جمعه، 9 خردادماه 1382 | May 30, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه ()
1- اعتصاب غذا

هنوز خشم و نفرتی که از مرگ شاعر و نماينده‌ی مردم ايرلند بابی ساندز(bobby Sands) بر اثر اعتصاب غذا در انگلستان در وجودم شعله کشيد به خاکستر ننشسته است. سرزمينی که خود را مهد دموکراسی می‌داند موجب مرگ بابی ساندز و 9 هم‌راه‌اش، يکی بعد از ديگری، شد اما حاضر نشدند آنان را به عنوان زندانی سياسی بپذيرند. اکنون هم‌وطن ما عباس امينی در انگلستان اعتصاب غذای خشک کرده است و دهان و چشم‌های خود را دوخته است. وقتی عکس عباس با چشمان و لب و دهان دوخته شد را در وب‌لاگ گل‌کوی عزيز ديدم دل‌ام از اين دنيای فريب و دروغ شکست. خواست عباس امينی چيست؟ او می‌خواهد به سرزمينی که قتل‌گاه‌اش است باز گردانده نشود. همين! حالا بايد بميرد برای آن که آزادی برای‌اش مقدر نيست.
برای اطلاعات بيشتر به گل‌کو و اينجا سر بزنيد.
2- شاهدی برای شکست اصلاحات
در اين روزگار که همه چيز بر اساس نفع تقسيم می‌شود، افراد به تنهایی و يا هر تجمعی در جست‌وجوی منافع خود هستند، حالا اگر منافع آنان با منافع اکثريت مردم هم‌سو بود اين جست‌وجوی منافع، مردمی و مشروع است و اگر خلاف آن باشد منفعت‌طلبی‌ی نامشروعی است. اصلاح‌طلبان همان کسانی بودند که زمانی قدرت را در کشور از دست دادند سپس برای به دست آوردن دوباره‌ی قدرت تغيير شکل دادند و به نقد خود پرداختند و شعارهایی را مطرح کردند که با منافع مقطعی‌ی اکثريت مردم هم‌خوان بود به همين دليل بخشی از قدرت از دست داده‌ی خود را به‌دست آوردند و اين پايان همسویی آنان با منافع مردم بود از آن پس اين هم‌سویی به تقابل تبديل شد. گروه‌ها و شخصيت‌های خارج از نظام هم چنين هستند تا جایی که با مردم در ارتباط نيستند دنبال منافع حزبی و گروهی و فردی خود هستند حتا منافع طبقه‌یی را هم که در نام و ظاهر نماينده‌گی می‌کنند در نظر ندارند. اما جوانان ايران امروز چنين نيستند چون در بطن مردم قرار دارند با آن‌ها زنده‌گی می‌کنند با آن‌ها اشتباه می‌کنند و جسارت اين را دارند که بگويند اشتباه کردم و از اين پس حواس‌ام را جمع می‌کنم که اشتباه نکنم! شاهد عزيز، که اصلا تنها نيست و جمع زيادی از دوستان را در گرد خود دارد، يکی از اين جوانان است. او خطاب به خاتمی صادقانه و از دل آن‌چنان که بر دل می‌نشيند می‌نويسد:" و تو ميداني و خيلي هم خوب ميداني كه در تمام اين مدت كه تو معلوم نبود كجائي ، من بودم ، من در بطن بودم ، من زير پوست شهر بودم ، بودم و چماق خوردم ، من فحش شنيدم ، من مُردم و زنده شدم و از همه بدتر كه اميد دادم و اميد داشتم كه روزي اين قطار به ايستگاه برسد ولي ندانستم كه قطار ، قطار مرگ است ، قطار ترس است ، قطار شكنجه و زندان است ، قطار تحميق است ، قطار تثبيت است و اين قطار قطار جديدي نبود ، و ايستگاه آن نيز متروك بود .چه بازي هاي كه با من نكردند ، هِه ، “قطار اصلاحات بدون خاتمي نيز حركت ميكند” ، آري ميكند ولي به همان ايستگاه متروك ، من فكر ميكنم به اندازه يك دنيا و يك عمر هزينه ام را داده ام ، شما چطور ؟ داده ايد ؟"
اگر رهبران و اعضا و هودارهای تشکيلات سياسی اپوزيسيون درصد کمی از اين صداقت را داشتند و به اشتباهات گذشته‌ی خود اعتراف می‌کردند و سعی در اتحاد و يک‌پارچه‌گی برای ساختن ايران آزاد و مستقل به‌خرج می‌دانند سرنوشت همه‌ی ما ديگر گون می‌شد. خيل عظيم جوانان و مردم اکنون از حمايت از بخشی از نظام نااميد و سرخورده شده است و نگاه خود را معطوف به خارج از نظام کرده است. مپسنديم که در خارج از نظام فقط نيروهای خارجی را ببينند و دل از "نادر" بريده به "اسکندر" رو آورند.
