سه شنبه، 24 دیماه 1381 | January 14, 2003

نيامده‌ام كه آمده باشم!”گويند شخصی

نيامده‌ام كه آمده باشم!
”گويند شخصی به‌سفر می‌رفت. زوجه‌ی او گفت ”تا در سفر باشی از احوال سلامتی خود كتابتی به‌ما بنويس.“ آن شخص بعد از آن كه چندی در غربت به سر برد كسی نيافت كه كتابت بفرستد. عاقبت مكتوبی نوشته عازم شهر خود شد. چون به‌در خانه رسيد، زن خود را طلبيده گفت: ”بگير اين كتابت را كه احوال سلامتی خود را در آن نوشته‌ام“ – و همان لحظه مراجعت نمود.
زن گفت: -الحال كه بعد از مدتی آمده‌ای كجا می‌روي؟
گفت: -من كتابت سلامتی آورده‌ام، نيامده‌ام كه آمده باشم! (مجمع‌الامثال)[1]“
اين از حكايت و اما كتابت سلامتی ما داستان بسيار كوتاهی است به نام ”كابوس‌های دل‌تنگی“ ضمنا خدا پدر سرمايه را بيآمورزد كه از بهر شمردن سكه در هر جای دور افتاده‌يی ”كافی نت“ی برپا كرده است. البته در اين جا ”نت“ هست اما از ”كافي“ گذشتيم دريغ از يك ديشلمه!

كابوس‌های دل‌تنگي
به‌جای آن كوه سرسبز و آن درياچه‌ی آبی مواج فقط مه بود و مه. با خود فكر كردم همين جور، مانند اين مه غليظ، ذره ذره‌ی مرا درنورديد و فقط خودش را به جای گذاشت.
وقتی پلك‌های‌ام را گشودم انعكاس تابش نور خورشيد بر آب درياچه روی سقف نشان از يك روز آفتابی داشت. از بوی تعفنی كه همه‌جا را گرفته بود، چيزی متوجه نشدم؛ فقط وقتی وول خوردن كرم‌ها را در اطراف ناف‌ام حس كردم تازه به صرافت افتادم كه بايد ده روزی از مردنم گذشته باشد.

January 14, 2003 05:59 PM






تعداد مطالب وبلاگ: 1209
تعداد نظرات: 23455
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 11, 2005 03:54 pm


از کجا آمده‌اند؟