●
اندر حکايت مردمفريبی
اندر حکايت مردمفريبی()
کنون ای سخنگوی بيدار مغز
يکی داستان بيآرای نغز
سخن چون برابر شود با خرد[1]
به وبلاگ وبلاگيان ره برد
کسی را که انديشه نا خوش بود
همان به که لاگاش فراموش[2] بود
وليکن مرا قصد از اين قال و قيل
حکايت نباشد ز موران و فيل
حکايت ز شورای مردم کنم
قسمهای روباه بر دم کنم
چنين شد که روزی ز اسفندماه
فرود آمد آن کوه ننگين به کاه
دروغ و فريبی که حق مینمود
کلاه از سر خلق در میربود
به بک لحظه در هم فرو در شکست
نه با مشت که با ضرب انگشت شست
همه ياوهگويان ِ مردم فروش
ز روباه و گاو و پلنگ و وحوش
به يک جبهه گشتند با کرو فر
دو سوراخ بالا و پايين جر
که بايد دوباره چو پارين حاضر شويد
به نابودی ملک و ملت ناظر شويد
×××
از آن سو يکی آمد آروغزنان
دو باره بسازيم تهران چنين و چنان
که از هود و رابين نسب میبريم
سروپای مردم چکی می خريم
بگفتند مردم که ای پر دغل
برو دوخت سازندهگی کن بغل
نگه کن امارات و ترکانزمين
در اين سالهای ننگين ِ مردمغمين
پل و برج و بارو چهها ساختند
ز شنزار و کوه و دمن چهپرادختند
پلی را به جوی زنی کين منم
که سازندهگی بهر تهران کنم
به حزبات اميدی نباشد نويد
که حزبات ز مردم بسی خوشه چيد
×××
از آن سو ترک حزب مردم فريب
به لبخند و ياس و به اشک و نهيب
بيامد که بنيان سالاری مردمان
به رای است و صندوق و بس گفتمان
بياييد و پيمان مکرر کنيد
شبتيرهروزان منور کنيد
بگفتند مردم که ای خيرهسر
که کردست شورای تهران دو در؟
در اين سال شش که رایات بدی
گلی نه، چه خاشاک بر سر زدی؟
به دولت به مجلس به شورا چو اکثر بودی
چه کردی؟ جز اين است که ابتر بدی؟
اخر[3] فرض کردی که را ای اخر!
بهشت وعده دادی، دريغ از سقر
چو ديدند پيران نهضتنشان
خموشاند مردم، فرصتنشان
بگفتند با رای خاموشتان
بگيريد ما را به آغوشتان
نگفتند که زان پس چون کنند
خموشان پيکار چون با دون کنند
ولی خلق آزادهی رزمجوی
که خيری نديدند از اين مردم نرمخوی
بگفتند نظر بر شما بس جفاست
کآزموده را آزمودن خطاست
×××
چو خرداديان پشمشان چيده شد
مکلف به شارع به باکس[4] خيره شد
بگفتا مرا برگزينيد که آبادگرم
به ريش و به پشم از همه سرترم
بگفتند مردم که اند[5] خری
وليکن به ريش و به پشم از همه سرتری
×××
چو بازار مکاره آشفته گشت
به تبريز و شيراز و تهران و رشت
به سرتاسر شهر ايرانزمين
بپيچيد نوای خموشانهی پرطنين
که هر کس به صندوق روانه شود
در اين ملک و ميهن نشانه شود
نرفتند و گفتند مردم که ما زندهايم
به سر بر زدند نا مردمان که بازندهايم
نود را چو بر يک افزون کنی
دل کدخدای پريشان پر خون کنی
شبح را به پايان نيامد سخنهای نغز
که از اين پس به کار آيدش هوش و مغز
March 10, 2003 02:40 PM