●
کاوه و گلستان
() کاوه و گلستان
وقتی با عجله و بهتزده و اندوهگين در وبلاگگردیهای آدينه خبر روی مين رفتن و کشته شدن کاوه گلستان را مینوشتم به نام پدر و خواهر ايشان اشاره کردم و به آنها تسليت گفتم. دوست بسيار نازنينی برایام ايميل فرستاد و گفت نبايد کاوه و پدرش را در يک کفه ترازو بگذارم توضيح بيشتر خواستم که اين دوست بسيار نازنين ايميل ديگری ارسال کرد. گفتم شما را در خواندناش شريک کنم. يک نکته اين که فقط يک کلمه در متن اصلی تغيير کرده است که خودتان متوجه میشويد شيوهی نگارش را هم تغيير دادم و به سبک و سياق شبح درآوردم. ديگر چيزی نمیماند جز سپاس و سپاس.
بنا به دلايلی اين نوشته را حذف کردم.
بنا به دلايلی اين نوشته مجددا درج شد.
زمانی كه نمیشناختماش، مثل نوشتههایاش برایام عزيز بود و بزرگ. وقتی با شخصيت خودش آشنا شدم در جمع ياراناش و ديگران و وابستهگان نزديكاش. ماندم كه چه كنم با خودم؟ دوستاش بدارم يا نه؟ هيچ چارهای نبود جز اينكه آن سوی عادلام را به قضاوت بخوانم. حالا ابراهيم گلستان نويسنده و فيلمساز قديمی را دوست دارم و از ابراهيم گلستان بعنوان يك ادم اصلا خوشم نميآيد چرا؟
فخری خانم را كه منزل جوانمرد ديدم. دستپاچه بودم. آخر فروغ را شديدا دوست داشتم. نه بهخاطر اينكه مرده پرست باشم. هرگز نديده بودماش شعر فروغ برای من به عنوان زن، دريچهی زندهگی بود . زنی كه مرا فرياد ميزد . مديوناش بودم
و حالا بايد سكوت كنم در مقابل فخری خانم. نكند كه اسمی از فروغ به ميان بيايد و من دفاع كنم از او در مقابل رقيب نميخواستم بيازارمش . ولی بعد از چند ساعتی در بين تعاريف گذشته و حال خودش خواند : "زندگی شايد خيابانی باشد كه هر روز زنی با زنبيلی از آن ميگذرد ..." ماندم هاج و واج. چه مهربان و صادقانه ميخواند اين زن شعر رقيب را .... گفتم به اين راحتی زنی نديده بودم! و من داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه كلامی از فروغ پيش نيايد در مقابل شما.
او پذيرفته بود فروغ را. ميگفت وقتی سيل بيايد خشك و تر را ميبرد. فروغ در ميهمانی خانهاش دل به ابراهيم داده بود. بر سر همان سفرهای كه خودش غذاياش را پخته بود. فروغ ازادی و رهايی زن را فرياد ميزد. هزاران زن شدند ادامه دهندهی راهاش و من و بچههايام بايد جزو صدمه خوردههاياش باشيم. من اين را پذيرفتم ولی ابراهيم را نبخشيدم. گو اينكه حتی كلمهای بين من و ابراهيم راجع به فروغ و زندگياش با او پيش نكشيدم. ابراهيم بيشتر در خانه فروغ بود. به خانه كه ميآمد اگر شب ميماند من در اطاقی ديگر ميخوابيدم. ميدانستم ابراهيم عادت دارد به زن توهين كند مگر به من كه سالها با او زندگی كرده بوديم و ليلی و كاوه را داشتيم توهين نكرد؟ ليلی خيلی ناراحت بود. همه دوستان و آشناياناش از رابطه پدر معروف و شاعره معروف ميگفتند و او عذاب ميكشيد و وقتی دردش را درد نو جوانياش را با پدر مطرح كرد به او هم توهين كرد و تحقيرش كرد. اما كاوه چيز ديگری بود. كاوه انسان را جدا قضاوت ميكرد. فروغ براياش زنی بود و انسانی با چراغی در دست. فروغ هم بسيار دوستاش داشت. با همه نو جوانياش دوست نزديك بود با فروغ. اما نه در كنار پدر. و بهعنوان معشوقه پدر. وقتاش كه ميرسيد ميآمد بيرون از خانه شان و خطكشی كرده بود. (كاوه انسان بودن را از مادر به ارث برده بود.)
ابراهيم فقط خودش را ميديد شبح حان . گو اينكه فروغ زياد آموخت از او. ساختار نگاه به شعرش زياد ربط داشت به همنشينیاش با ابراهيم ديدش در مورد فيلمسازی بیشك مديون ابراهيم بود ولی سوژه و ساخت ... خانه سياه است ... از زندهگی جذاميان مال خود فروغ بود و فروغ همانطور كه ميدانی و خودش گفته بود.
