●
اولتراپفيوزيسم Ultrapofiuzism
وقتی نقد "پفيوزيسم به توان بهنود" را بر مقالهی او "مرحبا ای عشق…" نوشتم منتظر بودم پس از معلوم شدن نتيجهی انتخابات شوراهای اسلامی که در نوشتههای مختلفام آن را پيشبينی کرده بودم، آقای بهنود چه خواهند گفت. تصور اين که او مجددا سعی میکند با قصه و حديث و طرزبيانی که انگار دارد با بچههای کوچک حرف میزند و پدرمپسرمکنان نصحيت کند و جای دوست و دشمن نشان دهد تا در صحنه بماند و هم از دولتمردان نواله دريافت کند و هم در بين جوانان و زنان سوکسه پيدا کند؛ دور از ذهن نبود اما نه ديگر به اين حدواندازه.
تصميم دارم يکبار برای هميشه متن ايشان را از شاخ و برگ و داستان و خاطره بزدايم و ببينم حرف حساب ايشان چيست. پس قدم به قدم پيش میرويم.
1- مقاله با يک خاطره شروع میشود. خاطرهیی که شخصيت و منش بهنود و دايی محترماش را نشان میدهد. او و دايی گرامیشان از صدقهی سر رشادت برادر مسعود خان داخل خانه میروند و زير کرسی مینشينند و چای ميل میکنند و سپس نصيحت را شروع میکنند. "ببين سعيد جان از اين مسعود ياد بگير ببين چقدر عاقل است فوقاش نيمساعت پشت در میمانديم بلاخره میآمديم داخل خانه اگر تو دستات میشکست چه خاکی به سر میکرديم..." کسی نيست بگويد خانداییجان برای اين که به "سعيد" آموزش دهی بايد پشت در باز شده میماندی و میگفتی: "برای اين که کار خطرناک تو را قبول ندارم صبر میکنم تا کليد بيايد بعد داخل خانه میرم" اما نقل اين ماجرا برای بهنود اين خاصيت را داشت که ديگر نمیتوان بر حلالزاده بودناش شک کرد که بسيار به خالوش برده است. در اين ماجراهای دوم خرداد برای حجاريان و گنجی در درون نظام و برای پوينده و مختاری و عزتی و باطبی و زرافشان و صدها نفر ديگر در خارج نظام گلوله بوده است و زندان و برای آقای بهنود ويلایی و منقلی و ترياکی و سپس تحت حمايت پدرخوانده در حالی که با قرار وثيقه آزاد شده است ويزای خارج کشور و کنج عافيت و نصيحت و نصيحت.
حالا بياييد از منظر ديگر به اين خاطره نگاه کنيم آيا اگر در آن شب سرد زمستانی "سعيد" از ديوار نمیگذشت و در را نمیگشود و آن که قرار بود کليد را بياورد بعد از نيم ساعت و يک ساعت و دو ساعت و شش ساعت نمیآمد و دایی بیچاره از سرما يخ میزد و جان به جان آفريد میداد آنوقت امروز مثالی میشد برای رای ندادن و کمی جسارتداشتن و ريسککردن و به بهای دستوپا شکستهشدن داییمحترمی را از مرگ نجات دادن؟
و اما ريای بهنود در نقل اين ماجرا کجاست؟ آن جاست که او با پيش کشيدن مرگ برادر در انزلی درواقع از همان آغاز میخواهد احساسات خواننده را درگير کند و او را با خود همراه کند. سؤاستفاده از يک برادر درگذشته و يک دایی محترم را چه میتوان ناميد؟
2- اگر شاخه و برگ و شومنیهای پاراگراف دوم را حذف کنيم خلاصهی تز آقای بهنود اين است که چون جناح انحطارطلب و افراطیترين لايه آن با انتخاب شدن جناح ديگر و اپوزيسيون مجاورش مخالف است بايد مردم بهسود يک جناح و به زيان آن جناح ديگر وارد عمل شوند. آيا اين منطق و اين تز درست است؟ اين گونه نگاه کردن به مسايل اصالت را هميشه به باطل و دشمن میدهد درصورتی که مردم و انسانهای عقيدهمند معلمشان دشمنشان نيست. اگر دشمن احمق بود و حرکتی به زيان خود را طلب میکرد ما بايد احمقتر باشيم و هر چه او کرد يا میخواست عکساش را عمل کنيم؟ مثل اين میماند که در بازی شترنج حريف شما از سر اشتباه مهرهیی را حرکت دهد که شما را قادر سازد وزير و يا مهرهی مهمی از او را بگيرد در اين صورت بايد اين کار را نکنيد که چطور ممکن است کسی بر عليه خود بازی کند؟ تمام بازندههای تاريخ براثر اشتباه باختهاند و احمق آن که دشمناش را که بارها و بارها حماقت کرده آنچنان عاقل شمارد که تمام استراتژی و تاکتيک خود را در عکسالعمل به حرکات او قرار دهد. مردم در انتخابات شرکت نکردند چون زندهگی بهتری را آرزو میکنند و اين زندهگی بهتر را هيچکدام از جناحهای رژيم برای آنان به ارمغان نمیآورند.
