●
I am a spectre.(get_comment_link(100000056))در سالروز
I am a spectre.()
در سالروز تولد ”شبح“ دوست ناشناس بسيار عزيزی به نام znic از اين كه خط و انشای ”شبح“ در يك سال گذشته متحول شده است ابراز خرسندی كرد و من ضمن تاييد حرف او قول دادم در اين باره دست به خود افشاگری زنم و اكنون الوعده وفا!
در مورد خط بايد بيش و پيش از همه از دوست مهربان و خوشقلب خود آقای اكبر سردوازمی تشكر كنم ايشان از همان بدو تولد ”شبح“ در موارد مختلف از جمله در شيفت كردن از ويندوز 98 به ويندوز انتی راهنمايیهای ارزندهيی كردند كه حاصلاش اين شد كه میبينيد؛ تصور میكنم ”ی“ها و ”بیفاصله“ها درست شده است. راستاش را بخواهيد خودم مانند شما به سختی میتوانم نوشتههای اوليهی ”شبح“ را بخوانم. اين پاراگراف را اگر با تشكر از آقای سرمست به پايان نبرم ناسپاسی را به منتها رساندهام كه به منتها رساندن ناسپاسی ديگر حتا از ”شبح“ هم برنمیآيد(!)
و اما انشاء:
اولين يادداشتی كه "شبح" با آن متولد شد؛ اين بود: ”من يك شبح هستم!“. پس از خواندن اين جمله، اولين پرسشی كه به ذهن متبادر میشود اين است كه مگر قرار بوده است من ”دو يا بيشتر“ شبح باشم كه چنين بر ”يك“ تاكيد كرده ام؟ اينگونه كاربرد ”يك“ حاصل تقليد از زبانهای اروپايی در نگارش فارسی است اگر من انگليسی زبان بودم و میخواستم به اين شكل خود را معرفی كنم بايد جملهيی نظير ” I am a spectre.“ را به كار میبردم اما من فارسی زبان هستم (هر چند فارسی را هنگامی كه به قصد نوشتن بهكار میبرم الكن شده و فراموش میكنم مادرم چهگونه به من فارسی آموخته است.) پس بهتر است مانند فارسی زبانان خود را معرفی كنم و بگويم: ”من شبح هستم!“
حال كه باب اين گفتوگو باز شد خوب است در مورد اين ”يك“ نابهكار بيشتر كنكاش كنيم. فارسی زبانان در مقام گفتوگو و نوشتار استفادههای بسيار زيادی از ”يك“ میكنند كه اگر بخواهيم در آن غور كنيم مثنوی هفتاد من خواهد شد پس مجمل چند مورد كلی را بيان كنيم و باب بحث را میگشايم تا دوستان نظر دهند و دامنهی اين قال و مقال را گسترش يابد.
1- اصلیترين كاربرد ”يك“ واحد شمارش بودن آن است. ”يك“ نخستين عدد در مجموعهی اعداد طبيعی به شمار میرود. وقتی حافظ میگويد:
گفته بودی كه شوم مست و دو بوسات بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو ديدم و نه يك[1]
مشخص است كه به حافظ وعدهی ”دو“ بوسه داده شده است اما حال او به ”يكی“ هم راضی است اما حتا دريغ از ”يك“ بوسه!
2- در فارسی وقتی از ”اسمی" سخن میگويند كه در نزد مخاطب ناآشناست از پسوند ”ی" استفاده میكنند. ”ی" به عنوان علامت نكره در آخر اسم يا صفت وابسته به اسم مینشيند و نشان میدهد كه ”اسم“ گفته شده برای مخاطب ناآشنا است. وقتی سعدی میگويد:
گلی خوش بوی در حمام روزي
رسيد از دست مخدومی به دستم
دارد در مورد ”گل“ و ”روز“ و ”مخدوم”ی صحبت میكند كه ما آنها را نمیشناسيم. در اين سالها تحت تاثير زبانهای اروپايی استفاده از "يك" بهجای پسوند ”ی" به عنوان علامت نكره رايج شده است به اين سياق اگر سعدی مقلد طرز نگارش اروپاييان بود مینوشت:
يك گل خوش بوی در حمام يك روز
رسيد از دست يك مخدوم به دستم
البته نا گفته نماند كه از دير باز استفاده از ”يك“ به عنوان علامت نكره در بعضی از تركيبات مرسوم و مجاز بوده است تركيباتی مانند: ”يكروز”، ”يكشب”، ”يكچند“،... و فیالمثل خود جناب سعدی در بوستان میگويد:
زدم تيشه يكروز بر تل خاك
بهگوش آمدم نالهيی دردناك
كه زنهار اگر مردی آهستهتر
كه چشم و بناگوش و روی است و سر[2]
و از متاخران صادق هدايت در داش اكل مینويسد:
”يك روز داشآكل روی سكوی قهوهخانهی دوميل چندك زده بود.[3]“
3- و اما يكی از شايعترين كاربردهای غلط و تقليد شده در باب ”يك“ به كار بردن آن برای بيان امر كلی است. ابوالحسن نجفی در ”غلط ننويسيم“ مثالهای متعددی در اين خصوص آورده است از جمله مینويسد:
”مترجمی عبارت فرنگی را چنين ترجمه كرده است: ”تنها يك تاريخنگار اديان میتواند مفاهيم پنهان آفرينش فرهنگی را كشف كند“ (نشر دانش، شمارهی مهر و آبان 1365 ص 9). از اين مترجم بايد پرسيد كه اگر تاريخنگار اديان بيش از يك نفر باشند آيا ديگر نمیتوانند مفاهيم پنهان آفرينش فرهنگی را كشف كنند؟ در همهی اين مثالها يك زايد است و بايد حذف شود.[4]“
با آشفته شدن زبان فارسی در کاربرد بیجای "يک" به عنوان امر کلی امروز اگر اين شعر فرودسی را که میگويد:
" شما ششهزاريد و من يک دلير
سر سرکشان اندر آر بزير"
بخوانيد در وهلهی اول "يک دلير" اشاره به امر کلی به نظر میرسد. در صورتی که چنين نيست و در اينجا "يک" تن بودن پهلون در مقابل هزار تن بودن دشمناناش منظور است.
