در روز ۲٨ ژوئن منتشر شد. در اين انفجار بهشتي و بيش از ١٣٠ تن از مقامات رژيم كشته شدند. دوشنبه ي پس از آن بخش فارسي راديو بي. بي. سي. اعلام كرد كه چهار مخالف و از جمله سعيد سلطان پور اعدام شدند. هنگامي كه برادر سعيد به سردخانه رفت تا جسد شاعر مقتول را بگيرد, مادرشان هنوز خواب بود. جسد سعيد در ميان اجساد همراهاني بود كه در آخرين لحظات با هم بودند و عبارت بودند از چند دانش آموز, چند دانشجو, چند كارگر و چند عضو مجاهدين خلق. متوسط سن اعدام شدگان ١۵ تا ١۶ ساله بود."
خودتان می‌رويد و مطالب " درد دل فرزند اعدام" را می‌خوانيد و با عکس‌ها و اشعار سعيد سلطان‌پور آشنا می‌شويد. اما نکته‌ی که برای من مجهول ماند اين است که تا جايی که من می دانم سلطان‌پور فرزندی نداشت. تصور می‌کنم اين دوست عزيز بهع صورت نمادين خود را فرزند سعيد سلطان‌پور معرفی کرده است.
به هر حال درباره‌ی سعيد سلطان‌پور که در رژيم شاه بسيار شکنجه شد و به‌زندان افتاد و در نظام جانشينان خلف شاه اعدام شد. سرنوشت تراژيک روشن‌فکر ايرانی در يک قرن گذشته بوده است. از زندانی به زندانی ديگر و از شکنجه‌یی به شکنجه‌یی ديگر. سيمين بهبهانی در رثای سعيد سلطان پور غزلی سروده است که متاسفانه نيافتم از دوستانی که نشانی آن را دارند خواهش می‌کنم در نظرخواهی بنويسد.
لينک‌های ديگر درباره‌ی سعيد سلطان‌پور