اما نکتهیی که در اين پاراگراف جالب است ليستی است که آقای بهنود از عيرخودیها تنظيم میکند و آن را تا جایی قطع میکند که فقط خودش و دوستاناش را شامل میشود چرا که اگر اين ليست را ادامه میداد آن وقت معلوم میشد اتفاقا مردم با رای ندادنشان به کسانی رای دادند که قسمت عمده و اصلی اين ليست را شامل میشوند.
ريای آقای بهنود در اين قسمت مربوط به ارائه هم آن ليست میشود. سياههیی که ايشان رديف کردهاند در بسياری از موارد خود ايشان را هم شامل میشود اما با اين وجود پدرخواندهی بزرگ ايشان که ترتيبدهندهی اين سياهه هستند هميشه و در تمام شرايط از اين فرزند خلف حمايت کردهاند و فراموش نکنيم وقتی روزنامهی رسالت قرار بود تاسيس شود گلسرسبد مدعوين جناب آقای بهنود بودند. آيا در بين جناح انحصارطلب کسانی که خودشان و پدرشان با ساواک همکاری داشتهاند نيستند؟ هيچ کس نيست که با زن بیحجابی عکس انداخته باشد؟ کسی که خارج درسخوانده است نيست؟ مخالفت جناح انحصارطلب را محدود به اين مسايل کردن را چه میتوان ناميد؟
3- آقای بهنود اجازه دهيد آنان که هزينه دادهاند خود حرف بزنند شما که در سايه پدرخوانده بزرگ کنج عافيت نصيبتان شده است؟ زيرکترين آنان که هزينهی دادهاند پاسداری از دستآوردهای اصلاحطلبی را در خروج از حاکميت میدانند و شرکت نکردن در انتخابات خود بهترين پيام برای خروج از حاکميت بود. اگر دوستان "ملی-مذهبی" و "نهضت آزادی" اين زيرکی را ندارند و با نادانی محض در انتخاباتی شرکت کردند که از پيش شکستشان معلوم بود و هر کس اندکی مردمی بود آن را میتوانست ببيند و حدس بزند بايد گناهاش را به گردن جوانان و مردم انداخت؟
4- اوج پفيوزييسم را در چهارمين پاراگراف میتوان ديد. در اين پاراگراف هشتاد و هشت درصد از مردم تهران متهم به جوان بودن و جوانی کردن شده اند. نمیدانم شايد آقای بهنود بهعلت کبر سنشان همهی زير 50 سالهها را جوان میدانند در صورتی که اگر ميزان مشارکت مردم فقط بيست يا بيستوپنج درصد بود نيروهای مورد نظر شما به شورای شهر میرفتند. رقيب با 2 درصد آرا به شورا رفته است يعنی اگر دوم خردادیها اينقدر منفعتطلب و پراکنده نبودند حتا با همين 9 درصدی هم که رای دادهاند میتوانستند به شورا بروند و حداقل اکثريت را در آن داشته باشند. نه خير آقای بهنود مردم جوانی نکردند شما از کودکی، بنا به اعتراف خودتان در صدر مقاله، پير بودهايد. طرفه اين که از نظر ايشان 6 سال پيش وقتی همين جوانان واقعهی دوم خرداد را بهوجود آوردند آگاه و پخته بودند اما اکنون پس از 6 سال تجربه و شرکت در چندين رایگيری و بهوجود آمدن احزاب جديد خام شدهاند و جوانی میکنند!
اما رياکاری آقای بهنود در اين پاراگراف فقط منحصر به اين جمله نمیشود در واقع او سعی کرده است تمام تقصيرها را گردن اصغرزاده بياندازد و شکست شورای شهر را به او نسبت دهد. در صورتی که بيش از اصغرزاده حزبی که آقای بهنود مشاور آن است و در پارگرافهای بعدی صريحا از آن تعريف و تمجيد میکند منحلکنندهی شورا بود حزبی که همشهری را در دست دارد و هر دو شهردار منتخب شورا از آن بود و پدرخواندهی دارد که نمیگذارد اين روزنامه و يا هيچ بخشی از شهرداری از حوزهی آن خارج شود. لطفا چشمهایتان را باز کنيد و ببينيد! ناديده گرفتن نقش کارگزارن در به بنبست کشاندن شورای اسلامی شهر تهران از کجا ناشی میشود؟
5- پنجمين پارگراف به اشکريزی اختصاص دارد و به تحقير ما که دمکراسی نمیدانيم. خوانندهی احساساتی آقای بهنود که از مرگ برادر او سعيد در آغاز مقاله بغض کرده است در زهرخوردن سقراطوار اين "سعيد"ديگر بغضاش میترکد و اشکاش سرازير میشود و حتما از شرمندهگی اين که با رای ندادن موجبات مرگ اين "سعيد" ديگر را فراهم آورده است بر خود میپيچيد و وابهنودا سرمیدهد.