3- آسمان‌های آبی و عقاب‌های تيزپرواز و بالانشين
يکی از جذابيت‌های وب‌لاگ‌خوانی برای من شکار و کشف روح‌های بزرگ و لطيفه، کشف عظمت روح و خصايل انسانی هميشه لذت بخش است و انسان را به زنده‌گی اميدوار می‌کند. چند وقت پيش دوستی در نظرخواهی‌ام (نظری نوشت البته انتقادی و تا حدودی تند!) به نشانی وب‌لاگ‌اش سر زدم ديدم به زبان کردی است اما نمی‌دانم از موسيقی جذاب‌اش بود يا چه چيز ديگری برخلاف هم‌زبانی هم‌دلی را در من بيدار کرد! ايميلی فرستادم و متوجه شدم اين هم‌دلی متقابل بوده است و او در وب‌لاگ‌اش يکی از نوشته‌های مرا به کردی ترجمه کرده است. از او خواستم بخشی از يادداشت‌های‌اش را برای‌ام ترجمه کند و بفرستد! که با مهربانی پذيرفت و اين ايميل را فرستاد:
"سلام، خسته نباشی! خواستم یه تیكه از نوشته‌های چند روز پیش رو براتون ترجمه كنم، دیدم هرچی احساسه از بین می‌ره، اون ریتمی كه داره ، از دست می‌ده، برا همین چند خط از یه نوشته مال چند وقت پیش كه خیلی هم دوستش دارم را برات می‌فرستم . " ...... در این شهر سرمازده، میدونی، لحظه‌ها انگار یخ زده‌اند و زمان در گذر صامتش جز ترس مضطربی بر جا نمیگذاره ... نسیم سردی كه به تن مرده درختان رسوخ میكنه و گیسوان ریخته‌شان را به بازی میگیره ، یه قهقه تلخه بر مرگ نابهنگام باغچه .... اینجا از شقایق خبری نیست ... كسی در یاس سیاه این خاك سرد، دنبال خاطره سبز گمشده بهار نمیگرده ... كسی مژده دوباره دیدن را به دل تنگه ِِآدم نمیده ... همیشه انگار زمستونه ... دریغ از بوی بارون اما ...!! خیابونا سوگوار در آغوش ظلمتی سرد خفته‌اند و نگاه آسمون .... نگاه ِِآسمون از پرواز خالیه .... " *************** این هم از یه نمونه دیگه با متن كردیش : *به‌ڕماڵی دایكم نییه كه ئێستا بیری لێ ده‌كه‌مه‌وه ، به‌ر ماڵه قه‌یدیمییه‌كه‌مانه كه زۆر جار دایكم له سه‌ر تاقه پلیكانه‌كه‌ی داده‌نیشت و چاوه‌رێی هاتنه‌وه‌ی منی ده‌كرد . قیبله‌ی دایكم كوێ بوو؟ ئه‌وێ كه به‌رماڵه‌كه‌ی به‌ره‌و ڕووی ڕاده‌خست؟ یان ئه‌وێ كه جارێك، ئێواره‌یه‌كی دره‌نگ، هه‌واڵێكی خۆشی لێوه هات و دایكم پێكه‌نی؟ دایكم به ده‌نگی بانگی به‌یانی له خه‌و هه‌ڵده‌سا یان چریكه‌ی باڵنده‌ بێ هێلانه‌كان بوو خه‌ویی لێ ده‌شێواند ؟... دایكم كه سوژده‌ی ده‌برد بۆ چی ده‌پاراوه ؟ ... ** به سجاده‌ مادرم نیست كه فكر می‌كنم، به اون جاده خاكیه كه مادرم هر روز نگران برگشتنم ، چشم براه میموند. به خودم میگم قبله‌ مادرم كجا بود؟ اونجا كه هر روز سجاده‌ رنگ و رو رفته‌اش را پهن می‌كرد و یا اونجا كه یه روز دیر وقت با نسیم یه خبر خوب دل تنگ و گرفته‌اش رو شاد كرد ؟ راستی صدای اذان بود كه بیدارش می‌كرد یا خواب‌های آشفته‌اش بود كه خواب از چشم‌های مهربونش دزدیده بود ... همه‌اش فكرمی‌كنم مادرم اون وقت كه پیشونی به خاك می‌زد و سجده می‌كرد از خدا چی می‌خواست كه بهش نداد ...." **** یه چیزی هم بگم دلگیر نشید امیدوارم :) وقتی نوشته‌ اون روزتون رو در مورد جلیج عرب خوندن خلیج فارس دیدم خوشم اومد و گفتم به جا بود ... ولی در مورد اینكه این همــــــــــــــــــــــــــــه واژه‌های عربی استفاده میشه در حالی كه فارسی‌ش هم هست و قشنگتره، كسی چیزی نمی‌گه ، یه خورده دلم وخت :((( به هر حال .......... شاد باشی تــــــــــــــــــــــــــــــــــه‌وار "
من که شيفته‌ی روح زيبای اين عقاب شدم، شما را نمی‌دانم!