آرشيو سعيد سلطان پور (Said Soltanpour Archives) در اين آرشيو مطالب زير را می‌توانيد بيابيد:
آرشيو سعيد سلطان‌پور نهادي است عام المنفعه و غير انتفاعي براي انتشار آثار سعيد سلطان‌پور (تاسيس تابستان 1381)
· هدف
· جمع آوري، معرفي (نمايشگاه، نمايش فيلم و ...)، و انتشار (چاپ، اينترنت و ...) آثار و يادمان‌هاي سعيد سلطان‌پور،
· جمع آ‎وري آثار راجع به او و انتشار آن‌ها،
· تنظيم زندگي‌نامه‌ي وي،
· مصاحبه با كساني كه با او فعاليت مشترك داشتند و انتشار آن‌ها.
· كساني كه در پيش برد اهداف فوق فعاليت نمايند چگونگي پيش برد كار آرشيو را تعيين مي‌كنند.
· “آرشيو سعيد سلطان‌پور“ با تحقق اهداف فوق منحل و اموال آن به نهادي واگذار خواهد شد كه بتواند آثار جمع آوري شده را حفظ و دراختيار علاقمندان قرار دهد.
برلن- 20 ژانويه ‏2003‏- 30 دي 1381"
با با کشورم چه رفته است ، شعری از سعيد سلطان‌پور. فکر کنم اين لينک را در وب‌لاگ زيتون عزيز ديدم!
کتابی از عباس منصوران در باره‌ی زنده‌گی سياسی و ادبی سعيد سلطانپور
کتاب نمايش نيز يازدهمين شماره‌ی خود را به ويژه‌نامه‌ی سعيد سلطان‌پور اختصاص داده است. در اين کتاب می‌توانيد لينک‌های به مقالات بسيار خوبی از، محسن يلفانی، جمشيد ملک پور، سيروس سيف، نيلوفر بيضايی، امير حسين آريانپور، اصغر نصرتی
ببينيد و مقالاتي از: مصطفی اسکويی، ايرج زهری و پروانه سلطانی، ناصر رحماني نژاد، هيوا گوران، پايدار و ...
هنر مقاومت. متن کامل مصاحبه‌يی با سعيد سلطان‌پور. در سايت کتاب‌خانه.
وب‌لاگ‌گردی‌های يک دقيقه‌یی
- شده بريد جشن تولد بعد کلی کادو بهتون بدن! خب برای ما پيش آمده سرمون رو انداختيم پايين يک کليد کردم برای هميشه شاد شدم. چون سر از جشن تولد پرسروصدايی در آوردم با 65‌ تا هديه! باورتون نمی‌شه خوب يک کليک کنيد تا برای هميشه باورتون بشه! از امير عزيز و هديه‌های خوب‌اش متشکرم.
- پاگنده‌ی عزيز که معرف حضورتون هست. يه حرف گنده از هرمان هسه نوشته که به قول جونای امروزی هنوز تو کفش ام! "اگر شما از کسی متنفر ايد، از چيزی در وجود او بيزار ايد که بخشی از وجود خود شماست. آن چه بخشی از وجود خود ما نباشد، مشوب امان نمی کند."
- کت‌بالوی عزيز داستانی بوی‌ناک از بچه‌گی‌های پدرش تعريف کرده که خيلی بامزه و جالبه! نکته‌ی جالبش اينه که من به عنوان پدری صاحب دختر بايد عرض کنم به احتمال بسيار قوی داستان شاشيدن پدر در مدرسه کاملا توسط او بازسازی شده است تا دختر نازنين و عزيز‌بابای‌اش را قانع کند شاشيدن در مدرسه انقدرها هم بد نيست. پدر به اين ماهی نوبره والا!
- "مگر آقای پهلوی شاهزاده نیست؟ پدرش شاه بوده خوب خودش ميشه شاهزاده. عجب گيری کرديم ها ... " اين حرف‌ها را هاله‌ی عزيز در سرزمين آفتابی‌اش زده. حالا نمی‌خوام در باره‌ی اون چون چرا کنم! اما می‌دونيد ما توی مملکت‌مون چقدر شازده داريم! فکر کنم بالای ده هزار نفر! آخه شاهان قاجار اهل پس انداختن تخم و ترکه بودن و تا دلتون بخواد شازده و شازده خانم پس انداختن حالا خوبه رضا و پسرش يه دوجين بيش‌تر شاه‌زاده و شاه‌زاده‌ خانم. يک روز از آقای شاملو پرسيدم چرا اسم کتاب اگزوپری را نذاشته "شاهزاده کوچولو" و گذاشته "شهريار کوچولو" گفت: آخه تو فرهنگ مردم ايران شازده يعنی کون‌گشاد!
البته اين حرف‌ها را شايد دارم از روی حسودی می‌زنم چون هاله خانم نه گذاشته نه ورداشته يه آهنگ به نام پری‌چهره برای خاطر دل ره‌گذر ثانی جسبونده تو وب‌لاگش که شنيدنيه!
- اگه می‌خوايد بدونيد اوضاع و احوال تورنتو از توالت عمومی گرفته تا "استفاده از ماشين لباس شويي و خشك كن مشترك در مجتمع آپارتمان‌های اجاره ای" سری به مامان نيلو در فراز بزنيد.

June 27, 2003 08:59 PM

سعيد مطوري 21:08 @ Mon, 2 Jun 08

سلام
شعر فريب تقديم به شما عزيزان
فريب
مرواريد اشكهايت
بر صدف چهر ه ات
نور مهتاب در اشكهايت
لرزش لبانت با گزش دندانت
يادآور تلخي آشنايت
كلام زيبايش در خاطراتت
مي گفت از زيبايت
مهربانيت
صفايت
تو تقديم كردي لبخندي به او
سپردي قلبت را به او
اميد به ماندگاري با او
چشمانت بسته و بوسه ي او
آغاز دوستي اهريمني او
گوهري ز وجودت جدا كرد
مرگ به غرورت هديه كرد
زشتي درونش راپديداركرد
خنده مغرورانه بر لبانش جاري كرد
ديگر كلامي زيبا از او نشنيدي
از او صفا و مهرباني را نديدي
خواهش ميكني كلام زيبا را
بر دندان مي گيري لبانت را
هنگام تحقيرت
و نگاه ها ي درد آور
هنگام، عبور آدم هاي، كنارت
تو گفتي با دلت
چه آسان دادي گوهرت
ميابي كسي نيست در برت
تو هستي و جاده تنهايت
آه.....او داده بود فريبت!!!!!
16-2-87
سعيد مطوري(شمع شبستان)
آبادان


