شنبه، 30 فروردینماه 1382 | April 19, 2003

ماجرای شير خواستن امرد[1] و

ماجرای شير خواستن امرد[1] و ناز کردن شيطان عَمَرد[2] ()
گويند روزی دختری و پسری، ليلی‌ومجنون‌وارشيفته، گوشه‌ی دنج سينمایی را برگزيدند و به بهانه‌ی ديدن فيلم، فيل‌شان ياد هندوستان کرد و به دردودل مشغول شدند. چس‌فيل‌شان که به نيمه رسيد. دختر رو به پسر کرد و گفت:"شير" می‌خواهم. پسر قهرمانانه، بخشيدبخشيدگويان، از رديف تنگ صندلی‌ها گذشت خود را به بوفه رساند و شير طلب کرد. متصدی بوفه با حيرت به او نگاه کرد و گفت:"اين متاع را اينجا مشتری نيست و ما نمی‌آوريم ولی از شانس شما يک پاکتی‌اش را برای خود آورده‌ام که تقديم می‌شود." پسر شير را گرفت بهای‌اش دوچندان پرداخت کرد و بخشيدبخشيدگويان خود را به محبوب رساند و محبوب با چشمان گرد شده شير بخورد و آروغی ظريف دربه‌کرد و مدتی بر اين منوال گذشت و مشتی ديگر چس‌فيل خورده شد. تا اين که مجنون رو به ليلی کرد و حاجت جديد از او سوآل کرد و ليلی لب را غنچه کرد و با غمز تمام "شير" طلب کرد! مجنون از جا برخاست و بخشيدبخشيدگويان از سالن سينما به‌در شد و از نزديک‌ترين سوپرمارکت محل شيشه شير گاوی هموژنيزه ابتياع کرد و شتابان از جلوی چشم حيرت‌زده‌ی متصدی بوفه‌ی سينما عبور کرد و بخشيدبخشيدگويان خود را به محبوب رساند... القصه اين ماجرا تا پايان يافتن آخرين دزه‌ی چس‌فيل ادامه پيدا کرد و فيلم به نقطه‌ی عطف پايانی خود رسيده بود که وقتی مجنون قهرمان با شير دو ليتری استريليزه‌شده و هموژنيزه شده، بخشيدبخشيدگويان، خود را، برای ده‌مين‌بار، به محبوب رساند، ليلی را حوصله از خنگی مجنون به سرآمد و فرياد برکشيد: "شلافه‌ام شردی شودن! شير می‌خوام!"...
اين لطيفه‌ی خنک را با عرض پوزش از بانوان و آقايان و سروران گرامی برای آن آورديم تا به رابطه‌ی شيرين آمريکا و تسخيرکننده‌گان سفارت‌اش بپردازيم. حضرات، که حکم ليلی را دارند برای عمو سام، از زمان مک‌فارلين تا به حال دارند می‌گويند "شير" می‌خواهيم و اين گاوچران‌های ميمون منظر متوجه نمی‌شوند و يا خودشان را به متوجه نشدن می‌زنند تا اين ‌که اخيرا فرياد "شلافه شديم" حضرات به هوا خاست است و می‌گويند "رفراندوم" می‌گذاريم برای برقراری رابطه؛ و آب دهان‌شان سرريز کرده است که به‌زودی حظ‌وافر می‌بريم از اماله‌ی "شير"! بزرگ و اکبردانايان‌شان را خواسته‌اند و او نيز ملچ‌وملوچ‌کنان لب‌بی‌ريش‌وسبيل‌ ورچيده است و سعدی را وجه‌المصالحه کرده‌ است و اين ابيات با ناز تمام و عشوه‌ی بی‌حدوشمار در گوش عموسام زمزمه کرده است:
به يک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که برگردی به‌زودی
هنوزت گر سر صلح است بازآی
کزان محبوب‌تر باشی که بودی
عموسام هم که بلاخره دوزاری‌اش افتاده است به کارشناسان‌اش سپرده است تا چندين آزمايش خون از اين "ليلی" دل‌ربای‌صاحب‌نفت به عمل بياورند تا اگر ليلی‌خانم که با ناز و عشوه‌ی تمام بعله را گفته است به امراض مقاربتی و ايدز و کوفت (فرنگی‌ها به کوفت می‌گويند سيفيليس) دچار نيست هر چه زودتر رابط برقرار کنند و "شير" بدهند و "نفت" بستانند.
کاتبان درباری در کاخ سفيد به اين مناسبت متنی نوشته و نظمی بسته‌اند و علی‌العجاله فرستاده‌اند.
از "شيطان بزرگ" به شارلاتان[3] کوچک
نظم جميله‌ی شما واصل شد و دل رميده‌ی ما به غنج آمد. ليک افسوس که رئيسان ما از "شير" بی‌بهره‌اند که آن "بيل[4]"مان که "شير"کی داشت با سيگار برگ[5] معاشقه همی ‌کرد اين ديگری که از "شير" فقط "بوش[6]" دارد و کوش ندارد.
ورنه چه قابل است:
آن پيزی[7] گشاد و درن دشت تو
اين بدقوراه و باريک شير ما
به هر روی فعلا مقداری "خون" و "ادرار[8]" برای ما بفرستيد تا آزمايش کنيم و در صورت سلامت "شير" فراوان روانه داريم. تا آن هنگام "رضا" داريم که فاصله‌ی ايمنی را حفظ کنيم و به همين بازی "لب لب تو لب لب من باقالی[9] به چن من" ادامه دهيم.

April 19, 2003 03:36 PM

17:23 @ Tue, 6 Apr 04

AUTHOR:
EMAIL:
IP: 195.146.39.4
URL:
DATE: 04/06/2004 05:23:12 PM






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1209
تعداد نظرات: 23455
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 11, 2005 03:48 pm


از کجا آمده‌اند؟