●
عاشورا، دمکراسی، همجنسبازی، شيخ فضلالله
عاشورا، دمکراسی، همجنسبازی، شيخ فضلالله نوری و شامغريبان()
هيچچيز از جمعهی بعد از پنجشنبهیی تعطيل، آن هم در حالی که از تمام در و ديوار شهر پرچم سياه آويزان است، نمیتواند دلگيرتر باشد. گيرم هوا بهاری باشد و خلوتی شهر و باد و توفان شب قبل، دست به دست هم داده باشند و دماوند مغرورانه نقاب از چهره برداشته باشد و لطافت هوا را دو چندان کرده باشد. ديدار دوست اگر ميسر باشد و دريغ شود حکايت از هيچ ندارد مگر مازوخيسم و ما که هر "ايستی" ممکن است باشيم جز مازوخيست! مهندس را که ماشين دارد خبر کرديم تا دهکده برويم به ديدار دوست که دکتر هم زنگ زد و گفت:"چه کارهيی؟" گفتم، گفت: "من هم باييم؟" گفتم:"بسی افتخار" اين گونه بود که چندی مانده به ظهر عاشورا اتوبان کرج را با مهندسی پشت فرمان و پزشکی در صندلی عقب و سرعتی غير مجاز پشتسر گذاشتيم و به فرديس رسيديم. بازار دستههای عزاداری گرم بود و دختران و پسران جوان که بوی بهار به مشامشان خورده بود، فحل و گشن، آن چنان عاشقانه عزاداری میکردند و غمزه میآمدند و چشم نازک میکردند که دل هر عابری ريش میشد! وقتی ديديم که تنها خيابانی که بايد میبريديم تا به دهکده برسيم از شمال تا به جنوب مسدود است ديگر آن گشنستان و فحل بازار ارضایمان نکرد و به فکر چاره شديم که به اشارت ماموری راهی پر پيچ و خم را در پيش گرفتيم و پرسان پراسن به بیراه زديم که ناگهان دکتر صيحه کشيد: "ببينيد اين چه میگويد؟" در ميان اينهمه ياحسين و يا زينب توجه دکتر به کلمهی نا مانوس "همجنسباز" جلب شده بود. ايستاديم و ديديم کنار محل نماز جمعهی فرديس هستيم و جميعت نمازخوان دل از آبگوشت ظهر عاشور بريده بودند و بر دوزانوی ادب نشسته بودند و به بيانات خطيب دانشمند نماز جمعه گوش جان سپرده بودند و ايشان هم دُر میفشاندند آنقدر که شنيديم اينها بود: "دمکراسی(به ضم دال) يعنی همجنسبازی، دمکراسی يعنی هرجومرج، با همين نظر اکثريت حسين را شهيد کردند..." راه بندآمده بود و بايد میرفتيم؛ گفتم بقيه را من برایتان تخيل میکنم و کردم: "در ظهر عاشورا امام حسين عليهسلام و ياراناش 72 و تن بودند در حالی که همهی دنيای اسلام با آنها مخالف بودند. مگر خداوند نمیفرمايند "اکثرهم لايقلون". تاريخ انبيا و اوليا را بخوانيد هميشه اکثريت مخالف انبيا و اوليا بودهاند و اقليتی محدود پيرو صديق انبيا بودهاند. اصلا شما میدانيد ريشهی لغوی اين کلمهی خبيثهی دمکراسی (به ضم دال) چيست؟ حالا من اينجا نمیخواهم وارد بطون اين کلمهي خبيثه بشوم فقط اشارتی کنم و بگذرم... جزء اول اين کلمهی خبيثه "دم" است که همه با آن آشنا هستيد. آوای "او" در اين زبان منحوس چون بر آخر اسمالاعضا نشيند اشاره به زير آن دارد. مانند "راسو" که از "راس" به معنای "سر" و "او" ممتزج است و به "گردن" اشاره دارد و چون اين حيوان نجس گردن درازی دارد به آن "راسو" گويند. به وقت نماز داخل