سعيد مطوري از آبادان 17:00 @ Sun, 4 May 08

تو وهيچ
سايه به سايه ، نقش به نقش
براي تو شعر ساخته ام
اي نو گل عزيز من
من به تو دل باخته ام
اگر بياي راضي شوي
با من همه يكي شوي
دنيا به كام من شود
شيرين و شور انگيز شود
سامان كني شور دلم
اي تو هميشه منزلم
توي حلال مشكلم
نور چراغ ساحلم
شوق من از وصال تو
من قربون چشماي تو
مرحم شده لب هاي تو
من مي مانم در پيش تو
كوچه به كوچه امدم
تا برسم به پيش تو
وقتي ميام تو پيشمي
مونس و همراز مني
شيرين سخن حرف مي زني
وجودمو ساز مي زني
توي همه ي آدما
هميشه دم سازمني
20-1-87
سعيد مطوري (شمع شبستان) از آبادان



سعيد 16:57 @ Sun, 4 May 08

سلام
من سعيد مطوري از آبادان و عضو سايت شعر نو(كوچه شعر)هستم و اسم وبلاگم شمع شبستان است.
سايت خوبي است كه اگر كمي ذوق داشته باشيد با افراد اهل ذوق پيشرفت خوبي خواهيد كرد.
موفق باشيد.


Aras 4:34 @ Tue, 10 Jan 06

حتی برای مردم بيگانه دوستم


تندر 0:29 @ Sun, 21 Mar 04

اقای کاگوزم بک.
ريديم وسط سايتت وريديم درز تيگ خت و بووت.

بيلخ


nilufar 23:52 @ Wed, 25 Feb 04

همنشین بهار ُ در مقاله ؛یادی از کمیته مشترک ُ زندان آپولو و پاهای آش و لاش؛ازسعید سلطان پور ُخاطراتی را نقل کرده که تازگی دارد
اینمقاله در سایت دیدگاه هم هست


nilufar 23:49 @ Wed, 25 Feb 04

همنشین بهار ُ در مقاله ؛یادی از کمیته مشترک ُ زندان آپولو و پاهای آش و لاش؛ازسعید سلطان پور ُخاطراتی را نقل کرده که تازگی دارد
اینمقاله در سایت دیدگاه هم هست


ehsan 19:18 @ Mon, 19 Jan 04

سلام من احسان هستم از سبزوار به من اقميل بده کارت دارم


golku 6:55 @ Wed, 2 Jul 03

سر به دار عزيز
اين يكي را ديگر نشنيده بودم. گر چه به نظرم هيچ بعيد ني آيد.


sarbedar 18:42 @ Tue, 1 Jul 03

سلام رفيق
فراموس نکن که در ان شب خونين چند تن از دوستان اکثريتی سعيد نگذاشتند که او بگريذد از دست شب به دستان
به ما هم سری بزن
زنده باد انقلاب
زنده باد ازادی


ye rahgozare hamishegi 18:07 @ Mon, 30 Jun 03

gerami yade hameye aanani ke aasheghtarine zendegan boodand!
va omid ke vaghtash raside bashad az she´rhayeman tofang o goloole ra hazf konim ya agar na tanha aavarde bashim ke begooiim che wagehaye nefratangizi hastand!
shabah jane aziz!
nazar sanjiye no mobaraka bashad!
amma injam ke nemishe farssi nevesht baba!
nemishe hala ke to va doostane azizet zahmat keshidid ye kam bishtar zahmat bekeshid. kari konid beshe az har kamputeri farssi nevesht?
payande bashi aziz!


حامد يوسفي 16:35 @ Mon, 30 Jun 03

دمت غيژ!!


Mahshid 15:12 @ Mon, 30 Jun 03

اوی اوی..اون بايينی منم.