4- يک عمر وحشی بوديم ولی خبر نداشتيم!
«... ايرانيان قبل از اسلام مردمانی بيسواد ، بی‌فرهنگ و در كل وحشی بودند ... در عين حال خود نيز علاقه داشتند كه بيسواد باقی بمانند...» فکر می‌کنيد اين جملات را يکی از شيخ‌نشين‌های عرب گفته؟ اشتباه می‌کنيد اين ازبيانات "کشکی" آقای دكتر علی لاريجاني رئيس صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران است. می‌دانيد که قرار بوده است تله‌ويززيون دانش‌گاه باشد! وقتی در يکی از وب‌لاگ‌ها (امان از پيری هرچی گشتم يادم نيآمد! لطفا در نظرخواهی دوستان لينک‌اش رو بدن!) اين حرف لاريجانی را خواندم زياد تعجب نردم او هم قبلا هم از اين ارجيف گفته بود. چند وقت پيش که عراق عزيز شده بود در بخش بعد از خبر ساعت 22:30 شبکه‌ی دوم تاريخ‌دان ابلهی آمده بود و بحث می‌کرد که ما ايرانيان تاريخ مکتوب نداشتيم و اين را از عرب‌ها ياد گرفتيم! بعد مجری هم گفت هنوز ياد نگرفتيم! من عرب و فارس برام فرقی نداره اما موضوع از نظر تاريخی کاملا برعکس بوده. يعنی عرب‌ها به داشتن فرهنگ شفاهی افتخار می‌کردند و يکی از نقاط ضعف به قول خودشان ما عجم‌ها را اين می‌دانستند که به‌جای حفظ کردن کتاب آن را می‌نويسيم! جالب اين‌جاست که اين اتهام وحشی بودن را بعضی از تاريخ نويسان يونانی که چند بار به دفعات از ايرانی‌ها شکست خورده بودند به ايرانيان نسبت می‌دانند. ما نفهميديم اين‌ها غرب‌زده هستند، عرب‌زده هستند،... آهان فهميديم انگليسی تشريف دارند!
از سارای عزيز که مقاله‌ی "ايرانيان وحشي و بي فرهنگ!" به قلم س. باستان را در گويا که در نقد اين سخنان حکيمانه‌ی رئيس دانش‌گاه 60 ميليونی ج.ا. نشان داد متشکرم.

وب‌لاگ‌گردی‌های در يک‌دقيقه!
اول بگم اين عنوان اشاره‌ی طنزگونه‌یی به کتاب‌های "مديريت يک دقيقه‌یی، بازاريابی يک‌دقيقه‌یی، کلاه‌برداى يک دقيقه‌یی، خوش‌بختی يک دقيقه‌یی،..." داره يک بار تصور نکنيد می‌گم لينک‌هایی را که اينجا می‌دم تو يک دقيقه پيدا کردم! نه بابا اين‌ها حاصل يک عمر تجربه است.
- بلاخره سميرا مخمل‌باف با پارتی بازی گل‌کو يه جايزه‌یی گرفت! البته دعوا و التماس درخواست ما هم از باری تعالا بی‌اثر نبود، اخه گل‌کو شرط کرده بود اگه به سميرا مخمل‌باف جايزه ندهند اون اسم وب‌لاگ‌اش رو يک هفته می‌گذاره" سيمرا!" تهديد از اين کاراتر!
- آبی، که آبی خودمان باشد يک سفر رفته انگليس! يکی از مسابقات فينال جام باش‌گاه‌های اروپا را تماشا کرده و از کافی نت‌اش براتون گزارش فرستاده! البته اين گزارش برای ما بی‌چاره فقيراست که تا حالا کافی‌نتی که اين‌جوری باشه "girlهای اینجا ازمانتو وروسری استفاده نمی‌کنند..." نديديم جالبه! برای دوستانی که هر روز دهان‌شون از اعجايت سرزمين روياها بازه زياد جالب نيست! حالا خوبه توی اون ديار مگس نيست وگرنه با اين دهان‌های باز گلوشون مگس‌دونی می‌شد.
