●
وبلاگگردیهای آدينه(get_comment_link(100000060))1- ميلاد آنان که
وبلاگگردیهای آدينه()
1- ميلاد آنان که رفتند تا ما بمانيم
29 بهمن روز اعدام شدن خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشيان بود که در وبلاگهای مختلف به آن پرداختند من اينها را ديدم. تا اطاع ثانوی که متن کامل دفاعيان گلسرخی را نوشته بود و ليلای ليلی و گلناز که مطالبی در اين باره نوشته بودند.
سؤزوموز(چند يادداشت به فارسی و ترجمه شعری از گلسرخی به ترکی)
گلکو مثل هميشه که وقتی دست به کاری بزنه پروپيمون اين کار را می کند در مورد خسرو گلسرخی و کرامتالله دانشيان شعرجالبی نوشته و چند تا لينک خيلی خوب هم داده.
2 – جشنوارهی سپيدهها
نامها نشان دهنده فرهنگها و تغيير و تحول در انديشه و باور نسلها هستند. در وبلاگستانمان تا جای که من میدانم سه سپيده مینويسند. سپيده برگه بيده که قديمیترين است و مدتی از يکساله شدناش میگذرد همچنان عميق و صادق و زيبا مینويسد قسمتی از آخرين نوشتهاش را بخوانيد: " دلم می خواهد برای همه آنهايی که ذهنشان را به دست اين سيلی ها سپرده اند از دور دستی تکان بدهم و اميدوار باشم که دستشان را در انتهای اين گذار از مجاز به واقعيت بفشارم..."
سپيدهی شاملو که نويسنده است و کتاب "انگار گفته بودی ليلی" او سال 79 برندهی جايزهی هوشنگ گلشيری شد. در آخرين نوشتهاش مینويسد: " توي خونه روي ديوار شعار مي نوشتم...هه!!بچگي چقدر بزرگ شده... كوچه نكو وقت، كوچه اي با سربالايي و سرپاييني و عطر ياس و پرتقال...بچگي چقدر بزرگ شده، اون هم بيخودي...بي دوچرخه، بي هفت سنگ...گفته بودم بهش كه من موچم،"
و بالاخره شوخی ايرانی او هم سپيدهی نازنينی است که در آخرين مطلب خود داستانی نوشته است معمایی! " می گويد: - چه تاريکه! و من معنای اين رمز را می دانم: از اين نقطه به بعد است که بوی رودخانه حس می شود و سنگريزه های کناره ی راه، کم کم نمناک می شوند...نگاه می کنم به سنگريزه ها: اشک های ديو رودخانه... اين را او گفته و به اينجای راه می گويد: اشکراه!"
3- نوشی و جوجههایاش
نوشی بحثی را تحت عنوان " و اين منم زنی تنها..." او از حق قيوميت فرزندان نوشته است و بحث دامنهداری را موجب شده است. فرزندان مهمترين موضوع خانوادههای ويران شده است و نوشی توانسته است زيبا و صادقانه حس خود را بنويسد. نوشتهی او اينگونه آغاز میشود: " حدودا ۲۲ ماه پيش همسرم بعد از يه دعوای هميشگی، خانواده ما رو که از خودش، من و پسر يک سال و نیمهام تشکيل ميشد ترک کرد و به من که در اون موقع بدون اينکه بدونم، يک ماهه باردار بودم وعده داد به محض اتمام مهلت قانونی حضانت من يعنی پايان دوسالگی، برای بردن پسرم خواهد اومد." در بين نظرهایی که برای نوشتهی او نوشته شده است نظر خانم هشترودی از سايرين نظرم را جلب کرد. البته من همهی نظرات را نخواندم! نظر خانم ساقی هشترودی اين بود: "ﻧﻮﺷﻲ ﺟﺎﻥ - ﺳﻼﻡ - ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻜﺘﻪ. (1) ﻣﻨﻬﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﻧﻔﻬﻤﻲ ﻭ ﺷﻜﻢ ﺳﻴﺮﻱ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﻴﺰﻧﻢ. (2) ﻣﻦ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻳﻢ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﻬﺪﻳﺪ ﻛﺮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﭽﻪ. ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻳﻦ ﺗﻮ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻛﺮﻩ ﺧﺮﺕ (ﺒﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﻥ ﺧﻮﻥ ﺑﻮﺩ). ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻴﺎ ﺑﺒﺮﺵ ﺑﭽﻪ ﺗﻮ. ﮔﻔﺘﻢ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺧﺮﻡ ﻛﻪ ﺑﺸﻴﻨﻢ ﺑﭽﻪ ﺗﺮﻭ ﺑﺰﺭﮒ ﻛﻨﻢ. ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺷﻮﻫﺮ ﻛﻨﻢ, ﻛﺪﻭﻡ ﻣﺮﺩﻱ ﻣﻴﺎﺩ ﻛﺮﻩ ﺧﺮ ﺗﺮﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﻨﻪ ? ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻦ ﺗﻮﻱ ﺩﻟﻢ ﺯﺍﺭ ﻣﻴﺰﺩﻡ (3) ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺷﺪ. ﺑﭽﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﻴﺸﺶ ﺑﻮﺩ, ﻳﻜﺮﻭﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ ﻭ ﻏﻴﺒﺶ ﺯﺩ. ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻜﺮﺩ. ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮔﻠﻢ ﻭ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﻫﻢ ﺷﻮﻫﺮ ﻛﺮﺩﻡ . ﭼﻪ ﺷﻮﻫﺮﻱ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺩﻭﻱ ﻣﺎ ﺭﻭﻱ ﺳﺮﺵ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﻳﻢ. ﺍﺯ ﻫﺮ ﭘﺪﺭ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭﻻﺩ ﻣﻦ ﭘﺪﺭ ﺗﺮﻩ. ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺩﻟﺘﻮ ﻗﻮﻱ ﻛﻦ ﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻒ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﺪﻩ. ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺕ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺗﺮﻭ ﺗﺮﻙ ﻧﻤﻴﻜﻨﻦ ﺑﺮﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭﻱ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﺳﻤﺶ ﭘﺪﺭﻩ. ﺳﺎﻗﻲ
"
4- ايستاده بی چشم.
وبلاگی که پسر آدم بهش معرفی کنه حتما وبلاگ خوبی خواهد بود وقتی پسرم گفت بابا يه سر به "ايستاده بی چشم" بزن برای انجام وظيفهی پدری سری بهش زدم اما ديدم عجب پسر خوش سليقهیی داشتم. بخوانيدش و به سليقهی پسر ما آفرين بگوييد. "عشق تکه تکه کنده می شود و فرو می ريزد. هرجا رد چسبها بيشتر بوده، گوشت و پوست را با خود می کند و حجمی ناهموار و چندش آور از زخمهای برجسته و خونين برجای می گذارد که مرحمی ندارند جز گرد و غبار و کثافتی که لايه لايه چرک و کبره روی زخمها ببندد."
5- انسانهای را دوست دارم که برای عملی نيک در پس آسمان هفتم دنبال دليل نمیگردنند. (نيچه)
"ياوههای عاشقانهی يک من"؛ گزارش داده است که وبلاگنويسان شيرازی قراره روز 16 اسفند دست به عمل نيکی بزنند و از کودکان بیسرپست ديدند کنند و با گل و لبخند و شيرينی به ديدارشان بروند عمل نيک آنان را پاس بداريم. " الان حدود 10000 تا بلاگر وجود داره كه همگی وبلاگ مینويسند من و چند تا از دوتان بلاگر يه پيشنهاد انسان دوستانه داشتيم و اونم اينكه در آستانه سال نو توي يه روز خاص (16 اسفند) همه بلاگر ها به پرورشگاهها و شير خوارگاهها كمك كنند"
البته من نمیدانم 16 اسفند روز خاصی هست يا نه اميدوارم يک روز دولتی نباشه..
××××
شبح به اين فمينيستی نوبره والا!
February 21, 2003 04:03 PM