15:11 @ Mon, 30 Jun 03

شبح حان من از بحه ها برسيدم. سعيد هرگز فرزندی نداشته است. البته در وبلاگ محسن هم نديده ام که مستقيما ادعای آن داشته باشد ک فرزند سعيد است. اما ...
خلاصه کمی اوضاع قاطی باتی شده.


گل كو 9:22 @ Mon, 30 Jun 03

شيوا جان
مرسي كه هواي مرا داري.


گل كو 2:15 @ Mon, 30 Jun 03

شبح عزيز
چه عکس غم انگيزی. جدا اينها چطور ميتونند سرشان را بالا بگيرند و از اصلاج طلبی و دمکراسی حرف بزنند در حالی که بهترين انسانهای اين مملکت را يکی بعد از ديگری شکنجه و اعدام کردند؟ ميدانی اينها کار نيمه تمام شاه را تمام کردند.


آبی 0:14 @ Mon, 30 Jun 03

شبح جان از مطالبت مثل هميشه لذت بردم...منهم تا اونجا که تونستم از يه نفر که ارتباط نزديکی با اون مرحوم داشته گفت که اون مرحوم هرگز فرزندی نداشته...احتمالا خودرا فرزند نمادين اون مرحوم دونسته...عکس حالبی بود....شاد باشی...روحش شاد و يادش گرامی باد...يا حق!


رهگذر ثانی 0:01 @ Mon, 30 Jun 03

شبح جان!

تا جايی كه من می‌دانم و از دوستانی كه بيش از بيست سال رفيق گرمابه و گلستان سعيد بودند پرسيدم، سعيد هرگز پيش از اين ازدواج نكرده بود و فرزندی نداشت.
حتا از يكی بچه‌های گروه تئاترشان (انجمن تئاتر ايران) كه در چهره‌‌های سيمون ماشار بازی می‌كرد پرسيدم، دوست دختر سعيد را كه او هم از بچه‌های گروه تئاتر بوده می‌شناخت و نامش را می‌گفت. ولی گفت هرگز صحبت ازدواج و به‌ويژه فرزند نبوده است.


رهگذر ثانی 20:55 @ Sun, 29 Jun 03

از وبلاگ بامداد :


به ياد سعيد سلطانپور:چند روزي است که روزنامه ي ياس نو مصاحبه اي بايکي ازشاگردان شريعتي به نام پرويز خرسند را به صورت دنباله دار چاپ مي کند. در بخشي از سخنان اش خاطره اي ازسعيدسلطانپورنقل مي کند. اين روزها سالگرداعدام سعيد است(۳۰ خرداد) يادش گرامي.
نگاه کردم روي ميز و زير تخت رسولي(بازجوي ساواک)کتاب هاي صمدبهرنگي وسعيدسلطانپوربود.به خصوص کتاب هاي شعرسعيدسلطانپور.من همان روزهاسعيدسلطانپورراديده بودم، توي زندان ديده بودم.درحالي که باپاهاي زخمي داشت ازشدت شکنجه خودش را روي باسنش مي کشيدومي رفت جلو.چندبارمعلوم بود پايش راباندپيچي کرده بودند، ولي بازهم خون ازآن ها مي زد بيرون.يکي ازنگهبانان به عنوان شوخي پاشنه ي پوتين اش راگذاشت روي زخم سعيد وپايش راچرخاند، گوشت پاي سعيدزيرپايش جمع شدوگفت:چطوري رييس؟ مثلا مسخره اش کرده بود...


زيتون 19:35 @ Sun, 29 Jun 03

بازم سلام شبح جان..اومدم به عكس سلطانپور در وبلاگت لينك بدم كه دادم ..ولي وسوسه شدم خود عكس رو هم بذارم ..اگه از نظرت مشكلي هست زود بگو برش دارم !


omgh 17:48 @ Sun, 29 Jun 03

درمورد سن ازدواج به نظر من هم به کس ديگه ربطی نداره.همکار من که عاشقانه نامزدش رو دوست داره و اونهم همينطور...۱۸ سال با هم تفاوت سن دارن.من اوايل فکر می کردم شايد عشق نيست و می ترسيدم همکارم پشيمون شه اما روز به روز بيشتر فهميدم و ديدم که عشق چطور ريشه دوونده بينشون و خوشبختی نه به معنای يه حرف مفت که واقعا واقعی وجود داره.