دکتر پرويز ناتلخانلری در کتاب "دستور ربان فارسی" برای بيان "معرفهی جنس" در زبان فارسی چهار قاعدهی مختلف را بيان کرده است:
"1- کلمهی فرد و مجرد از ادات و ابهام، معرفه است و از آن مفهوم جنس حاصل میشود. مثال: مرد بايد که در کشاکش دهر/ سنگ زيرين آسيا باشد (سعدی) 2- گاهی برای بيان معرفهی جنس، کلمه جمع بسته میشود: شاهان کم التفات به حال گدا کنند. 3- حرف ابهام بر سر کلمه در میآيد. مثال: گفت هر سنگين دل و هر هيچکس/ چون منی را آهنين سازد قفس (منطقالطير – عطار) 4- در موردی که کلمهی اسناد يا فعل منفی باشد، يا جمله بهصورت استفهامانکاری بهکار رود، پيش از کلمهی نهاد هيچ در میآيد. مثال: هيچ روباه نگردد چو هژير/ هيچ گنجشک نگردد چو عقاب. (اديب صابر)[5]"
يادآوری نکتههای گفتهشده نبايد ما را در کنار دستورنويسان سنتی قرار دهد که متحجرانه هرگونه تحولی را در زبان به رسميت نمیشناسند و تصور میکنند اين حق و توان را دارند که جلوی تحولات زبانی را بگيرند. غلط حرفزدن "باسوادان" ناآشنا با زبان فارسی هماناندازه برای زبان خطرناک است که سعی در درستنويسی از زاويه ديده دستورنويسان سنتی. اين خود بحث ديگری است که فرصت جداگانهیی میطلبد و به زودی به سراغاش خواهم رفت؛ اما برای نشان دادن موضوع از ديدگاه زبانشناسان نقل قولی از محمدرضا باطنی کفايت میکند:
" و باز نمونهی ديگر:
3- الف: يک آدمهایی آنجا بودند که نگو و نپرس.
3- ب: آدمهایی آنجا بودند که نگو و نپرس.
پاسخ من در اين مورد اين است که هر دو صورت درست است ولی صورت الف در فارسی محاوره عادیتر است و من خود نيز آن را به کار میبرم، اگر چه کاربرد عدد "يک" با معدود جمع ("آدمهایی") "منطقی نمینمايد.[6]"
همهی اينها را گفتم تا بگويم ”من يك شبح هستم.“ عبارتی تقليد شده و غير فصيحی است و بهتر است نوشته شود: ”من شبح هستم.“ طرفه اين كه همان يك سال پيش دانش و آگاهیام از زبان فارسی همانقدر بود كه اكنون است و چيز زيادی به آن افزوده نشده است اگر به نظر دوستان اكنون بهتر از آن موقع مینويسم فقط دقت بيشتر و حس مسئوليت بالاتر است زيرا دريافتهام كه خوانندهگان دقيقی دارم و بايد دقيقتر بنويسم. اميدوارم دوستانی که زياد و به وفور از "يک" استفاده میکنند بعد از خواند اين مطلب کمی بيشتر در مورد کاربرد "يک" مکث کنند و ببينند آيا جملهشان را اين "يک" که به جای a"" نشسته است و نه "one" آشفته و ناخوانا نمیکند؟
و يك(!) پینوشت:
زمانی كه كار نوشتن يادداشتی در بارهی ”يك“ به اتمام رسيد؛ هنگام خواندن داستان ”من هم چهگوارا هستم“ نوشتهی ”گلی ترقی" در كتاب ”يادگار خشكسالیهای باغ[7]“ به پاراگراف جالبی رسيدم كه در آن ”يك“ به وفور و درست و نادرست يافت میشد.
”آقای حيدری خنديد و دستش را روی دستهی قابلمه گذاشت. حس كرد كه خودش هم شبيه به يك قابلمه شده است، يك قابلمهی شسته و رفته و تميز اعيانی، يك قابلمهی متواضع با يك دستهی فولادی روی كلهاش، يك قابلمه كه هر شب تويش را میشويند و دوباره پرش میكنند، درش را میبندند و به اينور و آن ور میبرند.[8]“
”يك“ بار ديگر آن پاراگراف را اين بار بدون "يک" بخوانيد:
آقای حيدری خنديد و دستش را روی دستهی قابلمه گذاشت. حس كرد كه خودش هم شبيه به قابلمه شده است، قابلمهی شسته و رفته و تميز اعيانی، قابلمهی متواضع با دستهی فولادی روی كلهاش، قابلمهيی كه هر شب تويش را میشويند و دوباره پرش میكنند، درش را میبندند و به اينور و آن ور میبرند.
و نكتهی آخر. اگر اين پاراگراف را ناشی از تصورات شخصيت داستان بدانيم ممكن است اين گونه انديشيدن و سخن گفتن جزو شخصيت ”آقای حيدری" باشد در اين صورت تمام ايرادات گفته شده متوجهی “آقای حيدری" است نه خانم گلی ترقی.
February 10, 2003 04:07 PM