هميشه پيش از آن كه فكر كنی اتفاق میافتد. زود رفت. ولی هيچوقت ابراهيم به او مساوی نگاه نكرد. تحقير شد در پيش ديگران فروغ. آنهم بارها.
ابراهيم يك تودهای دوآتشه بود ولی فيلم لولههای نفت را كه شاهكار بود برای شركت نفت ساخت و پول خوبی هم گرفت بعدها با ثروتاش راهی لندن شد. در بهترين محلهای لندن خانههايی خريد. نياز به كار نداشت و ندارد بيشتر از آن دارد كه تصور كنی. كمونيست زبانی بود و در عمل سرمايهداری كه دريغ دارد حتا برای بچههاياش. در يكی از خانه هاياش در لندن هنگامه با تنها پسر او و كاوه زندگی ميكردند. كاوه عاشق ايران بود و عكاسی و فيلم هنرش شاهدان تاريخ بودند از جان ميگذشت در مقابل ثبت حقايق بوسيله تصوير. در زمان قبل از انقلاب ازارش كردند دستگيرش كردند . دوربيناش را شكستند و بعد از انقلاب بيشتر. او با چشمان حقيقتطلباش حقيقت را ميگفت و جمهوری اسلامی تاب حقايق را نداشت. بارها به دفترش ريختند و شكستند و بردند. دستگيرش كردند. اجازه نداند عكس بگيرد. ولی كاوه آرام شدنی نبود. شاگرد تربيت كرد. عكسها از لنز شاگرداناش فرياد زدند. بیپول بود. فقط عكسهايی راكه برای مجلات اروپا ميفرستاد ميتوانست پولی بسازد برای زن و تنها پسرش در لندن. آنها را ميخواست جدا از خود و در امنيت نگهدارد. ميدانست زندهگياش را به خطر میاندازد بهخاطر دلبستهگی به هنرش. با پدر مخالف بود. چون اين بار پدر باز هم زنی گرفته بود و پيرانه سر به تحقير فخری خانم و ليلی و او ادامه ميداد اشرف زن جديدش تو سری خور و بهترين جنس بود برای عقده تحقير كردن های ابراهيم گلستان. و حالا ۲ پا را در يك كفش كرده بود كه بايد عروس و نوهاش از آن خانه ديگرش بروند كه خانه را تعمير كند و اجاره بدهد برای پولی كه انبار كند روی پولهای ديگرش. پدر و پسر و هنگامه دعوايشان شد آخر پولی نداشت كاوه كه جايی برای زن و بچه اش اجاره كند. ولی پير طماع حالیاش نبود هنگامه را بيرون كرد. او و مهرك يك اطاق تنگ و تاريك اجاره كردند و ابراهيم هنوز هم آن خانه را اجاره نداده خالی مانده . گويی ميخواهد با خودش ببرد به قبر. هنگامه آنچنان عاشق كاوه است و به او و حساش احترام ميگذارد كه جدايی تن نه تنها خللی وارد نميكند بر اين عشق ۳۲ ساله، بلكه پر بارتر ميكند اين عاطفه را احترام متقابل دارند بر ای ازادی همديگر. با ندا حرف ميزنم (خواهر هنگامه كه دوست من است.) دلام نمیآيد كه تسليت بگويم. كاوه كه مردنی نيست. چشماناش را هميشه زنده وام داده به تصاويری كه دنيا را تكان داد. ندا نگران هنگامه است. هنگانه فقط يك سوال دارد. نه ميشود زنده بمانم بیكاوه؟ نميتوانم شيون كنم در مقابل مهرك يادگار كاوه؟ مهرك حوانتر از آن است كه تحمل كند مرگ پدر را كه عاشقانه دوستاش دارد. نوجوان است. ۱۶ سالهگی زود است برای از دست دادن پدری چون كاوه. هنوز ابراهيم به او حتا تلفن هم نكرده. اين فخری خانم است كه داغ را فرو خورده نگران او و مهرك است. تسلايشان ميدهد و شانس آورده كه ليلی آنجاست تنها برادر را كه مهربانترين بود از دست داده. بايد با مهرك بيايد ايران تا آخرين ديدار را با عشق داشته باشد. از يكشنبه كاوه نقاب در حاك ميكشد و برای هميشه جا خوش ميكند در دل هنگامه. چه هنگامهای خواهد بود بعد از اين در دل هنگامه؟
چه شوری خواهد بود در آن زن واقعی. آن يگانه و عزيز كه زن بودن و مقاومت و مادر بودن را بايد از او مشق كرد. فخری خانم. نهايت يك زن. زنی كه شكستن را بی ارج كرد.
April 7, 2003 12:37 PM