زيتون 15:50 @ Sun, 29 Jun 03

شبح جان ، عكس سعيد سلطانپور و خانمش رو كه ديدم خيلي دلم لرزيد و متاسف شدم :((
حيف از شاعري اينچنين :(
خيلي بي رحمي بوده ..
در مورد ازدواج دومش هم مطمئنا همون طور بوده كه مي گويي ..تازه سن زن و شوهر به اختيار و تمايل دو طرفه و مربوط به كسي نمي شه ...


مهشيد 2:36 @ Sun, 29 Jun 03

شبح جان بگو چه کنيم؟ اسمشان را بده من با حزب چپ و احزاب ديگر و امنستی تماس می گيرم. اگر اسمشان بيرون بيايد شايد بتوان نجاتشان داد...کاری کنيم..تمام کسانی که در خارج از کشور با احزاب و سازمانهای بين الملی تماس دارند و يا می توانند تماس بگيرند..کاری کنيم...
آهاي...کسی از حافظ هيچ در پيچ خبر دارد؟؟؟


شبح 21:03 @ Sat, 28 Jun 03

سوفيا جان!
شرمنده اتفاقا پيامت رو ديدم اما نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم جواب دادم! حالا تو مطمئن هستی جواب ندادم؟ بذار به حساب پيری!
زيتون جان!
اين هم از عکس عروسی سعيد يه دوست نازنين برام فرستاد که حالا اگه خواست مياد تو نظرخواهی مي‌نويسه!
بله اين ازدواج دوم سعيد بود ولي نوع ازدواجش نشون مي‌ده موضوع هوس‌رانی نبوده... به هر حال محسن همه چيز رو نوشته.
شيوا جان!
ممکنه خودم را فراموش کنم اما گل‌کوی عزيز را هرگز فراموش نمی‌کنم! بی‌خودی به دلت صابون نزن! مگه عمو برادرزاده‌شو فراموش می‌کنه!
اين پنجره را يه دستی سرو گوشش کشيدم با کمک يه دوست ناشناس عزيز فعلا بزرگ شد تا ببينيم اين زوج سرگردون چه بلایی می‌خوان سر ما بيارن!


sara 21:02 @ Sat, 28 Jun 03

آخی اين عکسه يه جوريه!يعنی چون آدم می دونه بعد اين دستگير شده غم انگيزه


Parchin 20:04 @ Sat, 28 Jun 03

يه زمان ما عاشق ال چه بوديم.ولی از اونجا که آدم هر چی سنش ميره بالا محافظه کارتر و بورژواتر ميشه حالا ميگيم عجب کارای اشتباهی کرد اين بشر.خودشو دوستاشو و انقلابو جوونمرگ کرد رفت..
ولی بايد قبول کرد اسمش با شور جوونی گره خورده.


داریوش شاهد 18:49 @ Sat, 28 Jun 03

امیدوارم تبریک ما را در پیوستنت به صفوف به هم پیوسته طبقه بورژوای موویل تایپ دارها بپذیری و هم چنان چون قدیم ما را ، که از سر بی بضاعتی و علم کارگر زاده گی هم چنان بر کهنه پوسیده گبه پرشین بلاگ لمیده ایم (که از بابت این مسدود کردنهابش هم بس دل نگرانیم) مورد تفقد نئبرانه خود قرار دهی رفیق جان ، آمین


Aria 18:43 @ Sat, 28 Jun 03

... نازنين من شبحی. خب ميگفتی ميوموديم کمکت. حالا درسته که من در کارای فنی کامپيوتر از آخوند مسجد محل بيشتر حاليمه اما شايد يکی دو تا برنامه هاتا می تونستم اسلاميزه کنم.
لغت جديد شبحی .( اسلاميزه کردن )
به معنای آنقدر چیزی را گه مالی کردن که براط ژاک کردنش از دست هیچکس کاری ساخته نباشد.


sanam 17:57 @ Sat, 28 Jun 03

من محسنو ميشناسم واقعا بچه سعيد سلطانپور است


شبح 17:54 @ Sat, 28 Jun 03

آريا جان!
شبح و قهر و لوس‌بازی! اين اسباب‌کشیه يکم کار برام درست کرد! ضمنا اين روزا يه کم سرم شلوغه!
زيتون جان!
بی‌صبرانه انتظار می‌کشم!