شدهايم و شرح بسط بيش از اين نمیدهم. دمکراسی (به ضم دال) يعنی "زير دم کردن راس راسی" که "دن" ميان و "راسی" آخر به ضرورت اقتصاد لسان محذوف شده است. و اين يعنی همان "همجنسبازی"..." خطبهی ما به انتها نرسيده بود که به خانهی دوست رسيديم و چه حظ وافر که نبرديم که بماند شرح و بسطش. اما اين خطبه و آن جملهیی که شنيده آمد مرا به ياد دوران مشروطه و استبداد صغير انداخت. وقتی محمدعلی شاه به فتوای شيخ فضلالله و ساير علمای مشروعه بساط مشروطه را جمع کرد و مجلس شورای ملی را به توپ بست علما بر سر منابر همه جا به لعن اين شجرهی خبيثه پرداختند و سردمدارشان شيخ فضلالله حکم بر حرام بودن مشروطه داد. تاريخ بيداری ايرانيان که وبلاگ منحصر بهفردی در آن زمانه است و توسط ناظم الاسلام کرمانی نوشته شده است شرح و بسط جالبی از آن روزها دارد. از جمله در روز جمعه يازدهم جمادیالاخری 1326 مینويسد:"شيخ فضلالله حکم به کفر هر چه روزنامهنويس است کرده است[1]" و يا در روز بعد مینويسد: "صد نفر قزاق هم به استقبال آنها رفتند. مردم در جلو آنها اين شعر را میخواندند:
مجلس شورای ملی تا ابد پر کنده باد
تيخ استبداديان تا ابد برنده باد.
و دست زنان و هلهلهگويان با نهايت عيش و خرمی آنها را و ساير محبوسين را وارد کردند. خاک بر سر اين ملت جاهل غير قابل...[2]" خلاصه همان گونه که در وبگردیآدينهی اين آدينه گفته آمد اين روزها در مذمت دمکراسی و در مدح استبداد سخن رانده خواهد شد و برادران سلطنتطلب خطيبان رايگانی که بهسود آنان در منابر و معابر در قبح جمهوری و در مدح استبداد نوحه سر میدهند پيدا خواهند کرد. گيرم اين برادران و آن برادران نام مستبدشان فرق میکند و نوع سربندشان متفاوت است که يکی ديهول[3] دارد و ديگری دولبند[4].
تا برگرديم و به شهر شب شده بود و تازه يادمان آمد شام غريبان است گفتيم به ميدان کاج برويم در سعادتآباد تا ببينم عشاق آقا چه میکنند. ميدان کاج اين سالها بسيار مهم شده است. شورای اسلامی شهر تهران که منحول شد میخواست به نام اين ميدان را "محمد مصدق" بگذارد که حجاريان به تير غيب گرفتار آمد و نام آن ميدان همچنان کاج ماند و محل اعتراضات و تجماعت در اين سالها شده است. گلی در دروازهیی میرود مردم به اينجا میريزند و دری به تختهیی میخورد بساط مردم برقرار است. خلاصه به ميدان که رسيديم چشمتان شب خوب ببيند! دختران و پسران جوان شمع بهدست در ميدان میچرخيدند دوتا دوتا پروانهوار گرد هم میگرديدند و دل میدادند و قوه میگرفتند. و ما را اين بيت مولانا به ياد آمد که:
يک دست مغز شمع و يک دست دست يار
چرخی چنان ميان ميدان کاجام آرزوست.
با اين شام غريبان که ما ديديم ديگر به اينجا و اينجا احتياجی نيست که مردم را تشويق به حضور در چهارشنبه سوری کنند. از همين حالا صدای ترقه و نارنجک قطع نمیشود. ميدان کاج روز سهشنبه، شب چهارشنبه به جای شمع بوته است و به جای چرخيدن، پريدن!
March 15, 2003 09:53 PM