6- آقای بهنود همه که مانند شما وقيح نيستند که هر اتفاقی بيفتد به روی مبارک خودشان نيآورند. بعضیها سقراط هستند و از اين که رهبر اصلاحاتشان با "فرصتسوزی" و فاصلهگرفتن از مردم و زدوبند با اصحاب قدرت فقط به تداوم حيات سياسی خود میانديشد به تنگ آمده اند مايوس میشوند. مايوس میشوند و احتمالا به صف مردم و جوانانشان میپيوندند.
7- بعد از اين همه ذکر مصيبت جناب بهنود خان تازه میفرمايند قصد ذکر مصيبت ندارند و شروع میکنند به نصحيت و خط مشی تعيين کردن برای مردم. ادامهی مقالهی ايشان فقط رياکاری است و بس. تمام به در وديوار زدن جناح انحصارطلب را که بازی را با رای نياوردن از 98 درصد مردم باخته است و دارد ارجيفگویی میکند به حساب پيروزی آنان میگذارد و دقيقا در راستای همانها حرکت میکند. آنان میخواهند بگويند در اين انتخابات "ما" پيروز شديم و آقای بهنود هم حرف آنها را تاييد میکند و میگوييد: ای جوانان نادان چرا جوانی کرديد تا آنان پيروز شوند؟ البته لابهلای حرفهایاش خانهزادی خود را به پدرخوانده و حزباش نشان میدهد و به صحرای کربلا میزند و از کرباسچی و کارگذاران دفاع میکند و از اتوبانسازی و فرهنگسرابازی آنها به گونهیی ياد میکند که پنداری فراموش کرده است مردم به کرباسچی و حزباش نه گفتند. بحث بيشتر در بارهی اين مقاله و پيش کشيدن "بهروز" و "سعيد" را توهين به خوانندهگان خود میدانم اما دو نکته باقی مانده است که نمیشود از آن گذشت اول سخنی با جناب بهنود و دوم سخنی با جوانان.
8- آقای بهنود شما همسن مادر من هستيد پس اجازه دهيد بگويم: پدر گرامی مردم ما چشمشان باز است و خود میدانند چه بکنند و احتياجی به نصيحت پدرانه شما ندارند شما اگر اندکی شم سياسی داشتيد بايد میفهميديد که امروز ديگر عصر دمکراسی است و گذشت آن زمانی که با حرفهای احساساتی و نقل خاطرات دوران کودکی يک روز از "فرح هنرنواز" حمايت کنيد و يک روز از "فائزه دوچرخهسوارنواز". مردم برخلاف حرفهای شما و دوستانتان رای ندادند. اگر به دمکراسی اعتقاد داريد به رای ندادن آنان احترام بگذاريد و متعهد بشويد که همه جا اعلام کنيد شورای اسلامی شهر تهران و شهرهای بزرگ به دليل اين که فقط دو درصد آرا را آورده اند نامشروع و غيرقانونی اند و بايد طی رفراندمی تکليف آنها و ساير نهادها و قدرتهای مصلحتی مشخص شود.
9- احتياج به نصيحت من نيست (حتا اگر همسن آقای بهنود بودم!) که مردم ما خود چشمانشان باز است و جوانانمان در عصر اينترنت و آگاهی جهانی ديگر اهل "جوانی کردن" نيستند و خوب میدانند چه میگويند و چه میکنند اما برای ثبت در تاريخ اجازه دهيد پيشبينی کنيم که چه خواهد شد. کارگزاران به اتکای پدرخواندهی خود همچنان در شهرداری باقی خواهند ماند و آقای بهنود بعد از اين که ماموريتشان در پيروز نشاندادن جناح تمامتخواه پايان يافت شروع میکند به دفاع از شورای اسلامی شهر از هم اکنون میشود مقالههای آيندهی ايشان را حدس زد. اول از خاطرات دوران کودکی خود در انزلی يا سیوسهپل اصفهان تعريف میکنند بعد هم آرام آرام سخن را به اينجا میکشانند که: مگر دمکراسی چيست؟ بلاخره اين شورای شهر از طريق انتخابات و در حالی که نيروهای اپوزيسيون هم در آن شرکت داشتند انتخاب شدهاند و اخلاق دمکراتيک حکم میکند به رای مردم احترام بگذاريم و اجازه بدهيم کارشان را بکنند؛ و بعد خاطرهیی را نقل میکنند که چهل سال پيش در دروازه دولاب نزديک بوده است زير ماشين بروند اما حالا شورای شهر در آن جا پلی دويستمتری زده است و همين عمل آنان بهنودهای زيادی را از مرگ نجات داده است و چه خدمتی به دمکراسی و مردم سالاری از اين بالاتر...
و اين همان چيزی است که من به آن اولتراپفيوزيسم میگويم.
March 9, 2003 07:44 AM