شبح 17:35 @ Sat, 28 Jun 03

هاله جان!
من که جمله‌ی تو را نقد نکردم فقط نقل کردم اتفاقا با اين قسمتش مخالفتی ندارم. در مورد بقيه‌اش که نقل نکردم چون و چرا دارم. ضمنا گفتم که از روی حسودی بوده ديگه چرا به دل گرفتی؟!
سرزمين آفتاب به اين نازک‌نارنجی‌يی نوبره والا!


شبح 17:32 @ Sat, 28 Jun 03

خياط ديگه حسابی افتاد تو کوزه! رديف اول نظرات را نمی‌تونم بخونم! اما خب راه مي‌افته به زودی بجاش اين سيستم جديد هزارتا فايده داره اول اين که نظرات روی هاست خودم ذخيره می‌شه دوم اين که اگه کل صفحه بالا بياد نظرخواهی هم بالا می‌اد سوم اين که نظرات را می‌شه اديت کرد که قول می دم از اين خاصيت سوم استفاده نکنم... بقيه‌اش هم باشه وقتی فهميدم می‌گم.


Aria 16:04 @ Sat, 28 Jun 03

.... تو کدوم سياره ای گم و گور شدی تو، شبحی؟..... با من قهری مگه؟ نکنه از خانوما ياد گرفتی که بايد هی نازتا کشيد؟. .حدا که نوبری حتا در قهر کردن!.


زيتون 15:49 @ Sat, 28 Jun 03

سلام شبح جان :)
اولا اين محيط جديد بر تو مبارك بادا :))))
دوما من هم خيلي حسوديم مي شه وقتي رهگذر ثاني مي ره يه جايي كامنتام درازتر از كامنتاييه كه براي من مي گذاره :)) در واقع وجبشون مي كنم ..همينطور شما :)
حسوديم هم شد هاله براش آهنگ گذاشت براي من نذاشت :( حالا به تلافيش من يه آهنگ مشتي گير ميارم به تو تقديم مي كنم كه حال هاله و رهگذر رو بگيريم ..خوب ؟ :)))
سوما ( چندمن بوديم ) من از يه منبع سوپر خاله زنكي شنيدم كه اين ازدواج دوم سعيد سلطانپور بوده و داشته با دختري بسيار جوان كه جاي دخترش بوده ازدواج مي كرده كه البته به نظر من اين مسئله چيزي از زيبايي شعر او كم نمي كنه !


کkadou ghelgheli 15:47 @ Sat, 28 Jun 03

سلام،
شبح جان، چه خوب شد که پيام‌گيرت را عوض کردی. من که مدت‌ها بود به پيام‌گيرِ قبلی دست‌رسی نداشتم.
مبارک باشد.


مهشيد 15:18 @ Sat, 28 Jun 03

یه يادداشت گذاشتم در مورد اعتراض به بسته شدن وبلاگها از طرف پرشين بلاگ. اگر با من موافقيد همراه شويد.


omgh 14:02 @ Sat, 28 Jun 03

مثل هميشه کامل و عالی بود...موفق باشی


tanhaye shab 12:16 @ Sat, 28 Jun 03

يادش( سعيد سلطانپور) زنده.