- بهارانه عزيز، شعر آزادی احمد شاملو را چسبانده است در وب‌لاگ‌اش، حتما می‌دانيد که آقای شاملو اين شعر را به عنوان مقدمه برای چاپ نقاشی‌های ايران درودی به او داده بود! وقتی کتاب چاپ شد دوستان خانم درودی به او گفته بود اين شعر در تقابل با نقاشی‌های تو قرار دارد، خانم درودی اين را به آقای شاملو می‌گويد و آقای شاملو هم در پاسخ می‌گويد: "قبول نيست ديدی!" حيف‌ام آمد يه تيکه‌اش رو اينجا نگذارم!" تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم/ و آن نگفتيم که به کار آيد،/ چرا که تنها يک سخن/ يک سخن در ميانه نبود:/ ـــ آزادی !/ ما نگفتيم/ تو تصويرش کن!"
- از مردایی که خيلی مردن و سيبل‌شون از بناگوش در رفته و جرات اين را دارن که به وب‌لاگ مهشيد سر بزنن اگه مردن برن سری به اين زن ناقص‌العقل بزنن! يه شعر برشتي خيلی زيبا نوشته چسبونده تو وب‌لاگ‌اش.
- "عماد رام خواننده و آهنگ‌ساز ساروی كشورمان در سن 73 سالگي چشم از جهان فروبست."اين خبر را که در وب‌لاگ تا اطلاع ثانوی خوندم. خيلی متاسف شدم. برام جالب بود ما که نوجوانی‌مان را با اين آهنگ‌ها گذرانديم يادمون رفته و اين نوجوانان ام‌روزی همه چيز يادشونه!
- ياد کاوه‌ی گلستان هم بخير! چند وقت پيش پرستوی عزيز عکسی و لينکی از عکس‌های کاوه را که از شهرنو (فاحشه‌خانه‌ی جنوب تهران!) گرفته بود چسب بونده بود تو وب‌لاگ‌اش امروز ديدم مهشيد عزيز هم يکی از اون عکس‌ها چسبونده تو وب‌لاگ‌اش و به زن‌نوشت و عکس‌های گلستان لينک داده!
حالا که به برکت حضرات تمام تهران شده يک فاحشه‌خانه‌ی بزرگ!
- اين خانم عزيز هم در باره‌ي گدایی عشق نوشته که هر چند چون‌وچرا زياد داره اما خوندنيه و يه لينک هم داده به آمارهای پشت قاب شيشه‌یی من وقت نکردم دقيق نوشته‌ی پشت قاب شيشه‌یی را بخونم! الان هم با عجله دارم اين‌ها را می‌نويسم. پس خير و شرش گردن خودتون!
- "به شدت به بينی بزرگ نيکول کيدمن در ساعت ها غبطه می خورم . خيلی حسادت برانگيز است." نفهميدم اين حرف خود انوشه بود يا از نيکی کريمی نقل قول کرده. به هر حال يه سر بزنيد دو تا خبر جالب ديگه توی همين يادداشت انوشه‌ی عزيز هست.
- "هيات تحقيق سازمان ملل به ايران می رود. ناپديد شدگان و قتل عام سال 67؛ در دستور كار هيات سازمان ملل" اصل و فرع خبر را بريد در خاطرات زندان بخونيد. البته ما که فکر نمی‌کنيم آبی از اين حقوق بشر بازی گرم بشه! اما خوب اگه يه کم ولرم هم بشه بد نيست.
- کسی می دونه چرا آرزوی عزيز از 18 فروردين تا حالا هيچي تو فراسو ننوشته؟
- يکی بره به جوجه‌های نوشی بگه که اون غارغار نمی‌کنه و هم‌اش از طلا و عسل می‌گه! خوب مادر عاشق بچه‌هاشه وگرنه اگه يکی ديگه به نوشی گفته بود غارغار می‌کنی تا حالا حتما چشم‌وچارشو درآورده بود!
شبح؟ نوشی به اين مهربونی و ماهی دل‌ات می‌آد؟
شبح به اين ترسویی نوبره والا!
- وقتی گل‌کوی عزيز يک کمد درست کنه مثل کمد آقای ووپی حتما سرزدن داره! نمی دونم با وجود چنين کمد خوبی ديگه من چرا وب‌گردی می‌کنم! خب بريد تو کمد گل‌کو هر چی می‌خوايد پيدا می‌کنيد!
×××
اين که شد گل‌کو گردی به جای وب‌لاگ‌گردی! شبح به اين پاچه‌خواری نوبره والا!

May 30, 2003 10:28 AM






تعداد مطالب وبلاگ: 1209
تعداد نظرات: 23455
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 11, 2005 03:47 pm


از کجا آمده‌اند؟