●
تقسيم جهان در دنيای تکقطبیوقتی
تقسيم جهان در دنيای تکقطبی
وقتی بلوک شرق فروپاشيد آمريکوفيلها صيحه کشيدند: "دوران جنگ بهسرآمد است و از اين پس فقط رقابت در اقتصاد معنا دارد. هر کشوری که قدرت اقتصادی بهتری داشته باشد در جهان موفقتر است و برای سرنگونیی کشورهای ديکتاتوری و غيرهمگون با نظامسرمايهداری جهانی فقط اعمال قدرت اقتصادی کافی است." هنوز داشتند اين حرفها را غرغره میکردند که جنگ خليج پيش آمد. گفتند: "اين آخرين جنگ است و مربوط میشود به عوارض همان دنيای فروپاشيده شده" چندی نگذشت که قلب اروپا را جنگ فراگرفت و سوپرمن وارد ماجرا شد و برای نجات جان مسلمان(!) در قلب اروپا گلولهی اورانيومی شليککرد! ديگر سادهلوحترين آدمها فهميده بودند موضوع از چه قرار است. آمريکا دنبال دنيای قطببندی نشده نيست؛ آمريکا میخواهد دنيا را بهصورت تکقطبی اداره کند.
هنگامی که جمهوریخواهان با آن شدت و حدت بر عليه کلينتون دادگاه تشکيل دادند و حيثيت رئيسجمهور خود را برباد دادند معلوم بود میخواهند به هر قيمتی که شده به کاخ رياستجمهوری راه پيدا کنند و وقتی که در انتخابات به ابلهانهترين شکلی با يکديگر درگير شدند و ايالات متحدهی آمريکا مهددمکراسی و آقای جهان(!) به سوراخ شماری افتادند و کاری کردند که از هند و آنگولا تا روسيه و بقيه دنيا برایشان پيام فرستادند: "اگر بلد نيستيد شمارش آرا کنيد ما کارشناس برایتان بفرستيم!" معلوم بود اين انتخابات با انتخابات ديگر متفاوت است اين بار رفتن به کاخ سفيد منافع زيادی برای حزب پيروز دارد. بلاخره هنگامی که بوش با آن ظاهر احمقانهاش به روش غيردمکراتيک و ابلهانهی کارت الکترا در حالی که نماينده اکثريت مردم آمريکا نبود و تعداد رای او از رقيباش الگور کمتر بود با همسر و دختر و سگاش به کاخ سفيد رفت معلوم بود که جهان بايد منتظر حادثهیی باشد.
بوش از همان آغاز ظاهرا پيامبرگونه حادثهی يازده سپتامبر را پيشگویی کرده بود که کابينهی جنگی تشکيل داد! به هر حال برای آغاز جنگ بايد مردم آمريکا را که هنوز از جنگ ويتنام، که جز مرگ و حقارت چيزی نصيب آنان نکرد، هرسناک بودند به همين راحتی حاضر به پذيرش جنگ نبودند و بايد شوک عظيمی به آنان وارد میشد تا جنگطلب شوند و اين شوک در يازده سپتامبر توسط گروهی که آمريکا برای مقابله با شوروی ايجاد کرده بود وارد شد. از آن پس تا کنون کاخ سفيد بیوقفه بر کوس جنگ میکوبند و میخواهند جهان را از شر شياطين نجات دهد!
در اين که رژيم صدام رژيم نامشروعی است شکی نيست اما در اين نيز که صدام دوام و بقای حکومت خود را مديون آمريکا و اروپا و روسيه است هم شکی نيست. عراق سلاح شيمایی دارد؛ اما چه کسی اين سلاحها را در اختيار او قرار داده است؟ عراق به کويت حمله کرد اما چه کسی چراغ سبز برای اين حمله به او نشان داد؟ صدام ديکتاتور است اما مگر تنها ديکتاتور روی کرهی زمين است؟ اين همه کشور کوچک و بزرگ که سرسپردهگان آمريکا هستند و ديکتاتورند؛ چرا آمريکا با آنان کاری ندارد؟ آيا اگر اين بودجهی نظامی عظيمی، که آمريکا دارد برای جنگ صرف میکند، در اختيار اپوزيسيون عراق قرار میگرفت، مردم عراق، خود اگر میخواستند، نمیتوانستند رژيم صدام را سرنگون کنند؟
به هر حال بیشک آمريکا برای به چنگ آوردن کشورهای بلوک شرق سابق و تقسيم مجدد جهان و تسلط بر ميدانهای نفتی به ميدان آمده است و پاشنهی آشيل او حرکت عظيم مردم در سراسر جهان برای صلح و آزادی است.
عراق ويتنام نيست و صدام هم هيچ شباهتی به هوشیمين ندارد که او مردی آزادانديش و مردمی بود و اين ديکتاتوری ضد مردمی که برای مردم کشورش جز فقر و بدبختی چيزی به ارمغان نياورده است. به همين دليل عراق بهزودی سقوط خواهد کرد و مردم خسته از ديکتاتوری و تحقير شده در نظامی ضدمردمی تن به بيگانه میدهند تا شايد از دست اين خونآشام داخلی نجات پيدا کنند.
مردم عراق در اين سالها و دههها رنج بسياری را متحمل شدهاند که اميدواريم اين جنگ طولانی نشود و هر چه زودتر خاتمه پيدا کند. جسد کشتهشدهگان، چه عراقی چه آمريکایی، زخم خونچکانی خواهد بود بر پيکر بشريت. بوش و صدام هر دو خواهند رفت اما مردم صلحطلب باقیمیمانند و آرزوی جهانی فارغ از جنگ و حقارت روز به روز در دل انسانهای بيشتری ريشه میدواند.
March 24, 2003 08:32 PM