هاله 4:57 @ Sat, 28 Jun 03

شبح عزيز، اگر قرار است از کسی نقل قول بکنی حداقلش اينه که کل مطلب رو اينجا بياری تا ملت بفهمند چرا اين حرف زده شده. آوردن يک جمله out of context و تنها لينکی گذاشتن که يا ملت روش کليک کنن يا نه و سوق دادن خواننده ات بسوی پیش داوری برایم عجیب بود. بعد هم در جوابت ميگم که شاه رو هم مردم شاه خطاب ميکنند. مگر شاه اسم یا بهتر بگم لقب آبا اجداديش بوده؟ چرا نميگن محمد رضا پهلوی؟ یا رضا شاه همینطور. تو مختاری که در وبلاگت بنويسی هر جور که ميخواهی ولی وقتی نقل قول که ميکنی بايد اصولش رو هم مراعات کنی. خيلی ها ممکن است تنها به خوندن همون يک جمله و داوری های شما پيش داوری کنند و اين سزاوار نيست عزيزم. همونطور که نيلوفر هم مجبور شد توضيحی اضافه کنه. با تشکر.


سبزه خاتون 2:37 @ Sat, 28 Jun 03

شبح عزيز، پاسخت را در کامنت رهای آبی خواندم. شما زود قضاوت کرديد. بحثی با حضور رهای آبی در وبلاگ دوستان آغاز شده بود، شما تقريبا وسط بحث رسيديد. من مدافع مردان نيستم. مدافع فمينيسم هم نيستم. به آزادی بيان که معتقد هستی!


سوفیا 2:00 @ Sat, 28 Jun 03

شبح عزيز
اولا که تبريک ميگم کامنت جديد رو.. اين چند روز اخرين پست وبلاگت رو از هفتهء پيش ميديدم.تو کامنتای زيتون پرسيدم ازت..جوابی نیامد. نکنه قهری با ما؟!


shiva 1:19 @ Sat, 28 Jun 03

شبح عزيز گل کو يادتون رفت.... از قلم افتاده به گمانم !


mamannilou 0:33 @ Sat, 28 Jun 03

سلام شبح جان
بالاخره پيدات کردم . هرچی ميرفتم روی لينکهای هاله خانم گل گلی نميشد صفحه وبلاگت را باز کنم ولی الان تونستم بازش کنم و شروع کردم بخونم و برم جلو . در مورد ايراداتم هم به تورنتو همان طور که ميبين همه مسايل جزيی است و من بالشخصه شکايتی با زندگی در کانادا ندارم . گرچه که تبليغی هم برای اومدن به اين طرفها نميکنم . خوش باشی و موفق


رهگذر ثانی 22:28 @ Fri, 27 Jun 03

دوستان خوبم!

حيفم آمد شعری را كه سعيد برای دوست‌اش امير پرويز پويان، پس از جان‌باختن او در زير رگبار گلوله، سروده است در اين‌جا نياورم.

رها كنيد
رها كنيد شانه و بازويم را
رها كنيد مرا
تا ببينم
من اين گل را می‌شناسم
من اين گل را می‌شناسم
من با اين گل سرخ
در قهوه‌خانه‌ها نشسته‌ام
من به اين گل سرخ
در ميدان راه‌آهن سلام داده‌ام
آ....ی
من اين گل را می شناسم.

دستانش دو كبوتر بودند
بر شانه‌ی تفنگ.
در كودكی
در گندم‌زار می‌چرخيد
در جوانی
در گلوله‌ها.

با اين دهان خونين
من اين گل را می‌شناسم.
در چشم‌های‌اش
شعله و خنجر داشت
و در قلب‌اش
زنبقی و
چشم آهويی
كه جرعه جرعه
می‌گريست.


رهگذر ثانی 21:22 @ Fri, 27 Jun 03

شبح عزيزم!

سعيد يوسف(قهرمانی) كتابی دارد به نام «نوعی از نقد بر نوعی از شعر». كتاب در معرفی و بررسی شعر سعيد سلطان‌پور است.
در اولين صفحه می‌خوانيم :
تقديم به خودش
و به آرمانش؛
و به آن ديگران
بادبان گشودگان
در شط باد!

كتاب در در بخش تنظيم شده است :
بخش يك. شعر خون و خاكستر
مقدمه‌ای برای آشنايی با شعر سياهكل
بخش دو. زخمی‌ترين گوزن فلات
مقدمه‌ای برای آشنايی با شعر سعيد سلطان‌پور.






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25725
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: june 2, 2008 09:08 pm


از کجا آمده‌اند؟