●
و ما همچنان دوره میکنيم
کبريتی در دستاش بود و شمعی در جلوی رویاش؛ میخواست چيزی بنويسد، شعری بسرايد و شمعی روشن کند؛ برای اولين سالگرد اولينسلام. اما ترديد در جاناش موج میزد: "میخواهی روزشماری کنی؟ بشمار! روز سلام، روز ديدار، روز ملاقات، روز تولد... آيا تحمل روز وداع را هم داری؟" نه چيزی نوشت، نه شعری سرود نه شمعی روشن کرد؛ اما آيا از روزشماریاش گريزی بود؟
February 4, 2003 01:34 PM